جلسه بیست و شش

اکنون که میلاد امام حسن مجتبی نزدیک است نکته‏ای عرض می‏کنم برای عصر و زمان ما می‏تواند مفید باشد و آن اینکه بسیاری نگاه به عالم که می‏کنند احساس می‏کنند عالم بی‏صاحب است و این احساس اساس کفر است بعد از جنگ جهانی اول و این همه کشتارها که شد عده‏ای به این فکر افتادند که چرا عالم اینطور است. عالم چه خبر است جنگ جهانی دوم هم همینطور. امروز هم که می‏بینید اوضاع عالم به هم ریخته است هر روز در یک کشوری عده‏ای کم یا بیش کشته می‏شوند مخصوصاً وقتی مسلمان‏ها همدیگر را می‏کشند این احساس که عالم صاحب ندارد اگر به کسی دست بدهد حفظ ایمان و حفظ خودش برایش مشکل می‏شود. اگر عالم صاحب دارد این صاحب چه می‏بیند در این پریشانی و بهم ریختگی و آشفتگی. من از شما می‏پرسم افسری که می‏خواهد امتحان رانندگی از شما بگیرد، شما را می‏برد در یک خیابان خلوت یا به یک خیابان شلوغ می‏برد. چون می‏خواهد از شما امتحان بگیرد کسی که می‏خواهد سؤالات امتحانی را طرح کند آنکه ذوق طرح سؤال دارد، سؤالاتش غلط‏انداز است. تعهد دارد که غلط‏انداز باشد. چرا؟ چون می‏خواهد غربال و تفکیک کند به هر کسی نمره بدهد از این جهت وضع را آشفته می‏کند. وقتی برای ابلیس مسأله ایجاد می‏کند تا از عمق نیّات او حقیقتش را آشکار کند اگر برای دیگران این کار را نکند تبعیض قائل شده، ذکر رکوع و سجود ما این است که در مقابل عصمت خدا تعظیم می‏کنند در مقابل عظمت خدا سجده می‏کنند. عظمت خدا هیچ سازگار با ظلم نیست. رفعت و برتری او هم با هیچ ظلمی هماهنگ نیست منزه از این‏ها منزه است. چکار کرد به ابلیس این توانایی را داده که می‏تواند از کره‏ای به کره دیگر برود. کاری که به این صورت سفینه‏های فضایی به آن سرعت نمی‏توانند جابجا شوند. سریعترین چیزهایی که بشر ساخته به اینها اصلاً نمی‏رسد. تخت بلقیس بزرگ بود سلیمان گفت « قَالَ یَا أَیُّهَا المَلَأُ أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ » کی این تخت را برای من می‏آورد؟ قبل از آنکه آنها تسلیم بشوند و پیش من بیایند. « قَالَ عِفْریتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِکَ » قبل از اینکه از جایت برخیزی من آن را برایت حاضر می‏کنم « وَإِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ » هم توانایی‏اش را دارم و هم سالم برایت می‏آورم. فاصله کجا تا کجا؟ یمن تا بیت‏المقدس. اینها موجودات کوچک و ضعیف هستند که توانایی‏های این چنینی دارند. بعد خداوند آدم را از گل آفریده و در دید آنها قرار داد. از رسوبات آبها می‏گویید لجن ته‏نشین. از اینها ماده اولیه استخوان‏بندی انسان است. بعد این شده انسان و گفته ملائکه به او سجده کنند. تاب نیاورده، تکبر پنهانی در او بود. با این شیوه آشکار شد. ظاهر انسان خیلی کم ارزش، باطنش که قابل روئت نیست یعنی غلط‏انداز است. این می‏توانست به خودش بگوید خدای با آن عظمت تبعیض قائل نمی‏شود و حرف بدون حکمت نمی‏زند و کار لغو نمی‏کند، تعصبی نسبت به آدم ندارد. این می‏فهمید این را همین حجت می‏شود برای ابلیس. وقتی اوضاع را آشفته می‏کند تا حقیقت طرف روشن بشود همیشه هم همین کار را می‏کند. علی(ع) در نهج‏البلاغه می‏فرماید اگر انبیاء صاحب قدرتی بودند که کسی به گرد آن قدرت نمی‏رسید صاحب ثروتی بودند که کسی با آن قابل قیاس نبود، صاحب دربارها و دستگاهها و لشکرها و همراهان و دولت‏های قوی بودند که کسی فکر آن را نمی‏کرد، همه ایمان می‏آوردند همه می‏پذیرفتند. اما هر کسی به نیتی، کسی بچه‏اش بیکار بود و می‏خواست شغل پیدا کند، یکی می‏خواست ازدواج کند، یکی مریض بود می‏خواست شفا پیدا کند، یکی بدهکار بود می‏خواست بدهکاری‏اش برطرف شود. اینها می‏آمدند برای دنیا نه برای آخرت اسمش برای خدا بود رسماً برای غیر خدا. خدا انبیاء را اینطوری نفرستاد.” و لکن الله بعث رسله ضعفاً فی ما تری الاعین فی حالاتهم اولی قوه فی غرائمهم بفقر تملا العیون و الآذان اذیت و قناعه تملأ العیون و الآذان غنی” خدا انبیاء را به این صورت فرستاد در آنچه مردم از احوالشان و وضعشان می‏دیدند آنها را ضعفه می‏دیدند ضعفا؛ یعنی در حد کارگران، در حد چوپان‏ها، در حد اینهایی که کار می‏کنند و مزد می‏گیرند. همین در شأن ضعفا و رعیت‏های ضعیف. نگاهشان می‏کردند لباس، لباس فقرا، خانه خانه فقرا، خوراک فقرا، اخلاق فقرا. قدرتشان در لشکر و ثروت و دولت نبود در اراده بود. در عین حالی که وضعیتشان به صورت یک کارگر و مزد بگیر بود و یک رعیت دیده می‏شد اما عزم و ارده نیرومندی داشتند فقری داشتند این انبیاء که گوش و چشم اذیت می‏شدند از دیدن و شنیدن آنها. یعنی اگر می‏دیدی یا می‏‎شنیدی آزرده می‏شدی اینقدر فقیر، اما در عین این فقر قناعتی داشتند که چشم و دل‏شان سیر بود. اینطوری است وقتی می‏خواهد امتحان کند اوضاع را آشفته می‏کند می‏گذاردشان به حال خودشان، وقتی می‏خواهد بیاوردشان دانه می‏ریزد. کمک می‏کند دستگیری می‏کند. اینها دانه است برای بنی‏اسرائیل که در مصر هستند و واقعاً در فشارند. بلاهایی نازل می‏شود بر فرعونی‏ها با اینکه با هم زندگی می‏کنند. این بلاها به فرعون‏ها می‏خورد به بنی‏اسرائیل نمی‏خورد. طوفان برای محله آنها می‏آید برای محله اینها نمی‏آمد. ملخ در مزارع آنها می‏رفت در مزارع اینها نمی‏آمد. شپش به آنها حمله می‏کرد و در خانه اینها پیدا نمی‏شد. قورباغه زندگی آنها را بهم می‏ریخت در زندگی اینها نمی‏آمد. خون در وسائل آنها در می‏آمد در اینها نمی‏آمد. خدا این کارها را می‏کند. برای اینکه اینها بیدار شوند. آب دریا برای بنی‏اسرائیل خشک شد، دیوار شد، آب مایع، جامد شد از وسط این دیوارها و خیابان‏ها بنی‏اسرائیل رفتند آنها هم آمدند دنبال اینها و وقتی بنی‏اسرائیل از رود نیل خارج شدند رود به حالت اولیه برگشت و فرعونیان غرق شدند. این کارها را خداوند می‏کند. اما موسی را برای سی روز دعوت می‏کند و عمداً به چهل روز می‏رساند و اعلام هم کرد که در غیاب من « وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَهً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَهً » برای سی روز غائب می‏شود تکلیف مردم را روشن می‏کند. « اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی » جانشین من باش در قوم من. « وَأَصْلِحْ وَلاَ تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ» از این پیداست که مفسدین کاری می‏کنند و تو دنبالشان نرو. سی روز شد سی و یک روز شایعات پیش آمد. اوضاع آشفته شد در این آشفته بازی دست سامری خشک نشد وقتی می‏خواست یک گوساله‏ای درست بکند و مردم را فریب بدهد. خداست حول و قوه در دست اوست. به فکرش آمد سرچشمه را نبست. می‏گوید آموزش داده‏ام حالا وقت آزمایش است. امتحان بدهند. این گوساله را قالب‏ریزی کرد خیلی زود تحویل داد. گوساله هم ناله‏اش شروع کرد این خدا! چون اینها خدای مجسم می‏خواستند، خدای دیدنی می‏خواستند. به موسی می‏گفتند « أَرِنَا اللّهِ جَهْرَهً » خدا را آشکارا به ما نشان بده. وقتی به بت خانه‏ای رسیدند به موسی گفتند « یَا مُوسَى اجْعَل لَّنَا إِلَـهًا کَمَا لَهُمْ آلِهَهٌ » اینها بت‏های متعدد دارند ما یکی بیشتر نمی‏خواهیم. الهه‏ای برای ما درست کن. دنبال خدای دیدنی می‏گشتند. در عمق وجودشان همچنین خواسته‏ای بود سامری از این استفاه کرد. این گوساله صدا هم می‏دهد. کار تمام شد و این موحدین گوساله‏پرست شدند. برای چه این را نقل می‏کنم برای اینکه نگویی علی(ع) را این مسلمان‏ها چه جوری تنها گذاشتند. جلو چشمت است خدا جریان بنی‏اسرائیل را تعریف می‏کند برای اینکه ما تعجب نکنیم. آنها آن آیات را دیده بودند و گوساله‏پرست شدند؛ اینها هم این همه جنگ کرده بودند غفلت می‏شود، خیلی باید آدم مواظب خودش باشد. چرا به ما می‏گویند « خُذُواْ مَا آتَیْنَاکُم بِقُوَّهٍ » چیزی که بهت دادم محکم بگیر. این آیه را برایت میخوانم که ببینید ما در چه موقعیتی هستیم « لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ » انسان از روی اکراه نیامده باشد به کلاس، از روی اختیار آمده باشد. دنبال دنیا نیامده باشد و دنبال خدا آمده باشد. « قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ » در کلاس دوم فرق میان حق و باطل را درک کرده باشد. کلاس سوم « فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ » غیر خدا را رد کند بعدش خدا را بپذیرد. « وَیُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَىَ » به دستگیره محکم چنگ بزند. اگر این کارها شد « اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ » اینهایی که دستشان به دستگیره محکم است خدا آنها را از ظلمت به نور هدایت می‏کند. مشخص است که از اسفل السافلین می‏خواهد برود به اعلی علیین. بند را می‏دهد دستش و می‏گوید بیا بالا. اما بند را او می‏دهد این باید بگیرد می‏گوید « خُذُواْ مَا آتَیْنَاکُم بِقُوَّهٍ » یعنی اگر دستت رها شد این معنایش این نیست که بند سست است. تو نگران بند نباش، نگران خودت باش. هر کسی این بند را گرفت و آمد بالا این وضع مؤمن است. پس اینها یک بند دستشان است و آویزان‏اند تعجب ندارد که یکدفعه دستشان رها شود و بریزند زمین. اگر محکم نگیرند از آن بالا می‏افتند پایین. حالا دلت می‏خواهد بدانی قرآن هم گفته جایی آدم مشرک شد مشرک، پرت می‏شود پایین. آیه « وَمَن یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَکَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّمَاء » هر کس برای خدا شریک قائل شد مثل این است که از آسمان پرت شده است پایین. حالا چیزی از آسمان بیفتد یا پرنده یا عقابی این را شکار می‏کند یا نه می‏افتد در گودالی. « وَمَن یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَکَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّمَاء فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحِیقٍ » صحیح است. به این دلیل است که مؤمن آرزوی مرگ می‏کند. « إِن زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیَاء لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ » چون می‏گوید من آویزانم. تو از ته چاه بیرون آمدی. مرگ که آمد بند را رها می‏کنی. از این جهت می‏گوید “اللهم الجعل الموت اول راحتنا” راحتی اینجا نیست اولش آویزان است اگر دستش رها شد می‏افتد. چه غروری؟ کور شفا می‏دهند کمی احساس نمی‏کنند که چیزی دارند. این حسین بن علی است. به او می‏گویند چطور است؟ 9 دلیل می‏آورد و آخرش می‏گوید “ای فقیر افقر منّی” کیست از من گداتر؟ او کسی است که در تمام عالم فقط تربت او شفاست. این جریان که آنها گوساله‏پرست شدند، نگویی که مگر می‏شود اینها حق علی را ضایع کنند. بله می‏شود. دیدی با هارون چه کردند؟ موسی صریح جلوی مردم به او می‏گوید « اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی » ولی حق او را رعایت نکردند. شما می‏گویید چطور شد؟ اینها گوساله‏پرست شدند هر چه هارون گفت خداوند الان شما را امتحان می‏کند حرفش را گوش ندادند. موسی چهل روزش تمام شدو خدا به موسی گفت شوکه نشوی « قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَکَ مِن بَعْدِکَ وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِیُّ » تو که رفتی قومت را امتحان کردیم سامری گمراهشان کرد. حالا موسی با دست پر آمده و کاری که برای هیچ‏کس نمی‏کند برای اینها کرده است. الواح برایشان آورده است. تورات کتبی برایشان فرستاده. خدا در لوح معجزه‏ای منقوش کرده است برایشان فرستاده. اینها همراه او است و چقدر خوشحال بود که دیگر با اینها گمراه نمی‏شوند. وقتی آمد دید اینها گوساله‏پرست شدند موسی هم زود رفت هیبت و مهابت داشته « وَأَلْقَى الألْوَاحَ » پرت کرد. مستقیم سراغ برادرش آمد و گفت « وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِیهِ » سر برادرش هارون را گرفت « یَجُرُّهُ إِلَیْهِ » کشید به سمت خودش و جلو مردم، نبی آنها از راه آمده و با برادر خودش این رفتار را می‏کند « یَا ابْنَ أُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَلَا بِرَأْسِی » پسر مادرم ریشم را نگیر سرم را نگیر «» جلو دشمن شماتت زده‏ام نکن می‏خواهد عذرخواهی بکند « إِذْ رَأَیْتَهُمْ ضَلُّوا أَلَّا تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَیْتَ أَمْرِی » وقتی گمراه شدند چرا راه مرا دنبال نکردی؟ چرا امر به معروف که من انجام می‏دادم ترک کردی؟ « أَفَعَصَیْتَ أَمْرِی » فرمان من را رها کردی؟ هارون گفت: « إِنِّی خَشِیتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرَائِیلَ » « ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَکَادُواْ یَقْتُلُونَنِی » این مردم مرا تنها گذاشتند بیچاره‏ام کردند. نزدیک بود مرا بکشند. « إِنِّی خَشِیتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِی » ترسیدم به من بگویی بنی‏اسرائیل را دو فرقه کردی و قول مرا نپذیری. دو فرقه شدن چقدر بد است. چرا در اسلام فرقه باشد؟ تحمل می‏کنم بر گوساله‏پرستی اما بر فرقه شدن تحمل نمی‏کنم. چقدر خدا از علی(ع) دفاع کرده است و کارش اصلاً جای ابهام نگذاشته. چرا امام علی(ع) ایجاد فرقه نکرد؟ در جماعت حاضر می‏شد، مشاور در آنها بود، در حد وزیر اعظم آنها بود. برای اینکه تفرقه نشود اما گفت که این راه درست نبود. چرا؟ چون خدایی تعالی می‏خواهد از عمق وجود افراد را بیرون بکشد هر چه هستند. این عالم است. آموزش می‏دهند آزمایش هم می‏کنند. آنچه هارون کرد حجت‏اش برای امام حسن(ع) بود می‏خواهد تفرقه برطرف شود صلح می‏کند با معاویه. حجتش در قرآن است. اما به او می‏گویند “السلام علیک یا مذلّ المؤمنین” امروز شما نگاه کنید چه امت خوبی داریم. حسین بن علی هفتاد و دو نفر با او قیام کردند. امام شما وقتی قیام کرد همه همراهش قیام کردند. صدهزار شهید دادیم. این امت است. قدر خود را بدانید. قدر عصرتان را بدانید. عصرتان، عصر عادی نیست عصر قریب به ظهور است. می‏دانید چرا؟ خورشید وقتی غائب می‏شود غیبتین دارد. غیبت اولی دارد، غیبت کبری دارد، غیبت صغری دارد خورشید. می‏دانید غیبت صغری خورشید چیست؟ وقتی جرم خورشید را نمی‏بینید غیبت صغری است. وقتی نورش آن سفیدی شفق پایان یافت این غیبت کبری خورشید است. در غیبتش شما نماز مغرب و عشاء را می‏خوانید. سقوط شفق یک دوره بعد است که غیبت کبری خورشید است. طلوع‏اش هم طلوعین دارد. طلوع صغری دارد، طلوع کبری دارد، طلوع صغری خورشید سپیده است که می‏زند. طلوع کبری خورشید وقتی است که خودش دیده می‏شود. حضرت هم همین است امامت هم غیبت صغری و کبری دارد. ظهور هم همین‏طور است. طلوع صغری و طلوع کبری دارد. این صدهزار شهید از جیب کسی نیست، این نیست که امام این هنر داشته، علما این هنر را نداشته‏اند. نه، مردم بوی او را شنیده‏اند. شما می‏گویید چطوری بویش را می‏شنوند. یوسف به برادرانش گفت بروید پدرتان را بیاورید. وقتی می‏خواستند بروند گفت « اذْهَبُواْ بِقَمِیصِی هَـذَا » لباس سلطنت را درآورد. پیراهنش را درآورد. گفت این قمیص مرا ببرید. « فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِی » بیاندازید روی صورت پدر. « یَأْتِ بَصِیرًا » کور شده بود خوب شد. چشمش خوب می‏شود. چون می‏خواست بیاید می‏خواست اینجور نباشد خدا خواسته بود. اینها همه دستورات خدا است. « وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِیرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ » قافله از مصر حرکت کرد یعقوب گفت بوی پیراهن یوسف می‏آید. این است دیگر یوسف نیامده پیراهنش را آوردند. خواست خداوند است. یعقوب بوی پیراهن یوسف را می‏شنود. مردم بوی امامشان را از چند سال قبل نشوند. مردم بوی امامشان را شنیدند که صدهزار شهید دادند. برای یک شخص که نمی‏دهند برای یک مرجع تقلید که نمی‏دهند هر چه امام را اطاعت کردند برای امام زمان بود. برایشان او مطرح بود. بین‏الطلوعین چقدر امام‏ها نگاه به این عصر می‏کنند خوشحال می‏شوند. چقدر این شهدا را که می‏بینند خوشحال می‏شوند. چقدر این شهدا وقتی خدمتشان می‏روند مورد تکریم واقع می‏شوند. وقتی امام قیام کرد صد هزار شهید داد وقتی امام قعود کرد صلح می‏کند با صدام و گفت صلح من هم تاکتیکی نیست، کی می‏گوید؟ بعد از اینکه گفته بود تا آخرین نفر تا آخرین نفس تا آخرین قطره خون تا آخرین خانه، گفت من گفتم حالا صلح می‏کنم و این صلح من هم تاکتیکی نیست و این جام تلخ‏تر از زهر هم سر می‏کشم، یکی در سراسر کشور به امام گفت یا مذل المؤمنین؟ هیچ کس نگفت. این رزمنده‏ای که دستش قطع شد یا او که چشمش را از دست داده، می‏خواهد به سمت پیروزی برود. وقتی امام سرکشید گفتند ما هم سرکشیدیم. یک تیر ششلیک نشد. خدا از اینها خوشش می‏آید. اینها امتحان است اینها نشاندهنده ایمان در قلب است. عصرتان را بشناسید، قدر خودتان را بدانید. امام مجتبی خیلی تنهاست. قدر یاران را می‏دانید. هر وقت گرفتاری پیدا کردید سراغ امام حسن بروید امام حسن تنهایتان نمی‏گذارد. این است که من همیشه می‏گویم همدیگر را در آغوش بگیرید. چرا؟ چون بوی او از رفیقت می‏آید. اینها که دست و پا قطع شده‏اند اگر دوباره خواستند بروندبه جبهه، اینها روی یک حسابی است که در کار است، قدر خود را بدانید.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

مطالب مرتبط

Post navigation

پاسخ دهید