جلسه چهارم

بسم الله الرحمن الرحیم
شب عاشورا است، اوج محرم و صغر در دهه اول محرم است. اوج دهه محرم شب و روز عاشورا است انسان از این فرصت استفاده می‏کند. زیرا که وقتی شخصی از دنیا می‏رود بازماندگانش عزا می‏گیرند اشک می‏ریزند. عده‏ای عزا دارند اشک می‏ریزند. من اشک می‏ریزم تا عزادار شوم. عده‏ای وابستگان تازه گذشته هستند به دلیل وابستگی حالت عزا و گریه دارند، می‏گویی من حالت عزا و گریه را در خودم فعال میکنم تا بازمانده شوم. بعضی از فامیل هم اشک می‏ریزند، بعضی اشک می‏ریزند از فامیل می‏شوند. دستگاه به این شکل است وفتی اشک می‏ریزی عضو خانواده می‏شوی. درب اهل‏بیت به روی همه باز است. کسی که می‏خواهد از اهل‏بیت شود، وقتی اشک ریخت از اهل‏بیت می‏شود.  بگو خدایا، عده‏ای اهل هستند اشک می‏ریزند، عده‏ای هم اشک می‏ریزند تا اهل شوند،من آمده‏ام که اشک بریزم و از اهل‏بیت شوم. امام زمان می‏گوید: من عزادارم، تو با من همراهی می‏کنی همکاری می‏کنی همدردی می‏کنی و وقتی همدردی کردی آن‏ها می‏گویند که این شخص هم همراهمون بیاید.اصحاب کهف، محکوم به اعدام بودند، یا باید از دینشا دست بر‏می‏داشتند یا آنها را از بین می‏بردند. وقتی که دیدند نمی‏توانند در شهر بمانند در غاری رفتند یکی از آن‏ها سگی داشت، این سگ هم همراه صاحبش آمد. وقتی خدا ر قرآن داستان اصحاب کهف را ذکر می‏کند می‏گوید: «سَیَقُولُونَ ثَلَاثَهٌ رَّابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ » ‏سه نفر بودند چهارمین‏شان سگ‏شان بود. سگ اصحاب کهف را با اصحاب کهف می‏شمارند، گریه کننده بر حسین بن علی را با اصحاب او نمی‏شمارند؟ «وَیَقُولُونَ خَمْسَهٌ سَادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ » بعضی می‏گویند پنج نفر بودند و شمشمین‏شان سگ‏شان بود. «وَیَقُولُونَ سَبْعَهٌ وَثَامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ » و بعضی نیز می‏گویند که هفت نفر بودند و هشتمین‏شان سگ‏شان بود.سه بار اسم سگ را می‏برند: رابعهم، سادسهم، ثامنهم. کار خدا حساب درد. وقتی هم که می‏خواهد وضع آن‏ها را در غار بگوید؛ می‏گوید: «وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظًا وَهُمْ رُقُودٌ وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ » هنگامی که نگاه می‏کردید می‏پنداشتید که بیدارند ام خواب بودند و ما از این پهلو به آن پهلوشان می‏کردیم« وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ » حال اینها را که بیان می‏کند این مطلب را هم از قلم نمی‏اندازد «وَکَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ » سگشان دو دستش را به لبه غار پهن کرده بود. « لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا » خدا از اول می‏داند که این سگ را همراه اینها انداخت و چرا بعد از ماجرا اسم این سگ را می‏برد، گناهکار شرمش می‏گیرد. طیب هر کجا که می‏دید به کسی ظلم شده است، نمی‏توانست طاقت بیاورد، چاقو می‏کشید. البته این کار کار بدی است اما خوب او هم این‏گونه از مظلوم دفاع می‏کرد. وقتی با یک روحانی مشورت کردند روحانی گفت: برای او زن بگیرند اما بعد از ازدواج هم این کار در مقابل یک نامرد انجام داد. گفتند: با یک آخوند رفیقش کنید رفیقش هم کردند اما کاری پیش آمد و دوباره چاقو کشید. مشاورشان طلبه مدرسه فیضیه بود. از تهران رفتند به دیدن این مشاور. زمانی را منتظر مانند که او بیاید. گفتند: فرمودید که زمینه ازدواجش را فراهم کنید و فراهم کردیم چاقو کشید.گفتید که با یک طلبه رفیقش کنید و این کار را هم کردیم بازهم چاقو کشید. طلبه بعد از فکر کردن گفت: او را پیش سیدالشهدا ببرید. او را به کربلا ببرید. اگر دلش تکان خورد مسئله حل می‏شود و اگر نه بیاورید مشکل را حل کنیم. اینها پسندیدند این حرف را. این برادر به طیب گفت: داداش می‏خواهی به کربلا بروی؟ طیب گفت: منِ آلوده کجا سیدالشهدا کجا؟ توجه داشته باشید که انسان اینطور می‏شود. این جانور را گذاشته با اصحاب کهف که انسان‏ها مأیوس نشوند.اینها مطمئن شدند که طیب کمی به خودش می‏آید.گذرنامه کرفتند و رفتند به کربلا. چشمش که به حرم اباعبدالله افتاد این پهلوان که مردم از او حساب می‏بردند مانند زن بچه مرده ضجه می‏زد. طیب همین جوری ضجه می‏زد اشک می‏ریخت تا رسیدیم به صحن و حرم و کنار ضریح. دو انگشتش را انداخت در شبکه ضریح. نشست و سرش را گذاشت کنار ضریح اشک می‏ریخت تا از حال می‏رفت. دوباره، سه‏باره، وقتی برادرش این حال را از او دید کفت الان خوب وقتی است . حالا از او قول بگیرند که چاقو نکشد. به طیب گفت: طیب. طیب گفت: بگذار زیارتم را بکنم. بعد از چند دقیقه‏ای دوباره گفت: طیب اینجا کجاست؟ گفت: سیدالشهدا است. گفت: بگو به این سیدالشهدا دیگر چاقو نمی‏کشم. گفت: بگذار زیارتم را بکنم. دوباره آمد گفت: طیب بگو به سیدالشهدا دیگر چاقو نمی‏کشی. طیب دیگر ناچار شد. گفت: به سیدالشهدا دیگر چاقو نمی‏کشم. کنار کتش جای چاقو داشت. برادرش گفت: چاقویت را بده. طیب چاقویش را درآورد و به او داد. این طیبی که هیچ‏کس چاره‏اش نمی‏کرد بیست سال چاقو نکشید.کسی به اسم حسین رمضانی یخی اهل دهات تهران بود. شب عاشورا، یازده و اینها، آنها هم هیئت داشتند. با هیئتش  آمدند. به طیب گفت که بیا در اینجا قدم بزنیم و او را از تهران بیرون آورد. از قبل کینه به طیب داشت. یک سری به طیب چاقو زد. طیب در صحرا افتاد. به خانواده‏اش اطلاع دادند و او را به بیمارستام بردند. وقتی که طیب خوب شد شب یازده عاشورا که آقای حسین رمضانی یخی که به او چاقو زده بود هیئت داشت. چهار هزار نفر مراهش هستند. طیب از هیئتشان جدا شد و به هیئت رمضانی رفت. منجنیقی دارند در هیئت‎ها که بالایش نوحه می‏خوانند. دست این حسین را گرفت از پله‏های منجنیق بالا برد. به او گفت: اسم تو حسین است نامرد. من به امام حسین قول دادم که چاقو نکشم بیست سال چاقو نکشیدم. تو نامرد به من چاقو زدی. حالا من به تو نشان می‏دهم. چون چاقو نمی‏کشید گفت: پیش دوست‏هایت دو تا سیلی به تو می‏زنم و پیش دوست‎هایش دو تا سیلی به او زد. هیچ کسی جرأت نداشت به طیب اعتراضی کند. ایت دستگاه این‏جور است. محرم شد و کسی در خانه طیب آمد. به او گفت: یک روحانی آمده و می‏گوید که پیغامی دارد و می‏خواهد که به خود طیب بگوید. گفت: از او بپرسید که است؟ گفت: من به تو می‏گویم. خودش به در خانه آمد با اینکه برای کسی بیرون نمی‏آمد. گفت: از طرف آقای خمینی آمده‏ام. آقا گفته‏ان در روز نیمه خرداد با دسته‏ات حرکت کن. گفت: چشم. طیب بود در روز نیمه خرداد جریانی به وجود آورد.خیلی پرارزش بود. دستگیرش کردند. به اوگفتند که بگو سید به من پول داده است در مقابل مثل شعبان بی مخ  توصیه‏های تو را اجرا می‏کنیم. گفت: من از این پول‏ها نخورده‏ام. به سید تهمت نمی‏زنم. ناخن‏هایش را کشیدند تا به امام تهمت بزند.تهمت نزد. برهنه‏اش کردند. تخت‏هایی است که با تسمه تشک رویش می‏اندازند. این تخت با تسمه را به رویش بستند. پریموز گذاشتند زیرش. برشته می‏شد. می‏گفتند: بگو تا بازت کنیم. آنقدر سوزاندنش که از دنیا رفت. این است کسی که گریه بر اهل‏بیت می‏کند به بهشت می‏برند. قوانین را به هم نمی‏زنند زمینه بهشت رفتن را بر گریه کننده فراهم می‏کنندطیب را می‏خواهند بهشتی کنند شهید در راه حق می‏شود. اما موقع مجروحیتش یک زندانی را دید. گفت: سلام ما را به امام برسان و به اییشان بگو که  به طیب هر چفدر گفتند که بگو سید به تو پول داده گفتم به به سید تهمت نمی‏زنم. وقتی این فرد آمد و به امام گفت. امام فرمودند: برای طیب نماز و روزه بخرید. وقتی کسی با اخلاص بیاید اهل‏بیت او را می‏پذیرند و به سابقه‏اش نگاه نمی‏کنند. اگر می‏خواستند سخت بگیرند مثل فردا صبح حر آمد به بن سعد گفت: مذاکرت به نتیجه رسید؟ او جواب داد نه و قرار است که بجنگیم. حر گفت: با پسر پیغمبر می‏جنگید؟ ابن سعد پاسخ داد: می‏جنگم که تاریخ بگوید. حر چیزی نگفت و سوار بر اسبش شد. وقتی که ا زتیررس لشکر خارج شد خود را به خیمه امام رساند. حاجب جلویش را گرفت و از پرسی که از کجا می‏آیی؟ او گفت: برو به آقایت بگو حر آمده همان که جلوی راهتان را گرفت.بولش می‏کنی؟ امام به حاجب گفت: به او بگو که بیاید. حر خجالت می‏کشید و می‏گفت که سر راه امام را بستم که امام می‏گفت مادرت به عزایت بشیند با من چه کار داری و حالا می‏خواهد با امام روبرو شود. حر پیش امام آمد و گفت: آقا من از این عالم شرمنده‏ام بیشتر از این نگذار خجالت بکشم و بگذار که با دشمنان شما جنگ کنم.حضرت به او گفت: برو. حر به جنگ رفت و لحظاتی بعد فرقش شکافته شده و یا حسین گفت. امام مثل شاهین بالای سر حر آمد. همانطوری که بر سر پسر آمد همانطور بالای سر حر هم آمد.سر حر را گذاشت روی دامنش و دستمال سفیدی در‏آورد فرق حر را بست. حر را که در همین جا بود دفنش کرد. الان هم قبرش دور از حرم است. سال‏ها بعد، بارندگی شد و قبر حر خراب شد. رفتند مرمتش کردند. بدن حر سالم بود دستمال آقا هم روی سرش بود. سلطان گفت از این دستمال یک فطعه جدا کنید برای تبرک خزانه بیاورید. یک نکته از شب عاشورا هم برای شما گفته باشم. به ما گفته‏اند: «کونوا دعاه الی الله بغیر السنتکم» مردم را به سوی خدا دعوت کنید به غیر زبان‏تان. حال نگاه کنید پیغمبر مردم را به ولایت علی بن ابیطالب دعوت کرد با زبانش. گفت: «من کنت مولاه فهذا علی مولا» و مردمرا واداشت که با علی علیه السلام بیعت کردند همه حتی زنان. علی دتسش را به آب زد و سپس به زن‏ها گفتند دستتان را در این آب بزنید. بعدش دیدید که چه کردند؟ گفتند مردم زیر بار نمی‏روند و عذرهایی آوردند و ولایت را از اسلام جدا کردند. ولایت مثل علامت  است. مجموعه اسلام بقیه‏اش عدد و رقم.عدد جبری علامت جز آن است. در جبر 3 نداریم یا 3+ یا 3-. اسلام اینطور است. اسلام یک رقم است  نماز، روزه، خمس، زکات، امربه معروف و نهی از منکر، جهاد اینها عدد هستند.ئلایت علامته یا ولایت الله هست که به علاوه است یا ولایتطاغوت که علامت منها است.نماز و عبادات فردی یک میلیارد شده باشد این عدد بالایی است اما ولایت طاغوتی باشد این عدد را بخواهند مجسم کنند می‏نویسند منهای یک میلیارد. یعنی اینقدر این به اسلام ضرر می‏زند برای برطرف شدن شک مثالی می‏زنم که شکتان برطرف شود. اگر این ولایت الله است جلوی این یک میلیارد می‏نویسند به علاوه یک میلیارد.بالاتر از جان برکفی برای اسلام نیست. دو تا جان برکفی داریم: یکی جان بر کفی ولایت اللهی است صبر بر ولایت‏اللهی صد میلیارد می‏ارزد. مثل شهید فهمیده امام درباره او می‏گوید: رهبر ما کودک 12 ساله‏ای است که نارنجک به خودش می‏بندد و زیر تانک می‏رود این چون ولایت اللهی بود می‎شود به علاوه. شهید شوشتری را با 40 نفر شهید کردند. 60 تا را هم مجروح کردند. این صبر ص میلیاردی اما جلویش عدد منهاست. چرا؟ این آلت دست اجنبی بود. خودش نمی‏دانسته اما بازی خورده است گول خورده است اما ضرر زد ضرر صد میلیاردی. این فرمانده‏ها 40 تا کشته و 60 تا هم زخمی. خیلی به اصحاب امام زمان ضرر زده است. ولایت علامت است. پیامبر برای ما گفت با زبانش هم گفتبا عمل هم واداشت که بیعت کردند. اما اینه کار خودشان را کردند. مردم را به بیراهه بردند ولایت طاغوت بردند. حسین علیه السلام می‏خواهد مردم حرف جدش را گوش دهند. دعوت کند مردم را بدون زبان. حضرت در می‏خواهد دو ولایت را که یکی از آنها مثبت و دیگری منفی است نماز، روزه، جهاد را ضرر برای اسلام می‏کند و یکی را خدمت به اسلام.می‏خواهد برای این کار مجسم کند: «کونوا دعاه الی الله بغیر السنتکم» می‏خواهد با زبان محمل این نکته را به مردم بفهماند. واقعاً موفق بود واقعاً حسین بن علی دعوت الی الله کرد واقعاً تابلوی به علاوه و منها را مشخص کرد. تا حالا نماز را مطرح کرده بود علامتش مطرح نبود. مردم می‏گویند هر دو گروه نماز می‏خواندند کدام نماز قبول است نماز ابن سعد  یا نماز امام حسین(ع). نماز یزید یا نماز عباس؟ نماز عبیدالله یا نماز زهیر؟ مردم می‏پرسند کدام نماز؟ فرقش چیست؟ امام حسین گفت: این به علاوه است و دیگری منهاست. آیه سوم آیت‏الکرسی را در روز عاشورا مجسم کرد «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ » گفت اینها اصحاب امام هستند کارشان نور، حرفشان نور، صحبت‏شان نور، نورٌ علی نور. «وَالَّذِینَ کَفَرُواْ » اینهایی که ناشکری کردنداینهایی که نعمت ولایت را ناسپاسی کردند «أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ » خدا رئیس اینه نیست خدا زمامدار نیست خدا اینها را رها می‏کند و و طاغوت اینه را اداره می‏کند. حالا آمریکا باشه طاغوت، اسرائیل باشه طاغوت، انگلستان باشه طاغوتند. هر جا در مقابل حق بایستند طاغوتند. یزید بن معاویه هم طاغوت است.ابن سعد هم طاغوت است عبیدالله ابن زیاد هم طاغوت است.اولیا اینها هم طاغوتند. اشقیای کربلا «أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ  » رفتارشان ظلمت، سکوتشان ظلمت، کلامشان ظلمت، مرگشان هم ظلمت  بینید چه اتفاقی افتاد؛ پیغمبر از مردم بیعت گرفت همه رفتند الا 3 یا 4 نفر . اما این‏جور که امام حسین با شهادتش کار کرد این‏ها همه شهید شدند اما خون‏ها به جوش آمد مردم وجدانشان تحریک شد. از راه امام حسین یک ارتباطی با خدا پیدا می‏شود. این نماز علامت مثبت پیدا می‏کند. من به همه کسانی که مشارکتی دارند می‏گویم که من در لاسجرد بودم دهه‏ای منبر می‏رفتم قبل از پیروزی انقلاب. در آنجا زن‏های بیوه از اول شب تا آخر شب هیزم جمع می‏کردند و پنهان می‏کردند برای شب عاشورا. برای دهه اول هم برنج ذخیره می‏کردند تا مراسم عزاداری برای امام برپا کنند و از اول سال تا محرم چیزی می‏اندوختند تا برای  امام حسین کاری کرده باشند. از هیزمش تا برنجش تا روغنش حتی پول اندوخته بودند و با ازدحام مجلس‏ها نمی‏دانستیم کجا برویم چون همه دعوت می‏کردند. اینها دارند کاری می‏کنند. امام حسین در عالم مثا آتش از زیر کار می‏کند. آن طرف مقابل هم کار می‏کند. درانتها این دو تا با هم روزی درگیر می‏شوند به هر جهت امام زمان وقتی می‏خواد قیام بکند اصحابش همین‏ها هستند. همین هیئت‏ها و سینه‏زنی‏ها. همه لشکر امام زمان می‏شوند. مگر ندید که این سینه‏زنها یک رو زشدند فرمانده لشکر. بچه‏ها می‏آمدند به هیئت‏ها و از آنجا به گروه مقاومت می‏رفتند و بعد از آن به جبهه اعزام می‏شدند. همه اینها ا زسفره امام حسین(ع) بر پا شده است. به خانم‏ها عرض می‏کنم شما زینب را می‏بینید زینب را روز یازدهم از کربلا به کوفه به دارالاماره ابن زیاد آوردند. می‏خواست زینب را کوچک کند «دخلت زینب بنت علی  علی عبیدالله بن زیاد و علیها  ارذل الثیابه» زینب وارد شدند روز یازدهم بر عبیدالله بر استانداری همه مسئولینش گوش تا گوش نشسته‏اند. اینجا پایگاه پدرش علی است. این فرزند رهبر است. حالا او را آورده‏اند که کوچکش کنند.زن وقتی که جایی می‏روند خدا اینجور آفریده است که مرتب‏ترین لباس‏ها را بر تن می‏کنند. اما زینب مندرس‏ترین لباس‏ها بر تنش بود. اگر لباس زینب به  هم خوب بود آنها را به غارت می‏بردند. «علیها ارذل الثیابه» بی ارزش‏ترین لباس را بر تن داشت. به  داخل رفت.«جلست به نهایه المجلس» رفت و در گوشه‏ای نشست. عبیدالله گفت: این خانم متکبر که بود؟ گفتند این زینب دختر علی است. زینب نگاهش می‏کردند . این آستین‏های عربی پهن است . «و سترت وجهها بکمه » صورتش را با آستینش پوشاند. خانم! این خانم شماست که آمدی امشب به زینب سرسلامتی بدهی. خداوندا کسانی که با مداحی‏شان مجلس امام حسین را گرم می‏کنند خدایا شب اول قبرشان را به نور امام حسین روشن بگردان. کسانی که حرمت زینب کبری را نگاه می‏دارندو در مجلس زینب شرکت می‏کنند خدایا ایمانشان را حفظ کن. خدایا عفت و عصمت دخترها و پسرها را به وسیله عزاداری‏ها بیمه بفرما.
والسلام علیکم و رحمه الله برکاته

مطالب مرتبط

Post navigation

پاسخ دهید