جلسه اول

اللهم صل علی محمد و آل محمد
خب این مطلب را عرض کردیم که اگر دنیا و آخرت را هر دو را به حساب بیاریم معنای نعمت و بلا عوض می‏شود. گاهی می‏شه انسان آخرت را فراموش می‏کنه بلا و مصیبت براش نعمت می‏شه. شما می‏گید چه جوری میشه بلا و مصیبت انسان ببینه و جشن بگیره. برای خودش؟ میشه؟ انسان وقتی از آخرت غافله، شکست بزرگی در امر آخرت می‏خوره، به نظرش یک پیروزی بزرگی میاد و حالا نمی‏فهمه این شکست رو،  وقتی می‏فهمه که کار از کار گذشته. این کسانی که جهانگشایی می‏کردند به هر قیمتی بود بر تمام دنیا مسلط می‏شدند وقتی کشورها را سرکوب می‏کردند، شب راحت می‏خوابیدند که امروز فتح بزرگی کردیم. خب اینا غافلند که در قیامت و وقتی انسان از دنیا رفت نامه‏های عمل انسان را پیش روش میارن. همین فتح بزرگ یک کتاب مفصل در رابطه با بدهکاری‏ها و بیچارگی‏ها و مشکلاتی است که خودش برای خودش تا آخرت به وجود آورده. آن کتاب پیروزی دنیا، می‏شود کتاب  بیچارگی آخرت. دانه دانه ظلم‏های کوچک و بزرگی که به همراهانش کرده یا به دیگران کرده،  در آن کتاب نوشته می‏شود. شما می‏گید که به همراهانش که ظلم نمی‏کنه؟ چرا، همراهان را مجبور می‏کنند به کشتار. صدامی‏ها، شیعیان را می‏آوردند جنگ با سپاه و بسیجی‏ها و ارتشی‏ها. پشت سر این شیعیان بعثی‏ها بودند. اگر یکی از این شیعه‏ها کوتاهی می‏کرد در جنگ با ایران، از عقب تیرش می‏زدند و می‏کشتنش. بسیاری از این اسرای عراقی وقتی که اسیر می‏شدند، خوشحال می‏شدند که ما  نجات پیدا کردیم. این ظلمی بود که به عراقی‏ها می‏کرد و ظلمی هم که به ایرانی‏ها می‏کرد.حالا صدام از دنیا رفته. هر یه روزی، یک کتاب مفصل پرونده اوست. روزی یک کتاب یا یک‏ساعت یک کتاب. آخرش چی؟ خانواده او چی؟ فرزندانش. تمام این‏ها آن چه برای او مانده بدنامی و بیچارگی است. این عذاب دنیا و اونم عذاب آخرت و عکسش هم هست. گاهی انسان اتفاقی براش می‏افته این رو مصیبت می‏بینه. روزش رو روز بد می‏بینه. وقتی پای آخرت میاد می‏بینه همین بیماری که داشته بخاطر صبری که کرده به رضای خدا راضی بوده. دکتر می‏رفته دارو مصرف می‏کرده، این خلاف رضای خدا نیست. اما همین مدت بیماری که صبر کرده در نامه عملش آمده. تو حسابش. چه جوریه تو حسابش؟ مثل عابر بانک شما. تا عابر حسابش هست سر هر جایی که این پول گذاشته، می‏زنی به اندازه‏ای که داری بهت می‏دن. در آخرت هم همینطوره. در دنیا این پول که از عابر بانک گرفتی صرف حوایج می‏کنی، در آخرت هم آن ثوابی که در نامه عملت بهت داده خرج هوای تنفسی می‏کنی. هوا هم باید عابر بانک بدی بگیری، اینجا رایگان است،هیچ چیز، اونجا هیچ چیزی رایگان نیست؛  همه چیز خریدنی است یکی بده یکی ببر، همه‏ حوائجش رو انسان باید چیزی بده چیزی بگیره. اما روزهای بد، روزهای مصیبت می‏شه براش ، بهتره این روزها نمی‏گم. یه گوزنی نگاه به آب می‏کرد. شاخ قشنگش رو دید و این پاهای درازش. گفت حیف این شاخ به این قشنگی روی پای اینطوری. خب این پارو زشتی خودش می‏دید شاخ رو افتخار خودش. سگ‏های تازی به گله گوزن حمله کردند. شکارچی‏ها این‏ها را رها کردند به دنبال گوزنا. گوزنا همین گوزن، تا تو صحرا بود سگها بهشون نمی‏رسیدن. تا رسیدن به جنگل. تو جنگل شاخش گیر کرد. سگا بهش رسیدن. گفت: این پای زشتم نجاتم داد این شاخ قشنگم گرفتارم کرد و اینو مثال آوردم؛ قرآن هم از این نوع با ما حرف می‏زنه که موسی(ع) از درگاه الهی خواست که اگر عالمی هست که می‏توانم من شاگردی او را بکنم من افتخار می‏کنم.هم ببینه که عالمتر از او هست هم اینکه ببینه عالمتری چه جوریه. چه خبریه تو عالم بالاتر؟ خداوند بهش وعده داد که این عالم در مجمع‏البحرینه، هم دو دریا هستند در یک نقطه بهم می‏رسند. اونجا زندگی می‏کند. موسی علیه‏السلام رفیقی داشت همه کاره‎ای داشت. مثل علی(ع) برای پیغمبر ما. موسی هم او در نسبت خودش، پیغمبر ما هم در نسبت خودش. به هیچ‏کس درمیان نگذاشت این ماموریت جدیدش را الا به این همه کاره‏اش. قرآن اینطوری نقل می‏کنه در سوره کهف ” وَ إِذ قَالَ مُوسَی لِفَتَهُ لَا أَبرَحُ حَتَّی أَبلُغَ مَجمَعَ‏البَحرَینِ أَو أَمضِیَ حُقُبًا” من یک سفر طولانی در پیش دارم هر چه این سفر به درازا بکشد ادامه میدهم تا برسم به مجمع‏البحرین. رفتند تا رسیدند به جایی استراحتی کردند توشه راهشان هم ماهی بود بریان کرده که مصرف کنند ” فَلَمَّا بَلَغَا مَجمَعَ‏ بَینِهِمَا نَسِیَا حُوتَهُمَا ” وقتی به مجمع‏البحرین رسیدند نمی‏دانستند این همانجاست که موعده. ماهیشان یادشان رفت. “قَالَ لِفَتَهُ ءَاتِنَا غَدَاءَنَا لَقَد لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هَذَا نَصَبًا ” به این همه کاره‏اش گفت: غذا را بیار بخوریم از این سفر خیلی خسته‏ شده‏ام. “قَالَ أَرَءَیتَ إِذ أَوَینَا إِلَی الصَّخرَهِ فَإِنّیِ نَسِیتُ الحُوتَ” اون صخره و اون سنگ را دیدی که ما استراحت کنارش کردیم من ماهی را یادم رفت که بهت بگم این ماهی بریان  افتاد تو آب بعد هم زنده شد و رفت. ” وَ مَا أنسَنِیهُ إِلَّا الشَّیطَانُ أَن أذکُرَه  ” شیطان این رو از یاد من برد که بهت بگم. اینو به فال بد می‏گیره و این اتفاق رو شیطانی می‏دونه در درجه خودش. موسی به این که در درجه بالاتره “قَالَ ذَلکَ مَا کُنَّا نَبغِ”  این که می‏گی شیطان از یادت برد اتفاق بد بوده؛ به من گفتن همونجایی که ماهی‏تون تو آب زنده میشه همونجا میری.من  دنبال این می‏گشتم  من آرزو داشتم این اتفاق بیفته. این که یه درجه پایینتره می‏گه ” وَ مَا أنسَنِیهُ إِلَّا الشَّیطَانُ أَن أذکُرَه  ” اون که یه درجه بالاتره می‏گه ” ذَلکَ مَا کُنَّا نَبغِ” تمام آرزوی من این بود که این خبر رو از تو بشنوم این آدرس محله، خُب بیا جاشو پیدا کن “فَارتَدَّا عَلَی ءَاثَارِهِمَا قَصَصًا ” نگاه کردن به دقت رو جای پایی که آمدن حرکت کنن که این جا پاهاشونو گم نکنن  “فَارتَدَّا عَلَی ءَاثَارِهِمَا قَصَصًا ” بازگشتند،  با جستجو دقیق روی اثر پا برگردند خب رفتند  به وعده خودشان رسیدند. ” فَوَجَدَا عَبدًا مِّن عِبَادِنَا ءَاتَینَهُ رَحمَهً مِّن عِندِنَا وَ عَلَّمنَهُ مِن لَّدُنَّا عِلمًا” یک انسانی را دیدند بنده‏ای از بندگان ما را دیدند که ما از رحمت خود به او عطا کرده بودیم “ءَاتَینَهُ رَحمَهً مِّن عِندِنَا وَ عَلَّمنَهُ مِن لَّدُنَّا عِلمًا”  نه علم دبستانی و دبیرستانی و دانشگاهی و حوزوی و کتابی. از پیش خود ما  علمی به او آموخته بودیم “قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا” تا اینجا او وصی و اون  فتی همراه موسی است. اینجا موسی به تنهایی است، آقای رفیقش رو مرخص می‏کنه. چرا؟ چون حد او نیست. در این حد. ببین  با ما چه جوری حرف می‏زنه قرآن؟ می‏گه هر کسی یه حدی داره. هر حرفی جایی داره. کسی که در حدش نیست، یک مطلب، وقتی بگی، تو می‏خوای که او رو ترقی بدی  او رو کافر می‏کنی روایت رو ببینید   “و ان عملته اکثر من طوقه فقد کسرته و ان کسرته فعلیک جبره” اگر به کسی علمی مافوقش یاد بدهی کمر او را شکسته‏ای. اگر کمر کسی را شکستی خود باید درستش کنی” این مطلب رو اینجا بگم که هر کسی یه حدی داره. امام صادق(ع) کسی را فرستادن برای مأموریتی و رفت و برگشت. این مأموریت در بین یه قوم و قبیله‏هایی بود و اونجا بود و حضرت طبقه بالا بود. این آقا رسید. آقا بالا بودند. کاروانسراها یه غرفه‏هایی داره تو مسافرت بودند، گفت، که پیش خودش: من  خسته شدم  یه دقیقه دراز می‏کشم بعدش که یه خورده استراحت کردم بعد می‏رم بالا. استراحت کرد سرش گذاشت زمین. آقا متوجه شدن که ایشون آمده. منتظر نشدن که ایشون بیاد بالا. خودشون آمدن بالای سرش. تواضعوشون. بعد به او گفتن رفتی؟ گفتی؟ انجام شد؟
گفت: بله. گفت الحمدالله. فلانی رو هم دیدی گفت: نه ما سر به اونا نزدیم. گفت: اونا هم شیعه هستند؟ گفت: بله. اما شیعه بودن ما با اونا با همدیگر فرق می‏کنه اونا هم شیعه هستند مثل امروز می‏گیم ما اصولگرا هستیم اونا اصلاح طلب هستند. گفت: هیچی دیگه. گفت واقعاً او هم معتقد به امامته مثل ما؟  گفت بله. گفت با وجود اینا شما از اینا تبری می‏کنی از این فاصله می‏گیری؟ گفت چیزایی که ما از امامت می‏دونیم اینها نمی‏دونن. اینا خیلی عقبند. گفت: به خاطر همین با اینها رابطه برقرار نمی‏کنی؟ فاصله می‏گیری؟ پس ما هم یه چیزهایی می‏دانیم شما نمی‏دانید. پس ما هم با شما همین رفتار را بکنیم ما هم قبامون جمع کنیم؟ ما هم حسابمون از شما جدا کنیم! تکون خورد یه دفعه. حضرت گفت: خدا هم یه چیزایی می‏دونه ما نمی‏دونیم پس خدا ما رو ول کنه؟ گفت: دارم هلاک می‏شم. چه بکنم هر چه می‏گید، می‏کنم رفت‏وآمد داشته باشید معاشرت داشته باشید ارتباط داشته باشید بعد حضرت گفت: من فقط یه چیزی توضیح دادم. اسلام هفت مرتبه است اگر کلاس دوم را برای کلاس اول گفتی کافر می‏شه ظرفیت ندارد. اگر مطالب سوم را برای دوم گفتی  ضایع می‏شه. تا اومد گفت اگر مطالب کلاس ششم را به پنجمی گفتی ضایع می‏شه بعد گفت مطلب کلاس هفتم را به ششم می‏گفتی درست نیست بعد گفت: این که توقع داری هر کسی مثل خودتون باشه توقع درستی نیست. بگذار هر کسی مثل خودش باشه. مثل شما نباشد.بعد فرمود: این که توقع دارید هر کسی مثل خودتون باشه نمی‏خواد اونو بکنید مثل خودتون، مثل اون مسلمانی میشه که همسایه مسیحی‎اش رو آنقدر از خوبی اسلام براش گفت تا اون مسلمان شد. وقتی اون مسلمان شد شب در خونه‏اش رو زد. نصف شب گفت چی کار داری. گفت مگه شما امروز مسلمان نشدی؟ گفت چرا، گفت: بیا بریم مسجد نماز شب بخون. گفت باشه.همراهش رفت به نماز تا صبح شد دیگران رفتند برا ی خانه. گفت آقا تازه اولشه خیلی بدهکاری عمرت تلف شده از این تتمه عمرت توشه بردار. امروز رو روزه بگیر، باشه حالا نماز شب خونده حالا امروزم روزه بگیر باشه بعد گفت: من اسلام رو یادت بدم ظهر شد، مردم آمدند برای نماز اینم نماز خواند بعد دید مردم رفتند نماز و تمام کردند. گفت ما هم بریم. گفت: نه باز اینا برمی‏گردند برای نماز عصر . از این فرصت استفاده کنیم نگهش داشت. مردم برای نماز عصر آمدند اینم نماز عصر خواند گفت: مردم رفتند، گفت حالا برند نه چیزی نمونده به مغرب نماز مغرب را می‏خوانی می‏ری برای افطار. نماز مغرب را خواند  روانه‏اش کرد بره برای افطار. نصف شب آمد در خانه‏اش حالا نماز شب خوانده، حالا امروزم روزه بگیر. باشه بعد گفت: حالا این اسلام رو یادت بدم نشست و برای این تا ظهر شد. مردم آمدند برای نماز اینم نماز خواند. بعد دید مردم رفتند گفت حالا بریم. گفت: نه باز اینها برمی‏گردند برای نماز عصر از این فرصت استفاده کنیم. نگهش داشت. مردم برای نماز عصر آمدند این هم نماز عصر خواند. مردم رفتند گفت: حالا برند. گفت نه چیزی نمانده به نماز مغرب نماز مغرب رو می‏خوانی می‏ری برای افطار. این هم نماز مغرب رو خواند نگه داشت نماز عشاء رو خواند بعد روانه‏اش کرد بره برای افطار. نصف شب آمد در خانه‏اش که مثل دیشب آقا مسلمان شدی بریم. اینم امام صادق(ع) نقل می‏کنه. بهش گفت ” اطلب لدینک هذا افرغ مِنّی فانی رجل ذوالعیال”  برو برای این دین خودت یک بیکارتر از از من پیدا کن گفت: من عیالوارم باید باید برم دنبال کاسبی نون برای زن و بچه‎ام در بیارم برو به درد  دین تو یه آدم بیکاری می‏خوره حضرت گفت: با اون تشویق‏ها آورد و مسلمونش کرد به این‏که اون رو می‏خواست بکنه مثل خودش خرابش کرد برگردوندش به همون حال. چرا آدم اصرار کنه همه مثل خودش فکر کنن. چرا؟ هر کس در همین چارچوب ارادت به اهل‏بیت سلیقه‏ای داشته باشد. در قبول کردن موازین اساسی  در سلیقه‏ خودش آزاد باشه.خطوط قرمز را رعایت کند زیاد مستحبات بار طرف نکند، به همین دلیل بود که این مراقبتی که بین خضر و موسی بود در حد این شاگرد موسی که از اخیار و بزرگان بنی‏اسرائیل بود صلاح نبود. ببینید آیه می‏گه”قَالَ لَهُ مُوسَی هَل اَتَّبِعُکَ” موسی گفت من دنبالت بیام اگر او هم بود می‏گفت ” هَل أَتَّبِعُکَ” ضمیر متکلم مع‏الغیر به کار می‏برد. ما دو تا در خدمت شما باشیم استفاده کنیم. گفت نه  اون آقا را مرخص کرد. ” هَل أَتَّبِعُکَ عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمتَ رُشدًا” از این چیزهایی که تو یاد گرفته‏ای به من هم چیزهایی یاد بدهید که من رشد کنم بر رشد من بیفزاید، این آنجا هم آب پاکی ریخت تو دستش. گفت: نمی‏شه در حد شما نیست. “قَالَ إِنَّکَ لَن تَسطَیعَ مَعِیَ صَبرًا” شما طاقت و شکیبایی با من کار کردن من را تحمل کردن و با من راه آمدن را نداری.  ” إِنَّکَ لَن تَسطَیعَ مَعِیَ صَبرًا وَ کَیفَ تَصبِرُ عَلَی مَا لَم تُحِط بِهِ خُبرًا” چگونه می‏توان چیزی را که خبر از حقیقتش نداری تحمل کنی؟ این که امام زمان علیه السلام ظهورش به تأخیر می‏افتد چون می‏خواهن کسایی بیان که طاقت حکومت او را داشته باشند. تسلیم او باشند دستش باز باشه هر تصمیمی می‏خواد بگیره تو هر تصمیمی یک دفعه جا نزنند. چرا چرا بکنند. موسی قانع نشد. با این که توضیح داد دلیل آورد “کَیفَ تَصبِرُ” چیزی که ازاخبارش خبر نداری و از واقعیتش بی‏اطلاعی چه جوری می‏تونی تحمل کنی؟ موسی(ع) این چنین گفت “قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَاللهُ صَابِرًا وَلَا أَعصِی لَکَ أَمرًا” ان شاءالله می‏بینی که من شکیبایی خواهم کرد و امری از فرمان‏های شما را نافرمانی نخواهم کرد. ” وَلَا أَعصِی لَکَ أَمرًا” قال (استاد به موسی گفت) “فَإِنِ اتَّبَعتَنِی فَلَا تَسئَلنِی عَن شَیءٍ حَتَّی أُحدِثَ لَکَ مِنهُ ذِکرًا” اگر دنبال ما آمدی و با ما همراه شدی نپرس تا خودم برات توضیحی بدم. خیلی خوب “فَانطَلَقَا” ایشان راه افتاد موسی هم همراهش. “فَانطَلَقَا حَتَّی إِذِا رَکِبَا فِی السَّفِینَهِ خَرَقَهَا” رسیدند لب دریا کشتی بود سوار کشتی شدند تا رسید تو کشتی یک چوب از این‏جای کشتی شکاند. کشتی را سوراخ کرد کشتی سوراخ بشه آب می‏ره توش. آب رفت توش. کشتی میره پایین و آدمام غرق می‏شن موسی اعتراضش شروع شد. با اینکه قول داده بود “قَالَ أَخَرَقتَهَا لِتُغرِقَ أَهلَهَا لَقَد جِئتَ شَیئًا إِمرًا”سوراخش کردی که اهل کشتی را غرق کنی؟ کار عجیبی کردی کار قابل قبولی نیست ایشان هم جواب دادند “أَلَم أَقُل إُنَّکَ لَن تَستَطِیعَ مَعِیَ صَبرًا” نگفتم شما طاقت همراهی با ما را نخواهی داشت. “قَالَ لَا تُوَاخِذنِی بِمَا نَسِیتُ وَلَا تِرهِقنِی مِن أَمرِی عُسرًا” موسی (ع) گفت: سخت نگیر یک دفعه هم طلب شما از ما در رفت یادم نبود چون فراموش کردم خیلی بر من سخت‏گیری نکن”قَالَ لَا تُوَاخِذنِی بِمَا نَسِیتُ”  مؤاخذه نکن حالا که من فراموش کردم “وَلَا تِرهِقنِی مِن أَمرِی عُسرًا” اینقدر سخت و شدید با ما سخت نگیر راه افتادند این یکی را تحمل کرد “انْطَلَقَا حَتَّى إِذَا لَقِیَا غُلامًا فَقَتَلَهُ” رفتند و رسیدن به یک پسر بچه‏ای این پسربچه را خفه کرد. این چیز بدتر! موسی از کوره در رفت “قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَکِیَّهً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئًا نُکْرًا” این چه کار بود کشتیش بی‏گناهی را بدون این که کسی را کشته باشد کشتی؟ کار زشتی کردی. “قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْرًا” نگفتم به شما که طاقت همراهی با ما را نداری تو مأموریت دیگری داری برو مأموریتت را انجام بده بذار ما کارمان را بکنیم. موسی ایندفعه جور دیگری عذرخواهی کرد “قَالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْءٍ بَعْدَهَا فَلا تُصَاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْرًا” اگر من کار دیگری کردی از شما سوال کردم دیگر با من مصاحبت نکن قبول کردم که نمی‏توانم “قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْرا” از ناحیه من عذر شما پذیرفته است. واقعاً طاقت نداشت گفت باشه “فَانْطَلَقَا” راه افتادند “حَتَّى إِذَا أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَهٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَنْ یُضَیِّفُوهُمَا” رسیدند به یک آبادی گفتند: میهمان می‏خواهی؟ طعامی می‏فروشی؟ گفتند: نه ما اهل این برنامه‏ها نیستیم. هیچ حاضر نشدند “فَوَجَدَا فِیهَا جِدَارًا یُرِیدُ أَنْ یَنْقَضَّ فَأَقَامَهُ” دیواری بود نزدیک بود از ریشه کنده شود و بریزد. کج شده، این دیوار را صاف کرد مرمتش کرد موسی گفت “لَوْ شِئْتَ لاتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْرًا” اینا که به ما حاضر نشدند ما را مهمانی کنند چرا مجانی برای اینها کار کردی اجرت این کار را هم گرفته بودی بهتر بود. گفت مگر قرار نشد چیزی نگویی. “قَالَ هَذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ” استاد گفت الان دیگر ما از هم جدا می‏شویم “هَذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْرًا” این سه موردی که تو طاقت نیاوردی برای تو خبر و حقیقتش را توضیح می‏دهم اما اون کسی که گفتی می‏خوای غرق کنی اهلش را، کشتی را سوراخش کردی ایراد گرفتی”أَمَّا السَّفِینَهُ فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَهَا وَکَانَ وَرَاءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَهٍ غَصْبًا” این کشتی مال یک عده فقیر و بیچاره بود در دریا با این کار می‏کردند، پادشاهی بر آنجا مسلط بود که جنگ داشت با دیگران، بازرس‏ها می‏آمدند کشتی‏های مطمئن را مصادره می‏کردند کشتی‏های معیوب را رها می‏کردند، من این را معیوبش کردم تا بازرس‏ها به عنوان خارج از گردش و غیرقابل استفاده اینو تلقی کنند و اینها از آن کشتی نان دربیاورند. “أَمَّا السَّفِینَهُ فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ” مال عده‏ای از  فقرا بود، نگفته مؤمن بودند؛ مسلمان بودند فقیر بودند یعنی فقیر هر چه باشد مستوجب ترحّمه و خدا برای او ارفاق می‏کنه “لِمَسَاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَهَا” سوراخش کردم که معیوبش کنم “کَانَ وَرَاءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَهٍ غَصْبًا” وقتی می‏گی هر سفینه‏ای یعنی هر سفینه سالم، سلاطین کشتی شکسته به دردشون نمی‏خوره. خوب موسی وقتی دید گفت اگه می‏دونستم کمکتون می‏کردم گفت که من گفتم “کَیْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا” تو که سرّش را نمی‏دانستی چگونه می‏توانی طاقت بیاری. اما دومی “وَأَمَّا الْغُلامُ فَکَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَیْنِ” این بچه پدر و مادرش هر دو مؤمنند “فَخَشِینَا أَنْ یُرْهِقَهُمَا طُغْیَانًا وَکُفْرًا” نگران شدیم که این بچه در بزرگی آنها را منحرف کند و به طغیان و انحراف بکشاند “فَأَرَدْنَا أَنْ یُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَیْرًا مِنْهُ زَکَاهً وَأَقْرَبَ رُحْمًا” خواستیم عوض این بچه خدا به آنها بچه‏ای بدهد مهربان‏تر پاکتر و درستکارتر “فَأَرَدْنَا أَنْ یُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَیْرًا مِنْهُ زَکَاهً وَأَقْرَبَ رُحْمًا” پس می‏بینی گاهی انسان یه اتفاقی براش می‏افته، طلحه و زبیر در جنگ با حضرت علی(ع) بودند  زبیر از کسانی بود که نه مثل حضرت علی(ع) اما واقعاً آچار فرانسه پیغمبر بود هر مأموریت خطرناکی به زبیر می‏دادند؛ انجام می‏داد، خیلی شمشیر زبیر کارایی داشت، پسرش عبدالله زبیر وقتی بزرگ شد باباش رو اینطوری تو مشت گرفت، باباش را به جنگ با علی (ع) واداشت. همه کاره او پسرش بود گاهی طرف یه خدمتی می‏کنه خدای تعالی یکی را از او می‏گیرد. یکی بهتر یهش می‏ده. گاهی هم برای امتحان می‏ذارد. چون بهش گفت “وَأَمَّا الْغُلامُ فَکَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینَا أَنْ یُرْهِقَهُمَا طُغْیَانًا وَکُفْرًا” پدر و مادر چون مؤمن بودند ما این لطف را به آنها کردیم.یعنی این لطف استثنایی ما بود و شامل همه نمی‏شه اما دیوار “وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَهِ وَکَانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُمَا وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا فَأَرَادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَیَسْتَخْرِجَا کَنْزَهُمَا رَحْمَهً مِنْ رَبِّکَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذَلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْرًا” اما اون دیوار مال  دو پسربچه یتیم بود زیر این دیوار گنجی برای این دوتا بود و پدر اینها انسان صالحی بود، این دیوار اگر می‏افتاد مردم می‏آمدند گنج اینها را می‏بردند. خدا می‏خواست این گنج بماند برا ی اینها، دیوار را درست کردم تا این‏ها بزرگ شوند خودشان گنج خودشان را استخراج کنند. خوب دیدید کشتی سوراخ کردن را گفت “فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَهَا” بچه کشتن را گفت “فَأَرَدْنَا” اما نسبت به دیوار صاف کردن گفت: “فَأَرَادَ رَبُّکَ” ما هم همینطوریم اول انسان می‏گه: من این کار را می‏کنم، بعد قبول می‏کنه خدا هم دخیله. اول می‏گه ما این کار را می‏کنیم، بعد متوجه می‏شه همه کاره خداست، می‏گه خدا این کار را کرد این رشدی که به موسی داد این بود اول گفت “فَأَرَدْتُ” در وسط گفت “فَأَرَدْنَا” در آخر گفت “فَأَرَادَ رَبُّکَ” ما هم همینطوریم ما اول خودمون را همه کاره می‏بینیم بعد می‏گوییم خدا هم دخیله ما آخرش به اینجا می‏رسیم که ” لا حول و لا قوه الابالله” پس این شد که اگر خبرهای آخرت بیاد تو کار بسیاری از سودها می‏شه ضرر بسیاری از ضررها می‏شو سود به همین دلیل می‏گوید “عسی ان تحبوا شیاً و هو شرٌ لکم و عسی ان تکرهوا شیئاً و هو خیرٌ لکم” پای آخرت بیاد، گاهی شما دوستش می‏دارید براتون بده گاهی از چیزی بدتون میاد برات خوبه!
و صلی الله علی محمد و اهل بیته الطاهرین آقا اون عبادت هر شبی را فراموش نکنید چی  بود عبادت ” من زار اخاه مومن کمن زارالله” برادران دینی‏تون را روبوسی کنید.

مطالب مرتبط

Post navigation

پاسخ دهید