مصاحبه ی آیت الله محی الدین حائری شیرازی پیرامون آیت الله کرباسچیان

آشنایی من با مرحوم آیت الله آقای کرباسچیان از طریق مرحوم نجات شروع شد. با آقای نجات قبل از دوره ی مسجد شمشیری ارتباط و رفت و آمد داشتیم. زمانی که طلبه مدرسه ی آقاخان بودم ایشان هم با آقای متقی که طلبه ی باهوش و روشن دل حاضرجواب خوش مجلس بود. آقا، با خان و با ما و طلبه ها ارتباط داشت و بین علما مورد اعتماد بود. یک روز آقای حاج نجات آمد پیش من که ازدواج نکرده بودم اما معمَّم بودم گفت آقا امروز بیا منزل ما یکی کسی اونجا هست. او را ببین. من رفتم خدمت مادرم و از ایشان کسب اجازه کردم. موافقت کرد. آمدیم، دیدیم شیخی با محاسن کوتاه تر از سایر روحانیون اما چهره ی درخشان و چشمهای زاق تیز، قیافه ی بانشاط اونجاست با هم سلام علیک کردیم یک دفعه این آقا به آقای نجات گفت سری تکان داد یعنی خودشه. بعد این داستان را گفت که شخصی اومده بود برای اولین بار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را ببیند. دم جلسه اشاره کردند به حضرت. تا اشاره به حضرت را دید گفت : « لیس هذا بوجه کاذب» این چهره، چهره دروغگویی نیست. می خواست اینو سند بگیره بر اینکه می شه از روی قیافه افراد را شناخت. بعدها هم این رو برام نقل کرد که یه جایی رفتم برای نوزادی اذان تو گوشش بگم دو تا بودن یکی دایی بود یکی خواهرزاده. گفتم اینا یکی آدم خوب و صالحی می شود این یکی چاقوکش می شه. بعدها تو مدرسه علوی معلمی را به من نشون داد گفت این همونی که گفتم خوب می شه. از اساتید بسیار خوب مدرسه بود. گفت آن دیگری هم الان چاقوکش شده. بعد ایشان صحبت ها کرد که ما در مدرسه علوی این کارها را می کنیم و بعد از من دعوت کرد که بیام علوی من وجود مادرم را عنوان کردم. بعد ایشون آمد منزل ما. مرحوم آقای اخوی به ایشون گفت آقای علامه پیر شدی. آقای علامه هم خیلی بانشاط با این شعر حافظ جواب داد: « سرخم باد سلامت که اگر پیر شدم آنقدر عشق بورزم که جوان گردم باز»
آقازاده ایشون دانشگاه شیراز قبول شده بود و در خوابگاه دانشگاه بود من برای بازدید ایشون رفتم. ایشون مطلبشو اصرار کرد. من هم گفتم مادرم ایشون تعهد کرد که هر هفته یک بار با هواپیما بیای مادرتو ببینی. باز قبول نکردم. یه دفعه دیدم این پیرمرد با پیرهن و زیرجامه سفید سربرهنه سرشو گذاشت زمین دراز کشید و گفت من سرمو برنمی دارم تا شما قبول نکنی. من پیش خودم گفتم این شخص می خواد خدمت به اسلام بکنه به این نتیجه رسیده که ممکنه در این قسمت کمکی بهش بکنیم، پیش خودم شرمنده شدم گفتم چشم. گفت همراه من بیا بریم تهران. گفتم باشه. اتوبوس گرفت با هم سوار شدیم. راننده موسیقی گذاشت. منم حساسیت داشتم با موسیقی. یک بار با مرحوم اخوی مسافرت می رفتیم. راننده موسیقی بلند کرده بود ما پیاده شدیم وسط بیابون. یه ماشین دیگه ای سوار شدیم. آقای علامه به راننده گفت آقا خاموش بفرما بعد رو کرد به ما گفت خوب ما نهی از منکرمان را کردیم. حالا بشینیم حرف هامون بزنیم. دیدم چقدر قشنگ مسائل و حل می کنه می گه وقتی احتمال اثره آدم می گه وقتی اثر ندارد چرا بیاد بق کنه که او داره موسیقی گوش می ده و ما اعصاب خودمان را خورد کنیم. ایشان گفت و منصرف شد. اولین جایی که پیاده شدیم ناهاری بخوریم. ایشان کیسه ای درآورد که در آن نان خشک دوآتیشه و یه مقدار پنیر توش بود گذاشت رو میز خیلی با شهامت با هم نشستیم خوردیم. برای دیگران می گفت لازم شد بلیط هواپیما می گیرم اما برای خودش نان خشک و یه مقدار پنیر. بعضی ها وقتی می خوان نون پنیر بخورن می رن یه جایی کسی نبیند وقتی می تونست کار از نظر شرعی عیبی نداره می گفت ببینین سنت شکن بود خط شکن بود. بعضی ها مثل عقربه ساعت وقتی شما می خوای عقب و جلوش ببری اول می کشیش می زنیش تو خلاص که از تو دنده ی عقربه ها بیاد بیرون. آزاد بشه بعد بتونی تنظیمش کنی . اینام برای اینکه خودشون تنظیم بشن می زنن تو خلاص یه جایی که مردم نبیننشون می رن. آقای علامه هیچ وقت تو خلاص نمی زد در عین حال تو دنده ی مردم بود راه خودشو می رفت که مردم خودشون و اصلاح کنن با قدرت می یومد تو کار. اهل نهان کاری نبود. این خصیصه ی آقای علامه است. کسی که می خواد از خدا بترسه باید اول این شهامت و داشته باشه که از هیچ کسی نترسه این مشکله. خداترسی اسمی راحت است. اگر بخواد این خداترسی رسمی باشه باید انسان از ترس دیگران آزاد شده باشه تا بتونه رسما منحصر به ترس از خدا باشه. از این جهت هم در قرآن « یکفر بالطاغوت » را مقدم می آورد بر « یؤمن بالله » «لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر بالطاغوت» . همه در مقابل خالق طاغوتند. هر کس هر چیزی رو به جای خدا بگیرد طاغوت است. ما ائمه اطهار رو انبیاء رو اینها رو در طول خدا و در راه خدا می بینیم می گیم سایه خدا بر سرشون افتاده نظر کرده خداوند هستند مأذون به شفاعت در شرایط خاص هستند اینجور نیست که ریش و قیچی دست اینا باشه که هر کاری می خوان بکنن. «من ذا الذی یشفع عنده الا باذنه» همه در حضور او خاضع اند و خاشع اند. آقای علامه به دلیل اینکه دندان طمع را کشیده بود که مریدش بشن و بخواد از مردم ارادت بهش داشته باشن، خودش و راحت کرد موفق بود. بسیاری به ظاهر مریدها دنبال رو اینها هستند. اما در باطن مریدها خط مشی مرادشون رو تعیین می کنند. گرو می کشند یعنی اگر شما روی امر ما نیاید ما هم ارادتمون رو سلب می کنیم. اینام برای اینکه ارادتشون سلب نشه تا گاو و ماهی هر جا اونا رفتن می رن. راه مرید بازی راه خدا نیست. فردا معلوم می شه که اینها جایی ندارن به هر جهت ایشان نهان کاری نمی کرد. کیسه نان پنیر را در می آورد و می خورد. عده ای کنار ما مرغ می خوردن یکی شون یه ران مرغ آورد به ایشان تعارف کرد من فکر می کردم ایشون قبول نمی کنه دیدم خیلی با شهامت گرفته و گاز زد و به منم تعارف نکرد، چون می دونست من بدم می آد چیزی از کسی قبول کنم جلوی من خورد که اینو بشکنه.
ایشان خیلی رعایت حال مرا می کرد. به هر جهت خیلی صمیمی با هم اومدیم. رسیدیم به تهران. شب بود. آمدیم در خونه ایشان دیدم یه در چوبی در محله ونک. از اون جا تهران دیده می شد. من تهران رو مثل قبرستانی دیدم. آقای علامه گفت من در حال کلکوتم تو در چه حالی شیخ شیرازی؟ و دیدم آقای علامه پرواز کرده که اصلا تو عالم دیگس. چند شب و روز مهمانش بودم شبها غذا نون یک کمی کشمیش یا انجیر. پختنی نبود. صبح ها پا می شد برای ورزش به منم می گفت پاشو ورزش کن منم می خواستم بخوابم. اصرار نمی کرد. وای می ساد ورزش می کرد می گفت « بهشت آنجاست کارزاری نباشد کسی را با کسی کاری نباشد » این اصرار دخالت در زندگی دیگری تلقی می شد. این بلد بود چه جوری کیان طرف رو حفظ کنه و بعد بیارتش تو کار. ما اومدیم دبستان علوی قرار شد یک روز برای کلاس های سوم و چهارم و یک روز برای پنجم من صحبت کنم بعد از نماز. پدرم آخر شب که بچه ها می خوابیدن تو کتاب خونه قصه انبیا رو برا من می گفت. حتی وقتی اسم انبیا می آمد بی اختیار گریه اش می گرفت. این تو حافظه من بود. من این وقت رو برای قصه گفتن شروع کردم. وقتی من صحبت می کردم هیچ نیازی به ساکت کردن بچه ها پیدا نمی شد. آقای حسینی به من گفت بچه ها چنان تحت تأثیر مطالب تو قرار می گرفتن که وقتی شما یه جایی مکث می کردی رو بچگی خودشون پود قالی را می کنند. چون من همیشه در حساس ترین نقاط بحث و قطع می کردم که بچه ها تشنه باشن. اینو از پدرم داشتم.
مرحوم علامه منو می برد دبیرستان علوی کلاس درس آقای توانا، آقای گل زاده ی غفوری و دیگر اساتید. بعد از من پرسید کلاسش چطور بود؟ و در کلاس خودش منو می برد که من نظر بدم. نسبت به کلاس های اساتید از من نظر می خواست. خیلی به ما محبت داشت.
یه شب هم توی منزلش عده ای از نخبه های مدرسه علوی رو آورده بود براشون صحبت هایی می کرد. بعد از من نظرخواهی کرد. گفت به نظرت چطورن اینها. گفتم رو اینا شما چند ساعت در هفته کار می کنید؟ تعداد ساعتشو گفت. بعد من یه مقایسه ای کردم بین بچه های مدرسه مسجد شمشیری که من در شیراز روشون کار می کردم و محصولات مدرسه علوی و روش کار. ما در تمام قسمت ها توافق نظر داشتیم. منتها من تو مبارزات قبلی سابقه ی زندان داشتم و مسجد شمشیری از جایگاه های مهم مبارزه با رژیم بود. ولی مدرسه علوی برنامه اش کادرسازی بود و آقای علامه برای 50 سال آینده داشت فرد تربیت می کرد. سیاستش باید همین باشد که در سیاست دخالت نکنه. سیاستش عدم دخالت در سیاست بود. به همین دلیل روی نظر آیت الله العظمی بروجردی خیلی تأکید داشت، چون در مبارزات سیاسی آقای کاشانی و مصدق، آقای بروجردی را خواسته بودند به این راه بکشانند ایشان نیامدند. نتیجه نهایی اش هم روشن شد که مصدق وقتی به قدرت رسید دیگر به حرفها و برنامه های آقای کاشانی توجه نکرد. نتیجه این مطلب این شده بود که آقای بروجردی اظهار کرده بودند که ما تجربه داریم هر وقت در سیاست دخالت کردیم شکست خوردیم. این برای آقای علامه حجت بود. چون آقای بروجردی مرجع تقلیدش بود و به ایشان شیفتگی داشت من هم نسبت به امام همین وضعیت را داشتم. امام هم نظر دیگری داشت. از این جهت وقتی آمدم شیراز دستگیر شدم بعد که آزاد شدم با خود گفتم روی من حساس اند ممکن است همین حساسیت به مدرسه منتقل شود. من موجب اسباب زحمت آقای علامه نشوم. کارشان را انجام دهند. به ایشان نامه نوشتم که من به دلیل اینکه زندان رفتم و اینها روی من حساس هستند من سلامت و موفقیت راه شما را به این می دانم که شما راه خودتان را بروید و من بیایم در این جرگه کار سیاسی ولی ایشان نظرش این بود که بیا کادرسازی بکنیم. آنها بعد در سیاست دخالت بکنند. که این هم یک برنامه و حرف بزرگی است.
فکر می کنم تفاوت زمان آقای بروجردی و زمان امام تفاوت حضور مردم بود. مردم در زمان آقای بروجردی نوعی بودند که اگر روحانی دخالت در سیاست می کرد شکست می خورد. امام می گفت اگر می خواهیم پیروز شویم باید این قدر دخالت بکنیم که مجرب شویم و برنامه ورود و خروجش را بدانیم تا دیگر شکست نخوریم. می شود گفت برای مردم عصر آقای بروجردی راه آقای بروجردی درست بود و برای مردم متحول شده و وفادار شد. زمان امام کار امام درست بود و برای آقای علامه که نظرش کادرسازی بود و باید در یک منطقه امنی این کار را بکند نظر آقای بروجردی کاربردی تر بود. چون اگر می خواست در مسائل سیاسی داخل شود تمام دستگاهش به هم می پیچید و نمی شد. ما الان احساس می کنیم که برای بعضی جاها هنوز کادر تربیت نکرده ایم و این کادرسازی یک امر ضروری است. روش آقای علامه نه یک ذره به خاطر ترس بود چون ترس از مخلوق از زندگی او بیرون بود نه یک ذره به خاطر مماشات نه یک ذره به خاطر تعلق به دنیا بلکه صد در صد بر اساس حجت عمل می کرد حجت هم بر اساس نظر آقای بروجردی. آقای بروجردی هم بر اساس موضعی که مردم داشتند.

مطالب مرتبط

Post navigation

پاسخ دهید