بسمه تعالی

به اطلاع دوست داران آثار حکیم متاله، حضرت آیت الله حائری شیرازی می رساند که اولین جلد از ویرایش جدید کتاب تمثیلات معظم له، چاپ و روانه ی بازار کتاب گردید.

این اثر به کوشش حجت الاسلام و المسلمین علیرضا محمدی و همراه با اضافات، فهرست بندی و صفحه آرایی جدید می باشد.

جلد اول از کتاب تمثیلات، به تمثیلات اعتقادی و تمثیلات علمی اختصاص دارد و ان شا الله در مجلدات آینده، تمثیلات تربیتی، عرفانی و سیاسی اجتماعی نیز عرضه خواهد شد.

علاقمندان برای تهیه ی این اثر می توانند با انتشارات چشمه ی حکمت تماس بگیرند: قم، پاساژ قدس، پلاک 1/186 ، تلفن: 02537839756  همراه: 09190493906

درسایه ساروحی
آیت الله حائری شیرازی

به نام خدا

فهرست مطالب
پیشگفتار………………………………………………………………………………………………
طهارت………………………………………………………………………………………………..
آرزومندان مرگ……………………………………………………………………………………..
فرهنگ قرآن………………………………………………………………………………………….
شیوه تربیت……………………………………………………………………………………………
تکلیف بشر…………………………………………………………………………………………….
گذشته رایادآورید!…………………………………………………………………………………….
امنیت درتبعیت……………………………………………………………………………………….
انتخاب خدا……………………………………………………………………………………………
اشکال کار…………………………………………………………………………………………….
عقل در قرآن………………………………………………………………………………………….
نیک گفتاری………………………………………………………………………………………….
استماع یابندگی……………………………………………………………………………………….
تعلیم ادب……………………………………………………………………………………………..
مصونیت درگروایمان……………………………………………………………………………….
قیام……………………………………………………………………………………………………
توکل………………………………………………………………………………………………….
شناخت کفر…………………………………………………………………………………………..
دوستان خداوند……………………………………………………………………………………….
میزان پاکدامنی……………………………………………………………………………………….
نماز…………………………………………………………………………………………………..
شرط انس…………………………………………………………………………………………….
شروط بندگی…………………………………………………………………………………………
شروط باورمندی…………………………………………………………………………………….
دوموضوع…………………………………………………………………………………………..
ایمان وحرکت……………………………………………………………………………………….

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
به صید رفته ای؟!
یا به صید رفته ها را دیده ای؟!
ومن٬ هم رفته ام هم دیده ام؛
و دیده ام که قلابهایی کوچک٬ آنهم با طعمه هایی اندک و ناچیز؛
ناچیزتر از هر چیز٬ ماهیانی بزرگ را قید میکنند و به صید می کشند!
و اگر بدانی که« طعمه»ها چیستند٬ به جای ماهیان٬ عرق شرم را تو خواهی ریخت!
و تو شرم آگین خواهی شد!
آری٬ با کرم ها!
کرم هایی مردارکه از ماندآب هایی لجن آلود بر گرفته اند!
واحیرتا! دئانت٬ پستی و افول تا به کجا که دریا را وا می نهد و کرمها را بر می گیرند!!
شگفتا!چه چیزی را وامی گذارند و به چه چیز واگذار می شوند !
فریاد از این تغافل عقل عقیمشان !
آن نابخرد آن ماهیان چه کرامتی دیده اند از این کرم های عفونت زای !
بیچاره ها به همان کرم ها هم نمی رسند؛
و جان می سپارند؛
و به کیفر کردار ناپسند خویش به آتش می روند !
آتشی که پوستشان را بریان خواهد نمود .
و تو را نیز چه پنهان که من در آینه آیات٬ جز این نیافتم که: آخرت به دریا ماند؛
و آدمیان به ماهیان ٬
ودنیا به همان کرمهای عفن و مردار !
به دین ای فرومایه ! دنیا َمخَر٬ تو خر را به انجیل عیسی مَخَر
راستی که آدمیان در این بازار زیانبار چه چیزی را می بازند؟!
و به چه چیز دست میازند؟!!
ترسم نفروشند متاعی که خریدند !
فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُم وَ ما کانُوا مُهتَدین
ای گل فروش ! گل چه فروشی برای سیم
وز گل عزیزتر چه ستانی به سیم گل
و این خود حقیقتی است که بایست یافت؛ و یافتن آن میسور نتواند بود جز آن که به راه افتیم ؛وبه راه نمی افتیم جز آنکه خود را تکانی دهیم ؛ یعنی که خودتکانی کنیم .
شاید تو نیز گاه بر خاکی نشسته ، و یا بر خاک نشسته ای را دیده باشی !
و دیده باشی که چگونه هنگام برخاستن ، خود را تکانی داده و آنگاه به راه می افتد !
آری؛ باید تکانید خود را، و خودیت ها را، و آنگاه به راه افتاد و حرکت را آغازید .
گفتم: حرکت !
آری ؛ حرکت !
اما نه به سمت بالا ؛ بل به سوی پایین !
که خدای در پایین است !
نشنیدی که خدای خود را گنج نامید ، آنجا که بفرمود : کُنتُ کَنزاً مَخفِِِیّا !
راستی ، گنج در کجا پنهان است ؟!
پایین ، یا بالا ؟!
در آبادی، یا خرابه ها؟!
پهلو به پهلوی نیش ها، یا نوش ها؟!‌
که سگ آنجاست کاباد است ؛
و گنج آنجا که ویرانی !
آری، خدای اگر چه بالاست، اما در پایین است !
خانه اش نیز در پایین !
کعبه را می گویم که گویند: در گودی و سرازیری است !
و گویی ما را چنین رهنمون است که : در فرازها ، و صعودها ، و در حرکت به سوی بالایی ها ، و بلندی ها به عظمت دست نخواهیم یافت؛ که این همه را بایست در فروتری و فروتنی جستجو نمود !
آری چشم ها را باید شست ؛
جور دیگر باید دید !
باید که فرو رفت؛ و فرود آمد، تا به رشد و رویشی دست یافت و به بارو بری نشست !
در این حضرت آنان گرفتند صدر
که خود را فروتر نهادند قدر
قلمه های گل آنگاه طراوت حیات یابند، و سبز شوند، و بالا آیند، و بالنده گردند، و به گل نشینند که، در زمین فرود آیند . و کبوتران آسمان نیز فرود آیند؛ چرا که همی دانند که دانه ها در زمین باشند .
آری، فرود آی !
که قرآن را نیز فرود آوردند !
انّا انزَلنا ؛ ما قرآن را فرود آوردیم،
یعنی که، شما نیز فرود آیید !
آن را نازل نمودیم؛
وشما نیز نازل شوید !
تا بالایید و بر مرکب مَنِیّتْ سوار، هرگز قرین قرآن نخواهید شد، و بدان دست نخواهید یافت .
و قرآن را پایین آوردند تا پایینیان را بالا برند !
درست مثل باران؛
که پایین می آید تا دانه های زمین را بالا کشاند .
و یا همچون ریسمان !
ریسمانی که آدمی را به آسمان می برد .
نردبان آسمان است این کلام
هر که از این بر رود آید به بام
«پیچک»ها را دیده ای که اگر به ریسمانی دست یازند به بالا آیند . و گرنه می پیچند !
به گِردِ هر چه را که پیش آید؛
که هر چه پیش آید خوش آید .
گاه به ناودان پیچند، و گاهی به شاخه های درخت، و گاهی هم به سیم برق یا تیرهای چراغ برق یا…
و از هیچگونه اعوجاج و انحراف در امان نخواهند بود .
و آدمی نیز گل پیچک را مانند است که هر روز دل و دین را به چیزی می بازد؛
و از انحراف مصون نماند جز اینکه به ریسمانی بیاویزد تا با آن بالا رود و آسمانی شود؛
راست رود و کجی نیابد؛
و آن ریسمان همانا ریسمان خداوند است که قرآنش نامند، و فرمود:
وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَقُوا
که تمامتِ تفرق ها و تَشَتُت ها چه در«خاطره»و چه در«جامعه»ریشه در آن دارد که ما بدان ریسمان چنگ نینداخته ایم، و دخیل نبسته ایم .
این است که سر از بیغوله هایی در می آوریم تار و تاریک، و گرداب هایی حایل و دهشت زای که جایی برای امن و عیش نتواند بود .
آری، تنها همین ریسمان است که ما را امان خواهد بخشید؛ وگرنه در هیچ جای ما را امن نباشد و هیچ کجای تامین نخواهیم بود .
در شب های خونین جنگ؛که چه شیرین بود؛
درست به شیرینی جنگ خونین انار و دندان !
یادم نمی رود که ناگاه به ریسمانی سفید رنگ می رسیدیم !
و ما را می گفتند که بایست همین«ریسمان»را داشته باشیم و آن را رها ننماییم، و پا به پای آن پیش رویم، و در هیچ سمت و سویی دیگر، گامی ننهیم، که امان در پناه همان ریسمان است .
و راستی همان بود که می گفتند ! چرا که بد اندیشان دژخیم جای جای صحنه ها را مین مرگ می کاشتند، و فرصت اندک گروه تخریب نیز یارای کشف و خنثای آن همه را نمی داد، این بود که تنها به مقدار معبری از آن مناطق عریض و پر حادثه را تامین می دادند، و آنگاه ریسمانی به رنگ سفید در آن حدود امن می گذاردند، به علامت اینکه در این قسمت ها، مین ها، کشف و خنثی شده اند .
و اگر کسی از آن ریسمان اندکی این سوی و آن سوی، هوس رفتن می نمود متفرق می شد،
اجزایش را می گویم،
دستش به سویی، پایش به سویی و…
بگذریم !
بیش از این پیش نرویم .
این زمان بگذار تا وقت دیگر
خدای را می خوانیم که کانون دلهامان را با نور کلامش روشنایی بخشید تا از دست تطاول دیو رجیم مصون مانیم؛
که سارقان خانه ای را خواهند که خاموش باشد .
چرا که تاریکند و جز تاریکی را نخواهند .
و خوانیمش که ما را از اهوا، و امیال، آمال و قیل ها و قال ها و هوس های دنیوی به دور دارد؛
که اینهمه به باد ماند،
و آدمی به خاک !
و مباد که باد با خاک بیامیزد !
که چشمان همه را خسته نماید، و جز تشویش حاصلی دیگر نیارد .
و خواهیمش که روزگاری فراهم آرد که ما را بلوغی و عقلی و کمالی باشد که در آن گاه دنیا و آنچه در آن است بادی نباشد که بر خاک وزان است، بل بارانی را ماند که به دنبالْ سبزه و ریحان رویاند !
تذکاری چند:
– سالهای پس از انقلاب، در ایام گرانبار مبارک رمضان، ساعتی پیش از غروب، در جمع توده ای 1
گونه گون از طبقات مختلف مردم مشتاق شهر، فرزانه اندیشمند،استاد حکیم، آیٍت الله حائری شیرازی
به تفسیر آیات کتاب خدای می پرداخت .
هر چند درسها تماماً ضبط می شود، اما به اَسَف ضبط شده ها تماماً کنون در دسترس نمی باشد .
محور تفسیر ها، سوره مبارکه بقره بود که آن هم به پایان نرسید،
البته، گاه هم آیاتی دیگر از سوره هایی دیگر…
نیمی از سوره تفسیر شد، و نیم دیگر همچنان مانده است .
در اینکه چه باید کرد اندیشه نمودم، و نتیجه این شد که بر ذوق خود تکیه نمایم، و مطالب مورد علاقه خود را که تصور دارم مورد پسند دیگران نیز تواند بود استخراج نمایم، و در این امر تنها بسنده نمودم به طرح مطالبی که به نوعی با آیات مورد بحث تناسب می داشت؛
و مطالبی دیگر را که چنین نمی نمود، نیز حذف نمودم، باشد که مقبول افتد .
– نظر ایشان را چنین یافتم که چندان خوش ندارند آثارشان دستخوش ویراست های معمول باشد؛ 2
و این، نیز ممکن نمی نمود جز آنکه بُعد گفتاری سخنان ایشان همچنان محفوظ ماند، و این خود با دستور و آیین نگارش چندان سازگاری نمی داشت؛ از سوی دیگر در گفتار ایشان ملاحتی می دیدم  که با رعایت دستورات نگارش تا حدودی فراوان از آن می کاست، این بود که راه اول را برگزیدم، تا هم نظر ایشان را تامین، و هم ملاحت کلام را حفظ نموده باشم، تا چه قبول افتد .
و جز این چه امید می توانم داشت که مجموعه حاضر جویی کوچک را ماند تا آب حکمت را در جام ضمیر عطشناک شایقان وحی فرو ریزد .
– بلند ترین مکتوب مجموعه حاضر که اخیرترین آنها نیز به شمار آید، همان است که با عنوان  3
«ایمان و حرکت»رقم طبع یافته است .
با تامل در فراز های گرانسنگ آن، که به حق حقایقی است نا مکشوف، در باب موضوع مذکور، چه گهر هایی فراوان توانند جُست، آنان که صاحبانند اندیشه را،نه خرد های خرد !
بی گمان، مقال مطوﱟلی فوق، در میان دیگر مقالات پُر تفنن و تنوع این مجموعه که هر یک را مناسبتی است ویژه، تجلی ذهن و ضمیر صاف، شفاف و بی آلایش گوینده آن تواند بود.
به محض بشارت، اشارت دارم، که در این خصوص ایشان را گفتاری است مضبوط و قویم، با اشارات و تنبیهاتی فراوان، که خردمندان را به کار آید؛
و خدای را خواهم که نپاید دیری، که آن گفتار بلند را، با اجتناب از پیرایه ها و حذف زوائد نالازم، و حفظ جمیع قیود، و رعایت احترازات ضرور، به صورت رساله ای مفرده به زینت طبع آرایم .
با اعلام وقوف بر اصناف کاستی ها و پریشانی ها، که معمول امر تدوین باشد و در شمار قصورات بی حصر اینجانب، ذکر این نکته را نیز لازم می دانم، که مقالت اخیر و همچنین دیگر مقالات این مجموعه، آنچنان که در بند نخست بدان اشارت رفت، تحریر گزینه هایی است از سخنان ایشان که در محافلی گونه گونه که لزوماً گونه گونی مخاطبان را نیز در پی داشته القاء گردیده است؛
و از همین روست که گاه آنچنان«عامیانه»می گوید که گویی هیچ گفته ای از برای خاصان نتواند داشت، وگاه در جمع خواص آنچنان گوید که گویی: وی نه آن باشد که آن سان می گفت !
و این« موهبتی» است بس شگفت مَر ایشان را .
به حکم مروت، سرور گرامی جناب حجت الاسلام والمسلمین هاشمی، ناشر معزّز نشر دارالصادقین را -4
سپاس می گویم .
توجه و تلاش پیگیرانه این ناشر کم بدیل آدمی را جاودانه مدیون خدمات خویش می سازد .
بی گمان رعایت شئون صاحبان تألیف، و سرعت در جهت چاپ و انتشار سریع، آنهم به گونه ای شکیل و بدیع، و پرهیز از هرگونه نظرتنگی های معمول، از جمله خصال رفتاری آن نیکخواه مکرّم است .
و همین امر خود باعث آن است که گاه مخارجی گزاف در جهت ارتقاء کیفی منشورات خویش به غرامت پردازد، و چشم از غنائم سهل الوصول بَردوزد .
رجاء واثق دارم که عنایات حق ایشان را همچنان راهنما خواهد بود .
نسأل الله التسدید والتوفیق لما یحب ویرضی . انه ولی الانعام .
محمدرضارنجبر) (
طهارت
)165 قرآن کریم فرماید: اَنْ طَهِّرا بَیْتِی لِلطائِفِیْنَ وَ الْعاکِفِیْنَ .( بقره
«بیت»هر چه دارد از«طهارت» است .
بیت اگر باشد اما طاهر نباشد آن تأثیر را نخواهد داشت .
«تأثیر بیت»به«طهارت» است؛
هم طهارت ظاهری و هم طهارت باطنی .
همانطوری که این«نماز»را که انسان می خواند یک طهارت ظاهری دارد به نام«وضو»و یک طهارت باطنی که عبارت است از تطهیر«قلب» از صفات و خصال مذموم.
«لحیم کارها»وقتی که می خواهند چیزی را لحیم کنند، ابتدا جای لحیم را با اسید شستشو می دهند.
چون اگر شستشو داده نشود لحیم را قبول نمی کند .
«تطهیر»به منزله آن اسیدی است که ابتدا مصرف می کنند .
اگر آن تطهیر واقع نشود آن لحیم صورت نمی گیرد .
«وضو»و همچنین«طهارت قلبی»که از انسان خواسته شده است به منزله همان اسید است، تا این کلماتی که انسان در نماز می گوید مثل لحیم با انسان جوش بخورد و فرو نریزد .
اگر«قلب» انسان به کینه ای آلوده باشد کلمات«نماز»با او جوش نمی خورد .
نقل می کنند که کوزه گری شاگردی داشت، و آن شاگرد رفت و برای خود مغازه ای باز کرد.روزی خواست که بر روی کوزه های ساخته شده لعاب بکشد، ابتدا تمام کارهایی را که معمول بود انجام داده، اما همین که آب لعاب را روی کوزه می ریخت، لعاب بر روی کوزه نمی ماند، و فرو می ریخت، و تمام زحماتش ضایع می شد !
آمد پیش استاد، و دید که استاد وقتی که لعاب بر روی کوزه ها می ریزد خوب می ماند، و می چسبد !
هر چه کرد تا علت را بداند نتوانست !
دوباره برگشت پیش استاد و شاگردی کرد،روزی از استاد سوال نمود که چرا من که لعاب روی کوزه ای که خوب هم داغ شده بود می ریختم نمی چسبید، اما وقتی که شما می ریزید می چسبد !
گفت: من کوزه ها را وقتی که می خواهم در کوره قرار بدهم اوّل آن را  فوت می کنم تا گرد و غباری که بر روی آن نشسته است از آن جدا شود، آنگاه لعاب میریزم این است که به کوزه می چسبد، اما تو کوزه را فوت نکرده می گذاری در کوره و آن گرد و خاک، لعاب را از روی کوزه می لغزاند، و به این کار می گویند: فوت کوزه گری .
بله، گاهی تمام کار به یک«فوت» بند است .
اینکه می گویند:فلانی فوت و فن کار را بلد است از همین قبیل است .
اینکه می گویند اگر کسی با کسی قهر باشد نمازش قبول نمی شود، یعنی این حالت«قهری»مثل همان گرد و غباری است که بر روی دل قرار دارد و در این صورت کلمات به زمین می ریزد و به دل نمی چسبد.حتی انسان وقتی هم که می خواهد«موعظه»کند اگر یک خطوراتی در موعظه خود داشته باشد حکم گرد و خاک خواهد داشت، و دیگر به دل نخواهد چسبید و از دلها خواهد لغزید .
اگر«انسان»به«قول»خود عمل کند این به آن می ماند که گرد و خاک را از روی کوزه بردارند. از این جهت است که اگر عمل به قول نشده باشد می لغزد .
شما مثلا اگر دندان های خود را مسواک نکنی اما به بچه های خود بگویی که بچه ها ! دندانهایتان را مسواک کنید !
خوب،طبیعی است که در چنین صورتی بچه ها می شنوند اما عمل نمی کنند . اما اگر شما مقید باشید به اینکه مرتب مسواک کنید این حرف شما بر دل او خواهد نشست، و گویی که این نصیحت شما با قلب او لحیم خواهد شد و این لعاب کلام تو به کوزه دل او خواهد چسبید .
«نماز»که انسان می خواند بیشتر برای آن است که خود را لحیم کاری کند و خود را لعاب بدهد .
بیشتر برای آن است که این کلمات در قلب او کاشته شود .نماز«کاشتن»کلام خدا در«دل» است .
این«دل» انسان مثل«مزرعه» است،
چطور اگر در مزرعه تخم گیاه بپاشی تبدیل به یک درخت می شود !
در دل انسان نیز اگر«کلمه» ای بکاری«سبز» خواهد شد.
«کلمه»مثل«بذر» است ، و «دل»مثل«زمین» !
در زمین اگر بذر کاشته شود تبدیل به درخت خواهد شد .
در دل هم اگر کلام کاشته شود، همین کلام در دل سبز خواهد شد .
پس یادت باشد که هر کلمه ای که در قرآن و یا نماز می خوانی حاوی یک بذری است که در دل خود می کاریم .
این«دل»ما«بهشت» آینده ماست !
و ما در «آینده»می بایست در«دل»خود زندگی کنیم !
در آینده این دل ما است که می شود«بهشت»ما !
و همین دل هست که می شود«جهنم»ما !
یک شاعر ترکی شعری به ترکی دارد که مضمونش این است که:
زاهد، به من دروغ نگو، در جهنم آتش نیست .
آنهایی که در جهنم می سوزند از اینجا آتش می برند .
بله، انسان در قلب خود«بهشت»یا«جهنم» درست می کند .
هر کلمه ای که انسان برای هوای نفس بگوید در دل خودش هیزم آتش کاشته است، وهر کاری را که برای خدا انجام بدهد در دل خودش بذر درختان بهشتی را کاشته است .
و این«اعمال» انسان است که فردا«مجسم»می شود .
عمل انسان است که فردا دست مایه عذاب وی خواهد شد !
و عمل اوست که مایه رحمت است .
و خود«انسان»همیشه در«قلب» خود زندگی می کند .
پس بذری که انسان می کارد باید نطفه دار باشد، وگرنه چیزی از آن سبز نخواهد شد .
کلامی هم که انسان می گوید اگر خودش به حرف خودش عمل کند این کلام نطفه دار خواهد بود؛
یعنی وقتی که کاشته می شود سبز خواهد شد .
اگر «گوینده»عامل به کلام خود نباشد کلام او«بی نطفه» است، یعنی اگر بکاری هم سبز نمی شود .
پس این«طهارتی»که در آیه ذکر می کند بسیار مهم است .
می گوید:«بیت» اگر بخواهد سازنده باشد با وجود اینکه بیت را خدا ساخته است، و بیت، بیت خداست اما با همه اینها اگر آلوده باشد ثمر نخواهد داد .
آرزومندان مرگ
)94 قرآن کریم می فرماید:وَلَنْ یَتَمَنَّونَهُ اَبَداً بِما قَدَّمَتْ اَیْدِیْهِِم .( بقره
پاره ای از انسانها هرگز تمنای«آخرت»نخواهند کرد بخاطر«اقداماتی»که در سابق داشته اند ! سخنی که آیه می گوید یک قسمتش این است که تمنای مرگ جزء سرشت انسان است؛
اگر«کار» انسان درست باشد .
و وحشت از آخرت جزء سرنوشت انسان است؛
اگر کار انسان خراب باشد .
و از این آیه چنین فهمیده می شود که انسان به طور طبیعی به سوی«تمنای مرگ»پیش می رود، اگر درست ساخته بشود .
یعنی«مرگ»چیزی نیست که ذاتاً«وحشتناک»باشد؛
«عمل»انسان است که کار را وحشتناک می کند .
مرگ مثل«جوانی» است؛ مرگ یک کاری عادی و معمولی است ؛
جزء مراحل«دگردیسی»و دگرگونیهای تکاملی انسان است ؛ جزء سیر انسان است،
جزء مراحلی است که انسان در سیر به آن می رسد .
چه جوری طفل پس از مدتی دندان بیرون می آورد ! ودندان بیرون آوردن جزء طبیعت انسان است، و چطور بچه وقتی هم که در رحم مادر باشد جوانه های دندان در فک او وجود دارد، و بعد همان جوانه ها سبز می شود و بالا می آید !
دل کندن از دنیا نیز در وجود انسان حضور دارد، همانند حضور داشتن جوانه های دندان در فک !
اگر انسان درست تغذیه کند ظاهر خواهد شد .
همینطور است انسان اگر در جهت معنوی درست تغذیه کند، یعنی این جوانه های بریدن علاقه از دنیا در او سبز خواهد شد .
فرض کن تو در یک دامی هستی و بندی در دست و پای خود داری، و برای اینکه این بندها پاره شود تنها وسیله تو همین دندانهای توست، شما تا زمانی که دندان بیرون نیاورده ای این بند ها بر دست و پای خود خواهی داشت،
چون چاقوی شما دندانهای شماست،
و آن هم اکنون نداری !
آری،«آرزوها»بند هایی هستند به دست و پای ما؛
و« معرفت»، دندانی است که این آرزوها را قطع می کند و می جود،
اما این در صورتی است که دندان معرفت انسان بایست سبز شود، بایست قدرت برش پیدا کند؛
وقتی انسان غذای روحی مصرف می کند، دندان معرفتش سبز می شود و رشد می کند.
معرفت انسان اگر روییده شود مثل دندانی است که سبز شده باشد، می تواند آرزو ها را یکی پس از دیگری پاره کند .
انسان، اینگونه است که وقتی«نماز»می خواند، نماز برای او همانند شیری است که به بچه می دهند .
مادر که در دهان بچه دندان نمی گذارد، بلکه به بچه شیر می دهد، و شیر غذائیت دارد، و آرام آرام تبدیل به دندان می شود .
«نماز» این قدرت را به انسان می دهد که یواش یواش دندان قطع امید از دنیا در او روییده شود، و همت پیدا کند و دنیا را از بین ببرد .
و«روزه»نیز همین توان را به انسان می دهد،
همینطور«امر به معروف»و«نهی از منکر»برای انسان غذائیت دارند .
عمل صالح برای انسان غذائیت دارد .
غذائیتش این است که دندان قطع علاقه به دنیا را به انسان می دهد .
هر چه انسان بیشتر و صحیح تر از عبادت تغذیه کند قدرت برش او نسبت به علایق بیشتر خواهد شد .
اما هر چه که عمل معصیت و حرام انجام داده باشد توان برش او کمتر خواهد شد .
ندیدی گاهی دندان انسان پس از مدتی می افتد و می شکند و سیاه می کند !
همینطور گاهی آن دندانی که بتواند با آن آرزوها را از بین ببرد می پوسد .
یعنی، «همت» انسان می پوسد،«اراده» انسان می پوسد،
و دیگر نمی تواند از دنیا دل بکند و در همین علاقه به دنیا می ماند .
این«دعا»ها همه برای آن است که دندان انسان تیز بشود تا بتواند«علاقه»ها را ببرد .
«توبه»و«استغفار»یکی از چیزهایی است که انسان را برای رفتن به عالم آخرت آماده می کند .
یعنی انسان یک بدهی هایی نسبت به خدای تعالی دارد که به خاطر همان بدهی ها روی آن را ندارد تا در محضر او حاضر شود، لذا می گوید خدایا ! مرا حلال کن تا بتوانم در محضر تو حضور یابم .
فرهنگ قرآن
)96 قرآن کریم فرماید: یَوَدُّ اَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّر اَلْفَ سَنه .( بقره
و با این بیان به یکی از«معایب»یهود اشاره دارد؛
می گوید: یهود آرزومندند که هزار سال عمر داشته باشند .
پس طبق فرهنگ قرآن آرزوی عمر زیاد مذموم است .
ساله باشی این هم مذموم خواهد بود ؛120 پس اینکه شما به فرزندان خود دعا می کنید که انشاءالله
ساله باشی !1000 البته شما خجالت می کشید و گرنه می گفتید
یعنی، چیزی را که قرآن نهی کرده است ما درست همان را انجام می دهیم !
این به خاطر این است که«فرهنگ»ما با فرهنگ«قرآن»هماهنگ نبوده است .
فرهنگ قرآن مذمت می کند که انسان آرزومند عمر طولانی باشد .
حرص به حیات دنیا از دید قرآن کریم مذموم است .
در حالیکه ما در فرهنگ خودمان این معنی را به فرزندان خود تزریق می کنیم .
و جزء دعاهایمان می شود که عمر طولانی داشته باشیم .
پس انسان نبایست حریص عمر طولانی باشد، نه برای خود، و نه برای دیگران .
آن چیزی که برای انسان مطرح است این است که در این حیات دنیا«بیدار»باشد .
عمده برای انسان«پاک»رفتن است نه«زیاد»ماندن .
جلسه، جلسه امتحان است و ارزش انسان در این است که پاسخ ها را درست جواب داده باشد .
دقیقه اول پاسخ را بدهد، از نمره او کسر نخواهد شد، چون نگاه به 15 حالا اگر انسان در همان
پاسخ های او می کنند ببیند که درست جواب داده است یا نه .
و نمره را بر اساس همان سوالاتی که طرح نموده اند تقسیم می کنند .
سوال تقسیم می کنند .100 را بین آن نمره20سوال داده باشند، آن 100 حتی اگر به کسی
نمره را به آن دو سؤال می دهند . 20 و اگر به کسی هم دو سؤال داده باشند،
اینکه عمر انسان طول بکشد معنایش آن است که سؤالات بیشتر شود !
نمره بر مجموع آن سؤالات 20 همینطور اگر مال انسان، توان انسان و…بیشتر شود؛ یعنی که آن
سرشکن گردد .
عمده این است که انسان سؤالات را جواب بدهد والا اینکه چند سؤال باشد مهم نیست .
شیوه تربیت
مثلی معروف است که می گوید: اِیاکَ آَعْنِی وَ اسْمَعِی یا جارَّ ؛ درب ! به تو می گویم دیوار تو گوش کن ! و در روایت آمده است که«تعلیمات»کتاب خدا؛ قرآن کریم از همین قبیل است .
یعنی؛ بی پرده، مستقیم و سریح سخن نمی گوید،
بلکه با«کنایه»و دیگران را مخاطب خود قرار دادن، حرف های بسیار خود را خواهد گفت .
شاید برای خود شما هم این اتفاق افتاده باشد که از دوست خود معایبی سراغ داشته اید اما به صراحت نخواسته اید به او بگویید بلکه با این بیان گفته اید که مثلا: دوستی داشتم در گذشته معایبی داشت و یکی از معایب او این بود که حرفها را پیش خود نگاه نمی داشت، و هر حرفی را که می شنید پیش این و آن طرح می کرد، و همین امر باعث فتنه و اختلاف و درگیری می شد و…
طبیعی است که این نوع نصیحت گویی نافذتر و پرتأثیرتر خواهد بود . و قرآن کریم جهت نفوذ بیشتر در طرح نصایح، همین شیوه را اتخاذ نموده است، یعنی نقل گذشته و گذشتگان می نماید و می گوید:
«یهود»چنین کردند یا چنان کردند .
یعنی، مسلمانها ! شما چنین و چنان نکنید .
تکلیف بشر
یکی از دوستان می گفت: روزی به آیت الله دکتر بهشتی عرض کردم که من می بینم مخالفین بر علیه شما بسیار حرف می زنند، از طرفی هم میبینم شما هیچگونه عکس العملی به خرج نمی دهید !
و بالاخره از جانب شما پاسخی نمی شنوم !
آیا این پاسخ ندادن به دلیل«تسامح»و بی«توجهی»شماست؛
یا اینکه واقعاً از باب«صبر»و«استقامت»و«بردباری»شماست، کدام؟
) خدا از مؤمنین28 ایشان فرمود:ای آیه را شنیده ای که فرموده است: اِنَّ اللهَ یُدافِعُ عَنِ الَذِیْنَ آمَنُوا(حج
دفاع می کند .
عرض کردم: بله .
گفت: خوب، این آیه می گوید چه کسی«دفاع»می کند ؟
گفتم: الله .
گفت: از چه کسانی ؟
گفتم: از کسانی که ایمان آورده اند .
آنگاه ایشان فرمود:پس«دفاع»کار خداست؛ نه کار من،
وظیفه« من» آن است که«جزءِ الَذِیْنَ آمَنُوا»باشم .
گذشته را یاد آورید
)49 قرآن کریم می فرماید که: وَ اِذْ نجیّناکُم مِنْ آل فِرعَونَ… (بقره
ای بنی اسرائیل ! به یاد آورید آن روزگار را که شما گرفتار چنگال فرعونیان بودید، و ما شما را نجات دادیم .
وقتی که قرآن به بنی اسرائیل می گوید: روز رهایی خود را به یاد بیاورید، در واقع به ما هم دارد می گوید که:«تاریخ»گذشته خود را به خاطر بسپارید ! حتی در تورات تعلیم داده شده است که در تاریخی که از مصر خارج شده اید آن روز را عید نگه دارید، و در آن روز در خانه های بنی اسرائیل نان برآمده یافت نشود .
یعنی نانی که در روز خروج و آزادی طبخ می شود از جهت طعم و مزه با نان روزهای دیگر حتماً فرق داشته باشد .
و در تورات آمده است که این برنامه به خاطر آن است که فرزند شما اگر از شما سؤال کند که: چرا مزه نان امروز با روز های دیگر فرق می گند ؟! به او جواب دهید که ما وقتی می خواستیم از مصر خارج شویم این اندازه فرصت نداشتیم تا صبر کنیم آرد خمیر شده، برآمده شود، از همین روی بلافاصله به تنور زدیم و نان درست کردیم چون عجله داشتیم و می خواستیم برویم؛
و پدر برای فرزند تعریف کند حالاتی را که در این روز داشته اند، و اینکه خداوند بزرگ به دست توانای خود آنان را از مصر و دشمنان آنان نجات داده است .
و یهود، به این دستور به خوبی جامه عمل می پوشند .
و آنان در حفظ آداب و عادات خود همواره اصرار دارند .
این است که کمتر از ملتهای دیگر در دیگران حل می شوند .
مثلاً شما نگاه کنید در شوروی عده زیادی از مسیحی ها کمونیست را پذیرفتند اما یهودیها چنین نشدند .
پس راز اینکه اینها در اقوام دیگر حل نمی شوند این است که روی گرامیداشت ایام روزهای خاص کار می کنند و بچه ها را با آن آرزوها به خوبی آشنا می کنند .
نگه داشتن «سنتها» اعتقاد بچه ها را استخوانی می کند و شکل می دهد .
همانطور که شما وقتی آب را در ظرفی قرار داده و آن را در سرد خانه یخچال می گذارید، آب در آنجا استخوانی می شود . و شکل و فرم ظرف را به خود می گیرد؛ یعنی آن حالت مایع تبدیل به یک حالت جامد خواهد شد .
بچه از ابتدا که متولد می شود گویی که یک حالت میعان  و سیالی را دارد و سالها که بر او می گذرد اگر نسیم های خشک کننده ای به او برسد آن افکار و آن عقاید را در ذهن او خشک می کند و به آن شکل و فرم می دهد . اما اگر اعتقادات پدر و مادر نوسان و سیلان داشته باشد تا مدتهای زیادی فکر بچه حالت مایع خواهد داشت،یعنی تفکر و اندیشه و آرزوهای او به گونه ای است که تابع ظرف خودش است.چطور مایع را اگر در یک ظرف بریزی  به شکل آن ظرف در می آید فردی هم که افکارش استخوانی نشده باشد و شکل و فرمی پیدا نکرده است اگر در یک محیطی رفت خود را با آن محیط مطابفت می دهد مثلاً اگر در شرایطی قرار گرفت که نسبت به دین علاقه مند بودند او هم علاقه مند خواهد شد !
و اگر در جایی قرار گرفت که دین را مسخره می کنند او هم نسبت به دین سرد خواهد شد !
این چنین است فردی فکرش یک حالت مایعی دارد، و تابع شرایطی است که در آن قرار می گیرد .
اما شما می بینید که یهود اینگونه نیستند، آنان همیشه تحت هر شرایطی به عادات و رسوم خود پایبندند .
مثلاً یکی از آداب یهود آن است که شنبه ها کسب و کار را تعطیل می کنند و این سنت را ترک نخواهند کرد هر چند در جامعه ای قرار گیرند که شنبه ها مشغول کسب و کار باشند .
بنابراین وقتی پدر و مادر در اجرای سنتها سماجت به خرج  بدهند، فرزند نیز چنین سماجتی خواهد یافت .
وقتی دید که آنها«مقیدند»مقید می شود .
در همسایگی ما خانواده ای یهودی زندگی می کردند در یک شب شنبه صدای کوبیدن ظرف می آمد، مثل اینکه ظرفی سوراخ شده و مردِ خانه آن را می کوبید تا سوراخش گرفته شود در همین اثناء زنش که صدا را شنید، با صدای بلند شوهرش را صدا کرد و گفت: فلانی ! کاسبی نکن، شب شنبه است ! یعنی سوراخ کاسه را گرفتن یک نوع کاسبی می داند، چون یک نوع نتیجه دارد، لذا می گوید: تو چرا در شب شنبه کاسبی می کنی !
خوب، وقتی بچه چنین اتفاقی را می بیند و یا چنین حرفهایی را می شنود، و می بیند که پدر و مادر در عقاید خود تا کجا مقیدند او هم تقید پیدا میکند و محکم می شود؛ درست مثل آبی که در فریزر گذاشته باشند و یخ زده باشد،
خوب، اگر آن را بیرون هم بیاوری تا آن حالت یخ زدگی دارد نمی توانی شکل آن را تغییر بدهی .
پس باید«تاریخ کهن»را حفظ نمود، و بنی اسرائیل چنین می کنند . یعنی توجه به این نکته دارند که «شخصیت»دارند، و معتقد به این هستند که خداوند از قدیم به آنان نظر داشته اند .
خوب، در این که به گذشته خود توجه دارند، و به عنایات و الطاف الهی نظر دارند چیز بسیار خوبی است، اما توی این مسائل، هم می تواند حالت«افراط»باشد و هم حالت«تفریط» .
گاهی به یک قومی هزاران نعمت می بخشند و آن قوم فراموش می کنند .
گاهی هم هست که این کرامتی را که به او کرده اند به یاد دارد اما درست از آن بهره نمی برد؛
یهود در نگه داشتن این سنت کار خوبی می کند، اما در نتیجه گیری از این سنت خطا می کند .
نتیجه گیری یهود آن است که تنها قومی که مورد عنایت خداوند است ما هستیم، از این جهت قرآن در این زمینه با آنها حرف دارد و می گوید:
)94 قُلْ اِنْ کانَتْ لَکُم الْدارُ الاخِرَهُ عِندَ اللهِ خالِصَهّ مِنْ دُونِ الناسِ فَتَمَنَوُا الْمَوتَ . (بقره
یهود در ارتباط با عادات و آدابشان و گرامیداشت ایام گذشته یک«خوبی»دارند و یک«بدی» ،
خوبی آن است که آن روز را مهم می شمارند، و بدی آن است که این روزها را علامت مهم بودن خودشان می دانند، به خاطر همین فکر می کنند که بهشت قباله آنهاست .
حال قرآن می گوید: اگر واقعاً اینچنین است علامتی دارد و آن اینکه مرگ را که بواسطه آن، انسان از خانه دنیا به خانه آخرت انتقال پیدا می کند، تقاضا کنید !
و آنگاه قرآن می گوید: ولن یَتَمَنَونَهُ ابداً !
یهود هیچگاه تمنای مرگ نخواهند کرد؛ آنها از«مرگ»هرگز استقبال نمی کنند .
بِما قَدَّمَتْ اَیْدِیْهِم ؛ به دلیل اعمال و رفتاری که از قبل داشته اند،چون آن کارها را انجام داده اند چگونه می توانند آرزوی مرگ داشته باشند ؟!
وَاللهُ عَلِیمٌ بِالظالِمِیْنَ، خدا«ظالم»شناس است، و می داند که علامت ظالم چیست، و ظالم نمی تواند خودش را پیش خدا مخفی کند .
خدا محک می زند انسان را و می داند که ظالم کیست ؟
و به شما هم یاد می دهد که اگر می خواهی ظالم را بشناسی، با«مرگ»بشناس !
«ظالم»کسی است که وقتی مرگ را به او عرضه کنی«فرار»می کند؛
«عادل»کسی است که وقتی مرگ را احساس کند«استقبال»نماید .
اگر کسی درباره خویش قبول ندارد که ظالم هست نگاه کند ببیند که این علامت در او وجود دارد یا ندارد.
یعنی که مرگ را فرض کند و وضع خود را نسبت به آن بسنجد اگر دید که عقربه آرزوی او به سمت مرگ متمایل نمی شود بلکه از آن فرار هم می کند، این دلیل آن است که آلوده است وباید به فکر رفع آن آلودگی باشد و تدارک نماید .
پس قرآن می گوید: در نظر گرفتن کمالات گذشته و حفظ آن ایام، خوب است !
و فراموش ننمودن الطاف و نعمتهای خداوند بسیار خوب است، اما اینکه اینها را دلیل«خوب»بودن و اولیاء الله بودن خود می دانید این اشتباه است .
علامت«اولیاء الله»بودن،استقبال از«مرگ» است .
می گوید: آنها علامت خوبی ماست نه خوبی شما . از این جهت می گوید: اُذْکُروا نِعْمَتِیَ الَّتِی اَنْعَمْتُ  40 عَلَیْکُم؛ بقره
نعمتی را که من به شما انعام کردم آن را به یاد آورید، یعنی خوبی من را به یاد بیاورید، این خوبی هایی است که من در حق شما داشته ام چرا به نام خودتان تمام می کنید ؟!
خوبی شما استقبال مرگ است، اگر چنین وضعیتی دارید این گوی است و این میدان .
و آنگاه می فرماید: آنکه برای زنده ماندن اصرار بیشتری داشته باشد او آلوده ترین است .
و می گوید: اگر می خواهی«آلوده» ترین انسانها را بشناسی«حریص»ترین آنها نسبت به زندگی و زنده ماندن خواهد بود .
و در مقابل می گوید: «پاکدامنترین» انسانها کسانی هستند که نسبت به انتقال و جابجایی از دنیا مشتاق تر باشند .
امنیت در تبعیت
)38 قرآن کریم می فرماید: فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خوفٌ عَلَیْهِم وَلاهُم یَحْزَنُون؛ (بقره
آنها که«تابع»هدایت خداوند می شوند،«خائف»و«محزون»نخواهند بود .
یعنی، غیر از اینها هر کس دیگر را که فرض کنید از آن مدار خوف و حزن خارج نمی شود؛
یعنی، انسانهای دیگر«امنیت»ندارند، آنکه تابع این« هدایت» است امنیت دارد .
یعنی،اگر امنیت می خواهید در تبعیت همین هدایت است؛ و از هیچ راه دیگری نمی توانید به امنیت دست یابید .
معنای«تبعیت» این است که تمامی ابعاد وجودی انسان نسبت به هدایت خدایی تابع بشود؛ یعنی«تفکر» او تابع بشود؛ «نظر» او تابع بشود؛
و خود را از همه چیز«خلع سلاح»کند، و آنگاه بیاید و از او بهره ببرد . شما در سفر حج وقت بستن احرام، اول لباس خود را بیرون می آورید و آنگاه احرام را می بندید و یا احرام را بر روی لباسهای خود می بندید، کدام ؟!
مگر نه آن است که شما اول«خلع»می کنید و آنگاه«لبس»؟!
یعنی، اول خودتان را از لباسهای مختلفی که دارید خارج می کنید، و بعد آن لباس را می پوشید .
انسان هم وقتی که می آید به طرف هدایت خداوند می بایست اول لباس«رأی»خودش را از تن بیرون کند، و رأی خودش را کنار بگذارد، و بعد بیاید این جامه هدایت را بر خود بپوشد .
کسی که این کار را بکند مصداق«مَنْ تَبِعَ هُدای»خواهد بود، چنین کسی تابع هدایت شده است .
یعنی وقتی که می خواهد بیاید به سراغ آیات مثل این است که وارد میقات شده باشد،
چطور در آنجا ابتدا لباس خود را بیرون می آورد و بعد لباس احرام را می پوشد، در اینجا نیز ابتدا لباس رای و نظر خود را از تن بیرون می کند و…
دیده اید که انسانها، تا به میقات نرسیده اند، و احرام نبسته اند رنگارنگند ! اما وقتی که احرام می بندند و از میقات خارج می شوند یک رنگ خواهند بود !
تمسک به آیات هم بایست اینگونه باشد که وقتی می خواهیم بیاییم به طرف آیات، مختلف باشیم، و وقتی آیات را شنیدیم، می بایست یک دست باشیم .
یعنی وقتی به قرآن می رسیم«مختلف الجهه»باشیم، و وقتی که به قرآن رسیدیم«متحد الجهه»باشیم . به عبارتی«قرآن»نقطه عطفی باشد در زندگی ما؛
پیش از رسیدن به قرآن مشاجره باشد، اما وقتی به قرآن رسیدیم مشاجراتمان تماماً رفع گردد .
حال اگر ما به قرآن رسیدیم اما باز هم مشاجره داشتیم این معنایش آن است که درست به قرآن نرسیده ایم؛
یعنی لباس خود را درست بیرون نیاورده ایم و تعارف می کنیم، چون بعد از قرآن نبایست اختلاف باشد. اگر باشد مثل آن است که ما لباس احرام را روی لباس خانگی خود پوشیده باشیم !
که بالاخره نشان خواهد داد که ما خودمان را« تخلیه»نکرده ایم .
پس آنهایی که منسوب به قرآن هستند اگر از رای خودشان خالی شده باشند قرآن برای آنها نقطه عطف و وحدت خواهد بود .
قرآن«مختلف»می گیرد و«متحد»تحویل می دهد .
«انسان»ها در کارخانه قرآن با هم یکی خواهند شد، و به یکدیگر دست خواهند داد .
پس اگر مختلف آمدند، و مختلف باز گشتند این معنایش آن است که سخن قرآن را نگرفته اند .  قرآن می گوید:.
فَلا وَ رَبِکَّ لا یُؤْمِنُونَ حَـَی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ وَ لا یَجِدوا فِی اَنْفُسِهِمْ حَرَجَاً مِما قَضَیْتَ وَ یَسْلِّمُوا )65 تَسْلِیما ؛( نساء
سوگند به پروردگار تو که اینان مؤمن حقیقی نخواهند بود مگر اینکه در آنچه بین خودشان مشاجره شود تو را حکم قرار بدهند، حَتی یُحَکِمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ .
و نسبت به آنچه در ارتباط با آنها رخ می دهد حکمیت را به تو واگذار کنند .
ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی اَنْفُسِهِمْ حَرَجاً وقتی که تو حکم کردی در خودشان هیچگونه دشواری احساس نکنند، یعنی این حکم برایشان دشوار نباشد، من اگر رای داشته باشم حکم پیامبر برایم حَرَج و دشوار خواهد بود، حالا هر چه که من نسبت به آن رای حساستر باشم، حکم پیامبر نیز دشوارتر خواهد بود .

انتخاب خدا
)130 قرآن کریم می فرماید: وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَهِ اَبْراهِیمَ اِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسه .( بقره
خداوند متعال اعراض از ملت و دین ابراهیم را مساوی با سفاهت، و خود را به دیوانگی زدن، و راه جنون را اختیار نمودن می داند .
«سفیه»کیست ؟
و «سفاهت»چیست ؟
ما به چه کسی می گوییم سفیه ؟
ما انسانها هر کسی را که چیزی گرانتر از آنچه هست خریداری کند یا ارزانتر از آنچه هست بفروشد به گونه ای که عُقَلاء آن فاصله را تایید نکنند می گوییم سفاهت است، و چنین فردی را سفیه می نامیم .
حال قرآن بر اساس زبان خود ما با ما صحبت می کند، و می گوید: که ای انسانها ! من به شما جانی دادم، حال اگر طبق اصطلاح خودتان آن را با کمتر از ارزش خودش معامله کنید قانوناً بایستی سفیه و دیوانه باشید .
شما ببینید با این عمر چه کارها می شود کرد؟
و از این طریق نرخ و قیمت آن را پیدا کنید . برای اینکه نرخ چیزی معلوم بشود به بازار مراجعه می کنند ببینند معمولاً این جنس را چقدر بر می دارند،
خوب،ما نگاه می کنیم می بینیم کسانی در یک عمرِ کوتاهی چه خدمات بزرگی کردند، و همین می شود نرخ عمر .
عیسی(ع) که در عالم یک محور بزرگی است، عمرش«سی و چند»سال بیشتر نبود و در همین عمر به این مقامات رسید !
حال قرآن می گوید: اگر کسی عمر خود را داده باشد اما چیز کمی را دریافت نموده باشد، به چنین فردی، جز سفیه چه میتوان گفت ؟
یا مثلا کسی در خانه ای خواسته است یک میخی را نصب کند تا لباس خود را به آن آویزان نماید، حال اگر به جای یک میخ کوچک یک میخ طویله بردارد، حال به چنین کسی که برای یک کار ناچیزی ضرر بزرگی بر خود وارد کرده است آیا نمی گویید که سفیه است، دیوانه است .
یا اینکه انسان برای اینکه دنیای خودش آباد بشود آخرت خودش را به خطر بیندازد، و یا آخرت خود را خراب کند تا دنیای دیگری آباد بشود آیا این هم سفاهت نیست ؟!
پس همانطور که ما در مشابه اینها نسبت به ضایع شدن مال و ضایع شدن جان و…حکم سفاهت مطرح می کنیم، خداوند متعال هم بر اساس وضعیتی که ما داریم و ضررهایی که بر خود وارد می کنیم بر این اساس بر ما حکم سفاهت می کند .
و می گوید: هر کس که از حکم ابراهیم سرباز بزند سفیه خواهد بود .
)130 وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَهِ اَبْراهِیمَ اِلّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَه . (بقره
غیر از دیوانگان کسی از دین ابراهیم اعراض نمی کند .
این ابراهیم شدن چه نقشی دارد که کسی بگوید من نمی خواهم ابراهیمی بشوم ؟!
ابراهیمی شدن به چیست ؟
به«اخلاق» ابراهیم است، به«رفتار» ابراهیم است، به«کردار» ابراهیم است، و به«گذشت» او و«انتخاب» اوست .
می گوید این انتخاب ابراهیم یک انتخاب عاقلانه است، هر کس که چنین انتخابی را نپذیرد پا به روزی خودش زده است و دیوانه است .
می دانید انتخاب ابراهیم چیست ؟
خدا به ابراهیم گفت: اَسْلِم !
ابراهیم گفت که: اَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِیْن .
یعنی «نهی»  و نهی تو
«امر» ، امر تو
و «خواست» ، خواست تو،
هر چه را که خواستی دوست بدارم، دوست می دارم،
و هرچه را که خواستی دوست ندارم، دوست نمی دارم .
من به غیر از تو چیزی«انتخاب» نمی کنم،
تو چه چیز را انتخاب می کنی، من هم همان چیز را انتخاب خواهم کرد،
و این معنای اَسْلَمْتُ لِرَبِّ‌ الْعالَمِین است .
خدا برای انسان چه چیز انتخاب کرده است ؟
خدا برای انسان همه چیز را انتخاب کرده است .
خدا نسبت به انسان نگفته است که هر کار خواست انجام دهد و به ما مربوط نیست .
خدا برای انسان تمامی امرها و تمامی نهی ها را انتخاب کرده است، وهیچ چیز را نا گفته نگذاشته است .حتی اینکه انسان چه آرزویی داشته باشد خدا همان را نیز بیان داشته است .
ابراهیم هم گفت که: خدا برای من انتخاب کرده است، دیگر من برای خودم انتخابی ندارم .
من همان چیزهایی را که خدا برایم پسندیده است همانها را پسندیده ام .
این معنای: اِذْ قالَ لَهً اَسْلِم قالَ اَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِین می باشد .
یعنی صد در صد خود را داده ام به دست خدا .
حال می گوید: اگر هر کس از این خط خارج شود عاقل نیست، و دیوانه است .

اشکال کار
)40 قرآن کریم می فرماید: یا بَنِی اِسْرائیلَ اذْکُرُا نِعْمَتِیَ الَّتِی اَنْعَمْتُ عَلَیْکُم .( بقره
آن روز به بنی اسرائیل می گفت، و امروز هم به ما می گوید که اگر می خواهید« اصلاح» بشوید بیایید«نعمت»های خدا را به یاد بیاورید .چون انسان هایی که«نعمت»های خدا را به یاد بیاورند با هم آشنا خواهند شد و آشتی خواهند کرد .
هر دو انسانی که خدا را پیدا کنند خود را هم پیدا خواهند کرد .
شما طبق قانون ظروف مرتبط همین را نمی گویید ؟
نمی گویید اگر چند ظرف به یک ظرف مرتبط بودند با هم نیز مرتبط خواهند بود ؟
و نمی گویید که آب در همه این ظرفها به یک سطح می ایستد ؟
اگر انسانها همه به خدا «مرتبط» می شدند نتیجه این می شد که به هم نیز « ارتباط» پیدا می کردند .
یعنی اگر باز گردند به خدا ، باز می یابند یکدیگر را ،
اگر با خدا رابطه پیدا کنند ، با یکدیگر هم رابطه پیدا خواهند کرد .
قرآن، در این آیه نگاه به رفتار و اعمال یهود نمی کند و به ادعاها و آنها توجه نمی کند ، بلکه به اشکال کارشان رسیدگی می کند و به آن اشکال و ایراد اشاره نماید، و می گوید کار از اینجا خراب است که شما نعمتهای مرا یاد نمی کنید .
وقتی انسان یاد کرد نعمتهای خدا را بین خودش با خدا رابطه ای احیاء خواهد شد؛ بین انسان و خدا که ارتبط برقرار شد، بین او و انسانها نیز ارتباطها اصلاح خواهد شد، در روایت آمده است که: مَنْ اَصْلَحَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللهِ اَصْلَحَ الله بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِه؛ هر کس بین خود و خدا را اصلاح کند بین او و خلق خدا هم اصلاح خواهد شد .
به اهل کتاب می گوید بیایید با خدای خودتان بسازید تا با مسلمانها دعوایتان تمام بشود . و این مطلب را به همه می گوید که بیایید بین خود و خدا را اصلاح کنید . و البته منظور از«خلق»فقط مردم نخواهد بود، بلکه هر آن چیزی منظور است که« آفریده»خدا باشد،
پس من اگر بخواهم بین خودم و باران هم«اصلاح»بشود باید رابطه خود را با خدا اصلاح کنم . چون باران هم جزء«خلق» است .
من اگر بخواهم بین خود و طبیعت اصلاح بشود باید بین خود و خدا را اصلاح کنم چون طبیعت هم خلق است .
نماز باران را که گذاشته اند یک تشریفات نیست بلکه به جهت اصلاح بین خود و خدا است تا از این طریق بین خود و خلق اصلاح بشود . از این جهت در روایات داریم که انسان قبل از اقامه نماز باید مَظْلِمه ها را ادا کند؛
اگر غیبتی کرده است یا تهمتی زده است ابتدا حِلیّت بطلبد و بعد وارد نماز بشود .
عقل در قرآن
)44 قرآن کریم می فرماید:اَتَأمرونَ الناسَ بِالْبِّرِ وَ تَنْسَونَ اَنْفُسَکُمْ اَفَلا تَعْقِلُون .( بقره
می گوید: مردم را به خوبی دعوت می کنید و خود را فراموش می کنید، آیا عاقل نیستید ؟!
و«عقل»یعنی همین که انسان وقتی خیری دید خودش عمل کند و عُقَلا آنهایی هستند که وقتی یک خوبی را دیدند اول خود عمل کنند .
«عقل» ، در زبان ما معنایی دارد و در عرف قرآن معنایی دیگر؛ قرآن به کسی که می داند و به دانسته خود عمل نمی کند می گوید که چنین فردی عاقل نیست .
می گوید اگر«عاقل»بود عمل می کرد آنچه می دانست !
در عرف قرآن،«عقل»در مقابل«جهل» است، اما در عرف ما«علم»در مقابل«جهل»قراردارد . در عرف ما «عقل»در مقابل«جنون» است، اما در عرف قرآن عقل در مقابل جهل .
یعنی«علمی»که ما می گوییم با«علمی»که قرآن می گوید فرق می کند . «جهلی»که ما می گوییم با «جهلی»که قرآن می گوید فرق می کند . «عقلی»هم که ما می گوییم با«عقلی» که قرآن می گوید باز فرق می کند .
عقلی که قرآن می گوید یعنی«نور»و« ایمان انسان» ؛
عقلی که ما می گوییم یعنی زیرکی انسان و حواس جمع داشتن انسان .
علمی که ما می گوییم یعنی سواد، و در مقابل به کسی که علم ندارد می گوییم بی سواد .
«علمی»که قرآن می گوید یعنی«معرفت» ؛
یعنی اگر«عمل»به علم نشود علم نیست .
جهلی که ما می گوییم یعنی بی سوادی، جهلی که قرآن و روایات بیان می کنند یعنی جهول بودن، یعنی اینکه انسان به علم خود عمل نکند .
از این جهت گاهی کسی بی«سواد» است اما در عرف هم«عاقل» است و هم«عالم» .
ابوذر امضا کردن را هم نمی دانست اما او هم از علما است و هم از عقلا؛ «عالم» است ، چون خدا را می شناسد وهر کس خدا را بشناسد در عرف قرآن از علما است .
چون عمل می کند به علم خود، نیز«عاقل» است .
پس در منطق قرآن بی عقلی آن است که انسان چیزی را که می داند به آن عمل نکند .
انسانی که به علم خود عمل نکرد می گوید که او عاقل نیست .

نیک گفتاری
)53 قرآن کریم می فرماید: قُلْ لِعبادِی یَقُولُوا الَّتی هِیَ أََحْسَنُ اِنَّ الشَیطانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ .( اسراء
به مؤمنین بگوی که در انتخاب«سخن»دقت نمایند، و به بهترین«شیوه»سخن خود را بیان کنند .
یَقُولُوا اَلَّتِی هِیَ اَحْسَن .
یعنی، چیزی را بگویند که آن نیکوتر است .
مثلاً شما می خواهید در ارتباط با مطلبی به کسی اعتراضی کنید می گوید: یَقُولُ الَّتی هِیَ اَحْسَن؛ بایست به گونه ای بیان کنی که بهترین شیوه است .
آنگاه قرآن می گوید جهت این توصیه هم آن است که:اِنَّ الشَیطانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُم؛ شیطان بین شما کدورت و کینه ایجاد می کند .
یعنی«کنایه»نزن که این یَقُولُوا هِیَ اَحْسَن نیست .
مطلبی را می خواهی بگویی مواظب اطراف و جوانب کلام باش !
بی محابا سخن پرتاب مکن !
چرا ؟ چون شیطان در کار است .
یعنی شیطان از این کلام تو بهره گیری می کند برای جدایی انداختن، برای قلوب مؤمنین را از هم جدا کردن و بریدن آن از هم .
چون شیطان سوء استفاده می کند پس مواظب باش و ببین کلامی که می گویی، شیطان می تواند از آن کلام سوء استفاده ای بکند یا نمی تواند ؟
اگر شیطان نمی تواند سوء استفاده کند، بگو !
نگو فلانی با من برادر دینی است اگر بد هم بگویم می گوید گل گفتی !
چرا ! چون اگر او می شنود شیطان هم حظور دارد .
یعنی می گوید: مؤمن ! مواظب باش که یک سخن چین بسیار عجیب و غریبی وجود دارد که هر جا بروی او نشسته است و می خواهد از آبِ سخن تو رنگ بردارد،
پس تو اگر می خواهی حرفی بزنی مواظب او باش، نگو ما مؤمنین با هم حرفی نداریم، هر چه را که به هم گفتیم خبری نیست و مانعی ندارد .
چون یک وقت می بینی گفتی و آنوقت نمی شود آن را درست کرد .
هارون در خواب دیده بود که دندانهایش ریخته است مُعَبِرّی را خواست که بیاورند تا خوابش را تعبیر کند، و آوردند؛ او گفت: تمام بستگان خلیفه در زمان حیاتش از دنیا خواهند رفت ! هارون از این تعبیر خیلی غصه دار شد، گفت کسی دیگر هم هست که این خواب را تعبیر کند ؟ گفتند: بلی، گفت: بیاورید! وقتی آوردند گفت:عمر خلیفه از تمام بستگان طولانی تر است ! خوب، این دو تعبیر هر دو یکی بود اما به دو عبارت ، لذا دستور داد که به اولی شلاق بزنند و به دومی جایزه بدهند !
این است که قرآن فرماید: با نیکوترین عبارات گفتگو کنید .
استماع یا بندگی
قرآن کریم می فرماید: لا تَعْبُدُونَ اِلاَّ الله .
جز خدا کسی را عبادت نکنید .
عبادت یعنی اطاعت؛
لا تَعْبُدُونَ اِلاَّ الله یعنی لا تُطِیعُونَ اِلاَّ الله.
و«اطاعت»یعنی«حرف شنوی» .
در روایت آمده است: مَنْ اسْتَمَعَ اِلی مُتَکَلِمٍ فَقَدْ عَبَدَه فِاِن کانَ یَتَکَلَمُ مِنْ الله فَقَدْ عَبَدَ الله وَ اِنْ کانَ یَتَکَلَمُ مِنَ الشَیطانِ فَقَدْ عَبَدَ الشَیْطان .
اگر کسی از کسی حرف شنوی و اطاعت کند همانا او را عبادت کرده است .
حال اگر آن شخص از جانب خدا حرف می زد او نیز بندگی خدا کرده است، و اگر از جانب شیطان مطلبی را می گفت او هم بندگی شیطان کرده است .
اینکه علی(ع)می فرماید: مَنْ عَلَّمَنِی حَرْفاً سَیَّرَنِی عَبْدَاً برای همین است .
می گوید من اگر از کسی چیزی فرا گرفته باشم و آن را پذیرفته باشم او را بندگی نموده ام . حال، اگر از خدا به من آموخته باشد دیگر بنده او نیستم بلکه بنده خدا هستم .
از این جهت در جایی دیگر می فرماید: اَنَا عَبْدٌ مَنْ عَبِیدِ مُحَمَّد(ص) .
چرا ؟ چون از حضرت استماع کرده است .
پس می شود عبدِ حضرت، و چون حضرت از جانب خدا فرموده است، بنابراین علی(ع) از این راه می شود عبد الله .

تعلیم ادب
)76 قرآن کریم می فرماید: وَ اِذْ قالَ مُوسی اِنَّ اللهَ یَأمُرُکُمْ اَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَه .( بقره
هر اشکالی و هر مشکلی که بر سر راه انسان سبز می شود از آن است که آدمی زیاده بر فهم خود تکیه می کند .
شیطان سالها به انسان تلقین می کندکه تو خوب می فهمی و خوش فهم هستی !
وقتی که برای انسان خوب جا انداخت که خوب می فهمد و مو را از ماست بیرون می کشد، آنگاه حرکات مردم را برایش معنا می کند .
می گوید: آنکه دیر به دید یا بازدید تو آمد تو را سبک کرد .
و آن دیگری که درست پیش تو نایستاد تو را تحقیر نمود .
آنگاه به جایی میرسد که انسان باور می کند که خوب می فهمد و می گوید من وقتی که به کسی نگاه می کنم او را شناخته ام .
یا می گوید: همینکه تو فِ بگویی من تا فرحزاد آن را خوانده ام .
شیطان اول به انسان می گوید تو خوب می فهمی، و آنگاه او را وا می دارد روی تفسیر اعمال و رفتار مردم تا دائماً حدس بزند و حکم کند .
و کارش به جایی می رسد که به پیامبر خدا هم حرف می زند .یعنی پیامبر وقتی با او حرف می زند با او مباحثه می کند . چون معتقد است که نکته می فهمد .
مثلاً وقتی که موسی می گوید یک گاو را بکشید ! می گوید: گاو چه اثری دارد ؟!‌
بعد هم ادامه می دهد که خوب، حالا خدا گفت گاوی را بکشید، اما چه گاوی ؟
قآلُوا اَتَتَخِذُنا هُزُواً
آیا ما را مسخره کرده ای ؟
قال اَعُوذُ بِالله اَنْ اَکُونَ مِنَ الْجاهِلِین .
شما بی ادبی آنها را ببینید !
و از طرف دیگر ادب موسی را هم ببینید، حلم موسی را هم ببینید !
دارد به ما درس می دهد که اگر هم یک کسی نفهمید و به یک بزرگتری چیزی گفت او عصبانی نشود .
موسی به آنها نگفت که: مگر من اهل مسخره هستم، این چه حرفی است که می زنید، حرفتان را بفهمید و بعد بزنید !
قال اَعُوذُ بِاللهِ اَنْ اَکُونَ مِنَ الْجاهِلِین .
و به حول و قوه خود تکیه نمی کند ؟ نمی گوید که من جاهل نیستم .
می گوید: من به خدا پناه می برم که کاری را از روی جهالت انجام بدهم .
یعنی اگر از من هم این حرکات جاهلانه سر نمی زند از خودم نیست .
و دیگر آنکه«مسخره»نمودن کار جاهلان است .
جاهل، در منطق قرآن به معنای بی سواد نمی باشد، بلکه جاهل یعنی کسی که نفس او بر او غالب باشد .
و« استهزاء»کار کسی است که نفس او بر او غالب شده باشد .
مصونیت در گرو ایمان
)256 قرآن کریم می فرماید: فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ یُوْمِنْ بِاللهِ فَقَدْ اِسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقی .( بقره
کسی که به اقسام و انواع طاغوت ها کافر بشود، یعنی به مقام کفر به طاغوت برسد، او به ریسمان الهی چنگ زده است .
گاهی انسان شک به طاغوت دارد، و تردید دارد که رد کند یا قبول کند، اما گاهی هم هست که درک می کند که باطل، باطل است، یعنی یَکْفُر بِالطاغُوت .
انبیا آنچنان برایشان بطلان طاغوت روشن است که رسماً اعلام کفر می کنند و می گویند ما کافریم به طاغوت و تکفیر می کنیم . چنین برخوردی دلیل بر قدرت فهم است و دال بر کمال .
یَکْفُرْ بِالطاغوت وَ یُومِنْ بالله .
از آن طرف هم می شود یَکْفُر بِالله بود، وَ یُومِنُ بِالطاغُوت .
و با این بیان به ما درس می دهد و می گوید نگاه کنید و خود را محک بزنید و آزمایش کنید و پیش از آنکه ما شما را بررسی کنیم، شما خودتان، خودتان را بررسی کنید و میزان کفر خودتان را نسبت به باطل سنجش نمایید و ببینید حرف باطل را که می شنوید تا چه اندازه تحت تأثیر واقع می شوید و تا چه اندازه رد می کنید .
و به ما دستور می دهد که اگر می خواهید حرف باطل بر روی شما مؤثر نباشد بر روی«ایمان»کار کنید
هر کس دلش می خواهد هیچیک از اقسام«کفر»بر او مؤثر نباشد بر روی«ایمان»کار کند،
خاصه ایمان به«معاد» .
در سوره انعام می فرماید: ما برای هر پیامبری دشمنانی قرار دادیم هم از جن و هم از انس که بعضی اقسام حرف باطل را القاء و تزریق می کنند، آن هم با کلماتی که ظاهرش همچون گاو بنی اسرائیل طلا می نماید .
آنگاه می گوید: این کار را می کنیم برای آزمایش شما .
و می گوید تنها دسته ای این حرف های باطل را خواهند شنید که مؤمن به آخرت نباشند وَ لِتَصْغی )113 الیه اَفْئِدَهُ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالاخِرَه لِیَرْضَوْه…( انعام
تنها کسانی حرف باطل در دل و جانشان جای می گیرد که ایمان به آخرت ندارند، و همان ها هستند که از این حرف ها خوششان نمی آید وترتیب اثر  می دهند و بر اساس آن ها برنامه ریزی می کنند .
پس به ما می گوید: اگر می خواهید در قبال حرف های باطل مصونیت داشته باشید بایست ایمان به آخرت پیدا کنید .
می گوید: اگر می خواهید که بچه های شما در مقابل تزریقات حرفهای باطل و وسوسه ها«مصونیت» پیدا کنند، سعی کنید روی ایمان به آخرت آنها کار کنید .
حال چطور می شود که ایمان انسان نسبت به آخرت ضعیف می شود ؟
ببینید دنیا و آخرت دو تا هوو هستند نسبت به هم؛
این هووها نمی شود که با هم انس بگیرند؛
هر چه انسان«انس»به دنیا پیدا می کند نسبت به آخرت نسیان و فراموشی پیدا خواهد کرد .
هر چه انسان زوال دنیا را بهتر درک کند و بی وفایی دنیا را بهتر کشف کند ایمانش نسبت به آخرت بیشتر خواهد شد .
یعنی انسان روی این موضوع مطالعه کند که من نه تنها در این دنیا نخواهم ماند و نه تنها به دست دوستانم به خاک سپرده خواهم شد بلکه پس از مدتی سنگ مزار من نخواهد ماند .
و«قبر»های ما هم که سی سال می ماند دیگر جای آن دیگری را دفن خواهند نمود، این هم«عمر»قبر ما است !
یعنی همانطور که عمر انسان کم است، عمر قبر انسان هم کم خواهد بود .
حتی«اطلاعاتی»که مردم نسبت به انسان دارند این هم عمری محدود دارد . یعنی عده ای هستند که اگر نام انسان را بشنوند می گویند می شناسیم؛ عده ای هستند که می گویند این اسم به گوش ما خورده است؛ اینها هم عمری دارند .
تا اینکه این نسل هم منقرض می شود و بالاخره ماجرا به جایی خواهد رسید که اگر در سراسر دنیا سؤال بشود که شما نام چنین فردی را شنیده اید یا نه، کسی را پیدا نمی کنید که بگوید من اطلاع دارم .
یعنی،تبدیل می شود به چیزی که لَمْ یَکُنْ شَیْئَاً مَذْکُوراً ، اساساً مثل اینکه ذکری از چنین فردی به میان نیامده است .
دنیایی که حتی انسان در آن«محو»می شود، چیست ؟!
در آن«آقا»بودیم یا نبودیم چیست ؟!
«معروف»بودیم یا نبودیم چیست ؟!
وقتی آخر اینها نماندن است و هیچ آثاری از او نمی ماند الا محضر خدا، پس چرا انسان این کم و زیاد برایش کم یا زیاد باشد .
ُدنیی آن قدر ندارد که بر او رشک برند
ای برادر که نه محسود بماند نه حسود
انسان روی این موضوع خوب مطالعه می کند که جز آنچه در علم الهی می ماند چه چیز دیگر برای من خواهد ماند !
جز در محضر خدا در کجای دیگر من حضور خواهم داشت !
آنگاه می بینید که در هیچ جای دیگر حضور نخواهد داشت .
حال اگر انسان در محضر خدا زشت بشود آیا ارزش دارد که در پیش چشم مردم زیبا باشد !
اگر در محضر خدا پلید باشد ارزش دارد که در محضر مردم پاک و ارزنده باشد،
اگر تمام مردم عالم به انسان معتقد باشند و او را قبول داشته باشند اما انسان در محضر خدا قابل قبول نباشد چه نتیجه ای برای انسان خواهد داشت .
این دنیا با همه اعتباراتش ماندنی نخواهد بود، اسم، اعتبار، داشتن و …همه به گردوی پوک می ماند .
تا این گردوها را نشکند یک قیمت و بهایی دارد؛ بابت آنها مایه هم می گذارد !
اما وقتی آنها را شکست می بیند که هیچ ارزشی نداشته است .
این چیزها تا انسان به آن دست پیدا نکرده است پیش او قرب و اعتباری دارد اما وقتی که به آنها دست یافت دیگر هیچ !
اینهایی که شیفته دانشگاه هستند تا نرفته اند تنها آرزویشان رفتن است اما همین که موفق شدند اول زحمت آنهاست .
همینطور چیزهای دیگر عالم؛ تا به آنها نرسیدی از دور مانند حور و قصور است .
از آنها که این گردوها را شکسته اند بپرس ! تا بدانی که همه این گردوها پوک هست یا نیست…
آنکه به شهرت نرسیده است، در همه وقت غصه و غبطه می خورد؛ اما او که رسیده است می داند که در آن هیچ چیز نیست .
آنکه به آقایی نرسیده است، فکر می کند که آقایی چیزی است، اما او که رسیده می گوید هیچ چیز نیست .
پس وقتی انسان فهمید زوال دنیا را، می فهمد بقای آخرت را،
انسان وقتی که دستش از دنیا خالی شد می تواند آخرت را به دست بگیرد .
انسان با دست پر چگونه می تواند چیز دیگری را هم بردارد .
برای شما اتفاق نیفتاده است که کسی به شما بگوید این چیز را بردار و شما به او بگویید که من دستم گیر است و نمی توانم ؟!
اتفاق نیفتاده است که شما در جایی مهمان باشید کسی دیگر هم در همان موعد شما را دعوت کند و شما بگویید جایی دیگر وعده دارم ؟!
خوب انسان هم وقتی موعود دنیا باشد نمی تواند وعده آخرت را بپذیرد . بنابراین انسان می بایست اول قولی که به دنیا داده است بشکند؛ وگرنه تا دستش را از بیعت دنیا بیرون نیاورد ، دستش آزاد نیست تا بتواند به آخرت دست بدهد .
پس تفکر هایی هم که انسان می خواهد داشته باشد سعی کند روی زوال دنیا نباشد .
قرآن به ما می گوید: بنی اسرائیل توجهشان به دنیا بود و نسبت به آخرت کم توجه شدند؛ ونتیجه اش این شد که حرف باطل تا عمق وجودشان جای گرفت هر چند یک گوساله باشد و حرف حق در گوششان اثر نمی کرد هر چند ناله یک پیغمبری از پیغمبران بزرگ الهی  مثل حضرت هارون باشد، یا تذکرات رهبر بزرگی مثل حضرت موسی؛
و به ما می گوید: ریشه هر مشکلی در«توجه»به دنیا خواهد بود .
قیام
)97 قرآن کریم می فرماید: جَعَل اللهُ الْکَعْبَهَ اَلْبَیْتَ الْحَرامَ قِیامَاً لِلناس .( مائده
انسان وقتی که با مردم گفتگو می کند«قلبش»مشغول می شود .
وقتی که در خانه خود یا در خانه مردم باشد مشغول دنیا می شود .
یادش می رود که مأموری است از مأموران خداوند متعال، و فرستاده شده است در این دنیا والان هم چه خوب باشد و یا چه بد در حوزه مأموریت الهی است که چنین می کند، لکن این قضیه را فراموش می کند .
فرض کن کسی در منزل خود بیماری دارد، می رود تا برای او دکتری بیاورد، در بین راه یکی او را می بیند و با او سلام و تعارف می کند و چنان از این طرف و آن طرف حرف میزند که او فراموش می کند که برای چه از این طرف و آن طرف حرف می زند که او فراموش می کند که برای چه از خانه خارج شده است .
یا مثلا دکتر آمده و نسخه ای داده است تا او برود و داروها را تهیه کند، در بین راه برای او اتفاقی می افتد که فراموش می کند که نسخه ای در جیب دارد و آمده است تا آن را بگیرد و برود .
و بالاخره آنقدر طول بدهد که بیمار، بیماری اش فزون شود .
ما در این زندگی چنین وضعی داریم، آمده ایم برای یک امری جدی و مهم،
اما اتفاقاتی که در بین راه رخ می دهد آنچنان انسان را سرگرم می کنند که اصل مأموریت خودش را فراموش کند .
حال گاهی انسان می رود تا برای کسی دارویی تهیه کند و گاهی هم می رود تا برای خود دارویی تهیه نماید !
و به گونه ای سرگرم می شود به مسائل دیگر که به دارو نمی رسد و بیماری هم او را از پا در می آورد . انسان که به دنیا آمده است برای دارو و درمان خود آمده است، برای اینکه دکتری پیدا کند، و نسخه ای بگیرد، و دارویی بیابد و خود را از هلاک نجات دهد؛ اما به اموری مشغول می شود که اصل را از یاد می برد .
دنیا فرع بر آخرت است ، اما گاهی خود دنیا می شود اصل و انسان به همان مسأله فرعی آنچنان مشغول می شود که مسأله اصلی از خاطرش خارج می شود که اساساً من چرا به دنیا آمده ام؛
اینکه انسان زن بگیرد، صاحب فرزند و خانه باشد اینها برای آن است که زنده بماند،
اما زنده بماند برای چه بوده است ؟! جز اینکه کاری انجام بدهد ؟ و مأموریتش را انجام بدهد ؟
و وقتی که می خواهد برود یک کاری را صورت داده باشد ؟!
یا شما تشبیه کن به غواصی که همه وسائل را برای او تجهیز کرده اند تا به قعر دریا رود و دُر و صدف و مرجان بالا بیاورد؛ اما در آنجا در جستجوی این باشد که در قعر دریا چگونه است و…
و تا آنجا معطل بشود که دیگر فرصت، خاتمه یابد و آن اکسیژنی که مصرف می کرده است تمام شود و او رابالا بکشند در حالیکه صدفی یا مرجانی نیافته است .
این وضع انسان است .
چون چنین است، خدای تعالی یک مکانهایی را قرار می دهد به عنوان مُذَکِر که مأموریت اصلی انسان را به یاد او بیاندازند و این انسان به خواب رفته را بیدار کنند و این انسان نشسته را برخیزانند؛
این است که آن اماکن سبب«قیام» انسان خواهند شد .
یعنی انسان نشسته را قائم می کنند .
«کعبه»چون نامش بیت خداست شخص را به یاد خدا می اندازد، از این جهت انسانی را که نشسته است بر می خیزاند که تدارک آخرت کند .
آنوقت این بیت می شود قیاماً للناس .
اما چرا به این بیت در جایی دیگر اَمْن گفته می شود ؟
بایست دید«خطر»چیست که این بیت مایه امن می باشد ؟
خطر، در این است که انسان مشغول بشود و فراموش کند مأموریت اصلی را،
و این بیت«امان» است از«غفلت» ، ویک حالت ذُکر در وجود انسان پدید می آورد .
چون خدا در آن چیزی که انسان را به یاد دنیا بیاندازد نگذاشته است .
پس اگر کسی آمد این کعبه را تزئین کرد این خلاف برنامه است، یا اگر بیت را طلا کاری کرد ، دیگر او این بیت را از امنیت انداخته است . چون در این صورت انسانی که رفته است به خدا مشغول شود، به در و دیوار آن مشغول خواهد شد .
این بیت بایست به گونه ای ساده باشد که انسان به هیچ چیز مشغول نشود الا خدا .
تأثیرش هم این خواهد بود که شخص می آید کنار این بیت و می بیند که بیت بسیار ساده  و بی آلایش است، برایش این سؤال پیش می آید که خدا که مرید بسیار دارد و اگر می خواست آن را یکپارچه طلا می کرد ؟!
چرا تعدادی سنگ آن هم سنگهایی ساده و بی پیرایه روی هم قرار داده اند و…؟!
و این برای انسان مُذّکِری خواهد بود که خدایی که آنقدر مریدهای دارا و توانا دارد چرا از آن ارادتمندان مرید استفاده نمی کند تا یک شکلی استثنائی به بیت خود بدهد ؟!
وقتی می بینی«سادگی»بیت را، و از طرفی هم می بینی که که آنها که دارند و دارا هستند می آیند و به این بیت التماس می کنند، به همین«بیتی»که چیزی ندارد !
اینجاست که دارایی در ذهن شما کوچک وبی مقدار و بی ارزش می شود؛ و انسانی که اسیر دارایی شده است، و یا ذلیل دارایی شده است، وقتی سادگی بیت را دید از پوست خودش بیرون می آید و از این زندان که نامش تفاخر و تکاثر و…می باشد بیرون می آید .
و انسانی که گیر کرده است در این که چرا جلو فلانی ایستاده اند اما جلو من نایستادند و به همین خاطر یک هفته عزا می گیرد،
و یا جلو او راست قامت ایستادند و جلو من نیم خیز و…
از این وادی ها بیرون می آورد .
پس، کعبه با سادگی خود تعلیم می کند که اگر این تجملات و دارایی ها ارزشی می داشت  خداوند برای خانه خود انتخاب می کرد .
این است که انسان وقتی که کعبه را می بیند از جا بر می خیزد . و در آنجاست که انسان احساس «امن»می کند .
«دنیا»مثل دریاست و این«کعبه»مثل جزیره؛
چطور در دریا که باشی نمی توانی تنفس داشته باشی، اگر کمی غفلت کنی هلاک می شوی، و دوست داری جایی باشد که در آنجا به امن برسی، این«بیت»یک چنین وضعیتی دارد.
که انسان به وسیله این بیت از غرق شدن آزاد گردد .
حال، اگر کسی وقتی رفت و بیت را دید مثل این باشد که خودش را در دریا و بیت را در جزیره ببیند چنین کسی درک بیت کرده است .
این«مساجد»هم به قایق هایی می ماند که به جزیره ای و ساحلی وصل کرده باشند .
انسان وقتی که در جزیره باشد برایش موجها چه تفاوتی دارند .
وقتی انسان در«محبت»دنیا باشد با موج محبت دنیا بالا می رود و پایین می آید، بلی، موج او را بالا می برد تا به زمینش بزند .
او را بالا می برد تا قدرت شنا را از او بگیرد و او را فلج کند و کنترل کند .گاهی عزت دنیا برای آن است که کنترل را از دست انسان بیرون بیاورد و شناور را از شنا باز دارد .
گاهی دست شنای یکی با یک موج کوچک شکسته نمی شود ، اما با یک موج بزرگ شکسته میشود، همینطور گاهی انسان با یک پُست کوچک دینش را از دست نمی دهد، اما با یک پست بزرگ گرفته می شود .
گاهی با یک مال کوچک مغرور نمی شود، اما با یک مال بزرگ مغرور می شود .
گاهی انسان به یک خانه کوچک دل نمی بندد، اما به یک خانه بزرگ دل می بندد .
گاهی یک عزت کم نمی تواند انسان را فریب بدهد ، اما عزت زیاد می تواند .
پس بیت از این جهت به انسان امنیت می دهد که به انسان بفهماند که آنچه دیدی عزت نیست، و عزت اینجاست .
عزت در این است که دندان طمع خود را بکشی؛
همینطوری که کعبه دندان طمع را کشیده و برایش هیچ فرقی نمی کند .
می گوید تو اگر عزت می خواهی اشتباه می کنی، راهش این نیست، رها کن !
اگر دل ببندی ذلیل می شوی .
پس این«کعبه» از این جهت امن خواهد بود .

توکل
قرآن کریم فرماید:اللهُ وَلیُ الَّذِینَ امَنُوا ؛ خداوند ولی مؤمنان است .
و شما می دانید که بدون اجازه ولی کسی نمی تواند به صغیر دست بزند .
مثلاً شما ولی فرزند خود هستید آیا کسی جرأت داردکه بدون اجازه شما یک پشت دستی به فرزند شما بزند ؟! هرگز !
چون شما خواهی گفت: مگر من مرده ام !
اگر بچه من خطا کرده است به من بگویید خودم او را خواهم زد .
خوب، خدا وقتی که می گوید: اَللهُ وَلِیُ الّذِینَ آمَنُوا یعنی مؤمن مال من است و هیچکس حق ندارد حتی یک پشت دستی بدون نظر من به او بزند . و مؤمن می گوید: خدایا تو ولی من هستی و اگر اینها همه جمع شوند نمی توانند یک پشت دستی به من بزنند .
انبیا عموماً مأمور بودند که جمله ای را تکرار کنند و آن این بود که:
)71 فَأَ‌جْمِعُوا اَمْرَکُمْ وَ شُرَکائَکُم ثُمَّ لا یَکُن اَمْرُکُمْ عَلَیْکُمُ غُمَّه .( یونس
این آخرین جمله انبیا بود، و بعد از آن با مشرکین صحبتی نمی کردند تا اینکه عذاب نازل می شد، چون مشرکین آنها را تهدید می کردند و می گفتند که شما را از شهر بیرون می کنیم، و سنگسار می کنیم، و انبیا گفتند اگر شما از دست ما خسته شدید تمام قوای خود را روی هم بریزید و برای کشتن ما کمر ببندید، و از هر کاری که از دستتان می آید فروگذاری نکنید، چون ما بر خدا«توکل»نموده ایم .
و خدا، از این لحظه بسیار خوشحال می شود که یک کسی در مقابل یک توده ای عظیم بایستد و بگوید هر کاری می توانید انجام بدهید و کوتاه نیایید .
ثم اُقْضُوا وِلا تُنْظِرُون . همه به سمت من هجوم بیاورید و به من مهلت ندهید .
که حسین بن علی(ع)در آخرین لحظه چنین فرمود که:
اگر از دست من و موعظه های من خسته شدید و به ستوه آمده اید همه کیدهای خود را روی هم بریزید و یک لحظه به من مهلت ندهید، و آنگاه فرمود:
اِنِّی تَوَکَلْتُ عَلَی اللهِ رَبِّی وَ رَبَّکُم .
و«لا اله الا الله»که ما آن را سالهاست ذکر می کنیم جز این چیزی نمی گوید .
معنای«لا اله الا الله» این بود که انسان هیچ حول و قوه ای نداند جز از خدا .
در مسئله توحید انسان می بایست خود را رها کند تا خدا او را بگیرد .
اگر چنین شد آنگاه از عالم اسباب خارج خواهد شد . سعدی می گوید:
قضا را من و پیری از فاریاب                       رسیدیم در خاک مغرب بر آب
مرا درهمی بود برداشتند                           به کشتی و درویش بگذاشتند
آن درویش درهمی نداشت بدهد لذا او را سوار نکردند .
سپاهان براندند کشتی چو دود                    که آن ناخدا، ناخدا ترس بود
مرا گریه آمد ز تیمار جفت                         به آن گریه قهقه بخندید و گفت
چون رفیق بودیم و تا کنار آب آمده بودیم و او پول نداشت و من هم یک درهم بیشتر نداشتم .          لذا من نگران شدم .
مخور غم به حات من ای پُر خرد                 مرا آنکس آََرد که کشتی بَرَد
بگسترد سجاده بر روی آب                         خیال است پنداشتم یا که خواب
ز مدهوشیم دیده آن شب نخفت                  نگه بامدادان به من کرد و گفت
تو لنگی به چوب آمدی من به پای               تو را کشتی آورد من را خدای
چرا اهل معنی بدین نگروند                        که ابدال در آب و آتش روند
نه طفلی کز آتش ندارد خبر                        نگه داردش مادر مهرور
می گوید: چرا دقت نمی کنید تا بدانید سّرِ این که ابدال و اولیاء در آب و آتش می روند چیست ؟
سِرّش آن است، که بچه، خودش خود را از آتش حفظ نمی کند !
اما وقتی بزرگ شد دیگر باید خودش مواظب خودش باشد . ولی تا بچه است مادرش او را از آب و آتش حفظ خواهد نمود . وقتی بچه رفت روی«حول»و«قوه»خودش دیگر او را رها می کند . می گوید«ابدال»چون همه چیز خود را از خدا می دانند خدا هم حفظشان می کند .
چرا اهل معنی بدین نگروند                      که ابدال در آب و آتش روند
نه طفلی کز آتش ندارد خبر                      نگه داردش مادر مهرور
چو کودک به دست شناور در است              نترسد اگر دجله پهناورست
اگر یک شناور، بچه ای را در دست گرفته است و می خواهد از میان دجله ای پهناور و پر آب حرکت بدهد، آیا بچه می ترسد ؟
نه ! چرا ؟
چون بچه می داند که او را شناوری است هر چند که آب هم زیاد باشد .
انبیا چون خود را در دست خدا می دانند دیگر نمی ترسند .
ما خودمان را در دست خود می دانیم لذا می ترسیم .
چو کودک به دست شناور درست                      نترسد چودجله پهناور است
امام چرا در مقابل شرق و غرب هیچ وحشتی ندارد ؟!
چون خودش را در دست خداوند می بیند حال کسی که خودش را در دست خدا می بیند چرا وحشت کند ؟!
شناخت کفر
) 102                       قرآن کریم فرماید: وَ تَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَیاطِیْنَ عَلی مُلْکِ سُلَیْمان .(بقره
قرآن در عصر نزول خود عالمان یهود را به عنوان شاگردان شیاطین معرفی می کند تا خاطر مؤمنین آسوده شود و هیچگونه نگرانی از این ناحیه نداشته باشند،
چون وقتی که دانستند که آنها شاگردان شیاطین می باشند می گوید پس هر چه می خواهند بگویند و هر توهینی که می خواهند بکنند .
قرآن می خواهد چشم مؤمنین را باز کند .
مگر نمی گویی که:
دیده ای خواهم که باشد شه شناس
تا شناسد شاه را در هر لباس
قرآن می خواهد چشم کافر شناس را در انسانها باز کند تا کافر را در هر لباسی که باشد بشناسد؛
و میزان قیمت انسان در پیشگاه خداوند به میزان آن است که باطل را در هر لباس که باشد بشناسد .
آنکه باطل را در هر لباسی که باشد می شناسد قیمتش پیش خدا بیشتر از آن کسی است که برایش مشتبه می شود .
قرآن می خواهد مؤمنین را به گونه ای بار بیاورد که باطل شناس باشند و شیطان را در هر لباسی که باشد بشناسند .
انسان چگونه می تواند خداشناس باشد در حالیکه شیطان شناس نیست ؟!
قرآن در این آیه می خواهد کفر را باز کند و بشکافد و به مؤمن بگوید که گاهی کفر به صورت اهل کتاب در می آید و کافر به صورت یک کسی که تورات را خوانده دیده می شود .
اگر کسی کافر را هر چند نماز شب خوان باشد بشناسد این دلیل بر کمال او خواهد بود .
یکی کافر را وقتی اظهار اسلام می کند می شناسد اما اگر نماز خواند دیگر نمی تواند تشخیص بدهد .
یکی دیگر اگر نماز هم بخواند قبول نمی کند اما اگر نماز شب بخواند قبول خواهد کرد .
قرآن آن مؤمنی را دوست دارد که اگر کافر هزار سال هم نماز بخواند و هزار سال هم شب تا صبح نخوابد و عبادت کند و هزار سال روزها روزه بگیرد بعد بیاید آن را ببیند بگوید این کافر است .
چنین مؤمنی را خدا دوست دارد که اگر کافر در چنین چهره ای ظاهر شد باز بشناسد .
و چقدر انسان فاصله دارد از آن تربیت قرآنی و مشیِ انبیا که می خواستند شیطان را در تمام ابعاد خودش به انسانها معرفی کنند که دیگر هیچ راه و رخنه اغفال نداشته باشد .
شما ببینید شیطان به صورت«معاویه»در آمد و مردم نفهمیدند !
تا اینکه به صورت«یزید»شد باز هم نفهمیدند !
اما همین که کار خودش را کرد عده ای متوجه شدند !
و اینها ضعف است، مؤمن نباید چنین باشد .
استاد گیاه شناس را شما به چه کسی می گویید ؟!
به کسی می گویید که اگر دو برگه گیاه از زمین ظاهر شد بگوید این گیاه چه گیاهی است .
آن کس که بگوید: بگذار بزرگ بشود، ساقه پیدا کند، و گلی و میوه ای در آن پیدا شود و آن میوه را من مصرف کنم آنگاه خواهم گفت که این چه گیاهی است و میوه اش تلخ است یا شیرین، چنین فردی گیاه شناس نخواهد بود .
شما ببینید درخت شرک، دو برگ کرد و مسلمانها نفهمیدند و خیال کردند که بادام شیرین است .
سال بعد یک میوه ای کرد که یزید باشد،50 سال اول نفهمیدند، سال دوم نفهمیدند، و این درخت
و آن را در روز عاشورا چشیدند انگاه برایشان معلوم شد که این درخت چه درختی بوده است !
راستی«ابن سعد»میوه چه درختی بود ؟!
و«شمر»میوه چه درختی ؟!
بعضی ها هزار سال است که می گذرد و هنوز از«معاویه»دفاع می کنند !!!
خداوند تعالی انسانی را دوست می دارد که از این دو برگه بفهمد که تلخ است؛
ومباهات می کند به انسانی که شرک را در هر لباس که باشد می فهمد یا کفر در هر لباس که باشد می فهمد .
پس در این آیه معرفی خوبی می کند از منحرفین، و فکر مؤمنین را راحت می کند،
و به انسان می گوید که اگر کسانی را دیدید که از حیثیت خود استفاده کردند و به صورت اتقیا در آمدند شما اگر آنان را می شناسید اظهار کنید پیش از آنکه موجبات انحراف و اختلاف را به وجود بیاورند  .
در اینجا می گوید اینها ادعا می کنند که اهل کتابند در حالی که اهل کتاب نمی باشند .
اینها تبعیت می کنند اما تبعیت از شیطان
و همین تبعیت از شیطان را می گوید:«کفر» .
دوستان خداوند
)63 قرآن کریم فرماید: خُذُوا ماآتَیْناکُمْ بِقوَّه .(بقره
چیزی را که به شما داده ایم با«قوت»بگیرید !
و این کنایه از این است که اگر صدمه ای بر شما وارد می آید از آن جهت است که آنچه را به شما داده ایم با قوت نمی گیرید؛
یعنی شیطان از این راه وارد می شود که چیزی را که به شما داده اند محکم نگیرید .
خدا بنده ای را دوست دارد که با قوت و تمام توان بگیرد آنچه را که خدا آورده است .
شما اگر به بچه های خود بگویید که پای برهنه راه نروید، حال اگر بچه ای حرف شما را پذیرا شود، و از آن به بعد با پای برهنه دیده نشود، آیا مورد«توجه»شما قرار نخواهد گرفت ؟
و آیا نسبت به بچه های دیگر که چنین نباشند سرد نخواهید شد، و آیا آنها پیش شما قربی خواهند یافت ؟
چون شما که به بچه ها نگاه نمی کنید تا ببینید که کدامیک چشمش بادامی است تا همان را دوست بدارید، بلکه نگاه به اخلاق آنها می کنید، نگاه به اعمال آنها می کنید .
شما که در یک مرتبه پایین از عدالت هستید نگاه به چشم و ابروی بچه نمی کنید، حال خدایی که در مرتبه بسیار بالایی از عدالت است آیا نگاه به ظاهر انسانها خواهد نمود ؟!
خداوند نگاه به«عمل» انسان خواهد کرد و بر اساس رفتارها او را هدایت و یا گمراه خواهد نمود،
رفتار را می بیند و آنگاه خواستش بر این تعلق می گیرد که هدایت کند .
یکی از چیزهایی که موجب می شود که خداوند خواستش بر هدایت انسان تعلق بگیرد این است که انسان چیزی را که او فرموده است محکم بگیرد .
خُذُوا ما اتَیْناکُمْ بِقُوَّه
چیزی که ما به شما دادیم آن را محکم بگیرید !
یا می گوید: یایَحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّه .
ای یحیی ! کتاب را محکم بگیر !
هر کس «محکمتر»بگیرد مقربتر است، و هر کس«سست تر»بگیرد قربش کمتر خواهد بود؛ و«قرب»بر همین اساس درست می شود .
وقرآن می گوید ما این مطلب را در حالی بیان داشتیم که کوه طور بالای سر بنی اسرائیل قرار دادیم، و آنها فکر می کردند که این کوه الان بر سر آنان فرود خواهد آمد .
وقتی خوب وحشت و دلهره پیدا کردند و دلشان خالی شد آنگاه گفتیم: خُذُوا ما اتَیْناکُم بِقُوَه .
می دانید یعنی چه ؟
یعنی«این»را دارید از دست کسی دریافت می کنید که کوه را بالای سر شما نگه می دارد !!
از دست قدرتمندی که می تواند کوه را از جای خود جاکن کند و بالای سر شما قرار دهد، و آنگاه ان را برگرداند و در جای خود گذارد !!
خوب، قرآن با این بیان اگر گذشته را می گوید آینده را نیز می گوید !
می خواهد بگوید ما هم وقتی بخواهیم به شما بگوییم خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّه ، شما را در یک چنین شرایطی قرار خواهیم داد و در آن حالت با شما سخن خواهیم گفت .
امام را خدا در چه شرایطی به ما داد ؟!
خرداد15 در
یا پیروزی انقلاب را چگونه داد ؟!
شهریور .17 بعد از
خلاصه می خواهد بگوید ما وقتی«حرف مهمی»با شما داشته باشیم در یک شرایط دشواری خواهیم گفت، و در بین مرگ و زندگی هست که یک نصیحتی به شما خواهیم کرد .
پس خداوند اگر بخواهد یک چیز عزیزی به انسان بدهد شرایطی پیش می آورد که ما از حالت بازی و حالت شوخی و حالت سهو و غفلت خارج بشویم و آنگاه آن چیز ارزنده را به ما خواهد داد .
چون انسان در شرایط عادی گوشش سنگین است ، مشغول بازی است و متوجه نمی شود .
پس معلوم شد که قرآن کریم در حالیکه گذشته را بیان می کند آینده را هم بیان کرده است !
مثلاً وقتی می گوید: بنی اسرائیل هارون را رها کردند گوساله را گرفتند و بین هارون و گوساله
گوساله را ارجح دانستند، و…
می خواهد بگوید: مسلمانها ! شما گرفتار چنین مشکلی خواهید شد و بین امام حسین(ع) و یزید، یزید را ترجیح خواهید داد .
یعنی درست مثل اینکه بین هارون و گوساله، گوساله را ترجیح دادند .

میزان پاکدامنی
)94 قرآن کریم فرماید: قُل اِنْ کانَتْ لَکُمُ الدّارُ الاخِرَهُ عِنْدَ اللهِ خالِصَهً مِنْ دُونِ الناس فَتَمَنَوا الْمَوْت (بقره
می گوید: ما به شما«معیاری»می دهیم تا ایمان خود را آزمایش کنید و درجه ایمان خود را شناسایی کنید،
و این آیه ملاکی است هم برای گذشتگان و هم برای آیندگان .
هر کس می خواهد ببیند چقدر با«خدا»دوستی دارد ببیند که چقدر با«مرگ»دوستی دارد .
اگر می خواهید ببینید که بین او و خدا چقدر فاصله افتاده است، ببینید که بین او و مرگ چقدر فاصله افتاده است .
اگر انسان اعلم علما باشد اما با این معیار تطبیق نکند قرب عندالله ندارد .
شما اگر معروفترین و مقدس ترین اشخاص باشید،حتی مردم آب دهان شما را هم برای شفا ببرند و… اینها هیچکدام ملاک قرب شما به خدای تعالی نخواهد بود .
باید به خود رجوع کنید و ببینیدکه با«مرگ»چه رابطه ای دارید ؟!
چون آن قبیل مسائل را گاهی خدای تعالی از باب امتحان صورت می دهد !!!
ممکن است یک کسی«قطب»باشد، «تصرفاتی»هم انجام بدهد، و مردم هم چیزهایی از او ببینند اما اینها هیچکدام دلیل و معیار«تقرب» انسان نخواهد بود، و قرآن اخطار می دهد که مبادا«فریب»بخورید !
پس این آیه که می گوید: اِنْ کانَتْ لَکُمُ الدارُ الاخِرَه عِنْدَالله …
در واقع دارد می گوید که: انسان ! همانطوریکه تب را با میزان الحراره اندازه می گیرند، تو هم میزان ارادت خودت را به من با میزان ارادت خودت با مرگ اندازه گیری کن !
هر اندازه که انسان تب داشته باشد، دلیل بر این است که توی وجودش یک میکروب و یک کانون چرکی وجود دارد، و وقتی که تب قطع شد معنایش این است که چرک ها فرو نشسته است .
همانطوری که چرک در بدن انسان موجب تب می شود گناه هم در وجود انسان موجب وحشت از مرگ می شود و موجب علاقه به دنیا میشود .یعنی هر وقت می بینی که دکتر می گوید شما تب دارید، معنایش این است که یک جای بدن شما گرفتار تب می باشد و عفونت دارد .
و وقتی هم که انسان وحشت ازمرگ دارد معنایش این است که یک جایش چرک دارد، چرک گناه !
این چرک ها که برطرف شود آن تب هم فرو خواهد نشست، و درجه اش پایین خواهد آمد .
«نماز» انسان را بیدار می کند که ای انسان تو بنده ای ! مبادا که«سجده»نکنی !
البته گاهی هست که انسان احساس بندگی می کند و سجده می کند؛ و گاهی هم هست که آنقدر سجده می کند تا یک وقت احساس بندگی کند .
درست مثل اینکه گاهی موتور روشن می شود، و آنگاه ماشین راه می افتد و گاهی هم موتور خاموش است و هر چه هم که استارت می زنی موتور روشن نمی شود، و آنقدر آن را هُل می دهی و چرخش را به حرکت در می آوری تا یک وقت موتور روشن شود و راه بیفتد .
ما نمازمان مثل هل دادن ماشین است !
یعنی اول سجده می کنیم تا احساس عبودیت نماییم،
تا که یادمان بیاید که بنده هستیم .
گاهی یک ماشین تا یک کیلومتر هم برده می شود اما باز هم روشن نمی شود، اما نباید خسته شد .
به ما گفته اند که این ماشین را راه بیندازید و خسته نشوید، زیرا که روزی خواهد آمد که این ماشین شروع به حرکت خواهد نمود .
باید آنقدر نماز بخوانی تا احساس بندگی کنی .
اما کسانی هم هستند که آنها ابتدا احساس بندگی می کنند، و بعد سجده می کنند،
آنها به ماشین هایی می مانند که موتورشان روشن است .
علی(ع)می فرماید: بَلْ وَجَدْتُکَ اَهْلاً لِلْعِبادَه فَعَبْدتُکَ .
خدایا ! تو را اهل دیدم برای اینکه عبادتت کنم لذا تو را عبادت می کنم .

شرط اُنس
نماز چون برای انس، ملاقات، لقاء و قرب به خداوند است، لذا تناسب دارد از بین صفات الهی صفتی را انتخاب کند که این«قرب»را در انسان به وجود می آورد، و آن صفت«رحمت»خواهد بود .
یعنی التفات به رحمت، انسان را با خدا مأنوس می کند؛ انسان راشیفته می کند .
و خدای تعالی چنین خواسته است که در ابتدای نماز فرد به این حرم وارد گردد، از این نظر بر کلمه«رحمان»و«رحیم»تکیه نموده است ؛
یعنی؛ من رحیم ام بیا ! من رحمانم بیا !
یعنی اینکه تو«بدی»باشد، اما این را هم فراموش مکن که مخاطب تو«رحیم» است .
آنکه تو با او صحبت می کنی اجازه ورود می دهد .
برای اینکه انسان در محضر الهی«حضور»قلب پیدا کند التفاتش به رحمت حق خیلی لازم است .
یعنی اگر انسان در زندگی عارف و معترف بشود به اینکه خدا رحمن است، خود به خود نسبت به او حاضر و ذاکر خواهد بود .
وخود را در محضر او خواهد یافت .
انسان وقتی که با این رحمت و رحیم بودن، خدا را خواند باز برای نزدیک شدن در قدم دوم به«حمد»کردن خدا روی می آورد که باز آدمی را یک قدم نزدیکتر می کند به این معنا که خدایا ثنا فقط برای توست، و حمد اختصاص به تو دارد، و من کس دیگری را حمد نخواهم کرد ؛
چون خدای تعالی در حمد شریکی را قبول نمی کند، زیرا در حمد کسی با او شریک نیست؛
فرد وقتی که می خواهد در این کلمات او را حمد کند به این عنوان است که فقط تو را حمد می کنم و نکته ای است که فرد باید همیشه در زندگی در خاطرش باشد که«حمد» اختصاص به خدا دارد و خدا«رحمان و رحیم» است، و این نه تنها در حال نماز حضور انسان را حفظ می کند بلکه حالت عادی انسان را حفظ می کند و به انسان رحمت دائم می دهد و انسان را در جهت رو به خدا بودن نگه می دارد .
چون وقتی انسان دیگری را ستایش می کند رو به او می آورد؛
وقتی می گوید: خدایا ! حمد تنها سزاوار توست،یعنی، خدایا ! هر نعمتی از هر جا به من رسید این را از جانب تو می دانم و تو را بر آن نعمت شکر می گویم .
از سوی مخلوقات و یا از هر سو که به من خیری رسید ایجاب نمی کند که من به سوی آنها رو کنم و از آنها ببینم بلکه از تو می بینم،
و اگر از آنها هم تشکر می کنم نه از باب این است که آنها را مقصر می دانم و مستحق این می دانم . نه
باز هم ابتدا تو را مستحق حمد می دانم، و بعد چون تو گفتی که آن وسایل و ظظواهر و اسباب را رعایت کن وتشکر کن، من هم به خاطر تو تشکر می نمایم .
آنها جهت نعمت تو هستند و نعمت از توست ولی از آنجا طلوع کرده است !
مثل اینکه خورشید از این گوشه مشرق طلوع می کند .
مشرق که چیزی نیست جز اینکه محل طلوع خورشید است .
از طرف انسانها اگر نعمتی به انسان برسد آنها مطلع نعمت الهی هستند؛ نه ولی نعمت او .
پس اینکه انسان می گوید: خدایا ! فقط تو راحمد می کنم به خاطر این است که او را ولی نعمت می داند، هر چند دیگران مَطلع و مجاری نعمتهای الهی باشند .
بنابراین مسئله رحمت در حضور قلب و توجه انسان نقش اساسی خواهد داشت .
یعنی انسان تا این رحمت الهی را نشناسد قلب او باز نمی شود .
شروط بندگی
قرآن کریم میفرماید: اِیاکَ نَعْبُدُ وَ ایاکَ نَسْتَعِین؛
خدایا ! من تنها تو را عبادت و اطاعت می نمایم .
اگر از کسی فرمان می برم برای آن است که تو گفته ای فرمانش را پذیرا باشم .
و اگر نسبت به نفس خودم مدارا می کنم از آن است که تو گفته ای مدارا کن !
و بالاخره اگر از چیزی لذت می برم جز به فرمان تو نمی باشد .
پس این قرار ما خواهد بود با خدای خود که چنین باشیم، و هر چیز غیر از این است خطا بدانیم، غفلت بدانیم، و بر روی آن صحه نگذاریم و نگوییم ما چنین نمی کنیم، بلکه بگوییم قرار ما این است که چنین نکنیم، و اگر چنین کارها کردیم قبول کنیم که این خلاف مقررات بود که کردیم .
«اِیاکَ نَعْبُدُ وَ اِیاکَ نَسْتَعِین»مقررات عبودیت انسان است،
و یاد آور این است که قرارمان با خدا این بود و عهدمان با خدا چنین بود .
اینها فقرات«عهدنامه»خدا با انسان است که انسان این عهدنامه را به یاد بیاورد که بر خلاف آن عمل نکند؛
انسان باید برمعهد»خودش با خدا باشد تا خدا هم بر عهد او باشد؛
اَوْفُوا بِعَهْدِی اُوفِ بِعَهْدِکُمْ .
به غهد من وفا کنید، که من هم به عهد خودم با شما وفا خواهم کرد .
چه عهد های جالبی خدا با انسان دارد !
می گوید: در«رحمتم»داخلتان می کنم؛
در دنیا و آخرت به شما«عزت»می دهم؛
از شما«دستگیری»میکنم؛
«نصرت»میکنم؛
دعایتان را«مستجاب»می کنم .
این عهد های خداست با انسان که به نفع انسان عهد کرده است .
اما عهد هایی که انسان با خدا باید داشته باشد، وفای به عهد است؛ و
« اِیاکَ نَعْبُدُ وَ اِیاکَ نَسْتَعِین»یادآوری می کند که تو عهد کرده ای که فقط مرا«عبادت»کنی؛
60 اَلَمْ اَعْهَدْ اِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ اَلاّ تَعْبُدُوا الشَیْطان .یس
61 اِنَّهُ لَکُم عَدُوٌّ مبِین وَ اَنْ اعْبُدؤنِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیم ؟ یس
ببینید چطور بعد از« اَنِ اعْبُدُونی»صراط مستقیم را ذکر می کند !
حال در اینجا نیز به دنبال اِیاکَ نَعْبُدُ وَ اِیاکَ نَسْتَعین می فرماید: اِهْدِنا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیم، یعنی جزء عهد ماست که انسان از صراط مستقیم قدمی این طرفتر و آن طرفتر نگذارد .
پس این عهدی که انسان با خدای تعالی می بندد این است که تنها مطیع او باشد .
و اگر هم اطاعت نفس کرد، اطاعت هوی کرد، روی آن صحه نگذارد؛ بلکه بگوید خلاف عهد و مقررات عمل کردم .
فرد باید خود را تأیید و تصویب نکند و کار خودش را خوب نداند .
و همچنین ایاک نستعین، یعنی از تو کمک می گیرم .
یعنی، افراد اگر به من کمک می کنند باز هم اینها را مجاری اعانت خدا بدانم .
یعنی این خدا است که به من کمک می کند، اما از مجرای این انسان و این اسباب و…
به گونه ای که اسباب و اشیا مانع توجه و همت من نباشد و آنها را معبود خود ندانم .
بشر امروز اسباب را دیده ولی مسبب الاسباب را ندیده است .
خدا طبیعت را آفرید، یعنی اینکه چیزهایی را در این جهان به عنوان اسباب آفریده و اسباب قرار داده است .
ایاک نستعین، یعنی این اسباب نیستند که به من کمک می کنند، این تویی که اسباب را در مسیر من قرار دادی .
و به نحوی قرار دادی که معین و کمک من باشند .
این کمک توست که از این اسباب مشاهده می کنم،
این کمک توست که از این انسان و آن انسان می بینم .
«کمک» آنها کمک توست که آنها«اجرا»می کنند،
کمک توست که از این«طریق»جاری شده است،
دست توست که از این«آستین»بیرون آمده است،
و من نبایست آستین را ببوسم، بلکه بایست دست را بوسه زنم .
آستین چکاره است ؟!
انسانها آستین این دست می باشند .
پس اگر کمک می گیرم از تو بگیرم؛
و اشکال کار انسان همین است که در عالم حس آستین را می بیند، ولی دست را نمی بیند !
این است که«غفلت»می کند .

شرط باور مندی
قرآن به بنی اسرائیل می گوید: یا بَنی اِسْرائیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتی اَلَّتِی اَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ اَفُوا بِعَهْدِی اُفِ   بِعَهْدِکُمْ وَ اِیّایَ فَارْهبُونْ بقره
«نعمت»های مرا یاد کنید؛
به«عهد»من وفا کنید؛
جز از من از کسی دیگر«نهراسید» .
آنگاه می گوید: وَ آمِنُوا؛ ایمان بیاورید به این کتاب !
و با این تعبیر اشکال کار در نیاوردن ایمان را بیان می کند، یعنی می خواهد بگوید که اگر می بینید به این قرآن ایمان نمی آورید جهتش همان است که گفتم .
اگر شما به یاد«نعمت»های من بودید، اگر به«عهد»های من وفا کردید،
اگر غیر از من از کسی دیگر«هراسی» ، نداشتید به این کتاب«ایمان» خواهید آورد .
دو موضوع
قرآن کریم در آیات فراوانی انسان را به دو« موضوع»توجه می دهد:
-«نعنتها»همه از خداوند است .
-«قیامت»و«حسابی»در پیش است .
«انسان»وقتی به نکته«اول»توجه پیدا می کند تمام تلاشش برای این خواهد شد که نعمتها را جز در راه خدا خرج نکند؛
و وقتی به نکته«دوم»توجه نمود حالتی پیدا خواهد کرد که در راهی جز راه خدا خرج نکند .
توجه به«معاد» انسان را از اینکه«سرمایه» اش را در راه غیر خدا خرج کند باز می دارد؛
و انسان را«بخیل»می کند نسبت به اینکه بخواهد برای غیر خدا خرج کند .
چرا ؟چون می گوید فردا من پاسخی خواهم داشت ؟
لذا حالتی به او دست خواهد داد که این چیز که دارد در راه غیر خدا خرج نکند .
و وقتی توجه پیدا می کند که آنچه دارد از خداست حالت«بذل»پیدا می کند از اینکه بخواهد در راه خدا بدهد .
یعنی دست انسان را از«بخشش»های بیجا می بندد، و دست او را برای بخشش های بجا باز می کند .
یعنی او را می آورد در این برنامه که: حساب به«دینار»و بخشش به«خروار» . و وقتی می خواهد به غیر خدا بدهد از کم آنهم میترسد، اما از اینکه بر علیه او جوسازی شود هیچ«هراس»ندارد، و این به جهت توجه به آخرت است . پس اینکه«نعمت»ها را در راه خدا خرج نمیکنیم«رازش» آنست که از «طرف خدا»نمی دانیم .
ایمان و حرکت
قرآن کریم فرماید:
وَ قالُوا آمَنّا بِه وَ اَنّی لَهُمُ التَناوُشُ مِن مَکانٍ بَعیدٍ وَ قَد کَفَروا بِه مِن قَبلُ یُقذِفُونَ بِالغَیبِ مِن مَکانٍ بعِید
53 سوره سبأ آیه
قرآن کریم«قبول»و«تکذیب»مردم را به باد مسخره می گیرد .
و می گوید باید دید کسی که می گوید مثلاً: خدا را قبول دارم، چطور« آدمی» است ؟!
آیا«عمل»های او با«قبول» او نیز سازگار است ؟!
فرد باید«فاصله»های بین خود و عقاید را کم کند، و«عبادات»نیز برای«کم»کردن همین فاصله است، «مقرب»شدن یعنی؛ از دور«بله» و«خیر»نگفتن .
و خوب«قضاوت»نمودن .
و در قضاوت دو چیز لازم است: مدارک و دلیل – صلاحیت قضاوت
«تعلق»گاهی آنقدر در درون انسان قوی می شود که خود انسان، خود را بی طرف می پندارد،
ولی در«واقع» این طور نیست ،
و باید گفت: خطرناک ترین تعصبات، «تعصبی» است که انسان به آن هیچ توجه پیدا ننماید .
تمام«اخلاقیات»برای آن است که قاضی درونی انسان«صلاحیت»قضاوت پیدا کند؛
آن وقت است که یک«مدرک»صحیح و ساده می تواند«خدا» را برایش« اثبات»کند !
وبه عکس، تمام مدارک نمی تواند یک قاضی «ظالم»را راضی نماید .
ما در قسمت«مدارک»بسیار کار کرده ایم، حال آنکه مهم قسمت دوم است، آیا فردی که پرونده در دستش می دهیم با دیدن ادله طرفین می تواند«صحیح»قضاوت کند ؟!
یا نه، وقتی که دید دوستش هست دیگر موضع او عوض می شود، و دلایل طرف را توجیه می کند ؟!
اگر این چنین باشد او«تعلقی»دارد که همان دشمنی درونی اوست، و خودش هم نمی داند با«هوش» تر بودن دلیل بهتر استفاده کردن نیست، بلکه موجب«توجیه»بهتر نمودن است .
«اعتقادات صحیح»بدون«تهذیب اخلاق»ممکن نیست، انسان در درون خود یک«قاضی»دارد، ولی معمولاً« اسیر»و«گرفتار» است، و نیازمن«تهذیب» .
یکی از اصول کمال در جهان این است که انسان قدرت به وجود آوردن شرایط تطبیق با محیط را در خود دارد .
بلکه هر موجودی مثلاً یک«صدف»با ترشحات به اطراف یک سنگ ریزه و تبدیل آن به یک مروارید، اوضاع را با شرایط خواست خود متناسب می کند .
در مورد«باور»کردن هر چیز نیز همینطور است،
اگر به او بگویند بچه همسایه ات مرده است به سادگی قبول می کند، ولی بچه خودش را به دلیل ترشحات مختلف قبول نمی کند .
و مسئله«قیامت»نیز چنین است، اگر بخواهد قبول کند سر درد می گیرد، این است که قرص می خورد و می خوابد !
فکر بدهکاری ها باعث سردرد و موجب دل مشغولی انسان می شود، لذا برای خود مشغولیت درست می کند .
اگر«بد»ی های من کم باشد، «محتاط»خواهم شد، ولی اگر بدها زیاد شود بی«تفاوت»می شوم !
لذا«معاصی»در افراد دارای عکس العمل های مختلف است .
مثلاً ؛
یک آدم خوب اگر یک اشتباه کند سخت« انابه»می کند، ولی اگر اشتباهات او زیاد شود بی تفاوت می شود .
یک بچه هم اگر زیاد تحت فشار قرار گیرد بی تفاوت خواهد شد، ولی اگر یک تذکر ساده به او بدهند «تنبه»میابد .
بنابراین چنین نیست که یگ«معصیت»یک درجه، و دو معصیت دو درجه و…ناراحتی ایجاد کند .
بلکه اگر معاصی خیلی زیاد شد دیگر ناراحتی را به خود را نمی دهد زیرا قابل تحمل نیست، وقدرت توجیه نمودن در انسان باعث راحتی او می شود .
حمید بن قحطبه را در دوره هارون الرشید دیدند که در ماه رمضان«روزه»می خورد !
زیرا در یک شب شصت نفر از سادات را کشته بود، و این بود که دیگر مأیوس شده بود و خود را خلاصه اینگونه توجیه می ساخت که آب، که از سر گذشت چه یک نَی، چه صد نَی !
ماجرا را به حضرت امام موسی بن جعفر(ع)بیان داشتند .
فرمود«یأس» او از جنایت او سخت تر است، زیرا عمل او«فسق»و یأس او«کفر» است .
یعقوب(ع)به بچه هایش می گوید:  «مأیوس»نباشید ! زیرا فقط«کفار»مأیوس می شوند .
آری، «ایمان»در گرو«تهذیب» است، یا به عبارت دیگر«تهذیب»شرط لازم و کافی برای« ایمان» است .
پس چون تحمل لوازم جرم برای انسان بسیار دشوار است لذا «اثر»کلی جرم در انسان این است که در صدد«فراموشی»و« انکار»لوازم آن بر خواهد آمد .
باید عادت کنیم که حقیقت اگر چه با طبع ما سازگار نباشد اما «قبول»کنیم .
چون لوازم آثار جرم در افراط متفاوت است، لذا اختلاف اعتقاد در افراد زیاد است بر خلاف زمینه های عادی .
مثلاً؛ اگر دشمن ما چیزی«کشف»میکند به سادگی کشف او را می پذیریم !
حتی در صدد بر خواهیم آمد که فرمول آن را نیز بدزدیم، ولی در عقاید چنین نیست یعنی سد شخصیت سبب تفاوت عقیده و علم می شود .
اگر عمل صالح شد، ایمان نیز صالح خواهد شد .
لذا گاهی بعضی از عوام به مسائلی می رسند و خدا را درک می کنند که یک فیلسوف نمی رسد، چون شهرت طلب است و نظریه ها را می دزدد .
آنچه انسان به آن باور می نماید دو گونه است؛
– آنچه با«شخصیت» انسان بر خورد ندارد، و موجب شکستگی نفس نمی گردد، مانند: مسائل مادی و علوم و معارف و… در این قسمت افراد زود قبول می کنند چون« اعتراف»هیچ لطمه ای به آنان نمی زند، و گاهی به سود شخصیتی آنان هم می باشد .
– آنچه با شخصیت آنها برخورد دارد، و اعتقاد برای آنها لوازم سنگینی ببار می آورد، مثل اینکه بگویند بچه ات مرده است که با بچه همسایه تفاوت دارد
(حتی «علوم»نیز گاهی مورد تأثر عده ای شده است، چون به آنها لطمه زده است .)
این نوع«قبول»ها و«اعتقاد»هاست که ارزش دارد، مانند عقاید و ادیانی که با روشن شدن گاهی زشتی انسان را روشن می سازد و نمی تواند تحمل کند، این است که«منکر»می شود، و اینجاست که انسان ناراحت می شود.
انسان وقتی که از«حمام» آمده است، به « آینه»نگاه می کند، ولی وقتی کثیف باشد کمتر نگاه به آینه می کند !
لذا سخت است که باور کند در آخرت روی«ذره»بدی هم حساب می شود، و به همین جهت دنبال چنین«عقیده ای»نمی رود .
فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْرَاً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مَثْقالَ ذَرَّهٍ شَرآً یَرَه .
«مکتب»های باطل وجدان های افراد را آرامش می دهد، و«توجیهات»باطل مشتری زیادی دارد .
لذا مکتب های باطل اگر چه منطقی نباشد، اما همینکه مضحک نباشد و رنگ و بوی استدلال داشته باشد همیشه مشتری زیاد دارند .
146 وَ اِنْ یَرَوا سَبیلَ الرُّشدِ لا یَتَخِذُوه سَبیلاً و اِنْ یَرَوا سَبیلَ الغَیِّ یَتَخذُوهُ سَبیلاً . اعراف

انسان یا باید پاک باشد، یا«توجیه گر»نباشد؛
یعنی، یا پاک باشد، یا«تواضع»داشته باشد،
یا پاک باشد، و یا خود را«ملاک» قرار ندهد .
نگوید که چون با من سازگار نیست پس حقیقت نیست ،
یعنی «خودش»را«محور»قرار ندهد .
پس«تواضع»یعنی اینکه فرد خودش را «محور» قرار ندهد، و بتواند در عمق وجود بد بودن خود را قبول کند، صفات و کارهای خود را توجیه نکند .
انسان«توجیه»گر مثل صدف هایی است که از خارج بدش می آید، و نمی تواند حقیقت«خارج» را تحمل کند، لذا شن را به مروارید تبدیل می کند؛
باید«پاک»باشیم،
و یا اینکه حقیقت را اگر چه تلخ است بپذیریم، و بگوییم خودمان بد هستیم .
انسان اگر«بد بودن» خود را قبول نکرد، و یا«پاک» نبود، یا«معاد»را انکار می کند، و یا«مکاتب» باطل را می پذیرد .
اول خودخواه می شود، و آنگاه منکر حقایق خواهد شد .
انسان اول گرفتار«صفات» می شود و بعد«مکتب»ها را می پذیرد .
اول«خود»خواه می شود،بعد«مادی» .
هر کس«انکار خود»برایش دشوار بود چاره ای جز «انکار خدا» ندارد .
ریشه«تکذیب»خدا در«تصدیق»خویش است .
یعنی، چون منکر خود نیست منکر خدا می شود .
یونس(ع)به این سبب نجات پیدا می کند که خود را ظالم می بیند .
)87 سُبْحانَکَ اِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّالِمِین . (انبیا
وقتی خود را«تکذیب»کرد، فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَیْناهُ مِنَ الْغَمِّ …
چون علت«ایمان»نیاوردن«تصدیق»کردن«خود» است؛
«تهذیب»پاک شدن از گناه نیست، بلکه«انکار»نکردن جرم خویش و اعتراف به گناهکار بودن دائمی خویش است .
«جهالت»معنایش«عدم علم» نیست .
چه بسا انسان می داند که گناه است اما از روی«جهالت»و«غفلت» گناه می کند .
)17 اِنَّمَا التَّوْبَهُ عَلَی الَّذینَ یَعْمَلُونَ السُوء بِجَهالَهٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَریب .( نسا
« اصول» ایمان در فرد به«دو»عامل بستگی دارد .
– دیدن ادله و مدارک 1
– آمادگی طرف و سالم بودن، یا شهامت اعتراف به بیماری داشتن .2
یک نفر«دزد»در صورتی حاضر به اعتراف است که تمام لوازم بعدی برای او قابل تحمل باشد .
مثلاً برای اینکه بچه خود را وادار به اعتراف کند می گوید: تو را «تنبیه»نمی کنم؛
پس صِرفِ دانستن کافی نیست، بلکه علاوه بر آن یک آمادگی هم می خواهد و آن عبارت است از تن دادن به زشتی و انکار خویشتن .
باید فرد فراتر از لنگی و عیب خود باشد، یعنیفراتر از حد عادی باشد، یعنی، یا سالم باشد و یا قادر به اعتراف،بنابراین واقعیت داشتن قیامت برای اعتراف به آن کافی نیست، باید«پاک»باشیم، و یا«ناپاکی» خود را قبول کنیم .
البته گفتن اینکه بد هستم ساده است؛ اما«باور» آن سخت است .
پس اعتراف لفضی به«بد»بودن خویش سبب اعتراف لفضی قیامت می شود، منطقه«باور»عمق وجود انسان است، و هر چیز را که با«شخصیت»انسان مزاحمت دارد اجازه ورود به آن را نمی دهد .
ما گاهی به سادگی خبرهای ناگوار را«تصور»می کنیم، اما«باور»نمی کنیم .
پس«تهذیب و آمادگی»در دو جنبه است،
– کم کردن آسودگی
یعنی در عمق وجود خویش بد بودن خویش را ببیند،
اگر چنین نباشد به هیچ وجه در آن عمق« اعتراف»به خدا و قیامت میسر نیست .
اعتراف به خدا و قیامت در آن حدی میسر است که اعتراف به بدی صورت گرفته است، و در اینجا است که مضامین«دعا»ها روشن می شود .
امام(ع)در حالیکه صد در صد پاک و منزه است ولی از نظر موضع اعتراف، هیچ فرد پلیدی نمی تواند به آن اندازه به بدی اعتراف نماید که «امام»می نماید .
و به عکس بهترین مردم عمیق ترین معترف آنها به بدی خویش است و هیچ تظاهری هم در کار نیست .
هر چه مغرورتر و خودخواه تر باشیم دستمان برای کار بد بازتر است .
«راضی»شدن به کار بد دلیل بر«خودپسندی» است .
اگر کسی در عین آنکه خود را پاک می کند اعتراف نکرده خود را پاکتر پندارد موجب«عُجب» او خواهد شد .
هر قدمی که جلو می رود در واقع صد قدم عقب رفته است .موفق نشدن به نماز شب از«لطف»خداست
«ظرفیت»کم باعث می شود که وقتی یک عمل صالح انجام دهیم اعتراف به بدی را از دست بدهیم .
ولی وقتی ظرفیت زیاد بود سبب می شود که دو جنبه تهذیب با هم جلو رود که این دوجنبه یعنی «سلامت و اعتراف» از اصول کار در آمادگی ایمانی هستند .
«حسن ظن»به خویش یعنی به دست آوردن«فرعی»و از دست دادن« اصلی»‌ ، لذا برای مبتدی گاهی محال است .
بچه وقتی یک نماز می خواند خود را پهلوی خدا می بیند .
وقتی ما بعضی از دعاها را می خوانیم نمی توانیم متن آنها را قبول کنیم، فقط سطح ذهنی آن را قبول می کنیم این است که لذا به سادگی می خوانیم و رد می شویم .
انسان در رشد دینی و تربیت باید برنامه ای را تبعیت کند که هر دو جنبه را با هم دارا باشد، و الا موجب«انحراف» او خواهد شد،
وبه همین جهت باید«عقاید»خود را فقط از«معصوم»بگیریم .
شعرا و نویسندگان همیشه درباره یک جنبه صحبت می کنند، یک وقت می گویند باید اعتراف به گناه کرد و در این صورت بسیار«افراط»می کنند، و از طرف دیگر غافل می شوند و گناه را خیلی خطا نمی بینند، و به عکس بعضی ها به حدی ظرفیت دارند که می توانند در آن حد، سلامت از گناه و اعتراف به گناه را توأم با هم دارا باشند ولی بالاتر از آن یک جنبه را از دست می دهند، لذا موفق نشدن به کار خوب به نفع آنهاست .
پس«تهذیب صحیح» آن است که به انسان«پاکی»دهد و او را «معترف»به گناه کند .
قرآن و ادعیه«اسمی» از تهذیب نمی آورند، و چه بسا بدون عنوان شخص را عوض می کنند، یعنی مخفیانه کار را انجام می دهند و خودبخود پس از مدتی انسان عوض می شود .
ملاک«تربیت»همین است که بدون اینکه شخص بداند فلسفه آن عمل چیست، عمل کند .
زیرا اگر فلسفه آن را بداند به دلخواه خود کم و زیاد می کند، و این است که زیان می بیند و گاهی هدف را هم وسیله قرار خواهد داد،
مثل«صوفی»که حالاتی  را که برای فرد در حین یاد و ذکر و توجه به خداوند ایجاد می شود هدف قرار داده و حتی برای رسیدن به آن گاهی از اعمال«حرام»هم استفاده می کنند .
اما اگر ندانست بلکه هر چه شنید عمل کرد دقیقاً پیش می رود .
ذکر«الله»برای رسیدن به تهذیب از همه چیز مفیدتر است؛ یعنی دو جنبه را با هم جلو می برد، هم به یاد «خدا»می افتد و گناه نمی کند، و هم قسمت« اعتراف»را جلو می برد .
زیرا خوبی خدا به حدی است که هر خوبی با توجه به آن بدی مطلق می نماید .
وَ لَو اَنَّ کُلَ الْحُسن کانَ بِصُورَهٍ                       رَاَهُ کانَ مُکَبِراً وَ مُهَلِلاً
یعنی اگر همه خوبی ها در صورتی جمع شود، و او خدا را نگاه کند صدای تحلیل و تکبیر او بالا خواهد رفت .
ذکر الله دو چیز ضد هم را با هم رشد می دهد، یعنی هر دو قسمت تهذیب را تأمین می کند .
جنبه شخصی را عوض می کند زیرا به خاطر ذکر الله اگر چه خودش کوچک است اما متصل به دریا می شود، بر این اساس ذکر الله در تهذیب«رکن»و«اساس کار» است .
اَقِمِ الصَّلوهَ لِذِکْرِی
یعنی برای خارج شدن از«غفلت»و یاد او بودن«نماز»را باید خواند، فلسفه ذکر را و آثار آن را نمی گوید ولی به طوری بیان می کند که به یک بچه هم می تواند بگوید .
به مکلف می گوید: «نماز»بخوان !
اما نمی گوید چه اثری دارد !
زیرا باعث«انحراف» او می شود .
چون تصمیم می گیرد که در گوشه ای بنشیند و فقط ذکر بگوید، و ذکر واقعی را فراموش می کند، یعنی خود را«قانونگذار»می پندارد .
برنامه تهذیب«رشد»کردن است؛ نه خود را«بزرگ کردن» .
متصوفه می گویند: هر چیزی که تو را از یاد خود و دنیا بیزار و غافل کند خوب است !
لذا گاهی خودشان این را«ملاک» قرار می دهند و چه بسا این کار با«گناه»نیز انجام دهند !!
یعنی هر چه او را غافل از دنیا کرد«حلال» و هر چه در مقابل آن بود«حرام» است .
بعضی از متصوفه «موسقی»را هم لازم می دانند، و گاهی حتی«سلام» نمی کنند .
انسان از حالت سبکی روح لذت می برد، و اگر این هدف شد کوشش می کند هر چه که او را به این حالت نزدیک کند جایز بشمارد، و در مقابل، هر چه را که به اصطلاح سبب کدورت شد برای خودش تحریم می کند !
لذا«تفرقه»در اسلام و اختلافات فرقه ای ریشه اش روشن می شود .
خود ذکر«الله»باید هدف باشد نه اینکه وسیله«ایجاد» آن حالات، البته فردی که اگر به فلسفه احکام آشنا شود آن فلسفه بت او می شود،
در قرآن هر جا که امر به«تفکر و تعقل»کند ابتدا موضوعات آن را مشخص می کند، اما درباره خدا می فرماید: ؤَ لا یُحِیْطُونَ بِهِ عِلْما .
تا اینجا گفتیم که ایمان دو قسمت را همراه دارد: پاکی در عمل – احساس کمبود در درون .
هر اندازه در نازیبایی ها و کمبودها احساس«مسئولیت»گنیم، یعنی خود را «مسئول»بدانیم خدا را تسبیح خواهیم نمود، و به عکس .
لذا میفرماید: یونس(ع)را «گرفتار»کردیم ! زیرا«غضب»کرد ! و غضب او ناشی از یک«خوش بینی» نسبت به خویش بود و«بدبینی»نسبت به دیگران ، و این خوش بینی باعث گرفتاری او شد .
بقیه حدیث را در قرآن حذف می کند، زیرا ریشه گرفتاری روشن شد و سپس می فرماید:
17 فَنادَی فِی الظُلُماتِ اَنْ لا اِلهَ اَلاّ اَنْتَ سُبْحانَکَ اینِّی کُنْتُ مِنَ الظالِمِین . نساء
یعنی تجدید نظر می کند، روحیات او عوض می شود، و متوجه میشود که خود«ظالم» هست .
او می گوید: که این حوادث اتفاقی نبود، خدایا ! جز تو خدایی نیست ، وتمام این اتفاقات به دستور تو روی داد .
اهل کشتی تمام وسایل سنگین خود را بیرون ریختند و فایده نکرد، قرعه زدند و خر چه تکرار کردند به نام یونس آمد، یونس متوجه شد که خدا او را متنبه کرده است.
بنابراین پذیرش این مسئله که مسائل به دست خداست، سبب نجات او شد،
و بعد به شدت می گوید: تو پاکی ! و من ظالم هستم .
این قسمت از آیه را که می فرماید: سُبْحانَکَ اِنِّی کُنْتُ مِنَ الظاّلِمِین ، گویی در مقام جواب این سؤال است که: «ظالم»کیست ؟
و چون می گوید: من ظالم هستم می تواند به سادگی بگوید که تو پاکی !
ولی اگر که نمی گفت که من ظالم هستم شاید در دلش می گفت که : خدایا ! من چه کرده بودم که مرا به این وضع درآوردی ؟
بعضی ها می خواهند پیغمبری را بالا ببرند  و این بالا بردن گاهی باعث لکه دار شدن دامن خدا می شود !
اگر در مقام«تنزیه» خدا هستیم هر پیغمبری را گناهکار بدانیم  اشکال ندارد؛ ولی اگر در مقام تنزیه پیغمبر در مقابل خلق باشیم در آنجا هر چه مردم را گناهکار بدانیم اشکال ندارد .
می گوید: من اگر در تنگنای دل ماهی نیفتاده بودم در تنگنای بدتری که در«خوش بینی»خود بود باقی می ماندم .
اکنون همین بحث را از طریق احساس گمبود دنبال می کنیم .
حرکت انسان به دلیل احساس نیاز انسان است .
شرط امکان عبور از مراحل مختلف این است که بنزین انسان تمام نشود، یعنی احساس کمبود همیشه در او باقی باشد .
پس برای هر مقدار سرعت باید احساس کمبود نیز سرعت پیدا کند؛ هر چه احساس کمبود زیادتر شود سرعت نیز بیشتر می شود .
بچه ای که داخل حوض افتاده است به دلیل احساس نیاز شدید است که به شدت حرکت می کند .
انبیا را می گوییم در حرکت به سوی حق از همه چالاک ترند از آن جهت است که احساس کمبودشان  از همه بیشتر می باشد .
نفس«نیاز»مطرح نیست بلکه«احساس»نیاز مطرح است؛
ممکن است نیازمان کم باشد، اما احساس کمبود زیادی داشته باشیم .
حرکت وابسته به کمبود واقعی نیست بلکه بسته به احساس نیاز است، لذا انبیا ممکن است نیازشان کم باشد، ولی احساس نیازشان بسیار است .
پس باید هم عمل پاکتر شود و هم نیاز محسوستر .
انبیا چرا و چگونه احساس نیاز زیاد دارند؟
هر چه شناخت نسبت به خویش بیشتر شود احساس نیاز بیشتر میشود .
چون نمی توانیم نعمتهای او را بشناسیم پس نیاز هم بیشمار است ؛
هر چه هشیارتر و بیناتر باشیم ادراک بهتری نسبت به نعمتها پیدا می کنیم .
همینکه نیازهای جدیدی کشف می کنیم احساس نیاز بیشتری پیدا می کنیم .
دویست سال پیش وضع هضم غذا را چگونه می دانستند ؟! و امروز چگونه ؟!
یک قدم راه رفتن،یا یک کلمه حرف زدن به قدری مسائل پیچیده را شامل است که قابل تصور نیست .
علِم نسبت به این مسائل بیشتر احساس کمبود می کند تا کسی که هیچ نمی داند .
تا کنار ساحل هستیم دریا را کوچک می بینیم، اما هر چه جلوتر می رویم دریا را بزرگتر تا جایی که هیولایی عظیم را در جلو خود خواهیم دید،
تا جایی که سر تا پای انسان را احساس نیاز فرا می گیرد، لذا هر گونه احساس پاکی غرور در او سوخته می شود .
پاکی غرور آمیز نیست، بلکه جهالت غرورآمیز است .
چقدر فاصله است بین آنچه او تنظیم کرده است و آنچه ما کسب کرده ایم .
پیغمبر(ص)فرمود: در شب معراج که به مسجدالاقصی رفتم تمام احساس پاکی و غرور در او سوخته می شود .
جبرئیل و تمام انبیا به من اقتدا کردند، سپس فرمود: وَ لا فَخَرَ
اگر خداوند به همه کس چنین عنایتی ندارد از روی«رحمت» اوست، حتی خشم خدا به دلیل رحمت اوست .
«غضب»می کند تا انسان بیش از این خراب نکند !
پیغمبر(ص)فرمود: رَبانِی رَبِی اَرْبَعِینَ سَنَه ثُمَّ قالَ اِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظْیم .
بنابراین ظاهراً بین«پاکی و اعتراف» به گناه تضادی نیست بلکه واقعاً همکاری دارند،
الا اینکه به یک مانع برخورد کند و آن«خود» است که بزرگترین دشمن است .
یعنی نعمتها را از خود بداند و ناپاکی ها را از خود نداند !
و همین برای سقوط او کافیست .
«دل بستن»به خویش به هر نحوی که باشد برای سقوط کافی است .
سقوط شیطان برای این بود که نعمت خلقت را از «خود» میدید..
فَسَجَدوا اِلاّ اِبْلیس لَمْ یَکُن مِنَ السجِدینَ
آتش را نکره آورد برای بیان«غُلُو»و خاک را نکره آورد برای«تحقیر» .
و این با کمال فصاحت و بلاغت بیان شده است .
می گوید: من انرژی هستم ولی او خیلی باید کار کند و مراحل زیادی را باید طی کند تا بتواند به انرژی تبدیل شود !
برهان شیطان متکی بر خلقت خداست؛ پس شیطان چکاره است ؟ او«نعمت»خدا را به خود نسبت داد !
بجای اینکه بر خالق خود آفرین گوید بر خود آفرین می گوید !
و به جای اینکه احساس بدهکاری کند احساس طلبکاری می کند !
از بحث فاصله نگیریم،
بحث درباره مقدمات ایمان بود، و اینکه چگونه برای«باور»به یک مسئله آمادگی پیدا کنیم ؛
و دیگر اینکه ذهنیات انسان بسیار مؤثر است در اینکه انسان با مسئله ای انس بگیرد یا نگیرد؛
مثلاً انسان درباره خودش چگونه فکر می کند، و درباره خدا و موضع خودش چگونه !
و همه این ذهنیات در پیدایش باور و انس مؤثر است .
مثلاً می خواهید حساب خود را با یک شخص، مسکوت بگذارید، اگر در مجلسی چشم شما به او بیفتد سعی می کنید که او را نبینید و به عکس !
پس ذهنیات بدهکاری برای اینکه انسان با طلبکار خود روبرو شود مؤثر است .
اگر حاظر به روبرو شدن نباشد باید ذهنیات او را تغیر دهیم .
همینطور است در مورد« انسان و خدا » !
انسان وقتی می بیند که وظایف خود را انجام نداده است و طرف خود را خدا می بیند در چنین وضعی وجدان خود را سرزنش کننده و مؤاخذ خواهد دید .
اما گاهی غفلت را انتخاب می کند تا اصلاً به فکر نیفتد، تا راحت شود .
پس بایست ذهنیات او را عوض کنیم تا بفهمد که غفلت مسئله را حل نمی کند .
لذا دعا که مورد تأکید است، برای زمینه سازی همان ذهنیات است تا بالاخره حاضر به مکالمه و ملاقات شود.
اگر برای فرد روشن شود که هر چه عقب بیندازد بدتر است، حاضر می شود سر حساب بنشیند .
و اینجاست که تمامی ذهنیاتی که موجب فرار انسان از ملاقات و انس با خدا می شود از بین می برد و تشریح می کند و جواب می دهد .
مثلاً می گوید کناه کرده ام، و اگر مردم آگاه می شدند من چنین نمی کردم، و آیا اگر می دانستم که زود مؤاخذه می شوم چنین نمی کردم .
چقدر بد است که روی مردم حساب باز می کنم اما روی خدا نه .
در دعای ابوحمزه چنین می خوانیم که:
گناه من از این جهت نیست که تو اطلاع نداری و نمی بینی  و یا تو در پیش چشم من کوچکتر از دیگران  و سبکتر از آنان باشی، بلکه از این جهت است که تو ساتر هستی، و گناهان را می بخشی !
یعنی کار را روی ایمان کردم نه روی بی اعتنایی .
زیرا ایمان داشتم که آنها خوب نیستند ولی تو ساتر هستی .
تَسْتُرُ الذَنْبَ بِکَرَمِکَ .

این نوع فرازها ذهن را آماده می کند که دلیل بدی تو آن است که به او روی نیاورده ای، و خجالت کشیده ای ؟
خدا را بزرگ می دانسته ای، نه اینکه خدارا کوچک می شمرده ای؛
پس باید به خدا روآوری، نه اینکه مأیوس باشی !
بنابراین، اشتباه اول انسان گناه است، و اشتباه دوم خحالت برای عذر خواهی و
و در این صورت است که با پناه بردن به غفلت و فراموشی هر روز فاصله بیشتر و بالاخره زمینه ایمان  و باور از بین می رود، و همه چیز را انکار می کند؛
پس دعاها دست انسان را می گیرند و ذهنیات ما را تغییر می دهند تا حاضر به ملاقات با خدا شویم
و توانیی تصمیم وبازگشت پیدا کنیم .
پس دعاها ذهنیات انسان را اصلاح می کنند؛
با خواندن یک دعا فرد از بسیاری از مهالک چون«یأس»عبور کرده و نجات پیدا می کند .
گاه فردی که قبل از دعا حاضر به مکالمه نبوده است بعد از دعا نیز حاضر به دل کندن نمی شود و اینجا مربوط به صول کار است .
کسی هم که نمی فهمد دست کم می فهمد که با خدا حرف مزند.
اگر چه خودش نفهمد ولی خدا که می فهمد، و او دستش برای هر کمکی باز است
البته وظیفه داریم که به هر حال در صورت امکان آنها را بفهمیم .
43 یا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصُّلوهَ وَ اَنْتُم سُکاری حَتی تَعْلَمُوا ما تَقُولُون . نساء
نمی گوید: لا تُصلوا
بلکه فرماید: لا تقربوا
چون نماز را نفهمیده خواندن بی احترامی به نماز می شود .
حَتی تَعْلَموا ما تَقُولُون
البته علم مراحلی دارد، در یک مرحله این است که بفهمد با خدا دارد صحبت می کند، در یک مرحله هم انسان زیر و رو میشود و عوض میشود .
از آنجا که «توجه و بینش»تأثیر دارد، برداشتهای ذهنی غلط مسیر انسان را عوض می کند ولی«معاصی»سبب لکه دار شدن مسیر انسان میشود .
مدعاها» ابتدا طریق صحیح را نشان می دهند و سپس انسان را از گناه باز می دارند، باعث پاک کردن لکه ها  هستند .
یکبار استغفار به اندازه خودش مفید است، اگر چه برای ما محسوس نباشد ، از آنجا که انسان همیشه با خود همراه است ، این است که تغییر کم را متوجه نمی شود؛
هر کس با خدا به نوعی انس دارد، و گناهکار نیز به وسیله عذرخواهی انس می گیرد .
اگر از دعا خسته شدیم دلیل آن است که دعا را با خودمان تطبیق نکرده ایم .
الفاظ مناسب دعاهای مختلف برای هر دسته ای سبب شدت انس می شود، مثل مناجات مذنبین،طالبین،محبین و…از امام سجد(ع) .
چون گاهی فکر می کند که می رسد، وگاهی فکر می کند که نخواهد رسید .
در هردو صورت خطرناک است، و از«یأس و غرور»بیرونش می کنند .
عبادت ، اگر برای خودِ عبادت یا برای آثار عبادت انجام شود موجب آثار بدی مثل «عُجب»می شود، ولی اگر عبادت برای توجه به خدا باشد موجب از بین رفتن عجب خواهد شد، وباز ذهنیات فرد حتی در برداشتهای او از حوادث مؤثر است !
انسان غافل است از اینکه چه حقوقی بر گردن دارد و چه بدهکاری هایی به او دارد
ف لذا وقتی عملی انجام می دهد فکر می کند که کار بزرگی کرده است، در نتیجه«حسنه» او«سیئه» می شود.
یک فرد هم ممکن است به خدا توجه داشته باشد و دُیون خود را تشخیص دهد، لذا وقتی عملی صالح انجام می دهد نه تنها بزرگ نمی بیند بلکه نعمتهای خدا در نظر او بزرگ می شود و اعمال صالح خود را نیز جزء نعمتهای او می بیند .
چون نعمت را به معنای وسیع می بیند و معنی واقعی آن را درک می کند،
پس توجه به نعمتها و اعتراف به آنها هر چه بیشتر از اعماق وجود باشد و وسعت آنها را بهتر درک کند، حسنات او نیز باعث تواضع بیشتر او خواهد شد .
شرط اینکه«حسنه»موجب قرب شود این است که فرد آگاه بر نعمتها باشد،
ولی اگر همین حسنه از فردی صادر شود که از میزان نعمتها غفلت دارد، حسنه را با سیئه خواهد سنجید .
یعنی حسنه خود را با سیئه دیگری می سنجد، این است که موجب عُجب او میشود !
می گوید: من نماز می خوانم و دیگری در حال غیبت است، عجب نتیجه مستقیم حسنه نیست ، بلکه نتیجه یک سنجش باطل است !
مبدأ سنجش را اشتباه گرفته است.
ولی اگر عبادت را با نعمتهای خدایی و بدهکاری خود به او نگاه کند و بسنجد، عبادت خود را هیچ نمی بیند و شرمنده خواهد شد .
علت اینکه فردی چیزی را مبدأ نسبت قرار می دهد«التفات» اوست .
بسیار مهم خواهد بود آنچه که در شبانه روز به آن می اندیشیم؛
مبدأ نسبت انسان همان است که بیشتر در شبانه روز به آن فکر می کند .
اینکه مثلاً: در غم چه چیزهایی است ؟ خود ؟ یا نزدیکان خود ؟ یا وسیعتر ؟! یا در اندیشه خدا ؟!
اگر التفات به خدا داشته باشیم حتی گناه نیز سبب سقوط نمی شود .
بلکه نتیجه ایمان است .
اینکه می گوییم خدا«جبار» است همین معنی را دارد، چون عوض می کند و سیئه را به حسنه تبدیل می سازد .
اینکه می گویند فلانی در معامله نابغه است یعنی اینکه دنبال معامله را می گیرد تا این ضرر را به نفع تبدیل کند .
مسئله مؤمن که در مبارزه با شیطان پیروز می شود همین طور است؛ یعنی شیطان می تواند مؤمن را فریب دهد ولی نمی تواند جلو عکس العمل او را بگیرد .
بنابراین عکس العملی که انسانها در مقابل نعمتها و بلاها از خود نشان می دهند بستگی به زمینه فکر قبلی آنها دارد، لذا گاهی«نعمت» باعث«طغیان»میشود،
این است که درباره متنعمان می فرمایند:
74 وَ ما نَقَمَوا اِلاَّ اَنْ اَغْناهُمُ اللهُ وَ رَسُلُهُ مَنْ فَضْلِه . توبه
27 و یا در جای دیگر می فرماید: وَ لَو بَسَطَ الله الرِزقش لِعبادِه لَبَغَوا فی الارض . شوری
یعنی«بسط»خدا موجب«بغی»بنده می شود،
خیلی فرد باید فوق العاده باشد که بسط ببیند و رو به بغی نکند .
83 و اذا اَنْعَمْنا عَلَی اِلانْسانِ اَعْرَضَ وَ نَئا بِجانِبِه  اسراء
وقتی به او نعمت بدهیم پشت می کند و خودش را جمع و جور می کند و کنار می کشد،  حال آنکه قبل از نعمت رو می کرد و خدا خدا مینمود !
وَ اِذا مَسُّهُ الشَّر کانَ یَؤُساً .
ولی وقتی از جانب خود شری به او می رسد و فقط یک تماس با شر پیدا میکند نا امید میشود !
یک دقیقه صبر نمی کند و پشت سر هم دعا می کند، در حالیکه مؤمن دعایش چنین وضعی ندارد که 51 پشت سر هم اصرار و سماجت کند . شوری
به خلاف غیر مؤمن که قرآن درباره آنها می فرماید:
19-20-21 اَنَّ الاِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً اِذا مَسَّهُ الشَّر جَزُوعَاً وَ اِذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً  معارج
اینها حالات انسان است !
بعد می فرماید: اَلا الْمُصَلین الَّذِیْنَهُم عَلی صَلوتِهِم دائِمُون .
ابتدا خطر و مرض را ذکر نموده است یعنی«هلوع»بودن و«منوع»بودن او آنگاه راه نجات را بیان می دارد .
آیا نماز چه تأثیری بر فرد دارد که او را عوض می کند ؟
قرآن کریم می فرماید: اللهُ خالِقُ کُلِ شَیء .
«شبهه»ها مانع«باور» هستند، لذا در مطالبی که اصل آن تحقق دارد اگر برهانی بر عدم آن اقامه شود «شبهه»نام دارد.
در مسأله«توحید»موانعی که سر راه آن است و دلائلی که علیه آن اقامه می شود بطور کلی چون بر محور ضد واقعیت قرار می گیرند شبهه نام دارند .
برای کسیکه هنوز روشن نشده باید ببیند که آیا از این نظام به چیزی پی می برد یانه ؟
اگر دید که در چیزهای مختلف،نظام را قبول می کند و از آن به چیزهای دیگر پی میبرد، ولی در توحید هیچکدام را نمی پذیرد و نمی بیند، یعنی از هیچکدام انها به توحید پی نمی برد، و اینها را برای وجود خداوند متعال و تأثیر او در زنگی کافی نمی داند، معلوم میشود که اشکال از خودش و درونش میباشد، نه اینکه در دلائل ضعفی وجود داشته است .
مثلاض در چیزهای ساخته دست بشر کاملاً میبیند و درک می کند ولی در نظام خلقت چنین نیست این اشکال را باید از درون حل کند .
چه فرق است بین یک متحرک مصنوعی و طبیعی؛ که در متحرک مصنوعی فرد به قدرت و آگاهی و… سازنده پی می برد ولی در طبیعی هیچ التفاتی به این مطلب پیدا نمی کند .
ممکن است بگوید ساختمان مورچه را به ماوراءالطبیعه نسبت می دهد ولی ماشین را به انسان .
چرا اتوبوس دقیق تر از گاری را تأیید می کنیم ولی مورچه دقیق تر از اتوبوس را نمی بینیم ؟
جز این است که مریض هستیم .
6 اَنَّ الَذِینَ کَفَرُوا سَواءٌ عَلَیْهِمْ ءَاَنْذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهُم لا یُؤْمِنُون . بقره
عیب در مورچه نیست زیرا دلالت بد دقت و نظم زیادتری دارد، زیرا ما خودمان تأیید می کنیم که مورچه دقیق تر است پس دلالت بیشتری هم خواهد داشت نه اینکه اصلاً دلالتی نباشد ،
و خیلی فرق است بین اینکه دلالت را انکار کنیم و یا بگوییم که ما نمی توانیم اقرار کنیم .
در ساختمان مورچه تمام قوانین مادی و عمومی مشاهده می شود، اما ماشین چه دلالتی دارد ؟!
اینکه پی به نبوغ سازنده اش می بریم چون بر این مطلب دلالت دارد، و مورچه هم همینطور است ولی ما قبول نمی کنیم .
گناه از مورچه نیست آنقدر دلالت بزرگ است که فرد نمی تواند ابعادش را در نظر بگیرد !
کدامیک از قوانین طبیعی در مورچه نیست !
دیدن چشم روی قوانین«نور» ، حرکت پا بر اساس قوانین«اهرم» و…
ماشین هم همینطور است پس یک بام و دو هوا که نمی شود !
گناه کردن مورچه نیست ما باید خودمان را بررسی کنیم، اعتراف به صانع موشک با هیچ چیز برخورد ندارد، ولی اعتراف به صانع مورچه مسائل بسیاری را به وجود می آورد .
« امادگی»برای« ایمان»غیر از برهان است .
زمین و اسمان و شب و روز همه برهان است اما برای کی ؟
آیا برای کسی که پرده های ظلمانی جلو چشم و قضاوتش را پوشانده است ؟!
بچه اگر به هواپیما نگاه می کند خیلی از دلالات هواپیما را نمی فهمد، باید رشد کند تا آن را بفهمد .
در مورچه هم همینطور است ، نمونه سلیقه و نظر خالق در مورچه منعکس است، ولی باید رشد کافی داشته باشیم تا همه آنها را ببینیم .
هر کسی قسمتی از آن را می بیند ولی اگر پاک شویم همه دلالت های آن را می بینیم، باید با آن دلالتها مأنوس شویم .
باید خبیر باشیم و با رموز نقاشی آشنا شویم تا بتوانیم پی به عظمت نقاش ببریم .
آیا قضاوت روی یگ تابلو نقاشی آمادگی می خواهد ولی قضاوت روی اشیاء و نظام عالم آمادگی نمی خواهد ؟
باید خود را آماده کنیم . ایمان نیاز به آمادگی دارد .
اگر یک سال در نقاشی کار کنیم  و انگاه در تابلویی نظر افکنیم در این صورت است که خود نقاش را در تابلو خواهیم دید، و هر چه بهتر کار کنیم بهتر او را می بینیم .تا جایی که درستچهره«صانع» را در«مصنوع»ملاحظه خواهیم کرد،
نقاشی عوض نمی شود ما عوض می شویم . و این نیاز به تجربه و عمل دارد.
اول به صورت شبهه می بینیم اما باید بررسی کنیم تا روشن شود، یک چیز در انسان هست که او را به فطرت می کشاند.
ما عادت داریم که اگر خورده نانی در کوچه ریخته باشد آن را بر داریم ولی اگر عجله داشته باشیم  می گوییم شاید«پوست پرتقال»باشد !! چرا ؟
این انحراف از کجاست ؟!
نفس انسان چنین قدرتی دارد !
می گویند خلق مورچه تا حدی کخ مادی است قبول داریم، آیا کهکشان را هم ماده ساخته است ؟!
چه ماده ای ؟!
اگر از سنخ انسان بود توجه به چیزهای کوچک او را از چیزهای بزرگ و اداره کردن آنها باز می داشت .
معنی«مؤمن»شدن یعنی اینکه در هر مسئله ای عقل و قلب انسان قضاوت کند، و این یک مسئله«تربیتی» است .
موسی یعنی فردی که قلب و درون او دارای یک«قاضی» است که قدرت قضایی دارد .
چگونه درون خود را برای پذیرش حقایق تربیت کنیم ؟
مسائل مذهبی ظاهری علمی دارد، ولی عمقش مربوط به تربیت می شود .
حضرت صادق(ع)از مفضل بن عمر می پرسند: هَلْ عَرَفْتَهُم حَقَّ مَعْرِفَتِهِم ، آیا پنج تن را آنچنان که باید شناخته ای ؟ سؤال می کند چگونه ؟! قالَ: جُعیلتُ فِداکَ ما مَعرِفَتُهم حَقَّ مَعرِفَتِهِم ؟
حضرت می فرمایند: آیا می توانی قبول کنی که آن پنج تن می دانند آنچه را که در آیه ذیل امده است:
یَعْلَمُ ما فِی الْبَرِ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ‌مِنْ وَرَقَهٍ اِلاّ یَعْلَمُها وَ لا حَبَّهٍ فِی ظُلُماتِ الاَرضِ وَ لارَطْبٍ وَلایابِسٍ اِلاّ فی کِتابٍ مُبِین ، که مقصود از کتاب همین پنج تن هستند .
مفضل می گوید: آنچه که ذکر کردید قبول کردم و مؤمن شدم .
وبعد می پرسد آیا باور من«معرفت»محسوب می شود ؟
حضرت می فرمایند: نَعَمْ یا مُفَضَلْ یا مُکَرم یا مَحْبُوب !
او قلبش طوری تربیت شده است که وقتی حقیقتی را می شنود درک می کند و باور می کند؛ باور گاهی بدون تعلیم می آید و گاهی با تعلیم هم نمی آید؛ این مربوط به وسعت قلب براب باور می شود
یعنی«ظرفیت و مایه» اولیه ای که انسان دارد بسیار مؤثر است در باور بعدی .
یک بی سواد بسیاری از حقایق را که بشر امروز کشف کرده نمی پذیرد و به عکس یک تحصیلکرده چون برای وسعت انسان ظرف بیشتری قایل است می پذیرد،
زیرا باور داشتن یعنی در خود گنجاندن .
پس باید وسعت قلب داشته باشیم .
او می داند که شک در قدرت امام در واقع شک در قدرت خداست،
تمام اشکالات در همین جاست .
و در مورد«کارها»خدا چنین است، یعنی وقتی می گوییم خدا بر همه چیز قادر است باید با همه وجود چنین چیزی بگوییم .
لذا هر کاری را به سادگی می پذیریم . اما کسی که چنین گنجایشی را در خود ایجاد نکرده می گوید:
باور نمی کنم .
اکنون یک آیه را که چهارده قرن پیش نازل شده با الفاظی که در آن به کار رفته است ملاحظه کنید ؛
فَمَن یُردِ اللهُ اَنْ یَهدیَهُ یَشرَح صَدرَهُ لِلآِسلامِ وَ مَن یُرِد اَنْ یُضِلَّهْ یَجْعَل
علوم را که ریشه های مادی دارد و دارای خمیره ای کوچک و محدود است و مربوط به قدرت بشر امروز است قبول می کند، «صنایع»را به سادگی می پذیرد، از یک ماشین به لوازم آن یعنی مهارت و علم و قدرت صانع آن نیز پی میبرد، اما در مورچه که قدرتی بسیار می بیند به مهارت صانع آن اعتراف نمیکند چون صدر وسیعی ندارد .
چرا که درون او بسیار ضعیف است و لذا نمی تواند به یک حکیم قادر علیم  قدیم در ساختمان مورچه اعتراف کند .
اگر من به خورشید خیره شوم کور می شوم همینطور هم اگر از دین در خلاف مسیر طبیعی استفاده کنم .
هر چه غرور بیشتری داشته باشیم صدر«ضیق»تری داریم و هر چه تواضع بیشتر داشته باشیم قلب زنده تری خواهیم داشت .
ممکن است که بگویند این شرح صدر ناشی از یک تلقین است ولی می گوییم آیا ساختمان حیرت انگیز مورچه  را که می بینیم  و پی به یک صانع علیم و قادر  می بریم تلقین است ؟
ما عادتمان هست که هر چیز طبیعی باید اینطور باشد چون با آن انس داریم .
در مورد یک چراغ ماشین «فلسفه»را قبول می کنیم ولی درباره چشم می گوییم باید اینطور باشد !
چطور«زلزله»صنعت است اما« آرامش»صنعت نیست ؟!
وقتی چیزی عادی شد، حد ارزش برایش کم می شود .
مثلاً ارزش«راحتی و قرار» از بین رفته است،
یک عمر دیده ایم که زمین قرار و آرامش دارد می گوییم دلیل نمی خواهد اما اگر یک زلزله شود سؤال از علتش می کنیم، چون آرامش را عادی تلقی می کنیم .
و اگر کسی به علت آن اشاره کند می گویند اینها خیال و تلقین است !!
انسان به دلیل اینکه با این کارهای خدا از طفولیت انس داشته است برایش عادی شده و دلالتش را از دست داده است .
صنعت بشر چون نبود و آمد، تازگی دارد، دلیل می خواهد .
مؤمن کسی است که با نگاه به عالم ظرفش بزرگ می شود: وَ اسْتَعینُوا بِالصَبرِ وَ الصلوهِ
«نماز و صبر»سبب«وسعت»صدر می شود . «روزه»نیز چنین است .
میلیاردش به اندازه یک مورچه است .
«ولخرجی در زیاد بودن» است !
ساده بودن، قدرت نامحدود او را می رساند،
حال در اینجا طبیعت این پرسش مطرح است که:
شرح صدر که همان ظرف باور است چگونه در انسان به وجود می آید و«مقدماتش»چیست ؟
مناسبات و منافیات آن چه می باشد ؟
در مورد مادیات و صنایع بشری گفتیم: کسی صنایع بزرگ را قبول میکند که انسان را لایق چنین کاری بداند .
در امور اعتقادی نیز زمینه قبلی می خواهد .
انسان ابتدا با مطالعه روی پدیده های طبیعی خلقت زمینه ای از قدرت خداوند در او پیدا می شود .
در نتیجه قدرت باورش زیاد می شود .
اگر یک نمونه دید نمونه های زیاد دیگری را قبول می کند به شرطی که حصار باور او شکسته شود، در این صورت است که توسعه پیدا می کند، و جلو می رود .
قرآن می گوید: اَوْ کَالَّذیِ مَرَّ عَلَی قَرْیَهٍ وَ هِیَ خاوِیَهٌ عَلَی عُرُوشها ، قالَ اَنّی یُحِیی هِذِه اللهُ بَعْدَ مَوتِها ؟    259 بقره
چگونه زنده می کند این را ؟ فَاَماتهُ اللهُ مِأهَ عامٍ ثُم بَعَثَهُ او را صد سال می راند و زنده کرد و از او پرسید چقدر طول کشید ؟
قالَ لَبِثتُ یَومَاً اَو بَعْضَ یَومْ ، قالَ بل لَبِثْتَ مِأهَ عامٍ فانْظُر اِلی طَعامِکَ و شَرابِکِ لم یتّسَنَه ؟
بعد از صد سال آب و نان را بدون تغییر نگهداری کردیم .
وَانهظُر الی حِمارِکَ وَلِنجَعلَکَ آیه للناسِ وَانظُر اِلی العظامِ کیفَ نُنِشِزُها ثُمَّ نکسُوها لَحماً .
دید یک مشت خاک است بعد آن اسخوانها را برانگیخت و گوشت بر آنهاه رویاند !
فَلما تَبَیَّنَ لَهُ قالَ اَعْلَم اَنَّ اللهَ عَلَی کُل شَیٍ‌‌ قَدیر
زمینه قبلی چنین آمادگی را در او ایجاد کرد .
اول اَنّی یُحیی هِذِه اللهُ بَعدَ مَوتها را با تعجب پرسید ولی با مطالعه در قدرت خدا شرح صدر پیدا کرد .
پس اگر مطالعه نکردیم قدرت باورمان بالا نمی رود و در صورت مطالعه حتی سد مقررات طبیعی هم از انسان شکسته می شود .
الاغ را می بیند که نابود شده و غذا سالم مانده و آه تبخیر یا فاسد نشده است !
یک نفر را به صورت طبیعی رهایش می کند پنجاه سال عمر می کند و یک نفر را حفظ می کند که هزار سال زندگی می کند ،
به هر حال آیات طبیعت و آیات انسان باید مطالعه شود .
در مسئله توحید این نوع مسائل شرح صدر را زیاد می کنند،
سَنُریهِم آیاتِنا فِی الافاقِ وَ فِی اَنفُسِهِم حَتّی یَتَبَِّن لَهُم اَنَّهُ الحَقُ اَوَلَم یَکْفِ بِرَبِکَ انهُ عَلَی کُل شیٍ شَهِید .  53 ‌‌‌‌‌ شوری
کلمه«سین» آینده را نشان می دهد یعنی، اکنون !
در زمان پیامبر(ص)چنین ارائه ای میسر نبود لذا می گوید بعداً روشن خواهد شد ، که امروز باشد .
اگر سین نبود مثلاً می فرمود: و نریهم معنی آن چقدر عوض می شد ؟
اما امروز که مطالعات بشر زیاد شده مفهوم آیه چقدر بهتر روشن می شود .
کلمه«حتی»بیان آن را دارد که ماجرا آنقدر کش پیدا می کند تا بالاخره روشن شود .
یعنی بیان می کند غایت را برای یک فعل مستمر، یعنی ارائه آنقدر ادامه می یابد تا قبول کنیم که خدا یک چیزی«خیالی»نیست،
بلکه«حق» است .
حَتّی یَتَبَیَنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُ
آیا اینکه پروردگار تو مدبر جهان است کافی نیست برای اینکه : او بر هر چیز«گواه»باشد ؟
آیا چنین کفایتی در پروردگارت نیست که او بر هر چیز«شهید» باشد ؟
مطالعه کن ! آیا بدون شهید بودنش امکان «حیات» هست ؟
آیا جهان بدون«بینایی»به وجود آمده است /
همینکه انسان قدرت خدا را محدود دانست سد باورش میشود ولی با مطالعه در آیات جهان و انسان سد باور در هم می شکند و شرح صدر پیدا می کند،
«حسن ظنی»که پیدا می کنیم همین خود زمینه«ایمان»خواهد بود . و انسان زمینه ایمان و توانایی آن را دارد .
62 وَ لَقَد عَلِمتُمُ النَّشأهَ الاولَی فَلَولا تَذَکّرون ؟ واقعه
شما که«ایجاد» اول را دیدید چرا«تصدیق»نمی کنید ؟
«انشاء»یعنی معدوم را ایجاد کردن و به وجود آوردن ؟
و«احیا»یعنی مرده را زنده کردن و به وجود آوردن حال، کدامش دشوارتر است ؟!
آری ایمان انسان شکل نمی گیرد مگر وقتی که به این نتیجه برسد که خدا همه کار می تواند بکند وَ 64 قالَتِ اَلیَهودُ یَدُاللهِ مَغلُولَهٌ غُلَّت اَیدیِهم وَ لُعِنوُا بِما قالوا بَل یَداهُ مَبسُوطَتان یُنْفِقُ کَیفَ یَشاء .مائده
39 هیچ چیز دست او را نمی بندد، و لذا می فرماید: یَمحُواللهُ ما یَشاءُ وَ یُثبِتُ وَ عِندَهُ اُمُّ‌الکِتاب .ابراهیم
در تقدیرات خودش گرفتار نیست .
بنابراین ایمان بستگی به شرح صدر دارد .
باید دید که شرح صدر به چه چیزهایی بستگی دارد ؟
در مثالهای قبل ملاحضه شد که دیدن و مشاهده، سبب شرح صدر می شود .
ابتدا به نظر انسان میرسد که خدا فقط چنین است یعنی مثلاً اگر بخواهد کسی را شرح بدهد باید از همین راه او را افاضه کند،
یا مثلاً اینکه یک نمونه دیده ایم که انسان از طریق توالد و تناسل تکثیر می یابد، حال اگر راه را منحصر به چنین راهی کنیم و مقید به روش خاص شویم این شرح صدر را از بین میبرد، زیرا اگر یگ راه دیگر ارائه شود نمی پذیریم .
دیگر مثل اینکه گذشت زمان را باید در همه جا دخیل بدانیم .
خلق آدم(ع)یا عیسی(ع)را عده ای نمی توانند قبول کنند، زیرا تدریج را شرط لازم توالد وتناسل می دانند .
اینکه عده ای قبول ندارند که مرغان و پرندگان در مقابل ابراهیم ناگهان زنده می شوند از آن روست که حصول زنده را تنها از زنده امکان پذیر می دانند .
آنها حیات را یک سلسله پیوسته می دانند و تبدیل زنده از مرده را ندیده اند، اما آنها «منشأ»حیات را چه می گویند ؟
در حالیکه اگر همین شروط لازم را ناشی از قدرت بدانیم موجب شرح صدر می شود .
پس، از همین ملاحظات می توان در راه شرح صدر استفاده کرد و نیز ممکن است همین موجب ضیق صدر شود و آن در صورتی است که فرد را منحصر در همین بداند زیرا یکی می گوید او چنین خواسته است پس چنین شده است ؟
و دیگری می گوید: اصلاً راهی غیر از این نیست .
اولی«سیر»را انتخابی و دومی جبری می پندارد و منحصر .
با دیدن سیر اگر مسیر را به عنوان تنها وسیله در این تحویل و تحول دانستیم خود به خود منکر معاد می شویم ولی اگر او را یک قدرت لایزال دانستیم شرح صدر پیدا می کنیم و میتوانیم کم کم به حقایق دسترسی پیدا نماییم .
وقتی کاری را از کسی می بینیم هرگز نباید حکم کنیم که او قدرت همین را دارد و غیر از این نمی تواند .
ما از مشاهداتمان از خلقت پی به یک قدرت«مطلق»می بریم، یا یک قدرت«مقید» ؟
مثلاً در سیر تکاملی تدریجی ، اگر قدرت را در توالد، و تناسل و حصول زنده از زنده، منحصر کردیم از آن به قدرت مقید پی برده ایم و اگر از همین امر به قدرت مطلق پی بردیم به شرح صدر خواهیم رسید
باید سد باور را شکست، و شکستن آن بستگی دارد به اینکه حکمهای جاهلانه را که چون قلوه سنگی هستند کنار بگذاریم .
ریشه های عدم شرح صدر بخاطر قضاوتهای بی پایه ای است که از نتیجه های بی اساس می گیرد .
همینکه حکم نسبی تشخیص داد قضاوت مطلق می کند .
انسان از تشخیص یک چیز جزئی قضاوت کلی میکند، چرا ؟
مثلاً اسلوب جهان را می بیند اما او حکم میکند که همین است و جز این نیست، چرا ؟
چون خودش را ملاک قرار می دهد .
اگر بگوید من نمی دانم برایش نقص است ؟ اما اگر بکوید«نیست»دیگر نقص نخواهد بود .
پس چون نمی خواهد اعتراف به نقص کند لذا نفی می کند .
مثلاً در فاصله دور چیزی وجود دارد، نگاه میکند و نمی بیند، اگر بگوید ندیدم اعتراف به ضعف چشم خود کرده است که این نقص خواهد بود لذا می گوید«نیست» .
پس ضیق صدر و عوامل آن برگشت می کند به یک سرس صفات درونی، یعنی برای اینکه خودش را خورد نکند به جای« این است»می گوید: «جز این نیست» !
مثلاً توالد و تناسل را می بیند انتقال زنده به زنده را می بیند و نتیجه می گیرد که جز این نیست ؟!
و چرا می گوید جز این نیست ؟ چون«ندیده» است .
که اگر با چشم خود می دید که یک انسان از کوه بیرون آمد قبول می کرد که اسلوب دیگری هم هست زیرا در آنجا دیگر اعتراف به نقص نبود .
پس ایمان به مشهود و شهود لازمه اش خالی بودن از تکبر و شکست نفس نیست زیرا احساس به کمال است نه احساس و اعتراف به نقص .
اینکه هر چه دید بگوید هست علم خودش را تصدیق کرده و صحه روی علم گذاشتن دشواری ندارد .
اما وقتی چیزی را که مشاهده نکرده  ولی قبول می کند می گوید: وسعت واقعیت از شناخت من بیشتر است و در این صورت اعتراف به نقص کرده است که من همه چیز را نمی دانم و این خودش دیگر از نشانه های «کمال» است .
روشن است که شکسته نفسی می کند زیرا خودش محور خودش نیست .
ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیه هُدَی لِلْمُتَقِینَ الَّذینَ یُؤمِنُونَ بالْغَیْبِ ، یعنی ایمان به غیب تقوا است .
«تقوی»یعنی اینکه انسان اگر «جزیی»دید حکم به«کلی»نکند .
تقوی یعنی دلیل تو باید با مدعیات مطابق باشد .
پس«غرور و کبر»باعث جلوگیری قضاوت توأم با تقوا می شود، و موجب گمراهی می شود .
و«تقوا»موجب شرح صدر است و «ضیق صدر» ناشی از«حکم»بی دلیل خواهد بود .
وَ مَن یُرِدْ اَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَل صَدرَه ضَیِّقاً حَرَجاً ، ما وقتی دائماً قضاوت بیجا کردیم ممکن است تا جایی برسیم که حتی ایمان و باور در جهت خلاف حقایق برایمان امکان پذیر شود، به طوریکه در آنجا جهت خلاف شرح صدر پیدا کنیم .

والحمدلله رب العالمین

انسان شناسی

آیت ا… محی الدین حائری شیرازی

سلسله بحث های آیه الله حایری شیرازی
بازنویس وتدوین: سید مصطفی عمرانیان

فهرست مطالب:
مقدمه مختصر چاپ اول                                                 5
مقدمه ی چاپ دوم                                                       8
فصل 1: سیر علوم انسانی                                      20
فصل 2: انسان موجود دو مرحله ای                         30
فصل 3: ویژ گی های درون انسان
1. فطرت سرشت توحیدی انسان                        54
2. طبیعت خاکدان رشد انسان                            58
3. فطرت و طبیعت؛ نور و ظلمت وجود انسان           5
4. همگانی بودن فطرت و طبیعت                       70
5. فطرت و طبیعت؛ یک دستگاه با دو مدیریت        73
6. خواسته های طبیعت در فطرت است                 76
7. فطرت؛ قرار گرفتن هر پدیده در جای خود          80
8. جنبه اعلی و اسفل وجود انسان                       84
9. فطرت امانتدار و طبیعت امانت پذیر است            88
10. فطرت نامحدود و طبیعت محدود نگر است         91
11. فطرت و طبیعت؛ قرب خواهی و اجرت خواهی    00
12. فطرت و طبیعت؛ دو زیربنای تشکل گرایی       102
چگونه شد ظبیعت گرایان به حکومت رسیدند؟   114
چه کسی در اسلام می تواند امیر منصوب کند؟ 122
13- فطرت و طبیعت؛ ریشه های توحید و شرک    126
فصل4: ولایت، نیروی محرکه ی پویش                 130
فصل5: راه های شکوفایی فطرت                          153
الف- حالت آگاهانه یا تدریجی                                  155
1- تلاوت قران؛ منبع اصلی احیای فطرت         156
2- ادعیه؛ شکوفایی پرسش های فطرت            158
3- احکام دین؛ رعایت حال دل                      160
4- یاد مرگ؛ قدم اول خودسازی                    161
5- اخلاص و زهد                                      166
6- هم نشینی با مؤمنین                              169
7- درمان اساسی طبیعت گرایی                     174
ب- حالت دفعی و ناآگاهانه                                     186
مصیبت؛ تیر بی خطا
پاورقی:
1- چرا انسان فساد می کند؟                                  223
2- مشیت الهی مبنای قانون                                   228
3- طاغوت کیست؟                                             229
4- معنای محبت                                                230

بنام خدا
پیشگفتار مختصر چاپ اول
انسان موجودی است که توانایی شناخت حقیقت را دارد اما برای تکامل اندیشه ی خود موانعی را باید پشت سر بگذارد تا از “معرفت عامیانه” به «معرفت علمی» دست یابد. دراین مسیر، خودآگاهی کمک مؤثری برای نجات انسان از رفتارهای غریزی است و این آگاهی جز با جهان شناسی و انسان شناسی صحیح امکان پذیر نیست.
انسان برای تشخیص حق ازباطل توان عقلی و منابع شناخت لازم را دردرون خود به ودیعه دارد اما به دلیل این که در وجود او پدیده ای به نام «طبیعت» در کنار «فطرت» قرار دارد، دردام نخواستن ها و نتوانستن ها گرفتار می‌شود و تا هنگامی که حقیقت عریان دربرابر او قرار نگرفته باشد، راه را به درستی در نمی یابد. دانش پژوهان علوم اجتماعی در باره “طبیعت” انسان سه نوع دیدگاه ارایه داده اند:
1-دیدگاه روسو و پیروان وی مبنی بر این که طبیعت انسان پاک و بی آلایش است اما جامعه نادرست و ناپاک می‌باشد 2- دیدگاه هابس و پیروان او براین اساس که طبیعت انسان بد بوده و انسان ذاتاً شرور است و جامعه باید او را مهار کند 3- دیدگاه لاک و پیروان وی بر این مبنا که انسان دارای طبیعت ویژه ای نیست و هر چه هست تأثیر جامعه بر او می‌باشد.
آنچه که دراین مجال ارایه شده، چارچوبی از شناخت شناسی در مورد انسان با دیدگاه و نگره ای جامعه شناختی وکارکردگرایانه است. زیربنای این چارچوب، ارایه دیدگاهی واکاوگرانه از دو مرحله ای بودن فرآیند تکاملی و وجود رویارویی دوپدیده ی فطرت و طبیعت در نهاد انسان است. دو نگره«انسان دومرحله ای»یا «انسان طبیعت گرا و فطرت گرا» که زیربنای جهان بینی ارایه شده دراین کتاب را تشکیل می دهد، برپیش فرضی ایدئولوژیکی استوار است که می گوید انسان می‌تواند از راه تمایز میان اندیشه های روشن و مشخص الهی و اندیشه های ناشی ازپندارهای آلوده، با میانجیگری عقل به شناخت و فرزانگی دست یابد.
کتاب حاضر زیربنای کنش وواکنش اجتماعی فطری اعمال بشر را خواست و اراده ی انسان معرفی می کند که با شیوه ای روشن وجامعه شناختی آن را واکاوی وتفسیر نموده است؛ شیوه ای که اولاً «شناخت»را به عنوان حرکتی از نادانی به دانایی امکان پذیر می داند، ثانیاً تأکید بر اصل”تقابل”در واکاوی پدیده ها دارد؛ به این معنی که هنگامی که دو پدیده مثل جهل وعلم یا طبیعت و فطرت رویاروی یکدیگر قرار می گیرند، تفارقشان آن ها را ازهم جدا می‌کند و جایی برای تخالف یا تناقض وجود نخواهد داشت زیرا حرکت آن ها مبتنی بر اصل”تقابل”است.
کتاب، اصل انسان گرایی وگامه های تکوین عشق بلا شرط و حقیقی را آگاهی و خود آگاهی و مسؤولیت پذیری و ساختی کردن اصل احترام متقابل درنظام اجتماعی و در شکل گیری کنش ها و واکنش های متقابل اجتماعی معرفی می کند. سرانجام آن که واکاوی های انجام شده دردو نگره نوین یاد شده، مبتنی بر روش استقرا گونه و گرد آوری های قرآنی وایدئولوژیکی براساس فرضیه ها، آزمون یافته های گردآوری شده ونتیجه گیری از آزمون ها برای تأکید و یا نفی فرضیه ها می‌باشد. این شیوه ی علمیِ انسانشناسی، ناشی از نوعی حساسیت انتقادی است که تاکنون علوم انسانی از آن بی بهره بوده است. امید که این شیوه ی نگرش انسانشناسی، به عنوان فراگردی جامعه شناسی بتواند رهیافتی برای علوم انسانی دست کم درمیهن ما باشد.
دکتر سید ابوطالب فنایی
به عنوان  مقدمه چاپ دوم
هماهنگی با وحی و انطباق مطالب با واقعیت، دو روش اساسی تحقیق در علوم انسانی اسلامی و اصول کار ما در این کتاب است. آیه‌ی شریفه «… فَإِنَّ اللهَ یُضِلُّ مَن یَشَاءَ وَ یَهدِی مَن یَشَاءَ…1» می گوید که :”خداست که هرکه را بخواهد گمراه می کند و هر که را بخواهد هدایت می نماید”. تاکید بر این است که چون مشیت الهی درعالَم روی حساب و کتاب است، پس اجرای موفق هرعمل تربیتی‌، اجتماعی، اقتصادی، هنری و هرگونه تحقیق دیگر، بستگی به ملاحظه‌ی مشیت و تقدیرات او درکارها دارد. آیات بعدی می‌گوید: «وَ َلَوِاتَّبَعَ الحَقُّ اَهوَائَهُم، لَفَسَدَتِ السَّمَوَاتُ وَ الاَرضُ2»:”اگر خدا تابع هوی و هوس آنان شده بود، آسمان و زمین فاسد می‌گردید” یا نسبت به رسول خودش صلی الله علیه و آله می‌گوید: «وَلَو یُطِیعُکُم فِی کَثِیرٍ مِنَ الاَمرِ لَعَنِتُّم3»:” اگر رسول در بسیاری از کارها می‌خواست از نظر شما تبعیّت کند، به سختی می‌افتادید” از آن‌جا که رسول صلی الله علیه و آله تابع مشیت و برنامه ‌ی اصولی است و برای موفقیت درکارها تابع حرف کسی نمی‌شود، ما هم اگر بخواهیم در برنامه‌ها وکارهایمان فساد پیش نیاید و به مشقت و سختی نیافتیم، باید تابع مشیت الهی و سیره ی رسول گرامی او شویم و از هوی و هوس دوری نماییم. مثلاً اگر بخواهیم ‌در انسان شناسی یا موضوعی مثل تربیت کار کنیم باید مشیت خدا را که همان ساز و کارهای وجودی و مسیر تعبیه شده‌ی الهی برای این کار درعالم خلقت است، از قالب آیات و روایات کشف کرده به موفقیت دست یابیم .
حال راه هماهنگی با وحی این نیست که تمامی قرآن را کنار یکدیگر بگذاریم تا گمشده‌ی خود را پیدا کنیم. آن چه از مجموع آیات به دست می‌آید، هدایت کلی است و باید ذره‌های گران‌بهایی از علم وحکمت را که در لابه ‌لای واژه‌های قرآن قرار دارد، برای شفا پیدا کنیم و مثل تُربِت به‌کار ببریم. زیرا شِفا در لابه‌لای آیات است و اندک بودن واژه‌ها مانع اساسی بودن محتوای آن‌ها نیست. خدای تعالی گوهرهای گرانبهایی از حقایق اساسی را در زوایا و لابلای واژه ها وقصص قرآن که کاملاً مغفولٌ عنه است بیان می‌کند؛ حقایق و نکته های ثابتی که نهفته‌های مهمی از چیستی انسان و منطبق با واقعیت درخود دارند و می توانند معضلات بزرگی از انسان را در مسایل مختلف حل کنند. درعلوم تجربی هم مثل شیمی، همواره ذرّات مورد آزمایش هستند ولی ثمره اکتشافِ آن ها عموم مباحث شیمی را در بر گرفته و درسایر علوم نیز کاربرد دارند. ‌
ازاین روی انسان‌شناسی که اصل علوم انسانی است، از لابه‌لای واژه‌ها و زوایای آیات برداشت می‌شود و خدای تعالی به ما تذکر می‌دهد که اساس موفقیت این است که حتی لطیف‌ترین خواسته‌ها هم با خواسته‌ی وحی تطبیق کند والاّ فساد حتمی خواهد بود . مثالاً در روایت آمده که عده‌ای از رسول خدا صلی الله علیه و آله سؤالی کردند و پاسخ آن را خواستار شدند. حضرت پاسخ آن را موکول به نزول وحی نمودند و گفتند فردا بیایید و جوابش را بگیرید! فردا که آمدند، باز به آن‌ها گفت فردا بیایید! ولی وحی نازل نشد! مدت‌ها طول کشید و این‌ها می‌آمدند و پیامبر هر دفعه به آنان می‌گفت فردا بیایید! بعد آیه نازل شد که «وَلاتَقُولَنَّ لِشَیءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَلِکَ غَداً إِلاَّ اَن یَشَاءَ اللهُ1»”از این به بعد هر وقت خواستی بگویی که این کار را می‌کنم، مشیت ما را استثنا نکن و انشاءالله بگو!”ببینید چگونه خدای تعالی پیامبرش را آموزش می دهد؟ ما هم باید این روش کار را از رسول صلی الله علیه و آله یاد بگیریم وآن را اسوه قرار دهیم ، زیرا کاری که با مشیت الهی منطبق نباشد، یقیناً درآن وجهی از فساد بروز می‌کند و با گفتن انشاءالله برمشیت و اراده الهی در انجام امور تاکید کنیم. ارزش رسول صلی الله علیه و آله و فوق العادگی کار او به خاطر شدت انطباق با وحی بود وخدا هم همین را می‌خواهد! انطباق با وحی و الگو قرار دادن رسول در کارها همان انطبلق با مشیت الهی است.
درباره‌ی حضرت یونس علیه السلام آمده است که ایشان مکرراً می‌خواست قوم خودرا به خاطر اصراری که برکفر داشتند نفرین کند، ولی هر بار گفته می‌شد که شتاب نکند! در آخر به او وحی شد که با دو نفر از قومش که به او ایمان آورده‌اند، در این باره مشورت کند و نتیجه را عمل نماید. آن دو نفر یکی عالِمی بنام «روبیل» و دیگری چوپانی بنام «تنوخا» بود. پس از مشورت، «روبیل» گفت: صبر کن! اما «تنوخا» گفت چون کار به درازا کشیده شده وحرمت خدا دارد شکسته می‌شود و به مقدسات اهانت گردیده، بهتر است نفرین شود! حضرت یونس(ع) از بین این دو، نظر «تنوخا» را پسندید و نفرین نمود. با انجام نفرین، به یونس (ع) وعده رسید که در فلان روز عذاب نازل خواهد شد. درآن روز حضرت یونس(ع) به همراه «تنوخا» از شهر خارج شدند، اما «روبیل» اجازه خواست که بماند. درآخرین فرصت که کم کم نشانه‌های عذاب داشت نمودار می‌شد، «روبیل» مردم را به سوی خدا دعوت کرد و همین مؤثر واقع شد و مردم توبه کردند وعذاب از آن‌ها برداشته شد. یونس(ع) که فهمید چه جریانی اتفاقی افتاده، غیرتی شد و گفت حال که وعده‌ی خدا تحقق نیافته، من دیگر در این شهر نمی مانم و بدون رعایت مشیت و تقدیر الهی و دریافت دستوری، غضبناک از آن‌جا رفت و بعداً ماجرای شکم ماهی و آن مسایل پیش آمد. گرفتار شدن یونس(ع) درشکم ماهی برای تربیت او بود. انبیا مأمور بودند که براساس مشیت وحفظ حرمت وعزت خدا کار کنند، نه خواسته های دیگری!
درابتدای رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله هم یکدفعه وحی قطع شد و مدت‌ها طول کشید. پیامبر صلی الله علیه و آله دایماً به آسمان نگاه می‌کردند و منتظر فرشته وحی بودند. خدای تعالی می‌خواست بگوید که کار مربوط به من است و هر زمان که لازم دیدیم مجدداً می‌فرستیم و هیچ قراری با کسی نداریم. خدای تعالی برای تربیت و هدایت پیامبرش آن چنان با روی باز حرکت می‌کند که پیامبر بداند هیچ چیز دیگری غیر ازخواست خدا در قضایا نباید مطرح باشد، چون درغیر این صورت بروز مشکل و فساد اجتناب ناپذیر است. آیه‌ی«لَوکَانَ فِیهِمَا آلِهَهٌ اِلاَّاللهِ لَفَسَدَتَا »:”اگر در آن چه بین آسمان و زمین است خدایی جز الله مطرح شود، فساد پیش می‌آمد”. می‌گوید نه فقط درجریان رسالت، بلکه در ذره ذره آفرینش وهر رویداد و برنامه وکاری، رعایت مشیت یا خواست الهی درکارها الزامی است وگرنه فساد حتمی است .
واقعیت این است که برای شناخت انسان اگرصد‌ها صفت را جداگانه و با ملاک ودلیل از قرآن وحدیث استخراج و شمارش کنیم و برای حرکت به سمت آن‌ها برنامه‌ریزی نماییم، به جایی نخواهیم رسید. ما چیزی را وقتی کشف می کنیم که اولاً توانسته باشیم موضع طبیعی آن را دربین مواضع دیگر فهمیده باشیم. به عبارت دیگراین کار موقعی عملی است که ،مجموعه را دستگاهی و سیستمی دیده باشیم و صفات و افعال و تفکر انسان را در آن مطالعه نماییم؛ در غیر این صورت بررسی ها غیرطبیعی و ذهنی خواهند بود. این اِشکال ذهن ماست که تا موضوعی را جدا نکنیم نمی‌توانیم مطالعه کنیم و وقتی جدا کردیم، دیگر آن چیزی نبود که می‌خواستیم! به تعبیر فقهی «مَا وَقَعَ لَم یُقصَد وَ مَا قُصِدَ لَم یَقَع»:”آن‌چه واقع شد مقصود نبود و آن‌چه قصد شد واقع نگردید!” از آن جا که درعالم واقع مسایل درخانواده‌ و در سلسله مراتب خودشان هستند، مطالعات نیز باید منطبق بر آن‌چه در واقع هست انجام گیرد تا مسأله آن‌چنان که هست دیده شود و کشفی را که می‌خواهیم انجام دهیم، سیستمی و مرتبط و متصل به هم باشد تا بعد انتخاب و اصلاح بهتر صورت گیرد.
ثانباً برای شناخت واقعی انسان و به طور کلی برای استخراج علوم انسانی، از اصل و قاعده ی «بازگشت کثرت به وحدت» استفاده می‌کنیم. در نظام عالم هیچ کثرتی نیست که هدایتش از درون یک وحدت صورت نگرفته باشد و رمز کشف مسایل این است که وحدت را که ریشه درکثرت دارد کشف کنیم و با این کار احکام کثرت برطبق وحدت آن به دست آید. عالَمِ وحدت حالت آتش زیر خاکستر را دارد و این درحالی است که امور از خاکستر دیده می‌شود. به عبارت دیگر، وحدت درعالم فعّال است اما اعمال از کثرات دیده می‌شوند. آیاتی از قبیل «اَلاَ اِلَی اللهِ تَصَیرُ الاُمُورِ »، « لَهُ مَقَالِیدُ السَّمَوَاتِ وَ الاَرضِ »، «وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الغَیبِ….  » و «فَسُبحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَئٍ »، همه بیان گوی وحدتی هستند که درزیر پوشش کثرت فعّال است. ما دراطراف خودمان موارد زیادی از بازگشت کثرت به وحدت می‌یابیم. مثلاً نبض که درجاهای مختلف بدن می زند، تپش قلب وحدت اصلی آن‌است. یا در ادبیات که بی نهایت واژه وجود دارد، همه به حروف اصلی برمی‌گردند. در شیمی هم که موادّ مختلفی وجود دارد، همه ریشه دردو عنصر فلز وغیر فلز دارند و احکام اختلاف آن‌ها به نحوه‌ی قرار گرفتن الکترون‌ها به دور هسته و … برمی گردد. همین قاعده در مورد رفتار انسان هم صادق است. درانسان که اعمال وفعالیت های کثیری به وسیله او انجام می گیرد، هدایت آن ها همه ریشه در«مافی الانسان» دارد و تابع هیچ شرط بیرونی نمی‌باشد.
در توضیح «بازگشت کثرت به وحدت»، قرآن کریم مکرر می گوید: «مَا فَرَّطنَا فِی الْکِتَابِ مِن شَیءٍ »:”ما در کتاب هیچ مطلبی را فروگذار نکرده ایم”. تصورکنید چگونه امکان دارد خدای تعالی همه چیز را درکتابی به این حجمِ گفته باشد؟یا درجای دیگر می‌گوید: «لاَرَطبٍ وَ لاَیَابِسٍ اِلاَّ فِی کِتَابٍ مُبینٍ »:”هیچ تر و خشکی نیست مگر این که کتابی که روشن است بیان گردیده است” و « فِیهِ تِبیَانٌ لِکُلِّ شَیءٍ »:”در آن شرح هرچیزی بیان شده است” چگونه امکان دارد که هیچ تروخشکی نباشد مگر آن که بیان آن درکتاب آمده باشد؟ علتش این است که وقتی خدای تعالی”وحدت” را گفت، مثل این است که “کثرت”را هم گفته است. به عنوان مثال وقتی خدای تعالی آرزوی اصلی انسان را به عنوان اصل و پایه‌ی رفتار انسانی معرفی کرد، گویی همه‌ی رفتارها و آرزوها‌ی دیگر را که از آن سرچشمه گرفته، بیان کرده است و همه چیز در آن خلاصه و مشخص شده است. مثلاً اگر انسان آرزویش حیات دنیا باشد، تمام رفتارش برای آن خواهد بود و هیچ عملی برای او گیرا و سرگرم‌کننده نیست مگر این که به آن برگردد؛ حتی نمازش هم به آن برمی‌گردد. دراین حالت فرد نمی‌تواند بگوید که” نمازم را برای آخرت می‌خوانم و خوراکم را برای دنیا می‌خورم”، نه این طور نیست!
انسان درهرلحظه یک آرزوی اصلی دارد، به نحوی که اگر عمل از آن سرچشمه نگیرد، نشاط لازم به او دست نخواهد داد. مثلاً کسی که آرزوی ریاست دارد، مطالعه در این خط برایش سرگرم ‌کننده است؛ ازهر داستانی این خط برایش جالب وگویاست، در هر مجلسی می‌نشیند دنبال این گمشده است و مشاغلی را هم که می‌پذیرد به همین چیزی که درقلبش است و حوصله‌ی آن را دارد برمی‌گردد؛ به نحوی که هرجا آن را ندید بی‌حوصله است و عمل را تشریفاتی انجام می‌دهد. در مقابل کسی هم که خدایی شده، آرزو دارد آن چنان شود که خدا دوستش دارد و گل گم کرده‌ی او خدا است.
گلی گم کرده ام می جویم او را    به هر گل می رسم می بویم او را
چنین فردی هرکاری که می‌کند وهر شغلی که به او پیشنهاد شود می‌خواهد ببیند آیا گم شده‌اش در آن هست یا نه؟ اگر به کتابخانه رود و برگه‌دان را باز کند، هرجا که کلمه ی توحید را ببیند، می‌خواهد بفهمد آن کتاب چیست؟
بنابراین وقتی خدای تعالی آرزوی اصلی انسان را گفت، مثل این است که کثرتِ همه ی رفتارهای او را که از آن صادر خواهد شد، بیان نموده است. به همین خاطر است که قرآن در باره خودش می گوید: « فِیهِ تِبیَانٌ لِکُلِّ شَیءٍ »:”در آن شرح هر چیزی بیان شده است!”

انسان شناسی

فصل 1: سیرعلوم انسانی
انتقال علوم انسانی از ادیان به مکاتب فلسفی، جریانی مرموز وحساب شده است؛ جریانی که در آن رهبران ناصالح جای انبیای راستین را اشغال کردند و با تحریف دین، نوعی دنیا طلبی در پوشش مذهب بوجود آمد. درتاریخ افرادی که دین را ابزار قدرت شخصی وریاست ظاهری کردندکم نیستند. این ها وقتی به حکومت دست یابند، با نسبت دادن سخنان نامعقول‌ وغیرعلمی به مذهب، راه جدایی علوم انسانی را از دین آغاز می کنند. این کار باعث می شودکه اطمینان مردم از این که خود را دربست در اختیار دین قرار دهند سلب شود و وضع به گونه ای گردد که نتوانند آن چه را که نمی دانند و نمی توانند بدانند از دین دریافت کنند!
کسانی که با استناد به مطالب تحریف شده و برداشت نادرست از کتاب مقدس، دانشمندانِ کاشفِ حرکت و کرویّتِ زمین را به مرگ محکوم کردند، کسانی بودند که برای برتری جویی سنگری بهتر از دین نیافته بودند؛ کسانی بودند که برای حفظ موقعیت خود هرکاری برای بستن دست و دهان مخالفان انجام می دادند تا حق جویان فطرت گرا را که اشتباهات، تحریفات وخرافاتِ آن ها را آشکار می ساختند از سر راه بردارند. دراین جریان، علوم تجربی که احترام به ادراکات آن جزء اصول اولیه است، توسط ارباب کلیسا جرم شناخته شد و با براه انداختن انگیزاسیون یا دادگاه تفتیش عقاید، هراندیشه ای مانندکرویت و حرکت زمین را به جرم مخالفت و ضدیت با کتاب مقدس تکفیر کردند و به حکم دادگاه، کاشفان آن ها را به سوزاندن و قتل و زندانی و تبعید، کیفر دادند!
ازاین تاریخ، تحجرکلیسا ابزاردست سیاستمداران شد؛ سیاستمدارانی که بعد از مبارزات آزادیخواهانه و پیروزی مردم و افتادن حکومت به دست حکّام علوم انسانی، خط مشی کلیسا و حقوق و موقوفات و مزایا و وظایف اربابان آن را معین کردند و برای این که کلیسا دو باره با محسوسات روبرونشود و به افتضاح دیگری مانند سکون وغیرکروی بودن زمین حکم ندهد، شرط تدوام آن را عدم مداخله دراموراجتماعی قرار دادند.
به این ترتیب دین تحریف شده به دلیل تحجّروجمود درکلیسا منجمد گردید و با تعریف موذیانه از دین به عنوان “مکاشفات و عرفان های شاعرانه و شخصی”، اولاًمذهب را از میدان سیاست و داوری خارج کردند و ثانیاً درب انتقاد از مسیحیت و عقاید خرافی آن به عنوان این که دین چیزی جز مکاشفه عرفانی و شخصی نیست بستند و ثالثاً چنین مذهب تحریف شده را برای توسعه طلبی های خود و استعمار و استثمار جوامع انسانی در نقاط مختلف جهان به کارگرفتند و با این نقش، کلیسا وظیفه مهمی بعهده گرفت. از آن به بعد هرجا خواستند جایی نفوذ نموده یا به مسکّن دینی نیاز بود، ازکلیسا و جزوات و متون دینی و مسؤولان روحانی بهره بردند و می برند!
اصول گرایی یا بنیاد گراییِ محکوم و منفوری را که امروز شاهدش هستیم، نتیجه ی رفتارسراسر فساد و تباهیِ ارباب کلیسا بادانشمندان علوم تجربی است . آنان هنگام قرار گرفتن برسر دوراهی علم خواهی وحکومت خواهی، برای حفظ حکومتشان، برخرافه های خود پای فشردند و باعث شدند که دین از صلاحیت اظهار نظر درمسایل حیاتی بشر خارج شود و این چنین علوم انسانی جدید جایگزین گردد. از آن به بعد، نقش اجتماعی دین به نقشی فردی و درسطحی صرفاً معنوی و عاطفی تنزّل پیدا کرد.
با کنار گذاشتن کلیسا ولائیک شدن حکومت ها، نیاز به تدوین برنامه ی حکومتی واز آن جا نیاز به جامعه شناسی، اقتصاد و مدیریت پیش آمد و به این ترتیب اندیشه ها درعلوم انسانی به تکاپو افتاد و چون ملاک و معیاری برای تبیین انسان مبدأ و انسان آرمانی وجود نداشت ، هرکسی بر اساس برداشت های خود، طرحی در جامعه شناسی و مدیریت و مانند آن ارایه داد واز آن به بعد انسان موشِ آزمایشگاهی مکاتب جامعه شناسی و نظریات اقتصادی و حکومتی کردید و این قربانی شدن ساده ای نبود و نیست!
کمونیسم و سرمایه داری دو نمونه از همین نظریات براساس جهان بینی مادی بودندکه انسان را بسیار کوچک می دیدند. مروّجان نظریّه ی کمونیسم برای رساندن انسان مبدأ به انسان آرمانی، حکومت تک حزبی کمونیسم را پیشنهاد دادند و در این راه امکانات زیادی با پشتوانه ی دیکتاتوری مخوف به کار گرفته شد و کشتارهای وسیع براه افتاد تا زمینه ی پذیرش این نظریه فراهم گردد، اما پس از تسلط کامل و اجرای دقیق نظریات و برنامه ها، هنگامی که در انتظار تولد انسان آرمانی و جامعه آرمان شهری بودند، به ناگهان فرو ریختند! سرمایه داری هم نمونه ی دیگر مکاتب دست ساز درعلوم انسانی است که موردِ مصرف دین را فقط در جنبه جهان بینی واعتقاد به خدا و مکاشفات معنوی شخصی می داند و از دخالت و به کارگیری دین درمسایل اجتماعی به شدت جلوگیری می نماید.
درحال حاضر علوم انسانی دستگاه مدیریت ورهبری جوامع انسانی شده است. تردیدی نیست که بشر می تواند در شاخه های گوناگون علوم انسانی پژوهش کند، اما از همین علوم، راه های استعمار و استثمار برای به ذلّت کشاندن انسان سر درآورده است. حرکت انسان به سوی گرداب جنگ افروزی ها و به کارگیری علوم تجربی در ایجاد قتلگاه انسانی، از اشتباهات مدیریتی علوم انسانی بشری است.
از این که علوم پس از جدایی از کلیسا کارآیی ویژه یافته است بحثی نیست، اما آن چه که از گذشته تا حال با کنار گذاشتن دین به عنوان کاشف بهترین روش مدیریت به دست آمده، بیشتر برای سرکوب و عقب نگهداشتن انسان ها به کار رفته است. هم چنانکه درگذشته سحر ساحران و هنر شاعران ابزارهایی بودند که بواسطه آن ها پادشاهان و جهان گشایان در قالب تبلیغات، ذهن و فکر مردم را از دین مشغول ساخته و راحت به حکومت خود ادامه می دادند. مثلاً در صدر اسلام از شعر برای براندازی آن چه که به زعم آنان پندار و اساطیر الاولین و خرافه بود، استفاده می شد. شعر درجاهلیت دوره خامیِ خودرا می گذراند و از آن دوران اشعار شرم آوری در هجو و مبالغه و طرح مسایل فساد آور اخلاقی وگاه نصایح و مطالب مفید به جای مانده است. اما با ظهور اسلام و پذیرش حقانیت اعحاز گونه ی قرآن، دوران پختگی شعرِعرب فرارسید و ثمره نهایی شعر آشکار گردید.
درعصرما نیز سیاستمداران جهانی مغرور از پیشرفت درعلوم تجربی، از تریبون دانشگاه درعلوم انسانی دخالت کرده و هوس های خود را بر دیگران حاکم می کنند و فکر مردم جهان را از دین بسوی خود مشغول می دارند. گویی الان این آیه نازل شده که: «قَالَ اَلقَوا فَلَمَّا اَلقَوا سَحَرُوا اَعیُنِ النَّاسَ وَاستَرهَبُوهُم وَ جَآؤوا بِسِحرٍ عَظِیمٍ »:”موسی(ع) گفت (سحر خود را) بیاندازید و زمانی که انداختند چشم مردم را بستند وآن ها را ترسانده و سحر بزرگی براه افتاد!”. سحر ساحران عصر ما علوم انسانیِ دست سازی است که ازآن اومانیسم واصالت انسان سر برآورده و فریاد « اَنََا رَبُّکُمُ الاَعلَی » از آن شنیده می شود؛ سحری که درقالب فرمول ها و پیش فرض ها و ارقام و آمار، همه چیز انسان را اعم از لباس،آداب معاشرت، ازدواج، تربیت، حکومت داری، مدیریت، تجارت، سیاست، ورزش، هنر، اخلاق، عقاید، خانه سازی، شهرسازی، روستا سازی و … را در برگرفته و جهت می دهد!
اما یک نکته ی حائز اهمیت هم هست. بشر درمسیر گریز از تعبد و بی نیازی از هدایت انبیا، به علم روی آورد اما در این راه به زیبا شناسی رسید و چون زیبا شناس شد، بهتراز گذشته«معنی خدا زیباست»را درک کرد. به عبارت دیگر او گرچه پژوهش و اکتشافِ درعلوم تجربی را برای چیرگی یا رفع سلطه دیگران انجام داد، اما دراین مسیر عظمت دستگاه خلقت را بیشتر درک کرد. در علوم انسانی هم وقتی بشر به بالاترین حدّ فکری و بهترین نوع مدیریت و تربیت و شیوه حکومتی برای دستیابی به آسایش و امنیت و رهایی از تنگناهای جنگ واستعمار و ظلم و تجاوز دست یابد، دوره ی این گریز پایان یافته وتازه متوجه می شود که نسبت به آغاز حرکت وضع نامطمئن تری دارد!
به دوره ای که الان بشر به علوم انسانی خود بسنده کرده می توان دوره ی”مجازی علم”گفت و ایه ی« وَاَمَّا الزَّبَدَ فَیَذهَبُ جُفَاءً » را نشانگر آن دانست، اما دوره ی بعد را دوره حقیقی علم باید نامید؛ دوره ای که پویش تازه ی آن، آگاهی و حرکت به سوی اعتقادات است. یعنی اولاً عصّاره پژوهش در علوم تجربی به باور”توحیدی” می رسد، ثانیاً اعتراف به”نبوت”و ناتوانی انسان از هدایت خود و جامعه، ارمغان علوم انسانیِ خواهد بود. دراین دوره، علوم انسانی بجای تفسیرتنازع بقا و نبرد با یکدیگر، برمبنای انسان شناسیِ برتر ورهایی ازتعلقات وپیوستن به جاودانگی وبقامطرح خواهد شد.
مشکل بنیادین علوم انسانی جدید، برخلاف علوم تجربی این است که به صورت ماهیت است و تغییر از لوازم آن  می باشد و حدِّ یقف ندارد و تعریف آن از امروز تا فردا عوض می‌شود. از آن طرف هم با تغییر درتعریف “انسان”، مجموعه ی احکام و علوم انسانی مبتنی برآن هم تغییر می کند و دراین میان حق انسان پایمال شده و راه از بیراهه مشخص نمی گردد و ایراد انسان دراین تعبیر قرآنی درست درمی آید که: « وَلَو اَنَّا اَهلَکنَاهُم بِعَذَابٍ مِن قَبلِ لَقَالُوا رَبَّنَا لَولاَ اَرسَلتَ اِلَینَا رَسُولاً فَنَتَّبِعُ آیَاتِکَ مِن قَبلِ اَن نَذِّلَ وَ نَخزَی».
بنابراین ضرورت تداوم نبوّت وهدایت بشر به وسیله ی کتاب الهی و آموزه های انبیا، وظیفه ای است که درزمان حاضر بر دوش علمای اسلام سنگینی می کند؛ کسانی که باید پرده ازعلوم انسانی اسلام بردارند و با تأسیس علوم انسانی اسلامی این مهم را عملی سازند. چرا؟ چون انسان‌شناسی مطلق و بدون تغییر تنها از راه دین که ثابت و استاندارد است به دست می‌آید. غرب برمبنای تعریف خود از انسان، علوم انسانی رایج را به راه انداخته ا‌ست که اگر ما تعریف آن ها از انسان را بپذیریم، می‌توانیم ازآن علوم استفاده کنیم، اما چون تعریف آن‌ها با تعریف ما تطبیق ندارد، استفاده از قضاوت و تحلیل‌های انسان شناسانه ی آن ها نیز مضر خواهد بود. مثلاً انسان برمبنای این که موجودی محدود یا نامحدود است، مصلحت و تکلیف او فرق می‌کند. اگر انسان محدود به حیات دنیا باشد، رشد او تفسیری خواهد داشت که با تفسیر دیگری که حیات را دراین دنیا مقدمه‌ی زندگی بعدی می‌داند، متفاوت است. تحلیل کسی که در تعریف خود از انسان، هستیِ آخرت را از برنامه‌ی او حذف کرده، جز بُرِشی کوچک از انسان و مقطعی ناچیزی از حیات او را بررسی نکرده است. علمای غرب درتعریف خود از انسان، اصل وجود او را که ما معتقدیم خلیفه الله و مسجود ملایک است کنار گذاشته اند و به همین خاطر لباسی را که از اقتصاد، تربیت، حقوق و غیره می‌دوزند، به قواره‌ی انسان نمی‌خورد! به عبارت دیگر، غرب انسان را تا جایی که می‌شناسد پیش می‌برد و به همین علت درعلمی بودن این نوع انسان شناسی‌ها تردید وجود دارد، زیرا نتوانسته‌اند نظر قاطعی درباره‌ی انسان ارایه دهند. حال در این شرایط چه باید کرد؟
راه چاره این است علمای شیعه و اسلام از علوم انسانی خود استفاده کنند و برای این کار باید مجموعه‌ی فقهی خود را آرد کرده و با خمیر کردن، نان علوم انسانی اسلامی خود را تهیه نمایند؛ کاری که تاخیر در آن فاجعه بار خواهد بود و این یک ضرورت برای حوزه های علمیه است .

فصل2: انسان موجود دو مرحله ای
انسان موضوع هر رشته علمی درعلوم انسانی است و علوم را از موضوع «انسان چیست؟» نمی‌توان جدا کرد. آن که از چیستی انسان خبر ندارد چگونه می خواهد وارد وادی مسایل تربیت، اقتصاد، جامعه شناسی، هنر و ‌… گردد و برای انسان برنامه ریزی ‌کند؟ یکی به دیگری گفت از این جا که من هستم تا آن جا چقدر راه است؟ جواب داد نمی‌دانم اما وقتی راه افتاد گفت پای پیاده دو ساعت طول می‌کشد! گفت تو که گفتی نمی‌دانم. گفت آن موقع راه رفتن تو را ندیده بودم و حالا که دیدم، فهمیدم! بنابراین کسی که انسان را نشناخته در این گونه مسایل یا باید سکوت کند یا کار را به متخصصی رجوع دهد که انسان را به گونه ی درست شناخته باشد. اقتصاد، اخلاق، تربیت و غیره، همه لباس‌هایی هستند که برای برهنه نماندن و محفاظتِ انسان بر او پوشانده می‌شود. حال چگونه امکان دارد لباسی که هنوز اندازه‌گیری نشده با بدنی تناسب داشته باشد؟ خیاطی که مشتری خود را ندیده و پُرُوْ یا اندازه گیری نکرده، چگونه می‌تواند بر پارچه‌ی او قیچی بگذارد؟
مکاتب علومِ انسانیِ این گونه عمل می‌کنندکه ندیده برای انسان لباس می‌دوزند و به او می‌گویند بپوش یا آن را به تو می‌پوشانیم! آنان درمسایل فرهنگی وتربیتی از دبستان تا دانشگاه دقیقاً به گونه‌ای برنامه‌ریزی می‌کنند تا انسان مورد نظرشان با اقتصادی که درنظر دارند تطبیق کند و با این کار راهی جز این ندارند که اگر لباس اندازه نبود آن قدر او را تحت فشار قرار دهند تا اندازه گردد! در میان خودمان هم اقتصادی که در آن علوم انسانی- اسلامی رعایت نشده باشد، اصالت به سود و سرمایه داده می‌شود و «ربا» درقالب «مضاربه» از آن سر در می‌آورد. ربا لباسی است که به قواره ی انسان نمی خورد!
مشخصه انسان شناسی غربی متغیر بودن آن و در نتیجه عدم تطابق آن با واقع است. این باعث می شود که محاسبه‌هایی هم که با آن انجام می گیرد، غلط از آب درآید. نظرات، طرح‌ها و قوانین موقعی ثبات و پویایی لازم را کسب خواهند کرد که از یک جهان‌بینی صحیح که مشخصه اصلی آن ثبات است تغذیه شده باشند. مسایل اگر به جای این که از ریشه‌های ثابت تغذیه شوند، به یک سلسله شرایط و تجارب نزدیک به تاریخ آن جامعه برگردند، چون تجربیات و مسایل جدید مطرح می‌گردد، این چنین قانونگذاری و برنامه‌ریزی به جای آن که پویا باشد، حالت متغیر پیدا کرده و هنوز طرحی به نتیجه نرسیده طرح و نظر دیگری مطرح می‌شود  و برنامه‌ها راعوض ‌می نماید. تکثّردرنظریات گویای این است که پایه‌ی طرح بریک جهان‌بینی که مشخصه‌ی اصلی آن ثبات است پی ریزی نشده است.
انسان موجودی است که با همه‌ی هستی در ارتباط است. اگر توجه و تعلق او فقط حیات دنیا باشد، رشد و استعداد او زندانی شده و آن چه که باید بشود، نمی‌شود؛ مثل این است که بچه نهنگ را که آب واسع مانند دریا برای رشد لازم دارد در استخر پرورش دهند و باعث تلف شدن او شوند. انسان برای آن چه که باید بشود، نظرگاه وسیع و جهان‌ بینی واقعی لازم دارد و حیات دنیا برای جولان فکری او کافی نیست.
تحوّلی که زیربنای آن برانسان شناسی صحیح استوار باشد هرگز به بن‌بست نمی رسد اما هرجا شالوده‌ی کار برشرایط عاجل و زود گذر قرار گرفت، کار به بن‌بست کشیده و از آن چه فرار می‌کردند به صورت خشن‌ترگرفتار می‌آیند. مثلاً اگراز دیکتاتوری فرار‌کنند، راه به بن‌بست رسیدنش این است که روی شرایط عمل نمایند و در نتیجه محصول کار دو باره دیکتاتوری خواهد شد. یا اگر برای رفع اختلاف طبقاتی اقدامی برطبق شرایط انجام دهند، معنیِ به بن‌بست رسیدنش این است که اسم طبقات عوض ‌می شود اما حقیقت آن به صورت حاکم و محکوم به قوت خود بلکه به شدت بیشتر باقی می ماند. درتربیت اکر چیستی انسان مشخص شود، باعث می گردد که متناسب با آن دستورات لازم تربیتی درکانون خانواده رعایت گردد وخیلی از مسایل با شناخت درست انسان حل شود، اما اگر از ابتدا انسان که دست مایه کار است شناخته نگردد، کار تربیتِ کودک به بن‌بست می کشد و صفتی را که با آن مبارزه می‌کردند، جایش صفت مذموم دیگری می‌آید. تربیت دقیقاً همسایه‌ی دیوار به دیوار انسان‌شناسی است؛ به این معنی که اگرکسی در انسان‌شناسی ذوق پیدا کرد، بلافاصله در مسأله‌ی تربیت صاحب نظر می‌شود.
انسان‌شناسی اصل علوم انسانی است وعلوم دیگر بر پایه‌ی انسان‌شناسی شکل می‌گیرند. امام راحل امتیاز علمای اسلام در مبارزه‌ی با دشمنان را انسان‌شناسی قوی آنان بر پایه ی وحی می‌دانست. بسیاری اوقات ایشان در سخنان خود اسلام و انسان را به هم عطف کرده و می‌فرموند:” مشکل دشمنان ما این است که اسلام را نشناخته‌اند. کسی می تواند اسلام شناس شود که انسان شناس باشد.”
تحلیل مسایل تاریخی و سیاسی با فرضیه دو مرحله ای
فرضیه”دومرحله ای بودن انسان،”درحوزه های مختلف قابل تبین و تفسیر است. به عنوان مثال مسایل سیاسی و تاریخی با فرآیند دو مرحله ای تکامل انسان و وجود رویارویی دو پدیده ی فطرت و طبیعت در نهاد او، راحت تر تحلیل می شوند. روس‌ها هفتاد سال فکر می‌کردند که«مافی الانسان » تابع «ما فی الشرایط» است و انسان تابعی از شرایط بیرونی است. کتاب‌های جامعه شناسی آنان مالامال از انکار ذاتیات درانسان است. می‌گفتند انسان را هرجور بار بیاورند، همان طورخواهد شد اما آخرالامر آن ‌طور که می‌خواستند نشد و تمام تلقینات والقائات و تربیت‌ها، پوچ و باد هوا شد! کج‌اندیشی آنان ریشه در انسان‌شناسی داشت. در روسیه مردم ممکن بود چیزی از اسلام بلد نباشند، اما ذاتاً همین اندازه می‌فهمیدند که دستگاه آفرینش بی‌صاحب نمی‌تواند باشد و بعد از فروپاشی دیدیم که چگونه مردم به دین روی آوردند!
الان هم غربی‌ها درنقاط مختلف مثل اسراییل درصددند با رشد اقتصادی و تکنیکی، جامعه‌ای با تخصص هفتاد هشتاد درصد به بالا بوجود آورند و شرایط را برانسان تحمیل کرده، او را بسازند. آنان مشتی سران حکومتی و خائن منطقه را با یکدیگر ملقمه کرده و سعی می نمایند با تلقینات مسأله‌ی تجاوز به فلسطین فراموش شود. یا در بوسنی و هرزگوین، صرب‌ها را جا می اندازند و با وحشیگری واَعمال قبیح و جدا کردن فرزندان از خانواده‌ها، سعی در براندازی نسل اسلام در اروپا دارند. یا مثلاً درهندوستان مسجدها را خراب می کنند که بت خاصی را جا بیاندازند! این‌ها مجموعاً ریشه در انسان‌شناسی غلط آنان دارد و فکر می‌کنند هر کس شرایط را دردست داشت می‌تواند انسان را متناسب با آن شکل داده و قالب‌گیری کند، اما مقاومت‌هایی مثل انتفاضه که درعالَم اتفاق افتاده، خلاف این جریانات را نشان می دهد. بنابراین تجربه نشان داده که در انسان جهت‌گیری‌هایی از قبل وجود دارد که هیچ وقت مغلوب شرایط بیرونی نمی‌شوند.
اساس حکومت آخرالزمان هم می تواند براساس حاکمیت فطرت برطبیعت تحلیل شود. قانون ظهور این است که عالم پر از ظلم و جور شود تا بعد پر از عدل و داد گردد. علتش این است که وقتی پر از ظلم و جور ‌شد طبیعت دیگر نمی‌تواند خودش را پنهان کند. درعاشورا ظلم و جور یزیدیان زمینه ساز درخشش حسینیان شد و درتاریکی و ظلمت بنی امیه، درخشش خیره کننده ی آن تا به امروز، از فاصله هزار سال خطش خوانا و دیدنی است. اگر بنی امیه کمتر از این ظلمت داشتند، به همان اندازه از خوانا بودن خط عاشورا کاسته می شد. به همین دلیل می توان نتیجه گرفت که در دوره ی علی (ع) ظلمانیت و بی‌حیایی و اقتدار بنی امیه آن چنان نبود که نورانیت علی (ع) برای همه مشخص شود!
الآن هم در فلسطین اشغالی همین طور است.  ظلمت و ستم کنونی یهود هرسال با سال قبل خیلی فاصله دارد و عملیات و استقامت فلسطین در پارسال، درخشش استقامت امسال را ندارد. هرچه یهود بی‌حیاتر ومغرورتر شود، جلوه فلسطینی ها بیشتر می‌گردد، یا هرچه در ایران تهدیدات آمریکا بیشتر شود و جمهوری اسلامی در برابر آن استقامت ورزد، جلوه این استقامت تلالؤ بیشتر پیدا می کند. نتیجه ی این جلوه ها مثل عاشورا است. عاشورا باعث شد که اهلبیت علیهم السلام از غربت خارج شدند؟ حضرت اباعبدالله صحبتی کنار چادر کردند و رفتند. فرمودند: «إصبِرنِ هَذَا الیَوم فَإنّ کُنَّ لَن تَرَونَ بَعدَ هَذَا الیَومِ ذِلَّهً اَبداً»:”یک امروزی را صبر کنید بعد از این تا ابد ذلت نخواهید دید!” بعد از آن بود که گروه گروه دل ها هوادار آن ها شد واین عزت را پیدا کردند!
مظالم آمریکا هر اندازه شدیدتر شود، بیشتر از“ نه” و “نفی” چیزی عاید او نخواهد شد. مظالم او دارد درعالَم شعار “آمریکا نه، دموکراسی غربی نه و تمدن غربی نه” را فراهم می‌کند. اگر درمقابل آمریکا قدرتی ایستادگی کند و زخم بخورد و صبر کند، حق و باطل بهتر برای مردم جهان آشکار خواهد شد. “لااله الاالله” نظام غربی را دارد از رواج می‌اندازد. این همه تظاهرات که برعلیه جنگ افروزی ها وبی عدالتی ها درعالم برپا می شود همه می‌گویند جنگ نه، دولت آمریکا نه! ولی مشخص نیست که چه چیزی بله است! اسلام می‌خواهد “بلی” را درعالم جا بیندازد. ظلم‌هایی که شاه و ساواک با تکیه بر بعد طبیعت گرایی خود کردند، زمینه ی “مرگ برشاه” را فراهم کرد و استقامت هایی که امام و یارانش با تکیه برفطرت گرایی خود نمودند، زمینه ی“امام بلی” را فراهم نمود! ما اگر راحت توی خانه بخوابیم و اتفاقی برای ما نیفتد، هیچ وقت اسلام ناب یا “ اسلام امامت بلی” پیدا نمی‌شود. مثلاً مردم در انتخابات شوراها، سال82 از خانه خارج شدند و به “دوم خرداد و شعاری ها” نه گفتند. حال اگر آن ها بر اساس فطرت خود درستکاری کرده بودند، آیا مردم چنین حرفی می زدند؟ منتخبین متدین کنونی هم اگر صادقانه خدمت کنند و محافظه کاری و سیاسی کاری و بازی گری نکنند، بعدها نتیجه‌اش، ظهور “اسلام امامت” درجهان خواهد بود.
این ها تحلیل هایی است که براساس فرضیه”دومرحله ای بودن انسان”درحوزه های مختلف است. سؤالی پیش می آید که چرا آمریکا اعتنایی به این همه تجمعات و تظاهرات برعلیه خودش نمی‌کند؟ بعضی عقیده دارند که او می خواهد اقتدار خودش را نشان دهد، اما واقع امر چیز دیگری است؛ این است که چشم بصیرت از آن ها گرفته شده است. فرعونیان هم بسیار در طبیعت گرایی خود زیرک و برنامه ریز بودند و این را درجریان کشتن ذکور بنی اسراییل واستفاده از زنانشان برای ازدیاد نسل قبطی ها و حل شدن نژادی در نژاد دیگر نشان دادند، ولی چه شد وقتی که شکافته شدن رود نیل و دیوارهای بلند آب را دیدند، بی محابا به آب زدند؟ چه تحلیلی برای این کار وجود دارد که وقتی به آب رسیدند، وسط دریا می‌روند؟ جز این است که چشم بصیرت از آنان گرفته شده بود!؟ حقیقت این است که تدبیر نفس یا طبیعت انسانی چیزی جز دم زدن از”انا المالک و انا المدبر” نیست!
این قصه ی همه ی انسان هاست و برای مصر باستان و آمریکا تنها نیست! همان شماتت و ملامتی که برای فرعون می‌کنیم برای هرکدام از ما نیز دقیقاً صدق می کند. مثلاً انسان با این که می‌داند می‌میرد و هر روز اعلامیه یکی را روی در و دیوار می بیند، باز متمردانه عمل می‌کند! این عیناً مثل بی بصیرتی فرعون است؛ دیوار آبی است که بالا آمده و روزی روی ما فرو می‌ریزد!
قرآن و فرضیه دو مرحله ای
1- قرآن سرتاسر کناب انسان است
آیات زیادی از قرآن شواهد فطرت و طبیعت هستند. آن جا که درباره ی ظلم حرف می زند، “طبیعت” در نظر است و نصفی از انسان شناسی خود را استخراج می کند و وقتی در باره ی انبیا و بهترین ها صحبت می‌کند، بحث از نیمه ی دیگر انسان یعنی فطرت دارد. بنابراین قرآن سرتاسرش کتاب انسان است؛ وقتی در قصص خود از ظلم فرعون، نمرود، شداد، طاغیان، یاغیان، جهل و طبیعت آنان حرف می زند، قصه انسان درنظر است و با عباراتی مانند نشنیدن، ندیدن، نفهمیدن،مغز نداشتن وغیره، طبیعت گرایی آنان را توصیف می کند. از طرف دیگر با عباراتی مانند شنیدن، دیدن، فهمیدن، مغز داشتن، عقل داشتن، علم وفکر وگوش ودل داشتن، توصیف فطرت را دارد. اهلبیت علیهم السلام به یک زبان دیگر گفته‌اند که تمام آیات قرآن درباره آنان و مخالفین آن ها است.
داستان نوح (ع)
دین انسان را موجود دو مرحله ای می داند و می گوید در وجود او”ما فی الانسان” آنچنان قوی و تعیین کننده است که نیرومند ترین جریان های خارجی توان تغییر معادلات درونی وی را ندارند؛ به نحوی که همواره از میان تاریک ترین اجتماعات و جریان های خطرناکِ طبیعت گرایانه، نورانی ترین انسان ها طلوع کرده اند و از کنار فطرت گرایان بزرگ جهانی، طبیعت گرایانی خطرناک برخاسته اند! در داستان نوح، حضرت به‌خاطر عاطفه‌ی پدری از خدا می‌خواهد که فرزندش را از طوفان نجات دهد. خدای تعالی در جوابش می گوید: “فرزند تو عمل غیر صالح انجام می دهد و درخواست چیزی را که به آن علم نداری نکن! تو را نصیحت می‌کنم که از جاهلان نباشی! “جریان از این قرار بود که خدای تعالی قبلاً به نوح ‌(ع) گفته بود:”ای نوح! از قومت همین‌هایی که ایمان آورده‌اند دیگر کسی ایمان نمی‌آورد. پس زیر نظر ما و با وحی ما کشتی را بساز و درباره‌ی کسانی هم که ظلم کرده‌اند با من یکی بدو نکن و از جاهلان نباش! ” ریشه‌ی درخواست نوح ‌(ع) در رأفت و رحمتی است که خدا در وجود او به عنوان پدرگذاشته است که در حدّ خودش خوب است اما اگر از حدّ خود خارج شد، انسان را به ظلمت می‌کشاند. خدا مأموریتی به پیامبران می‌دهد تا مردم را هدایت کنند و رأفتی هم بنا به مصلحتی در دلشان می‌گذارد، اما این رأفت نباید موجب اخلال در برنامه‌ها شود. “ما فی الانسانِ” پسر نوح انتخاب خود را کرده بود و “ما فی الشرایط” که پدری صاحب نشان است، نتوانست تاثیری بر او داشته وانتخاب او را تغیر دهد.
2- پیامبر اسلام برای قومش معجزه می خواهد
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هم به خاطر علاقه‌ای که به هدایت و نجات مردم داشت، از خدا درخواست معجزه برای ایمان آوردن کافران می کرد. اما خدا به او می گوید:” اگر اعراض آن‌ها بر توسخت است، نقبی در زمین یا نردبانی درآسمان بجوی تا معجزه‌ای برای آنان بیاوری، اگر خدا می‌خواست قطعاً آنان را هدایت کرده بود، زنهار از جاهلان نباشی! ” دلیل قرآن این است که می‌گوید اگر معجزه نازل شود چه تضمینی است که ایمان آورند؟ زیرا ریشه‌ی پذیرش ایمان در«مافی الانسان» آن هاست و قرارما به این برنامه‌ها نیست، می‌خواهند قبول کنند می‌خواهند نکنند! به این فکرها نباش!
3- برادران یوسف
در خانواده یعقوب (ع) هم برادران یوسف (ع) کاری کردند که خدای تعالی به آن‌ها نسبت جهالت یا طبیعت گرایی می‌دهد. آنان درمرحله‌ی اول خودخواهانه ‌گفتند:«نَحنُ عُصبَه »:”ما دسته‌ای کارآمد هستیم”و به این خاطر مغرور شدند وبا جهلی که از این ناحیه به آنان رسید، برادرشان را درچاه انداختند وجرأت کردند به پدرکه پیامبری صاحب نشان است نسبت گمراهی بدهند: «اِنَّ اَبَانَا لَفِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ»:”پدرمان درگمراهی آشکار است!”. این ها همه به جهلی که در«مافی الانسان» آنان بود برمی گشت. همین‌ها در مرحله دوم وقتی که یوسف(ع) را درمصر و درآن عرصه و مقام که خدای تعالی به او داده بود مشاهده کردند، از کار خود نادم و پشیمان گشتند.
4- قرآن و زنان مؤمنه
درقرآن دو زن به عنوان الگوی مومنان و دو زن به عنوان الگوی کافران معرفی شده اند: «ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلََّذِینَ کَفَرُوا امْرَاَتَ نُوحٍ وَ امْرَاَتَ لُوطٍ کَانَتَا تَحتَ عَبدَینِ مِن عِبَادِنَا صَالِحِینِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَم یُغنِیَا عَنهُمَا مِنَ اللهِ شَیئَاً وَ قُیلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدََّاخِلِینَ. وَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَاَتَ فِرعَونَ اِذْ قَالَتْ رَبِّ ابنِ لِی عِندَکَ بَیتاًً فِی الجَنَّهِ وَ نَجِّنِی مِن فِرعَونَ وَ عَمَلِهِ و نَجِّنِی مِنَ القَومِ الظَّالِمِینَ ». این معرفی وانتخاب حساب شده است، زیرا عصرِ آنان عنوان مردسالاری داشت و زن محکوم شرایطش بود. آیه شریفه اولاً زنان را به جای مردان نمونه ی انسانیت معرفی می نماید زیرا اثبات استقلال درشرایط زنان، قضیه ی استقلالِ در مردان را پایان یافته تلقی می کند. در تاریخ، عصر زن سالاری بندرت وجود داشته و همواره بحث از مرد سالاری بوده است. عدم دسترسی شرایط بیرونی به “جریان داخلیِ فطرت و طبیعت” نکته مهمی است که قرآن در آیات فوق درصدد بیان آن است. می گوید این جریان راه خود را می رود و انسان در میان حوادث گوناگون، مختارانه حرکت می کند و”شرایط بیرونی” توان رویارویی با “جریان داخلی” او را ندارد. خدا می‌خواهد که سرنوشت انسان به دست انسان رقم بخورد. به عبارت دیگر تقدیر الهی این است که «ما فی الانسان» حرف آخر را بگوید.
در قرآن آسیه و مریم الگوی زنان مؤمنه معرفی شده‌اند. فرعون نمونه سفاکی، زورگویی و استبداد است و ایمان آوردن زنش آسیه به موسی‌(ع) مانند خطّی سفید برصفحه‌ی زندگی سیاه و طبیعت‌گرای او کشیده شده است. فرعونی که برای جا انداختن برنامه‌هایش ذکور بنی‌اسراییل را می‌کشد و زن‌های آنان را برای تناسل قبطی‌ها زنده نگاه می دارد، ایمان آوردن خانمش برای او خیلی سنگین تمام شده است! او همه گونه تلاش اعم از تطمیع و تهدید و شکنجه و درنهایت قتل زنش انجام داد تا شاید او را از راهی که انتخاب کرده بود برگرداند، ولی حرف آخر را «مافی الانسانِ» آسیه زد؛ آن جا که گفت: «رَبِّ ابنِ لِی عِندَکَ بَیتَاً فِی الجَنَّهِ وَ نَجِّنِی مِن فِرعَونَ وَ عَمَلِهِ »:”خدایا در بهشت خانه‌ای برای من نزد خود بنا کن و من را از فرعون واَعمال او نجات بده!” «مافی الانسانِ» زن فرعون خدا را می‌خواست، اما «مافی الشرایط» که فرعون واَعمال او بود، می‌خواست او را از راه خدا برگرداند. انتخاب ایمان با آن همه شرایطِ ناز و نعمتی که قبلاً درآن بود و با شکنجه هایی که بعداً متحمل شد بسیار درخور تأمل است! در نهایت فرعون این زن فطرت گرا و انتخاب گر توحید را کشت!
مریم‌ (س) دختر عمران هم نمونه‌ای از پاکدامنی فوق‌العاده است. او درسنینی است که خود دارای قدرت ایمانی بالا می‌خواهد. در دامن او روح بزرگی دمیده شده که او و پسرش را نشانه‌ی اهل عالم قرار خواهد داد. «مافی الشرایطِ» زمان مریم‌ بسیار سخت بود. او باکره‌ای است که باردار شده و بار مشکلات را می بایست به تنهایی تحمل می‌کرد و بارچنین مسؤولیتی بسیار سخت بود. از این جهت وقتی که درد زایمان او را فراگرفت، گفت:” ای کاش قبل از این مرده بودم و نامی از من نمانده بود “. چرا چنین می گوید؟ زیرا می‌خواهد بچه‌ای به داخل قومش بیاورد که نحوه‌ی برخورد آنان با معلوم بود و دلیلی که می‌آورد قبل و بعد سابقه ندارد! به او گفتند:”پدرت آدم بدی نبود و مادرت زناکار نبود! این چیست که آورده‌ای؟ «لَقَد جِئتَ شَیئاً فَرِیَّا ». اما «مافی الانسان» او حرف آخر را زد و با انتخابی که کرد همه‌ی ناملایمات را تحمل نمود!
5- زنان نوح و لوط
زنان نوح و لوط زیر نظر و نفوذ دو پیغمبر بزرگوار یعنی نوح و لوط‌ علیهما السلام بودند ولی این دو بزرگوار نتوانستند کاری برای خانم‌هایشان انجام دهند. ایه ی «فَلَمْ یُغنِیَا عَنهُمَا مِن اللهِ شَیئَاًً1» می‌گوید که آن دو پیامبر نتوانستند ذره ای خانم‌هایشان را اصلاح کنند و از راه خیانتی که درپیش گرفته بودند، برگردانند، چرا؟ چون کفر و ایمان به انتخاب خود انسان است وحرف آخر را «مافی الانسان» می‌زند. این دو زن رکورد دار کفر درجهان هستند، زیرا درخانه‌هایی زندگی می‌کردند که درآن جریان قوی ایمانی برقرار بود ولی این دو برخلاف جریان شنا کردند و به آخر خط رسیدند!
6-تقوی و حاکمیّت مؤمنین بر «ما فی الشرائط»
علاوه برمثال های فوق، آیات بسیاری از قرآن شاهد دو جنبه ی فعّال در وجود انسان هستند؛ دو جنبه ای که  با برتری هر کدام، انتخاب های فرد در زندگی شکل می گیرد. آیه «ذَلِکَ الکِتَابُ لاَرَیبَ فِیهِ هُدَیً لِلمُتَّقِینَ » از اولین آیات قرآن بعد از سوره حمد است. دراین آیه، کلمه «هُدَیً لِلمُتَّقِینَ» دقیقاً به «مافی الانسان» اشاره دارد. جالب است که قرآن هدایت خود را صرفاً محدود به متقین می‌کند، زیرا تقوی باعث حاکمیت مؤمنین بر «ما فی الشرایط» می شود. مثلاً وقتی قرآن می‌گوید:”خداوند حیا نمی‌کند که به پشه و بالاتر از آن مثال بزند “با این مثال، انسان ها دو دسته می‌شوند. متقین که «مافی الانسان» آن ها مشکلی ندارد و خیلی راحت متوجه می شوند که آیه از جانب خداست، اما کسانی که «مافی الانسان» آنان مشکل بهم زده، به هردلیل هرچند بی معنا سعی دارند ازحاکمیت فطرت فرارکنند. می‌گویند:”افراد بزرگ که اسم چیزهای کوچک را نمی‌آورند!” آیه تصریح دارد که گمراهی این عده از درونشان است.
چرا قرآن به جای«هُدیً لِلمُتَّقِینَ»، «هُدیً لِلنَّاسِ»نگفت؟ زیرا هدایت زمانی تحقق می پذیرد که هدایت شونده هم قابل باشد. این‌جا قابلیت درقالب”تقوی”بیان شده است. تقوی تعلّقات نفسانی انسان را اصلاح می‌کند، اما انسان طبیعت‌گرا که دوست دارد در زندگی براساس دلخواهی های خود عمل ‌کند، دربرابر دعوت پیامبران موضع گرفته، هدایت او به مشکل برخورد می‌کند.آیه ی «اَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَیهِم اَأَنذَرتَهُم اَم لَمْ تُنْذِرهُم لاَ یُؤْمِنُونَ » می گوید ترساندن و نترساندن فرقی به حال طبیعت‌گرا ندارد، زیرا او با قلب خود کاری کرده که ازکار افتاده است و هر نشانه ای که ببیند قبول نمی‌کند . آیه خیلی صریح «‌مافی الشرایط»را درایمان آوردن او منتفی می داند اما کسانی که «قلب» دارند، نشانه‌های قدرت خدا را درهر چیزی ولو کوچک هم می بینند .
7-قلب و جنبه های حقیقی و عارضی
قرآن قلب را نفس مدرکه انسان می داند و بحسب شرایط که فطرت بیدار باشد یا نباشد، آن را دارای دو جنبه‌ی حقیقی وعارضی دانسته و برای هر دو، کلمه قلب به‌کار می‌برد. می گوید انسان حقیقتی بنام «قلب» دارد که مانند شجره‌ی طیّبه، اصل آن ثابت و فرع آن در آسمان است و بینا وشنوا و متکلم بالقوه بوده، هر لحظه میوه‌های خود را عرضه می‌نماید. قلبی که درآیه‌ی«اَلاَ بِذِکرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ » آمده، نظر به جنبه‌ی حقیقی و قلبی که درآیات «اِنْ فِی صُدُورِهِم اِلاَّ کِبْرٌ مَا هُم بِبَالِغِیهِ » یا «فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللهُ مَرَضَاً…» آمده، نظر به جنبه‌ی عارضی آن دارد.
می گوید صاحب قلب حقیقی کسی است که فطرتش بیدار باشد و نشانه های قدرت خدا را درخلقت دریابد. آیه «اَفَلَم یَسِیرُوا فِی الاَرضِ فَتَکُونَ لَهُم قُلُوبٌ یَعقِلُونَ بِهَا اَو آذَانٌ یَسمَعُونَ بِهَا فَاِنَّهَا لاَتَعمَی الاَبصَارُ وَلَکِنَّ تَعمَی القُلوُبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ » می کویدکسانی که در زمین سیر کرده و اندیشه می کنند، دارای قلبی شنوا و بینا هستند. اما درآیه «اِنْ فِی صُدُورِهِم اِلاَّ کِبْرٌ مَا هُم بِبَالِغِیهِ »،کسانی که زمین را مسیر به سوی هدف نهایی نگرفته اند، دارای سینه ای مملو ازکبر و طبیعت گرایی معرفی می نماید.
در قرآن اگر قلب به‌صورت مضاف بیاید، نظر به جنبه‌ی عارضی دارد و می‌خواهد بگوید که جنبه‌ی حقیقی آن منزوی شده است. مثلاً درباره کسانی که زمین را مسیر به سوی هدف نهایی نگرفته اند، می گوید: «خَتَمَ اللهُ عَلَی قُلُوبِهِم وَ عَلَی سَمعِهِم وَعَلَی اَبصَارِهِم غِشَاوَه وَ لَهُم عَذَابٌ عَظِیمِ ». این جا قلوبهم به صورت مضاف آمده است، یعنی قلب آنان بسته شده است و نمی فهمند. مسأله این نیست که آن ها کورند بلکه فطرت آنان پویایی لازم را ندارد و زیر آوار طبیعت مدفون گشته واعمال سوء بردل های آن ها مهر زده و برگوش و چشمشان پرده انداخته است.
قلب برسر دوراهی فعلیت یافتن و منزوی شدن قرار دارد؛ اگر فعلیت یابد حواس آن بروز می کند و اگر فرصت از دست برود بیماری ها او را ازپای درخواهند آورد. مثلاً دروغ که یک نوع بیماریِ طبیعت گرایی است قلب را آتش می زند اما به دلیل وجود حجابِ برتری طلبی که دردنیا بین انسان و قلب واقع می شود، آن سوزش و درد احساس نمی گردد، ولی درآخرت که شرایط «فَکَشَفنَا عَنکَ غِطَائَکَ فَبَصَرُکَ الیَومَ حَدِیدٍ » برقرار است، بسیارجانسوز است. آتش و مار و عقرب و غیره که از وجود آن ها در جهنم بحث شده، همه درست است و عین حق می باشند ودر همین دنیا هم اگر انسان لحظه ای از غفلت بیرون آید و قلبش زنده گردد، از این امور رنجیده و هراس او را فرا خواهد گرفت که چرا خود را برای آزمون بزرگ آماده نکرده و به اصلاح خود نپرداخته است؟ کسانی که درگذشته و حال پس ازانجام گناه مراجعه نمودند و برای اجرای حدّ اصرار ورزیدند، مگر چه چیزی کم داشتند؟ هیچ کس از حال آنان آگاهی نداشت، اما می آمدند و درخواست می کردندکه حدّ برآنان جاری شود، چرا؟ برای این که قلبشان زیر آوار طبیعت هنوز فعّالیت داشت و در نتیجه رضای خدا درنظرشان بهتر از حیات دنیا بود.
درخاتمه ی این بحث ذکر این نکته که “قلب منزوی می‌شود اما فاسد نمی‌گردد”، ضروری است و از برداشت های غلط پیش گیری می نماید، زیرا آیه «اَلابِذِکرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ» دلالت دارد که قلب مثل دیگر اعضا نیست که از آن برداشت مریضی و سالم بودن شود. قلب حجت و پیغمبر درونی است. اگر این پیغمبر وضعیت مطمئنی نداشته باشد، حجّت برانسان تمام نخواهد بود. خطر چنین برداشتی از قلب مثل خطر برداشتی است که بعضی از عصمت امام‌(ع) دارند و می گویند امام‌ (ع) ممکن است در مسأله‌ای اشتباه کند! این افراد نمی‌دانند که اگر درمسأله‌ای به امام ‌(ع) نسبت اشتباه دادند، به صورت رویّه درمی‌آید و به دیگر مسایل هم کشیده می شود! مرحوم علامه طباطبایی دربرابر چنین برداشتی موضع صریح و تند داشت، چرا؟ زیرا عصمت امام(ع) استخوان‌بندی اعتقادات است که اگر خرد شود دیگر اعتقادی باقی نمی‌ماند!
قلب حجّتی است که خدا بسبب آن با انسان احتجاج می‌کند و بنابراین نمی‌تواند قابل انحراف و خاموش شدنی باشد. آیاتی مثل« لَهُم قُلُوبٌ لاَیَفقَهُونَ بِهَا1» و«فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللهُ مَرَضَاً»، به معنی خراب شدن قلب نیست. معنایش این است که چون به قلب بها داده نشده، به انزوا رفته و به تعبیر امام علی(ع) “اعلایش اسفل و اسفل درجای اعلی نشسته است2″؛ تعبیر ظریف اعلی می رساند که قلب همیشه اعلی و سالم است و خراب و فاسد و فاسق شدنی نیست. منظورحضرت این است که اگر انسان از روی هوای نفس با مسایل برخورد کند، قلب که جایگاه اعلی دارد و مدیر کلّی دارد، منزوی ‌گردیده و هوای نفسی که شأنش این است که اداره شود، درجای رئیس می‌نشیند. آیه‌ی «‌فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ…» قلبی را ذکر می‌کند که اسفل جای اعلی نشسته و دستگاه اداری و داخلی را رو به فساد برده است. ایشان در نصیحتی به مالک به این مضمون می‌گویند: “برای پرهیز از منزوی شدن قلب یا عقل باید نفس را کنترل کرد و این عین احترام به نفس است. عدالت برای نفس این است که سخاوتمندانه با او برخورد نشود، بلکه با یک مقدار اغماض و سختگیری همراه باشد. اگر فکر می‌کنی که انصاف با نفس این است که هرچه خواست به او بدهی، اشتباه کرده‌ای! اصلاً خدمت به نفس این است که به او فشار بیاوری!” یعنی به اندازه‌ی یک خادم به او توجه کنی، نه حرف یک مدیر کل!
در قرآن ازدو نوع نفس ولی متفاوت از هم یاد شده است. نفسی که در مقابل عقل است و آیه‌ی “اِنَّ النَّفسَ لَاَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ اِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّی1″‌به آن اشاره دارد که این مربوط به”طبیعت انسان”است و اگر رحم خدا شامل حال انسان نشود انسان را هلاک می‌کند. دیگری با آیه‌ی”وَ نَفسٍ وَ مَا سَوَّاهَا …2″معرفی شده است  و مراد “مجموعه‌ی وجود انسان”است. در قرآن هرگاه نفس و عقل با هم ذکر شوند، مراد نفسِ درمقابل عقل است اما اگر به تنهایی آمد و عقل و  قلب با آن ذکر نشد، منظور “وجود انسان” است.
قرآن برای دستگاهِ اداریِ انسان تعبیر«افئده» یعنی”درون” را هم  می آورد1. «افئده» هیأت مدیره داخلی قلب است. در آیه «فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللهُ مَرَضاً»، منظور از مریضی قلب، مریض شدن همین دستگاه درونی است که باعث می شود قلب گوشه گیر شود والاّ اگر قرار باشد قلب با هر گناه آلوده شده و تعطیل گردد، افرادی که بعد از جنایت اعتراف کرده و خود را تسلیم قانون می‌نمایند، چه کسی آن‌ها را به این کار وادار کرده است!؟ ایا این همان  قلبِ منزوی شده نیست که از انزوا بیرون آمده است! آیه ی« اِنَّ فِی ذَلِکَ لَذِکرَی لِمَن کَانَ لَهُ قَلبٌ اَو اَلقَی السَّمعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ » دلیل سالم بودن قلب است. می‌گوید قلب را برای فهم و احساس گذاشته‌اند اما گاهی وضعیت جوری می شود «کَأَنَّهُ لَیسَ لَهُ قَلبٌ»، مثل این که شخص اصلاً قلب ندارد. چرا؟ چون احساس و فهمی ندارد. فردی که قلب ندارد نمی‌فهمد که این عالم نشانه توحید است اما اگر در دریا یا در خطری شبیه به آن بیافتد، اضطراراً علامت قلب را درک می‌کند و به خدا استغاثه خواهد کرد وقلب دو باره موضع خود را پیدا می‌کند.
تعبیرات قرآن نسبت به حجت درونی، بیشتر با کلمه‌ی عقل است. هیچ جای قرآن، عقل مریض و منحرف مطرح نشده، بلکه نفس است که منحرف مطرح ‌گردید است. می گوید عقل از پسِ همه چیز حتی شیطان برمی‌آید: « وَ لَقَد اَضَلَّ مِنکُم جِبِلاًّ کَثِیراً، اَفَلَم تَکُونُوا تَعقِلُونَ1»:”و شیطان جمعیت‌های انبوهی ازشما را سخت به گمراهی کشید. آیا تعقل نمی‌کنید؟” یعنی عقل حریف شیطان درهمه‌ شرایط است ومی‌تواند اورا مثل باداستخدام کند، چرا خود را دست کم گرفته اید؟ درکشتی‌های بادبانی وفتی ناخدا باد را موافق ببیند بادبان را درجهت آن باز می‌کند؛ همین طور هم عقل هرجا ببیند که شرایط در راستای هدف است،خود را منبسط می‌کند و با او دست می‌دهد. عقل نسبت به شرایط موافق منبسط و نسبت به شرایط مخالف منقبض می‌شود. از علی علیه السلام سؤال شد چه چیز شما را به این مقام رساند؟به این مضمون پاسخ دادند: “دربان دلم شدم وهرجا شرایط در راستای حق و صدق بود، درب قلب را باز گذاشتم و هرجا نبود بستم!” درکندوی زنبور عسل وقتی زنبورهای کارگر بر می‌گردند تا شهد گل را تحویل دهند، اگر زنبوری بجای گل روی نجاست نشسته باشد، درموقع ورود به کندو، دربان با بوکردن متوجه می‌شود و او را با آرواره‌هایش از وسط دو نیم می‌کند!

فصل3:  ویژگی های مافی الانسان
در ادامه بحث قبل که مختصراً با فرضیه دو مرحله ای در حوزه های مختلف آشنا شدید، دراین فصل با بررسی خصوصیات درون انسان، دو مرحله ای بودن فرآیند تکاملی و وجود رویارویی دوپدیده ی فطرت و طبیعت را مشروحاً دنبال می کنیم.
1- سرشت توحیدی و جوشان
فطرت سرشتی توحیدی و جوشان است. قرآن در آیه ی “ذر”، در باره ی خلقت انسان می گوید که سرشت انسان بر”توحید” ساخته شده است. « وَ إذْ أخَذَ رَبُّکَ مِن بَنی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُریَّتَهُمْ وَ اَشْهَدَهُمْ عَلی اَنْفُسِهِمْ، اَلَسْتُ بِرَبِّکُم قالوا بَلی شهدنا أنْ تَقُولوا یَومَ القیامَه إنّا کُنّا عَنْ هذا غافِلین. أوْ تَقُولوا اِنَّما اَشْرَکَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ کُنّا ذُریَّهً مِنْ بَعْدِهِم أفَتُهْلِکُنا بِما فَعَلَ المُبْطِلون »:”هنگامی که پروردگارت ازپشت فرزندان آدم، ذریه‌ی اورا برگرفت و ایشان را برخودشان گواه ساخت که آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند آری گواهی دادیم تا روز قیامت نگویند که ما از این امر غافل بودیم یا بگویید پدران ما پیش از این مشرک بودند و ما هم فرزندان ایشان بودیم و آیا ما را بخاطر آن چه آن باطل اندیشان انجام دادند، هلاک می‌کنی؟” آیه‌ی شریفه، شاهد فطرت توحیدی یا اعتراف انسان به ربوبیت خداست. می‌گوید انسان توحید را از طریق شرایط بیرونی مثل وراثت و غیره نمی‌گیرد. بلکه موقعی که تعلیم، تربیت، وراثت، شرایط تاریخی و جغرافیایی، هیچ کدام درکار نبود، خدا مکتوم او را بر اساس توحید راست و درست کرد و در ذریّه او چیزی گذاشت که «لاَاِلَهَ اِلاَّ اللهَ» می‌گوید. خدای تعالی بخش مکتوم انسان راتعبیر به”ذریّه” می‌کند، یعنی”همه”حضور داشتند. در آیه ی فوق، منظور تکلم با بدن معمولی نیست بلکه شرایطی بوده که همه انسان‌ها نسبت به ربوبیت الهی موضع مثبت نشان دادند و وسعت این موضع‌گیری از تکلم بیشتر است. در قطب نما کار عقربه مغناطیسی نشان دادن شمال و جنوب است، موضع مکتوم انسان هم نشان ازخدا خواهی می‌دهد؛ به نحوی که اگربه او بگویند پروردگار تو کیست؟می‌گوید الله! دلالت آیه “ذر” بر حاکم بودن”ما فی الانسان” بر”مافی الشرایط”بسیار رسا است. “مافی الشرایط” مهم‌ترین قسمتش وراثت است که آیه آن را رد می‎کند و می‎گوید انسان مستقل است و در ذریّه‎ی او یک نوع آگاهی خاص به ودیعه گذاشته شده که مستقلِ از وراثت عمل می‌کند.
علی علیه‌السلام دررابطه با شکوفایی موضع مکتوم انسان تعبیر جالبی دارد. می‌فرماید: «َمن زَهَدَ فِی الدُّنیَا وَلَم یَجزَع مِن ذُلَّهَا وَ لَم یُنَافِس فِی عِزِّهَا، عَلَّمَهُ اللَهُ و هَدَاهُ اللَهُ بِغَیرِ هِدَایَهِ مِن مخَلوقٍ وَعَلَّمَهُ بِغَیرِ تَعلِیمٍ وَ اَثبَتَ حِکمَتهً فِی صَدرِه وَاَجراَهَا عَلَی لِسَانِهِ1»:”کسی که نسبت به دنیا زاهد باشد و از ذلّت دنیا جزع و فزع نکرده و درعزّتِ دنیا مسابقه ندهد، خدای تعالی بی نیاز از هدایت مخلوق هدایتش می‌کند و بدون معلم تعلیمش داده و حکمتش را در سینه‌ی او جای می دهد و بر زبانش جاری می‌سازد” این که می‌گوید هدایت از درون صورت می‌گیرد معنایش این نیست که در آن‌جا هر امری صادر شود همان است و یا هدایت خارج از اراده و مشیت خداوند است، خیر! دقیقاً به این معنی است که فعّالیت فطرت از خداست، زیرا کسی که وجود و هستی ها از اوست، آثار آن ها نمی‌تواند به او مربوط نباشد. به همین خاطر است که می‌گوید جوشش از وجود خود انسان است.
مطلب دیگر این است که حضرت حکمت را به چشمه‌ای تشبیه می کند که بر زبان جاری می‌شود. تعبیرحضرت از مِجری و جریان بیان گوی این است که فطرت درانسان‌ها همانند منبعی است که به جریان می‌افتد و عللی هم راه آن را بند می ‌آورد و شناخت چنین عللی در انسان شناسی و تربیت مهم است.
فطرت منبعی از امانات الهی مثل دین، خداشناسی و استعدادهای مختلف است و ادای آن ها جزء جریان فطرت است. ادای امانات فطرت همان”فعلی”است که از فرد سر می زند و مثل آبی است که از قنات جاری می گردد. قنات ممکن است درابتدا همراهش مقداری گل و لای بیاید ولی اگر مجرا را پاک کنند جریانش زلال‌تر می‌شود. به عبارت دیگر انسان اگر درعزت و ذلت دنیا خود را نبازد و خودسازی را فراموش نکند، فطرت بیشتر ادای امانت کرده و جریانش قوی تر می شود. دو چاه را تصوّر کنید؛ چاهی که هر روز از آن آب می‌کشند وچاهی که متروک است. آب کدامیک گواراتر است؟ آب چاهی که مرتب از آن آب بکشند باید گواراتر باشد، زیرا مِجری چیزی از خودش به آب اضافه نمی‌کند و نیاز آن تنها پاک کردن مجری است اما اگر از آن آب نکشیده باشند چون راکد بوده آبی که اول می‌آید بد طعم است و بوی مانده می‌دهد.
درجهان بینی اسلامی فطرت شالوده و زیر بنای تربیت معرفی شده است، زیرا تربیت آزادسازی انرژی های نهفته و متراکمِِ در درون انسان است تا نیروهای بالقوه در وجود او به جریان ‌افتد و به فعلیت رسند. با تربیت صحیح، فطرت که منبعی از ودیعه های الهی است، مجرایش پاک تر شده امانات آن مثل آبی که از چشمه جاری می شود، ادا می گردد. ولی همان طور که گاهی ممکن است زلزله زمین را کوبیده وقنات را بسته وچشمه را خشک کند، ضربات بعضی گناهان هم مجرای فطرت را چنان مسدود می نماید که مدت ها باید روی آن کار کنند تا دو باره احیا شود.
حضرت درجای دیگر و در بحث مجری و جریان، علم را مطرح می کنند. می گویند: «اَلعِلمُ یَزکُو عَلَی الاِنفَاق »:”علم با انفاق زیاد می شود”. ایشان علم را هم شبیه چشمه می دانند که هرچه بیشتر از آن خرج  شود، بیشتر ‌جوشیده و پاک‌تر می شود و اظهار می دارند که این علم را با همه‌ی دنیا عوض نمی‌کنم و تا دنیا باقی است، دانشمندان باقی می‌مانند و جسم آنان مفقود و در زمین گم می‌شود ولی یاد و دانش آنان همیشه در قلب‌ها ماندگار خواهد ماند ”
“نماز”رابط بین فطرت ومنبع اصلی و برای لایروبی مجرای فطرت و جریان بیشتر و پاک تر آن است.. آیه ی «اِنَّ الاِنسانَ خُلِق هَلُوعاً اِذَا مَسَّهُ الشَّرَ جَزُوعاً وَ اِذَا مَسَّهُ الخَیرُ مَنُوعاً اِلاَّ المُصَلِّینَ اَلَّذِینَ هُم عَلَی صَلاَتِهِم دَائِمُونَ »، نمازگزار حقیقی را کسی می داند که نمازش زبان حال فطرت است. می گوید در دوره انزوای فطرت، انسان درگودال وخاکدان طبیعت محدود گردیده و چشمه ی وجود اوکه ازمبدأ قدرت و حیات جوشیده، راکد مانده است ‌اما همین که مجاری ارتباط با منبع اصلی به وسیله ی نماز برقرار گردد، به صورت چشمه درآمده، معرفت چون آبِ تازه فوران می کند.
2- خاکدان رشد انسان
طبیعت خاکدانِ رشد انسان است. طبیعت در ابتدا و مرحله ی اول، وظیفه ی حفاظت از حوزه “خودیت” انسان را به عهده دارد و این کار ‌از طفولیت آغاز و تا آخر عمر و تا جایی که بدن از آفات حفظ شود، ادامه خواهد داشت. در مرحله ی دوم، فطرت در ستیز با طبیعت و تسلط بر آن، ابزارهای آن را بکار می گیرد و با گذر از ایستایی در تعلقات، نردبانی برای صعود انسان خواهد ساخت. “طبیعت” در ابتدای تولد انسان مثل خزانه وخاکدانی است که مشکل گرمای تابستان و سوز زمستان را ندارد و محیط مناسبی برای پرورش بذرِ انسان است. اما هم چنان که محبسِ گلدان جای ریشه زدن نیست و سرانجام باید ریشه از جدارگلدان بگذرد و به محیط وسیع تری راه یابد، هنگامی هم که بذر انسان رشد کرد و نشا کامل شد، مرحله ی جداسازیِ از تعلقات به طبیعت و کاشته شدن در ماورای”خود”و درجایگاه دلبستگی به خدا فرا می رسد. زیرا ظرفِ”خود” کوچک است و برای رشدِ بیشتر نیاز به محیط وسیع تری است. دل کندن از خود و دل بستن به خدا برای نشای انسانیت مثل بیرون آوردن نهال از خزانه و غرس آن در باغ و بوستان است. به عبارت دیگر، فطرت از کودکی در خاکدانِ طبیعت با جداری از تعلقات رشد می یابد و برای رشد بیشتر لازم است این جدار بشکند. اگر با تربیت صحیح این جدار شکسته شود، راه حرکت ریشه از طبیعت به فطرت گشوده می شود و آن موقعی است که انسان به کلّ هستی راه یافته است. اما اکر نشکند، همواره فرد درحال پوسته بستن در«تعیّن» و تشخّص خود است و سبب می شود دریچه ی باطن به روی انسان بسته گردد و خواسته ها و اخلاق و رفتار و روحیات بسیاری متناسب با آن درانسان شکل گیرد. چشم چرانی، لباس فاخر، کاشانه ی مجلل، فخر فروشی، ثناخواهی مردم، اشتیاق به ریاست و برتری جویی  …، از موارد تعیّن و تشخصی هستند که طبیعت به آن ها معتاد شده، از دستیابی به آن ها لذت می برد. به نحوی که انسان همواره به فکر حفظ آن ها و ترس از به هم خوردن وضع موجود است.
دستگاه مبتکر
طبیعت دستگاهی مبتکر و آفرینشگر است. دستگاه طبیعت دردرون انسان دارای یافته و دانسته ها و حتی آفرینشگری و ابتکار و تجربه و هوش و حافظه و ابزاری است که دستگاه فطرت مشتاق  بکارگیری و تسلط بر آن ها برای مقصد و نیت خود است. فطرت منبع بالقوه جوشانی است که در ستیز با طبیعت اگر بر این وسایل و ابزار تسلط یابد، زمینه جاری شدن و فعلیت یافتن برایش فراهم می شود و مسیر خدا جویی و فهم آثارحکمت خدا را برای انسان امکان پذیر می سازد که اگر نباشد چنین پیشرفتی هم وجود نخواهد داشت و این همکاری خدمتی بزرگ است! این کار مثل مقاومت هوا دربرابر حرکت هواپیما است که موجب اوجگیری بیشتر هواپیما خواهد شد. دراین رابطه هرچه از پایداری هوا کاسته شود، از ارتفاع پرواز نیزکاسته می گردد و چه بسا که در صورت ادامه خطر سقوط درپی داشته باشد.
اگر “طبیعت” نبود فهم و آموزش اسماء هم مقدور نبود! درقضیّه ی خلقت، طبیعتِ انسان بر فرشتگان مخفی بود. آن ها به خدای تعالی عرضه داشتند:”ایا در زمین کسی را می گذاری که فساد و خونریزی نماید، درحالی که ما تو را با تسبیح و تقدیس ستایش می کنیم!” فرشتگان ناخودآگاه وجود طبیعت درانسان را موجب فساد و خونریزی دانسته و به آن  اعتراض داشتند ولی به آن آگاهی نداشته و تنها ظاهر فساد و خونریزی را می دیدند. آنان چون جایگاه خود را خالی از طبیعت و فساد و خونریزی می دیدند، منصب خلیفگی را بیشتر سزاوار خود می دانستند اما خدای تعالی گفت من چیزی می دانم که شما نمی دانید! به عبارت دیگر شما این طرف سکه را دیده اید و طرف دیکر را ندیده اید! سپس همه حقایق اسماء را به آدم آموخت و چون آن ها را به ملایکه عرضه داشت و خواست آن حقایق را به او خبر دهند، گفتند ما چیزی بیشتر ازآموخته های تو نمی دانیم که علیم و حکیم تنها تو هستی! خداوند به آدم گفت که حقایقِ اسما را برای آنان بیان نماید و چون بیان کرد، خدای تعالی گفت: آیا به شما نگفتم که پنهان آسمان و زمین را می دانم و از آشکار و پنهان امور شما آگاهم؟ ”
بنابراین اگر طبیعت نباشد التهاب حرکت به سوی نور هم وجود نخواهد داشت. کسی که درظلماتِ طبیعت قرار دارد هنگامی که با نور فطرت هدایت می شود، التهاب حرکت به سوی نور تمام ناخالصی ها را از نیّت او زدوده، توحیدِ محض و محضِ توحید را برایش متجلی می سازد. عشق که مایه پرتاب انسان به سوی حقیقت و فنا است، همه از برکت محجوب ماندن انسان به واسطه ی ظلمات طبیعت است. جداسازی خالص از ناخالص زیباترین پویشی است که ارزش افزوده ی آن، ضایعاتِ «اَتَجعَلُ فِیهَا مَن یُفسِدُ فِیهَا وَ یَسفِکُ الدِّمَاءَ » را به خوبی جبران می کند و نتیجه ی حاصله، انسانی است که درشعله های فساد وخونریزی هم چون طلای ناب در ژرفای کوره خواهد درخشید
آخرین ضربان طبیعت گرایی
“الوهیت خواهی”، آخرین ضربان طبیعت گرایی است. ‌فطرت تا اوج و وصول به بی نهایت می تواند طبیعت را همراه و مرکوب خود داشته باشد. ممکن است کسی تصور کند که با اوج گرفتن از سطح شهوات مادی، دیگر طبیعتی نیست که انسان با رویارویی با آن بتواند اوج بیشتری به دست آورد، درحالی که این طور نیست زیرا خواسته طبیعت مرحله به مرحله و به تناسب وضع موجود تغییر می کند و این کاری قانونمند و حساب شده است، زیرا جهان زاییده مشیت الهی است و مشیت الهی تغییر ناپذیر و مبنای قانون است .
ستیز میان فطرت و طبیعت ناشی از اراده و مشیت خداست و بنابراین این قانونمندی تا آخر عمر باید ادامه داشته باشد. طبیعت تنها شهوت جنسی نیست که باپیر شدن انسان  ستیز میان او و فطرت خاتمه یابد بلکه درسنین بالاتر گرایش به شهوات و دارایی های معنوی و سلطنت بر دل ها از هر سلطنت و ریاستی جذاب تر است و چه بسا اصحاب شَهَوات معنویه ریاکارانه لذّات شهوات مادیّه مانند خواب و خوراک و غیره را سال ها بر خود حرام نمایند تا بتوانند رقبا را از پیش روی بردارند! ازاین بالاتر، طبیعت در وجودِ انسان و پنهان از او تا مرحله ی الوهیت و اعلام خدایی می تواند پیش رود و برنامه ریزی کند و اگر زمینه فراهم شود مثل همان کاری که فرعون درمصر کرد، به تدریج قضیه را برای پذیرندگانِ خود اِعمال و آشکار خواهد ساخت! طبیعت دروجود انسان به الوهیت بصورت محرمانه که حتی از خود انسان نیز پنهان است می اندیشد و همواره درستیز برای گسترش فضای خود است. ندای«اَنَا رَبُّکُمُ الاَعلَی»، جریانی مستمر درانسان است که اگر فرصت ظهور پیدا کند، ممکن است نسل هایی را سالیان دراز به عبادت خود بکشاند! در این میانه اگر فطرت اندکی در انسان بیدار شده باشد، عمل الوهیت تحت الشعاع قرار گرفته و رقیق تر تحت عنوان های دیگری مانند نژاد پرستی و ملیت نمودار خواهد شد! فطرت چون واقع گرا و حقیقت جو است، ادعای خدایی انسان را باور نکرده، با هدایت انسان به سوی مشاهده مجموعه ی هستی، بر تک قطبی بودن آفرینش تأکید می ورزد.
فطرت اگر به درستی شکوفا شود، وقتی که تمامی جاذبه ها بر او عرضه شود، هم جنان که همه ی پستان ها و دایه ها بر موسی (ع) حرام شد، نادانسته به سوی هیچ کدام نمی رود و ازگرفتن پستان شیر دهندگان خودداری می کند  و سریعاً شرایط را برای صعود به استخدام خود در می آورد. فطرت از سرچشمه ی حقیقت چنان چشیده که به هر شیر دهنده ای تن نمی سپارد و به هیچ چیز غیر از حقیقت قانع نمی شود،‌ زیرا همه ی آن ها بر او حرام گردیده است. اما طبیعت اگر در وجود انسان امکان جولان یابد، از نام خدا و دین به عنوان پوشش استفاده می کند و مانند همه علمای سوء، دیگران را به عبادت خود می کشاند! «اِتَّخَذُوا اَحبَارَهُم وَ رُهبَانَهُم اَربَاباً مِن دُونِ اللهِ». در روایت آمده که به ربوبیت گرفتن احبار یهودی و راهبان مسیحی به این نبود که مردم برآنان نماز گزارده یا برایشان روزه می گرفتند، خیر! همین که مردم حرفشان را اطاعت می کردند، خودش عبادت آنان بود! دایره ی الوهیت تا این اندازه گسترده است که شنیدن نوعی عبادت گوینده است وکسی که سخنران است، مشغول الوهیت است و شنوندگان به بندگی او اشتغال دارند! «مَن اِستَمَعَ اِلَی مُتِکَلِّمٍ، فَقَد عَبَدَهُ، فَاِنْ کَانَ یَتَکَلَّمُ مِنَ اللهِ، عَبَدَاللهُ وَ اِنْ  َانَ یَتَکَلَّمُ مِنَ الشَّیطَانِ، فَقَد عَبَدَ الشَّیطَانُ»
درطبیعت گرایی آخرین ضربان ها،”الوهیت خواهی” است اما درفطرت گرایی آخرین ضربان ها “حقیقت خواهی”تا شوق جان بازی برای دیدار معبود است. «مَن کَانَ یَرجُو لِقَاءَ اللهِ فَاِنَّ اَجَلَ اللهِ لَآتٍ وَ هُوَ السَّمِیعُ العَلِیمُ » یعنی”هرکس امید ملاقات خدا داشته باشد، وقت آن خواهد رسید”
3- نور و ظلماتِ وجود انسان
فطرت و طبیعت؛ نور و ظلماتِ وجود انسان است. آیه «اَلحَمدُللهِ الَّذِی خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالاَرضِ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورِ… »می گوید هرچه خیر است به خاطر وجود ظلمات و نور درانسان است و ستیز میان این دو او را تسویه(راست و درست) می کند و این جای حمد دارد. درست است که در این کارزار پایین ترین درکات جهنم ازحق ستیزان عنود آکنده می شود، اما این ها کف های رویِ آب هستند و آن چه باقی می ماند آب زلالی است که موجب جوشش رحمت خاصّه الهی خواهد شد. آیه ی فوق جعل نور و ظلمت را مطرح می کند و آن را معنی رب العالمین گرفته است. نسبت به آسمان و زمین می گوید «خَلَقَ» و برای ظلمات و نور می گوید «جَعَلَ» و برای همه گلمه ی «الحمد» بکار برده است. این که خدای تعالی خود را برجعل نور حمد کرده تعجب نیست، تعجب در این است که خود را برجعل ظلمات ستوده است! اگرکسی سرنوشت مجموعه ی ظلمات و نور را بفهمد، آن وقت حکمت این کار را متوجه خواهد شد.
«اَلحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العَالَمِینَ» می گوید: حتّی «جعل ظلمات» هم ستودنی است. ظلمات و نور در انسان بصورت عقل و جهل قرار داده شده است و تساوی میان این دو راه را بر علت های بیرونی مسدود می کند و موج شکنی درست می کنند که کل دایره را خواهد بست. مثلاً درتخم مرغ هرخبری در بیرون باشد، در داخل خبرِ خودش است. اساس رشد انسان هم در پوسته ی تعارض ظلمات و نوری است که در وجود او به ودیعه گذاشته شده است.
عقل وجهل دو نیم کره مساوی و مختلف الجهت از نظر کشش هستند و اراده در بین این دو معلق است وهیچ علتی قادر به نفوذ به داخل این دو نیم کره نیست. اراده فقط از کانال عقل و جهل با خارج در ارتباط است و امور خارجی هم فقط از راه عقل و جهل با موجود مختار در رابطه اند. توضیح بیشتر این که خدای تعالی موجودی آفریده که می تواند گناه و سرکشی کند و این  جای حرفِ بسیار دارد! هرکس بگوید این را فهمیده، گزافه گفته و ندیده حرف زده است! مثل این است که کسی برای اولین بار به تهران سفر کرده اما همین که وارد تهران شود، تهران بر او محاط خواهد شد! این جا هم قضیه ی موجودی مطرح است که می تواند گناه کند و به انداه ای مطلب بزرگ است که وقتی به آن نزدیک شوید، می بیند محاط شده و کاری نمی توانید بکنید!
برای فهمِ این مطلب ببینید ذات باری تعالی چه کرده که تمام سلسله علت و معلول تا نزدیک انسان می آیند ولی توان داخل شدن ندارند! موج شکنی ایجاد کرده که امواج اقیانوس علت و معلولِ بیرونی به داخل نمی زند! فعل و انفعال ها تا بیرون انسان می آیند اما به درون نمی آیند! انسان عجایب المخلوقات است! موجی که کهکشان ها را با خودش می برد، او را نمی تواند بِبَرَد! تصورش را بکنید! ستاره هایی که ما درآسمان می بینیم ستاره های کهکشان راه شیری هستند و ملیاردها از این کهکشان ها در هستی وجود دارند که ما ستاره های آن ها را هم نمی شناسیم. موج جبر این مجموعه ی«فی السَّموات»را مثل کاه با خود می برد، اما انسان را نمی برد!
خدای تعالی آنجا که زنان لوط و فرعون را مطرح  می کند، من باب مثال درشت ترین علل یعنی قرابت را برای ایجاد انگیزه در آن ها بی خاصیت می داندکه حتی لوط(ع) وفرعون که یکی در اوج فطرت گرایی و دیگری درحضیض طبیعت گرایی است، زورشان به خانم هایشان نرسید. با آن جا که پسر نوح را مثال می زند درشت ترین علل را برای ایجاد انگیزه در او بی خاصیت دانسته است. انسان این طوری است! آیا این حمد الهی را طلب نمی کند؟ خود شما بقیه علل را مقایسه کنید. از همین جاست که ما می گوییم علوم انسانی ما با علوم انسانی غرب که هنوز مصرف کننده اش هستیم تفاوت دارد. هنوز کارشناس های ما با این متد و برداشتِ از انسان می گویند که مثلاً بزرگ غربی ها گفته کودکی به من بدهید و بگویید جانی می خواهید یا ایثارگر، خوش اخلاق  می خواهید یا بد اخلاق؛ هرکه را بخواهید تربیت کرده به شما تحویل می دهم! یعنی عوامل را برای این کار ردیف کرده و بکار می گیریم و انسان را می سازیم! آن ها بر این باورند که انسان را می شود ساخت؛ اما انسان این نیست! نه این که آن عوامل تاثیر ندارند، بلکه انسان چیز دیگری است!
رویارویی نور و ظلمت
عقل وجهل، رویارویی نور و ظلمت هستند. قرآن از جهل به معنی خودپسندی و خودفریفتگی یاد می کند: «یَا نُوح إِنَّهُ لَیسَ مِن أَهلِک إِنََََّهُ عَملٌ غیرَ صَالِحٌ فَلاَ تَسئَلُنَّ مَا لَیسَ لَکَ بِهِ عِلمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَن تَکُونَ مِنَ الجَاهِلِینَ». می گوید ای نوح تعلق به فرزند، جهل را که نمود طبیعت است بر عقل که نمود فطرت است حاکم می‌کند و از ادامه راه کمال و قرب باز می دارد! جهل چیست؟ همان طور که گفته یکی از وظایف طبیعت حفاظت از حوزه “خودیت” انسان است و این کار به وسیله میل به طبیعت صورت می گیرد و باعث می شود که انسان ابتدائاً به رشد خود در دامن طبیعت ادامه دهد و به خودکشی دست نزند و دنبال معاش برود و زحمت آن را متحمل گردد، ولی توقف در آن انسان را از هدایت و کمال باز می دارد و دراین رابطه در جهل کامل است. در حقیقت انسان مثل جنینی است که در رحم جهل خودش است و در آن تغذیه می‌شود تا از خطرها و ضربه ها که موجب سقط جنین می شود حفظ گردد و زنده بماند. اما بعد از آن که جنین به حد بلوغ ولادتی رسید، همه کمک می کنند تا او را از رحم بیرون کنند. اولین کار را خود رحم با منقبض ‌شدن می کند. خرمای رسیده وقتی که به پوستش فشار دهند، هسته بیرون می زند و پوست در دست باقی می ماند. جهل انسان مثل همین پوست است.
انسان بالقوه جهلی دارد که اگر رها شود بالفعل می‌شود و هلاک کننده است زیرا زمام او را به دست می‌گیرد و نهایتاً طاغوتِ  انسان می‌شود. اما اگر این جنبه زیر قیمومیت فطرت قرار گیرد، نور فطرت روی او اثر گذاشته به ثمر خواهد نشست.
جهل در مقابل عقل موجب تعادل در انسان و سبب آزادی او می شود. خداوند هرلشکری که به عقل داده، به همان میزان به جهل هم داده است در روایات عقل و جهل در مقابل هم  قرار گرفته اند: « لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلَ، اسْتَنْطَقَهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی مَا خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْکَ ». می گوید وقتی خداوند عقل را آفرید به اوگفت:« أَدْبِرْ، فَأَدْبَرَ»:”برگرد و برگشت”‌سپس گفت:« أَقْبِلْ، فَأَقْبَلَ»:”بیا و امد”. با این خصوصیات، عقل محبوب ترین موجود نزد خدای متعال شد زیرا تعصب و تعلقات را کنارگذاشته و هر چه خدا به او بگوید انجام می دهد. عقل نمی تواند از خطا توبه نکند، چون وقتی به او می گوید بیا، می آید و مافات را تدارک می کند. در آیه ی« قَالَ رَبِّ السِّجنُ اَحَبُّ اِلَیَّ مِمَّا یَدعُونَنِی اِلَیهِ وَ اِلاَّ تَصرِفْ عَنِّی کَیدَهُنَّ اَصِبُ اِلَیهِنَّ وَ اَکُن مِنَ الجَاهِلِینَ »، رویارویی یوسف (ع) را با شرایط بوجود آمده توسط زنان مصری نشان می دهد. وقتی یوسف به خدا می گوید اگر مکر زنان را از من برنگردانی از جاهلان خواهم شد، هرگز کسی فکر نمی کند که منظور یوسف (ع) از جهل این است که بی سواد خواهد شد یا مطالب رافراموش می کند، بلکه ایشان جاهل را کسی می داند که به طبیعتش متمایل شده باشد. او از آن نمی ترسد که نتواند کتاب بخواند و از جاهلین گردد، ازآن بیم دارد که نتواند کتاب آفرینش را بخواند، زیرا اگر به طنازی و عشوه گری زنان زیباروی مصری دل می بست، دیگر چه تعقل و فهم و ادراکِ آزادی برای او باقی می ماند تا درست بیاندیشد! او می داند که دل بستن، گرفتاری و اسارتی به دنبال دارد که فکر را از آزادی و عمل باز خواهد داشت.
در یک جمله جهل عبارت از این است که انسان چیزی بخواهد که خدا نخواهد؛ به عبارت دیگر مشیت الهی را درکارها درنظر نگیرد و به دنبال طبیعت و دلخواهی های خود رود. این نوع جهل بطور نسبی درهمه هست. «لااله الاالله» می‌گوید که اله و کارگزار دیگری در عالم جز الله تحقق خارجی ندارد و اگر تصور شود که دارد، نام آن اندیشه نیست، بلکه جهل و پندار است. انسان نوری می‎خواهد که به‌وسیله‌ی آن پندارهای خود را برطرف کند و برای این کار لازم است موانع دیدنش برطرف شود تا آزاد بیاندیشد و جاهلانه عمل نکند. آزاد اندیشیدن این است که انسان برای خودش و چیزی شیئیّت یا استقلال قایل نشود، زیرا شیئیّت مساوی با«پندار الوهیت»است و باعث خواهد شد که انسان بجای این که به کشفِ ساز وکار‌های الهی در خلقت بپردازد، برای تحقق برنامه‌هایش به دنبال هوای نفس خود در حل مسایل برود.
4- همگانی بودن فطرت و طببیعت
فطرت و طبیعت در همه وجود دارد. درداستان موسی(ع)، ساحران وقتی حق را تشخیص دادند، درآن شرایط مرگ وزندگی به فرعون گفتند:”ما به سوی پروردگارمان بر خواهیم گشت، هر کاری می خواهی بکن! ” این حادثه نشان  می دهد که در دوره ی پیش از انقلاب درونی، فطرت وجود داشته و منتظر فرصت بوده است تا زمامداری طبیعت را به دست گیرد و این چنین نیست که در حیطه ی طبیعت‌گرایی فطرتی وجود نداشته باشد. ببینید خدای تعالی درباره طبیعت گرای مشهوری چون فرعون، چگونه به موسی‌ و هارون علیهما السلام سفارش او را کرده و راه دعوت نمودن او را نشان می دهد؟ «فَقُولَا لَهُ قَولاً لَیِّناً، لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَو یَخشَی2»:”با او به نرمی صحبت کنید شاید بیاد آورد یا از عاقبت خود بترسد” اگر آثاری از فطرت در فرعون وجود نداشت، چگونه این یادآوری می‌توانست برایش سود مند باشد؟ فرعون کسی است که بنی اسراییل را بر درختان نخل به چهار میخ می کشید و به او لقب” میخ‌دار” داده بودند و از طرف دیگر برای نابودی نسل بنی اسراییل پسرانشان را می‌کشت و دخترانشان را برای تناسل قبطی‌ها زنده نگاه می‌داشت! حال درچنین اوضاعی که خدا می گوید از اصلاح چنین کسی نباید ناامید بود، دیگر انسانی پیدا نمی‌شود که در او آثاری از فطرت نباشد!
در زمان رسول خدا صلی الله عیه وآله، بت‌پرستانی که مسلمان می‌شدند اگر فطرتی در آن ها  وجود نداشت، چگونه می توانستند به پیامبرگرایش پیدا کنند؟ در صحرای عاشورا و در لشکر عبیدالله ابن زیاد، بدترین‌های زیادی مثل شمربن ذی الجوشن بودند ولی می بینیم که امام (ع) نسبت به آن‌ها مأیوس نیست و درهر فرصتی برای آنان سخنرانی می‌کند تا شاید فطرت منزوی آن ها بیدار شود. امام خمینی(ره) درباره‌ی کمونیست‌های عالَم می‌فرمود:”این‌ها جوانان انقلابی جهان را70 سال در زندان نگاه داشتند!” چرا ایشان به جوانان کمونیست انقلابی می‌گوید؟ زیرا انقلابی یعنی فطرت‌گرا! الان هم فطرت‌گراها درجهان فراوان هستند؛ آن ها گرچه ممکن است درمقابل اسلام موضع بگیرند اما اگر متوجه شوند تغییر موضع می‌دهند.
انسان‌های بسیاری وجود دارند که ممکن است با یک اشاره، فطرت آنان غلبه کند و عده‌ای هم هستند که بعد از دیدن یک سری مسایل، بت‌هایشان شکسته می‌شود. مسیحی‌ها انسان‌های بسیارجالبی هستند. بعضی از آنان در عمرشان حتی یک بار هم دروغ نگفته اند و بعضی ذره ای حبّ جاه نداشته و خلاف انصاف نمی‌گویند وخیلی صمیمی و معتقدند و زمینه مساعدی دارند. دشمن درذهن آنان از اسلام چیز وحشتناکی ساخته که هر فطرت‌گرایی از آن فرار می‌کند. باید گفت کسانی که به اهل بیت علیهم السلام ظلم کردند، به کلّ فطرت‌گراهای عالم ظلم روا داشته اند!
بنابراین در بهترین انسان‌ها، بخش هلاک‌کننده و در بدترین آن‌ها بخش احیاء کننده هست. به خوبان هم گفته می شود که مغرور نشوند زیرا در آنان طبیعت نیز هست. امام صادق (ع) نسبت به خودش مغرور نبود و می‌گفت: «رَبَّ لاَتَکِلنِی اِلَی نَفسِی طَرفَهَ عَینٍ اَبَداً »:”پروردگارا لحظه‌ای من را به خودم وا نگذار!”. دراین دعا، دقیقاً انگشت روی نقطه‌ی خطر یعنی جنبه‌ی جهل که همان نفس یا طبیعت انسان است، گذاشته شده است.
5- دستگاهی با دو مدیریت
فطرت و طبیعت دستگاهی با دو مدیریت است. فطرت و طبیعت به عنوان دو ارگان، دو جایگاه، دو وجود، دو هستی متضاد، دو نوع اقتصاد، دو نوع حرکت، دو نوع جهان بینی، دو نوع زندگی ودو نوع مرگ در دو جای متفاوت مطرح نیستند، بلکه دو وضعیت دریک دستگاه و یک مکان هستند و دریک کلمه، مجاز هم و خویشاوندند. انسان وقتی می‌گوید «من»، این طبیعت است که اگر برداشته شود، فطرت نمودار می‌گردد. به عبارت دیگر، بین فطرت وطبیعت یک مو «شیئیّت» فاصله است که با برطرف شدن آن، هر دو یکی می‌شوند. مثال های زیر”دو وضعیت در یک مکان”را بیشتر قابل مشاهده می کند.
الف- فرض کنید انسانی در شرف غرق شدن در دریا است. او وقتی می بیند هیچ کس نمی تواند نجاتش دهد، شیئیت خودش و دیگرانی که برایش جنبه الوهیت پیدا کرده بودند، متلاشی می شود و می فهمد بقیه کاره ای نبوده اند و اضطراراً خدا را خالص می خواند. مَثَلِ این فرد مثل کسی است که در صحرا در مقابل خود آب می بیند و وقتی می رسد می بیند سرابی بیش نیست! «…أَو کَسَرَابٍ بَقِیعَهٍ یَحَسبُهُ الضَّمأنِ مَاءٌ حَتَّی اِذَا جَاءَهُ لَم یَجِدهُ شَیئاً وَ وَجَدَاللهُ…  » تا به آن نرسیده بود، آن را چیزی فرض می کرد اما وقتی که به آن رسید، « لَم یَجِدهُ شَیئاً » آن را چیزی نمی یابد. آرزوهای انسان این طوری است؛ تا  وقتی به آن ها دست نیافته است، تلاش می کند که به آن ها برسد، اما وقتی که رسید، « لَم یَجِدهُ شَیئاً »، آن ها را چیز قابلی نمی بیند. انسان وقتی به هر چه که در دنیا آن را مؤثر می داند رسید، می بیند بی اثر است و شیئت و الوهیت آن ها شکسته می شود و چون آن وضعیت ها برود، خدای تواب و رحیم را حاضر می یابد.
ب- درذیل آیه ی « ‌… وَ جَنَّهٍ عَرضُهَا السَّمَوَاتِ وَ الاَرضِ، اُعِدَّت لِلمُتَّقِینَ »، از نبی اکرم صلی الله علیه و آله سؤال شد اگر همه‌ هستی بهشت متقین است، پس جهنم کجاست؟ فرمودند:”هنگام روز، شب کجاست؟” فرق جهنم و بهشت، فرق بین روز و شب است؛ همان جایی که روز است همان جا هم شب است. وضع فطرت و طبیعت هم همین طور است؛ همان جایی که طبیعت است، همان جا هم فطرت است اما پوشیده شده است.
ج- مثال های دیگر امتحان الهی، مرگ و حیات دنیا هستند که هرکدام پدیده ای بیش نیستند اما هریک، دو اثر متضاد از یک مؤثر بر دو متأثر دارند. به عبارت دیگر هرکدام دریک جا واقع می شوند اما برای فردی ممکن است نردبان ترقی و برای دیگری به صورت پرتگاه عمل کنند. مثلاً امتحان الهی دریک لحظه عمل«خَافِضَهٌ رَافِعَهٌ » می کند. یعنی همان چیزی که باطل را نابود می سازد، همان حق را جلا می دهد؛ مثلاً امتحان عاشورا که درخشش حسین بن علی(ع) و فرو ریختن دیگر علمای اسلام که به بنی امیه وابسته بودند، هر دو دریک جا صورت گرفت. مرگ هم همین طور است و برای یکی آزادی از قفس و برای دیگری آتش گرفتن در فضای بازِ ملکوت است. حیات دنیا هم اگر “نردبان” قرار گیرد، قلب کانون نورالهی شده، تمام مراتب و عوالم برانسان تابیده خواهد شد اما اگر”هدف”قرار گرفت، کانون تعلقات پست و مهبط نفرت وغیظ دایم خدا می شود.
د- در ایران امام‌ (ره) و شاه هر دو بودند. وقتی شاه به عنوان مظهر طبیعت گرایی برسرکار بود، امام که مظهر فطرت بود در زندان یا تبعید بسر می برد، بعد که امام آمد و شاه رفت و حکومت به  دست فطرت افتاد، ‌طبیعت از او نور گرفت و روشن شد. دراین حالت دستگاه طبیعت تعطیل نشد و صحیح‌ترعمل ‌کرد.
ر- آیه ی «و َنُنَزِّلُ مِنَ القُرآنِ مَاهُوَ شِفَاءٌ وَرَحمَهٌ لِلمُؤمِنِینَ وَ لاَیَزِیدُ الظَّالِمِینَ اِلاّخَسَارا » می گویدکه آیات قرآن دریک موقعیت مشترک، می تواند منشأ دو اثرِ هدایت و ضلالت بر دو متأثر متفاوت باشند. مثلاً قرآن کریم وقتی از پشه مثال می زند، برای مؤمنین مایه هدایت و برای مشرکین عامل گمراهی است . یا وقتی که درب محفظه کرم های ابریشمِ پروانه شده و پروانه نشده باز شود، دو اثر متفاوت ازیک مؤثر مشاهده می شود؛ برای پروانه های کامل، رهایی از قفس و اجازه پرواز است ولی برای پروانه نشده ها، از بین رفتن فرصتِ حیات و به زمین خوردن و متلاشی شدن است! در حقیقت پروانه وجودی انسان ها درپشت وجود کرمی آنان همواره آماده پرواز است، اما این کار زمانی صورت می گیرد که ابّهت و حشمت جهان کوچک درنظر انسان شکسته شده باشد تا بتواند از قاب وجود کرمی خود آزاد گردد.
6- فطرت و خواسته های طبیعت
خواسته های طبیعت درفطرت گنجانده شده است.  فطرت به معنی دوره‌ی ممنوعیت و محدودیت به امید رسیدن به بهشت نیست بلکه درهمه‌ی مواردی که در همین دنیا طبیعت لذت کاذب می‌برد، فطرت لذت صادق می‌برد. طبیعت‌گرا ها برای کسب لذت بیشتر دوست دارند با دوستانشان بگویند و بخندند و حلال و حرام را به هم ریخته و کیف کنند، اما لذت فطرت‌گراها با آن‌ها قابل مقایسه نیست زیرا آن‌ها علاوه بر ارضای معقول طبیعت، از رضای خدا که مافوق همه لذت هاست بهره‌مند می شوند و احساس بهشت می‌کنند.
اگرانسان بتواند از چیرگی طبیعت بیرون آید و با تلاش، رضا و قرب الهی را کسب کند، آن چه در باره ی بهشت وعده داده شده درهمین دنیا برایش تحقق خواهد یافت و احساسی کمتر ازرضایت اهل بهشت نخواهد داشت. با چیرگی فطرت برطبیعت، انسان ازخاکدان”خود خواهی” آزاد گردیده، درفضای رضای الهی ریشه می زند و می روید و بهشت اول و آخر و ظاهر وباطن را بدست می آورد و با مرگ تمام فضایل معلق وی تثبیت خواهد شد. اما اگر انسان در خاکدان و فضای تنگ”خودبینی” و”خود پسندی”درجا زند، گرفتار جهنمِ اول و آخر و ظاهر و باطن شده، اضطراب های وی با مرگ قطعی خواهد شد! فطرت جنبه‌های مختلف حقیقت مثل حقیقت عزت، قدرت و حیات را به انسان نشان می‌دهد، زیرا  «وَ لِلَّهِ العِزَّهُ َوَ ِلرَسُولِهِ وَ ِللمُؤمِنِینَ…1»:”عزت از آن خدا و رسول او و از آن مؤمنان است” این حقایق چیزهایی هستند که طبیعت‌گرا به دلیل اشتیاق به آن‌ها به طبیعت‌گرایی می‌افتد.
انسان هرکیفی که در طبیعت گرایی کند، در فطرت گرایی برترش وجود دارد. به عبارت دیگر خواسته های طبیعت در دستور العمل فطرت قرار داده شده است. طبیعت چه می خواهد؟ خوردن و پوشیدن و همسر گرفتن و … می خواهد! همه ی این ها درجوّ فطرت، خوشمزه تر و تمیزتر و خوبتر ارایه می شود! زیرا فطرت همه ی خواسته های طبیعت به جز شیئیّت والوهیت او را تضمین می کند. انبیا و اولیا هم لذت می بردند. مثلاً ابوجهل و پیغمبر هر دو همسر داشتند، اما کدام یک از همسرشان بیشتر تمتع داشتند؟ پیغمبر (ص) به خدیجه (س) آن قدر علاقه دارد که با تمام وجود از نگاه کردن به او لذت می برد و دلش خنک می شود. بعد از فوت ایشان هم هر زمان که درحضور حضرت از او یاد می شد، اشک رسول خدا (ص) جاری می گردید. اما ابوجهل از همسرخودش ولو که بد بود،‌ چه می فهمید؟ اصلاً حاکمیت غرور همه چیز را بر او حرام کرده بود! نان وخرمایی که رسول خدا (ص) می خورد آن قدر خوشمزه وپاکیزه بود که وقتی اصحاب نگاه می کردند، دوست داشتند کنارش بنشینند و غذا خوردن ایشان را تماشا کنند! انسان وحیوان هر دو غذا می خورند؛ انسان درظرفی که ‌گل و بوته چاپ کرده و به غذا زعفران زده و معطرش کرده غذا می خورد، اما حیوانی مثل شیر تا طعمه را خاکمال نکند، نمی خورد! فاصله بین فطرت و طبیعت همین است؛ بحث فطرت بحث صالح ماندن است که با حکومتش، طبیعت سالم‌تر می‌ماند و فطرت بالاتر و با دوام‌ترش را عرضه می نماید. در داستان فرعون و موسی، اگر فرعون تسلیم موسی (ع) شده بود، عزت و مُلکش بیشتر ضمانت بقا پیدا می‌کرد. علی علیه‌السلام در خطبه‌ی قاصعه می‌گوید: «و َلَقَد دَخَلَ مُوسَی بنِ عِمرانَ وَ مَعَهُ اَخُوهُ هَارُونُ(ع)عَلَی فِرعَونَ وَعَلَیهِمَا مَدَارِعُ الصَّوفُ وَبِاَیدِیَهُمَاالعَصِیُّ»:”موسی و هارون به دربار با شکوه فرعون وارد شدند در حالی که مثل چوپانان لباسی پشمی به تن داشته و چوبی در دست هرکدام بود. «فَشَرَطَا لَهُ اِن اَسلَمَ بَقَاءَ مُلکِهِ وَ دَوَامَ عِزِّهِ»:”به فرعون گفتند اگر حرف ما را بپذیری، حکومت و عزّتت راضمانت می‌کنیم که آسیب نبیند!” فرعون می‌خندد و به اطرافیانش می‌گوید:«أُلاُّ تُعجُبِونُ مّن هُذُینّ یُشرِطُانّ لِی دَوَامَ العِزِّ وَ بَقَاءَ المُلکِ وَ هُمَا بِمَا تَرَونَ مِن حِالِ الفَقرِ وَ الذُّلِ فَلاَ اُلقِیَ عَلَیهِمَا اَسَاوِرَهٌ مِن ذَهَبٍ …1»:”به قیافه‌ی این دو نفر نگاه کنید! به من می‌گویند اگر حرف ما را قبول کنی، عزتت را تضمین می‌کنیم، خدایشان یک دستبند طلا به دست این‌ها نکرده و یک گلوبند به این‌ها نداده است!” فرعون واطرافیانش چون درطلا وجواهرات غرق بودند، اسم طلا در مقابل آن‌ها چیز کوچکی بود. اما بحث ملک و عزّت برای آن‌ها مهم بود و آن را می‌فهمیدند وخدا هم از همین راه وارد ‌شد.
این که عده‌ای می‌گویند لازمه‌ی پذیرش دین ترک لذایذ و محروم شدن از آن‌ها است، اصلاً چنین چیزی درست نیست! اگر با رعایت حلال وحرام الهی به فطرت بها داده شود، طبیعت به بهترین وجهِ معقول ارضا می‌گردد و آن طلبی را که طبیعت در ذهن‌ها بزرگ جلوه داده، در نوع خود بهترینش را درهمین دنیا نه درآخرت به انسان می دهند؛ این معنای گنجیدن طبیعت درفطرت است. دین با طبیعت و ریاست و قدرت دعوا ندارد، با شیئیت یافتن آن‌ها در انسان مخالف است.
7- فطرت جایگاه اصلی هر پدیده
فطرت؛ قرارگرفتن هر پدیده در جایگاه خود است. جهان آفریده یِ دستِ حکیمی است که اگرطبیعت گرا درآن به کمال نرسد، به راهی که سازه ی کمال فطرت گراست خواهد رفت. «وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَاللهُ وَاللهُ خَیرُ المَاکِرِینَ»؛ اگر طبیعت گرا از کمال خود بتواند فرار کند، از وسیله شدن برای کمال فطرت گرا رهایی ندارد! اگر اشرار نبودند صبرِ صابران آشکار نمی شد یا همان طور که شیطان در تکامل انسان ها نقش حایز اهمیت دارد و خودش از تکامل گریزان و مأیوس است، طبیعت هم درمسیر تکامل انسان ها نقشی مهم دارد. طبیعت اگر در چارچوبِ حدود الله فعّال شود، نورالهی در انسان آشکار شده ومظهرِ «وَعَلَّمَ الآدَمَ الاَسمَاءَ کُلَّهَا» می گردد و اعلی علیینِ فطرت تا اسفل السّافلین طبیعت در او با آن نور، یک پارچه خواهد شد.
انسان چون درطبیعت است برای ظهوربندگی خداوند جاذبه ای قوی تر ازدیگران دارد و موجب رابطه ی محبت و رحمتِ الهی به بنده اش می شود. اوج محبت الهی همواره زیر آتش فتنه و طغیان طبیعت و به سبب تقوای انسان در برابر آن بدست می اید که اگر طبیعت نبود، چنین عنایتی نیز وجود نداشت. گذر از تعلقات طبیعی، گذشت را درانسان معنا می دهد؛ تعلقاتی که انسان  با گذشت از آن ها می روید و رشد می کند و اگر نبود، گذشت نیز بی معنا بود.
آیا امکان دارد که زشت ترین و زیبا ترین صورت را دریک صورت جوری قرار داد تا با تغییر آن، دو شکل متفاوت بدست آید؟ امکان ندارد! اما سخن بر سر تعداد و نوع و تفاوت نیست بلکه فهم این مطلب است که آن چه دربدترین و خوبترین انسان است (یعنی فطرت) اگر در جایگاه خود قرارگیرد، شکلی زیبا حاصل می شود. بدترین طبیعت گرا همانی را دارد که بهترین فطرت گرا دارد، اما در فطرت گرا تمامی پدیده ها درجایگاه آرمانی خود قرار دارند. درحالی که درطبیعت گرا پدیده ها ازجایگاه اصلی خود به گونه ای دور افتاده اند که عالی سافل و سافل عالی گردیده است! آیه ی «اِنِّی وَجَّهتُ وَجهِی لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَوَاتِ وَ الأَرضِ حَنِیفاً وَ مَا اَنَا مِنَ المُشرِکِینَ » از زبان حضرت ابراهیم علیه السلام می گوید که تنها انبیا و اهل بیتشان هستند که نشانه جامعه آرمانی بوده و گفتار وکردار آنان‌ شیوه ی حرکت تکاملی هر پدیده برای حفظ حدود الله است؛ این همان معنی قرار گرفتن تمامی پدیده ها درجایگاه آرمانی خود در فطرت گرایی است.
عیسی علیه السلام که بشریت تا این اندازه برای او احترام و اعتبار قایل است، کسی است که هر بخش زندگیش، ردّی برطبیعت گرایی انسان است. زندگی خیره کننده این مادر و فرزند نشان می دهد که هرپدیده در وجود آنان در جایگاه واقعی خود قرار دارد. هنگامی که او مرده را زنده وکور را شفا می داد برآن نبود که بگوید انسانی فرا دست است، بلکه می خواهد نشان دهد که فطرت گرایی جایگاهی است که به فرمان حضرت حق از آن چنین کارهایی ساخته است!
امروزه که دانشمندان برای فعال کردن جاذبه های جنسی و ازکار انداختن مشاعر و ادراکات انسان به پژوهش شبانه روزی اشتغال داشته و علوم را در خدمت چنین دسیسه  هایی قرار داده اند، رویداد شگرفی جز این که هر پدیده از حدود خود خارج شده، انجام نداده اند! سکس گرایی و پدیده های مبتذل موجود درجوامع امروزی، نمودهایی از خود بیگانگی و از اجتماع بیگانگی انسان است. جامعه ای که در طبیعت گرایی پیش رفته باشد، اسافلِ اعضایِ افرادِ آن جامعه برای او تصمیم می گیرند. اعتیاد به سکس و مواد افیونی، نوعی جا بجایی اسافل اعضا با فهم و ادراک است. در این جریان، انسانِ وارونه چون می پندارد عقل در دستیابی به لذت پدیده ی مزاحمی است، برای فرار از این مزاحم به افیون، اعتیاد، مستی، سرگرمی های مبتذل و مستهجن روی می آورد!
پس فطرت گرایی به معنی قرارگرفتن هر پدیده و عضوی درجایگاه مناسب خود است؛ به نحوی که حدود و وظایف اعضای پایین به وسیله برنامه ریزی دستگاه های بالاتر تعیین می گردد. با این حساب اگرکسی پذیرفت که جهان را مبدأیی حکیم وآگاه است، حکمت خداوندی را در هماهنگی امور جهان با اراده و خواست حاکمِ برآن نگریسته و این همان معنی توحید است. یعنی اگر پیدایش موجودات و زیبایی گل ها، نشانگر ادراکی نادیدنی در پیدایش بهترین رنگ و هماهنگی بهترین شکل باشد، باید آن ادراک درجایگاه فرماندهی قرار گیرد.
8- جنبه‌ های اعلی و اسفل انسان
فطرت و طبیعت جنبه‌ های اعلی و اسفل وجود انسان هستند. درماجرای حدیث «لاَضَرَرَ وَ لاَضِرَارَ فِی الاِسلاَمِ »، حضرت صلی الله علیه و آله قبل از قطع درخت، تمامی راه‌هایی که می‌شد صاحب نخل با صاحب خانه کنار آید طی کرد تا او را راضی نماید، ولی نشد که نشد! به صاحب نخل گفتند آن را بفروش! قبول نکرد. به او گفتند یک نخل در بهشت درعوض به تو داده خواهد شد، قبول نکرد! بدبختی از این بالاتر! این کسی است که اسفل وجودش هادی او گردیده است. این‌جا حضرت امر کرد درخت را قطع کردند و جلو او انداختند! سپس فرمودند: «لاَضَرَرَ وَ لاَضِرَارَ عَلَی مُؤمِنٍ1»:”ضرر زدن به خود و دیگران، ابداً بین مؤمنین نباید باشد” یا در داستان بنی اسراییل که خدا برای آن‌ها شیرینی و مرغ بریان از آسمان می‌فرستاد وآن ها با چشم خود این معجزه عظیم را می‌دیدند، پس از مدتی به جای مایده های آسمانی از موسی علیه السلام درخواست سیر، خیار، عدس و پیاز کردند. ببینید! چگونه آنان به امور پست وکوچک خو گرفته بودند؟ این میل به حیات دنیاست که انسان رابه سمت پایین و”اسفل” می‌کشاند.
علی علیه السلام با تشریح جنبه های اعلی و اسفل وجود انسان، روشن ترین بیان را درتعریف طبیعت گرایی ارایه داده است. ایشان دو جا از کلمه ی”وارونگی” یاد می کنند. یک جا در تقسیم بندی مراتب جهاد می فرمایند: «اِنَّ اَوَّلَ مَا تُغلَبُونَ عَلَیهِ مِنَ الجَهادِ، اَلجَهَادُ بِاَیدِبکُم ثُمَّ بِاَلسِنَتِکُم ثُمَّ بِقُلُوبِکُم فَمَنْ لَم یَعرِفْ بِقَلبِهِ مَعرُوفاً وََ لَم یُنکِرْ مُنکَراً، قُلِبَ فَجُعِلَ اَعلاَهُ اَسفَلَهُ وَ اَسفَلُهُ اَعلاَهُ»:”هرآینه آن چه را که شما در مراتب جهاد موفق می شوید، درجه ی اول آن با دست، سپس با زبان و مرتبه ی سوم آن با قلب است. حال اگر کسی معروف را با قلب نخواست و منکر را با قلب انکار نکرد، چنین شخصی معکوس و وارونه شده است” به عبارت دیگر اعلای وجود او اسفل و اسفل در جایگاه اعلا نشسته است. حضرت مرتبه اعلای ارزش انسانی را اجرای نهی ازمنکر به قلب و زبان و جوارح می دانند و مرتبه ی بعدی را از آنِِِِ کسی می دانند که نهی ازمنکر را به قلب و زبان انجام می دهد و مرتبه ی سوم انسانی است که فقط انکار به قلب می کند. می گوید این سه در مسیر فطرت گرایی هستند و اعضای سفینه ی ولایت و عضو مجموعه ی«اَللهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَی النُّورِ» هستند و چه بسا به خاطر شدت فاصله ی معنوی نتوانند یکدیگر را ملاقات کنند! جهان امروز نمونه ی بارزی از این نوع وارونگی است، زیرا طبیعت گرایان درآن بر سر کارند و فطرت گرایان در سیاهچال ها، زندانی انسان های معکوسند!
درجای دیگر، حضرت درنامه ای به عثمان بن حنیف، کلمه ی”وارونگی”را در باره معاویه به کار برده اند: «و سَأَجهَدُ فِی أَن أُطَهِّرَالاَرضَ مِن هَذَا الشَّخصِ المَعکُوسِ و َالجِسمِ المَرکُوسِ حَتَّی تَخرُجَ المَدَرَهَُ مِن بَینِ حَبِّ الحَصِیدِ »:” تلاش می کنم که زمین را از وجود این شخص وارونه پاک کنم تا شن از میانه ی گندمِ درو شده و خرمن کوبیده شده خارج شود” حضرت، معاویه را خاکِ داخل شده درخرمن اسلام می داند و می گوید که این خرمن خوراکی نیست، زیرا مخلوط با خاک شده و قابل استفاده نمی باشد و مضر است. ایشان امید دارد که با براندازی معاویه، گندم پاک به انسان ها عرضه کند تا اسلام در ذایقه ها مقبول افتد و فطرت ها آن را جهانی کنند. علی علیه السلام چگونه می توانست با انسان های وارونه عصرخویش به جنگ معاویه برود و او را براندازد و اسلام مخلوط را به اسلام ناب رسانده و آن را جهانگیر کند؟ گویی با از بین رفتن معاویه، خاک از چهره ی اسلام زدوده می شد و اسلام ناب خودش را نشان می داد.
بنابراین، درانسان دوجنبه‌ی اعلی واسفل باهم وجود دارند؛ جنبه‌ی اعلی یا فطرت، او را به تحقیق و حرکت و راضی نشدن به وضع موجود می‌خواند و جنبه‌ی اسفل یا طبیعت، او را به رکون و سکون و راضی بودن از وضع موجود و پرداختن به آن دعوت می‌نماید. چرا بعضی به لهو و لعب و خوش گذرانی روی می‌آورند یا درزندان با قمار و دیگر مشغولیات، وقت کشی می کنند؟ برای این که مغلوب جنبه‌ی اسفل خود شده اند و چون زورشان به وجدان و جنبه‌ی آگاه خودشان نمی‌رسد، سعی می نمایند از بقایای نوری که در وجودشان است رفع مزاحمت کنند و برای این کار دنبال چیزی می‌گردند که چراغ وجدان خود را خاموش نمایند و دراین مسیر به افیون والکل و سرگرمی و لهو و لعب و خوش گذرانی روی می‌آورند؛ به طوری که اگر مسیرشان از سمت قبرستان باشد، ازراهی می‌روند که چشم به آن نیافتد، اگر صدای اذان بشنوند، می‌گویند جایی منزل بگیریم که صدای اذان شنیده نشود یا دوستانی که به او تذکر می‌دهند، نبیند. چنین کسی برعلیه فهم خودش قیام کرده است و می‌خواهد با این سر‌گرمی ها جنبه ی اعلی وجود خود را پوشانده و از عذاب وجدان رهایی یابد.

9- امانت داری و امانت پذیری
فطرت سخت امانتدار و طبیعت سخت امانت پذیر است. آیه‌ی«اِنَّا عَرَضنَا الاَمَانَهَ عَلَی السَّمَوَاتِ وَ الاَرضَِ وَ الجِبَالِ فَاَبَینَ اَن یَحمِلنَهَا وَ اشفَقنَ مِنهَا وَ حَمَلَهَا الاِنسَانُُ اِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً »، حکایت از طبیعت گستاخ انسان دارد. می گوید انسان چون جاهل است، برای گرفتن امانت چابک و در ادای آن کاهل می باشد. چرا انسانی که در بطن خود آگاهی خاص نسبت به توحید دارد و به ربوبیت و تقدیر الهی معترف است، جهالت می‌کند؟ علت جهالت انسان را باید درگستاخی او برای امانت پذیری وگرفتن مسئولیت جستجو کرد. خداوند امانت را بر آسمان و زمین و ما بین آن دو عرضه کرد. همه عاقلی کردند و از قبول آن سر باز زدند، اما انسان چون مستعد بود آن را پذیرفت. دراین جا مراد از ظلوم و جهول نکوهش انسان نیست، بلکه خدای تعالی او را تحسین هم می‌کند که این چه موجودِ مستعد و مختاری است که چنین امانتی را برمی دارد! زیرا کسی می‌تواند متصف به ظلم وجهل باشد که شأنش اتّصاف به عدل وعلم بوده و در برابر آن مسؤول باشد! وگرنه چرا به کوه ظالم و جاهل نمی‌گویند؟ چون کوه متصف به عدالت و علم نمی‌شود، برخلاف انسان که به خاطر این که شأن و استعداد علم و عدل را دارد، ظلوم و جهول نیز هست. ظلوم و جهول می‌‌رساند که قضیه ی امانت پذیری، زوری نبوده است.
انسان از یک سو چون ظلوم وجهول است دوست دارد هر روز بر امانتش افزوده شود و هیچ کارخطرناکی را مهم نگرفته و باگستاخی برای به دوش گرفتن مهمترین امانت ها پیشگام شود وهرزمان ریاستی به او ییشنهاد گردد، برای گرفتن آن تردید نکند زیرا طبیعت عزت طلب است و به شدت خواهان علوّ و برتری است. از دیگر سوی اگر جاذبه ی قبول امانت در انسان نبود، همه‌ی کارها تعطیل می‌ماند! مثلاً انسان زن می‌گیرد و زن امانت است. صاحب اولاد می‌شود و اولاد امانت است و به همین ترتیب سلامتی، عمر، زمان، مال و دارایی و …، همه امانت هستند.
امانت‌پذیری و حالت استقبال از مسؤولیت، پوسته‌ی ظاهر یا تعیّن وجود انسان است و «اَلَستُ بِرَبِّکُم قَالُوا بَلَی» یا عالم ذر، بخش مکتوم یا فطرت اوست. با شکسته شدن این تعیّنات، اعتراف به ربوبیت خدای تعالی ظهور و بروز پیدا می‌کند و چنین کاری برای انسان سخت است! از این جهت می بینیم او تا جایی که بتواند به مخلوق و اسباب متوسل شود، ازخالق استمداد نمی‌طلبد و تا برنامه‌ریزی برایش امکان داشته باشد، «‌یا الله‌» نمی‌گوید! شما دیده اید معمولاً کسانی که بچه‌های مریض ومعلول خود را برای شفا به حرم امامان و امامزاده‌‌ها می‌برند، افرادی هستند که تا دکترها جوابشان نکرده باشند این کار را انجام نمی دهند!
درانسان همواره دو نوع برتری جوییِ آشتی ناپذیر در جریان است که وجود یکی مستلزم سلب دیگری است؛ یکی امانت را مالکیت می پندارد و دیگری درپی ادای امانت است. اگر نیتِ ادای امانت در انسان پیدا شود، فطرت حیات طیّب و تازه یافته، امانتدار خوبی برای قدرت و عزت و حاکمیت خواهد بود اما طبیعت که با دستیابی به قدرت، مغرور و جهانخوار می شود، صلاحیت امانتداری ندارد.
10- فطرت نامحدود و طبیعت محدود نگراست
فطرت اگر بخواهد درطبیعت گنجانده شود چون نامحدود است حذف می گردد. این کار مثل این می ماند که بخواهند سینی استکان را دراستکان بگنجانند که در این صورت  استکان شکسته می‌شود وسینی هم دیگر سینی نیست! از آنجا که طبیعت همواره تخته بند تعیّن و تشخّص و تعلقاتِ پنداری خود است، هر اندازه گسترش نبوغ و فراتوانی داشته باشد، باز به خاطر وجود چنین تعلقاتی تهیدست و محدود و تمام شدنی است. طبیعت مانند گودال یا برکه ی آبی است که هزاران متر مکعب آب دارد، اما به منبع و مبدأ جوشش مرتبط نیست. بر خلاف آن، فطرت به چاه عمیقی می ماندکه به منبع و سرچشمه پایان ناپذیر ارتباط دارد. اگر جهانی پر از طبیعت گرا را با انسانی فطرت گرا مقایسه کنید، فطرت گرا از تمامی آن ها گرانسنگ تر است، زیرا هر چه درتنگنای تهیدستی و تنهایی و خواری قرار گیرد، ارتباط با مبدأ او را غنا بخشیده و بی نیاز می گرداند.
کمال طبیعت دراین است که آن را به دست فطرت که نامحدود است بسپارند. مربیانی که کودک را با فطرتش آشنا و ارتباط می دهند، بزرگترین گنجینه را در اختیار او قرار داده اند. انسان چون استعداد ارتباط با نامحدود را دارد، اخلاقش می‌تواند در رابطه‌ی با خدا دگرگون ‌شود.
تربیت
تربیت، گشودن راهی به نامحدود است. راه بروز صفات نیکو در انسان این است که بفهمیم صفاتِ حسنه در انسان مبناهای مختلف ندارند که جدا ‌جدا مطرح گردند، بلکه صفاتی مانند شجاعت،گذشت،قناعت،زهد و‌…‌ ، همه کثرت‌هایی هستند که به یک وحدت برمی ‌گردند و آن”حسن ظن به خدا” است. ممکن است پدری بخواهد فرزندش خدا را راستگو، قادر، کریم وحکیم بداند، اما راه بروز این صفات را نداند که از کجا شروع کند؟ راهش این است که او را به حقیقتش آشنا کند. به دیگر سخن راهی از درون او به نامحدود باز کند. تقویت حسن ظن به خدا، گشودن راهی از درونِ کودک به نامحدود است. حسن ظن به خدا، اساس تربیت و مادرکل صفات وخصوصیات انسان ایده‌آل است.
مثلاً “شجاعت ایمانی” شجاعتی برخاسته از عمق وجود و در رابطه با کشف خود است و این برخلاف آن شجاعتی است که انسان از طریق مطالعه و بررسی و تجربه و برخورد با مسایل پیدا می‌کند؛ شجاعتی است که از بطن وجود و اعتقاد و عمق رابطه‌ی با خدا سرچشمه ‌می‌گیرد و نشانه‌اش این است که هر چه فشار بیشتر شود، ظهور آن بیشتر می‌گردد و به پشتوانه آن می توان در هر میدانی وارد شد. درمقابل، ترس مولود سوءظن به خداست که اگر حسن ظن به خدا پیدا شود، شجاعت جای آن را می‌گیرد.
غنایی که فقیر مؤمن دارد از غنای غیرمؤمن بسیار بیشتر است. فقیر مؤمن مثل چاهی است که در او یک پارچ آب مانده باشد؛ آب را که بردارند، می‌ببینند جایش دوباره آب می‌آید اما غنیِّ غیرمؤمن، استخر پر آبی است که اگر از آن بردارند، از حجمش کاسته می‌شود. زیرا این نوع استغنا و بی‌نیاز شدن از”چیزی”صرفاً بستگی به مستغنی شدن از همآن”چیز”دارد؛ یعنی وقتی که غیر مؤمن به وسیله چیزی مستغنی ‌شد، غنای او به معنای فقر است، زیرا صرفاًً توسط همان چیز کسب غنا کرده و در نتیجه غنای او تبعی است ولی غنایی که مؤمن دارد، استغنای ایمانی است.
کسی که کوه را تجربه کرده و شب را آن جا گذرانده باشد، بسیاری ازتصورات واحتیاط‌ها وبزرگ‌‌بینی‌ها کم می‌شود. جهانگردی و برخورد با خطرات، تجربه و مطالعه‌ی کارِ شجاعان، دیدن فیلم‌ها و غیره، کسب قدرت و اعتماد و شجاعت می‌آورد، اما این شجاعت، “شجاعت نفسانی” است! دقیقاً مثل همان حوض است که آن را با دلو آب پر کرده باشند. اما حوض کجا و چاه کجا! چاه به دلیل آن که از درون وعمق به یک منبع عظیم ربط دارد، هرچه از آن بکشند، زلال‌تر وجریان پر شدنش سریع‌تر می‌شود اما حوض به جایی راه ندارد. انسانی که می‌تواندچاه باشد، چرا حوض باشد؟ وقتی انسان اعتماد و حسن‌ظن به خدا پیدا کند، مثل این می‌ماند که چاه راهش را به منبع آب پیدا کرده باشد.
شجاعتی که نتیجه‌ی احساس ارتباط با نامحدود است، باعث می‌شود که هرچه مشکلات درمقابل انسان فراوان‌تر گردد، آرامش او بیشتر شود. حسین‌بن علی‌ علیه‌‌السلام درصحرای کربلا هرچه به ظهر عاشورا نزدیک‌تر می‌شد، صورتش برافروخته‌تر وحالت آرامش و شجاعت ایشان عجیب‌تر می‌گردید؛ به‌طوری که وقتی همه یاران و نزدیکان کشته شدند و ایشان تنها ماند، یک تنه به لشکر ابن سعد یورش برد و آن‌ها تاب مقابله با او نیاورده، رو به هزیمت گذاشتند! ابن‌سعدکه این شجاعت حیدری را مشاهده کرد، چاره را در نامردی دید و دستور داد دور ایشان حلقه‌ بزنند و هر چه در دست دارند به سوی ایشان پرتاب کنند! این مقابله ی شجاعت”ایمانی” و شجاعت “نفسانی” است. جنگ هشت ساله و تحمیلی عراق علیه ایران هم شاهد دیگری از این نوع مقابله است.
کسی که اعتماد را در نتیجه‌ی تجربه پیدا کرده باشد، تجربیات جدید و ناشناخته برایش کمرشکن خواهد شد. “شجاعت نفسانی”چیزی است که انسان باید آن ‌را قبلاً با تجربه بدست آورده باشد تا در عمل بتواند آن را مصرف کند. اما در گذشت‌های سنگین که تجربه صورت نگرفته باشد و آینده‌ی آن‌ها مبهم است، سرانجام فرد در مقابل آن ها زانو می‌زند. اما “شجاعت ایمانی”درعمل قدرت خودش را نشان می‌دهد و نیازی به تجربه ندارد. دراین حالت، بسیاری ازحصارهای ضعف و زبونی از طریق پیوستن به نامحدود و حسن ظن به خدا، در وجود مؤمن شکسته می‌شود واعتراف می‌کند که هرچه دارد از خداست؛ ظاهری کوچک و کم اهمیت دارد اما استعداد و توان و قدرت او به گونه‌ای می شود که نمی‌توان آن را با مقیاس‌ مادی سنجید و حدّی بر آن قایل شد. شما نمی‌توانید کسی را که با شجاعت ایمانی مرگ را قبول می‌کند و محبوب او خداست، به زانو درآورده و از او اعتراف به عجز یا ندامت بگیرید زیرا صبرش اندازه ندارد. اساساً این قدرت‌ها نیستند که انسان را می‌شکنند بلکه محبوبیت‌ها وتعلقات دنیایی است که انسان را‌شکسته وخرد می‌کند.
خداشناسی
خدا شناسی سیر از محدود به نامحدود است. قرآن با ذکر داستان حضرت ابراهیم علیه السلام، جریان خداخواهی یا سیرِ آرزوها تا آرزوی مطلق را به خوبی در انسان به نمایش می گذارد. می گوید وقتی شب فرا رسید، ابراهیم ستاره ی درخشانی را دید و گفت این پروردگار من است! چون ستاره غروب کرد گفت غروب کنندگان را دوست ندارد! آن گاه که ماه بالا امد گفت خدای من این است اما چون غروب کرد و ناپدید شد گفت اگر پروردگارم هدایتم نکند از گمراهان خواهم بود. هنگامی که خورشید طلوع کرد گفت این ازهمه بزرگتراست،پس پروردگارمن همین است. خورشید که غروب کرد گفت:”ای مردم! من از این آفریدگان  محدود و زوال پذیری که شریک خدا قرار می دهید بیزارم و این تغییر پذیرها برای من نمی توانند جای معبود را بگیرند. من روی خودرا خالصانه متوجه کسی می سازم که یگانه و تغییر ناپذیر است وپدید اورنده این همه تغییر می باشد و مشرک نیستم! وقتی ملکوت آسمان ها وزمین به ابراهیم علیه السلام نشان داده شد، او حضور و ربوبیت خدا را در موجودات درک کرد و فهمید‌ که ربوبیت او با ظهور این همه موجودات پنهان شدنی نیست. «وَکَذَالِکَ نُرِی اِبرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَوَاتِ وَ الاَرضَ وَ لِیَکُونَ مِنَ المُوقِنِینَ». آیه زبان حال فطرت است؛ فطرتی که به دنبال”ربِّ” خود است اما دراین مسیر مواردی پیش می آید که با مقصود اصلیِ اشتباه گرفته می شود و هنگامی که زوال آن ها مشاهده شد می گوید «اِنِّی بَرِئٌ مِمَّا تُشرِکُونَ ».
از آن جا که انسان برای ابدیت ساخته شده است، فطرت او خواستارِ”مطلق و باقی” است و تعلقات مثل طوقی که پیرامونِ درخت افتاده باشد، ازرشد اومی کاهند و باگذشت زمان فشار و زجر آن بیشتر می گردد. امروزه دستگاه های تبلیغاتی دنیا بسیج شده اند تا طوقِ پیرامون انسان را تنگ تر نمایند و تمام نمود فطرت گرایی را در او خنثی سازند. آنان برای هرخواسته ی فطری نوعی خواسته مادی تهیه دیده اند تا انسان را ازمطلوب اصلی غافل کنند. اگر فطرت بهانه آزادی و عدالت بگیرد، دموکراسی و لغو امتیاز طبقاتی را هم چون پستانکی دردهان او می گذارند که هرچه بیشتر می مکد، کمتر مزه آزادی وعدالت را می چشد. اگرتمنّای هستی مطلق کند، پستانک قدرت های نسبی را دردهان او می گذارند و چون به آن رسید، عطش والتهابش بیشتر می شود. اگر روزی این تبلیغاتی برچیده شود، معلوم می گردد چگونه انسان ها به سوی توبه و بازگشت به خدا شتاب خواهند گرفت؛ همان گونه که ساحران وقتی فنای سحرخود را دیدند، توبه نموده به سجده افتادند و سجده عمل فطری آنان بود. «اِذَا جَاءَ نَصرُاللهِ وَ الفَتحِ وَرَاَیتَ النَّاسَ یَدخُلُونَ فِی دِینِ اللهِ اَفوَاجاً»
در سیر آرزوها تفاوت فطرت و طبیعت این است که فطرت «مَنْ رَبِّی؟»می گوید، اما طبیعت به هرچه که از آن برتر نیست رسید می گوید « هَذَا رَبِّی!» و چون از آن گذشت، می گوید «اِنِّی لاَاُحِبُّ الآفِلِینَ »یعنی “غروب کنندگان را دوست نمی دارم” فطرت و طبیعت هردو آرزوهای خاص خود را دارند. بزرگی طلبی آرزوی فطرت است و بزرگ دیدن هدف طبیعت می باشد. انسان هنگامی که به آرزویی رسید، خواهد فهمید آن چه را بزرگ می پنداشته، کوچک بوده و باید از اول آن را رها می نموده است. انسان دایماً ازشاخه ی آرزویی به شاخه دیگر می پرد و تکرار این کار باعث می گردد که فطرت دیگر به تغییرات کمّی بسنده نکرده و بر کیفیت آرزو اصرار ورزد.
اگر انسان درمسیر آرزوها توانست خود را ازدروغ و ریا و فساد حفظ کند، سرانجام به جایی خواهد رسیدکه فطرتِ سالم مانده ی او داوری نهایی را به عهده گیرد و با نشان دادن جایگاه واقعی قدرت، آرزوی حقیقی را بر او مکشوف سازد. چنین حالتی آغاز مرحله پروانه شدن و شکل گیری انسانِ حقیقی است؛ انسانی که دلبستگی های بین راهی را شناخته و اگر همه چیز را دراختیار وی قرار دهند یا از او بگیرند، برایش مهم نیست و فاصله مرگ و حیات در وی حل شده و بیمی از حرکت و کمبود نخواهد داشت، زیرا به تکیه گاه واحد رسیده است.
امام (ره) واقعاً‌ به قدرت بالاتر تکیه کرده بود. ایشان پس از 15سال دوری از وطن، وقتی یکی از خبرنگاران سؤال می کند چه احساسی برای بازگشت به وطن دارید می گوید «هیچ!» چنین کسی هنگام سفر آخرت هم باید بگوید “با دلی آرام وقلبی مطمئن ازخدمت خواهران وبرادران عزیز مرخص و به دیار ابدی سفر می کنم!». کسی که دلش هنگام آمدن آرام است، هنگام رفتن هم مطمئن است.
به هر حال دنیا با آرزوهای مختلف، محل از دست دادن و پس گرفتن است؛ آن قدر می دهند و پس می گیرند تا مؤمن به خود آید و امور فانی او را نگران و ذوق زده نکند؛ «لِکَیلاَ تَأسَوا عَلَی مَا فَاتَکُم وَلاَتَفرَحُوا بِمَا آتِیکُم ». قرآن چه زیبا در مقدمه آیه ی فوق می گوید: «مَا اَصَابَ مِن مُصِیبَهٍ فِی الاَرضِ وَ لاَفِی اَنفُسِکُم، اِلاَّ فِی کِتَابٍ مِن قَبلُ اَن نَبرَأَهَا اِنَّ ذَلِکَ عَلَی اللهِ یَسِیرُ »:”هیچ اتفاقی درزمین و درون شما روی نمی دهد مگر این که پیش از آفرینش شما، درکتابی نوشته شده است و این کار  برای خدا آسان است”
یزید هم یک بار در اوج طبیعت گرایی، هنگامی که کاروان اسرا را دردربار خود دید، به آیه ی فوق استشهاد کرد. اما امام سجاد علیه السلام در آن سرای رعب و وحشت که همه را فرا گرفته بود، شجاعانه به پاسخگویی پرداخت و گفت: «لَسنَا مِن اَهلِ هَذِهِ الأَیَه وَ لاَ فِینَا نَزَلَت، اِنَّمَا نُزِلَت فِینَا، مَا اَصَابَ مِن مُصِیبَهٍ فِی الأَرضِ وَ لاَ فِی اَنفُسِکُم اِلاَّ فِی کَتَابٍ مِن قَبلُ  اَن نَبرَأَهَا اِنَّ ذَلِکَ عَلَی اللهِ یَسَیرٌ، لِکَیلاَ تَاسَوا عَلَی مَا فَاتَکُم وَ لاَتَفرَحُوا بِمَا آتِیکُم، نَحنُ الَّذِینَ لاَنَفرَحُ بِمَا آتِینَا وَ لاَتَأسَی عَلَی مَا فَآتَنَا » این سخنِ امامی فطرت گرا به طبیعت گرای ملعونی مانند یزید است. درحقیقت گرایش به فطرت، مصیبتی به عظمت عاشورا را با صبری به گستره ی حیات می پذیرد و غرور و شکوه طبیعت گرایانه طاغوتی هم چون یزید را با وقاری جوشیده از توکل و توکلی برخاسته از بندگی و بندگیِ برخاسته از گرایشِ کامل به فطرت پاسخ می دهد!
11-فطرت حق پذیر و طبیعت زورپذیر است
خدای تعالی با به تصویر کشیدن داستان ساحرانی که به رویارویی موسی‌(ع) برخاستند، دو مرحله ای بودن انسان را به نمایش می گذارد. قرآن می‌گوید ساحران که عزت فرعون توانسته بود کاملاً آن ها مرعوب کند، درمرحله‌ی قبل از مقابله با موسی‌ (ع) به فرعون گفتند: «اِنَّ لَنَا لَاَجراً اِن کُنَّا نَحنُ الغَالِبِینَ »:”آیا اجر و مزدی در صورت پیروزی خواهیم داشت؟” فرعون هم که عزتش کاملاً او را فرا گرفته و سدّ راهش شده، به آن‌ها وعده می‌دهد که آنان را از عزت خود بهرمند ساخته و از نزدیکان قرار دهد. در ادامه می گوید”سپس ساحران چوب و ریسمان های خود را پهن کردند و به عزت فرعون قسم خوردند که پیروز خواهند شد “. این سوکند نشان می دهد که بالاترین اجرت و ارزش واقعی درنظر ساحران نزدیک شدن به فرعون وکسب عزت بود اما درمرحله‌ی بعد که عزّت فرعون با مشاهده‌ی معجزه درنظرشان شکسته شد، دانستند که این دیگر سحر نیست و به سجده افتاده وگفتند: «آمَنَّا بِرَبِّ العَالَمِینَ، رَبِّ مُوسَی وَ هَرُونَ »:”به پروردگار عالمیان؛ پروردگار موسی و هارون ایمان آوردیم!”. فرعون که متنبّه نشده است عزّت مآبانه فریاد می‌زند: «آمَنتُم بِهِ قَبلَ اَن آذَنَ لَکُم اِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ الَّذِی عَلَّمَکُمُ السِّحرَ فَلَسَوفَ تَعلَمُونَ لَاُقَطِّعَنَّ اَیدِیَکُم وَ اَرجُلَکُم مِن خِلاَفٍ وَ لَاُصَلِّبَنَّکُم فِی جُذُوعٍ النَّخلِ اَجمَعِینَ »:”آیا پیش از این که من به شما اجازه دهم ایمان آوردید؟ قطعاً این نیرنگی است که درشهر به راه انداخته اید تا مردمش را از راه به در کنید و بزودی خواهید دانست! ” اما ساحران با انقلابی که در آن شرایط در درونشان رخ داده، کشته شدن را پدیده‌ی بی اهمیتی دانسته و تنها برگشت به خدا وشوق رسیدن به رضای خدا را مهم می شمارند. در جواب می گویند:«اِنَّا اِلَی رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ»:”ما به سوی پروردگارمان برمی گردیم”؛ یعنی عزت و اقتدار تو در جنب عزت و اقتدار خدا چیزی نیست!
ساحران کارشناسان علمی عصر خود بودند و طبعاً ابعاد و حدود سحر را می شناختند. هنگامی که تمام ابزارها با عصای متحول شده بلعیده شد، دانستند که مسأله چیز دیگری است و به سجده افتادند و همزمان قدرت افسانه ای آن ها و شکوه فرعون که به کمک همین ساحران پشتیبانی می شد، یک جا فرو ریخت. آنان مطمئن شدند که جهانی دیگر و خدایی برتر وجود دارد و فرعون برای خدایی خود برهانی ندارد. دراین ماجرا معجزه آن چنان عظیم و دهشت زا و به خود آورنده است که ساحران آزاد شده و ایمان آوردند، اما فرعون بر انکار خود باقی ماند، چرا؟ پاسخ این سؤال در اظهارات سحره به فرعون نهفته است. آنان درقسمتی از پاسخ خود در برابر تهدید فرعون گفتند: «وَ مَا اَکرَهتَنَا عَلَیهِ مِنَ السِّحرِ »:”و آن چه از سحر که تو ما را به آن مجبور کردی!” این می رساند که آنان با اکراه ساحری می کردند و برای این کار مرعوب عزّت فرعون شده بودند و وقتی معجزه عصارا دیدند، عزت فرعون یکباره درنظرشان شکسته شد و احساس آزادی کردند و فی الفور ایمان آوردند. ولی فرعون که درآن شرایط مورد پرسش مردم قرار گرفته و عزّتش شکسته شده است، چون راه فرار دیگری برایش وجود دارد، به شاخه دیگر عزّت یعنی تهمت زدن و جوّ سازی متوسل می شود و فریاد می زند: «آمَنتُم بِهِ قَبلَ اَن آذَنَ لَکُم اِنَّهُ لَکَبِیرَکُم الَّذَی عَلَّمُکُم السِّحرِ » یا « اِنَّ هَذَا لَمَکرٌ مَکَرتُمُوهُ فِی المَدِینَهِ، لِتَخرُجُوا مِنهَا اَهلَهَا، فَسَوفَ تَعلَمُونَ ». در واقع تعلق به عزّت اجازه نمی دهد فطرت او بیدار شود!
فطرت حق خواه و طبیعت اجرت خواه است. مطلوب اصلی ساحران دردوره ی غفلت اجرت و مزد بود، اما دریچه ای که عصای موسی از آن عالم بر روی آنان گشود، باعث شد که رضای خدا برای آنان اصل گردد و عزیزی را بیابند که خواستار آن بودند. در طبیعت گرایی پول، عزت، قدرت، پیشی گرفتن از رقیا، سلطنت باطنی بر دل ها و دیگران را بدنبال خود کشیدن، همگی مراتب و حدود اجرت هستند. اجرت دنیایی هرکس بستگی به حال او دارد و ممکن است با برق جهان برتر دریده شود. مثلاً سحره چون باطناً معاند و مغرض نبودند، جهان بینی آنان با مشاهده ی معجزه که واکاویش در مخیله آنان نمی گنجید، از هم پاشیده شد ولی فرعون که همه دربرابرش کرنش می کردند و به عزت و قدرت خود به عنوان اجرت می نگریست، حاضر بود همه گونه جنایت انحام دهد تا قدرت و عزت خود را حفظ کند! فرعون حجابش غلیظ بود و درجهان بینی خود درجا زد و اطرافیان او نیز که به دنبال عزت خود بودند به سرنوشت او دچار شدند و فرودستان هم که در همین اندیشه مقابل اطرافیان می نشستند، فرو لغزیدند! حکومت های طبیعت مدار همه این گونه هستند. شهرت، محبوبیت، برتری و سبقت، گونه های محتلف اجرت هستند که انگیزه ی طبیعت گرایان را تشکیل می دهند. اما انبیای عظام الهی به گونه ی دیگر بودند. علی علیه السلام درباره ی آنان می گوید: «وَلَکِنَّ اللهَ سُبحَانَهُ جَعَلَ رُسُلَهُ اُولِی قُوَّهً فِی عَزَائِمِهِم وَ ضَعفَهً فِیمَا تَرَی الاَعیُنُ مِن حَالاَتِهِم، مَعَ قَنَاعَهً تَملَأُ القُلُوبَ وَ العُیوُنَ غَنیً وَ خَصَاصَهً تَملَأُ الاَبصَارَ وَ الاَسمَاعَ اَذَیً »:” فرستادگان الهی از نظر اراده و تصمیم، صاحب عزمی بودند که تهدید و تطمیع درآن ها کارگر نبود و درهمان حال ظاهر زندگی آنان مثل لباس، خانه، خوراک و دوستان حاکی از فقر وکمبودی داشت که چشم یارای دیدن آن وضع  فقیرانه را نداشت و با قناعتی زندگی می کردند که دل آن ها را سیر کرده بود!”

فصل4: جامعه شناسی فطرت و طبیعت
الف- دو مکانیزم تشکل گرایی
هیچ علمی مؤثرتر از انسان شناسی برای حکومت بر انسان و هدایت او نیست. فطرت و طبیعت با دو انگیزه و دو گرایش، هرکدام در پیدایش ورشد علوم نقش داشته اند؛یکی با انگیزه شناخت بیشتر و گرایش به خدمت این کار را انجام می دهد و دیگری با انگیزه ی برتری طلبی و پیشی گرفتن از رقیب، توان خود رابه اجرا می گذارد. درجامعه شناسی فطرت، آزادی با محدود شدن طبیعت از طریق گرایش به آگاهی جویی بدست می آید، اما در جامعه شناسی طبیعت آزادی با رها شدن طبیعت از طریق گرایش به قدرت بدست می آید. در جامعه شباسی فطرت، آیه «لاَإِکرَاهَ فِی الدِّینِ…  »، اصلی است که راه آزادی و سعادت را به انسان نشان می دهد. می گوید دین و اکراه با هم یک جا جمع نمی شوند و هم چنان که عقربه ی مغناطیسی تنها در شرایط “آزاد” جهت یابی دارد، فطرت نیز تنها درجوّ”لا اکراهی”وخروج از حاکمیّت طبیعت، یعنی جوّ سالم و بدون سلطه و به دور از ارعاب و دروغ و تزویر و فساد و استخفاف و دریک کلمه”کفر به طاغوت” راهیابی می کند و ثمره اش “خودآگاهی” جامعه است. ولی در جامعه شناسی طبیعت، آزادی این طور و به این صورت امکان پذیر نیست. دردیدگاه اخیر، همانطورکه قبلاً توضیح داده شد، سرگرم نگهداشتن انسان به امور مختلف و ارزش گذاری های کاذب و دگرگون کردن معانی و مصادیق واژه ها برای فراموشی و سوزاندن بقایای فطرت از طریق فعال کردن جاذبه های جنسی و از کار انداختن مشاعر و ادراکات انسان و رها کردن انسان در این وادی ها اصل تلقی می شود. به طور کلی، فارق جامعه شناسی فطرت و طبیعت آیه «لَکُم دِینُکُم وَ لِیَ دِینٌ» است و ادامه بحث در بیان تفاوت این دو است.
جامعه شناسی معاصر و گرایش به قدرت
نخستین سخن جامعه شناسی طبیعت گرایانه معاصر گرایش به قدرت وپیشی گرفتن از دیگران است. قدرت مسأله عجیبی است! اگر به درستی هدایت نشود، فساد و تباهی آن اجتناب ناپذیر است و اگر نباشد حرکت معنا ندارد. کاپیتالیزم و سوسیالیسم در باب حل قدرت اختلاف نظردارند. یکی معتقد است که ثروت و قدرت اگر دراختیار اعضای جامعه قرار گیرد، در جهت چپاولگری به کار می رود و بنابراین لازم است مالکیت فردی سلب و جمع به نمایندگی از مردم دولت تشکیل دهد تا بتوان با جلوگیری از استثمار از منافعشان پشتیبانی نمود. اما تاریخ گواهی داده که سلب قدرت و مالکیت شخصی، انگیزه حضور اجتماعی را در مردم از بین خواهد برد و سرنوشت شوروی سابق شاهد آن است. از طرف دیگر در سرمایه داری، واگذاری قدرت به سرمایه دار، جهان را با پدیده زشت فزون طلبی و استثمار و چپاول انبوه بینوایان روبرو می کند و مردم اجباراً به سوی قربانگاه مورد نظر سرمایه داری گسیل می شوند.
جامعه شناسیِ معاصر “تنازع بقا” را ریشه و مبنای همه فعالیت های انسان در زندگی اجتماعی معرفی می کند و آن را در طبیعت انسان جستجو می‌نماید. می گوید دوام پیمان‌های اجتماعی تا زمانی است که سود مشترک وجود داشته باشد و اگر چنین جریانی به مانع برخورد کرد و بقای سودآوری به خطر افتاد، بدون هیچ تردید آن را شکسته و تفرقه حاکم خواهد گشت. این برداشت سطحی نشان می دهد که نظامی که بر چنین پنداری بوجود می آید، از روی بده ‌بستان خواهد بود و سعی دارند با کمترین امتیاز بیشترین نفع را ببرند. اگر انسان چیزی جز ماده نبود این برداشت ها کاملاً درست بود و جامعه شناسی صددرصد سیر جدالی به سوی تکامل می پیمود، اما با مطرح شدن فطرت، زیربنای جامعه شناسی مثل مدیریت، تربیت و اقتصاد و غیره دچار تحوّل جدّّی خواهد شد.
کسانی که”پیش فرض فطرت”را در مسایل اعتقادی قابل ارایه و در مسایل اقتصادی غیر قابل طرح می دانند، سخت در اشتباهند، زیرا اقتصاد برای انسان است نه انسان برای اقتصاد! دلیل فروپاشی کمونیسم در شوروی همین بود که سردمداران آن قبل از فروپاشی تلاش می کردند مردم را متقاعد کنند که سوسیالیسم پدیده ای علمی اقتصادی است و انسان باید درخدمت آن باشد، ولی عاقبتشان به فرو پاشی ختم شد! چرا؟ چون انسان فراموش شده بود. کسانی هم که سرمایه داری را علمی معرفی می کنند و معتقدند انسان باید خادم سرمایه باشد، از چنین سرنوشت محتومی رهایی ندارند! این طور نیست که هرچه دانشگاه ها به عنوان علوم انسانی تدریس می کنند حتماً از نظر علمی اثبات شده باشد! این امر درعلوم انسانی به دلیل متغیّر بودن قوانین و نظریات مطلقاً امکان ندارد! به همین خاطر جامعه شناسی معاصر اگر صرفاً نظریه “تنازع بقا” را برمبنای غریزه به رسمیت شناخته باشد، چیزی جز خرافه ارایه نداده است، هرچند که اصطلاحاً به آن علم گویند.
تعجب است که جامعه شناسی معاصر، قانون یکسانی برای همه پدیده های اجتماعی فرض کند و تاکید داشته باشد که فشار و ارعاب هم عامل شورش و هم ضد آن است! اسلام غیر این می گوید. قرآن در قضیه بنی اسراییل مشکل را در درون انسان و طبیعت او جستجو می کند. اسلام با واکاوی واقع بینانه مسأله می گوید قوم بنی اسراییل چون”فاسق” بودند، فشار و ارعاب مؤثر واقع شد و موجب سرکوب و پایان یافتن شورش ها گردید! آنان اگر فاسق نبودند چنین امری اتفاق نمی توانست بیفتد. چرا؟ چون زبان صحبت با فاسقین، زبان فشار و زور، تهدید، دشمنی، سرزنش، تحقیر و دریک کلام استخفاف است و فرعون هم از همین روش ها استفاده می برد.
اساس مکانیزم کسب قدرت و تشکل گرایی جباران عالم با استخفاف و سلب آزادی و دست کم گرفتن انسان ها همراه است، نه فشار و ارعاب! آنان شرایطی فراهم می کنند تا انسان های طبیعت زده درجوّ آلوده به استخفاف و فساد و اختناق یکدیگر را پیدا نمایند، تا زمینه ی مساعدی برای پیوستن به طاغوت ها فراهم شود. وقتی درجامعه ای به این صورت فسق و فجور رواج پیدا کند، دلبستگی به طبیعت و اعتیاد به هوای نفسانی موجب ولایت نفس برانسان ها خواهد شد و از آن به بعد هرچه نفس حکم نمود اجرا می نمایند؛ چه بسا دراین راه به دروغ، دزدی، خود فروشی، رشوه و نیرنگ بیافتند و هرچه جلوتر روند، مثل دمیدن به آتش دلبستگی آن ها نیز شعله ورتر شود و نهایتاً تحت ولایت طاغوت نفس خود، زمینه پیوستن به طاغوت های بیرونی فراهم شود. اصولاً طاغوت های جهانی مصداق و نتیجه طبیعت انسانی هستند. به عبارت دیگر جامعه طاغوتی جامعه ایست که اعضای آن تحت ولایت طاغوت نفس خود، به یکدیگر و به طاغوت های برتر می پیوندند.
طبیعت گرایی یا پیروی از هواهای نفسانی وقتی به صورت فردی باشد، چون محدود است خرابی و ویرانی محدود بارمی آورد اما هنگامی که  به تشکّل حزبی انجامید، ویرانی و فسادش درحدّ موجودِ پریاخته خواهد شد. به عبارت دیگر همان طور که قدرت ئیدرژن و اکسیژن ترکیبی مانند اکسیژن و ئیدرژن تنها نیست، کاراییِ مجموعه یکپارچه نیز به مراتب از تک تک افراد آن بیشتر است.
جامعه شناسی فطرت و گرایش به آگاهی جویی
نخستین سخن جامعه شناسی آینده که جامعه شناسی فطرت است، گرایش به آگاهی جویی است. دراین جامعه شناسی، دوستی ها براساس غریزه ی تنازع بقا و رویارویی با دشمن مشترک نیست، بلکه آگاهی جویی های مشترک و نهفته درفطرت، به مردمی که درتربیت نفس خود موفق بوده اند، انگیزه ی حضور اجتماعی داده و آن ها را به هم نزدیک می کند تا تشکیل جامعه ی آرمانی دهند. آگاهی جویی فطری تکویناً در نهاد همه به ‌ودیعه گذاشته شده است و این تنها ذخیره‌ی مشترکِ بزرگی است که انسان‌ها برای اشتراک و تفاهمِِ با هم درخود حاضر می یابند و هیچ تجربه‌ای واقعی‌تر و موفق تر از این برای حل اختلافات نیست.
دین علت زندگی اجتماعی را ادای امانت و بروز”احساس مسؤولیت”در قبال آن می داند و معتقد است که این امر تنها با پاسداری از آزادی فطرت و اختیار انسان تحقق پذیر است. “احساس مسؤولیت”اساس تشکل گرایی فطرت است که تنها در شرایط اختیار اتفاق می افتد. مسؤولیت و اختیار دو روی یک سکه هستند که اگر یکی نباشد دیگری هم نیست. به این ترتیب مؤمنین چون روی هوی و هوس پا به میدان نگذاشته و در فکر ادای امانت هستند، بهتر و راحت‌تر با هم تشکیل اجتماع خواهند داد و تا آخر بر نیّت خود بی تزلزل باقی می ماند. آنان همانند حبّه قند که باحل شدن در آب دیگر شیئیتی ندارد، درحبّ خدا چنان حل شده اند که دیگر شیئیتی برایشان باقی نخواهد ماند که باعث تفرقه‌ی آنان شود. جامعه ای که از اصطکاک دو گروه طبیعت‌گرا و فطرت‌گرا تشکل یافته، طبیعتاً فطرت‌گرایان به خاطر این که هدفشان ادای مسؤولیت است و به دنبال نفع شخصی نیستند،‌ ثابت واستوار تا پایان خواهند ایستاد و روی ادراک و احساس عمیقِ خدا جویانه نظام عادلانه را بوجود می‌آورند. چگونه؟ به این صورت که از کنار ظلم بی‌تفاوت عبور نمی کنند و قبل از هرکار دردل نسبت به آن احساس تنفر دارند. سپس این احساس ملایم داخلی که ریشه درفطرت دارد بتدریج نگرانی‌هایی بروز می‌دهد و ایجاد حرکت‌های بیرونی و اجتماعی می‌نماید و آرام آرام پایه حکومت طبیعت‌ پرستان را به لرزه در می آورند. قارچ که شکننده‌ترین گیاه است، گاه آسفالت20 سانتیمتر را می‌شکافد و بیرون می‌زند! این جا سختی قارچ مطرح نیست، مهم این است که کار از درون صورت گرفته است. یا همان طورکه تبخیر درفضای بسته بالاخره انفجارآمیز خواهد بود، انسان هایی هم که بااراده و اندیشه قدرت دارند کوه ها را جابجا کنند، به‌وسیله‌ی همین نگرانی‌های کوچک داخلی متحول می گردند و حرکت‌های جوشیده از فطرت ‌های پاک بالاخره یکدیگر را پیدا می‌کنند و چشمه‌سارها تشکیل می‌شود. از آن به بعد چشمه‌سارها به جویبارها و جویبارها به نهرها و بالاخره رودخانه‌ی سهمگینی ایجاد می‌شود که تمدن انسانِ طبیعت زده را با خود می‌برد و تمدن فطرت جایگزین آن می‌شود.
“کفربه طاغوت”دستگیره محکمی است که گسستنی نیست و به سبب آن خدا انسان را از ظلمات زندگی به سوی نورخارج می کند. باکفر به طاغوت، انسان ازاد گردیده و حرکتش از زیر صفر به سمت صفرآغاز می شود و این کاری ضروری برای خروج از وابستگیِ به طبیعت است. بنابراین از آن جا که پذیرش “ولایت طاغوت” به منزله حذف حضور خدا در انسان و جامعه است، قرآن کفر به آن را مقدّم بر”ایمان بالله” قرار داده است، زیرا کفر به طاغوت، نفی طاغوت است و نفی درنفی، اثبات توحید و دست یازیدن به ریسمان محکم الهی است. اگرمسلمانی نیّت نفی طاغوت در حوزه ی کاریش وجود نداشته باشد، اولاً نمی تواند برای راه یابی به حوزه ی ولایت الله، خودسازی وتهذیب نفس داشته باشد، ثانیاً همدمی با طاغوت منجر به حاکمیت یافتن بیشتر طبیعت بر او خواهد شد و نهایتاً به نفی خدا می رسد! روایت می گوید «اَلعُلَمَاءُ اُمَنَاءُ اللهِ عَلَی حَلاَلِهِ وَحرَامِهِ مَا لَم یَختَلِفُوا … اَبوَابَ السَّلاَطِینِ وَ اِلاَّ فَأتَّهِمُوهُم عَلَی دِینِکُم»:”علما تا زمانی که به دربار سلاطین راه نیافته و با آن ها همدم نشده باشند، امانت داران خدا بر حلال و حرام او هستند، اما هنگامی که راه یافتند، آنان را دیگر بر دین خود ایمن ندانید”روایت فوق همدمی با سلاطین را کاشف از طبیعت گرایی دانسته که نهایت به نفی خدا خواهد رسید!
درعصر حاضر طاغوت هایی مانند آمریکا و انگلیس، نوعاً بوسیله چنین علما و مهره های دست نشانده برگستره وسیع جهان اسلام، آشکار و پنهان حکومت می کنند. چه شده که جهان اسلام به این سرنوشت مرگبار دچار گردیده است؟ این کار چگونه با ایمان بالله سازش دارد؟ چه شده نمازگزار مسلمان که ادعای ولایت الله دارد،زیر ولایت طاغوت به سر می برد؟ این گونه نمازها چیزی بیشتر از بیهوده گویی نیست! زیرا نماز، عرفان، ریاضت، روزه، حج، جهاد، خمس، زکوه، امر به معروف و نهی ازمنکر همگی از نوع حرکت به سوی ایمان بالله هستند اما ایمان بالله صرفاً پس از رهایی از شبکه ی طاغوت وکفر به آن تحقق می یابد .
نظام طبیعت گرا تا به اهرم تشکّل گرایی مسلح  نشود، موجودیت و تحرکی نخواهد داشت و به مجرد از دست دادن آن متلاشی خواهد شد اما تشکّل گرایی در نظام فطرت گرا پس از تحرک است؛ این دو تفاوت عمده است! سبحان الله از قرآن که چه عالی این تحرک را شکافته و پرده را برانداخته است! «اَلتَّائِبُونَ العَابِدُونَ الحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونِ الآمِرُونَ بِالمَعرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ المُنکَرِ وَالحَافِظُونَ لِحُدُودِاللهِ »می گوید مجاهد فی سبیل الله با احساس مسؤولیت، بیش از هر چیز به سوی بازگشت به خدا روی آورده و چون توبه ی او پذیرفته شد، اشتیاق به عبادت در او آشکار می شود و چون از عبادت تغذیه گردید، عشق به معیود او را به ستایش و حمد خدا می کشاند و چون به حمد و ثنا پرداخت، برای محبوب به روزه داری می پردازد و چون اثر روزه بر نورانیت او افزود، چنان عظمت معبود را درک خواهد نمود که نخست به رکوع می رود و با کسب نورانیت بیشترِ، به سجده کنندگان می پیوندد. از اینجا به بعد دارنده چنین صفاتی در سلک تشکیلات”ولایت”وارد می شود و از دعوت به معروف تا برخورد با اهل منکر پیش می رود تا “حدود خدا”را نگهبان باشد. واژه ی «وَالحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللهِ » تنها درشأن فطرت گرایان  است؛کسانی که با احساس”مسئولیت” حدود الهی را رعایت می کنند و مهمتر از همه حدود را از تجاوز دیگران پاسداری می نمایند.

چگونه طبیعت گرایان گستاخ به حکومت رسیدند؟
انبیای الهی عنوانِ تشکل گرایی فطرت را در جهان به نام خود به ثبت رسانده اند. مواضع منطقی، آزاد و صبر بر شداید و تحمل مشکلات، باعث پیوستن بسیاری از مردم به آنان گردیده و این امر سرانجام موقعیتی فراهم می نمود تا تشکّل فطرت گرایان به رهبری انبیا و اولیای الهی تحقق یابد. اما طبیعت گرایانِ قدرت طلب که ریاست جویی و برتری طلبی از هرکشش دیگری درآنان فعال تر است، در پوشش ایمان و خدمت و اطاعت، منافقانه به این مجموعه های فطرت گرا نزدیک شده و به شیوه تطمیع، فرصت طلبان را جذب و هسته اولیه تشکیلاتِ خود را در درون مجموعه ایمان آورده ها بوجود می آوردند و زمانی که مأموریت انبیا به پایان می رسید، متشکل و منسجم با استفاده از فرصت اداره تشکیلات دینی را به دست گرفته، بتدریج هر بخشی که بازدارنده کارشان بود از بین می بردند و بخش هایی که با فرمانروایی آنان اصطکاک نداشت تقویت می نمودند.
اما در این میان نقش مردمی که ادعای ایمان داشتند چه می شود؟ چگونه آن ها اجازه می دادند این کار صورت بگیرد؟ اصولاً اگر رگه های طبیعت گرایی در انسان وجود داشته باشد، جوری عمل می کند که وضع موجود را شکل میسّرِکار نگریسته و انگیزه ای برای حفظ ارزش ها نداشته باشد، بلکه دراندیشه حفظ مقام وموقعیت خود در شرایط موجود است. طبیعت انسان چون در برابر زور تسلیم است برای حرکت به سوی خدا جامد عمل می کند و برای پذیرش طاغوت ها کاملاً سیّال رفتار می نماید و مانند مایع به شکلی که می خواهند درمی آید. قرآن این مطلب را به خوبی بیان می کند: «قُل اِن کَانَ آبَاؤُکُم وَاَبنَاؤُکُم وَاِخوَانُکُم وَاَزوَاجُکُم وَ عَشِیرَتُکُم وَاَموَالٌ اقتَرَفتُمُوهَا وَتِجَارَهً تَخشَونَ کَسَادَهَا وَمَسَاکِنٌ تَرضَونَهَا اَحَبَّ اِلَیکُم مِنَ اللهِ وََرَسَولِهَ، فَتَرَبَّصَوا… ». می گوید همه آنچه که درآیه ی فوق اعم از ارتباطات خانوادگی، قبیله ای، سرمایه، تجارت، خانه . … عنوان شده، همگی برای طبیعت گرا حایز اهمیت است و برای حفظ آن ها به هرکه و هرجا باشد، مثل آب روان شده و می پیوندد!
درادامه جریان نفاق، حاکمان سلطه گر برای استمرار حکومت خود، خوف و رجای همین مردم را هرچند عابد بوده و احکام را اجرا نمایند، از”خدا”به سوی”خود”سوق داده، نهایتاً فقط نامی از احکام الهی برجای می گذارند! برای آنان مسخ دین بهترین وسیله برای ارضای خواسته های طبیعت گرایانه و کسب حاکمیت بیشتر است و برای این که مردم نفهمند به چه سویی درحرکتند، تفسیرشرک را که بازدارنده کارشان است جزء بحث های ممنوع قرار می دهند و این امرتا به امروز ادامه دارد. دراین شرایط، فطرت گرایان آگاه و بصیر فرصت ابراز وجود نداشته و جز با حرکت های زیر زمینی راه دیگری برای احیای دین ندارند یا در سیاهچال ها به بند کشیده می شوند.
شرک فرهنگ حکومت های زورمدار
شرک فرهنگ اشرار برای وادارکردن مردم به اطاعت است؛ اطاعت کسانی که از جانب خدا ولایت نداشته و مردم ولایت آن ها را ناآگاهانه، زورمآبانه یا ذلیلانه پذیرفته اند. این همان شرکی است که بنا به فرمایش امام صادق(ع)، بنی امیه از افشای آن جلوگیری می نمودند بنی امیه مصداق آیه «وَالَّذِینَ کَفَرُوا اَولِیَائُهُمُ الطَّاغُوتُ» بودند. حَجّاج برای جا انداختن نظام ضد ارزشی خود در فرهنگ مردم، بحث شرک راممنوع کرده بود زیرا مردم اگر آزاد بودند و مصادیق شرک را می شناختند، ازکسی مثل او که شرک مجسّم بود اطاعت نمی کردند! اما او بحث ازتوحید و ایمان را درحکومت خود آزاد گذاشته بود وخودش در این رابطه بسیار زیبا و رسا سخنرانی می کرد! امام صادق علیه السلام  می گوید: «اِنَّ بَنِی اُمَیَّهَ اَطلَقُوا النَّاسَ تَعلِیمَ الاِیمَانِ وَ لَم یُطلِقُوا تَعلِیمَ الشِّرکِ لِکَی اِذَا حَمَلُوهُم لَم یَعرِفُوهُ بَنِی اُمَیَّهَ»:”بنی امیه اجازه داده بودند که مردم در باره ایمان سخن بگویند اما کسی مجاز نبود درباره شرک حرفی بزند یا چیزی بنویسد ومردم را از چگونگی حرکت در مسیر غیر خدا آگاه سازد!
حَجّاج مصداق بارز حاکم طبیعت گرا است. به اظهار فقیه شعبی، حَجّاج روزعید قربان خطبه فصیح و بلیغی  خواند و از توحید و نبوت و معاد، در قالب وعده و وعید و خوف و رجا بسیار منسجم و حساب شده سخن گفت و مردم را به تقوای الهی سفارش نمود، اما در همین روز یحیی بن یعمر را که شیعه و حافظ قرآن است فراخواند و در صدد بود او را به شهادت برساند؛ مثل این که بهتر از او را برای قربانیِ روز عید نمی شناسد! یحیی گناهش این بودکه اعتقاد داشت حسنین علیهم السلام ذریه رسول خداصلی الله علیه و اله هستند! چرا حجّاج می خواهد چنین کاری انجام دهد؟ زیرا ولایت به دست بنی امیه است و یحیی بن یعمر که مردم را از شرک آگاه می سازد، برای او خطرناک است! بنی امیه مظهرکامل وُلات طبیعت و حکومت های مشرک هستند و هرحکومت طبیعت مداری در هرعصری همین سیاست شرک آمیز را دنبال می کند.
در وجود انسان هم طبیعت گرایی به چنین کاری اقدام می کند. انسان اگر درست بیاندیشد، می بینند که طبیعت در وجودش اجازه ی همه کار مانند پژوهش در توحید و نبوت و ویژگی انبیا و اولیا و عرفا، پژوهش در حالات ذوقی اهل شهود و روابط اهل توحید و دقایق حالات عرفانی، سرودن اشعاردرمحبت خدا، رها کردن دنیای فانی، دوری از زخارف دنیا و بحث واشک وآه وسوز وگداز و…، همه را اجازه می دهد، اما مخالفت با خواسته های خودرا اجازه نمی دهد! مثلاً گاهی معلم اخلاق می گوید شاگرد من چرا به محضرفلان عالِمِ دیگر رفته است؟ به قول امام راحل”گاهی شخص می گوید اسلام باید به دست من فتح شود و به کلام من پیش رود و به دست من دشمن شکسته شود!” چهره طبیعت گرایی نه تنها در زاویه ای ترین زوایای خانقاهی و از کلام منزوی ترین عارفان بیرون می زند، بلکه درگرمترین روزهای جهاد با کفار و از دست قوی ترین مجاهدان وکسانی که از سیل خون گذشته ودر شط آن وضو گرفته اند، گاهی چنان آثار منیّت سر می زند که گویی همه کارزارها به فرمان هوی نفس بوده است!
شرک دیگری که بنی امیه مردم را به آن وادار ساختتد، دوست داشتن دشمنان خدا و دشمنی با دوستان خدا بود؛ عملی که با ایمان به خدا وروزجزا مغایرت اساسی داشت! قرآن می گوید: « لاَتَجِدُ قَوماً یُؤمِنُونَ بِاللهِ وَ الیَومِ الآخِرِ یُوآدُّونَ مَن حَادَّاللهَ وَرَسُولَهُ وَلَوکَانُوا آبَائَهُم اَو اَبنَائَهُم اَو اِخوَانَهُم اَو عَشِیرَتَهُم، اُولَئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الاِیمَانَ وَ اَیَّدَهُم بِرُوحٍ مِنهُ وَ یُدخِلُهُم جَنَّاتٍ تَجرِی مِن تَحتِهَا الاَنهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا رَضِیَ اللهُ عَنهُم وَرَضُوا عَنهُ،اُولَئِکَ حِزبُ اللهِ اَلاَ اِنَّ حِزبَ اللهِ هُمُ المُفلِحُونَ ». دوستی مردم با بنی امیه و وابستگان آن ها- باآن همه ستیزه جویی با خدا- نشانگر آن است که مردمِ آن زمان به خدا و روز جزا ایمان صحیح و واقعی نداشتند و جای شگفتی نیست که مصداق آیه ی: «وََالَّذِینَ کَفَرُوا اَولِیَائُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ اِلَی الظُّلُمَاتِ …» باشند، زیرا به گواهی آیه ی «لاَتَجِدُ قَوماً یُؤمِنُونَ بِاللهِ وَ الیَومِ الآخِرِ»، گروندگان به بنی امیه ، خدا و روز جزا را باور نداشته و مؤمن نبودند. اینان ازگروه «وََالَّذِینَ کَفَرُوا اَولِیَائُهُمُ الطَّاغُوتُ…»بودند.
ولایت کدام امیر با ولایت خدا و رسول همسو است؟ همان گونه که پیامبر راستین و پیامبر دروغین داریم، همان طور هم “ولیِّ امرحقیقی” و “ولیِّ امر ادعایی” داریم. شیطان برای فریفتن بندگان خدا، راهی کارسازتر از اشغال این منصب به دست وابستگان خود ندارد؟ وقتی کسی مانند فرعون زمامدار می شود، یا وقتی منصب پیامبری مدّعیانی دارد و این امر بدون معجزه نباید پذیرفته شود، چه کسی ادعا می تواند بکندکه انتخاب ولیّ امر بعد از پیامبر از خطر مصون است و هرکس می تواند چنین عنوانی را یدک بکشد؟
حدیثِ «صِنفَانِ مِن اُمَّتِی اِذ صَلَحَا صَلَحَت اُمَّتِی وَ اِذَا فَسَدَا فَسَدَت اُمَّتِی قِیلَ یَارَسُولَ اللهِ وَمَن هُمَا، قَالَ اَلفُقَهَاءُ وَالاُمَرَاءُ»، دقیقاً بیانگر همین نکته است که عالِم وامیر صالح وغیر صالح هر دو وجود دارند. آیا وجوب اطاعت، تنها ویژه ی امیر صالح است یا مربوط به هر دو می باشد؟ اگر امیر فاسد امر به حرام کرد، آیا حرام خدا حلال می شود؟ وقتی که رسول که اطاعت او واجب است حق ندارد برخلاف فرمان خدا حکم کند، چگونه امیر فاسد واجب الاطاعه می شود؟ موقعی که خدای تعالی درباره ی رسولش می گوید:”اگر این پیامبر سخنی از خودش به ما نسبت دهد، ما دست راست اورا گرفته و بند دل او را پاره می کنیم “، چگونه می شود که امیر فاسد برای ارتکاب خواستنی های خود جریمه نداشته باشد؟ درآیه ی «اَطِیعُوا اللهَ وَ اَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الأَمرِ مِنکُم»، ذکر وجوب اطاعت”خدا و رسول”پیش از طرح وجوب اطاعت “ولی امر” آمده است، آیا چنین تقدّمی ارشاد به شرط وجوب اطاعت امیری نیست که در چارچوب وجوب اطاعت خدا و رسول واجب شده است؟
باید گفت که هم چنان که مسجد دو نوع است، امارت و ولایت نیز دو گونه خواهد بود. مسجدی که براساس تقوی بنا شده ومورد تأیید خدا و رسول است و سزاوار است که در آن نماز اقامه شود و یاران آن مسجد مردانی هستند که می خواهند پاک باشند  و دیگری مسجدی است که براساس کفر و اختلاف بین مؤمنین به وجود آمده و باید تخریب شود و تخریبش نشانگر آن است که باید مدعی امارت بی صلاحیت را به مردم معرفی کرد تا او را شناسایی کنند .
چگونه است که حرمت نام و عنوان مسجد مانع از تخریب آن نیست، اما نام امیر یا اولوالامر مانع از آن است که امرای فاجر و فاسد به سزای اعمالشان برسند؟ چگونه است که باید با مسجدی که سنگر محاربین شده جنگید، اما اگر امیری کرسی امارت را وسیله کفر و ضرار و تفریق و سنگر محاربین قرار داد، فقط به خاطر این که نام”ولیِّ امر”را یدک می کشد، باید مصونیت داشته باشد؟ اصولا غرض از اطاعت اولی الامر تعطیل نشدن حدود الهی است. حال اگر فاجری به امارت رسید چگونه حدود اقامه خواهد شد؟ طبیعی است که در این حالت اجرای احکام به فراموشی سپرده خواهد شد و وجود چنین فاجری نقص غرض از تأسیس حکم خواهد بود!
نصب امیر در اسلام چگونه است؟
پاسخ این مطلب در بازنگری داستان طالوت و جالوت نهفته است. «اَلَم تَرَ اِلَی المَلَأِ مِن بَنِی اِسرَائِیلَ مِن بَعدِ مُوسَی اِذ قَالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابعَْثْ لَنَامَلِکاً نُقَاتِلُ فِی سَبِیلِ اللهِ… » آیه اذعان داردکه جنگیدن در رکاب پادشاهی که پیغمبرخدا او را برگزیده، قتال فی سبیل الله است. در ادامه از زبان پیامبر آن زمان می گوید: « اِنَّ اللهَ قَد بَعَثَ لَکُم طَالُوتَ مَلِکاً… وَ زَادَهُ بَسطَهً فِی العِلمِ وَ الجِسمِ وَاللهُ یُؤتِی مُلکَهُ مَن یَشَاءُ »:”خداوند طالوت را به پادشاهی شما برگزیده و او را از حیث علم و جسم برتری بخشیده است و خدا به هر که مصلحت بداند ملک خود را عطا می فرماید”. «فَهَزَمُوهُم بِاِذنِ اللهِ وَ قَتَلَ دَاوُدَُجَالُوتَ وَ آتَاهُ اللهُ المُلکَ وَ الحِکمَهَ وَ عَلَّمَهُ مَمَّا یَشَاءُ… »  می گوید دراین ماجرا عده ی قلیلی که همراه طالوت باقی مانده بودند، دشمن را شکست دادند وداود جالوت را می کشد و خدای تعالی به اوسلطنت و حکمت عطا کرده و آن چه را که می خواهد به او می اموزد. آیه می گوید داود نه تنها نبوت را از خدای تعالی دریافت کرد، بلکه حکمت و علمِ و منصوب شدن به سلطنت را نیز از خدای تعالی در یافت نمود. چرا؟ چون خدای تعالی افزون برآن که«رب»و «اله» مردم است، مَلِک و پادشاه مردم نیز هست. ربوبیت خدای تعالی ایجاب می کند که انبیا را برای تربیت و هدایت خلق برانگیزد و از باب این که «مَلِکِ النَّاس» است، امیر را به وسیله ی انبیا و اوصیای خود منصوب گرداند.
درزمان رسول خدا هم مصادیق اولی الامر فرمان از پیامبر(ص) می گرفتند و قهر و غلیه ای هم در کار نبود. در غزوات گاهی یک فرمانده کافی نبود و دو یا سه نفر به ترتیب حکم فرماندهی می گرفتند که اگر یکی شهید شد، بعدی فرماندهی را به عهده گیرد. بنابراین بنیان کارِ فرماندهیِ متقین، در درجه ی اول به انتصاب از سوی خدا و رسول و در درجه ی دوم به عادل و صالح  بودن آن فرد بر می گردد. در عصر حاضر هم معمولاً هیچ مسؤول حکومتی در هیچ جای دنیا اجازه نمی دهدکه کسی درعزل و نصب هایش دخالت کند. کدام رئیس جمهور می پذیرد که مردم ناحیه ای به طور خودمختار فردی را برای فرماندهی خود برگزینند؟ وقتی که چنین چیزی پذیرفتنی نیست، چگونه در قضیه ی اولی الامر آن را برای خدا روا می دارند؟ این درست مانند قضیه “دختر داشتن”خداست! مشرکین ملایکه را که بندگان گرامی پروردگارند، دختران خدا بشمار می آوردند اما اگر کسی به یکی از آن ها خبر می داد که صاحب دختر شده است، چهره اش از غضب تیره می شد و شرمگین خود را ازمردم پنهان می نمود!
بعضی اطاعت”ولی امرغیرمنصوب”را واجب دانسته و می گویند چنین فردی می تواند بدون داشتن حکم به مقام ولایت امری برسد. می گوییم اگر در حکومت های فعلی کسی پیش از دریافت حکم مأموریت، اقدامی صورت دهد و بخشی ازحکومت را قبضه کند، آیا اصولاً با تمام قوا با او نخواهند جنگند و عمل او را جرم نمی شناسند؟ ممکن است گفته شودکه او غاصب است و نفس عمل جرم می باشد! اما بحث این نیست که پادشاهی درست است یاغلط! زیرا علی علیه السلام می گوید: «لاَبُدَّ لِلنَّاسِ مِن اَمِیرٍ؛ بِرٍّ اَو فَاجِرٍ»:” مردم نیازمند حکمران هستند؛ چه خوب، چه بد”. بلکه وقتی این اصل پذیرفته شد که هیچ حکومتی نمی تواند در مسایل داخلی حکومت دیگر دخالت کند، چرا در مورد خدای تعالی رعایت نگردد؟ همه ی حکّام می توانند راساً عمّال حکومتی خودرا خودشان تعیین کنند، اما وقتی کار به خدا می رسد، حکّام او را باید مردم، شورا و یا حکومت های پیشین تعیین کنند؟ کیف تحکمون؟ آیا خدای آن ها عاجز است یا ایمان آن ها ایمان نیست؟ به دیکرسخن، وقتی که با توجه به آیات «رَبِّ النَّاسِ، مَلِکِ النَّاسِ، اِلَهِ النَّاسِ»، همه پذیرفته اند که خداوند “اله” است و احدی حق الوهیت یا خدایی ندارد، چرا در مورد «ملک الناس» که پادشاه مردم است و می تواند عمال حکومتی خود را تعین کند، رعایت نمی گردد و همه حق دخالت داشته باشند و ادعای حکومت کنند؟!
اگر در قرآن خدای تعالی خود را فقط «اِلَهٍ النَّاسِ» معرفی کرده بود و «رَبِّ النَّاسِ» و «مَلِکِ النَّاسِ» مطرح نشده بود، یقیناً سلطنت به مردم واگذار می شد و دین از سیاست جدا گردیده، امور سیاسی مردم به خود آنان واگذار شده بود و احدی حق اعتراض نداشت. اما اسلام می گوید که خداوند مَلِک است و سلطنت بر مردم از شئون الهیه ی اوست و لازم است که تمام احکام از طریق واسطه ها از او دریافت شود.
ریشه های توحید و شرک
فطرت و طبیعت ریشه های توحید و شرک هستند. این نکته ی مهمی است که طبیعت گرایی از انحرافِ در جهان بینی شروع می شود و از آن به بعد است گه همه چیز از مسیر خود منحرف می گردد. قرآن از زبان لقمان (ع) شروع ظلم را از شرک می داند. می گوید: «یَابُنَیَّ لاَتُشرِک بِاللهِ اِنَّ الشِّرکَ لَظُلمٌ عَظِیمٌ… »:”پسرم! برای خدا شریک قرار مده که شرک ظلمی بزرگ است!” شرک باعث می شود انسان خود و جامعه را بنده خدا نبیند و برای دیگران حقوق الهی و قانونگذاری قایل شود و از روی ظلم قضاوت نماید! به عبارت دیگر تجاوز به حریم حاکمیت و مالکیت الهی، موجب”مطلق” دانسته شدن انسان می شود و باعث می گردد که بر اساس آن انسان شناسی و جامعه شناسی خاص بوجود آید و سپس دستورالعمل های اقتصادی، سیاسی، تربیتی و مدیریت های انحرافی شکل گیرد و نهایتاً کار به قانونگذاری برای قضاوت و فصل خصومت ها ختم شود و این اوج حکومت های مشرک است، زیرا توانسته اند نظام ضدّ ارزشی خود را در فرهنگ مردم جای اندازند. به همین خاطر قرآن اعراض و سخت گیری شدیدی نسبت به حذف خدا از زندگی انسان دارد و می گوید: «اِنَّ اللهَ لاَیَغفِرُ اَن یُشرِکَ بِهِ وَ یَغفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَن یَشَاءُ »:”خداوند شریک قایل شدن برای خود را نمی بخشد، اما پایین تر از آن را برای هر کس بخواهد می آمرزد”.
شرک، جهان بینی و فرهنگ طبیعت گرایی است. آیه «وَالَّذِینَ کَفَرُوا اَولِیَائُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ اَِلی الظُّلُمَاتِ» می گوید که رهایی از نور و رفتن به سوی ظلمات، تنها به بت پرستی نیست؛ همین که شخص در شئون مربوط به «رَبِّ النَّاسِ، اِلَهٍ النَّاسِ ومَلِکٍ النَّاسِ»، غیر خدا را دخالت دهد، گرفتار شرک شده است؛ شرکی که سرانجام آن به شرک جلی منتهی می شود.
در مقابل، فرهنگ ذکر یا جهان بینی فطرت از توحید خالص به دست می آید و آن بینشی است که جهان و همه چیز را مُلک خدا می داند؛ خدایی که درشکل گیری هرپدیده دخالت دارد و قرب و رضای او مبنای ارزش است. این معنی«اَلاَ بِذِکرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلُوب » است. اگرکسی بخواهد اطمینان و آرامش داشته باشد، باید فرهنگ فطرت را که “ذکر” است رعایت کند؛ فرهنگی که می گوید آرامش انسان تنها دریافتن ریشه ی اصلی پدیده ها یعنی”ربّ” امکان پذیر است. در فرهنگ شرک که غفلت محصول آن است، خدا درچرخه ی شکل گیری پدیده ها حذف گردیده است.
سیرِ پیدایش اعتقاداتِ طبیعی و دهری دراجتماعات امروز، از نسبت دادن امور به “قانون” یا “طبیعت”پیرامون انسان سرچشمه گرفته است. فکر می کنید ابداع واژه طبیعت یا قانون به جای اراده خدا در مکالمات روزمره، چقدر تصادفی بوده است؟ طبیعت انسان برای حذف خدا از اجتماعات انسانی برنامه جامع و مانع دارد و اگر بتواند به طور قانونی خدا را حذف کند، هرگز تردید نخواهد کرد. مثلاً هنگامی که گفته می شود باران با قانون طبیعی می بارد، آیا این نوعی حذف خدای تعالی به طور قانونی از تقدیرات او نمی باشد؟ مؤمنین هم اگر ناآگاهانه جمله”هرچیزی طبق قانون خود صورت می گیرد” را بکار ببرند، به نوعی شرک گرایش پیدا کرده اند؛ هرچند که خود ندانند . درحقیقت عظمت خدای تعالی ایجاب می کند که ابر به وسیله باد جا به جا شود اما اگر بگوییم که فقط باد مؤثر است، این شرک است. درستش این است که مؤمنین بگویند: “اگر خدا با جریان باد بر ما منت نگذاشته بود، باران نداشتیم”. ممکن است کسی کار را آسان فرض کند و ربط تمام مسایل روزمره را به خدا مهم نداند، اما واقعیت قضیه این است که امور اساساً درحوزه حکومت الهی و ربوبیت او جریان دارند وکسی حق ندارد آن ها را به مخلوق نسبت دهد؟ ممکن است ما به چنین شرکی عادت کرده باشیم و به سختگیری قرآن خرده بگیریم. اما اگر بدانیم که فطرت وطبیعت هرکدام برای خود فرهنگی دارند، حقایق شکل واقعی خود را خواهند یافت.
ب-  ولایت، نیروی محرکه ی پویش
آیه الکرسی را ممکن است ما هر روز بخوانیم و به سادگی از کنار آن عبور نماییم، درحالی که اگر در آن تدبرشود، نکته های مهمی دارد که در زندگی دین مدارانه و سرانجام انسان اثرات شگرف خواهد داشت. نکته اول این است که در آیه « اَللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِینَ کَفَرُواأَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ،یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ…»، مخاطبین «الَّذِینَ آمَنُوا» مانند مخاطبین شایع در آیات دیگر نیست. زیرا خدواند به کسانی که ادعای ایمان دارند، برمبنای ادعایشان به آن ها خطابِ «‌یاأَیُّهَا الَّذِین آمَنُوا » می کند، اما در این ایه مبنایِ تحت ولایت گرفتن بعضی و به طاغوت واگذار کردن بعضِ دیگر را ادعا قرار نداده بلکه انتخابشان را ملاک کار گذاشته است. بین ادعا و انتخاب فرق است. مثلاً منافق که ادعای ایمان دارد و جزء مخاطبین شایع در«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» است، ولایتی را که انتخاب می کند ولایت طاغوت است، زیرا منافقین چه رئیس و چه مرئوس، نفس امّاره انتخاب طاغوتی آن ها است، هرجند که اسماً مسلمان باشند. هم چنین مخاطبینِ «الَّذِینَ کَفَرُوا» درآیه فوق، مانند مخاطبینِ شایع «یا ایها الذین کفروا» درآیات دیگر نیستند. در ایه فوق، «اَلَّذِینَ کَفرُوا » در مقابل «الَّذِینَ آمَنُوا» آمده است و منظور کسانی هستند که در پویش به سوی فطرت و طبیعت، ندای طبیعت یا هواهای خود را مهم دانسته و خود را تحت ولایت طاغوت قرار داده اند، و منظور از «الَّذِینَ آمَنُوا» تمام کسانی هستند که ندای فطرت را مهم دانسته و به آن گرایش پیدا کرده و خود را تحت ولایت الهی قرار داده اند. این پویش چگونه صورت می گیرد؟
آیه فوق تاکید دارد که مؤمن وکافر خودشان از ظلمات و نور خارج نمی شوند بلکه در یکی این کار تحت ولایت ولیّ امر و دردیگری تحت ولایت طاغوت صورت خواهد گرفت. یعنی اصلاح کننده فرد و اعمال فردی یا علت فاعلیِ رها سازی از ظلماتِ طبیعت به سوی نورِ فطرت، مطلقاً خدای تعالی است و دراین مسیر عباداتی مانند نماز، روزه، حج، جهاد، امر به معروف، نهی از منکر، خمس و زکات، همه از نوع”حرکت” از ظلمات به سوی نور هستند ولی فی نفسه “خارج کننده” نمی باشند؛ هرچندکه علت مادی محسوب می شوند. به عبارت دیگر کسانی که خود را تحت ولایت الهی قرار بدهند، خدای تعالی با این عبادات آنان را از ظلمات به سوی نور خارج می کند وکسانی که تحت ولایت طاغوت هستند با همین اعمال از نور به ظلمات رهسپار می شوند و این گونه عبادات نه تنها اثری در رها سازی آنان نخواهد داشت، بلکه موجب تشدید حکومت طبیعت بر آنان می شود، زیرا کارشان تحت ولایت طاغوت است و در نتیجه عبادتشان ریا کارانه خواهد بود و عبادت ریا کارانه نه تنها باعث قرب نمی شود بلکه انسان را دورتر هم می سازد! پویش به سوی نور و ظلمت چگونه صورت می گیرد؟
چگونگی پویش به سوی نور و ظلمت
آیه «لاَاِکرَاهَ فِی الدِّین »، راه آزادی و اسارت را بخوبی مشخص کرده و می گوید راه اسارت از جایی است که انسان با خود بینی، نفس خودرا به عنوان اولین طاغوت برگزیند. چنین شخصی چون تحت ولایت طاغوت نفس خود است نمی تواند به طاغوت های اجتماعی کافر نگردد، زیرا طاغوتِ وجود او در طاغوت بزرگترِ بیرونی حل شده است. شاهد این مطلب آیه «وَالَّذِینَ کَفَرُوا اَولِیَائُهُمُ الطَّاغُوت یُخرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ اِلَی الظُّلُمَاتِ…» است. می گوید انسانی که در تشکیلات طاغوت های اجتماعی وارد شده است، قبلا به وسیله طاغوتِ درونی آمادگی این کار را یافته است.
آیه ی «لاَاِکرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَبَیَّنَ الرُّشدُ مِنَ الغَیِّ …. »، هرگونه اکراه را در دین مردود می شمارد. همان گونه که حرکت بدون محرک امکان پذیر نیست، هیچ گونه جابه جایی از ظلمت به نور و از نور به سوی ظلمت هم بدون محرک صورت نخواهد گرفت. «لاَاِکرَاهَ فِی الدِّینِ» می گوید که بازگشت به خدا باید با حرکت درونی انجام گیرد و تحت تأثیر نیرویی بیرونی نباشد. جایگاه “ولایت الله”در اصیل ترین آرزوی انسانی است و وقتی این جایگاه از غیر پاک شد، دیگر نیازی به اکراه نیست و خود به خود محبت الهی در آن متجلی خواهد شد. مهم این است که دل از دیگر محبت ها آزاد شده باشد تا هم چنان که عقربه آزاد مغناطیسی بازگشت به شمال را خودش انجام می دهد، بتواند بدون اکراه هستی آن به ثمر برسد. به عبارت دیگر همان طور که هدایت کشتی به وسیله قطعه کوچک بنام قطب نما صورت می گیرد و رها از اختیار ناخدا برمحور خود جهت یابی می کند، «لاَ اِکرَاهَ فِی الدِّینِ» هم می گوید که دل رها از اختیار است و هنگامی که انسان درگردش طبیعت گرایی خود می چرخد، تنها عقربه ی آزادِ مغناطیسی دل است که بر محور خود استوار است و جهت حرکت را مشخص می نماید.
لااکراه فی الدین می گوید که اصلِ همه ی قضایا این است که حکومت خدا بر انسان به شیوه ای عاشقانه و با کشش و جاذبه ی روحانی باشد که در صورت تحمیل شدن، انسان هیچ طرفی از کمال نخواهد بست. محبتِ دنیا اموری را به انسان تحمیل می کند که از نظر ظاهری هیچ گونه اجبار و الزامی درآن نیست اما درحقیقت فرد را اسیر خود نموده و میدان عمل او را کوچک می نماید . مثلاً چرا روایت می گوید «حُبُّ الدُّنیَا رَأسُ کُلِّ خَطِیئَهِ» یعنی “دنیا دوستی، سرآمد همه ی گناهان است؟” برای این که فساد و تباهی در فضایِ متعلق به امور کوچک مثل دنیا پدید می آید و محبت به آن، حرکتِ “آزاد” و لااکراهی انسان را سلب می کند.‌ به عبارت دیگر دنیا چون کوچک است، میدان عمل انسان را که برای کمال آفریده شده، کوچک می نماید و آزادی او را سلب و شخصیت عظیم او را تخریب می سازد. اما زمانی که دل از محبت به غیر خالی شد، خود به خود انسان درگستره ی وسیع توحیدی به حیاتِ معنوی و بالندگی در محیط محدود دنیا دست می یابد و فلسفه وجودی او تحقق یابد و دین تنها حوزه و دستورالعمل این کار است.
دین با زدودن پس مانده های اکراه و جایگزینی آن با دوستی خدا ، فراخنای رشد و بالندگی را پیش روی انسان می گشاید. اما طاغوت هایِ سلطه جوی جهانی که عملشان بیرون از حوزه دین است، لامحاله نظم جهان را بر اکراه استوار می سازند و در این صورت هیچ تضمینی نیست که برای مردم تحت نفوذ خود زمینه ی رشد یعنی محبت را فراهم آورند. آنان اگر هم از آزادی وکمال سخن گویند برای رقابت و فریب است.
ما باید همواره این موضوع را پیش روی داشته باشیم که دستورات اسلام بدون محبت رنگ دین به خود نخواهد گرفت. مثلاً نماز درصورتی اثرگذار است که انسان از محبت محدود طاغوت ها آزاد شده باشد تا نمازش بتواند از عشق به خدا سرچشمه گرفته او را از محبتِ او لبریز سازد. عبادات دیگر مثل روزه، جهاد، حج، زکات، امر به معروف و یا تشکیل حکومت و حتی اقامه قسط هم موقعی پویش توحیدی گرفته و به خلوص می گرایند که از این محبت جوشیده و به محبت ریزند. اگر در عبادت محبت خدا نباشد، حتماً آکنده از محبت به خود یا دنیاست که دراین صورت از روی اکراه و کسالت یا ترس صورت می گیرد و شکلی بی پویش و بی محتوا پیدا می نماید. دراین حال کسی که محبت دنیا را پذیرفته و اصل را بر وضعیت خود قرار داده باشد چون آزاد نیست، پذیرای محبت اولیای الهی نمی گردد اما کسی که محبت الهی در دلش وارد شده باشد اگردشوار ترین رنج ها و آزارها را درکنار اولیای خدا دریافت کند ویا به دست آن ها به کیفر سخت اعمال خود برسد، چون آزاد است انصاف داده هرگز با آنان دشمنی نمی ورزد .
پویش در”مجموعه های ولایت”
ازامام صادق علیه السلام پرسیدند «هَلِ الحُبُّ مِنَ الدِّینِ، فَاَجَابَ هَلِ الدِّینِ اِلاَّ الحُبُّ وَ البُغض»:”آیا محبت جزء دین است؟ جواب دادند، آیا دین جز محبت و بغض است؟!” هم چنان که حدیث آمده: «اَلمَرءُ مَعَ مَن اَحَبَّ وَ لَهُ مَا کَسَبَ»:”انسان با چیزی است که دوستدار آن است و هر چه در این راه کسب کرد به گردن خودش است” می گوید هرکس از اقمارمحبوب خویش است و همان گونه که سرعت هرگردش متناسب با مدار و شتاب اولیه است، مدار محبت نیز براساس شدتِ حبُّ و بغض تعیین می شود. واژه ی«مَعَ» درحدیث فوق می رساند که حبّ و بغض، شرط معیّت است و فراتر ازهر نوع محبت، مانند محبت به فرزند، خانه، زندگی، کسب و معیشت می باشد. عظمت کبریایی ایجاب می نماید که خدای تعالی برای ارتباط با بندگان حلقه هایی پیش بینی کند تا انسان ها در ارتباط با آنان بتوانند به سوی او پویش داشته باشند. قرآن چه خوب مسیر بندگی ویاری خالص از پروردگار را بیان داشته است: «اِیَّاکَ نَعبُدُ وَ اِیَّاکَ نَستَعِینُ، اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقُیمِ»، یعنی تنها راه نجات صرفاً عضویت در صراط مستقیم یا “مجموعه ی ولایت”است؛ مجموعه ای که زمان و مکان و ابدان و اجسام عناصر تشکیل دهنده ی آن نیستند بلکه عناصر تشکیل دهنده ی آن “محبت و اطاعت ” است. علی(ع) درباره وجودِ فراکیهانی انسان می گوید:
اَتَزعَمُ   اَنَّکَ  جِرمٌ    صَغِیرٌ وَفِیکَ  انطَوَی العَالَمُ الاَکبَرُ
وَ اَنتَ الکِتَابُ المُبِینُ الَّذِی  بِاَحرُفِهِ   یُظَهُر      المُضمَرُ
دَوَائُکَ    فِیکَ   وَ   لاَتَعلَمُ  وَ  دَائُکَ  مِنکَ  وَ  لاَ تَشعُرُ
“گمان می کنی که جرم کوچکی هستی! حال آن که در تو عالم بزرگی است. توکتاب روشنی هستی که با حروف آن پوشیده ها آشکار می شود. داروی تو در خودت است و نمی دانی و ناآگاهی و درد تو هم از خودت است و نمی اندیشی!” در حدیثِ قدسی آمده است: «لاَیَسَعَنِی اَرضِی وَلاَسَمَائِی، وَلَکِن یَسَعُنِی قَلبُ عِبدِیَ المُؤمِنِ»:”زمین و آسمانم گنجایش من را ندارند، اما قلب بنده ی مؤمنم، من را درخود جای می دهد” این حدیث چه چیزی را می خواهد بیان کند؟ آیا ما را به بیان و تعبیر حضرت امیر در رابطه با جهان اکبر توجه نمی دهد؟ یعنی همان گونه که برای بنی اسراییل، خیمه اجتماعِ قدس و قدس الاقداس و تابوت عهد وآتش و دودِ مافوق آن بر الگوی حقیقت انسان ساخته شده است، کعبه و مسجد و حرم را هم برالگوی دل ساخته اند. قلب انسان خانه خدا است و برای تجسم آن درعالم خاکی، کعبه را آفریده اند. از این روگفته شده: «اَلمُؤمِنُ اَعظَمُ حُرمَهٍ مِنَ الکَعبَه»:”حرمت مؤمن از کعبه فراتر است” زیرا کعبه، نمودِ دل مؤمن است.
انسان با”عالم اکبری”که دروجود او به ودیعه است می تواند با چهره های اصلی مجموعه که پیامبر و امام هستند، در”مجموعه های ولایت” عضو شود و با سرعت آنان عروج نماید. لطف خدا به چهره های اصلی مجموعه آن چنان گیراست که مجموعه را به سوی خود می رباید و جاذبه ی چهره های برجسته، نیروی محرکه ی حرکت و جذب اعضای مجموعه را فراهم می آورد. در”مجموعه ولایت” آن چنان دلباختگی حضور دارد که کشش محبت و مجذوبیت، مثل خورشید که مجموعه ی سیارات را با خود حرکت می دهد، کل مجموعه را با خود می برد. شگفت این که انسان گمان می کند که خاصیت مجذوبیت از خود اوست، اما وقتی که نیروی جاذبه را شناخت، می پذیرد که خاصیت از زمین بوده است و اگر بهتر بیندیشد می فهمدکه زمین خودش تحت جاذبه ی خورشید است و…
خصوصیات “مجموعه های ولایت”
1-ولایت نیروی محرکه ی ایمان وکفر است. مجموعه نگری در قضیه ولایت چنین حکم می کند که کسی که موضع جمعیتی را پسندید، خواه ناخواه سرنوشتش با آن جمعیت گره خواهد خورد و با هرسرعتی که آن کاروان به سوی تاریکی یا نور رود، او نیز خواهد رفت. مثلاً کسی که به کاروان یکی از وُلات طاغوت پیوسته باشد، دراین مسیر اگر عمل خیری هم از وی سر زده باشد، آگاهانه یا ناآگاهانه از موضع سازمانی و حرکت جمعی او درکاروان ولایت طاغوت نخواهدکاست، زیرا کفر به طاغوت که مقدَّم ترین عمل اصلاحی است انجام نداده و تا زمانی که ولایت فرد به نحوِ درستی متحول نشده باشد، ویژگی ها و اَعمال فردی برای او سرنوشت ساز نخواهند بود. آیه ی ذیل مطلبی ژرف در این مورد دارد: «اَعمَالُهُم کَسَرَابٍ بَقِیعَهً، یًحِسبٌهٌ الظَّمآنِ مَاءً، حَتَّی اِذَا جَائَهُ، لَم یَجِدهُ شَیئاً وَ وَجَدَاللهَ عِندَهُ فَوَفَاهُ حِسَابَهُ… » می گوید کسی که به کاروانی از ولات طاغوت پیوسته باشد، ممکن است خیلی از اعمال خود مانند نماز و روزه و غیره را خوب و آب حیات بداند، اما هنگامی که به آن اعمال با وضعیت “مجموعه ولایی” نگریسته شود، مشخص می گردد که کارهای خیر او چون مقدمه ی کفر به طاغوت نداشته، سرابی بیش نیست!
مکانیزم حرکت بسوی ایمان وکفر یا نور و ظلمت به وسیله ی”مجموعه های ولایت” صورت می گیرد. به این صورت که مرتبه ی نازله، از اقمار مرتبه بالاتر است و سلسله مراتبِ نور از کمترین مراتبِ حضور و اتصال به مجموعه شروع می شود و تا «اَللهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا» که اعلی مرتبه ی ولایت است ادامه خواهد داشت؛ به طوری که می توان گفت یک ولایت بیشتر نیست و آن ولایت اول بر جمیع اقمار است و هر مجموعه عضو مجموعه ی بزرگتری است و از اقمار آن محسوب می گردد و کاروان ولایت را به این صورت تشکیل می دهند.
انسانی که ازولایت الهی بریده باشد، از راه طبیعت گرایی به مجموعه ی جدا از ولایت الهی گرفتار می شود و با گره خوردن به رفتار و اخلاق و روحیات و صفات وگفتارِ آن مجموه، با سرعتِ مجموعه ای که قلباً به آن پیوسته درکفر سقوط می کند! روایت به این مضمون می گوید: «اِنَّمَا یَجمَعُ النَّاسُ اَلرِضَا وَ السَّخَط»:”هرکس عضو مجموعه ای است که به آن راضی شده است” قرآن تاکید دارد: « وَمَن یَتَوَلَّهُم مِنکُم، فَاِنَّهُ مِنهُم »:”هرکس که تولّای آن ها (طاغوت) را داشته باشد، ازآنان است!” از این رو، کسی که اَعمال اقوامِ هزارسال پیش را قبول داشته باشد، عضو مجموعه ی آن ها خواهد بود! خواه آن جماعت به ولایت الهی متصل باشدیا نباشد.
برای تقریب ذهن و روشن شدن “مجموعه های اقماری”، به این مثال توجه نمایید. هرحرکتی که ما انجام می دهیم، تغییر مکان در هستی است. فرض کنید تمام تغییرات مکانی یک فرد از تولد تا مرگ را در یک کفّه قرارداده شود و تمام تغییرات مکانی او به همراه تغییرات زمین در یک روز درکفه دیگر قرار دهند، کدام سنگین تر است؟ روشن است که در مقایسه، تمام تغییر مکانی عمر آن فرد نسبت به آن یک روز نزدیک به صفر است. حال اگر تغییرات مکانی آن فرد تا آخر عمر به همراه تغییرات زمین دریک روز با “تغییرات مکانی به همراه خورشید و مجموعه کهکشانی”، محاسبه و مقایسه شود باز چیزی نزدیک به صفر است! نتیجه این که میزان درمسأله ی ولایت، ولایت اعلی است و ولایت های کوچک اقمار آن هستند و تمام اعمال و رفتار انسان در مجموعه عمر؛ چه درجهت حرکت از نور به ظلمت وچه ازظلمت به سوی نور، همراه با یک ساعت حرکتِ “مجموعه ولایت اصلی” چیزی نزدیک به صفر است.
بنابراین عقل می گوید که اصلی ترین عمل انسان و نقطه شروع خودسازی، اصلاح ولایت و پیوستن به “مجموعه های ولایت” از طریق کفر به طاغوت است. آیه ی «اَللهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَی النُّورِ» تاکید دارد که کار انسان ایمان آوردن است، ولی بیرون بردن از ظلمات کار خداست و این کار در برگیرنده ی همه مؤمنین است و به صورت اقماری انجام می شود.
2- «وَکَذَلِکَ نُوَلِّی بَعضَ الظَّالِمِینَ بَعضاًبِمَاکَانُوا یَکسِبُونَ ». آیه کاشف از پادشاهی و حاکمیتِ پشت پرده ی خدا است.  می گوید این طورنیست که ستمکار به طور تصادفی بر سرنوشت جماعتی چیره شود، زیرا اگر خدا نسبت به حکّام جور و عزل و نصب آن ها بی دخالت باشد و شیطان میدان دار و فعّال ما یشاء باشد، باید گفت که شیطان «مَلِکٍ النَّاس» است درحالی که این طور نیست! حقیقت این است که اداره دو جریانِ “اطاعت” و”طغیان” هر دو به خدا باز می گردد. یعنی همان گونه که درجریان “تسلیم”، ولایت انسان با خدا است و این با اختیار انسان مغایرتی ندارد، در جریان”طغیان” هم ولایت انسان با طاغوت است و با اختیار او منافاتی ندارد و وقتی ظالم با مشیت خدا به حکومت رسید، با اختیار ستمگر در مغایرت نیست.
خودخواهی و استکبار ریشه و اساس”طغیان” و پیدایش حکومت های ضد خدایی است. خودرأیی چه به صورت فردی یا جمعی، حکومتی یا تشکیلاتی، درلباس عالِم یا امیر، درقالب کتاب یا سخنرانی و…، همه مصادیق “طغیان” هستند وکفر به آن ها مقدم ترین عملِ اصلاحی است و بدون آن انسان از”مجموعه های طغیان” فاصله نگرفته و آزاد نخواهد شد. کافر راضی به چیزی کمتر از کشاندن همه به مسیری که می رود نیست؛ اوهمواره با حرکت خزنده تهدید و تطمیع و فریب پیش می رود ودیگران را به خود ملحق نموده یا از میان خارج می کند. در این مسیر هرکس به او پیوست، در شبکه اقماری”طغیان” گرفتار آمده و با چنان سرعتی از نور دور می شود که تنها با اعداد نجومی قابل محاسبه است! در این میان رقت آورتر از همه، دلخوش بودن فرد به بعضی از اعمال خیری است که انجام داده و فکر می کند درگذشته زمانی را برای خود سازی و مجاهده با نفس اختصاص داده و قدم هایی برداشته است! این آدم اگر اندکی مجموعه نگری داشته باشد، غلط بودن این محاسبه را خواهد فهمید.
علما و عرفایی که مجذوب سلاطین جور نگردیده و هوشیارانه جانب “مجموعه ولایی” را گرفتند، رستگار شدند. امام صادق (ع) در این باره می گوید: “اگرتمام آسمان و زمین را به فرمان من بسپارند تا قلمی برای سلاطین بتراشم و یا دواتی را اصلاح کنم، هرگز چنین کاری نخواهم کرد!” امام کاظم (ع) به صفوان جمّال که شترهایش رابه هارون برای سفر حج کرایه داده بود فرمود:”ا صفوان! گر لحظه ای به بقای حکومت جبّاری مثل هارون راضی باشی تا برگردد و شترهای تو را بدهد، از ما بریده ای!” یعنی از”مجموعه ی ولایت الهی” خارج شده وکفر به طاغوت را ازدست داده ای و اگر ادعای ایمان کنی،دروغی بیش نیست!
بنابراین تمامی ریاضت ها و عبادات و خدمت ها و راز و نیازها باید درجهت کفر به طاغوت باشد تا انسان بتواند به”مجموعه ولایت الهی” وارد شده و از خود نجات یابد، زیرا پیوستن به این مجموعه با دلبستگیِ به حکومت جبّاران امکان پذیر نیست. آب و هوای مِلک جبّاران درست همان چیزی است که طاغوتِ درونی طالب است و از آن جان گرفته، فطرت را تحت فشار می گذارد!
مجموعه های “ولایت طاغوت” و “ولایت الهی” به صورت دو کهکشان درحال دور شدن از یکدیگرند و دوزخ و بهشت قرارگاه نهایی این دو جریان است. اما این دو با نهایت دوریِ جایگاهی که دارند از نظر زمانی، هم چون فاصله شب و روز، لحظه و پلک زدنی ازهم دورنیستند و شاهد این مطلب روایاتی است که می گوید: «لاَیَدخُلِ الجّنَّهَ مَن کَانَ فِی قَلبِهِ حَبَّهَ خَردَلٍ مِنَ العَصَبِیَّهِ»، « لاَیَدخُلِ الجَنَّهَ مَن کَانَ فِی قَلبِهِ حَبَّهَ خَردَلٍ مِنَ الکِبرِ» یا «لاَیَدخُلُ النَّارُ مَن کَانَ فِی قَلبِهِ حَبَّهَ خَردَلٍ مِنَ الاِیمَانِ». کسی خدمت معصوم (ع) عرض می کند” گاهی که لباس نو می پوشم، درخود احساس ویژه می کنم! آیا این کبر است؟” حضرت فرمودند: «لَیسَ حَیثُ تَذهَبُ اِنَّمَا الکِبرُالجُحُودُ الحَقِّ وَاِنَّمَاالاِیمَانُ الاِعتِرَافُ بِالحَقِّ» یعنی کبر، لجاجت با حق و ایمان اعتراف به آن است. این بحث قبلاً درفصل ویژگی های درونی انسان گذشت.
امام سجاد (ع) در راه عزیمت به حجّ، به گروهی از بنی امیه که به جهاد می رفتند برخورد کردند. یکی از آنان به امام می گوید: «تَرَکتَ الجَهَادَ وَ صُعُوبَتِهِ وَ اَقبَلتَ اِلَی الحَجِّ وَ لِینَتِهِ» :”جهاد را که دشوار بود رها کردی و به حج که راحت و بی دردسر بود روی آوردی!” بنی امیه در رابطه با جهاد گاه اهل بیت را استهزاء می کردند. این سؤال از هرکس بوده، تیر سه شعبه زده است! بعد شروع به خواندن آیاتی از قرآن در رابطه با عظمت و ارزش جهاد نمود: «اِنَّ اللهَ اشتَرَی مِنَ المُؤمِنِینَ اَنفُسَهُم وَ اَموَالَهُم بِاَنَّ لَهُمُ الجَنَّه یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللهِ فَیَقتُلُونَ وَ یُقتَلُونَ وَعداً عَلَیهِ حَقّاً فِی التَّورَیهِ وَ الاِنجِیل وَ القُرآنِ وَ مَن اَوفَی بِعَهدِهِ مِنَ اللهِ فَاستَبشِرُوا بِبَیعِکُمُ الَّذِی بَایَعتُم بِهِ وَ ذَلِکَ هُوَ الفَوزُ العَظِیمِ ». این جا متوقف شد اما امام علیه السلام از او خواست ادامه دهد. او دوباره شروع به خواندن کرد: «اَلتَّائِبُونَ العَابِدُونَ الحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونَ الآمِرُونَ بِالمَعرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ المُنکَرِ وَالحَافِظُونَ لِحُدُودِاللهِ ». او تا به وَالحَافِظُونَ لِحُدُودِاللهِ رسید امام گفت: «هَیهُنَا»:”توقف کن! بعد گفتند ما هرگاه دیدیم پرچم جهاد را کسانی به دست دارند که حافظ حدود الله هستند، حج را رها کرده به جهاد می رویم و چون ببینیم پرچم را کسانی به دست دارند که حافظ حدود الله نیستند، جهاد را رها کرده به حج می پردازیم!”
این کار حضرت اشاره یه رعایتِ اصل”ولایت”در عمل دارد. یعنی کسی می تواند حافظ حدودالله باشد که قبلاً اصل ولایت را رعایت کرده باشد. اگر پرچم دست غیر حافظِ حدود الله باشد، این طبیعت گستاخ است که جرئت «اََنَاالله»گفتن پیدا کرده و آن را به دست گرفته است! طبیعت چون جاهل است در گرفتن امانت، جسور ودر ادای آن کاهل می باشد! آیه «اِنَّاعَرَضنَا الاَمَانَهَ عَلَی السَّمَوَاتِ وَالاَرضَِ وًالجِبَالِ فَاَبَینَ اَن یَحمِلنَهَا وَاشفَقنَ مِنهَا وَحَمَلَهَا الاِنسَانُُ اِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً» حکایت از طبیعت گرایی گستاخ انسان دارد و می گوید که انسان چون جاهل است درگرفتن امانت جابک است!
3- مسأله ی اصلی در قبولی عبادت، خودسازی و کم خوردن وکم خوابیدن وکم سخن گفتن یاصله رحم برای ایجاد دوستی میان افراد نیست؛ مسأله ی اصلی عضویت در سیستم ولایت است. ولایت چه به معنی محبت و ارادت و چه به معنی حکومت و چه به معنی برتری و اولویت، همه نمودهای گوناگون یک حقیقت هستند وآن این است که فرد در کدام مجموعه ولایتی قرار گرفته باشد و عشق و دوستی و هراس و امید و اطاعت او به چه کسی باشد؟ آیه «مَا مَنَعَهُم اَن تُقبَلَ مِنهُم نَفَقَاتَهُم اِلاَ اَنَّهُم کَفَرُوا بِاللهِ وَ بِرَسُولِهِ وَلاَیَأتُونَ الصَّلَوهِ اِلاَ وَهُم کُسَالَی وَلاَیُنفِقُونَ اِلاَّوَهُم کَارِهُونَ » می گوید روح عبادت باید اطاعت و اردت باشد؛ اطاعتی که از روی محبت باشد یا همان طور که آیه ی «…لَنْ یَنَالَ اللهِ لُحُومَهَا وَلاَدِمَائُهَا وَلَکِنْ یَنَالُهُ التَّقوَی مِنکُم » اشاره دارد، الفاظ و حرکاتِ حجّ گزار مناسکی بیش نیستند و مهم ارادت و محبت است که سبب قرب می شود. انسان هم اگر عملی را انجام می دهد باید از روی محبت و ارادات و برای اطاعت خدا باشد و در این صورت چون از محبت سرچشمه گرفته به محبت و تقوا و اطاعت می ریزد. به عبارت دیگر چون از ولایت الهی سرچشمه گرفته به ولایت می ریزد.
4- روی دیگر مجموعه ی ولایت این است که در این سیستم سیئات به حسنات تبدیل می شوند. حرّبن یزید ریاحی زمانی که همراه کاروان ولایت طاغوت بود، به رویارویی با حضرت اباعبدالله(ع) کشیده شد و راه را بر ایشان گرفت و به این ترتیب مرتکب گناه بزرگی شد، اما هنگامی که به حضرت سید الشهدا علیه السلام پیوست، گرچه درجه و جایگاه خطرناکی در سپاه ظلمت داشت، ولی با همان درجه به عنوان سرداری بزرگ در سپاه نورِ قرارگرفت و پذیرفته شد وگناه او به حسنه تبدیل گردید. در پدیده انقلاب اسلامی هم ارتش شاهنشاهی درمدار ظلمت بود، اما با اعلام وابستگی به اسلام، با همان عناوین و درجات در مدار نور و جمهوری اسلامی قرار گرفت! در داستان فرعون هم ساحران که ارکان حکومت کفر بودند پس ازپیوستن به موسی علیه السلام از ارکان ایمان به شمار آمدند!
5- انصاف اصلاح ترازوی داوری است.  محبت الهی فطرت را زنده می کند و همین نیروی محرکه ی پویشِ حرکت های اصلاحی مخصوصاً “انصاف” در انسان می شود. انصاف، مبدأ حرکت فطرت وعقربه ی آزاد مغناطیس فطرت گرایی است. درفرمایش صدیقه کبری(س)، وجوب نماز برای احیای انصاف و زدودن کبر و برتری طلبی عنوان شده است . نمازعمود دین است و با پذیرفته شدن آن تمامی اَعمال دیگر پذیرفته می شود. هرچقدر نماز با رعایت شرایط وآداب انجام گیرد، کبرِانسان زدوده تر شده وانصاف درانسان احیاتر خواهد شد. انصاف اصلاح ترازوی داوری است و با اصلاح آن، داوری در انسان بهتر صورت می گیرد.
ابلیس به دلیل نادرست بودن ترازوی داوری نتوانست لزوم اطاعت خدا و سجده ی برآدم را بفهمد و به خود اجازه داد آن گونه که می خواهد برای خود صلاح اندیشی کند. چرا ابلیس هنگامی که مورد سرزنش قرار گرفت بیدار نشد و پوزش نخواست؟ زیرا انصاف نداشت. اصولاً یک جو انصاف برای آزاد شدن و بازگشت از خطا و روی آوردن به بندگی کافی است!
آن چه که شیطان را مطرود کرد، بی انصافیِ او بود و آن چه که به او رسید، از انصاف بود. طغیان همان بی انصافی و طاغوت همان بی انصاف است. طاغوت رهبر بی انصاف ها و بی انصاف پذیرنده ی ولایت اوست. انسان بی انصاف با حاکم منصِف سازگار نیست اما حاکم بی انصاف توانایی مهار او را دارد و بر او لگام زده و درخدمت خویش می گیرد. زیرا بی انصاف زیاده خواه است و در برابر حاکم منصف شورش می کند، اما حاکم زیاده خواه آن قدر زیاده روی می کند که انسان بی انصاف می پندارد اگر اطاعت نکند بیشتر از آن چه که به دست آورده از دست خواهد داد!
هرگاه خفقان وتعصب ودیکتاتوری از انسان دور شود، زمینه ی انصاف دراو آشکار خواهد شد و هرگاه دیکتاتوری وخفقان حاکم باشد، موجی از بی بند و باری و بی دینی پدید می آید. انسان با نگریستن به جهان انصاف می دهدکه نیرویی مدیر ومدبّر برآن حاکم است. ساحران بعد از مقابله با موسی (ع) انصاف دادند که کار او از عهده ی بشر خارج است وچون سحر را با اکراه انجام می دادند، خود را از خفقان فرعون آزاد یافتند و با نفی او به ایمان بالله رسیدند. کسانی هم که ذکر مصایب اهل بیت را گوش می دهند، منصفانه حق را به حسین بن علی علیه السلام می دهند و با کفر به طاغوت و لعن او، به خدا تقرب می جویند.
پویش فطرت وطبیعت از انصاف و بی انصافی شروع می شود. دو انسان منصف وغیر منصف اگر از رأس زاویه ای کنار یکدیگر شروع به حرکت کنند، مقصد آنان هرگز یکسان نخواهد بود. اَعمال انسان اعم از ایمان، توبه، انس با مخلوق، سازگاری باانبیا، سازگاری باحکومت حق، سازگاری حکومت با مردم، همگی به انصاف برمی گردد. انسان منصف هرگز مفصدش باکسی که غیر ازآن است یکسان نیست. قرآن تعبیر ژرف وزیبا در این باره سخن دارد: «مَثَلُ الفَرِیقَینِ کَالاَعمَی وَالاَصَمِّ وَالبَصِیرِ وَالسَّمِیعِ »:”مَثَل دوگروه، مانند کور و کر و بینا و شنواست”یعنی طبیعت گرا قادر نیست آثار و ندای تذکر دهنده را ببیند و بشنود.
طبیعت چون عاری از انصاف است، حدّی برای خود به رسمیت نمی شناسد مگر این که از خارج او را محدود کنند. شکل گیری طبیعت مبتنی برشرایط تحمیلی خارجی است و خواسته ی او مظروفی نامناسب با ظرف است و‌در چارچوب بی انصافی اندازه گیری می شود. اماخواسته ی انسان منصف به اندازه ی حق اوست و فطرت او هم درهمان چارچوب حرکت می کند؛ خواه دیگران نظاره گر او باشندیا نباشند. او حدّ خود را می شناسد و برای دیگران نیز حدّ و حدود قایل است.

فصل5: راه های شکوفایی فطرت
چگونه فطرت از چیرگی طبیعت خارج می شود؟ به طور کلی تحقق این امر بستگی به حل شدن دلبستگی انسان به حیات دنیا دارد. فطرت همیشه منتظر فرصت است تا زمامداری طبیعت را به دست گیرد اما وابستگی‌ها و تعیّنات و خودخواهی ها انسان را غافل کرده، مانند باری سنگین او را خسته و نا امید نموده گاه به زیر می‌کشد. درمثنوی آمده است که جوانی سوار بر اسب به آبی رسید و اسب ایستاد. هرچه تلاش کرد اسب جلوتر نرفت. خسته وکوفته درگوشه‌ای نشست. پیری فهمیده از آن‌جا عبور می‌کرد. چون او را نگران یافت علت را پرسید. جوان ماجرا را گفت. پیر گفت چوبی بردار و آب را گل آلود کن! این بگفت و رفت. جوان چنین کرد و اتفاقاً اسب راه افتاد! جوان متحیّر به دنبال پیر رفت و علت را پرسید. پیر گفت: اسب وقتی به آب رسید، چون عکس خود را در آن دید، حاضر نشد خودش را زیر پا بگذارد. اما چون آب گل آلود شد و خودش را ندید، براه افتاد! راحتی دنیا دقیقاً مشابه همان آب زلال است که فرد عکس خود را در ان می بیند و حاضر نیست پا روی ان بگذارد. انسان در راحتی چون خودش را می‌بیند، ازهمه چیز بی‌خبر می‌شود و حاضر هم نیست که با خبر شود. لذا ناآگاه می‌ماند و می‌گندد و می‌گنداند! اگر کسی بخواهد نگندد و نگنداند، علامتش این است که امروزش از دیروزش بهتر باشد. واقعاً اگر قاعده این باشد، همه ما بی‌تعارف گندیده‌ایم، منتها احساس نمی‌کنیم! جهتش این است که کسی بوی گندیدگی را می تواند احساس ‌کند که خودش نگندیده باشد! مثلاً موقعی که همه سیر خورده باشند، هیچ کدام بوی سیر را احساس نمی‌کنند؛ بوی سیر را کسی احساس می‌کند که از در وارد شود وخودش سیر نخورده باشد. اولیا خدا در یک برخورد دقیقاً احساس می کردند مخاطبشان اهل گناه هست یا نه؟ جهتش این است که گناه تعفن خاصی دارد و آن ها می توانند احساس کنند!
همه مشکلات در این است که انسان شناخته نشده است. آگاهی از «خود» در جهت‌گیری انسان نقش اصلی دارد. انسان با اهمیت دادن به پرسش های فطری، جنبه پروانه سازی او فعال می شود و با بی اعتنایی به آن ها به سوی ظلمت رفته، جنبه کرمی او فعال می گردد؛ پرسش هایی مانند: من کی هستم و چگونه پیدا شده ام؟ نتیجه آمدن و رفتنم چیست؟ پس از مرگ چه خبر است؟ آرزوی انسان کدام است و غیره. فطرت با طرح این پرسش ها خود را نشان می دهد. در جامعه شناسی معاصر، قبل و بعدِ حیات دنیا مطرح نیست. از این رو پرسش های فطرت در این نوع علوم بدون پاسخ مانده است. نقطه پرسشِ فطرت، رأس زاویه جدایی اضلاع فطرت گرایی و طبیعت گرایی است.
انسان چگونه می تواند در معرض پرسش های فطرت قرارگرفته و شنوایی لازم را به دست آورد؟ یکی از راه های شکفتن ابن پرسش ها در وجود انسان”اضطرار”است. “اضطرار” یکی از راه های”خود آگاهی” وکنار رفتن پرده های تشخّص  و تعین است. اضطرار یا فرو ریختن دیوار طبیعت برای کسی که در حصار دنیا خواهی گرفتار آمده، می تواند بهترین راه آشکار شدن پرسش های طبیعی و دریچه ای برای تابیدن نورالهی بسوی او باشد. این کار جگونه امکان پذیر است؟ اضطرار به دو صورت”اگاهانه و تدریجی “یا” ناآگاهانه و ناگهانی”در انسان ایجاد شده، او را به”خود” می آورد.
الف- روش آگاهانه یا تدریجی
حالت تدریجی وآگاهانه و حالتی است که فرد با اختیار روی خودش کار کند و اضطرار خود را آگاهانه دریابد.
1- تلاوت قرآن و احیای فطرت
متون قرآن و ادعیه اصلی ترین منابع آگاهی و عامل احیای مداوم فطرت و تحصیل اضطرار هستند. قرآن با هنرمندی تمام، پرسش های فطرت را در جاهای مختلف مطرح کرده و انسان را به خودآگاهی می کشاند. در روایات به تلاوت قرآن اهمیت زیاد داده شده است و آن را یکی از وظایف روزانه مسلمان شمرده اند که حداقل روزانه صفحاتی از کتاب خدا را از روی تدبّر تلاوت نماید. در این رابطه هشدار رسول اکرم صلی الله علیه واله کافی است که فرمودند: «اِذِ التَّبَسَت عَلَیکُمُ الفِتَنِ کَقِطَعِ اللَّیلِ المُظلِم فَعَلَیکُم بِالقُرآنِ»:”هنگامی که فتنه ها مانند پاره های شب تاریک شما را فرا گرفت، بر شماست که به قران رجوع کنید” تلاوت قرآن و تدبر درآن مثل آب که برای بدن لازم است و حیات همه چیز به آن بستگی دارد، برای حیات معنوی مسلمان هم لازم است. مثلاً قرآن خطاب به یهود می گوید:”پس از آن که شما را از چنگ دشمنان نجات دادیم و ان همه نعمت به شما عطا کردیم، به جای تشکر قلب شما منجمد شد و به گونه ای یخ زد که مثل سنگ و حتی سخت تر ازآن گردید، زیرا سنگ گاهی می شکافد و آب از آن بیرون می اید، اما یخ با این که آب است نمی تواند جاری شود !”این یکی از آیاتی است که خدای تعالی می خواهد این پرسش را در ذهن مخاطب زنده کند که چرا قلب او این طور شده است تا شاید با مراجعه به خود در صدد جبران برآید.
درجای دیگر می گوید:”آیابرای مؤمنین زمان آن نرسیده تا دل هایشان به یاد خدا خاشع شود. شما ای مسلمانان مانند اهل کتاب پیشین نباشیدکه باگذشت زمان دل هاشان منجمد شد! ” گویی قرآن می خواهد بگوید برای این که شاخه ایمان جوانه زند، انسان باید به”خود” آید، چون اگرزمان بگذرد ودردکهنه گردد، دل سخت گشته و جوانه زدن دشوارخواهد شد؛ همان طور که در باره کافران می گوید: «لَقَد حَقَّ القَولُ عَلَی اَکَثَرِهِم فَهُم لاَیُؤمِنُونَ، اِنَّا جَعَلنَا فِی اَعنَاقِهِم اَغلاَلاً فَهِیَ اِلَی الأَذغَانِ فَهُم مُقمَحُونَ وَ جَعَلنَا مِن بَینَ اَیدِیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفِهِم سَدّاً فَاَغشَینَاهُم فَهُم لاَیُبصِرُونَ »:”سخن بر بیشتر آنان مسلم شد که دیگر ایمان نخواهند آورد. ما برگردن آنان زنجیرها گذاشتیم که تا چانه، آن ها را فراگرفته است. آنان بی اختیار گرفتارند و پیش رویشان سدّ و پشت سرشان سدّی گذاشته ایم که گریز گاهی ندارند و فراسوی آن را نمی بینند”یعنی هرچه زمان به پیش رود، تعلقات افزون تر شده، مثل زنجیر ایشان را درخود فرو می پیچد؛ تعلفاتی مثل شهرت، برتری، خوش گذرانی، رفاه و مدح و ثناخوانی مردم که همگی باعث می شود حرکت از انسان گرفته شود و آن چنان سرگرم گردندکه صدای پرسش های درونی را نشنوند!
2- ادعیه، راه شکوفایی فطرت
بعد از قرآن، متون ادعیه زمینه‌های مناسب دیکر برای رفع تشخّص‌ و تحصیل خودآگاهی و اضطرار هستند. ادعیه باشکوفایی پرسش های فطرت، انسان را تدریجاً از موقعیت خود آگاه کرده، خیالاتی که او را سرخوش نموده به او نشان می‌دهند؛ به نحوی که یک مرتبه اشکش جاری می‌شود وخدا را می‌خواند. دعای ابوحمزه، هنرمندانه انسان را پله پله به این حالت نزدیک می‌کند. هنری که دردعای ابوحمزه است واقعاً شگفت آور است!
هنر، شیوه‌ای کاربردی برای درمان طبیعت‌گرایی است. هنر زهر کلام را می‌گیرد تا برای شنونده تلخ نباشد، زیرا مقاومت “طبیعت”را از بین برده، حالت استاد و شاگردی را محو می‌کند؛ حالت انسان متواضعی را نمایان می‌سازد که نصیحت را می شنود. هنر برای تسلط بر طبیعت از راه عادت وارد می‌شود زیرا با طبیعت نباید خشک برخورد کرد بلکه باید نازش کشید تا بتوان آن را به دست گرفت. در تربیت هم علمای اخلاق از راه عادت وارد می‌شوند. آنان به کسی که بر آن ها وارد شده می گویند: بنده خدا خسته ای، بیا وکمی استراحت کن و یک چای بخور! یعنی اول طبیعت فرد را نرم می کنند و بعد سراغ فطرت رفته به ساختن و استقلال آن می پردازند و از آن به بعد فطرت خودش دنبال دین می‌آید و احساس اشتهای به آن می‌کند.
هنرمندترین فطرت‌گراها حافظ است. او عمیق ‌ترین حرف فطرت را درقالب حرف‌هایی می‌زند که طبیعت برایش لیّن و نرم است. از حافظ کسی فرار نمی‌کند و برای همین، سخنرانان وقتی می‌خواهند طبیعت مردم را برانگیزانند از شعرهای حافظ استفاده می‌کنند. حافظ آن قدر زیبا برای طبیعت دانه می‌ریزد که انسانی که مست طبیعت است و حوصله‌ی خواندن  معراج السعاده یا حدیث و آیه و گوش داد نصیحت را ندارد، حوصله‌ی خواندن شعر او را دارد! امام(ره) در باره حافظ گفت که “او زبان مخصوص خود را دارد”. حافظ با فهم دقیقِ فطرت و طبیعت، زبان مردم را خوب درک می‌کرد و برای حاکم کردن فطرت، از هنر استفاده‌ ای نیکو می نمود.
سال‌ها  دل  طلب جام جم از ما می‌کرد
آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود
طلب  از  گمشدگان   لب   دریا  می‌کرد
می‌گوید دنبال چه می‌گردی؟ گوهری را که درصدد دستیابی به آن هستی درخودت جستجو کن! ادعیه چنین کاری می کنند.
3- احکام دینی همه برای رعایت حال دل است
شناخت دین وعمل به آن زمینه ی مناسب دیکر برای رفع تشخّص‌ها و احیای فطرت است.اگرانسان هرآن چه را که دین حرام کرده مرتکب شود، حیات دل را به خطر انداخته و مثل این است که به آن سمّ کشنده داده باشد! اما تقوی راهی داوطلبانه، آگاهانه، کاربردی، همیشگی و دم دست برای احیای فطرت است که قرآن به ما نشان می دهد. دو راهی‌های راستگویی و دروغ، امانت و خیانت، مردی و نامردی، پرده دری و حیا، حجاب و بی حجابی، …، همه فرصت‌هایی هستند که انسان می تواند یا از آن استفاده  کند و متعهدانه استعدادهای قلب رابه فعلیّت برساند یا فرصت‌ از دست برود و بیماری ها قلب را ساکت وخاموش ‌سازند. مثلاً دروغ نه تنها قلب را می‌آزارد بلکه می‌سوزاند، زیرا زیر مجموعه‌ی دروغ یعنی نفاق وتظاهر و مانند آن برای قلب حالت آتش را دارند. انسان هیچگاه از وسوسه های شیطان خالی نیست و تقوی می تواند زمینه ی ذکر و بازگشت مداوم انسان به خدا و احساس حضور در محضر پرودگار شود.
احکام دینی همه برای رعایت حال دل است و آن را به فعلیّت می‌رساند. یکی از این احکام نماز است. نماز آب دادن به فطرت است. چرا نمازهای یومیه در پنج وقت قرار داده شده است؟ برای این که فطرت را نباید رها کرد و مدام باید به سراغش رفت. اگر به فطرت نرسند مثل درختی که از آب دور شده باشد، بی‌رمق و تنها می‌شود . زیارت عاشورا و رفتن به زیارت ائمه هم فطرت را احیا می‌کند. اگر برانسان 24 ساعت بگذرد و اشک نریزد، از فطرت دور می‌شود. مرحوم آیت‌الله آخوند همدانی، طلبه‌ها مدام از این حجره به آن حجره از ایشان سؤال می‌کردند و ملاحظه‌ی وی را نمی‌نمودند تاجایی که ایشان گاهی مجبور می شد در دستشویی گریه کند واشک بریزد. درقدیم اگرهفته‌ای می‌گذشت وگریه نمی‌کردند، ناراحت بودند و حتماً روضه‌خوانی هفتگی می‌گذاشتند.
4- یاد مرگ و احیای فطرت
یاد مرگ به آرزوهای انسان جهت می دهد. نخستین گرهی که درمسیر احیای فطرت باید به دست انسان گشوده شود گره مرگ است. اگر اصل تزکیه باشد، چگونه می توان بدون حلّ این گره گام بعدی را برداشت؟ چرا مرگ در نظر بعضی انسان ها دلهره آور است؟ انسان چکار کند تا مرگ را پدیده ای وحشتناک نبیند و از آن نهراسد؟
هنگامی که انسان به امور فانی وگذرا اعتیاد پیدا کند، بریدن از آن برای او نوعی جان دادن خواهد بود. به عبارت دیگر، انسانی که حیات دنیا برایش بهشت است، ترک آن برای او جهنم خواهد بود. فطرت گرایی حرکتی روشن به سوی مقصدی روشن و خالی ازترسِ از مرگ است. مرگ چیزی است که به بیداری و حرکت مطمئن فطرت می افزاید. مرگ درکام انسان آگاه و بیدار احساسی شیرین دارد: «مَن کَانَ یَرجُوا لِقَاءَ اللهِ فَاِنَّ اَجَلَ اللهِ لَآتٍ »:”هرکس که امید دیدار خدا را دارد، پس موعد آن فرا خواهد رسید”یا«قُل یَا اَیُهَا الَّذِینَ هَادُوا اِنْ زَعَمتُم اَنَْکُم اَولِیَاءُ لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَُّوُا المَوتَ اِن کُنتُم صَادِقُینَ وَ لاَیَتَمَنَّونَهُ اَبَداً بِمَا قَدَّمَت اَیدِیهِم »:”اگریهودیان درادعای خدا دوستی خود راستگویند، پس مرگ را که دیدار با دوست است، آرزو کنند! ولی آنان هرگز تمنای مرگ نخواهند کرد، چرا که کارکرد گذشته آنان چنان آن ها را منحط ساخته که چنین آرزویی را نخواهند کرد!” دیدار آن ها با خدا از نوع دیدار مجرم با قاضی و محتسب است، درحالی که اگر برای او و به عشق او می پوییدند، دیدار آنان با خدا از نوع دیدار عاشق دلباخته با محبوب و نجات از ظلمت می بود؛ هم چنان که موسی(ع) هنگامی که داستان خود را برای شعیب (ع) بیان کرد، او گفت: «لاَتَخَفْ نَجَوتَ مِنَ القَومِ الظَّالِمِینَ »:”نترس که از قوم ظالم نجات یافتی!”
پایان سفرِکسی که از ترس گناه یا از شوق ثواب فطرت خود را رشد داده باشد، همچون رسیدن کشتی به ساحل است و از آن په بعد ،بی نهایت نقاط بین راه خود به خود درمسیر اصلی قرار می گیرند. اما انسانی که مقصد برای او مشخص نیست و بخواهد بی نهایت نقاط بین راه را ضمن حرکت در جایگاه اصلی قرار دهد، به کاری خسته کننده دست یازیده است. کسانی که نتوانستند در خودسازی و تهذیب نفس به جایگاه مطمئن دست یابند و بسیاری از اوقات از فرط خستگی و فرسودگی از مسیر خارج شدند، دلیلش این است که انان تعیین مقصد رابه پایان حرکت موکول می کردند. اما کسانی که مرگ و پس از مرگ در مذاقشان شیرین است، با مهم دانستن جایگاه ابدی به حیات دنیا به صورت مقطعی اندیشیده، خود به خود در مسیر پیش بینی شده قرار می گرفتند.
آیه «وَاستَعِینُوا بِالصَّبرِ وَالصَّلَوهِ وَاِنَّهَا لَکَبِیرَهٌ اِلاَّعَلَی الخَاشِعِینَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ اَنَّهُم مُلاَقُوا رَبِّهِم وَاَنَّهُم اِلَیهِ رَاجِعُونَ » توصیه می کند که اولاً درگذرِ از غفلت به هوشیاری یا از طبیعت به فطرت، از دو نیرو یکی ارتباط با خدا از طریق نماز و دیگری کنترل طبیعت از راه صبر یا روزه یاری بگیرید. ثانیاً می گوید نماز جز بر خاشعین یعنی کسانی که دیدارخدا را باور دارند، بر بقیه سخت است. می خواهد بگوید نماز که گره گشای تعلّقات انسان است، خود گرفتار گرهی است که بدون توجه به مقصد نهایی که همانا مرگ و بازگشت به خداست، باز نمی شود. مؤمن بر خلاف غیرمؤمن چون مسأله مرگ را به خوبی برای خود حل کرده است، در نماز حالت مأنوسانه دارد، اما کسانی که موفق نبوده اند مانند گردکان برگنبد، هنوز نمازشان تمام نشده قلبشان به غفلت می افتد! اینان هرلحظه قضیه ای از حیات دنیا و شاخه ای از شاخه های طبیعت و راهی از راه های تعلق، زندگی آن ها را فرا گرفته و به پراکندگی می کشاند. دلیل این پراکندگی ها بی توجهی به ریشه تعلقات یعنی”غفلت از مرگ”است. غفلت از مرگ موجب رویش انواع آزوهای خیالی در انسان می شود.
همانطور که در بحث حرکت، نیروی محرکه سخن اصلی است، “آرزوی اصلیِ انسان” نیز نخستین گام و نیروی محرکه است. هنگامی که انسان”آرزوی اصلی”یا زیربنایی را برگزید؛ آرزویی که یاد مرگ به آن جهت داده باشد و از حق پرستی سرچشمه گرفته باشد، نیروی محرکه ی لازم را درسیر از خامی به واقع گرایی و از خودخواهی به حقیقت جویی بدست آورده است. چه آرزویی زیر بنایی است؟ همان گونه که تنه ی درخت، کثرت بی شمار شاخه ها وسرشاخه ها و برگ ها ومیوه را تحمل کرده و نیازهای مجموعه را تأمین و به مجموعه وحدت می بخشد، همین طورهم آرزوی اصل نقش تغذیه شمار کثیری از رفتار و گفتار و حرکات انسان را بعهده داشته، آن ها را به وحدت می کشد. اگر مرگ فراموش شود، آرزوی علوّ و فساد، مجموعه ی حیات فردی و اجتماعی را در پیله ای از پندارها، خودپسندی ها و خودستایی ها فرو می برد؛ به نحوی که انسان پژواک هیچ صدایی را از جانب فطرت نمی شنود!‌
آن پری چهره که دعوای خدایی می کرد
دیدمش ریش درآورده گدایی می کرد
انسان هنگامی که دیگری را در حال مرک می بیند، به یاد مرگ خودش می افتد؛ به این فکر می افتد که اگر ذره ای از توانایی ها مال خودش بود، در لحظه ی مرک نباید این چنین درمانده باشد و از توانمندی بیافتاد! « فَلَولاَ اِذَا بَلَغَتِ الحُلقُومَ وَ اَنتُم حِینَئِذٍ تَنظُرُونَ وَنَحنُ اَقرَبُ اِلَیهِ مِنکُم وَلَکِن لاَتُبصِرُونَ فَلَولاَ اِن کُنتُم غَیرَمَدِینِینَ تَرجِعُونَهَا اِن کُنتُم صَادِقینَ»:”پس زمانی که جان محتضر به حلقوم برسد و شما دارید نگاه می کنید، آن موقع ما به شما از او نزدیک تر هستیم ولی بصیرت لازم را ندارید. اگر راست می گویید که شما به سوی ما بر نمی گردید، این را که دارد می میرد از مرگ نجات دهید!” این پرسش باعث فعّال شدن فطرت می شود و انسان به خدا بعنوان مبدأ توانمندهای های خود و”آرزوی اصلی” توجه می کند و اراده ی خدمت و راست گویی در او زنده می شود. در این حالت اگر پیش از آن در اندیشه های هوسناک بود، اکنون تصمیم می گیرد تا سدّی در برابر ستمگران و فریادرسی برای ستمدیدگان باشد. اگر قبلاً آزادی را در رهاییِ ازتکلیف می دید، امروز پذیرش تکلیف را عین آزادی می داند و مصداق گفته علی (ع)می شود که فرمود:”آن چه برای مترفین یا خوش گذرانان دشوار است، برای متقین راحت و پذیرفتنی است”
5- اخلاص و زهد، راه های احیای فطرت
علی(ع) روش مخصوصی برای احیا و شکوفایی فطرت معرفی می نماید، می فرماید: «مَن اَخلَصَ لِلَّهِ اَربَعِینَ صَبَاحاً، جَرَتْ یَنَابِیعَ الحِکمَهِ مَن قَلبِهِ اِلَی لِسَانِهِ »:”کسی که40 شبانه روز اعمال خود را برای خدا خالص گرداند، چشمه های دانش از قلب به سوی زبانش جاری می شود”. حدیث فوق زمان لازم برای تثبیت اخلاص را40 روز دانسته، اما مراحل آن را تشریح نکرده است. درحدیث دیگر، ایشان باتعبیر جالبی که از فطرت یا موضع مکتوم انسان می کنند، مراحل احیای فطرت را این گونه بیان می فرمایند: «َمن زَهَدَ فِی الدُّنیَا وَلَم یَجزَع مِن ذُلَّهَا وَ لَم یُنَافِس فِی عِزِّهَا، عَلَّمَهُ اللَهُ و هَدَاهُ اللَهُ بِغَیرِ هِدَایَهِ مِن مخَلوقٍ وَعَلَّمَهُ بِغَیرِ تَعلِیمٍ وَ اَثبَتَ حِکمَتهً فِی صَدرِه وَاَجراَهَا عَلَی لِسَانِهِ1»:”کسی که نسبت به دنیا زاهد و بی‌رغبت شد و از ذلّت دنیا جزع و فزع نکرد و درعزّتِ دنیا مسابقه نداد، خدا، بی نیاز از هدایت مخلوق، هدایتش می‌کند و بدون معلم، تعلیمش می‌دهد وحکمت را در سینه‌ی او جای داده، بر زبانش جاری می‌سازد” روایت دو مرحله برای حیات فطرت معرفی می کند:
1- مرحله خودسازی و آن مرحله ای است که با زهد و ترکِ رقابت درعزت دنیا و بستوه نیامدن ازخواری دردنیا حاصل می شود و انسان آمادگی لازم را برای دریافت رحمت الهی که همان احیای فطرت است پیدا می کند.
2- مرحله جوشش فطرت که بعد ازمرحله ی خود سازی پیش می اید و آن مرحله ایست که انسان بدون هیچ کمک و یاری از دیگران و بدون هیچ تعلیمی، هدایت و علم در درونش طلوع می کند وحکمت درقلبش تثبیت شده و از آن جا بر زبان جاری می گردد. قرآن در رابطه با خودسازی می‌گوید که انسان برای رسیدن به خوبی‌ها باید از روی نعش خوشی‌ها بگذرد: « لَن تَنَالُوا البِرِّحَتَّی تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ1»:”هرگز به خوبی نمی‌رسید مگر از آن چه دوست ‌دارید انفاق کنید” ممکن است کسی بگوید که دنیا نقد است وآخرت نسیه و عاقل نقد را نمی‌دهد که نسیه را بگیرد! بله، این حرف درجایی صادق است که نقد بیشتر از نسیه یا همسان باشد اما وقتی که نقدکمتر از نسیه باشد چطور؟ کدام عاقل نقد را می‌گیرد و نسیه را رها می‌کند؟
زهد چگونه حاصل می شود؟انسان اگردنیا و آخرت را سبک و سنگین کند، تلخی و مصیبات دنیا به خوبی این حقیقت را برایش مکشوف می‌کند که دنیا آن اندازه قدر و قداست و وفا نداشت که این همه به آن وابسته شود. مولانا درمثنوی تمثیل جالبی دارد. می‌گوید شخصی برای خودش شخصیتی قایل بود و دستاری قطور به سر می‌پیچید واز این طریق افاضه فضل و دانش می‌کرد. روزی درب مسجد الحرام دزدی دستار از سرش ربود و فرار کرد. او به دنبالش می دوید و می‌گفت: بایست! درآخرگفت: من می‌ایستم تو هم بایست و دستار را باز کن اگر دیدی به دردت خورد آن را بردار و من راضی هستم! دزد قبول کرد و ایستاد. وقتی دستار را باز کرد با تعجب دید که غیر از پارچه‌های کهنه و پلاسیده‌ی مخروبه‌ها در وسط یک متر پارچه چلوار سفید چیز دیگری نیست! دنیا دقیقاً ظاهر همان دستار است که زیبا و جاذب است، اما باطن آن لبریز از خباثت و رذایل و کثافات است. مصیبت، دستارحبِّ دنیا را از سر انسان برمی‌دارد و پیش چشم او باز می‌کند و تازه انسان متوجه می‌شود که چیزی را که باید زیرپایش می‌گذاشت، روی سرش گذاشته است!
6- همنشینی با مؤمن و احیای فطرت
استفاده از روابط انسانی فطرت های بیدار، سبب تحریک محبت و احیای فطرت می شود. همان گونه که طبیعتِ انسان ها با مشاهده ی روابط جنسی نر و ماده تحریک می شود و اساس معرفت جنسی را همین جرقه ها روشن  می کند، در احیای احساسات فطرت نیز روابط دو فطرت زنده بر مشاهده کننده تأثیر شگرف می گذارد. مثال بارز این گونه تأثیر و تأثرها، رابطه ی امام و امت است. مشاهده ی ارادت امت به امام، دیگران را برای داشتن چنین محبتی تحریک می نمد. عمل حسین ابن علی(ع) و یارانش در واقعه عاشورا، رابطه ی انسان و خدا را به نمایش می گذارد و منشأ تحولات گسترده ای در سطح بالای جامعه و انسان ها می شود؛ در این رویداد وقتی مشاهده کننده ارتباط فطرت انسانی را با حقیقت هستی مشاهده می کند، فطرت او بیدار می گردد. معنی “زنده خویی”که درجهان اسلام بوجود آمده همین است و به معنی نوعی برانگیختن و بیداری دوباره انسان ها با مشاهده عمل مؤمنان است. عمل زمانی که ریشه درحقیقت داشته باشد، چیزی گویاتر از گفتار است ودارای بویی است که فطرت آن را احساس می کند. در جنگ ها، عمل ایثارگرانه مؤمنین چون ریشه در حقیقتِ دفاع از عزّت اسلام ومسلمین دارد، موج ایثارگری را فزونی داده، موجب بیداری دیگر افراد می شود؛ هم چنان که دردفاع هشت ساله در برابر متجاوزین این امر به وقوع پیوست.
ازخصوصیات مؤمن یکی این است که عمل او عکس‌العملی نیست و به همین خاطر وجود او در جامعه زمینه احیای فطرت و سکون و آرامش را فراهم می‌آورد. مثلاً اگر یک مجموعه‌ی ده نفری از انسان های طبیعت گرا را درنظر بگیرید، اگر به اولی ضربه‌ ای وارد شود، طبعاً چون غیر مؤمن است ضربه را به زیر دستش وارد می‌کند؛ دومی به سومی و سومی به چهارمی تا آخر! یعنی طبیعت گرا در جامعه هادی ضربه است. وقتی در جامعه‌ای مؤمن وجود نداشته باشد، کارعکس العملی می شود و اگر فساد از جایی آغاز گردید، اوج می‌گیرد و از این سرجامعه به آن سرجامعه می‌رود، زیرا هر کسی هادی فساد به دیگران می شود.
انسان ها وقتی که درجامعه وضع فطرت گرا را این گونه دیدندکه عکس‌العملی کارنمی‌کند؛ اگر به او بد گفتند بد نمی‌گوید، اگر به او ظلم کردند به ضعیف ظلم نمی‌نماید و برعکس با پیروی از اصول با ظالم و قوی مبارزه می‌کند، پیش خود حساب دیگری برای مؤمن باز می کنند و متوجه می شوند که او یک استثنا است و در آن چه که دیگران به عنوان قانون به او قبولانده بودندکه انسان موجودی غیرقابل اعتماد و وحشی است، تجدیدنظر می‌کند و نقطه‌ روشنی در وجود و زندگیش ایجاد می‌شود.
یکی از راه های فطرت گرایی این است که انسان در زندگی با مؤمنی ملاقات و معاشرت داشته باشد و ایمان پیدا کند که یک آدم خالص دیده است. چرا قرآن خدا و انسان را با هم ذکر می‌کند، زیراحضور مؤمنین درجامعه و در بین انسان ها حرکت آفرین است. درمقابله‌ ی مکاتب با یکدیگر نیز ”نمونه‌هایی عینیِ“ هر مکتب نقش تعیین کننده دارد. اگر مکتبی از ارایه‌ی نمونه‌های عینی فقیر شد، پذیرش آن مکتب از طرف جامعه با مشکل روبرو می‌شود، اما اگر چنین نمونه‌هایی وجود داشته باشد، راه خیلی سهل و ساده خواهد بود. مسلمان باید سعی کند ”مؤمن عینی“ شود؛ این خودش بهترین راه برای امر به معروف و نهی از منکر و احیای فطرت است. از این جهت است که قرآن می‌گوید: «یَااَیُّهَاالََّذینَ آمَنوا، آمِنوا1»:”ای کسانی که ایمان آورده‌اید، ایمان بیاورید!” طبق این آیه مسلمان باید سعی کند خود را بسازد و این را دست کم نباید گرفت. وقتی چنین موجود ساخته شده‌ای پیدا شد، فعل و قول و حرکت و راه رفتنش، همه ترویج دین خواهد شد و هرجا قرار گرفت، کانون نور و امید خواهد گردید وکار ترویج با وجود او سهل و ساده می‌شود. گاهی اثر یک فرد خودساخته از هزاران فرد ناساخته بیشتر است. امام ره هم گفت:”گاهی یک آدم خودساخته می تواند جهانی را بسازد!”
از آن طرف هم یکی از راه‌های نشرِ طبیعت گرایی ایجاد بی‌اعتمادی بین مردم است. اگر مردم فطرت گرایانی نداشتند که به آن‌ها ایمان داشته باشند، زمینه‌ی ارتباط آنان باخدا آسیب می‌بیند. ازاین جهت در پیکار بین ایمان وکفر، کوبیدن فطرت گرا جزء ضروریات کفر و استراتژی آن هاست. یعنی اگر طبیعت گرا فطرت گرا را نکوبد نمی‌تواند با حضور او در جامعه اظهار وجود کرده و عقیده اش را تحمیل کند. گرچه جبهه‌ی کفر وانمود می‌کند که برای او مؤمن مطرح نیست، اما این طور نیست و کاملاً مطرح است! آنان به‌خوبی درک کرده‌اند که پیوندی ناگسستنی بین ایمان مردم و مؤمنین در اجتماع وجود دارد. یکی از علل زندانی و شکنجه کردن مؤمنین و انقلابین شیعی در طول تاریخ و در انقلاب اسلامی و ترور افراد متفکری هم چون شهید مطهری و دیگران در بعد از پیروزی انقلاب همین بود.
وقتی فرد، مؤمنی را در جامعه نیافت که هرچه می‌گوید برای خدا باشد، نتیجه می‌گیرد که همه دام است و خواهد گفت هرکه را می‌بینم شکاری می‌طلبد و تفاوت تنها در دام و شبکه است و از این جهت به خدا بی‌اعتماد می‌شود. اما وقتی با مؤمنی زندگی کرد و تقیّد شدید اورا دید، به این نتیجه می‌رسد که این دیگر بازیگر نیست و حیات را جدّی می‌داند و در نتیجه مسؤولیت‌ ‌پذیر شده، برایش این زمینه پیدا می‌شود که دین راست می‌گوید و خبری است.
این که حرف امام‌(ره) روی جامعه مؤثر واقع می‌شد، به این جهت بود که حرف را از روی حکمیّت خودپسندانه‌ای که مردم می‌دانند، آغاز نمی‌کرد. سخن را نوعی انتخاب می‌کرد که اعتماد مردم زیادتر ‌شود. درآن لحظات حساس که می‌گفت: «من دست شما را می‌بوسم یا پای آن فردی را که روی پشت بام اذان می‌گوید، می‌بوسم» این‌ها برای راه انداختن جامعه بود. تربیت او به عنوان یک مربی، تربیت برمبنای فطرت بود. وقتی ازیک سلسله امور متأثر می‌شد و می‌دید که این امور خدا را به غضب می‌آورد، می‌خروشید و خروش او نتیجه‌ی ارتباطش با خدا بود و هر کس این را می‌دید رویش اثر می‌گذاشت! امام (ره) مانند آن سیاستمداری نبود که جلو آینه بنشیند و حرکات خودش را تنظیم کند که مثلاً چگونه عصبانی شود و در فلان جلسه خوشحال بشود یا در فلان سمینار جلوی دوربین تبسم ملیح بزند؛ این وضع او نبود.! او خودش بود! آن چه از او سر می‌زند، همان چیزی بود که باید از هر مؤمن و فطرت گرای خالص سر بزند. یعنی وقتی منکر دید، نگران بشود و وقتی ایثار و فداکاری دید تشکر کند.
ب- حالت دفعی و ناآگاهانه
حالت ناآگاهانه زمانی است که انسان به طور ناگهانی درمعرض غرق شدن درگرداب یا پرتاب از بلندی و حوادث دیگر از این قبیل قرار گیرد. دراین حالت چون اسباب عادی قطع شده و انسان هیچ برنامه‌ی دیگری نمی‌تواند بریزد، اضطراراً می فهمد که این جا دیگرطبیعت کارساز نیست ویک باره دیوار تعلقات فرو می ریزد و از خود آزاد می گردد و فطرت به فضای وسیع پرواز دست یافته، پرسش های آن نمایان می گردد و انسان خود به خود به خدا متوجه می‌شود.
ساحرانی که به مقابله موسی (ع) آمده بودند، چون دیدند سحرشان کار ساز نشد، به یک باره از چنگالِ تعلقات آزاد شدند و فطرت اسیر شده ی آن ها آزاد گردید؛ گویی پیغمبری در زندان بود و زندان شکسته شد و پیغمبر به انجام رسالت پرداخت و فرصت برای فطرت فراهم گشت تا سخن بگوید. سخنِ فطرت در برابر موقعیت گرداب، امید بستن به قدرت خالق و درخواست نجات از اوست؛ همان گونه که سخن فطرت در برابر تهدید فرعونیان، توکل به قدرت خدا و شهادت بر حقانیت موسی (ع) و صبر بر آزار فرعونیان بود.
مصیبت؛ تیر بی خطا
فلسفه وجودی مصیبت ایجاد اضطرار ناگهانی برای شکسته شدن دیوار و جدارگلدان “خودیت” انسان و فراهم آوردن فرصت برای بروز پرسش های فطری است. عموماً مصیبت را “بلا” ترجمه می‌کنند درحالی که این طور نیست. مصیبت در لغت به معنی” نشستن تیر به هدف ” است که با هدف شکستن حصارِ آرزوها و تعلقات به سوی انسان پرتاب می شود. در تیراندازی اگر تیر به هدف بخورد، می‌گویند«اَصَابَ» یعنی به هدف خورد و اگر به هدف نخورد، «اَخطَأَ» گویند یعنی خطا رفت. خداوند فرستنده “تیر های بی خطا” است!
برای پاک کردن لجن‌های استخری که در آن ماهی است، ابتدا تور می‌اندازند و ماهی‌ها را می‌گیرند. برای ماهی ها ابتدا سخت است، ولی وقتی درآب زلال انداخته شدند، مشقت برطرف می‌شود. دنیا لجنزاری است که خدا با تور مصیبت انسان‌ها را می‌گیرد. راننده‌ای که با نرده‌ی کنارجاده تصادف می‌کند، ممکن است آن را عامل خسارت به خودش بداند و ناراحت شود ولی وقتی که از ماشین پیاده ‌شود و دره‌ی آن سمت نرده را ببیند می‌گوید دست کسی که نرده‌ها را درست کرده درد نکند! مصیبت و سختی نرده‌های دور زندگی ما برای جلوگیری از سقوط در دره های خودخواهی هستند و سنگ های می باشند که گلدان منیّت ما را می‌شکنند.
مولانا درمثنوی بیتی زیبا دارد که معنایش این است: شخصی خر داشت و پالان نداشت، وقتی به پالان رسیدخرش را گم کرد. این جا منظور از حیوان حرکت است و مقصود از پالان راحتی است؛ در وقتِ راحتی حرکت نیست و در وقتِ حرکت راحتی نیست. راحتی و حرکت باهم جمع نمی‌شوند. برای رسیدن به آب معنویت، کاسه کوزه‌ی دنیا باید شکسته شود و مصیبت چنین کاری می کند.
مصیبت مثل سنگی است که به پای انسان می خورد و او را متوقف می کند. در این حالت فرصتی فراهم می گردد که انسان از خودش سؤال کند که چرا؟ به دیگر سخن، انسان اگر در سرزیری دنیا طلبی به حادثه ی بازدارنده ای برخورد نکند، متوقف نشده و پرسش های طبیعی بروز نمی نماید. شگفتا که قرآن چه زیبا به هنگام توقف طبیعت گرایی که تنها لحظه ی طرح پرسش های فطرت است، در همان جا راه صحیح را نشان می دهد: « وَ لَنَبلُوَ نَّکُم بِشَیءٍ مِنَ الخَوفِ وَ الجُوعِ وَ نَقصٍ مِنَ الاَموَالِ وَ الاَنفُسِ وَ الثَّمَرَاتَ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ. الَّذِینَ اِذَا اَصَابَتهُم مُصِیبَهٍ قَالُوا اِنَّا ِللَه ِوَ اِنَّا اِلَیهِ رَاجِعُونَ. اُولَئِکَ عَلُیهِم صَلَوَاتٌ مِن رَبِّهِم وَ رَحمَهً وَ اُولَئِکَ هُمُ المُهتَدُونَ » یعنی بی گمان ما با وحشت ناامنی، درد گرسنگی، از دست دادن دارایی و بستگان و سلامتی و کم شدن ثمرات، شما را آزمایش می کنیم، اما وقتی بت‌ها و حصار آرزوها شکسته شد و فطرت آزاد گردید، به شکرانه‌ی آزادی لازم است تحمل کرده و صبر داشته باشید و قبل از هر کار کلمه ی«اِنَّا لِلَّهِ وَ اِنَّا اِلَیهِ رَاجِعُونَ» را بر زبان جاری کنید و بگویید چه بهترکه یادم آوردی که من مال تعلقات خودم نیستم و مِلک خدایم و مالک و صاحب دارم و به جوار رحمت و آمرزش او خواهم رفت. این کار بشارت‌های الهی را برای شما به ارمغان خواهد آورد. «اُولَئِکَ عَلَیهِم صَلَوَاتٌ مِّن رَبِّهِم…1»:”اینان صلوات و رحمت پروردگار شامل حالشان خواهد شد”. به عبارت دیگر وقتی فرد مصیبت زده شکر خدا کند، در مقابل این تسلیم صلوات الهی نصیب او می‌شود. صلوات یک نوع نظر لطف و رحمت و محبت الهی است که حجاب‌های غفلت را پاره می‌کند و هدایت بیشتر را به دنبال دارد. «…وَ اُولَئِکَ هُمُ المُهتَدُونَ2»:”اینان همان هدایت یافته‌گانند”.
تدبیر نفس دم زدن از”اَنَا المَالِکُ وَ اَنَا المُدَبِّر”است اما تدبیر فطرت این است که وقتی فرد گرفتار مصیبت شد او را از حاکمیت طبیعت به حاکمیت فطرت منتقل کند و بر زبان او شعار «إنّا لله وإنّا الیه راجعون» را جاری سازد. مصیبت کرسی را از زیر پای طبیعت می‌کشد و وقتی به زمین ‌خورد، جایش می‌نشیند و او را بکار می گیرد. فطرت و طبیعت را دو کشتی گیر با بازوبند سفید و سیاه در نظر بگیرید. سفید پاک و درستکار و سیاه شرور است. مصیبت، لگدی است که به سیاه زده می شود و همین باعث پیروزی سفید بر او می گردد و به مجردی که سفید پیروز شد، پرچمش را که «إنّا لله وإنّا الیه راجعون» در مقابل سیاه بالا می برد و شاید تا مدت ها بتواند او را کنترل نماید که همان رحمت خداوندی است. «إنّا لله وإنّا الیه راجعون» پرچم و سرود دایمی پیروزی فطرت است. مصیبت باعث می شود که زور فطرت بر طبیعت بچربد و پشت طبیعت را به خاک بمالد. مصیبت، براندازی حاکمیت طبیعت است. فطرت در هر شرایطی «إنّا لله وإنّا الیه راجعون» می گوید منتها بلند گو و سمت ندارد وبه مجردی که برطبیعت پیروز شد، ابزار طبیعت را بلند گوی خود قرار می دهد.
مصیبت، انسان را از جهل خارج می گند
اگر آیه ی «و لَنَبلُوَنَّکُم بِشَیءٍ مِنَ الخَوفِ وَ الجُوعِ وَ نَقصٍ مِنَ الأَموَالِ وَ الأَنفُسِ وَ الثَّمَرَات…» را با آیه ی «اَللهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ» ارتباط دهیم نکته ظریفی به دست می آید. می گوید مصیبت فشاری است که به کمک آن، انسان از پوسته و رَحِمِ جهل خودش بیرون می آید. خدای تعالی می گوید که این اِعمال ولایت من است که به انسان فشار وارد کنم تا لُبش از قِشرش خارج شود و «یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ» تحقق پذیرد؛ یعنی با ظلمات جهل و تعلقات به او فشار می دهند تا از تعلق به خود خارج شود و به تعلقِ به حقیقت منتقل گردد. یعنی از ولایت خود به ولایت الله منتقل شود. تتمه آیه می گوید:« اَلَّذِینَ اِذَا اَصَابَتهُم مُصِیبَه قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ» یعنی فرد تا در ظلمات است می‌گوید من مال خودم هستم،  به قول سعدی:
حذر از پیروی نفس که در راه خدای
مردم افکن‌تر از این غول بیابانی نیست
دلیل این که انسان می گوید من مال خودم هستم، آیه “إنّا لِلّه” است که پس از تحمل مصیبت برای او فراهم شده است.“إَنَّا لِلَّهِ” شبیه «قُولُوا لاَاِلَهَ اِلاَّ الله تُفلِحُوا» است. قولوی لفظی تفلحوی ظاهری ایجاد می‌کند. یکی به دیگری گفت که در اصفهان ما دیگی به اندازه حوض درست می‌کنند. دیگری گفت در تبریز ما چغندری به اندازه گنبد بعمل می آید. پرسید مگر می شود چغندر به اندازه گنبد باشد؟ گفت بله، این دیگ را برای آن چغندر می سازند! وقتی هم کسی به طور لفظی «لااله إلاّ الله» می گوید، در مقابل هم فلاح لفظی دارد، زیرا آیه می گوید:«اِِنَّ قَومَاً آمَنُوا بِاَلسِنَتِهِم لِیُحقِنُوا بِهِ دِمَائَهُم فَأَدَّرَکُوا مَا أَمَّلُوا وَإِنَّا آمَنّا بِأَلسِنَتِنَا وَقُلُوبَنَا لِتَعفُوَ عَنَّا». پس انسان مهمان قولوی لفظی خودش است که تا چه قدر از عمق وجودش بیرون آمده باشد.
از این جا می‌فهمیم که انسان دو ولادت، یکی “جسمی”و دیگری”وجودی”دارد. روزی که انسان وارد ولایت الهی ‌شود، از ولایت خود و از رَحِمِ تعلقِ به خود بیرون آمده و در فضای وسیع ولایت الله به حرکت درمی آید. انسان وقتی به فضای ولایت الله وارد شود، مثل بچه ی تازه به دنیا آمده است.
تو پنداری جهانی غیر از  این  نیست
زمین  و اسمانی غیر از این نیست
چو آن کرمی که در گندم نهان است
زمین و  آسمان  وی  همان است
انسان قبل از خارج شدن از جهل، زمین و آسمان و فهم و درکش همان است. «صُمٌّ بُکمٌ عُمیٌ فَهُم لاَیَعقَلُونَ» اما وقتی که از رحم جهل خارج شد، چشم و گوش او باز می‌شود. بچه ای که در رحم است، «صُمٌّ بکُمٌ عُمیٌ» است و اگر حرف و پلک بزند، خون در حلقش می‌رود و میکروب داخل چشمش می‌شود و وامصیبت است و بنابراین باید پوشیده بمانند. در رحم راهی جز «صُمٌّ بُکمٌ عُمیٌ» نیست و تا بیرون نیاید، چشم و گوش باز نمی‌شود! انسان شناسی می‌گوید که انسان ها بعضی در رحم خود محبوسند؛ یعنی فطرت در غلاف طبیعت است و هنوز از آن بیرون نیامده است و وقتی از غلاف بیرون آمد، لازم نیست که به او بگویند خدایی هست زیرا خودش «إنّا ِللَه» می گوید که من مال او هستم!
الا   ای    طوطی    گویای     اسرار
مبادا    خالیت    شکر    ز   منقار
سرت سبز و دلت خوش باد و شاداب
که خوش نقشی نمودی  از  رخ  یار
سخن  سر  بسته  گفتی  با  حریفان
خدا   را   زین    معما  پرده   بردار
بعد عذر این که چرا سر بسته گفته را می‌گوید:
به مستوران مگو اسرار مستی      حدیث جان مگو با نقش دیوار
انسان وقتی که در تعلقات خودش است مثل نقش دیوار است و وقتی از طبیعت خود بیرون آمد جان و روح تازه پیدا می‌کند. «مَن عَمِلَ صَالِحاً مِن ذَکَرٍ أَََو اُُنثَی وَ هُوَ مُؤمِنٌ، فََلَنُحییَنَّهُ حَیَوهً طَیِّبَهً» یعنی کسی که از روی ریا کار نکند‌، حیات طیب پیدا می‌نماید.
امامان ما علیهم السلام دائماًً «صَائِناً لِنَفسِهِ» بوده، هوشیار و بیدار بودند و همین که طبیعت می‌خواست روی کرسی بنشیند، او را عقب می زدند. اما ما با نفس خود مثل کسی که با مار یا شیر قوی به بازی نشسته، او را رها می‌کنیم و می‌گیریم و گاه دست و پایمان را در دهانش می‌نماییم و این بازی خطرناکی است! علی (ع) می‌فرماید: «إنّ لِکُلِّ اَحَدٍ شَیطَانٌ وَلکنّ شَیطَانِی أَسلَمَ عَلَی یَدِیّ» یعنی من شیطانم را مسلمان کردم! این خیلی کار است! ایشان آن چنان نفس را عادت و انضباط داده که برای ایشان طبیعت در مرتبه ی ثانی قرار دارد.
چهارموقعیت مصیبت زده
در برخورد با مصیبت، چهارموقعیت برای مصیبت زده پیش می آید:
1- انسانی که تا لحظه مصیبت درمسیر طبیعت گرایی است، اکر شکیبایی خود را ازدست ندهد، به نقطه عطفی درآگاهی های خود دست یافته، با‌ تغییرجهت در مسیر صعودی فطرت گرایی قرار می گیرد. ساحرانی که با موسی علیه السلام مقابله کردند، نمونه ی این حالت هستند. آنان با اکراه فرعون جادوگری می کردند اما با دیدن معجزه و ورشکستگی سحر، مسیر زندگیشان عوض شد.
2- همین انسان طبیعت گرا اکر شکیبایی خود را از دست بدهد، به سیر نزولی شدید تری دچار می گردد! فرعون نمونه ی حالت دوم است. اوپس از ورشکستگی سحر، طبیعت گراییش تشدید شد.
3- انسانی که تا لحظه مصیبت آگاهانه درمسیر فطرت گرایی است، اکرشکیبایی خود را از دست ندهد، از سیر صعودی بالاتری برخوردار می شود. عکس العمل انبیا و اولیا نمودار حالت سوم است؛ آنان با صبر بر مصایب، سیر صعودی نزدیک به قائم پیدا می کردند و عاشورا مثال بارز آن است.
4– همین انسان که در مسیر فطرت گرایی است اگر شکیبایی خود را از دست بدهد، ممکن است به دلیل نیت ناخالص و ازدست دادن صبر و شکیبایی، حالت بدبینانه پیدا کند و متعصبانه راهش به مسیر نزولی بیانجامد. ماجرای بلعم باعور نمودار این حالت است.
قران در باره بلعم باعور می گوید: «وَاتلُ عَلَیهِم نَبَأَ الَّذِی آتَینَاهُ فَانسَلَخَ مِنهَا فَاَتبَعَهُ الشَّیطَانُ فَکَانَ مِنَ الغَاوِینَ. وَلَو شِئنَا لَرَفَعنَاهُ بِهَا وَلَکِنَّهُ اَخلَدَ اِلَی الاَرضِ وَاتَّبَعَ هَوَیهُ فَمَثَلَهُ کَمَثَلِ الکَلبِ اِن تَحمِل عَلَیهِ یَلهَثْ اَو تَترُکْهُ یَلهَثْ » می گوید که به بلعم باعور علم اسم اعظم داده شده بود و او مستجاب الدعوه بود، ولی سرانجام شیطان اورا فریفت. اگر خدا می خواست اورا با آن نشانه ها، بالا برده و ترقی می داد، اما او به دنبال هوای دل خود رفت و در زمین ماندگار شد.
درتورات درجریان بلعم باعور آمده است که سلطان جلعاد از او خواست که بنی اسراییل را نفرین کند. خواهش سلطان آزمون بزرگی برای بلعم باعور بود که اگرخدا نخواهد و سلطان بخواهد ‌خواست خدا عملی خواهد شد. درابتدا او قبول نکرد وبه سلطان گفت که این ها امت برگزیده اند و نفرین در آن ها کارگر نیست. اطرافیان سلطان از طریق همسرش او را تحریک کردند. عاقبت سوار بر الاغ به سمت بنی اساییل رفت تا آنان را نفرین کند، اما زبانش بر صورتش بیرون افتاد! قرآن در باره او می گوید حکایت او اکنون مثل سگی است که اگر به او حمله کنی یا رها کنی، درهرحال زبان خود را درمی آورد. نهایتاً او سلطان جلعاد را راهنمایی کرد و گفت تنها راه این است که بنی اسراییل معصیت خدا کنند و از چشم خدا بیافتند؛ آن وقت است که برآن ها مسلط خواهی شد! او در پاسخ سوال سلطان که پرسید چگونه این امت مغضوب می شوند گفت: زنا کنند و با دختران شما همبسترشوند؛ به اصطلاح امروز راه”هجوم فرهنگی” را به سلطان نشان داد! سلطان پذیرفت و به قوم گفت: زمان وطن پرستی وگذشت در راه میهن فرا رسیده است ولی هزینه دارد؛ هزینه اش این است که دوشیزگان زیبا روی باید برای نجات وطن با آرایش زنانه در اطراف ارودگاه بنی اسراییل پراکنده شوند وخود را دراختیار جوانان بنی اسراییل قرار دهند و آن ها را به فساد بکشانند!
خانواده ها تن به این ذلت دادند و دختران درصحراها و اطراف چادرهای بنی اسراییل آرایش کرده با وضع محرک، پراکنده شدند. جوانان بنی اسراییل که یکی را پیدا می کردند، دیگران را هم خبر کرده و به این ترتیب مرتباً بر تعداد جوانانِ آلوده افزوده می شد. خدای تعالی به موسی(ع) گفت بنی اسراییل آلوده شده و مغضوب من گردیده اند، اگرطاهر نشوند شکست می خورید! موسی(ع) گفت چگونه طاهر شوند؟گفت دستوربده تا پاکان ناپاکان را بکشند! با این دستور دریک روز صد هزارنفر ازآلوده ها که در حال زنا یا آلوده به آن بودند، کشته شدند! نیمروز خداوند به موسی(ع) گفت راضی شدم، دیگر نکشند! به بنی اسراییل بگو قتل را از شما به خاطر عمل العازار (فرزند هارون) برداشتم. عمل العاذار چنان برایم عزیز ومحبوب بود که کفّه ی رضایتم برغضبم فزونی یافت!
درتورات آمده که العاذار فرزند هارون در برنامه ی تطهیر بنی اسراییل وکشتار ناپاکان شرکت کرده بود. او جوانی از بنی اسراییل را روی دختری جلعادی دید. نیزه را از پشت بنی اسراییلی وارد کرد واز دختر جلعادی بیرون نمود و هر دو را به دلیل غیرتی که برای خداوند نموده بود به هوا برد و خداوند هم فرمود: به غیرت العاذار از خون بقیه درگذشتم! خداوند نسبت به حدود خود غیرت دارد و کشتن تجاوزکار و مقابله با او هرچه محکم تر وبا صداقت تر و قاطع تر باشد، پیش خدا محبوب تر است!
بنی اسراییل وقتی به نفس خودشان ظلم می کردند، با “خودکشتاری”طاهر می شدند. علاوه برمورد فوق، مجازات گوساله پرستی هم یکی دیگر از آن موارد بود: « وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُمْ بِاتِّخاذِکُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلى بارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِنْدَ بارِئِکُمْ فَتابَ عَلَیْکُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ »
بلعم باعور نمودارانسانی است که بخشی از عمرخود را در راه فطرت انسانی و بندگی خدا صرف کرده بود اما چون ریشه ی دنیاطلبی در او نخشکیده بود، دراین آزمایش صبرخود را ازدست داد و به فساد کشیده شد. می گوید”اگر می خواستیم او را با آن آیات عطا شده رفعت می بخشیدیم” اما خداوند نخواست زیرا در بلعم آثار اخلاص ندید. «لَکّنَّهُ اَخلَدَ اِلَی الاَرضِ وَ اتَّبَعَ هَوَیهُ…»:”او درزمین ماندگار و جاودانه شد و به دنبال هوای نفس خود رفت” با این که بلعم پس از مدتی مرد اما در باره او می گوید:«اخَلدََ اِلَی الاَرضِ»:”برای همیشه زمین گیر شد”چرا؟ برای این که وی زمین را برای خلود پسندید. خداوند نیّت بلعم را ریشه خرابی کار او می داند. ماجرای بلعم، عکس قضیه ی ساحران است. ساحران با دیدن نشانه الهی ایمان آوردند و عاقبت بخیر شدند، ولی بلعم باعورا با دیدن آن همه نشانه سقوط کرد!

فصل 6: علی (ع) و درمان اساسی طبیعت گرایی
درمان اساسی طبیعت گرایی بایستی از دوران کودکی که زمانِ مناسبِ آن است پی ریزی شود. علی(ع) درحدیثی  روش کار را برای ما بیان می فرمایند. می فرماید:«اَلوَلَدُ اَمِیرٌ سَبعَ سِنِینَ وَ عَبدٌ سَبعَ سِنِینَ وَ وَزِیرٌ سَبعَ سِنِینَ ثُمَّ خَلَّ سَبِیلُهُ»:”فرزند باید در 7 سال اول زندگی فرمانده و 7 سال دوم فرمانبر و 7 سال سوم وزیر و مشاور دانست تا مستقل بار آید». در7 سال اول، طبیعت و فطرت هر دو حالت جوانه دارند و کودک درحال تجربه ی جهانِ تازه ی پیرامون خود است. او باید همگام با طبیعت خود رشد کند و برای این کار می بایست به صورت امیر با او رفتار شود تا طبیعتش جان گرفته و جلوه نماید. امیر بودن طفل درخردسالی به این دلیل است که او در این سن و سال ضعیف است و اگر امیر به شمار نیاید، آینده جرئت ابراز وجود پیدا نمی کند و ترسِ از دیگران وی را چنان می هراساند که عقیده و درک خود را از دست می دهد و بی آن که به چیزی معتقد باشد آن را عمل می کند و با این کار عمل او از علم جدا شده، مقلّدی بی محتوا وپوچ و پوک خواهد شد؛ به نحوی که آن چه انجام می دهد به هیچ وجه آن را باور ندارد و آن چه را هم که باور دارد، چون می ترسد هرگز به عمل در نمی آورد. او درنهایت به خاطر همین ترس از خود بیگانه می شود!
بازگیری کودک از اعتیاد به طبیعت و الوهیتِ دیگران، اساساً به دوران کودکی برمی گردد. اگر اطرافیان از طفولیت کودک را هم چون امیر بزرگ بدارند، طبیعت در او قِوام یافته و نوشتار فطرت بر صحفه ی طبیعت او به خوبی آشکار می شود و با این کار او از خودش صاحب رأی، نظر، جهت، ارزش، صلابت، شجاعت و جسارت می شود. وقتی که در طفولیت بت قدرت مجازی برای کودک شکسته گردید، در بزرگی هنگام بروز فطرت، طبیعت او مرعوب هیچ کس و هیچ چیز دیگر نخواهد شد و زمینه ترس از خدا در دل او به وجود می اید.
روزی امام حسن (ع) بعد از فوت رسول خدا (ص) به مسجد آمد. ایشان ابوبکر را بر منبر جدّش صلی الله علیه و آله درحال خطبه دید. در حضور جمع بانک زد از منبر جدم پایین بیا! به علی(ع) گفتند این کار تو است و به فرزندت آموزش داده ای که چنین بگوید! علی(ع) قسم خوردکه این چنین نیست و گفت اهل مدینه می دانند که حسن گاهی به مسجد وارد می شد و جدّش در سجده بود. او از جماعت می گذشت وخود را به ایشان رسانده و برپشت حضرت سوار می شد؛ به نحوی که پیامبر در حال قیام دستی بر زانو و دستی بر پشت برای نگهداری او داشت.! یاگاهی که حسن به مسجد می آمد و پیامبر در حال خطبه بود، شما و اهل مدینه می دانند که حسن خود را به جدّش می رساند و از او بالا می رفت و برگردن او می نشست؛ در حالی که پاهای او برسینه ی پیامبر آویزان بود و برق خلخالش از انتهای مسجد دیده می شد!
حضرت با بیان چنین رویدادی می خواهد بگوید که دوره نفیِ ترس، طمع، وابستگی و وحشت از خلق به خوبی در باره حسن در دوران کودکی توسط جدش صورت گرفته که حالا می تواند در مقابل جمع این چنین ازخودش رأی، نظر، جهت، ارزش، صلابت، شجاعت و جسارت داشته باشد!
درکودکی، احساس گرسنگی وتشنگی و نیاز به خواب و مانند آن ها و نیاز به آزادی و محبوبیت، جنبه طبیعت کودک را تشکیل می دهد. همان طورکه تغافل انسان در بر طرف کردن نیاز زیستی مثل خواب و خوراک، به بدن آسیب می رساند، طبیعت کودک هم اگر مراقبت نشود و نیازهای او برطرف نگردد، ‌درمعرض آسیب جدّی قرار خواهد گرفت.
اگر والدین طفل را در راستای خواسته هایش با درایت یاری کنند و شرایطی بوجود آورند که طبیعت او عزت و کمال و راحتی داشته باشد، فطرت او فعّال گردیده، از بستر طبیعت رشید و بالنده بیرون می آید و در آینده خود را در عالَمی بزرگتر از این عالم احساس می کند و خود را به هر چیز پست وکوچک نمی فروشد و بخش پروانه سازی او به کمال می رسد. اما هر چه کمتر به طبیعتِ او بها داده شود، رشد و نمو لازم را از دست داده و پژمرده می شود و علامت دادن آن کم رنگ تر خواهد گردید.
دراین دوره، هرچه ترس و وحشت از اطرافیان بیشتر باشد، بروز پدیده”استقلال” یا “خود” در کودک به مانع برخورد می نماید. درست است که طبیعت برتری طلبی و الوهیت دارد، اما این مطلب در 7سال اول که ضعف و ناتوانی کودک در برابر بزرگترها محسوس و ملموس است، کمتر مجال بروز می یابد. در این دوره خطرشرک و الوهیت دیگران در او بیش از خطر الوهیت ادعایی خودش است! پس به اطرافیان کودک توصیه می شود که بگذارندکودک طلوع کند، فرمان دهد، خواسته داشته باشد و احساس کند که اطرافیان در فرمان اویند؛ با این کار، طبیعتِ او به سوی الوهیتِ دیگران حرکت نمی کند و فطرتش به سوی منصب حقیقی خود که رهبری طبیعت است به پیش می رود. واگذاری حق فرماندهی به کودک در7سال اول، منجر به بروز و ظهور استعداد پاکی، زیبایی، صفا، دوری از بخل و حرص و غیره می شود و بروز این صفات در کودکی بیشتر از صفات مذموم است؛ صفاتی مانند رقابت، حس برتری بر دیگران، حسد، کبر، نیرنگ و مانند آن ها که مربوط به 7 سال دوم است.
درهفت سال اول، زمینه حاکمیت فطرت بر طبیعت از طریق برآورده شدن معقول خواسته های کودک فراهم می شود. دراین دوران، فطرت تمرین فرماندهی می کند و زمینه بروز و ظهور و استقامتش در برابر دیگران فراهم می گردد. آن چه از امام حسن (ع) در کودکی دیده شد، ابراز احساسات و مهر و علاقه به جدّ بزرگوارش بود. هنگامی که جدّ بزرگوار در سجود است، بدون هیچ بازدارنده ای خودش را روی او می اندازد! اگر حسن (ع) به خاطر مردم و اهمیت دادن به ابهت جمعیت و کثرت آن ها، از نزدیک شدن به جدِّ خود می ترسید و خجالت می کشید و خودداری می نمود، مقدمه ای بر شرک و مقدمه هایی بر عبودیت غیر خدا در آینده برای اومی شد. اما حالا که حسن (ع) به کثرت جمعیت اهمیتی نداده، نشانه ی تربیت صحیح بر ردّ عبودیت غیرخدا را آشکار کرده است. اگر الان حسن (ع) به کسی که به او محبت کرده عشق می ورزد، شکر منعم است و شکر منعم توحید است و توحید از فطرت بر می خیزد. او امروز در کودکی محبت این منعم را درک می کند و شکر نعمت را این گونه عملی می کند تا در آینده به صورت بازگشت به خدا و عبودیت پروردگار متجلّی شود.
علت فزونی فساد و تباهی در جهان امروز این است که فساد و تباهی از نوع تخریب است و تخریب آسان می باشد. اما پاکی و طهارت، سازندگی است و سازندگی نیازمند همگنی سازه های بسیاری است که یکی ازآن ها مراقبت از طبیعتِ کودکی در هفت سال اول است. اگر در کودکی بازگیری از اعتیاد به الوهیت دیگران انجام نگیرد، طلوع فطرت پس از بلوغ جنسی بی اثر خواهد بود. اگر والدین بخواهند که کودک مسأله «لااله» را در کودکی تجربه کند، باید از همان ابتدا اعتیاد او به الوهیت دیگران را در او درمان کنند و راه آن امیر دانستن او در7سال اول زندگی است. اگر طفل از کودکی مورد هجومِ رفتارهای مختلف تربیتی اطرافیان قرار گیرد، در برابر این پیچیدگی های رفتاری و فرمان ضد و نقیضِ، به دنیایی از تضاد فرو می رود؛ به نحوی که جرأت نمی کند به احساسات خود جامه ی عمل بپوشد و در جوّ غلیظ و خشن پیرامون خود و والدین و در میان تند بادهای برخورد دیگران، جوانه های لطیف احساس او فرو می ریزند. از این رو سفارش می شود که در برابر تمایلات کودک در7 سال اول زندگی بردباری نشان دهند تا او فرصت ابراز علاقه و محبت و ابراز احساسات داشته باشد. اما باید توجه داشت که جوانه ی فطرت به بهای رشد و نمو طبیعت سوخته نشود و لازم است آن را از اموری که ضد فطرت است دور نگاه داشت. این سخن مولوی که می گوید:”زِ آب خُرد، ماهیْ خُرد خیزد” تشبیهی بجا و درست است. فضای لازم برای شناوری و پرورش شخصیت کودک به میزان تحمل اطرافیان بستگی دارد. کودکی که اطرافیان ناشکیبا داشته باشد، مانند ماهی درآب خُرد است و قانوناً شخصیت او کوچک می شود و اگر چنین شود، فرزند از همان کودکی روش عبور دادن خود از میان اطرافیان را به بهای از دست رفتن شخصیت خود کشف خواهد نمود.
دردوره خلافت علی علیه السلام چند کوزه عسل آورده بودند و به دست خزانه دار سپرده شده بود. حسین بن علی علیه السلام که درآن زمان تازه تشکیل خانواده داده بود، روزی میزبان مهمانی می شود و چون چیزی برای پذیرایی در دسترس ندارد و هنوز هم سهم خود را هم از عسل موجود در بیت المال دریافت نکرده، به خزانه دار مراجعه می کند تا از سهم خود علی الحساب مقداری دریافت نماید و خزانه دار هم می پذیرد. علی (ع) در بازدید ازخزانه، از خالی شدن کوزه عسل و ماجرا اطلاع پیدا می کند. حسین را احضار نموده و بازخواست می کند. حسین ماجرا را توضیح می دهد. علی (ع) برای تنبیه شلاقش را بالا می آورد. حسین او را به جعفر سوگند می دهد. علی (ع) همواره در برابر این سوگند انعطاف داشت. شلاق را پایین آورده و می گوید بابی انت و امی! چرا پیش از آن که دیگران سهم خود را دریافت کنند، تو دریافت کردی؟
حسین بن علی این نوع انضباط و سختگیریِ شدید در بندگیِ خدا را وقتی می تواند تحمّل کند که شخصیت او در کودکی از گنجایش لازم توسط جدّ و پدر برخوردار شده باشد. علی (ع) در دوران آموزش”لااله”، کودک را چنان آزادگذاشته و میدان لازم برای رشد شخصیت دراختیار او گذاشته که در”الاالله” می تواند این چنین او را مورد بازخواست قرار دهد!
پس ازگذشت 7 سال از امیری، دوره ی«عَبدٌ سَبعَ سِنِینَ» یا دوره ی هفت ساله ی دوم که دوره ی فرمانبری کودک است فرا می رسد. این دوره ملازم با آغازانحصار طلبی ها و خودخواهی های کودک است. دراین دوره، اطاعت کودک از بزرکتر هایی که خدا را فرادست خود می بینند، نوعی اطاعت از خداوند است. این دوره، زمینه یاری و بروز حکومت فطرت برطبیعت است؛ هنگام آن است که طغیان کودک مهار و محدود شود تا فطرت برای حاکم شدن بر طبیعت دشواری زیادی نداشته باشد؛ فطرتی که در هفت سال اوّل از میان پوسته طبیعت سالم و قوی بیرون آمده است. دراین مرحله، فطرت در ابتدای راه است و تازه کار می باشد و مسیرش با تکیه بر دیگران و تقلید از مطیعان فطرت، موجب ایجاد فرصت بیشتر برای رشد بینش فطری و خوگرفتن طبیعتِ او به اطاعت از فطرت خواهد گردید. به عبارت دیگر، فطرت کودک درکنار فطرت دیگران و با یاری از نور آنان، راه را یافته و طبیعتش مطیع فطرت خواهد شد.
اساساً وقتی که طبیعتِ کودک، انواع لذایذ رادر7 سال اول و در حدّ بالا تجربه کرد، فطرت در برابر آن لذایذ متوقف می شود و آن ها را کوچک می یابد و نوعی از فنا و زوال در آن ها می بیند. فطرت به چیزی کمتر از بقا و ابدیت قانع نمی شود و هرمقصد مادی را به دلیل فناپذیر بودن آن فاقد ارزش می بیند.؛ دراین حال اگر به فطرت حکومت بردل های جهانیان را هم بدهند قانع نمی شود.
توقف فطرت در برابر لذایذ، پایان مرحله ی طبیعت و آغاز ورود به یپله ی اندیشه است. همان گونه که در میزان الحراره، حرکت درجه ی حرارت از زیر صفر، بدون عبور ازصفر امکان پذیر نیست، مدت زمان توقف درپیله ی اندیشه هم ممکن است زیاد یا کم باشد و از آن گزیری نیست.
14سالگی دوران جوانی و بلوغ فطرت است؛ دوره ای است که نوجوان شرایط اظهار نظرِ در مسایل را پیدا کرده است و زمان اجتهاد فطرت فرا رسیده و باید او را در مشورت ها به کار گرفت تا اراده و تصمیم گیری و رهبری محیطِ پیرامون خود را برای مدیریت های آینده تمرین کند. در این سنّ، مبانی اجتهاد و اظهار نظر در او رشد کرده و به دنبال شناخت راه است. دراین حالت اگرتقلید به نوجوان تحمیل شود، خطرناک است و مثل این می ماند که پس از پایان نه ماهگی بخواهند طفل را به توقف در رحم مادر ناگزیر کنند که این کار خطراتی برای مادر و جنین دارد! همان گونه که بیرون آوردن جنین در5 ماهگی درست نیست و ماندن وی پس از 9 ماهگی در رحم خطرناک است، مراحل رشد نیز همین حالت را دارند؛ یعنی درست نیست فرزند پیش از14سالگی به حال خود گذاشته شود و انتظار اطاعت بی چون چرا پس از 14 سالگی نادرست است.
در این سنّ باید برای وی نوعی آزادی واحترام و تکریم شخصیت قایل شد تا بتواند در آن شرایط وزیر و طرف مشورت قرار گیرد و احساس مسئولیت در او بالنده شود. این دوره همانند امیر بودن پیش از7سالگی است. با این تفاوت که وزیر برای پیشنهاد دادن و امیر برای فرمان دادن است. وزارت نوجوان در این دوران باید وزارت واقعیه باشد، درحالی که امارت طفل در پیش از 7 سالگی، امارت ظاهریه بود. در این دوره هنگامی که جوان 7 سال در وزارت ماند و تجربه ی کافی به دست آورد، اگرحرکات استقلال طلبانه از وی مشاهده کردید، زمان تشکیل خانواده برای او فرا رسیده است و باید مستقل گردد، زیرا در7سال سوم فوران شباب و غریزه جنسی به منتهای رشد خود می رسد.
بعد از 7سال سوم و از سن 21 سالگی، گویی مَرکب کامل شده و اگر راکب لایق باشد آماده ی مسافرت های دور دست است. اگر در این حالت حیات دنیا را برای خود کافی نداند و برای کشف مطلبی بالاتر از حیات دنیا به تلاش و تکاپو پردازد و احساس کند که جز بندگی چیزی لایق و درخور او نیست و سلطنت ها در جنب بندگی خدا خرمهره و خزف در برابر گوهر گرانبها است، با این احساس او توانسته در میان کشش ها و کوشش های دیگران، راه خود را پیش برده، از طبیعت به فطرت رسیده باشد. در این حالت‌ جهاد فی سبیل الله در دیدگاه وی از زن و فرزند و پدر و مادر و شغل و مقام و مسکن، عزیزتر خواهد بود و همه ی امورِ دل از قبیل چشم، گوش، فهم، زبان، همت، آرزو و عشق، فعال شده و می توان از این به بعد بازدهی نابی از او انتظار داشت.
پس اگر قلب بخواهد به فعلیّت برسد، باید پدر ومادر و مربیان از طفولیت خطّ تربیتی صحیحی برای فرزند داشته باشند تا در آینده در تمامی مزایای طبیعی نوعی کوچکی و فنا و زوال بیابد. در این صورت است که همه چیز را می نگرد اما چیزی را برای دل که جایگاه گوهر گرانبها است، بر نمی گزیند زیرا تمام پیشنهادات طبیعت را برای قانع کردن فطرت کافی نمی‌داند! این جا پایان مرحله‌ی طبیعت و انتقال به فطرت است

پاورقی:
1- چرا انسان فساد می کند؟
فساد ناشی از ناهماهنگی با مشیّت الهی است. آیه‌ی «لَوکَانَ فِیهِمَاآلِهَهٌ اِلاَّاللهُ لَفَسَدَتَا1»می‌گوید هر جا در مجموعه‎ی آسمان و زمین، خدایی غیر از الله هدف قرار گیرد، آن جا فساد پیدا خواهد شد. به عبارت دیگر هرجا فسادی دیده شود، مسلماً در اعتقاد یا در عمل یا در اجرا یا در قانون‎گذاری، شایبه غیر الهی مطرح شده است. آیه درنظر اول استدلال بر توحید می‌آید و معمولاً در بحث‌های اثبات خدا استفاده می‌شود؛ مثلاً می‌گویند چون عالَم فاسد نیست، پس این نشان می‌دهد که تنها یک فرمان و حکم بر آن حکومت می‌کند. اما وقتی در آن دقیق شویم، می‎بینیم که «فیهما» معانی وسیع‌تری در خود دارد:
1- می‌گوید در ذرّه ذرّه‌ی آفرینش، خواست و مشیت خدا جاری است و اگر انسان این خواست را در کارها رعایت نکند، بروز فساد حتمی است. در یکی از پارک‌های جنگلی، برای این که نسل بعضی جانوران زیاد شود، پلنگ‌ها را جدا کردند. بعد از مدتی دیدند که بقیه‌ی حیوانات تحرکشان از بین رفته و بیمار شدند و تلفات زیاد شد. زیرا موقعی که پلنگ در میان آنان بود، آن‌ها بخاطر وحشت از دست دادن جان، هر روز چندین دشت می‌دویدند و هر کدامشان که بیمار بود و توان دویدن نداشت، شکار پلنگ می‌شد و قبل از سرایت بیماری به دیگران، از بین می‌رفت. مأموران پارک در نهایت مجبور شدند پلنگ ها را برگردانند و همین باعث شد بیماری‌ها از بین برود. خلقت، همه از این قبیل است و ذره‌ای فساد در آن نیست اما تا اختیار انسان دخالت می‌کند، فساد آغاز می‌شود.
2- آیه‌ی «ظَهَرَ الفَسَادُ فِی البَرِّ وَ البَحرِ بِمَا کَسَبَتْ اَیدِی النَّاسِ1» می‌گوید در زمین و آسمان به خاطر دخالت‌های جهالت‌آمیز انسان، فساد ایجاد می‌شود. چرا چنین می‌گوید؟ برای این که خدای تعالی رب آسمان‌ها و زمین و مابین آن دو است و به معنی مالک مدبّر است؛ کسی است که عالَم به تدبیر و اندازه‌گیری او درجریان است و ضرورتاً ما هم باید در انجام امور و برنامه‌ها، این اندازه‌گیری و تقدیر را رعایت کنیم تا به موفقیت دست یابیم وگرنه فساد به‌دنبال خواهد داشت. روی کلمه ی “هرجا در مجموعه‎ی آسمان و زمین” اگر دقت کنید متوجه می‌شوید که هرکار و برنامه‌ای اعم از حکومتی، اقتصادی، اخلاقی، علمی و درونِ خود انسان و غیره،‌ در هر مرتبه‎ای که باشد، در شمول این آیه قرار دارد و اگر راهکاری غیر از راهکار دین مطرح گردد، همان جا منشأ فساد خواهد شد.
آیه‌ی«أفَرَأیْتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَواهُ1»می‌گوید که «آلهه» شدن صرفاً مخصوص اشیا و بت نیست؛ انسان هم اگر خود را مستقل بداند و فکر و برنامه و هوسش را کافی دانسته و تقدیرات و اندازه‌گیری‌های الهی را درحلّ مشکلات نادیده بگیرد، «آلهه» شدن شامل او هم خواهد شد و به مجرّدی که هوای دل در کارها دخالت داد شود، شرک پیش می‌آید و توحید از آن کار و مجموعه کوچ می‌کند.
جریان کار به این صورت است که اول الوهیت انسان مطرح می‌شود و بعد «یفسد فیها» پیش می‌آید. چه جالب قرآن رابطه‎ی فساد با اراده علوّ یا برتری در زمین را بیان می‌کند!  «تِلْکَ الدّارُ الآخِرَه نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدُونَ عُلُوًا  فِی الاَرْضِ وَ لا فساداً1» این جا چون نکره در سیاق نفی است، می‌خواهد بگوید که طالب هیچ نوع برتری نباش که فساد به‌دنبال دارد! متقی کسی است که اراده‌ی برتری بر دیگران را ندارد. زیرا فساد به‌دنبال می‌آورد. برتری مذموم نیست، اراده‎ی آن مذموم است. اگر انسان در اعلی علیّین قرار بگیرد یا حکومت آسمان و زمین را به او بدهند، مذمت و ضرر ندارد، آن چه که مذمت و ضرر دارد، “خواستن” آن‌ها است. در همین رابطه امام صادق علیه السلام در روایتی می‌گویند: “از مسلمان در تعجبم! خدای تعالی کاری برای او پیش نمی‌آورد، مگر این که خیر او در آن است. اگر با قیچی بدنش را ریز ریز کنند، برای او خیر است و اگر حکومت آسمان و زمین را هم به او بدهند، برایش خوب است! 1”. این به چه معنی است؟ معنایش این است که مؤمن چون درون او در فساد نیست، شرایط بیرونی نمی‎تواند او را به فساد بکشاند، اما کافر چون داخل او فاسد است، به فساد کشیده می‌شود.
“اصلاحات” نیاز به اندیشه و مکانیزم صحیح توحیدی دارد و نبود آن، نوع و میزانی از جهالت را درکارها بوجود می‌آورد که در نهایت به فساد می‌انجامد. هرجا اصلاحات موفق نشده است، یقیناً بقایای شرک درآن‌جا وجود داشته است. در ذیل آیه:«وَ مَا یُؤمِنُ اَکثَرُهُم بِاللهِ اِلاَّ وَ هُم مُشرِکُون2»از امام صادق‌(ع) سؤال ‎شد که چگونه در حال ایمان شخص مشرک است؟ ‎فرمودند: « هُوَ قَولُ الرَّجُلِ لَولاَ فُلاَنُ لَهَلَکتُ وَ لَو لاَ فُلاَنٌ مَا اَصَبتُ و کَذَا وَ کَذَا »:”اگر فلانی نبود ما شکست خورده بودیم، اگر فلانی نبود پیروز نمی‌شدیم و…” اگر این‌طور گفته شود، برای خدا در ملکش که رزق می‌دهد و ضرر را دفع می‌کند، شریک قایل شده‌‌اید! سؤال کننده گفت اگر این‌طور بگوییم اشکال ندارد؟ « لَولاَ أنْ مَنَّ اللهُ عَلَینَا بفلانٍ لَهَلَکتُ، قَالَ نَعَم لاَ بَاسَ بِهَذَا اَو نَحوِهِ1» فرق بین توحید و شرک همین است. ما هم در مکالمه‌ی روزمره خود باید بگوییم اگر خدا باد را نفرستاده بود که ابرها را بیاورد، باران نمی‎بارید، یا اگر خدا اختلاف درجه‎ی حرارت را پیش نیاورده بود که باد بوجود آید، ابری موجود نبود. این توحید است!
توحید این است که در تحلیل‌های علمی ربوبیت خدا مطرح گردد، در غیر این صورت امام صادق(ع)  می‌گوید: «اَلاَّ تَرَی قَد جَعَلَ لِلَّهِ شَرِیکَاً فِی مُلکِهِ یَرزُقُهُ وَ یَدفَعُ عَنهُ2»:”نمی‌بینی که با این کار برای خدا، در ملکش شریک قایل شده‌ای که رزق می‌دهد و ضرر را دفع می‌کند!” بنابراین هرگاه مسایل، منهای خدا مطرح گردید، شرک پیش می آید. متأسفانه بعضی‎ها اگر در کارهایشان عامل طبیعی عمل نکند، می‎گویند قدرت خدا جلوی این کار را گرفت و هر جا ببینند کارشان درست ‎شد، می‎گویند عامل طبیعی کار کرد! این‌ها سوء برداشت است. توحید این است که به قوانین طبیعی به عنوان آثار مشیّت الله نگریسته شود و اگر منهای مشیّت مطرح شد، شرک می‌شود.
3- از آیه‌ی« لَو کَانَ فِیهِمَا آلِهَهٌ اِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتَا »، نکته‌ی ظریف دیگری فهمیده می‌شود. از آن‌جا که اراده خدا بر هر چیزی بین آسمان و زمین حاکم است و همه به‌سبب آن به‌سوی صلاح و رستگاری پیش می‌روند، قلب انسان هم که جزیی از مجموعه‌ی بین آسمان و زمین است، دراین میانه با توجه به ساختمان آن، یاد و ذکر خدا در آن پیچیده شده است و به زبان حال ”خدا، خدا“ می‌گوید و اگر اله و خدایی غیر از الله یا به عبارت دیگر اراده‌ای غیر از اراده‌ی خدا به خاطر جهالت انسان در آن مطرح شود، فساد ایجاد می‌گردد.
2- مشیت الهی، مبنای قانون
ما از اراده ومشیّت الهی تعبیر به قانون می کنیم. به عبارت دیگر قوانین طبیعی  اموری انتزاعی هستند که منشأ آن ها اراده و مشیّت حق تعالی است. مثلاً “عدد” دارای وجود ذهنی و انتزاعی است. وقتی که گفته می شود 4 کتاب، کتاب معدود است و درخارج وجود دارد ومنشأ انتزاع است، اما عدد 4وجود خارجی ندارد، هرچند که برای عدد4، شکل 4 را فرض کرده و صورتی قرار دادی برای آن درنظر گرفته باشیم. به عبارت دیگر ما از معدود، عدد را انتزاع می کنیم.
کسانی که مشیت را بازدارنده ی قانون می دانند، نه قانون و نه مشیت، هیچ کدام را نشناخته اند! مشیت زیر بنای قانون است و قانون از جریان منظم آفرینش(مانند عدد 4 در مثال بالا) انتزاع می شود. بطور کلی هرپدیده ای که درآن جریان علت ومعلولی برقرار باشد، زیربنای آن را مشیت الهی تشکیل داده است. آیه ی «تُولِجُ اللَّیلَ فِی النَّهَارِ وَ تُولِجُ  النَّهَارَ فِی اللَّیلِ » دگرگونی شب و روز را مبتنی برکار خورشید و زمین ندانسته، بلکه آن را پدیده ای ناشی از مشیت خداوندی  می داند . بنابراین کسی که در ورای قوانین طبیعی به دنبال خدا بگردد، به بیراهه رفته و به انکارخدا خواهد رسید، زیرا جایی تهی از قوانین طبیعی وجود ندارد!
4- طاغوت چیست؟
طاغوت به معنی طغیان کننده است و آن جنبه‌ای از انسان است که از فرمان فطرت سرپیچی کرده، قیمومیت فرد را به دست می‌گیرد؛ عیناً مثل پادشاه جباری می‌ماند که از قیمومیت پیامبر عصر خود خارج شده و با منزوی کردن او، خودش عهده‌دار امور مملکت می‌گردد. هیچ فرقی بین داخل و خارج انسان نیست. همان وضعی که انبیاء در حوزه‌ی برنامه‌ها و مسؤولیت‌هایشان با جبّاران و طاغوت‌های زمان دارند، در درون انسان هم این مسایل وجود دارد. نفس انسان اگر از قیمومیت فطرت خارج شد، طغیان می کند. از طرف دیگر، اگر فطرت بسبب بی تقوایی منزوی شد و مورد بی اعتنایی و بی مهری قرار گرفت، مثل پیامبری می‌شود که او را زندانی کرده باشند.
4- معنای محبت
معنای محبت را باید در”مجموعه ای ولایت” جستجو کرد. انسان های حقیقت بین به شناخت ویژه ای دست یافته که دیگران نمی توانند درک کنند! اگر به حدیث کسا که تفسیر”محبت”و صمیمیت را دریک خانواده ی فطرت گرا به نمایش می گذارد توجه کنید، این معنا را بهتر درک خواهید کرد.
دیدار وگفتگوی کوتاه آنان واقعاً شگفت انگیز است! خانم خانه داری که دراین صحنه مطرح است، دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. ایشان نقل می کند که روزی پدرم به خانه من آمد وگفت «َالسَّلاَمُ عَلَیکَ یَا فَاطِمَه». در پاسخ گفتم «وَعَلَیکَ السَّلاَمُ یاَ اَبَتَاهُ وَیَا رَسُولُ الله». « فَقَالَ، اِنِّی اَجِدُ فِی بَدَنِی ضُعفاً»، «فَقُلتُ لَهُ اُعِیذُکَ بِاللهِ یَا اَبَتَاهُ مِن الضَّعفِ»، «فَقَالَ یَا فَاطِمَه اِیتِینِی بِالکَسَاءِ الیَمَانِی فَغَطِّینِی بِهِ»، « فَآتَیتَهُ بِالکَسَاءِ الیَمَانِی، فَغَطَّیتَهُ بِهِ… ».
ببینید، چگونه پیغمبری که دربرابر دشواری وخطرها، پایدارانه ایستاده وضعفی ازخود نشان نداده، این چنین از ضعف شِکوِه می کند! ابن فارض این نوع جریان را به خوبی توضیح می دهد:
ویحسن اظهار التجلد للعدی       و یقبح الا العجز عند الأحبه
“نشان دادن پایداری دربرابر دشمنان زیباست اما درمیان دوستان، همه چیز جز عجز نشان دادن نازیباست”. اساساً فطرت گراها از طرح مشکل با هم لذت می برند. « مَن شَکَی اِلَی مُؤمِنٍ، فَقَد شَکَی اِلَی اللهِ وَ مَن شَکَی اِلِی غِیرِ المُؤمِنٍ فَقَد شَکَی اللهَ»:”هرکس شکایت خودرا نزد مؤمن بَرَد، شکایت به پیشگاه خدا برده و هر کس غیرمؤمنی را امین شکایت خود قرار دهد، ازخدا شکایت کرده است!” هم چنین درحدیث است که:«مَلعُونٌ مَن اَلقَی کَلَّهُ عَلَی النَّاسِ»:”هرکس بارخود را بردوش دیگری بیندازد، ملعون است”در ماجرای کسا، پیامبر صلی الله علیه و آله از فاطمه سلام الله علیها می خواهد که اورا باپوشش یمانی بپوشاند. چنین فرمانی درمقام محبت نهایت لطف است. حتی نمی گوید بیاور! می گوید بیاور ومن را بپوشان! بعد از آن در برخورد با فرزندان و پاسخ سلام آنان می گوید: «وَ عَلَیکَ السَّلاَمُ یَا وَلَدِی وَ یَا قُرَّهَ عَینِی وَ ثَمَرَهِ فُؤَادِی».فرزند می پرسد: “مادر! بویی همانند بوی جدّم رسول خدا می شنوم” ببینید! نوع شامه وتشخیص بوی پیامبر تنها از کسانی برمی آید که انسانیت درآن ها شکوفا شده باشد. مادرمی گوید:”بله، جدت زیرپوشش است”. دیدار فرزندان با جدشان هم دیدنی است. آنان اجازه می خواهند زیر پوشش بروند. چرا اجازه ی نشستن کنارآن را نمی خواهند؟ برای این که آن ها ازدیگر انسان ها فراترند و عاشق یکدیگر می باشند. این مطلب در جواب مادر و جدّ به سلام حسنین (ع) دیده می شود. مادر در جواب سلام کودک می گوید:«وَ عَلَیکَ السَّلاَمُ یَاوَلَدِی وَیَا قُرَّهَ عَینِی وَثَمَرَهِ فُؤَادِی» وجدّ آنان درجواب سلام فرزند عنوانِ «صَاحِبِ حَوضِی وَ صَاحِبِ لَوَایِی» می آورد. ممکن است گفته شود که این کششِ آغوش جدّ است که فرزندان خردسال را به زیر کسا می کشاند، اگر این طور است پس پدر و مادرِ آن دو فرزند از چه کششی برخوردار بودند؟ باید کفت که”محبت”وصمیمیت این خانواده به یکدیگر، بیش از آن است که بتوانند دور از یکدیگر بنشینند!
دریک خانواده ی طبیعت گرا، محبت جور دیگری است. آنان چون به عزّت خود می نگرند و با عشق سازگاری ندارند، نوعی ازکبر و غرور دارند که دوستداری دیگران را ذلت و وابستگی به آن ها راخواری و دلدادگی و سر سپردگی را خفت وتحقیر می دانند. طبیعت گرایان چون درپوسته تعیّن وخود بینی قرار دارند، تماس آنان با دیگران از ورای “خودیت”است وباهمه ی تفاهم ظاهری که دارند، اگر پوسته تشخّص آنان جریحه دار شود، همه چیز رافراموش کرده،کینه حریف رابه دل می گیرند وهنگام مقتضی تلافی می نمایند؛ هرچند که دیگران به وظیفه ی خود عمل کرده باشند! درحقیقت، آنان ملاک دوستی ودشمنی را پذیرش وعدم پذیرش تشخّص وتعیّن خوداز طرف دیگران می داند. فرهنگ آنان کسی را دوست می شناسد که تشخّص و تعیّن آن ها را به رسمیت شناخته باشد. حقوق بشر دراصطلاحِ آنان، حقوق دوستان است و دوستان کسانی هستند که تعریف آن ها گذشت!/

بسم الله الرحم الرحیم و ایاه نستعین انه خیرناصر و معین

بحث ولایت فقیه ، یک بحثی است که هم اجتماعی ، هم اعتقادی است چون جنبه ولایت یا سرپرستی یک مسئله ایست که جامعه از آن ناگزیر است یعنی اولین قسمت بحث را که می کنیم روی این است که کسی که ولایت فقیه را قبول ندارد آیا اصل ولایت را قبول ندارد یا یک ولایتی را می پذیرد اما این را برای فقیه نمی پذیرد پس بحث اول در این است که آیا ولایت امری اجتناب پذیر است یا نه ؟
معنی ولایت یعنی اینکه اداره امور یک جامعه به یک سلسله طولی مربوط بشود به قسمی که مجموع این ولایتها به یک ولایت منتهی می شود و از آن ولایت نظم جامعه روبراه شود وقتی می گوئیم ولایتهای طولی نظرمان بازگشت کثرت به وحدت است در امر ولایت . یعنی وقتی به شعب ولایت نظر می کنید کثرت را مشاهده می کنید وقتی ریشه و اساس و مرکز کثرت را پیدا می کنید به یک ولایت میرسید یعنی ولایت در حالیکه متعدد است واحد است و در حالیکه واحد است متعدد است یعنی طولیت معجزه ای که می کند این است که واحد را کثیر و کثیر را واحد می کند وقتی نگاه به شعب می کنی می گویی کثیر و متعدد است وقتی نگاه به اصل می کنی می گویی که این واحد است و این نظم جهانی درست چکیده رابطه کثرت و وحدت است به این ترتیب که وقتی وحدت بر کثرت حاکم شد نظم به وجود می آید همانگی بوجود می آید و نتیجه اش این می شود که خودکامگی ، تعدد مراکز قدرت تفرقه و تشتت و درگیریها حل بشود .
خود انسان در عین حالی که واحد است متکثر است شما با اینکه یک شخصیت هستید و قرآن می گوید . ماجعل الله لرجل من قلبین فی جوفه . خدا برای انسان 2 قلب 2 شخصیت 2 مرکز تصمیم گیری در وجود او و در جوف و نهاد او قرار نداده آن وقت در عین حال شما قوایی متعدد دارید . اما این قوای متعدد چون تحت حکومت واحدند ، تحت ولایت واحدند نظم را در شما ایجاد می کند دست شما به این دلیل با پایتان همکاری می کند که دست شما نمی توانید مستقلا تصمیم بگیرید همان تصمیم گیرند دست تصمیم گیرنده پا و چشم و گوش و زبان و همه چیز شماست پس شما 5 انگشت دارید اما به این دلیل این 5 انگشت با هم همکاری می کنند که مرکز تصمیم گیری در آنها یکی است یعنی در وجود انسان ولایتی برای قسمت آگاه برناآگاه ، قلب تو که می فهمد می سنجد ، آزاد است ، آگاه است حکومت دارد بر دست تو که قدرت است اما آگاه نیست دست چه می فهمد دست چه شخصیتی می دهد انگشتها چه شناختی دارند ؟ آنها اگر احساس و ادراکی دارند یک احساس خام است این احساس خامشان را به مرکز تصمیم گیری می دهند و او بر ایشان تفسیر می کند من وقتی دستم را روی این میز می گذارم میز برای من وضع جدیدی را نشان میدهد و دست من به مرکز تصمیم گیری و فهم من یک جریان را نشان می دهد آنکه دست می فهمد خام است یک اطلاع نپخته است فقط یک تجربه است اما این را در طبق اخلاص می گذارد و رد می کند به مرکز شعور من و آن تفسیر می کند که درجه حرارت میز از تو کمتر است و این احساس را می کنی یا این ضربه که می زنی و این صدا را می کند این چوب است گوش من آن را می شنود و فهم آن را تفسیر می کند یعنی قلب انسان ولایت فقیهی دارد بر اعضای دیگر بقسمی که اعضا اطلاعاتی به این ولایت می دهند درکشان ، فهمشان اطلاعاتشان را در اختیار او می گذارند او تفسیرش می کند .
چشم من اطلاعاتم را می دهد به مرکز تصمیم گیری گوش من تمام حواس من . مجموعش آنجا تنظیم می شود و بعد قسمت آگاه وجود من از این اطلاعاتی که از همین ناآگاهان بدست آورده جهت بمن میدهد و حکم میکند بر دست من بر پای من بر جمیع جوارح و اعضای من پس همانطور که کثرت اینجا مر میگردد به یک وحدت
هشام بن حکم برهمین استدلال بر امامت و ولایت فقیه استدلال می کند در کتاب کافی می گوید . در جلسه درس عمربن عبید رفته بودم شنیده بودم شاگرد زیاد دارد در کفشها جای من شد نشستم وقتی صحبتش را کرد گفتم شیخنا من سؤالی دارم می توانم سؤالم را بکنم ؟ گفت بگو ( بحث در امامت بود ) گفتم . تو چشم داری استاد ؟ گفت چشم دارم این چه سؤالیست ؟ گفت برای چه تو بگو ؟ گفت برای اینکه ببینم گفتم گوش ؟ گفت برای اینکه بشنوم گفتم زبان و پا اینها را سؤال کردم بعد گفتم قلب هم داری ؟ گفت بله برای اینکه آنها را هماهنگ کند گفت اینها که بود آن چه لازم بود ؟ گفت اگر آن نباشد زمام آنها بهم می خورد آنها متلاشی می شوند اساس آن است . گفتم مگر این گوش نیست که می شنود زبان نیست که سخن می گوید آن چه کاره است آن چه ضرورتی دارد گفت همه اش آن است که بین چشم و گوش هماهنگی می کند و در یک جریان معنا دار و روشن هدایت می کند . از او سؤال کردم چطور هست تو برای اداره یک انسان قلبی را لازم می بینی که حکومت بکند بر چشم و گوش و زبان و سایر اعضا اما در یک جامعه نیاز به امام نداشته باشند ؟ سر لشگر لازم داری رئیس شهربانی لازم داری شهردار لازم داری ، همه عضو از اعضا حکومتی را لازم داری ، آن کسی که آن همه را به هم هماهنگ کند یکی کند و بر همه ناظر و حاکم باشد چرا وجود نداشته باشد ؟ از همان روز نخست یافته بودند شاگردان ائمه ما که موضع ولایت فقیه کجاست و آن را قلب است می دیدند و اینکه امام را قلب امت می خوانند مطلب جدیدی نیست مطلب جاریی بوده در عصرهای گذشته و مدتها بوده این مطلب کهنه شده دقیقا امت امامت را از روی وجود خود انسان اثبات میکرده و از اینکه بتواند کثرت تصمیم گیری را به وحدت تبدیل کند . نظر هشام این است که می گوید در وجود انسان بخش آگاه حکومت می کند بر بخش ناآگاه . قلب که تصمیم می گیرد ( نه قلبی که تلمبه خون است تلمبه خون چیز دیگریست مرکز تصمیم گیری و معرفت چیز دیگری ) می گوید این مرکز تصمیم گیری توست که با حکومتش ، ولایتش بر جمع اعضا تو ، توی متکثر را تبدیل به واحد می کند . یعنی اینجا کثرت است یعنی بر هر قسمت از اینها هر نقطه ای به زیر دست خودش حکومت می کند و در اینجا حاکمهای متعدد هستند ولایتهای متعدد هستند اما بر میگردد به یک ولایت واحد و چون کثرت به وحدت بر می گردد و از این جهت خودکامگی تعدد مراکز قدرت تفرقه و تشتت در انسان وجود ندارد . انسان مطمئن است که دست او علیه پای او یا علیه چشم او کودتا نمی کند . یک جامعه زمانی جامعه کاملیست که همانطور که یک انسان به تکامل رسیده جامعه به همان شکل به کمال برسد یعنی قسمتهای پایین اطلاعاتشان را در اختیار مرکز قراردهند اما از مرکز کسب تکلیف کنند . رابطه این قلب انسان با انگشتان انسان چگونه است ؟ انگشت هم وظیفه اطلاعاتی دارد برای قلب و مرکز تصمیم گیری هم وظیفه اجرایی . اطلاعاتش را میدهد و تکلیفش را کسب می کند . هر عملی که انگشت انسان انجام می دهد تحت رهبریست یعنی به این دلیل انسان اعمالش سنجیده است که از روی رهبری صورت گیرد . شما اگر نماز خواندید . در حالیکه بیهوش بودید این نماز قبول است یا نه ؟ در حال خواب نماز خواندید این نماز قبول است یا نه ؟
قرائت شما درست . همه جملات را هم درست ادا کردی وضو هم گرفتی همه کار هم کردی اما نماز یعنی چه ؟ نماز یعنی گفتن زبان ؟ یا شنیدن گوش یا خم شدن کمر یا راست شدن دست یا کج شدن پا ؟ این است یا نماز یعنی همین اعمال تحت فرمان قلب انجام گیرد اگر شما همه این کارها را کردی از روی بی حواسی یا همه این کارها را کردی بدون فرمان قلب عبادتت قبول نیست عمل عمل انسانی نیست چرا ؟ چون تحت رهبری نیست یعنی ارزش عمل به این است که درست تحت رهبری و فرماندهی صورت گیرد . کسی که مست است اگر هر چه مال دارد بدهد در راه خدا در حال مستی این چقدر اجر دارد ؟ چرا اجر ندارد ؟ یعنی بخشش یک عمل اقتصادی نیست . آن چیزی که در اسلام مدح شده که بعنوان تصدق هبه کردن و ایثار ، ایثار قبل از اینکه یک عمل اقتصادی باشد یک عمل انسانی است . مستی که آنچه را که دارد میدهد عمل او ایثار است ؟ عمل او یک عمل انسانی است ؟ عمل او قابل تقدیر است ؟ می گوئید نه چون او که نکرده . شما فکر می کنید از اعتبار این پولها چیزی کاسته می شود وقتی در حال مستی بدهی ؟ یا این پولها را بر نمی دارند ؟ بر می دارند و با این هم شکم گرسنه سیر می شود اما چرا این عمل اجر ندارد به جهت اینکه تحت ولایت نیست . تحت فرماندهی نیست یعنی آمده اول فرمانده را معزول کرده بعد عمل انجام داده . آدم مست فرمانده وجودش بیکار است فرمانده وجودش زندانی است یعنی عقلش علیه اش کودتا شده . خانه نشین شده صدایش گرفته شده بعد جای او عادات آمده . عادتش بوده احسان کند در حال مستی احسان می کند . انسان در حال مستی این جو نیست که چاقو می کشد .
می نه اندر هر سری شرمی کند آنچنان را آنچنان تر می کند
کسی که عادتش نماز خواندن است وقتی که مشروبش میدهند می ایستد نماز می خواند همین جور اینقدر می خواند .نماز جعفر طیار می خواند . طول میدهد اگر همیشه سوره قل هو الله می خوانده از برش باشد سوره البقره می خواند . یعنی شدت میدهد به انسان تو همان جریانی که هست یعنی موانع از سر راهش برداشته می شود بطو اتوماتیک همانطور که این کوک شده کوکها باز می شود و عمل می کند از این جهت می گوئیم که همه مالش را هم بدند ارزش ندارد چرا ؟ چون هبر وجودش این کار را نکرده پس ارزش عمل به نیت انسان است و معنی لا عمل الا بالنیه معنی انما الا عمال بالنیات این است . لا عمل الا بالوالایه ، انما الاعمال بالولایه چون نیت است که ولایت دارد بر همه چیز .
اینکه امام در مقایسه ایران و عراق که می جنگند گفت جنگ یکی است اما وقتی با نیت مختلف صورت بگیرد معنای متفاوت دارد و انیگزه است که وضع عمل را روشن می کند ممکن است همین جنگ به یک انگیزه ای بدترین باشد و به انگیزه دیگری بهترین باشد . انگیزه مفسر عمل است و سرنوشت عمل را انگیزه او مشخص می کند و خوب انگیزه درست بر می گردد به ولایت یعنی ارزش جنگ و جهاد به این نیست که با آن چند تا کافر کشته می شود . کافر کشته شدن و ستونی از کفار منهدم شدن اگر تحت ولایت رهبری نباشد عینا مثل بخشش کردنی است که از آدم مست صورت بگیرد مطلق کشته شدن کافر مطرح نیست مطلق تصرف شدن کشور کفر مطرح نیست اسیر شدن عده ای کافر مهم نیست مهم این است که این کار به امر چه کسی صورت می گیرد و کی بر این لشکر حکومت می کند که دارد جهاد می کند . امام صادق ( ع) می گوید . جهاد در رکاب امام جائر مثل خوردن گوشت خنزیر است . خود این جهاد ، جهاد عالیترین ، جهاد که بهترین با فضیلت ترین و شریف ترین است اگر بفرمان فرمانده غیر صالح باشد این بدترین و کثیف ترین و ننگین ترین است .
امام صادق (ع) کتابی دارد این کتاب را حسن بن علی بن شیعه در تحف العقول آورده است این کتابی است در مکاسب و عموما ائمه ما را وی می آمده از آنها سئوالاتی می کرده جواب می دادند و گاهی اتفاق می افتاده خودشان رساله ای را در یک مطلبی می نوشتند کما اینکه صحیفه سجادیه از نوشته های خود امام زین العابدین (ع) است نه از سؤالات روا، صحیفه فاطمه از همین قبیل است این مکاسبی که منصوب است به امام صادق (ع) هم از همین نمونه است و در آن جا کتاب حقوق امام زین العابدین (ع) هم از همین است رساله الحقوق دارند . در این که چه اعمالی جایز است و چه اعمالی جایز نیست این کتاب فصل ، فصل دارد یک فصلش هم فصل الولایه است که چه نوع ولایتی از نظر شرع مباح است و چه نوع ولایتی حرام ، و چه نوع ولایتی واجب است می گوید ولایتهایی که حرام است . ولایت ولات الجور یعنی رهبری والی های جائز و ولایت ولاتهم و ولات ولاتهم خودشان ، ولایتهای زیر دست زیردست تا برسد به پایین . می گوید کل همکاری به هر شکل با والی جائر در کمترین کار را می گوید حرام است . شیخ انصاری در کتاب مکاسبش که از کتب درسی حوزه علمیه است همین مطلب را نقل می کند که ولایت ولات جور به هر شکلی حرام است و بعد امام استشهاد می کند . دلیل می آورد که چرا حرام است می گوید . لان فی ولایت ولا الجور امحاءالحق در ولایت ولات جور حق محور است نتیجه اش است که اسلام از مسیر خودش منحرف بشود و کل شرور صورت بگیرد در تائید همین مطلب که ائمه نسبت به ولایت ولات جور چه قدر شدت عمل دارند مثالهایی است یکی از آنها این است که در مکاسب شیخ هم آمده . یکی از خدمه و موالی ائمه اطهار کسانی که در خانه شان گاهی کار می کردند همکارهایی داشتند با ایشان ، او نقل می کند که من یک وقتی شدیدا تنگدست شدم و نیاز به کمک داشتم و امام صادق (ع) را منصور احضار کرده بود به حیره جایی نزدیک بغداد بعد هم با احترام ایشان را برمیگرداند عموی منصور که سپهسالار بود این خدمت امام صادق ادب می گیرد و من خضوع او را میدیدم اسمش علی بن عبدالله است پیش خود گفتم اگر به امام بگویم سفارشی بکن به این سپهسالار منصور که هر روز خدمتتان می آید او کارهای زیاردی دارد که اگر یکی را به من واگذار کند من مشکلاتم حل می شود مسائل اقتصادیم منتفی می شود این مطلب را چند بار به حضرت تذکر دادم یک وقتی ایشان می آید یک توصیه ای بکنید به من کاری واگذار کند و حضرت توجهی نمی کرد پیش خود گفتم که ما خانواده مان را در راه اینها دادیم عمرمان را در خانه اینها صرف کردیم ایشان مضایقه می کند از یک کلمه ای که می خواهد به این علی بگوید وقتی پیش خود این چنین گفتم از این جهت ناراحت شدم که شک کرده بودم در صلاحیت آنها و دیدم اعتقاداتم دارد متلاشی می شود از این بابت آمدم خدمت ایشان که توضیح بخواهم گفتم یابن رسول الله دارم هلاک میشوم برایم مشکل است چند بار به شما گفتم و توجهی نکردید با اینکه برای شما کار ساده ای بود حضرت فرمود متوجه شدم دفعه اول دفعه دوم دفعه سوم و تعمدا چیزی نگفتم بعد فرمود والله اگر آنچه در روی زمین و در جهان شماست به من ببخشند و در مقابل ازین بخواهند ان ابرع لهم فلما او اصلح لهم دوانا او اوصلی لهم واسطتا خدا شاهد است اگر همه چیز را به من بدهند تا من یک قلم برای آنها بتراشم یا دواتشان را برایشان اصلاح کنم دوات در قبل یک چیزی مثل پارچه ای توی ظرفی که مرکب تویش است می ریختند که نوک قلم به ته ظرف نخورد و آسیب نبیند به پارچه بخورد و رطوبت پیدا کند و با آن چیزی نویسند به این اصلاح دوات می گویند . یا پشتی آنها را جابجا کنم بنشیند من این کار را نمی کند من چون به ما خدمت کردی تو را به این آتش واگذار کنم ؟ تو را جهنمی کنم ؟ بعد از اینهمه خدمت که به ما کردی ؟ والله این کار را نمی کنم این شدت اجتناب آنها را قبول کردن ولایت از همین ولات جور بود .
یا در جهاد شکرت کردن وقتی رهبری بدست غیر از فقیه عادل است این باز در کافیست ضمن اعتراضی که کسی به علی بن الحسین (ع) می کند که یا علی اقبلت الی الحج ولینه و ترکت جهاد و صعوبته جهاد چون مشک بود و خطری بود رهایش کردی و آمدی حج بکنی چون بی خطر بود ؟ در حالیکه خدا آن وعده ای را که به اهل جهاد داده است به هیچ عبادتی دیگر این چنین تضمینی نداده است . ان الله اشتری من المؤمنین اموالهم وانفسهم بان لهم الجنه یقاتلون فی سبیله فیقتلون و یقتلون خدا از مؤمنین جان و مالشان را خریده که بهشت مال آنها باشد در راه خدا قتال می کنند . در راه خدا می کشند و کشته می شوند و عدا علیه حقا فی التورات والا نجیل والقرآن و من اوفی بعهده من الله فاستبشروا بیعکم الذی بایعتم به و ذالک الفوز عظیم بهترین معامله جهاد است به این معامله دلخوش و خرسند باشید و این بزگترین سعادت است و کی ما نسبت به حج این چنین تشویق و ترغیب داریم . وقتی مطلبش تمام شد حضرت گفت آیه بعدش چه می گوید ؟ بخوان گفت . التابئون العابدون السائحون الراکعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر و الحافظون لحدود الله
حضرت فرمود : هولا گفتی حافظون لحدودالله همین جا صبر کن این تفسیر می کند این جهاد را که وعده داده جهادی که تشویق شده یعنی این جهاد تائبون جهاد عابدون جهاد سائحون یعنی اگر اینها نبود آنجاها جهاد اساسی نیست الراکعون الساجدون امرون بالمعروف و الناهون عن المنکر و جهاد حافظون لحدودالله آنهائیکه حدود را می شناسند و هم به آن متعهدند بعد حضرت فرمود هر وقت ما دیدیم جهاد تحت نظر کسانی اداره می شود که حافظ حدودالله هستند حج را رها می کنیم و رو به جهاد می کنیم اما اگر دیدیم تحت نظر کسانی اداره می شود که حافظ حدودالله نیستن دجهاد را رها می کنید رو به حج می آوریم پس بر می گردد همه اش به این مطلب که مسئله رهبری و اینکه در راس هست چه ویژگی هایی داشته باشد در نتیجه عمل در صحت عمل در قابل . قبول بودن عمل تاثیر سرنوشت سازدارد پس انسان ارزش عملش به این است که تحت ولایت آگاه او باشد یعنی اگر عمل از آگاهی صورت بگیرد ارزش دارد اما اگر همین عمل ناآگاهانه صورت گرفت هیچگونه اجری ندارد معنی آگاهانه صورت گرفتن یعنی چه ؟ یعنی تحت ولایت قسمت آگاه انسان قسمت فقیه انسان باشد . یعنی فرد بداند که این عمل چه اجری داشت و انجام دهد در روایتی که در باره عقل داریم در کافی می گوید انما اثیب بالعقول و اعاقب بالعقول خدا می گوید من حق ثواب اگر میدهم به عقل می دهد و اگر مجازات هم می کنم به عقول می کنم یعنی چه ؟ یعنی به قسمت رهبری . مورد خطاب و تکلیف من رهبری است عمل اگر از روی رهبری صورت گرفت اجر دارد . شخصی که بر خلاف رهبریش عمل می کند من به این تبیه می کنم به این دلیل که رهبریش را تعطیل می کند اما اگر کسی آدمی را کشت آدم خوب را هم کشت اما این دیوانه بود که آدم کشت شما می گوئید روز قیامت این دیوانه را عقاب می کنند ؟ مجازات می کنند ؟ مجازات می کنند دیوانه را ؟ نمیکنند از این جهت می گوید . انما اشیب بالعقول و اعاقب بالعقول ، عقاب اگر می کنم به عقول عقاب می کنم یعنی برای من انسان از آن مطرح است که عقل دارد رهبری دارد و ولایتش بدست عقلش است اگر از ولایت عقل خارج شد من این را بعنوان انسان تلقی نمی کنم . پس برگشت اجر و نتیجه عمل در انسان به مقدار عمل نیست به کیفیت وقوع عمل است از این جهت کسانی در راه خدا انفاق بسیار می کنند در قرآن از آنها ثنا نمی کند کسانی در راه خدا سه تکه نان می دهند خدا از آنها یا می کنند به این دلیل است که برای من چند تا تکه نان داده شده مهم نیست این نان چگونه داده شده است مهم است .
در سوره هل اتی می گوید . ویطمعون الطعام علی حبه میکسنا و یتیما واسیرا انما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاء ولا شکورا انا نحاف من ربنا یوما عبوسا قمطریرا . قوقیهم الله شر ذلک الیوم و لقیهم نضره و سرورا و جزاهم بما صبروا جنه و حریرا .
سخن می گوید از کسانی که طعام خودشان را به مسکین و یتیم و اسیر دادند این خانواده پیامبر (ص) بود یعنی علی (ع) فاطمه (ع) امام حسن (ع) و امام حسین (ع) اینها نانی که داشتند دادند یعنی اینها وقتی بود که هیچ داشتند . حسین و حسن مریض شده بودند و نذر کرده بودند پدر و مادرشان وقتی اینها خوب شدند سه روز روزه بگیرند روز اول که روزه می رفتند علی چیزی نداشت فاطمه از شمعون یهودی مقداری پشم گرفت و گفت برایت رشته کنم و مزد او قدری جو از او گرفت مزد کارش را که نشان میدهد که کار اقتصادی می کردند و پشتوانه اقتصادی مرد هم بودند این جو را خودش پاک کرد و آسیاب کرد و از آن نان پخت و این افطار آنهاست . در موقع افطار سائلی خواسته و گفته که من مسکینم و چیزی ندارم . علی داده و آنها هم به تبعش داده اند . این معنی امام آن هم معنی امت . مقامات آنها چون تحت این رهبری این کار را کرده اند این اجر را دارد و قرآن ثنا می گوید بر اینها مبلغ نان برای خدا مهم نیست نحوه دادنش مهم است . و یطمعون الطعام علی حبه نه ازروی سیری واقعا به آن نان احتیاج داشتند و انسان وقتی کمبود دارد همان تکه نانش را دوست دارد و برایش عزیز است . و یطمعون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسرا انما نطعمکم لوجه الله نگفتند که انما نطعمکم لوجه الله اینچنین بود خدا می گوید از قول آنها چون عمل آنها شهادت می داد تمام وجودشان اینچنین بود که آنچه کردند لوجه الله بود پس این تحت رهبری بوده یعنی رهبر آنها معتهد بود و کارش را لوجه الله کرد وقتی می گوید انما نطعمکم لوجه الله فاعل نطعم نیتی جزوجه الله نداشته یعنی کسی که این عمل را رهبری کرده انگیزه ای جز وجه الله در آن بود ، به این دلیل ارزش عمل می آید بالا لانر…. منکم جزاء و لا شکورا اصلا انتظار پاداش یا تشکر اصلا مطرح نیست اصلا توی خاطر ما این نیست انا نخاف من ربنا یوما عبوسا قمطریر امروز روز تلخی است که ما به این ترتیب با آب افطار کنیم اما ما این را تحمل می کنیم بخاطر خوف از آن روز داریم که آن روز روز عبوس و قمطریر است . وحشت اهمیت دادن به آن روز برای ما سهل کرده تحمل ناراحتی را در این روز پس چون این عمل از روی این چنین نیتی انجام گرفته بود خدا به آن ثنا گفت با اینکه مبلغش مبلغ ضعیفی بود پس مهم در اسلام این است که عمل تحت رهبری صورت بگیرد تحت رهبری آگاه و متعهد و امین وقتی می گوید لوجه الله یعنی رهبر من عقل من که من را به این عمل دعوت کرد قصد انگیزه ای جز لوجه الله نداشت این رهبر متعهد و خالص است و درست در حال اشعار و توجه ان کار را کرد یطعمون الطعام علی حبه شدیدا این نان برای آنها عزیز بود در برخورد بین هابیل و قابیل قرآن چگونه قضاوت می کند ؟
واتل علیهم نبا انبی ادم بالحق اذ قربا قربانا قتقبل من احدهما و لهم یتقبل من الا خرقال لا قتلتک قال انما یتقبل الله من المتقین
ببین 2 پسر آدم را که قربانی کردند مال یکی قبول شد مال دیگری قبول نشد آنکه قربانی اش قبول نشده بود گفت می کشمت آن دیگری می گفت انما …… من چه کنم ؟ خدا به مبلغ آنچه می دهی توجه ندارد به وجه وجهتی که آن را میدهی توجه دارد . یعنی چه چیز تو را به این قربانی کردن دعوت کرده رهبر تو در انجام این عمل کی بود ؟ چی بوده ؟ ببینید ما رهبری را توی دو قسمت بررسی می کنیم یک دفعه رهبری انسان بر خود انسان یک بار رهبری عالم بر غیر عالم عالم بر متعلم این دو تا از یک با بند دو تا از یک جنسند هر دو از نوع ولایت فقیه است ولایت امام بر رعیت هم جزء ولایت فقیه است از این جهت در لسان اخبار وقتی فقیه گفته میشود . منظور ائمه است وقتی فقها امتی گفته میشود منظور 12 امام است به اینها تعبیر فقیه گفته میشود و حتی الفقیه که گفته می شود در لسان اخبار منظور امام موسی کاظم (ع) است اصلا لسان آنها این است و این ها خود را جزء فقها می دانند اصلا معنی ولایت فقیه یعنی ولایت ائمه یکی است و پس اساس بحث در این است که فشرده کنم نتیجه کلام را که امروز از بحث ولایت فقیه چه بخشی را صورت دادم . پخش کثرت و وحدت بود که این ولایتهای متعدد یعنی ولایت مجتهد بر مردم ولایت امام بر مردم ولایت رسول بر امام ولایت خدا بر رسول که همه بر میگردد به یک وحدت که ولایت الله است که امروز نرسیدم این را توضیح دهم این کثرت به آن وحدت بر می گردد و در مقابلش ولایت ولات جور هم از ولایت شیطان بر انصارش تا ولایت یک رئیس نفسانی بر مرئوس خودش اینها همه اش یک ولایت شیطانی است انشاءالله توضیح این دو ولایت که ما دو ولایت بیشتر نداریم یا این یا آن روز دیگری انشاءالله صحبت می کنم .

جلسه 2
بسم الله الرحمن و ایاه نستعین انه خیر ناصر و معین
بحث ما در جلسه قبل در این مدار بود که وقتی ما ولایت فقیه را مطرح می کنیم اول ما باید وضع ولایت را به طور کلی مشخص کنیم که ولایت چگونه است جلسله قبل ولایت را به طور کلی مشخص کنیم که ولایت چگونه است جلسه قبل ولایت را در رابطه با توحید بررسی کردیم یعنی موضوع بحث ما این بود که ما وقتی توحید را زیر بنا و اساس تلقی می کنیم این توحید در رابطه با ولایت یک نتکه را به ما می فهماند و آن این است که دو ولایت وجود ندارد . توحید این مسئله را انکار می کند که دو ولایت مستقل اساسی اصیل وجود داشته باشد از این جهت وقتی می گوئیم خدا ولی ماست ان نبی اولی بالمومنین من انفسهم و وقتی می گوئیم اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی الامر نمک و وقتی می گوئیم فقیه ولایت دارد اینجا داریم 4 ولایت را می شماریم . ولایت الله – ولایت رسول – ولایت امام – ولایت فقیه و از سوی دیگر ما گفتیم ولایت رسول را باید چنان معتقد باشیم که برای رسول ولایتی در مقابل ولایت الهی قائل نباشیم وگرنه دو ولایت قبول کرده ایم یکی ولایت الله ویکی ولایت رسول پس ولایت در رابطه با توحید به ما می گوید ولایت رسول در طول ولایت الله است نه در عرض آن . یعنی ولایتی که رسول بر مؤمنین دارد همان ولایت الهی است که رسول مصب او و مجرای اوست رسول را مسیر ولایت الهی می دانیم مصب ولایت الهی و مجرای او می دانیم در حقیقت رسول وجود و موجودیت و هویت خودش را از ولایت خدا کسب می کند رسول از خدا کسب ولایت می کند و رسول ظهور ولایت الهی است . بروز اوست مطلع اوست . یعنی شما می گوئید رسول از خودش نور ندارد از خدا کسب نور می کند از این جهت در عین حالی که در توحید بیش از یک ولایت را نفی می کنی اما برای آن ولایت مجرایی قائلی که رسول باشد .
و این دو مطلب را می رساند کی اینکه ولایت رسول وابسته به ولایت الله است دیگر اینکه آن کسی که استنکاف از ولایت رسول کند از رسول اعراض نکرده از ولایت الهی اعراض کرده است . وقتی گفتید رسول از خدا کسب نور می کند و ولایت او انعکاس ولایت الهی است در این صورت موضعگیری در مقابل ولایت رسول دقیقا موضع گیری در مقابل ولایت الهی است و شما که در ذهنتان آمده مقابل رسول ایستادن به آن شدت و جرم مقابل خدا ایستادن نیست این خطاست رسول هر چن بنده خداست و خدا کجا و بنده او کجا اما وقتی رسول را بعنوان رسول و نماینده خدا تلقی می کنیم ایستادگی در مقابل نماینده خدا یک معنی دارد ایستادگی در مقابل این شخص منهای سمت رسالتش معنای دیگری دارد.
وقتی رسول را منهای جنبه ولایت و رسالت او مطرح می کنیم می گوئیم او بنده خداست . کو تا خدا ؟ اما وقتی مسئله نماینگی او مطرح شد کجا می توانی بگویی کو تا خدا ؟ انکار او و یعنی انکار خدا ، ایذا او یعنی ایضاء خدا عصیان او یعنی عصیان خدا یعنی درست است که خدا مقام و جلال و شکوهی دیگری دارد و رسول یکی از بندگان اوست اما اگر این خدا یکی زا بندگانش را بعنوان نمایندگی انتخاب کرد از آن پس آن دیگر از حیث نمایندگی آثاری دیگر بر آن بار می شود و یک احکاک جدید اینجا مطرح می شود که انکار خدا زمانی تحقق دقیق پیدا میکند که به معنی انکار رسول باشد و انکار رسول دقیقا نهایی ترین نوع انکار خداست و چرا؟ چون یکوقت خدا بطور ذهنی مطرح میشود ویکبار بطور عینی . وقتی خدا را بعنوان حضور در جامعه مطرح می کنی یعنی حضور رسول بعنوان نمایندگی الهی دقیقا یعنی حضور خدا در بین خلق و انکار ر سمی خدا یعنی انکار رسول کسی که این نمایندگی و این رسالت را پیدا کرده است از این جهت بنده بودن روسول موجب تخفیفی در این جرم نمیشود بلکه شخص موضع او نسبت به خدا از طریق موضعش نسبت به رسول کشف میشود و اگر می خواهی ببینی که کی مطیع خداست . این را باید در ادعا سنجید یا در عمل ؟ انسان در موضعش نسبت به رسول بیانگر موضع او نسبت به خداست ، یا موضع او نسبت به منهای موضع او نسبت به رسول ؟ دققا می بیند انسان موضعش نسبت به خدا فاش نمیشود مگر وقتی که در مقابل رسول موضع گیری می کند . از این جهت خدای تعالی دو مطلب را ذکر می کند . آیه اول سوره انعام است . می فرماید قد نعلم انه لیحزنک الذی یقولون فانهم لا یکذبونک و لکن الظالمین به آیات الله یجهدون .
دقیقا میدانی ای پیغمبر که آنچه مشرکین می گویند تو را محزون می کند پیش پیامبر می آمدند و می گفتند تو مدعی هستی افرا می زنی خبری نیست رابطه ای با خدا نداری می خواهی بر ما ریاست کنی اینها همه اش بهانه است فانهم لا یکذبونک اینها که تو را تکذیب می کنند اینچنین نیست که تو را تکذیب می کنند ولکن الظالمین بایات الله یجهدون این ظالمین به آیات الهی است که عناد و لجاج نشان میدهند می گوید با تو سر دعوا ندارند با من کار دارند که تو را انکار می کنند . منظور او از استهزا تو محکوم کردن من است ( اگر بتو خرده می گیرد من را می خواهد بکوبد اگر بر تو اشکال می کند هدف او منم . من را نشانه رفته است چرا ؟
تو ببین آن وقتی که پیام ما را نمی رساندی کسی بتو زخم زبان می زد ؟ آنوقتی که فرمان ما بر زبان تو جاری نشده بود کسی مزاحم تو بود ؟ کسی روز و شب بتو اذیت می کرد ؟ خون بدل تو میکرد ؟ تو بنگر چرا هدف اینها گرفتی ؟ چرا تیر ملامت آنها تو را نشانه رفته ؟ تو از وقتی سخنگوی ما شده ای این چنین مورد ملامت قرار گرفتی . پس فانهم لا یکذبونک اینها به شخص تو کار ندارند چرا به خودت میخری ؟ چرا ناراحتی از اینهمه بهتان که بتو میزنند ؟ چرا ؟ مگر آنها در تو چیزی دیدند که تو را انکار می کنند آنوقت که رسالت ما بر دوش تو نبود و مبعوث به این رسالت نشده بودی یادت می آید پیش آنها چقدر محترم بودی ؟ چقدر عزیز بودی چقدر هر جا که وارد می شدی نسبت به تو تجلیل می کردند کسی بتو تعدی نمیکرد . امین همه بودی و به امانت معروف بودی . و عزیزترین چیزشان را بتو میسپردند .
تو امانت دار قوم بودی مطمئن ترین و مورد اعتماد ترین فرد این جامعه بودی اما از وقتی که سخنگوی ما شدی حرف ما را بیان می کنی مقصود ما را بیان می کنی از آنجاست که ملامتها شروع شده است زخم زبانها و توهینها و جسارتها شروع شده است . پس تو دقیقا به این نکته توجه کن فانهم لا یکذبونک ولکن الظالمین بایات الله یجهدون هدف و منظور آنها تو نیستی بلکه انکار آیات الهی و ایستادگی در مقابل خداست آنها با خدا حرف دارند و می خواهند با او حسابشان را تصفیه کنند و تو را پیدا کردند بعنوان وسیله ای که بوسیله تو در مقابل خدا بایستند پس اینجا انکار رسول دقیقا انکار خداست یا بعبارت بهتر انکار خدا بطور حقیقی در قالب انکار رسول گنجانده شده است یعنی شخص موضعش در مقابل خدا روش نمیشود تا در مقابل رسول ایستادگی نکند . اگر رسول در میان بود مو ضع انکار انسان در مقابل خدا چگونه بود ؟ چه تجلی داشت ؟ خدایی را که نمی بینی موضع گیری و لجبازیت نسبت به او یعنی چه ؟ خدایی که با تو سخن نمیگوید چگونه با او لجبازی می کنی پس وقتی رسول با تو صحبت کرد آن وقت مشخص می شود که تو با خدا لجبازی می کنی یا نمیکنی پس این آیه که نشان می دهد رسول بعد از رسیدن به نمایندگی انکار خدا یعنی انکار او و ایستادگی در مقابل خدا یعنی ایستادگی در مقابل او .
آیه دوم . النساء آیه 68
فلا و ربک لا یومنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدون فی افسهم حرجا مما قضیت و یسلموتسلیما . آیه با( لا ) قسم شروع می شود چون بعدش هم لا یؤمنون می گوید (لا) اول برای توطئه و زمینه چینی آمده است یعنی در مقام انکار شدید است و ربک ( واو قسم ) نه قسم به پرودگارت . این قسمهای خیلی درشت است لا یومنون ایمان به خدا نمی آورند حتی یحکموک فیما شجر بینهم در اینجا می گوید ایمان به خدا در حکم قرار دادن سول تجلی پیدا می کند قبلش ادعا است این ادعا زمانی صدق پیدا می کند زمانی محک و معیار و پیدا می کند اعتبار پیدا می کند حتی یحکموک فیما شجر بینهم که تو را در آنچه در بین آنها راه پیدا می کند منازعه می شود تو را حکم قرار بدهند حکم قرار دادن سول را تنها شاهد بر صدق ادعای ایمان میداند می گوید خیلی ها ادعا می کردند ما به آنچه خدا می گوید مومنیم تجربه آنها به نحوه مراجعه به توست اگر در مسائلی که بینشان اختلاف میشود تو را حکم قرار دهند این مومن به خدا هستند اگر چیزی غیر از تو را حکم قرار دهند این علامت این است که ایمان به خدا ندارند لا یومنون حتی یحکموک فیما شجربیهنم بعد می گوید این یک مرحله است باز به این هم نباید اکتفا کرد پیامبر را حکم قرار دادن هم دلیل کافی بر ایمان نیست یک قید دیگر هم درد ثم لا یحدوافی انفسهم حرجا مما قضیت بعد از اینکه ت وحکم کردی و آنها حکم تو را نشنیدند و تشخیص دادند که نظر تو چیست در خودشان هیچ احساس دشوار از پذیرش نظر تو نداشته باشند می گوید ممکن است ا ظهار تمایل شدید هم نسبت به آنچه گفتی بکنند اما در دل خودشان یک کراهتی هم نسبتب به آنچه گفتی دارند این دلیل این است که ایمان نیست .
ایمان زمانی است که خودشان احساس حرج نکنند احساس هیچگونه دشواری در حکمتی که تو کردی برای خودشان نکنند لا یجدوافی انفسهم حرجا مما قضیت از این قضاوت و حکمی که تو کردی هیچگونه احساس فشاری در درون خودشان نکنند یعنی بیرونشان سند نیست درونشان سند است که هیچگونه احساس تنگی و فشاری در قلب انسان نباشد که کاش آنجوری فرض می داشت آنجوری گفته بوده یک خرده مثل اینکه به حقیقت نزدیکتر بود . این معنایش چسیت ؟ ایمان است آن وقت می گوید ایمان به خداست که حکم پیامبر برایش قانع کننده نیست و بعد می گوید یسلمو تسلیما بعد از اینکه رسول گفته بشوند اینها را تسلیم حکم پیامبر شدن را سند ایمان به خدا می داند کسانی که می گویند ایمان آوردیم یعنی پذیرفتیم شاهدشان باید این باشد . در روزهای اول می آمدند و می گفتند که ما اسلام را این دین را پذیرفتیم این دین را قبول کردیم میگوید علامت پذیرفتن دین این است که یسلموا تسلیما بحکمی که رسول می گوید .
از هر دوی آن آیه استفاده میشود که ولایت رسول یعنی ولایت الله یعنی آن کس دقیقا بولایت خدا گردن نهاده که از ولایت رسول کراهتی و فشاری احساس نکند چون ولایت رسول ظهر و بروز ولایت الهی است یعنی ولایت الهی در صورت ولایت رسول مورد امتحان قرار می گیرد یعنی خدا مردم را نسبت به ولایت خودش از طریق عرضه کردن ولایت رسول امتحان می کند یعنی چه ؟ یعنی کسانی که ادعا می کنید ولایت رسول را پذیرفته اید ولایت خدا را پذیرفته اید محک شما میزان قربتان تقربتان و علاقه تات ولایت رسول است .
آیه سوم . در آیه سوم می گوید الم تر الی الذین یزعمون انهم یومنون بالله والیوم الاخر یریدون ان یتحاکموا الی الطاغوت و قد امرو ان یکفروا . .. می گوید نظر نمی کنی به کسانی که گمان می کنند ایمان به خدا و رسول آوردند ایمان به خدا و روز جزاء آوردند یریدون ان یتحاکمواالی الطاغوت دوست دارند حکم بین خودشان را طاغوت قرار دهند در حالیکه اینها مامور شده بود که نسبت به طاغوت کافر شوند این آیه در ذیلش روایتی داریم که این روایت را در کتاب کافی در بحث قضاء در فروغ کافی نقل کرده که قضاوت پیش چه کسی بردن صحیح است پیش کسی که صلاحیت قضاوت ندراد حکم کردن چه صورتی دارد ؟
در کافیست که دو نفر از مومنین بینشان اختلاف پیش آمد یکی عالم جوری را ، عالم غیر صالحی را فقیه غیر عادلی را پیشنهاد کرد که پیش او رویم و ببینیم او چه نظر دارد . این دیگری گفت بروم از جعفربن محمد سوال کنم این کار را اجازه می دهند ما بکنیم ؟ آمد خدمت امام صادق (ع) و گفت ما د مسئله ای با یکی از برادران دینی اختلاف پیدا کردیم و ایشان فردی را عالم سویی پیشنهاد کردند که مشترکا پیش او رویم و هر چه گفت قبول کنیم . حضرت این آیه را خواند .
گفت اگر این کار را میکردی از مصادیق این آیه بودی الم ترالی الذین یزعمون انهم یومنون بالله والیوم الاخر یریدون ان یتحاکموا الی الطاغوت . توبه عالم سوء که رجوع می کنی و او را حکم قرار میدهی این کسی که فانی در امر الله باشد این کس طاغوت است چون دو چیز که در کار نیست فما ذا بعد الحق الا الظلال مبین . اگر حق نبود جز ضلال آشکار نیست مگر ما دو راه حق داریم مگر ما دو حکم حق داریم وقتی کسی صلاحیت نداشت طاغوت است و می گفت اگر رفته بودی جز مصداقهای این آیه شده بودی که تحاکم بسوی طاغوت برده بودی گفت پس ما چه کنیم ؟ پیش چه کسی برویم گفت : فانظروا من نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا فلیرضوا به حکما فانی قد جعلته علیکم حاکما شما ببینید کی به احکام الهی نگاه کرده حلال و حرامی را که ما از قبل رسول اکرم میگوئیم یاد گرفته باشد به حکومت او راضی باشد و در جمله آخر می گوید فانی قد جعلته علیکم حاکما من او را بر شما حکم قرار دادم و در حقیقت می گوید فقیهی که از ما علمش را خذ کرده باشد و صلاحیت داشته باشد ما او را به این منصب قرار دادیم و اگر به حکم او استخفاف کنید به حکم ما اتسخفاف شده و راد علیه کراد علینا و راد علینا کراد علی الله هر کس که بر حکم این منصوب از طرف ما ردی می کند حرف ما و نظر ما را رد کرده و هرکس که حرف ما را رد کند آنچه که خدا نصب کرده و معین کرده بود آن را رد کرده و رد بر خدا کرده دقیقا نشان میدهند که دو چیز بیش نیست یا الله یا طاغوت .
آنجا که ولایت الهی نسیت ولایت طاغوت است یعنی این قسمت جدید بحث ماست . وقتی گفتیم که یک ولایت بیشتر نیست و آن ولایت الله است و ولایت رسول در طول ولایت الله است و ولایت امام در طول ولایت رسول است و ولایت فقیه در طول ولایت امام است این مطلب را این موضوع تکمیل می کند که انسان هیچوقت از ولایت خالی نیست این را حالا بررسی می کنیم . پس کل ولایت رسول و امام و فقیه تحت چی قرار می گیرد ؟ تحت ولایت ، یکی .
آیه آیه الکرسی اینطور بیان می کند . الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات این آیه می گوید . تو بی ولی نیستی تحت ولایتی هستی که هر لحظه هر زمان و هر مکان یا ولایت الله هستی یا ولایت طاغوت .
اگر از ولایت الله خارج شوی هیچ چاره نداری که تحت ولایت طاغوت بروی . و اگر بخواهی وارد ولایت الله شوی بایستی قبلا از ولایت طاغوت خارج شوی یعنی نه دو ولایت بر توست هم طاغوت و هم الله و نه ممکن است که هیچکدام نباشد . یعنی هم مانعه الجمع است و هم مانع الخلف است .
یعنی این انسان در هر حرکتی قدمی هر موضع گیری که می کند یا در خط طاغوت قدم بر میدارد و حرکتی زا نور بسوی ظلمت یا در خط الله سیر میک ند و حرکتی از ظلمت بسوی نوراست . چرا اینطوراست ؟
چون انسان وقتی دارد عملی را انجام میدهد طبق هدف و آرزو و علاقه ای انجام میدهد یعنی انسان فاقد انگیزه نیست و انگیزه است که عمل را مشخص میکند . و انگیزه است که عمل را علامت گذاری می کند مثل اینکه شما اگر خط بردار می کشید اگر جهتش را بردارید این دیگر ارزش ندارد نمی توانید بگوئید مثبت است یا منفی است کدامیک است . انگیزه ها به حرکت انسان علامت میدهند یا من انگیزه ام از این عمل خروج از تعلقات بیرون رفتن از جو جاذبه تعلقات دنیایی است همین طور که می گوئیم یک سفینه از محیط جاذبه زمین خارج شده و بعد سیرش سریعتر است و پیشرفتش بیشتر است چون از این جاذبه بیرون رفته این انسان آرزوهایی که دارد امیالی که دارد یا در کشش آرزوهای دنیایی است که او را در طیف جاذبه این خاک جاذبه ای این حیات دنیوی و جاذبه نفسانیت فردیت و منیت خودش میکشد هر عملی را که با انگیزه چنین جاذبه ای انجام می گیرد و تحت چنین جویی است این عملی دنیائی فانی ، خاکی و تاریک است هر عملی را که انسان برای خروج از جو این جاذبه و بیرون جستن از فشار این تمایلات و تعلقات و حرکت کردن بسوی فضای بقا انجام میدهد حرکتی است بسوی نور و حرکتی در خط ولایت الهی است .
پس به اینجهت یا برای و به انگیزه بازگشت به خاک و خاکی شدن و در خاک چیزی جستن و آن جلوه هایی که در خاک هست من را فریفته و برای آنها عملی را انجام میدهم اینجا تحت ولایت طاغوت است چرا ؟ چون انسان ورسالتش این است که از این جاذبه ها فراتر رود . و از مجذوب شدن به خاک خودش را بر حذر بدارد الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبد الشیطان انه لکم عدو مبین و ان اعبدونی هذا صراط مستقیم ؟ سوره یاسین آیه 59 و 60
ای آدمیزادها با شما عهد نکردم که این فریب خورده را اطاعت نکنید او دشمن آشکار شماست ؟ و حرف من را گوش کنید این صراط مستقیم است پس اینجا آنکه در این صراط مستقیم نمی آید فرمان ان اعبدونی را طغیان کرده و طاغوت می شود . طاغوت یعنی هر فریب خورده این حیات دنیا هر آرزومند قدرت دنیایی هر آرزومند ریاست دنیایی . این طغیان است فطرت انسان برای گذشتن از وراء این آرزوها آمده است از این جهت کسی از آخرت و حیات اعلی نصیب دارد که علاقه و تعلقش رابه حیات بریده باشد می گوید تلک الدار الاخره نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا والعاقبه للمتقین . دار آخرت به آنهایی اختصاص دارد که بنای علو و فساد در ارض را ندارند یعنی جاذبه علو و فساد فی الارض آنها نفریفته و از جاذبه چنین علویی خارج شده اند اینها حق داشتن حیات آخرت دارند و مجرمین در آخرت آنچه دارند حیات نیست رنجی است المی است آرزوی مرگی است که بدست نمیاید یعنی حیات با محرومیت حیات در آن وقتی که انسان می خواهد این حیات نباشد آن را حیات تلقی نمی کند کما اینکه قرآن حیات دنیایی را که نتیجه و مآلی نداشته باشد آن را هم موت تلقی می کند می گوید . لتنذر من کان حی و یحق القول علی الکافرین (سوره یاسین ) تا هر زنده ای را انذار کنی و بر کافرین حجت تمام شود یعنی کافر را در مقابل زندگان تلقی می کند آنها را به عنوان مردگان تلقی می کند چون از حیاتشان بهره نمی گیرند پس طاغوت یعنی طغیان در برابر جهت الهی پس دو تا ولایت پیش نیست یا ولایت الله یا ولایت طاغوت . ولایت طاغوت چطور است ؟ در ولایت طاغوت وضع نوع دیگریست . شخص احساس آن دارد که یک آرزوهایی او را به نوکری و به خدمت کشیده است . نیرومند بوسیله آن آرزوهایی که در دل ضعیف است ضعیف را اجیر خودش میکند یعنی ضعیف ، ضعیف طاغوتی در حقیقت بعلت پذیرفتن تعلقات زیر بار طاغوئت نیرومند میرود یعنی طاغوت نیرومند با هواها و هوسها و تهدیدها و تطمیعها ضعیف را زیر دست خودش نگه میدارد یعنی این ضعیف در ظاهر زیر سر نیزه است اما در باطن زیر فشار آرزوهای خودش است یعنی ضعیف یک ولایت رو بنایی و یک ولایت زیر بنایی بر روی او حاکم است . یعنی زیر بنای ولایت طاغوت نیرومند طمع ضعیف است و تعلق ضعیف به حیات دنیاست تعلق او به مواد فانی و گذرا است و روبنای او نیرو و شمشیر و سرنیزه فرد نیرومند است . یعنی ضعیف ، ضعف او ریشه ای از خودش دارد ریشه ای از سوء انتخاب خود اوست ه به قوی نیرو میدهد ضعیف را تعلق او ضعیف می کند طمع او ضعیف می کند دلبستگی او به حیات دنیا ضعیف و زیر دست می کند بدین جهت اگر ضعیفی رشته تعلق خودش را به حیات دنیا قطع کند و از جاذبه تعلق به خاک خارج شود این ولایت قوی نسبت او روبنائی فاقد زیر بناست . ولایت قوی نسبت به ضعیف فرو خوهد ریخت شالوده ولایت قوی ظالم به ضعیف مظلوم در رابطه با ولایت طاغوتی تعلقات و دل به حیات دنیا بستن ضعیف است از این جهت هر چند تمام جرائم باید در نامه عمل قوی در ظاهر نوشته شود اما خود این ضعیف و قوی که هر دو تحت ولایت طاغوتی هستند با هم در یک جا مجازات می کند و قرآن می گوید یقول الذین استضعفو للذین استکبرو الولا انتم لکنا مومنین (سوره سبا آیه 30 )
در قیامت ضعفا به مستکبرین می گویند اگر شما نبودید ما ایمان آورده بودیم یعنی ضعفایی که تعلق بدنیا ضعیفشان کرده تعلق به حیات آنها را تحت ولایت قوی قرار داده است از این جهت می گوید قال کل شما همه در این عذابید چه ضعیف و چه قوی چرا؟ چون قوی بدلیل آروزهای دنیایی اراده علو فی الارض و فساد این راه را در پیش گرفت و سر نیزه اش را بر روی افراد فشار آورد و ضعیف هم برای اینکه از این نعمت دنیا محروم نباشد نصیبی از این حیات دنیا برده باشد خط او را پذیرفت .
پس این شدت که ولایت قوی بر ضعیف مربوط به آنچه خود ضعیف می کند و انتخابهایی است که خود ضعیف انجام داده است از این جهت قرآن می می گوید و کذلک نولی بعض الظالمین بعبضا لما کانوا یکذبون به این ترتیب این قانون بدست می آید که ما می بینیم بعضی از ظالمین بر بعضی دیگر ولایت می کنند بخاطر آن اعمالی که کرده اند یعنی یک ظلم ولی ظالم دیگر می شود بخاطر آن جرمهایی که ظالم زیر دست مرتکب شده است می گوید زیر بنای حکومت ظلم قوی بر ظالم زیر دست جرائمی است که ظالم ضعیف مرتکب شده است یعنی ما که او را برای حیات دنیا نیاورده بودیم و راه بریدن این تعلق را به او نشان داده بودیم چرا دل به حیات ببندد تا کوچک بشود . چرا تعلق به دنیا پیدا کند که حقیر شود ما او را حقیر نیاورده بدیم ما او را این چنین نیافریده بودیم یا بن ادم لا تجعل نفسک عبدالغیرک لقد خلقک الله حرا ای آدمیزاد تو که خدا آزاد از این تعلقات تو را آفریده از عبادت غیر تو را آزاد کرده تو چرا خودت را عبد دیگری قرار دهی یعنی تعلقات انسان را به عبد بودند می کشاند . سئولات
ولایت فقیه جلسه سوم
بسم الله الرحمن الرحیم ایاه نستعین انه خیر باصر و معین یک مطلبی است که از زندگی انسان جدا نمیشود و آن آیه آخر آیه الکرسی هم شاهد بر همین مطلب هست می گوید . الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیاء هم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات .
برای انسان چه مومن و چه کافر ولی در نظر میگیرد می گوید مومن آن کسی است که خدا ولی اوست و کافر آن کسی است که طاغوت ولی اوست پس خروج از ولایت الهی لازمه اش ورود در ولایت طاغوت است در آیه دوم آیه الکرسی همین را تاکید می کند لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر با لطاغوت و یومن بالله یعنی خروج از ایمان با لله ورود در طاعت طاغوت است و لازمه ورود در ایمان بالله کفر به طاغوت است یعنی تا انسان کافر به طاغوت نشود مومن بالله نشده است یوسف (ع) در سوره یوسف به همین نکته اشاره می کند می گوید . یا صاحبی السجن ارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار (یوسف آیه 38 ) دوهم بندی من آیا ارباب گوناگون و متفرق نیکوترند یا خدای واحد قهار ؟ یعنی خروج از اطاعت خداوند معنایش ورود در ولایت چند ارباب است یعنی شخص با ترک ولایت الهی این چنین نیست که یک آقا بالاسر از دست میدهد این چنین است چن آقا بالا سر پیدا میکند و در حقیقت ورود به حوزه ولایت الهی یعنی آزاد شدن از ولایت های متعدد . چون هم در آیه الکرسی و هم درسوره یوسف مؤمن را یعنی کسی که یک والی و یک ولی دارد و کافر را کسی که اولیاء متعدد دارد ذکر می کند و الذین کفروا اولیاء هم الطاغوت . او یک ولی ندارد اولیا دارد و اینجا در سوره یوسف هم می گفت . ارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار .
چرا این تفرقه در ولایت طاغوت هست اما در ولایت الهی تفرقه و تشتت نیست ؟ این یکی از ویژگیهای ولایت الهی است که در آن تعدد و تفرق نیست . ارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار پس ولایت غیر خدا متفرق و متشتت است اما ولایت الهی واحد است جمعش این است که در ولایت الهی اساس ولایت خداست و انبیاء و اولیاء ائمه و اولی الامر بدلیل تسلیمشان نسبت به ولایت الهی ولایت پیدا می کنند .
هر کس به میزان تسلیم و فانی شدنش در اراده خداوند به مرتبه ای و قربی میرسد راه تقرب به خداوند فانی شدن در اراده او و پذیرفتن امر اوست از این جهت در سوره بقره می گوید : ان الذین عند الله الاسلام دین در نزد خدا از دیدگاه خداوند تسلیم شدن انسان به خداوند است یعنی خط الهی در بین انسانها یعنی تسلیم خدا شدن پس هر کسی در مرتبه دینی ولایت تشریعی پیدا کند یا ولایت تکوینی این دقیقا در رابطه با میزان تسلیم اوست . رسیدن به ولایت دینی به تسلیم شدن مربوط است به قسمی که شخص شخصیت خودش را از دست بدهد و شخصیت الهی پیدا کند اراده خودش را در اراده خداوند فانی کند به قسمی که سخن او سخن خدا باشد خواست او خواست خدا باشد می گوید : و لا یشائون الا ان یشاء الله . تا خدا نخواهد آنها چیزی طلب نکنند . باز نسبت به همین اولیا می گوید . بل عباد مکرمون لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون . بندگانی هستند در پیش خدا مورد احترام و تکریم لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون در سخن برخدا سبقت نمی گیرند تا خدا نگوید نمی گویند و آنها فقط به امر خدا عمل می کنند این امره که مقدم شده بر یعملون برانحصار دلالت می کند یعنی عمل آنها تنها به امر خداست . فقط به امر اوست که عملی انجام میدهند و باز هر جا از انبیاء ستایش و تکریم می کند و می خواهد به انبیاء ثنایی بگوید می گوید سلام علی موسی و هارون سلام علی ابراهیم سلام علی آل یاسین بر انبیاء سلام می فرستد یعنی تسلیم بودن آنها به خداوندبهترین ثنایی است که از جانب خدا نسبت به آنها تلقی می کند . و تو ای خواهر و برادر وقتی به برادرت میرسی یا به خواهرت میرسی بعنوان بهترین بشارت و هدیه و تهیت به او سلام می کنی یعنی تسلیم او را نسب به خداوند منتهای آروزی خودت تلقی می کنی و او هم متقابلا این تهیت را برای تو آرزو میکند و خود انبیاء وقتی خدا از زبان آنها سخن می گوید در سوره مریم . و سلام علی یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث وحیا ( سوره مریم آیه 4 )
یعنی بهترین چیزی که معرف من و بهترین توشه راه من در حرکت سوی خداست تسلیم شدنم در روزی که بدنیا آمدم در روزی که بمیرم و در روزی که دوباره مبعوث شوم زنده شوم یعنی چه ؟ یعنی من در این عصر پیامبری و نبوت چنان تسلیم خدا هستم که طفل در حین ولادتش تسلیم اوست سلام روز ولادت را عطف به سلام حین بعثت حین نبوت می کند یعنی انبیاء در حینی که نبوت می کنند در حینی که مردم را بسوی خدا دعوت می کنند چنان تسلیم خدا هستید چنان خط الهی را اجرا می کند که طفلی که جز تسلیم خدا شغلی ندارد و تمام ارکان وجودش طبق تصمیمات الهی منظم شده اند یعنی آن اراده و اختیاری که خدا به انسان داده این انسان دربست در خط خدا بکار میبرد و باز در سوره صافات می گوید وقتی که ابراهیم به فرزندش گفت : یا بنی انی اری فی النام ای اذبحک فانظر ما اذا تری قال یا ابت افعل ما تومر ستجدونی ان شاء الله من الصابرین ( آیه 101)
ابراهیم به اسماعیل گفت فرزندم درخ واب می بینم که تو را ذبح می کنم و می داند رویای آنها یکی از صوری است که خدا می خواهد به آنها ابلاغ کند از این طریق به آنها می فهماند . می فهمد این فرزند که چنین امری و چنین ماموریتی برای پدرش در کار است می گوید ای پدر به جا بیاور آنچه را که ماموری یا ابت افعل ما تومر ستجدونی ان شاءالله من الصابرین . انشاءالله خواهی یافت که من چگونه صبر می کنم تحمل می کنم و می پذیرم . فلما اسلما و تله للجین و نادیناه ان یا ابراهیم قد صدقت الرویا (آیات 102 تا 104 )
اینجا می گوید وقتی پدر و پسر هر دو تسلیم شدند این اسلام است . و این دو دو مسلمانند در این حالت این معنی اسلام است و این معنی مسلم است . مسلم یعنی پدری که فرزندش را برای ذبح آماده میکند و فرزندی که برای ذبح شدن خود را در اختیار میگذارد . این چنین هستند انبیا که رسالت بر عهده آنها قرار می گیرد یعنی قبل از اینکه یکی از انبیاء به نبوت خودش مبعوث بشود قبلا مرتبه تسلیم خودش را مشخص می کند و در کافی در بحث امامت این روایت را داریم .
اتخذالله ابراهیم عبدا قبل ان یتخذه نبیاء خدا ابراهیم را قبل از ایکه به نبوت انتخاب کند به بندگی انتخاب کرد و شما در نماز خودت می گویی اشهد ان محمدا عبده و رسوله یعنی این رسالت رسالت یک عبد از جانب مولای اوست ولایت یک عبد از جانب مولای اوست پس ولایت رسول اکرمی یعنی ولایت یک عبد یک بنده . از این نظر ولایت ولایت او نیست ولایت ولایت خداست . و به همین جهت است که اگر کسی به این بنده بی اعتنایی کند به خدا بی اعتنایی کرده است . عظیم شدن مخالفت با رسول پیش از آنکه بدلیل رسالت او باشد بدلیل عبد بودن اوست عبد بودن اوست که مسئله را از اینکه مربوط به او باشد خارج می کند چرا؟ چون عبد قیمش خدای اوست صاحب اوست . عبد مطرح نیست مولا مطرح است . دست کم گرفتن عبد دست کم گرفتن مولاست از این جهت است که اگر کسی با او بیعت کند با خدا بیعت کرده می گوید ان الذین یبایعونک تحت الشجره انما یبایعون الله یدالله فوق ایدیهم فمن نکث فانما ینکث علی نفسه ان الله لغنی عن العالمین این کسانی که با تو بیعت می کنند انما یبایعون الله انحصارا خدای به تنهایی را بیعت می کنند . این انما اینجا یک شان بزرگی دارد یعنی اصلا شخصیت او مطرح نیست بیعت صرفا بیعت با خداست یدالله فوق ایدیهم این دست که روی دست مردم بود دست این شخص نبود دست خدا بود از این جهت یدی را که با آن بیعت می کند ید مافوق ید والی است این ید الله می شود بدلیل اینکه این والی عبد باشد اگر این والی ذره ای در عبودیت او خللی وارد شود دیگر ولایت ولایت الهی نیست و امام هم روی همین جهت گفت که اگر فقیه ذره ای دیکتاتوری کند او دیگر ولایتی ندراد. این معنی ولایت است یعنی باید عبد باشد ظرف این ولایت عبودیت و بندگی است بعد می گوید فمن نکث ینکث علی نفسه هر کس که این بیعت را بشکند ضربه ای به خدا نزده است تنها خودش را خرد کرده است ان الله لغنی عن العالمین خدا از عالمین از اهل عالم غنی و بی نیاز است خدا می تواند جای او را به وسیله پاکان پرکند اگر کسی نسبت به چنین ولایتی عار داشت خدا زودتر از او عار دارد .
و اگر کسی احساس استغنا کرد خدا خیلی زودتر از او مستغنی است برای تحت این ولایت آمدن خیلی جا رزرو کرده اند پس این است که اساسا ولایت الهی در ظرف عبودیت بنده نسبت به خدا مطرح میشود تا در شخصی ذره ای عنانیت انا گفتن منیت وجود داشته باشد این ظرف ولایت نیست این شیر تمیز را در ظرف آلوده و کثیف نمی ریزند شیر می برد شیر فاسد می شود .
پس قبلا افراد را پاک می کند وبعد آنهارا ظرف ولایت قرار میدهد حتی تسلیم شدن شرط قبلی ایمان است نه تنها ولایت .
قالت الاعراب امنا قل لم تومنوا ولکن قولوا اسلمنا ولما یدخل الایمان فی قلوبکم (سوره حجرات آیه 114 )
بعضی از این تازه مسلمانها اظهار ایمان کردند خدا گفت به آنها که بگوئید مسلمان شدیم تسلیم شدیم حالت جنگی دیگر نداریم با خدا نمی خواهیم بجنگیم هنوز ایمان در قلبتان داخل نشده برای اینکه ایمان به قلبتان داخل شود باید مدتها تسلیم شده باشید . به این جهت ولایت الهی یکی بیش نیست چرا ؟ چون مراتب مادون فانی در مرتبه فوقند عبدند محوند فانی اند حل شده هستند .
خود در آنها مطرح نیست از این جهت تعدد نیست اینکه می گوید الله ولی الذین آمنوا یعنی تنها الله ولی الذین آمنوا است و تو زمانی نسبت به ائمه احساس ولایت می کنی که ولایت آنها را رنگی در مقابل ولایت خدا نبینی تا شخصیت بی رنگ نشود و در صدقه الله و آن رنگ الهی حل نشود این ولایت الهی انعقاد پیدا نمی کند پس اینکه کل ولایت از یکسو یکی بیشتر نیست بخاطر فنا تمام این مراتب در ولایت الهی است اما ولایت طاغوت اینچنین نیست رابطه طاغوت کوچک ما طاغوت بزرگ فنا نیست رابطه اش رابطه وحشت است رابطه او این چنین است . اطاعت صغیر نسبت به کبیر در ولایت طاغوتی به این شکل است که طاغوت صغیر برای حفظ موجودیت خود نسبت به طاغوت کبیر اطاعت می کند فنا نیست زمینه بقاست برای حفظ شخصیت است که طاغوت کوچکتر زیر چتر طاغوت بزرگتر قرای می گیرد در مراتب ولایت طاغوتی طاغوت کهتر اصل بقای خودش است اصل خودخواهی و منیت و نفسانیت است به طاغوت بزرگ برای اینکه من خودش را حفظ کند متوسل می شود برای اینکه رساتر من بگوید طاغوت کوچک نه ایمان دارد به طاغوت بزرگتر عاشق طاغوت بزرگتر است و نه در طاغوت بزرگتر فانی است . هر طاغوت در شخصیت و نفسانیت و من گفتن فانی است از این جهت مبنای روابط طاغوتی دقیقا بر وحشت است نه محبت تا زمانی که به طاغوت … احساس نیاز می کند به او تکیه می کند از او اطاعت می کند از او می پذیرد اما وفا در او نیست صفا در او نیست پیوند در او نیست عهد در او نیست میثاق در او نیست تنها تعادل وحشت است برای اینکه طاغوت زیر دست خودش را بهتر خرد کند برای اینکه استیلای خودش را بر آنچه در زیر دستش است مستحکم تر کند از اطاعت نسبت به طاغوت اعلی استفاده می کند یعنی زور بالا را می پذیرد به امید اینکه زیر دست او نتواند در مقابل او قد علم کند برای خرد کردن زیر دستان خودش است که تا کمر نسبت به بزرگترش خم می شود و شما از میزان تواضعی که طاغوتی نسبت به بزرگترش می کند می توانید ظلمی را که به زیر دستش می کند پیدا کنی . کدخدا هر کدام که رعیت را بیشتر فشار میداد در مقابل ما … بیشتر خم میشد و در تملق او تکبر او دیده میشد و دقیقا در تکبرشان نسبت به زیر دست تملقشان نسبت به بالا دست دیده میشود . هر جا کسی در خط نفس خودش فانی تر است و اساس را نفسانیت و موجودیت خودش گرفته قانونش این است که نسبت به زیر دست جز ظلم و فشار و تعدی مطلب دیگری در نظرش نباشد و در مقابل مافوق جز برخورد متملقانه چاپلوسانه و حفظ خود از سطوت بزرگتر هیچ روشی نداشته باشد این نمونه انسانی است که در ولایت شیطان است و انقلاب یعنی بیرون آمدن یک فرد ازتوجه به نفس و خودخواهی و خودگرایی و وارد شدنش در فنای فی الله و آزاد شدنش از ولایت طاغوتی . نمونه اش را قرآن ذکر میکند نمونه یک انقلاب را قرآن بیان می کند . در سوره قصص این مطلب در سوره های دیگر هم هست همان جریان موسی و فرعون است می توانید با مراجعه به کشف الایات جاهای دیگرش را هم پیدا کنید .
فلما جاء السحه قالواء ان لنا لا جرا ان کنا نحن الغالبون . فرستاد ساحرها را آوردند ساحرها به فرعون گفتند اگر ما پیروز شدیم مزدی داریم ؟ قال نعم وانکم اذا لمن المقربین بله شما زا مقربین هستید قالوا بعزت فرعون انا لنحن الغالبون . این تملق است قسم به عزت جناب فرعون ما پیروزیم . این وضعش است برخوردش برخورد تملق اما همین فرد وقیت منقلب میشود وقتی موسی عصایش را انداخت و وضع دگرگون شد فالقی السحره ساجدین قالوا امنا برب العالمین رب موسی و هارون . این عوض شد به رب العالمین ایمان آورده به رب موسی و هارون ایمان آورده است قال فرعون امنتم له من قبل ان اذن لکم ؟ قبل از اینکه من اجازه بدهم ایمان آوردید؟ انه لکبیر کم الذی علمکم السحر این برچسب را به آنها می چسباند با هم تبانی داشتید قرار با هم گذاشته بودید که او کاری مافوق کار شما بکند او بزرگترتان است او سحر یادتان داده است من دست و پایتان را اینچین قطع می کنم قالوا لا صبر انا الی ربنا منقلبون چه اشکالی دارد ؟ این ایستادگی حالایش یعنی مسلم شدن منقلب الی الله شدن . آن طمع آنوقتش یعنی در ولایت فرعون بودن . اینجا نشان میدهد که انسان وقتی در ولایت نفسانی خودش هست وقتی اساس برای او حفظ حیات و جانش است متاثر از تهدید تطمیع است و وابتسه به تمام این مسائل میشود اما همینکه ایستادگی می کند خوب این سحره وقتی که به فرعون می نازیدند وبه عزت او قسم می خوردند ببینید قسمشان به عزت فرعون است این روی خودخواهی خودش به طرف فرعون آمده است از این جهت می گوید . ان لنا لاجرا ایمان در کار نیست هدف نیست اجرت در کار است اجرتی هم هست خودفروشی است مزد است اجیر شدن است امین شدن است اما این فرد وقتی مومن بالله می شود هیچ تهدیدی بر رویش اثر نمی کند پس نشان میدهد که ولایت طاغوتی طبیعتش این است که طاغوت کوچک برای دوام طغیان ظلم تعدی واجحافش نسبت به زیر دستان خودش نیاز به یک چیزی دارد نیاز به سنگری دارد که آن سنگر را طاغوت اکبر می بیند یعنی در حقیقت هر طاغوتی بزرگتر و کوچکتر برایش مطرح نیست خودش برایش مطرح است نفس برایش مطرح است اگر نسبت به بزرگتر اطاعتی می کند برای آن است که آن اطاعت را وسیله ای برای زور گویی به زیر دست قرار بدهد . در قبل از انقلاب افراد می آمدند دوتا حاوید کدا می گفتند بعد آزاد بودند هر کسی را می خواهند بچپاند چند تا میتینگ می دادند بعد هر جا را غارت می کردند دیگر خبری نبود کدخدا را بیین ده را بچاپ . این بس است یعنی هر کس که بیشتر می خواست بچاپد نیاز بیشتری به این تملقات داشت پس او مطرح برایش نبود . اخلاص نبود طغیان بود منتهی این تملق وسیله ای بود برای بروز آنچه او می خواست پس از این جهت می گوید در آن سو در ولایت طاغوتی کثرت و تصرف از ویژگیهاست ثابت است و یوسف هم می گوید ارباب متفرقون خیرتو اگر از ولایت خدا بیرون آمدی گرفتار ولایتهای متفرق و متنوع میشوی حتی یکی از خصوصیات ولایت طاغوتی این است که وقتی به این طاغوت احترام میگذاری آن طاغوت دیگر بزرگتر تو داد می زند می گوید چرا به او بیشتر احترام گذاشتی او از تو نگران می شود که چرا از او اطاعت کردی طاغوتها اینجورریند . گله این طاغوت از طاغوت زیر دست خودش میکند که چرا از آن طاغوت دیگر اطاعت کردی . و این بیچاره نمی داند به ساز این طاغوت برقصد یا آن طاغوت برقصد از این جهت یوسف می گوید ارباب متفرقون یعنی این طاغوتها هنوز هم با هم هماهنگ نکردند که من چند تا من را جواب دهم و چند تا ارباب را راضی کنم و از چند تا ارباب بخواهم در این کار امضاء بگیریم اما در ولایت الهی می گوید یک رضایت
از امام صادق (ع) روایتی در تحف العقول نقل شده است می گوید .
لا یذهبن بکم المواهب وانه ینال ولا تینا الا بالورع
ای شیعیان من فکر نکنید که دوستی ما چیزی جدا از ورع الهی است و بشما با ادعای دوستی ما چیزی پیش خدا پشیزی تقرب پیدا خواهید کرد ولایت ما ولایت سلاطین نیست ولایت ما تملق ما نیست ولایت ما مدیحه برای ما سرودن نیست اظهار کردن و زیاد اسم ما بردن نیست تظاهر به علاقه ما ولایت ما نیست .
ولایت ما ورع عندالله است لا ینال ولاتینا الا باالورع شما به میزان ورعتان به میزان تقواتان با ما به اتحاد در ولایت میرسی و به ولایت ما می رسی و راهی جز ورع ندارد و شما اگر خیال کردید راه میان بری برای رفتن به بهشت پیدا کردید بجای اطاعت از خدا بجای انجام وظایف دشوار بجای مستحیل شدن در اراده خداوند یک اسمی ببرید و یک اظهاری بکنید و یک تظاهری بکنید از این راه میان بری به مشیت اعلی صعود کنید این اشتباه است چنین چیزی نبوده تنبلی انسان را علاقمند بولایت نکند که فرد بگوید خون دادن سخت است حیثیت دادن در راه اسلام دادن سخت است اما اسم انبیا و ائمه با بردن و قربان و صدقه کردن به آنها آسان است بجای آن راه مشکل بخواهد این راه آسان را بخواهد پیدا کند می گوید این اشتباه بزرگیست آن ولایتی که تو را محفوظ می دارد کلید او ورع است کلید او تقوی است بهر ذره ای که از تقوی تو کسر شود از ولایت تو نسبت به ائمه کسر شده است آسیب دیده است پس این اگر امام صادق (ع) از سنخ ولایت دیگری بود برای او ورع نسبت به خداوند ورع نسبت به ارشد مطرح نبود برای او تملق نسبت به خودش مطرح بود از این جهت می بینیم ائمه اطهار خودشان را فانی کردند و تا موقعی که کسی اسم آنها را ببرد مورد انعام قرار نمیگیرد از امام صادق (ع) در کافی دارد که . در منا است سائلی سؤال کرد چیزی خواست حضرت انگور می خورد حضرت دو تا دانه انگور توی دستش گداشت سائل گفت الحمدالله حضرت بیشتر داد گفت الحمدالله به خادمش گفت از داخل چیزی برایش بیاور بازگفت الحمدالله باز حضرت گفت برو از داخل چیزی دیگری هم داریم برایش بیاور هر چه این الحمدالله گفت برای او هر چه داشت داد تا او دعای برای ایشان کرد گفت خدا جزای خیرت دهد و از حضرت اسم برد و از ایشان تکریم کرد حضرت گفت تمام شد متوقف کرد انعامش را دیگر به او نداد از حضرت سؤال کردند چطور بود ؟ گفت وقتی که اسم خدا می برد وقتی از خدا دیده بود آنچه ما دادیم دیدیم درست فهمیده است .
و ان شکرتم لا زیدنکم شکر آن بود شکر ما نیست ما را اگر ندید این شکر حقیقی است اما وقتی ما را دید و از من تشکر کرد و این شکر خدا نبود از این نظر خدا گفته و ان شکرتم لا زیدنکم قبل شاکر بود که هر چه از ما می دیدید می گفت از خداست پس این است آنها عنایت به آن دارند که فانی در خداست خود برای او مطرح نیست اما در ولایت طاغوت اصول ولایت طاغوت برمنیت و حفظ شخصیت است و در آیه 56 سوره زخرف مطلبی دارد که ویژگیهای ولایت طاغوت را در آنها تحلیل می کند آن در نحوه پیشروی فرعون و اینکه فرعونی در جهان چگونه پیشروی می کند و جامعه چگونه بطرف فرعون پیش می رود و فرعون چگونه در جامعه نفوذ پیدا می کند .
آیه ای است . فاستحف قومه فاطاعوه انهم کانوا قوما فاسقین فرعون قوم خود را تحقیر کرد قوم فرعون اطاعت فرعون را پذیرفتند انه کانوا قوم فاسقین قوم فرعون مردم قاسقی بودند در این آیه نشان میدهد فرعون را بعنوان نمونه حکومت طاغوتی یک طاغوت و قوم فرعون را به عنوان نمودار طاغوتهای کوچک چون می گوید انه کانوا قوم فاسقین آنها هم طاغوت بوده اند طاغوتهای کهتر روش کار برای طاغوت بزرگ این است که طاغوت کوچک را تحقیر کند می گوید روش این است یعنی هر طاغوتی نسبت به طاغوت زیر دستش استخفاف نکند اساس حکومتش متزلزل میشود و حکومتهای طاغوتی تا زمانیکه بر استخفاف بیافزاید و مردم آنها در فسق مستغرق باشند حکومتشان دوام پیدا می کند تزلزل حکومت طاغوتی به یکی از دو امر است یا مردم از فسق خارج شبوند یا طاغوت قدرت استخفاف ار دستش برود . هر چه مردم فاسق تر و طاغوت توان استخفافش بیشتر باشد . دوام چنین حکومت طاغوتی بیشتر است یعنی حیات طاغوت به استخفاف است به کشتارش است اما اگر این مردم بیدار شوند از فسق بیرون روند استخفاف در آنها ایجاد اطاعت نمی کند چون آیه این چنین می گوید که فاسق یعنی کسی که چون مورد استخفاف قرار گیرد به اطاعت شتابد فاسق یعنی کسی که زبان استخفاف را می فهمد و استخفاف زبان رایج اوست . الان در عراق ولایت ولایت طاغوت است مردیم هم که با این ولایت همکاری می کنند طاغوتی هستند اما طاغوت کوچک . استخفاف او به چه صورت است ؟ برای تنبیه مخالفین از خانواده آنها استفاده میکند یعنی می گوید کسی که مخالفت کند به همراهش زن و بچه اش را هم اعدام می کنم این برای بقای خودش باید این استخفاف را تشدید کند اما وقتی استخفاف مراتب خودش را طی کرد و اثر نکرد یعنی به بن بست رسید آنجا متلاشی شدن طاغوت است مثل فواره چون بلند شود سرنگون شود حکومت طاغوتی در نتیجه دوام طغیان خودش روز بروز بر استخفاف برای بقا و دوام افزوده میکند و از این سو مردمی که یک سلسله رنجها برایشان قابل قبول بود وقتی کار بجایی برسد که نتوانند رنج بیشتری را تحمل کنید از اطاعت خارج میشوند

دانلود نسخه pdf کتاب راه رشد

راه رشد

در باب تأدیب و تربیت کودکان
حضرت آیت الله حائری شیرازی

<فهرست مطالب>
شیوه اصلاح 9
شخصیت 11
عقل 13
مراقبت غیر ضرور…………………………………………………. 15
زمینه های نامناسب…………………………………………………17
مختصر اما مفید ……………………………………………………..21
انضباط ……………………………………………………………….23
راز اعتماد …………………………………………………………27
در خلوت…………………………………………………………….29
تغذیه روح……………………………………………………………31
قصه های بی حاصل………………………………………………..37
نهال ایمان…………………………………………………………….39
قلب کودکان…………………………………………………………..43
ارتباط…………………………………………………………………45
بینش و استقلال……………………………………………………….51
در کنار تشویق………………………………………………………58
ظرفیت ها……………………………………………………………64
توکل بر خداوند…………………………………………………….68
عادت پذیری…………………………………………………………73
صفات خوب و بد…………………………………………………….76
نور و ظلمت………………………………………………………..78
نفس، قلب……………………………………………………………81
یاد خداوند……………………………………………………………87
عبادت کودکان…………………………………………………….89
برخورد قاطعانه………………………………………………………91
سطح آگاهی………………………………………………………….95
خطرابتلاء…………………………………………………………….99
مراقبت………………………………………………………………103
دفع مفسدت………………………………………………………….107
یادآوری………………………………………………………….. 109
برهان و دلیل………………………………………………………111
هنگام وعظ………………………………………………………113
امر به معروف…………………………………………………….115
امانت ها…………………………………………………………….117
محبت……………………………………………………………….119
حسن ظن به خداوند……………………………………………….123
افراط……………………………………………………………….127

به نام خدا
از بوسه های آب، بر لبِ یک جویبار، چه سبزه ها که بر آید، و هم چه شکوفه ها!
و اینها، همه، محصول کارگاهِ “محبت” است،
و محبت، تنها در بوسه ها، تمام نمی شود،
بل، پُردامن است، و با چهره های گونه  گون،
و می توان گفت، سکه ای است، و با دوسوی،
و سوی دیگر آن، تنبیه، و گاه تهدید، و هم قهر، و نیز بی مهری،
و اینهمه را، هر کدام جایگاهی است،
و شایسته، و بایسته، آنست، که آنهمه را دریابیم،
و البته، ناممکن است،
جز آنکه دست به دامانِ کاردانانی خبیر شویم،
که به حتم، در نظر صاحبان نظر، استاد آیه الله حایری شیرازی، در شمارِ برجستگانِ این سلسله است،
که گاه گاه، در لابه لایِ گفتار ایشان، نکاتی از این دست بدست          می آید، که پاره ای از آنهمه، در این مجموعۀ کوتاه، گرد آمده است.
بعون الله الملک الاعلی
محمد رضا رنجبر

شیوه اصلاح

رفتار ناپسندی که از فرزند خویش می بینید به روی وی نیاورید، زیرا گاهی اوقات، باید “تغافل” نمود.
یعنی وقتی مادری فهمید که فرزند وی مرتکب کاری قبیح شده است، خود را به “ندانستن” بزند.
امّا سعی را بر آن دارد، که به نحو خردمندانه ای این مشکل را برطرف سازد.
مثلاً، با نقل یک “قصه” به کودک وانمود کند که هر کس فلان کار بد را انجام دهد، کاری زشت و ناپسند مرتکب شده است.
چون اگر شما صریحاً به روی او بیاورید که فلان اشتباه را مرتکب شده است، فوراً در صدد “دفاع” از خویش بر می آید،
و سعی می کند که خود را بی گناه جلوه دهد، و عذرهایی می تراشد.
اما وقتی به صورت داستان و حکایت باشد، دیگر دلیلی نمی بیند که از خود دفاع کند.
وقتی با کنایه و غیر مستقیم به او تفهیم شد که نباید کار خلاف کند، و از سویی نیز توجه یافت که خود نیز این کار قبیح را مرتکب شده است، سعی می کند خود را “اصلاح” نماید.
و این، بهترین شیوه برای “اصلاح” کودک است.
به هر حال سعی کنید بین شما و فرزندانتان پردۀ “حیا”و “شرم حضور” وجود داشته باشد،
زیرا اگر شما آمدید و صریحاً به او گفتید که فلان کار را انجام            داده ای، و من آن را می دانم، در این صورت دیگر نمی توان توقّع داشت که او حیا و شرم را رعایت کند؛
چون دیگر او احساس می کند که شما از عیوبش باخبر شده اید، و شخصیت و حیثیتش نزد شما خُرد و خود نیز تحقیر شده است.
لذا دیگر لزومی در حفظ شخصیت خود نزد شما نمی بیند،
و همین امر، منشأ آفاتی عدیده، و گاهی هم عامل طغیان خواهد شد. برای روشن شدن مطلب مثالی می زنیم:
فرض کنید شما ظرفی پر از شیر، از مغازه ای گرفته، و می خواهید به منزل ببرید، چون این ظرف پر می باشد، بسیار آهسته و با احتیاط کامل حرکت می کنید، تا چیزی از شیر بر زمین نریزد،
اما اگر در این حال کسی آمد و به شما تنه زد، و نصف ظرف شیر بر زمین  ریخت، در این هنگام، دیگر شما در حرکت، احتیاط نمی کنید، و آهسته نمی روید، بلکه بدون هیچ هول و هراسی، می توانید به سرعت حرکت کنید؛ چون دیگر خوف ریختن شیر وجود ندارد.
دربارۀ کودکانِ خود نیز سعی کنید کودک شما خیال کند که ظرف حیثیت و حرمت او پر می باشد، و باید احتیاط کامل رفتار کند، و تلاش کند کسی به او تنه نزند،
امّا اگر شما آمدید و به او تنه زدید دیگر ظرف حرمت و شخصیت او تقلیل خواهد یافت، و طبعاً دیگر نباید داشته باشید که این کودک رفتارش با شما مثل سابق باشد.
پس، این نکتۀ مهم را فراموش نکنید که گاهی “تغافل” لازم است،
به این معنا که شما از عیوب فرزندانتان آگاه باشید، اما کودک شما اطلاع نداشته باشد که شما از عیوب او آگاه هستید.
آگاه بودن شما از عیوب فرزندانتان خوب است، اما آگاه بودن ایشان از این که شما عیوب وی را می دانید، خوب و به صلاح نیست.

شخصیت
اگر بَرآنید تا فرزندی پاک، مؤمن، متشخّص، و متخلّق به اخلاق حسنه داشته باشید، سعی کنید به فرزندانتان “مسوولیت” بدهید،
و بعد، از آنان مسوولیت بخواهید،
و بدانید که این کار، کودکان را متشخص بار می آورد.
و احساس می کنند، که بقدری مهم و ارزشمند هستند، که به آنان مسوولیت واگذار می گردد.
کودکان باید احساس “شخصیت” کنند،
کسی که احساس شخصیت می کند با شدت تمام خود را کنترل         می کند، و سعی می کند کاری نکند که شخصیت او آسیب بییند، و یا لکه دار شود. وقتی که کودکان، احساس شخصیت نکنند، کم کم         بی عار می شوند؛
یعنی “بی تفاوت” می گردند،
چه از آنان تعریف کنید یا سرزنش نمایید، در هر دو حالت، بی تفاوت خواهند بود، و بدون هیچ عکس العمل.
حتی اگر ایشان را مورد توبیخ یا ضرب و شتم هم قرار دهید باز، هیچ گونه عکس العملی نشان نخواند داد،
و این حالت، بسیار خطرناک است،
چون وقتی انسان نسبت به همه  چیز بی تفاوت بود، دیگر، مشکل است وی را اصلاح نمود،
زیرا اگر کار خوبی انجام داد، و او را تشویق نمودید، نسبت به تشویق، هیچ احساسی ازخود بروز نخواهد داد،
و اگر کار خلافی انجام داد، و او را سرزنش نمودید، باز بی تفاوت خواهد بود.
برخی از والدین می گویند وقتی فرزندمان را به خاطر کار زشتی که انجام داده است سرزنش می کنیم، عصبانی می شود، و از خود دفاع می کند، باید عرض کنم که این بسیار خوب است، و نباید والدین از این امر ناراحت بشوند،
چون این حالت نشان می دهد که کودک شما چیزهایی را می فهمد و حس می کند،
و خوبی و بدی را تشخیص می دهد، و این، صفتی بسیار خوب و مثبت است.
اگر کودکی حساسیت خود را از دست بدهد اثری بسیار منفی دارد،
مثلا، فرض کنید شما وقتی برای اولین بار دستتان به دیگ داغ          می خورد، دست شما تاول می زند، و زخم می شود، و بار دوّم که دست شما با دیگ تماس پیدا کرد، تاول و زخم کمتری ظاهر می شود، و در اثر تکرار این کار، یک قشر مرده ای از پوست پدید می آید، و بر روی پوست نازک قبلی قرار می گیرد، تا جایی که دیگر این پوست ضخیم نمی سوزد، و اگر دست شما به دیگ داغ بخورد چندان اثر ملموسی احساس       نمی کنید؛
چون حساسیت انسان کم کم از بین می رود.
یک کودک نیز چنین است،
وقتی طوری تربیت شود که حساسیت او از بین برود، دیگر تربیت پذیر نیست و بسیار مشکل می توان به او چیزی را تفهیم کرد.
بعضی از والدین طوری با کودکانشان رفتار کرده اند که وقتی از کودک می خواهند که برای آنان کاری انجام دهد حتماً باید چند تا ناسزا هم به طرف او حواله کنند و الاّ فرمانشان اجرا نمی شود.
و بچه را طوری بار آورده اند که اگر روزی چند ناسزا از سوی والدین نشنوند، گویی دنبال کار نمی رود، و سر به راه نمی شود،
این، بدترین نوع تربیتی است که والدین آگاهانه یا نا آگاهانه در حق اولاد خود روا می دادند.

عقل
شما باید فرزندانتان را طوری تربیت کنید که کم کم از نصایح و راهنماییهای شما مستغنی و خود کفا شود، و خود نیز بتواندن دربارۀ هر امری فکر کند و تصمیم بگیرد،
چون شما که همیشه با او نیستید، تا او را هدایت کنید،
طبعاً این کودک کم کم بزرگ می شود، و باید به تناسب رشد خود، راه خود را نیز انتخاب کند، و مستقلاً قادر باشد برای زندگی خود برنامه ریزی کند.
خداوند در نهاد هر انسانی، چه کودک و چه بزرگ، تخمی به نام “عقل” آفریده است، که این عقل باید آبیاری شود تا کم کم رشد کند،
وقتی که این تخم با برنامه های مدبرانه شما آبیاری شد، اندک اندک، خود به خود، رشد خود را آغاز می کند، و دارای شاخ و برگهای فراوان خواهد شد، و بعد از مدت کوتاهی به حدّ بلوغِ کامل می رسد، و دیگر راه خود را پیدا می کند، و با نیروی عقل هدایت می یابد.
شما به این نکتۀ مهم توجه داشته باشید که تربیت کودک مثل تربیت یک “گلِ” زیبا می باشد.
شما اگر بخواهید یک گل زیبا را همچنان با طراوت و شادابیِ اولیّه اش حفظ کنید باید یک سلسله برنامه های حساب شده را از نظر دور ندارید. اگر به این گل، آب کم داده شود، قطعاً در اثر تشنگی می سوزد، و از بین می رود، و اگر زیاد آب بدهید باز هم در اثر آب زیاد خفه می شود، و قهراً پژمرده وسپس آن طراوت و زیبایی خود را از کف می دهد.
باید بگویم که تربیت کودک به مراتب از تربیت یک گل بالاتر و   دقیق تر است.
اگر به یک گلدان، خوب رسیدگی نشود، نهایت این است که آن گل از بین می رود، و آسیبی به جایی نمی رسد،
اما اگر کودک را بد تربیت کنید، این منشاً آفات عدیده می شود،
هم خود را فاسد کرده و هم دیگران را به فساد و تباهی می کشد،
و مایۀ دها دردسر و رنجها فراوان می گردد.
تشویق و محبّت بیش از حد، مثل کود زیاد است که به گُل داده           می شود، همان طور که کود زیاد عامل فساد گل می شود، محبّت و تشویق زیاد نیز در تخریب اخلاق کودک تأثیری عمیق دارد.
باید هنگامی کودک را تشویق نمود که تشنۀ تشویق باشد،
و به تعبیردیگر: کودک منتظر تشویق از سوی شما باشد، در این صورت این تشویق در بالندگی کودک نقش بسزایی خواهد داشت.
اگر می خواهید کودکتان را نصیحت کنید، آنجا نیز طوری رفتار کنید که کودک شما برای نصیحت آماده باشد؛
مثلاً، برای او قصه یا حکایتی را نقل کنید، و سپس اصل مطلب را در جایی حساس که رسیدید بگویید: ادامۀ این قصه بماند برای بعد، اینجا می بینید که این کودک از شما می خواهد تا بقیۀ حکایت را برای او بازگو کنید در این صورت شما می توانید از این فرصت طلایی استفاد کنید، و تا حد امکان و لازم به نصیحت و پند و اندرز کودکتان بپردازید.

مراقبت غیر ضرور
اجازه بدهید که کودک شما در حوزۀ فعالیت خود، آزاد باشد.
و از کنترل شدید، و مراقبتهای غیر لازم، پرهیز کنید.
همان طور که انسان وقتی به دنیا می آید بسیار کوچک است و از نظر جسمی ضعیف و بشدّت آسیب پذیر است و کم کم رشد می کند و قوّت می گیرد، به تناسب رشد و نموّ کودک باید زمینۀ مناسبی هم برای او فراهم کرد تا نیروی عقل و اندیشۀ او شکوفا شود.
کودک تا مدّت  کوتاهی مثلاً یک سال پایش را میان قنداق می کنند و حرکتی ندارد، بعد از سپری شدن این مدت، کم کم در محیط خانه قدرت فعالیت پیدا می کند و بعد همین طور به کوچه می رود و با همسالان خود مشغول بازی می شود، بعد به مدرسه می رود و میدان فعالیتش به این ترتیب روز به روز بیشتر، وسیع تر و گسترده تر می گردد، تا به جایی می رسد که کاملاً مستقل شده، و از هرنظر به بلوغ کافی می رسد.
درست همانند یک گل که ابتدا در گلدانی کوچک است، و پس از آنکه کمی رشد نمود و ریشۀ بیشتری پیدا کرد، آن را در گلدان بزرگتری     می گذارند تا ریشه های آن گل، میدان وسیع تری برای رشد و تکامل پیدا کند،
و بعد از مدتی آن را از گلدان بیرون می آروده و در باغچۀ حیاط         می کارند تا کم کم به بوته ای قوی تر تبدیل یابد.
من، مدتی در مدرسۀ علوی تهران، مشغول تدریس بودم.
روزی با مدیر در دفتر کار او نشسته بودیم یک وقت دیدم مدیر مدرسه وسط حیاط مدرسه ایستاده است، و با نگاه خود کاوش می کند، تا اینکه خادم مدرسه را دید،
وقتی خادم متوجه نگاه معنادار مدیر شد، فهمید که مقداری کاغذ وسط حیاط مدرسه افتاده و باید آنها را بردارد،
خادم فوری آنها را برداشت و به دقت نگاه می کرد ببیند جای دیگری نیز کاغذ و یا چیز دیگری افتاده است یا نه.
خوب، شما ملاحظه کنید اینجا اصلاً امر و نهی نبود، مدیر مدرسه با نگاه مخصوص خود، خادم مدرسه را متوجّه وظیفه اش نمود و کار هم بخوبی انجام گرفت، بدون این که بین این دو حتّی کلمه ای ردّ و بدل شود.
شما نیز سعی کنید طوری این کودکن و امانتهای الهی را تربیت کنید که نیاز نباشد همیشه به آنان امر و نهی کنید، بلکه با اشاره و ایماء متوجّه وظیفۀ خود شده و پی به اشتباه خویش ببرند.

زمینه های مناسب
نکتۀ دیگری که تذکّر آن را لازم می دانم این است که سعی کنید کم بگویید، و پخته بگویید.
راهنمایی کردن کودکان معنایش این نیست که انسان مرتّب، زبان به امر و نهی کودکان بگشاید، بلکه هر چه می توانید کم صحبت کنید اما پخته و حساب شده باشد،
برای این کار این طور اگر باشد، تأثیرش بیشتر خواهد بود.
“زیاد” گفتن “هنر” نیست،
کم، و خوب، و به موقع گفتن، هنر است.
کلام مثل “تخم” می ماند،
و دیگر آنکه، همان طور که یک زارع و کشاورز وقتی می خواهد تخمی را در زمین بکارد، ابتدا زمینۀ آن را فراهم می آورد،
از قبیل شخم زدن، شیار کردن و امثال اینها،
و بعد تخم را در این زمین می پاشد،
و دوباره روی شخم را با وسیله ای مخصوص، دانه های پاشیده شده را در میان خاک پنهان می کند، تا پرندگان، این دانه ها را  بر نچینند و محصول او را از بین نرود.
بنابراین وقتی انسان می خواهد کسی را نصیحت کند و او را به راه راست راهنمایی نماید، باید ابتدا زمینه را فراهم نماید و الا کلام او بی اثر خواهد بود و از بین می رود و محصولی هم نخواهد داد.
یکی از ایراداتی که کفّار به قرآن می گرفتند این بود که می گفتند چرا قرآن کریم یکدفعه و دفعتاً واحده به صورت یک کتابی که ابتدا و انتهای آن مشخص است بر پیامبر صله الله علیه و آله و سلم  نازل نشد، بلکه این مهم، 23 سال طول کشید و تدریجاً و مورد به مورد نازل گردید؟
خداوند متعال همین ایراد کفار را در قرآن مجید مطرح فرموده و        می فرماید:
«وَ قالَ الَّذینَ کَفَرُوا لَولا نُزََّلَ عَلَیهِ القُرآنُ جُملَه واحِدَه کَذالِکَ لِنُثَبَّتَ بِه فُوادَکَ وَ رَتلناهُ تَرتیلاَ» (1).
«و کافران گفتند چرا این قرآن- اگر از جانب خداوند است- یکدفعه بر رسول خدا نازل نگردید؟- جاهلان حکمتش را نمی دانند علتش این است که- ما قلب تو را به آن محکم کنیم- لذا- آیات خود را با ترتیبی روشن بر تو فرو فرستادیم».
خداوند با این آیات شریفه، به کافران و جاهلان پاسخ بسیار روشن و محکمی می دهد،
و علت نزول تدریجی قرآن را کاملاً واضح می نماید.
وقتی مؤمنین در شرایطی قرار می گرفتند که عمیقاً منتظر بودند تا از سوی خداوند فرمانی و حکمی صادر شود، خداوند نیز با نزول آیاتی متناسب، مؤمنین را سیراب می نمود.
اگر تمام قرآن یکدفعه نازل می شد از جذابیت و طراوتی که مخصوص قرآن است، خالی می شد،
و چندان برای مردم جلوه نمی نمود.
برخی مواقع برای مسلمانان مسأله ای رخ می نمود و از رسول خدا
حکم آن را پرسش می نمودند و حضرت می فرمود باید منتظر حکم
خداوند باشیم، در همان لحظه و یا مدتی بعد، آن حکم از سوی خداوند متعال نازل می شد و پیامبر اکرم نیز برای مردم ابلاغ می فرمود.
پس، از این آیۀ شریفه استفاده می کنیم که «نصیحت» و «پند» و «اندرز» نیز باید تدریجی و متناوب و در عین حال کوتاه، مفید، و بموقع، باشد.
مثلاً اگر هنوز فصل امتحانات کودکان و دانش آموزان شما فرا نرسیده و امنتحان نداده اند و نمرۀ ممتازی به دست نیاورده اند، شما اگر از الاّن این کودک را مورد تشویق قرار دهید، این تشویق بموقع و بجا نیست.
بلکه جای این تشویق هنگامی است که این دانش آموز امتحان خود را به خوبی داده، و نمرۀ ممتاز و عالی را به دست آورده باشد و سخت محتاج و تشنۀ تشویق شما باشد، در این موقع تشویق شما بسیار اثر سازنده و مفیدی خواهد داشت.
و خلاصه، تربیت کودکان به مهارت ها و ظرافت های خاصّی محتاج است.

مختصر اما مفید
فرزندان خود را همیشه تحت نظر داشته و از دور و نزدیک مراقبشان باشید.
با آنان به «نیکی» سخن بگویید، و برای ایشان پندهای «مختصر» اما «مفید» داشته باشید.
و ایشان را بسیار نصیحت نباید کرد، که نصیحت مانند نوشتن است کسی که زیاد می نویسد، خطش خوب نمی شود،
آن کس که کم می نویسد و خوب می نویسد، او زود خطّش خوب خواهد شد.
کتابی است به نام «قابوس نامه» خطی که از او بجا مانده است، در نهایت زیبایی است، از او سووال کردند چگونه خط شما این همه زیبا و خوش گردید، در پاسخ گفته بود چون «کم» می نوشتم، اما «خوب» می نوشتم، و هر وقت که حواسم کاملاً جمع بود می نوشتم و هنگامی که هنوز خسته نشده بودم، نوشتن را رها می کردم.

انظباط
این نکته نیزلازم و ضرور می نماید که والدین و مربیان عزیز نباید در آموختن نظم وانضباط، قوانین و سخت گیریهای خشک و خشن به کار گیرند،
که این کار نه تنها خیری در آن نیست بلکه طرف مقابل را گریز پا نیز می نماید.
در تعلیم و تربیت باید راه و رسم خاص آن را پیمود،
یعنی باید به تدریج و اندک اندک کودکان را به رعایت نظم و حفظ انضباظ آشنا نمود.
این امکان ندارد که انسان بتواند در یک روز یا در یک ماه، تمام کودکان را در همۀ زمینه ها صاحب نظم و انضباط نماید،
همان طور که انسان با یک روز و یک ماه نمی تواند با سواد بشود به طوری که نسخه ای را بخواند،
به نظم در آوردن یک نوجوان یا جوان نیز همین طور است، و احتیاج به تمرین، آموزش و مراقبت دارد، و در این کار ظرافت و دقیق، باید صبور بود.
به هر حال، غرض این است که هرکسی را باید به اندازۀ توان و قدرتش، به کار گرفت،
شما انتظار نداشته باشید نوجوان یا جوانان شما به سرعت به انسانهایی بسیار منظم و منضبط تبدیل شود، این کار، نیاز به صرف وقت و دقت کافی دارد.
اگر از فرزندانتان بیشتر از توانشان انتظار داشته باشید، مطمئن باشید که حاصلی به دست نمی آورید و زحمات شما بی ثمر می گردد؛ برای این که در این صورت کودکان شما چون نمی توانند انتظار شما را بر آورده کنند؛ از خود مأیوس می شوند و کم کم زمزمۀ نمی توانم، کار من نیست، من قدرت و توان این کار را ندارم و… را سر می دهند،
خلاصه می نشینند و مرتب برای خود منفی بافی می کنند و نتیجه آن می شود که نباید.
این نکته مسلّم و از بدیهیات است که فردی که مثلاً ده سال بی نظم بوده و حتی الفبای نظم و انضباط را مراعات نمی کرده، شما نمی توانید یک شبه و یک ماهه او را به شخصی با نظم و صاحب عزمی استوار بسازید،
این، زمان می طلبد، البته با تلاش و مراقبتهای لازم و حتمی.
من برا ی این مطلب مثالی می زنم: شما دیده اید وقتی می خواهند به شیشه ای حالت بدهند و به شکلی دیگر بسازند، لولۀ شیشه ای را روی چراغ الکلی قرار می دهند تا کم کم این شیشه در اثر حرارت نرم        می شود، وقتی که یا حوصلۀ زیاد این شیشه به قدر کافی نرم گردید، سپس آن را به آرامی به شکل دلخواه خود در می آورند، اما آنان که کمی عجله دارند، همین که قدری لولۀ شیشه ای روی چراغ قرار گرفت، فوری با فشار بازو می خواهند به شیشه حالت دلخواه خود را بدهند، که در اثر عدم  رعایت اصول این کار، نه تنها کاری از پیش نمی برند، بلکه فوری شیشه را می  شکنند و زحمت خود را به هدر می دهند، به قول شاعر:
چو در طاس لغزنده افتاد مور رهاننده را چاره باید نه زورحیوانی است به نام «مورچه خوار»،
این حیوان در صحراها بر روی زمین، شکلی مخروطی درست می کند، که رأس این مخروط در زمین است، ودر بالا، دورِ این مخروطی که درست کرده است خاکهایی بسیار نرم می ریزد،
این خاکها به قدری نرم هستند که وقتی مورچه ها بر روی آن راه       می روند فوری پایشان می لغزد، و به قسمت رأس مخروط هدایت       می شوند، و مورچه خوار آنها را گرفته و می خورد،
لذا به این شکل مخروطی که این حیوان ماهر می سازد، «طاس لغزنده» می گویند.
این مثال را برای این زدم تا بگویم: همان طور که وقتی مورچه ای در این طاس لغزنده افتاد، باید برای نجات خود به فکر چاره باشد نه این که مرتبت تلاش کند که از طاس لغزنده بیرون بیاید، چون هر چه بیشتر دست و پا کند زودتر به کام مورچه خوار می افتد، راه نجاتش این است که تدبیری بیندیشد تا از کام دشمن خود بگریزد.
تعلیمِ نظم و انضباط به کودکان نیز نیاز به تدبیر و مراقبت کافی دارد. و بدون تدبیر و برنامه ریزی، امکان ندارد.
اگر بخواهید به کسی نظم بیاموزید اوّل باید سعی کنید بی نظمی را از او بگیرید.
گرفتن بی نظمی برابر است با دادن نظم و انضباط به او و طبعاً این، کار آسانی نخواهد بود.
یکی از شیوه های آموختن «نظم» به کودکان این است که ابتدا اشتباهات درشت و بزرگ را از او بگیرید، و بعد به سراغ اصلاح اشتباهات کوچک آنان بروید.
وقتی توانستید اشتباهات عمده و بزرگ آنان را اصلاح کنید، طبعاً اصلاح نمودن نواقص جزیی، کار سختی نخواهد بود.
شما وقتی می خواهید جایی را جاروب نمایید، نخست چیزهای درشتی که بر زمین افتاده آنها را بر می دارید و بعد سراغ جاروب نمودن چیزهای ریزتر می روید.
و همچنین وقتی شما پارچه ای را می خواهید بشویید، اگر لکّه های بزرگی بر آن باشد، نخست لکه ها را بر می دارید و مرتفع می کنید و سپس همۀ پارچه را شستشو می دهید.
پس وقتی شما هم می خواهید یک انسان بی نظمی را تربیت کنید، ابتدا باید عیوب درشت او را برطرف کنید و مطمئن باشید اگر موفق به اصلاح عیبهای بزرگ او شدید، حتماً به اصلاح نواقص جزیی آنان نیز موفق     می شوید.
فرزندان خود را به خدا بسپارید و درعین حال از مراقبت احوان آنان نیز کاملاً باخبر باشید.
سعی کنید همیشه قلبتان متوجه خدا باشد و هر چه می خوهید از او بخواهید و در تربیت اولادتان نیز از او کمک بخواهید.
قلب انسان به یاد خداوند زنده است، وقتی یاد و عشق خداوند از آن خارج شود، می میرد،
مثل ماهی که به آب زنده است، وقتی از آب بیرون بیفتد، طبعاً خواهد مرد.
انسان مؤمن و با خدا، مثل یک ماهی است که در دریاست؛
یعنی جای هیچ نگرانی و اضطراب نیست و خداوند حافظ و نگهبان اوست،
اما وقتی انسان از دین و صراط مستقیم خارج شد، خداوند نیز او را به خود وا می گذارد، و کسی را خداوند رها کند سرنوشتش معلوم است که چه خواهد شد.

راز اعتماد
خوش قولی و عمل به وعد ها، یکی از عواملی است که در تربیت کودکان نقشی مهم دارد.
اگر وعده ای دادید حتماً به آن عمل کنید.
البته سعی کنید وعده هایی بدهید که قادر به انجام آن باشید،
چون چه بسا برخی از والدین به فرزندان خود وعده هایی بزرگ         می دهند، و بعد هم نمی توانند از پس آن برآیند، و همین بی وفایی به وعده، خود منشأ ناراحتی و بدبینی فرزندان نسبت به والدین می شود.
تجربه شده که وقتی به وعد های خود عمل کنید، کودکان به شما اعتماد می کنند و همین اعتماد را باید حفظ کرد،
و حفظ کردن آن گاهی به این است که هنگام نصیحت و پند دادن به او، حرمت او را پاس بدارید، و طوری رفتار کنید، که فرزندان شما احساس کنند شما آنان را بزرگ می شمارید و برایِ شما شخصیت و ارزش ویژه ای قائل هستید،
نه این که احساس کنند شما در صدد هستید که آنان را تحقیر کنید و یا آبرویشان را ببرید.

در خلوت
نصایح و پندها و راهنماییهای شما باید علنی و در پیش چشم دیگران نباشد،
بلکه باید سعی کنید در جایی خلوت و بدون حضور کسی، فرزندتان را تذکر بدهید.
در روایات داریم:
«مَن نَصَحَ اَخاهُ سِرًاً فَقَد زانَهُ وَ مَن نَصَحَهُ عَلانیهً فَقَد شانَهُ»
«کسی که برادر دینی خود را پنهانی- و به دور از حضور مردم- نصیحت کند، پس حقیقتاً آن برادر دینی خود را زیبا جلوه داده،
و کسی که برادر دینی خود را علنی و آشکارا- در حضور مردم- نصیحت کند، او را زشت کرده است».
این روایت، روایت بسیارجالب و خوبی هست، و باید مؤمنین وکسانی که اهل امر به معروف و نهی از منکر می باشند به این روایت توجه ویِژه ای داشته باشند؛
برای این که شیوۀ نصیحت و پند و اندرز، یک شیوۀ بسیار دقیق و حسّاسی است، شخص ناصح باید مواظب آبرو و حیثیت طرف مقابل باشد و سعی کند نصایح خود را به نحو پنهان وبه دور از چشم دیگران انجام دهد،
نه این که به خاطر یک پند و یا اندرز، باعث شود آبرو و حیثیت طرف مقابل به خطر بیفتد؛
چون چه بسا نصیحت در برابر چشم مردم، نه تنها اثر مثبتی نخواهد داشت بلکه منشأ نزاع و عواقب ناخواسته خواهد شد؛
مثلاً مادری که می خواهد به فرزندش تذکری بدهد لازم نیست این تذکر در برابر سایر فرزندان، و یا دربرابر پدر بچه باشد، بلکه می تواندن هنگامی که با این فرزند خلوت نموده، تذکرات خود را بدهد، و یا هنگامی که در حال قدم زدن هست، در عین حال نصیحت خود را نیز بکند، و یا       می توان به بهانه ای با فرزندش خلوت کند، و با تدبیر و ظرافت مخصوص، نیّات خود را بازگو کند.

تغذیه روح
نقل قصه ها و حکایات، یک نوع تغذیۀ روحی برای کودکان است.
مادران همان طور که از نظر مادری، فرزندان خود را تغذیه می کنند، از نظر روحی نیزباید تغذیه کنند.
کودکان باید هم جسمشان رشد کند، و هم روحشان.
وقتی شما برای آنان قصّه می گویید، طبعاً فرزندان شما علاقۀ بیشتری به شما پیدا می کنند، و باید از این علاقه ها به نفع کودکان نهایت استفاده را کرد.
حتماً همۀ شما ملاحظه کرده اید که کودکان به افرادی که قصه های خوب و حکایات شیرین نقل می کنند، بسیار علاقه مند هستند، و وقتی که آنان را می بینند، اصرار می کنند تا برایشان قصّه بگویند.
کودکان از لابه های قصه ها، خوب و بد، زشت و زیبا را تمیز می دهند، و چه بسا نقل یک حکایت واقعی و آموزنده، بکلی سرنوشت یک کودک را عوض می کند، و روی تصمیم های بعد او عمیقاً تأثیر می گذارد.
پس، از نقل قصّه ها و داستانهای خوب و مؤثر، دریغ نورزید، واز برکات داستانهای آموزنده، فرزندان خود را بی نصیب نگردانید.
در کتاب ارزشمند «عین الحیوه» که تألیف مرحوم علاّمۀ مجلسی است، حکایت حکیمی به نام «بلوهر» و شاه زاده ای به نام «یوذاسِف» نقل     می کند که بسیار جذّاب و مفید است. حکایت از این قرار است که فردی «حکیم» از ظلم و همکاری با ستمکاران، فاصله می گیرد، ولی حاکم و اطرافیانش آن حکیم را دیوانه می پندارند. او با حاکم مباحثاتی دارد که بهتر است عین عبارت کتاب را نقل نمایم:
ابن بابویه- علیه الرحمه- در «کتاب اکمال الدین و اتمام النعمه» به سند خود ازمحمد بن زکریا روایت کرده است که: پادشاهی بود در ممالک هندوستان، با لشکر فراوان، و مملکت وسیع، و مهابت عظیم او در نفوس رعیت قرار گرفته بود، و پیوسته بر دشمنان ظفر می یافت، و با این حال، حرص عظیم داشت در شهوتها و لذتهای دنیا و لهو و لعب…
روزی پادشاه پرسید ازاحوال شخصی از اهل بلاد خود، که آن مرد را منزلتی پسندیده نزد پادشاه بود، و غرض پادشاه آن بود که به او استقامت جوُید بر بعضی از امور خود، و به او احسان نماید.
جواب گفتند: ای پادشاه! او لباس خواهش دنیا را از تن برون نهاده، و از اهل دنیا گزیده، و به عبادت مشغول است.
این سخن، بر پادشاه گران آمد، و او را طلب نمود، چون حاضرشد و نظرش بر وی افتاد و او را در لباس عباد و زهاد دید، او را منع کرد و دشنام داد، گفت تو از بندگان من و ازاعیان مملکت من بودی، خود را رسوا، و اهل ومال خود را ضایع گذاشتی و …
عابد گفت من در حِداثتَ سن و آغازجوانی سخنی شنیدم، و در دل من جا گرفت، آن سخن ماند دانه ای که بکارند پیوسته نشو و نما کرد، تا درختی شد، چنانچه می بینی، و این قصه چنان بود که از شخصی شنیدم، اعتقاد دارد. و امری را که اصل دارد و به کار می آید، ناچیز و باطل می انگارد، و تا آدمی امر باطلِ ناچیز را ترک ننماید، به آن امر ثابت و اصیل نمی رسد، و کسی که نیکو نبیند  و ادراک ننماید، حقیقت آن امرِ حق، ثابت، و ترک آن ناچیز و باطل براو گوارا نمی شود، و آن امر اصیل و باقی «آخرت» است، و امر باطل و ناچیز «دنیا» است؛ چون این کلمۀ حق را شنیدم در سینه من مستقرشد؛ زیرا که چون تأمل کردم حیات دنیا را مرگ یافتم، و توانگری دنیا را درویشی دیدم، و شادی دنیا را اندوه دانستم، و صحت دنیا را بیماری شناختم و قوت دنیا را ضعف و عزت دنیا را خواری دیدم.
و چگونه حیات را مرگ نباشد و حال آن که زندگانی برای مردن است و آدمی در زندگانی یقین به مردن دارد و بی اعتماد است به زندگی و پیوسته مترصد رحلت است.
و چگونه توانگری دنیا فقر نباشد و حال آن که آنچه در دنیا برای آدمی حاصل می شود، برای اصلاح، به چیز دیگر محتاج می شود، بلکه احتیاج به چیزهای بسیار پیدا می کند که برای آن چیز اول، ناچار است ازآنها.
مثل آن که آدمی برای سواری به «چهارپایی» محتاج می شود چون تحصیل آن نمود، محتاج می شود به علف و به مهتر و یراق ضروریِ آن چهارپا، و به سبب هر یک ازاینها به چندین چیز دیگر محتاج می شود، پس کجا به نهاست می رسد حاجت کسی که بر این حال باشد…(1)
غرض از نقل این حکایت، آن نکتۀ مهمی بود که آن حکیم گفت: «در حداثت سن سخنی شنیدم و در دل من جا گرفت و…» پس شما که با فرزندان خود سخن می گویید، بدانید که سخن شما مثل دانه و تخمی است که در دل او جای می گیرد و ریشه می زند، و به درختی تناور مبدل می شود،
اگر تخم و دانۀ پاک و بی عیب بکارید، قطعاً میوه های آن نیز پاک و سالم است، و اگر عکس این باشد، قهراً میوه های آن نیز عکس این خواهد شد.
در قرآن مجید می فرماید:
« اَلَم تَرَکَیفَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً کلمه طَیِبَهً کَشَجَرَهٍ طَیَّبهٍ اَصلِها ثابِتُ وَ فَرعُها فیِ السماءِ تُوتی اُکُلَها کُلَّ حین ِ بِاِذنِ رَبَّها.» (2)
«- ای رسول ما!- آیا ندانستی که چگونه خداوند کلمۀ پاکیزه را به درخت زیبایی مَثَل زده که اصل ساقۀ آن بر قرار باشد، و شاخۀ آن به آسمان بَر شود و آن درخت زیبا به اذن خداوند در همه اوقات میوه های مأکول و خوش دهد».
« وَ مَثَل کَلِمَهٍ خَبیثَهٍ اُجتُثَّت مِن فَوقِ الارضِ مالَها مِن قَرارٍ.» (1)
« و مثل کلمۀ کفر و خبیث، مانند درخت پلیدی است که ریشه اش به قلب زمین نرود بلکه بالای زمین افتد- و زود خشک گردد- و هیچ ثبات و بقایی نخواهد داشت.»
پس با توجه به آیات شریفه، سعی کنید در قلوب و افکار فرزندان خود، کلمۀ طیبه بکارید تا ازبرکات آن بهره مند گردید، نه این که کلمۀ خبیث بکارید و بعد گرفتار نتایج ناگوار آن گردید.
وبرای این که قصه ها و حکایات شما خوب و مثبت باشد، سعی کنید کتابهایی که قصص قرآن را بیان کرده اند، به دقت مطالعه کنید و بعد آنها را برای کودکان خود تعریف کنید و نکات مثبت و منفی آن را هم در نظر داشته باشید.
مثلاً وقتی داستان حضرت موسی و فرعون را حکایت می کنید، تلاش کنید تا به این کودکان تفهیم نمایید که موسی علیه السلام چگونه شخصیتی بود. و فرعون چه عنصر فاسد، ظالم و بیدادگری بوده است.
کیفیت پوشاک، خوراک، مسکن و اخلاق حضرت موسی را با فرعون مقایسه کنید و خدماتی که حضرت موسی انجام داد و ستمها و ظلمهایی که فرعون نمود بیان کنید و بعد به این نتیجه برسید که اگر حضرت موسی انسان خوب و درستی بود و منشأ خیرات و برکات عظیم گشت، برای این بود که مطیع خداوند بود و آنچه پروردگار متعال به او فرمان    می داد، عمل می کرد، ولی فرعون برای این که پیرو هوای نفس خویش بود، و به مردم ستم می کرد و دیگران را تحقیر می نمود تا خود را بالا ببرد، لذا انسانی فاسد و خبیث بود.
خلاصه، از نقل داستانها و حکایت پیامبران و اهل بیت علیه السلام      می توان استفاده های فراوان نمود.

قصه های بی حاصل
غرض از نقل قصه و داستان، قصه های و داستانهای مثبت و مفید است، و باید از نقل حکایات غیر واقعی و تخیلّی که کودکان را در خیالات و توهمات وارد می کند، عمیقاً دوری گزید.
این اصل را همیشه به یاد داشته باشید که هر آنچه کودکان از آن شاد می شوند، دلیل بر مثبت بودن آن نیست.
کودکان هر داستان تخیلّی و غیر واقعی را هم که بشنوند، خوب گوش   می دهند، و شاد می گردند، اما متوجه اثرات منفی آن نیستد.
نقل داستان برای کودکان مثل طعام دادن به آنان است.
شما هر غذایی را که در دهان کودکان بگذارید، آن را می خورند، چون آنان نمی دانند که این غذا مثلاً فاسد و مسموم است، یا نه، آیا غذای مانده از شبهای گذاشته است یا نه، میکروب دارد یا ندارد، و مانند اینها.
پس شما باید سخت مواظب باشید تا طعام فاسد بر آنان تحمیل نکنید.
نقل داستان و قصه های بد و منفی ممکن است کودکان را شد نماید، اما این شادی پایدار نخواهد بود، و به سرعت اثرات منفی آن قصه های      بی حاصل، گریبان این کودک را می گیرد.
مثل انسانهایی که افیون یا هروئین مصرف می کنند، اگر چه برای مدتی کوتاه لذتی می برند امابعد ازسپری شدن این مدت، گرفتارا رنج و عذاب می شوند، و مضرّات این مادۀ آلوده، شخص معتاد را از پای در می آورد.

نهال ایمان
یکی ازچیزهایی که در تربیت کودکان نقش بسزایی دارد نقل داستانهای واقعی و مفید است؛
مثلاً شما وقتی که برای کودکان خود داستان واقعی حضرت موسی علیه السلام و فرعون را با بیانی زیبا و جالب نقل نمایید، آنان از همین داستان واقعی، به چیزهای مثبت و منفی زیادی پی می برند.
و تفاوت بین دو انسان که یکی از آنان پیامبر خداست و مردم را به خوبیها و یگانگی خدا می خواند و دیگری مردم را به سوی کفر و الحاد دعوت    می نماید در می یابند.
اینک به نحو اختصار داستان موسی و فرعون را نقل می کنم:
به فرعون خبر دادند که نزدیک است دشمن سرسخت تو به دنیا بیاید.
فرعون بعد از کاوش و جستجو از حقیقت امر، فرمان داد هر زنی که پسر زایید بلافاصله آن پسر را به قتل برسانید، و اگر دختر زایید با او کاری ندشته باشید.
مأموران خشن و بی رحم فرعون تمام خانه ها را کاوش می کردند تا اگر زن حامله ای یافتند او را شدیداً تحت نظر بگیرند تا هنگام زایمان، فرزند پسر او را به قتل برسانند. از جمله زنانی که تحت نظر قرار گرفته بود مادر حضرت موسی بود.
وقتی فرزند پسر خود را- به نام «موسی»- به دنیا آورد سخت پریشان شد از اینکه ممکن است هر لحظه مأموران جبار فرعون سر رسیده و موسی را به قبل برسانند.
اما خداوند به مادر موسی وحی نمود که نگران نباش، موسی را به دریا بینداز و ما او را به تو بر می گردانیم.
مادر موسی به فرزند خویش شیر داد، و سپس او را در صندوقی قرار داد، و به رودخانه ای بزرگ رها کرد.
آن صندوق به دست کسان فرعون افتاد و موسی را نزد فرعون آوردند. فرعون با سعایت اطرافیان خود، تصمیم گرفت تا موسی را به قتل برساند اما «آسیه» همسر فرعون ممانعت کرد و گفت این کودک را نکشید تا در خدمت ما بوده و تا نور دیدۀ من و فرعون باشد و شاید هم او را به فرزندی قبول کردیم.
از سوی دیگر، مادر موسی ازاین که مدتی از فرزندش دور و بی خبر بود صبر و تحملش پایان یافته بود و اگر لطف الهی نبود، نزدیک بود که فریاد بزند و راز خود را فاش سازد.
مادر موسی به خواهرش گفت برو و از حال فرزندم موسی خبری کسب کن، او رفت و حضرت موسی را از دور دید وشناخت ولی آل فرعون او را نشناختند.
وقتی موسی به دست آل فرعون افتاد و آسیه از قتل او ممانعت کرد، برای پیدا کردن دایه ای که به موسی شیر بدهد به هر سو به جستجو پرداختند اما موسی از پستان هیچ زنی شیر ننوشید، در این حال خالۀ موسی گفت آیا مایلید من شما را به خانواده ای که دایه و پرستار این طفل گردد و در کمال محبت و مهربانی او را تربیت کند، راهنمایی نمایم؟
آل فرعون پیشنهاد خالۀ حضرت موسی را پذیرفتند، و بدین وسیله دوباره حضرت موسی طبق وعدۀ پروردگار متعالبه مادرش برگردانده شد تا جمال مادر با دیدن فرزندش روشن شود و حزن و اندوهش بکلی برطرف گردد و به طور یقین، بداند که وعدۀ الهی حق و خلاف ناپذیر است.(1)
شما وقتی این حکایت واقعی و در عین حال شیرین را برای کودکان خود نقل کنید، می توانید از این داستان بهره های فراوان ببرید و به کودکان خود تفهیم کنید که وعده های الهی حق است و هر کس با خدا باشد سرانجام، موفق و پیروز و هر کس با او نباشد، فرجام او شکست و نابودی است.
با نقل این حکایت و حکایتهای از این قبیل، نهال ایمان و صداقت را در قلوب کودکان خود غرس کنید تا فرزندان شما از همان دوران خرسالی با قلبی مملوّ ازایمان، بزرگ شوند.
حکایت امام خمینی رحمت الله علیه و انقلاب اسلامی ایران نیز مثل حکایت حضرت موسی علیه السلام است، وقتی حضرت امام، بر علیه شاه و مفاسد او سخنرانی کرد، مزدوران شاه به اوپشنهاد دادند که امام را از کشور ایران به ترکیه تبعید کن تا دیگر مردم تحت تأثیر سخنان او قرار نگیرند.
و فرعون عصر نیز همین کار را انجام داد و امام را به ترکیه و سپس به عراق تبعید کرد تا به خیال خود از دست موسای زمان، آسوده بخوابد.
اما همان طور که خداوند حضرت موسی علیه اسلام را به وطن خود بازگرداند، امام خمینی رحمت الله علیه را نیز به وطن بازگرداند. همان طور که موسی علیه السلام سرسختانه با فرعون عصر خویش مبارزه کرد تا سرانجام او را نابود کرد، و همچنین همان طور که حضرت موسی قوم بنی اسراییل را از شرفرعون نجات داد، امام نیز مردم شریف ایران را از شرّ شاه مزدور و فاسد، نجات دارد، و به یاری خداوند منّان، انقلابی را پدید آورد که در صحنۀ گیتی بی نظیر است، و همگان با دیدۀ اعجاب به آن می نگرند.
پس وقتی شما با نقل این داستان و امثال آن، دو الگوی ممتاز و نمونه را در اختیار کودکان خود قرار دادید، طبعاً فرزندان شما در برابر این الگوها بی تفاوت نخواهند بود و به این معنا پی می برند که هر کس با خدا باشد، فاصله خواهد گرفت و در این میان کسانی موفق هستند که با خدا باشند.
وقتی در قلوب کودکانتان، ایمان به خدا را پروش دادید، این ایمان مثل نهالی می شود که کم کم بار خواهد نشست و از ثمرات آن برخوردار خواهید شد.
انسان وقتی از همان کودکی، ایمان به خدا را در قلب خود محکم نمود، طبعاً مطیع فرامین الهی خواهد شد و هر چه انجام دهد، سعی می کند مورد رضای خداوندن باشد؛ مثلاً بانویی که چادر بر سر می کند وقتی از او سووال شود که چرا چادر بر سر می کنی؟ در پاسخ می گوید چون فرمان خداوندن است و من طبق فرمان پروردگارم عمل می کنم.
وقتی حجاب، تقوا، صداقت، راستی و درستی جزء اعتقاد و از روی عقل انسان شد، این جاودانه خواهد ماند و شیاطین نمی توانند به آسانی این اعتقاد و درک و شعور را از انسان بگیرند.

قلب کودکان
یکی از وظایف مهم والدین این است که فرزندان خود را علاقه مند به اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام تربیت کنند.
قلب کودک مانند آینه، صاف و شفاف است، هر آنچه در آن وارد شود، نقش می بندد و پایدار می گردد. برای رسیدن به این هدف باید فضایل اهل بیت علیه السلام را به کودکان گوشزد نمود و با نقل قصه و حکایت معصومین، توجه کودکان را به سوی اهل بیت معطوف ساخت.
بحمد الله در زمینۀ شرح حال پیشوایان دین، کتابهای فراوانی حتی در سطح فهم کودکان به رشتۀ تحریر در آمده و والدین می توانند از آن کتابها استفاده کنند.
خداوند رحمت کند مرحوم کافی، واعظ شهیر را، ایشان بیانش براین بود که در هر منبری، یادی از امام زمان علیه السلام  بنماید و سعی می کرد به مردم تفهیم کند که هر چه حاجت دارید، امام زمان علیه السلام را واسطه قرار دهید تا خداوند حوایج شما را برآورده سازد.
من خوب به یاد دارم هنگامی که خردسال بودم در اغلب شبها، خدمت پدرم می رفتم و او برایم قصه های پیامبران و اهل بیت علیه السلام را نقلم می کرد.
وقتی ماه محرم وصفر فرا رسید، جریان عاشورا و حکایت حضرت مسلم و اسارت حضرت زیبت علیه السلام و امام سجاد علیه السلام را نقل       می کرد.
و نقل این حکایات و جریانات، در روحیۀ من بسیار مؤثر می افتاد.
اگر می خواهید اخلاق، رفتار، کردار و برنامه های کودکانتان را تغییر بدهید، می توانید با نقل قصّه ههای متناسب، به هدف خود برسید.
بدانید که با خشونت و کتک و مانند اینها نمی توان اخلاق و رفتار کودکان را تغییر داد، امام به نقل حکایات خوب و مفید، به راحتی        می توانید به منظور خود دست یابید، در این زمینه مثالی می زنم:
در تورات آمده است که وقتی بنی اسراییل می خواستند از مصر خارج شوند، به آنها اطلاع داده شد که امشب حرکت خواهیم کرد، لذا آنان که نان می پختند فرصت کافی به دست نیاوردند تا خمیر را کاملاً ور بیاورند و همان خمیر فطیر را روی «تابه» انداختند، و به تنور زدند،
بعد از جریان پیروزی قوم بنی اسراییل و غرق شدن فرعون و قوم او، خداوند به  حضرت موسی علیه السلام تذکراتی داد و یکی از آن تذکرات این بود که ای موسی! تو و قومت باید در هر سال این روز پیروزی بر فرعونیان را جشن بگیرید، و این روز باید عید شما باشد و در این روز باشد نان  ور نیامده بخورید تا شما و نسلهای بعدی شما وقتی نان ورنیامده می خورند یاد آن روز را گرامی بدارند، و تا امروز نیز یهودیان این سنت را حفظ کرده اند. پس ما نیز باید از نقل حکایات و داستانهای بزرگان و پیشوایان دینی خودمان، خاطرۀ آن بزرگواران را برای همیشه زنده نگه داریم.

ارتباط
یکی ازنکات بسیار مهم در تربیت کودکان، ارتباط پیدا کردن آنان را دیگران است.
متأسفانه برخی از کودکان، تک روی می کنند، و به خاطر همین اغلب منزوی و تنها هستند؛
چون با اجتماع و مردم انس نمی گیرند، و جذب آنان نمی شوند.
اگر این مشکل حل نشود، طبعاً در سنین بالاتر هم همین مرام خود را دنبال می کنند، و منشأ صدمات فراوان می شوند.
انسان با ایجاد ارتباط به دیگران، می تواند خیلی از مشکلات خود را حل کند، و از خوبیهای آنان بهره مند گردد.
البته منظور ما از ارتباط، ارتباطهای سالم و خوب است؛
چون برخی از ارتباطها خطرناک و منشأ آفات عدیده خواهد شد.
اما به هر حال، خداوند انسان را اجتماعی آفریده است، و انسان و اجتماع بر روی هم تأثیر متقابل دارند.
اجتماع باعث رشد و تکامل انسان می شود.
شقاوت و سعادت انسان در گرو ارتباط با دیگران است.
یک انسان هر چند نابغه و از نوادر هم باشد، اگر در اجتماع ریشه نزند و با دیگران ارتباط پیدا نکند، تدریجاً خشک می شود و از بین می رود.
تمام انسانها مانند گیاهانی هستند که در زمین یکدیگر ریشه می زنند، و ازهمدیگر تغذیه می نمایند، مثلاً مادران در فرزندان ریشه دارند و فرزندان نیز در مادران.
وقتی این دو را از همدیگر جدا کنی، هر دو پژمرده و آشفته حال         می شوند.
این ریشه ها و محبتها یک ارتباط قلبی است.
وقتی برای پیشوا و رهبر یک ملتی، درد و رنج پیش آید؛ چون این رهبر صالح در مردم ریشه دارد، مردم نیز دردمند می شوند.
امام دردمند، مردم را نیز دردمند می کند، و مردم دردمند امام را نیز دردمند می نمایند، برا ی این که این دو با هم پیوند و ازتباط دارند.
به خاطر همین پیوند است که اخلاق و رفتار رهبر و پیشوا در اُمت نیز تأثیر می گذارد، و مردم همان آداب و روشی را پیش می گیرند که رهبرشان در پیش گرفت است.
کودکان ما با مادرانشان ارتباط دارند، مادرانشان نیز با امامشان، و امامشان هم با امام زمان علیه السلام  و او نیز به خداوند ارتباط پیدامی کند، و بدین وسیله این کودکان با خداوند ارتباط برقرارمی کنند.
و از سوی دیگر، اخلاق الهی ازخداوند به امام زمان علیه السلام وارد      می شود و از او به رهبر وامام، و از او نیز به مادران و از مادران به فرزندان منتقل می گردد. پس این ارتباطها هر چه بیشتر باشد، آثار و برکات اخلاق الهی نیز افزونتر می گردد.
تربیت فرزندان، همیشه با نصیحت و پند و اندرز نیست، بلکه برقرار کردن ارتباطهای سالم و مفید، بیشتر از پند و اندرز در کودکان تأثیر مثبت دارد. وقتی کودکان از طریق مادران و امامشان با خداوند ارتباط برقرار کردند، این کودکان، دیگر دروغ نمی گویند، کارهای غیر اخلاقی و ناشایست انجام نمی دهند، چرا؟ برای انی که با کسانی ارتباط پیدا کرده اند که هرگز دروغ نمی گویند و کار غیر اخلاقی انجام نمی دهند.
در اینجا دو مطلب است؛ یکی این که آیا کودکان، نخست باید راستگو شوند تا به امام علاقمند گردند، و یا این که اول ارتباط پیدا کنند با اما و بعد در اثر این ارتباط، راستگو و درست کار شوند؟
در پاسخ باید گفت: در کودکان هر دو روش لازم است. وقتی کودکان یک قدم به راستی و درست کاری نزدیک می شوند، زمینۀ علاقۀ به راستگویان، و انسانهای وارسته پدید می آید، وقتی این علاقۀ مثبت در آنان پدید آمد، کم کم بدون مشکلی خاص، کودکان به سوی راستی و راستگویی سوق داده می شوند.
وقتی زمینۀ انس با راستگویان و پرهیزکاران در درونشان به وجود آمد، آن وقت به راحتی، به انسانهای راستگو و متخلق به اخلاق حسنه مبدل     می شوند.
عکس این قضیّه نیز همین طور است؛ یعنی وقتی کودکان شما به افراد شریر و فرومایه ای علاقه مند شدند و به آنان ارتباط برقرار کردند، این افراد شرییر پیرو یکشریر و فاسد بالاتر از خود هستند، و او نیز به یک شریر دیگر تا برسد به شیطان رجیم.
در نتیجه اخلاق و صفات زشت شیطان به آن سر کردۀ شریر منتقل     می شود، و از او به پایین تر، تا برسد به کودکان شما.
وقتی فرزندان شنا یک دروغ گفتند بدانید که یک قدم به شیطان و حزب او نزدیک شده اند، و به اندازۀ یک قدم با افراد دروغگو و فاسد انس گرفته اند، تا این که به تدریج برای آنان، دروغ گفتن مثل یک عادت می شود.
پس می توان چنین نتیجه گرفت که دوستان انسان، اخلاق ظاهری او هستند، و خُلقیات انسان، دوستان درونی او می باشند، و این دو از هم جدا نمی شوند،
سر انجام درستی و راستی، سعادت و نجات است،
و فرجام دروغگویی و کردار ناپسند، هلاکت و بدبختی می باشد.
به عنوان مثال، شما پروندهۀ گروهکهای منافق را مطالعه کنید تا بدانید که چطور شد کسانی که شیعۀ اثنی عشری بودند، نمازخوان و فرزندان نمازخوان بودند اما منحرف و فاسد شدند، و تا جایی پیش رفتند، که بهترین خدمتگذاران مردم را به شهادت رساندند، و دستشان تا مِرفق به خون پاک علما و افراد حزب الله آغشت گشت.
وقتی پروندۀ اینان را مطالعه کنید، به این نتیجه می رسید که هم عملشان علم انحرافی بوده، و هم تعلیم و تربیتشان ناصحیح بوده است.
و همچنین دوستان فاسد و منحرفی داشتند و کتابهای نامطلوب و غیر اسلامی را مطالعه کردند، و نتیجۀ این چیزها چینین شد که این افراد مسلمان و شیعه، از صراط مستقیم اسلام منحرف شدند، و از خدمتگذاران دشمنان اسلام گردیدند لذا منافقین از هر طرف محاصره شدند و کاملاً در اختیار اجانب و بیگانه قرار گرفتند و مصداق این آیۀ شریفه شدند که    می فرماید:
« وَ جَعَلنا مِن بَین اَیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفِهِم سَدّاً فَاَغشَیناهُم فَهُم لا یُبصِرونَ.» (1)
« و- راه خیر را- از پیش و پس بر آنان سدّ کردیم و بر چشمانشان هم پرده افکندیم که هیچ- راه حق را نبینن.»
این منافقین نیز از یک سو با سلسلۀ دوستانشان که با شیاطین متصل هستند، ارتباط دارند و از سوی دیگر، گرفتار افکار و اندیشه های درونی فاسد خویش می باشند، که نتیجۀ مطالعات گمراه کنندۀ آنان  می باشد.
لذا نه راه پس دارد و نه راه پیش، زیرا که ازدو سوی تحت کنترل و فشار می باشند.
یک منافق وقتی توبه می کند و از زندان آزاد می شود، اگر دوباره ارتباط خود را با گوهکها برقرا نسازد، ممکن است مجدداً به انسان سالمی مبدل شود، و دست از کارهای خلاف خود بردارد، اما معمولاً باز به سراغ دوستان منحرف خود می رود، و یا آنان به سراغ وی می آیند، و دوباره به هر نحوی که باشد با او ارتباط برقرار می کنند.
مثال دیگرمی زنم و آن این که یک شخص معناد اگر تنها باشد، و با معتادین دیگر ارتباطی نداشته باشد، به احتمال قوی بتواند ترک اعتیاد کند، و خود را از این بلای بزرگ و خانمان سوز نجات دهد،
اما وقتی ترک می کند، ولی دوباره بین دوستان معتاد خود می رود، و باز چشمش به چشم آنان می افتد، و می بیند که آنان مشغول مصرف مواد هستند، دوباره از تصمیم خود بر ترک اعتیاد، منصرف شده، و به وضع سابق خود باز می گردد.
پس تا اینجا، محور بحث ما این بود که برای کودکان، ارتباط سالم با جامعه و اطراف خود، لازم است، منتها باید این ارتباط تحت کنترل و مراقبت باشد تا از ارتباطها و روابط ناسالم پرهیز شود.

بینش و استقلال
یکی دیگر از مسایل که سفارش آن را مفید می دانم این است که والدین باید هدایتها و راهنمایی های شان به گونه ای باشد که وقتی فرزندانشان به حد بلوغ سنّی رسیدند، همزمان به آن، بلوغ فکری و استقلال خود را نیز به دست آورند.
طوری فرزندان خود را تربیت نکنید که حتی بعد از بلوغ هم نتوانند رأساً تصمیم بگیرند، و درهر کاری محتاج تصمیمات والدین خود باشند.
اگر کودکان شما این گونه تربیت شوند که نتوانند مستقل شوند و به بینش وسیع و بلوغ فکری نرسند، این وضع، عواقب نامطلوب فراوانی خواهد داشت.
برای این که فرزندان خود را به بینش کافی و استقلاب لازم برسانید، باید طوری آنان را تربیت کنید که بین خوب و بد، سالم و ناسالم، مضرو مفید خیر و شرّ تمیز بدهند.
وقتی فرزندان شما به این مراحل رسیدند که قوۀ تمیزشان قوّت گرفت وبین خیر وشرّ، خوب و بد تمیز دادند، بدانید که به استقلال فکری وعملی نزدیک شده اند و می توانند منافع مفاسد خود را تشخیص دهند.
آنچه بسیار مهم است همین قوّۀ تمیز است.
وقتی انسان به مرحله ای رسید که صلاح و فساد خود را تشخیص داد، دیگر جای نگرانی نیست؛
چون خودش خوب می داند از چه چیزهایی باید استقبال و از چه چیزهایی باید پرهیز کرد.
با چه کسانی دوست باشد و از چه کسانی فاصله بگیرد.
چه کتابهایی را مطالعه کند و چه کتابهایی را به دور اندازد.
اساساً عمدۀ انحرافات و گمراهی ها بر سر عدم تشخیص است؛ مثلاً اگر جوانی که امروز به سازمان فاسد منافقین پیوسته ودر اثر آموزشهای فاسد و فریبندۀ آنان، دست به هر جنایت هولناکی می زند، به خاطر این است که قوۀ تمیز صلاح و فساد خود را تشخیص نداده است، والا جذب گوهکهای منحرف نمی گردید، و عاقبت، به فرجام شومی دچار         نمی گشت.
اما آنان که خیر و صلاح خود را از فساد و تباهی تشخیص می دهند، سخت مراقب خود هستند و اجازه نمی دهند شیطان جن و انس، از آنان به نفع خود سود جوید.
کسانی که به این مرحله از بلوغ فکری رسیده باشند، خداوند متعال     می فرماید اینان دیگر مستقل هستند و می توانند برا ی خود زندگی مستقلی را تشکیل دهند و مال و جانشان محترم است.
ولی کسانی که مصالح و مفاسد خود را تشخیص نمی دهند، اسلام، آنان را سفیه می نامد، و می فرماید اموال افراد سفیه را به خودشان ندهید؛ چون خیر و صلاح خود را تشخیص نمی دهند، و اموال خود را در راه باطل مصرف می کنند.
اشخاص سفیه مثل افراد مجنون و نابالغ، مهجورند.
در قرآن کریم سفیان آمده است:
« وَ لا تؤتُوا السُّفَهاءَ اَموالکُمُ الَّتی جَعَلَ اللهُ لَکُم قِیاماً وَ اززُقُوهُم فیها وَ اکسُوهُم وَ قُولُوا لَهُم قَولاً مَعرُوفاً.»(1)
« اموالی را که خداوند قوام زندگی شما را به آن مقرر داشته، به دست سفیهان ندهید و نیز از مالشان نفقه و لباس به آنان بدهید، و با گفتار خوش، آنان را خرسند نمایید.»
پس معلوم شد که انسان سفیه حتی در اموال خود را هم نمی تواند تصرف کند؛ برای این که به مصالح و مفاسد خود عالم نیست.
کودکانی که هنوز رشد فکری لازم را پیدا نکرده اند نیز نمی توانند مستقل باشند و یا در اموال خود هر گونه که بخواند تصرف نمایند.
غرض از تربیت و تعلیم و آموزش، این است، که سرنوشت کودکان را به خودشان واگذار کرد،
و لازمۀ استقلال این است که بینش و رشد فکری کودکان به حد استقلال رسیده باشد.
وقتی به حد استقلال رسید دیگر آن ممنوعیت، محدودیت، و مهجوریت از آنان برداشته می شود، و مثل انسانهای کامل، سرنوشت و تقدیر امور خود را شخصاً به عهده می گیرند.
وقتی که ابلیس لعین، از بارگاه جلالت رانده شد، همانجا قسم یاد کرد که مردم را به تباهی و فساد می کشاند؛ چنانچه کیفیت قسم خوردن او در قرآن کریم آمده است:
« قالَ فَبِما اَغوَیتَنی لاَقعُدَنَّ لَهُم صِراطَکَ المُستَقیمَ ثُمَ لا تَینَّهُم مِن بَینَ اَیدیهِم وَ مَن خَلفِهِم وَ عَن ایمانِهِم وَ عَن شَمائِلِهِم وَ لا تَجِدُ اَکثَرَهُم شاکِرینَ.» (1)
« شیطان گفت: چون تو مرا گمراه نمودی، من نیز بندگان تو را از راه مستقیم گمراه می گردانم، آنگاه از پیش روی و از پشت سر، و طرف راست و چپ آنان در می آیم، تا بیشترآنان، شکرنعمت بجای نیاورند.»
پس ملاحظه کنید که چگونه شیطان، سخت مراقب ماست، تا از هر طرف ما را فریب داده و ازصراط مستقیم منحرف سازد.
شیطان مثل گرگ بی رحم و درّنده ای است که انسان را به هیچ قیمتی رها نخواهد کرد، تا او را در دام خویش انداخته و دنیا و آخرتش را به تباهی کامل بکشاند.
این دشمن خطرناک از راههای مختلفی وارد می شود، مثلاً با جلوه دادن کتابهای غیر اخلاقی فیلمهای هوس انگیز، دوستان ناباب و فاسد و خلاصه همان طور که خودش گفته از هر طرف حمله ور می شود تا به مقصود خود برسد.
شیطان مثل گرگ بی حیای است که گلّۀ گوسفندان هجوم می آورد، از هر طرف که او را دور سازی باز از طرف دیگر حمله می کند، و به قدری حملات خود را ادامه می دهد تا به مقصود خود دست یابد.
ابلیس هرگز از فعالیت خود دست بر نمی دارد، مرتب در تدارک نقشه ها و راههای مرموزی است تا مردم را به تباهی بکشاند.
پس با این حساب، وقتی دشمن قسم خوردۀ ما فّعال است و لحظه ای آرم نمی گیرد، چرا ما در مبارزۀ با او فّعال نباشیم.
والدین باید با مراقبت و تربیت فرزندان خود را به انسانهایی فّعال و کوشا مبدّل نمایند،
کودکان اگر سست و بی اراده باشند، وقتی بزرگتر هم که می شوند، همان طور هستند و نمی توانند بر مشکلات خود، فائق آیند،
و در نتیجه به آسانی به دام شیطان و عناصر شیطان صفت گرفتار       می شوند.
انسان همیشه باید فّعال باشد،
خداوند متعال نیز فّعال است، چنانچه می فرماید: «فّعالُ لِما یَشاء»؛
یعنی پروردگار متعال بی کارنیست،
معنای فعالیت خداوند این نیست که هر وقت مشیّتی پیدا کرد برای آن فعالیت می کند، نه، خداوند مشیّتهایش همیشگی است، و برای آن مشیّتهای ابدی خود، همیشه فعّال می باشد.
انبیای الهی نیز هرگز از فعالیت و راهنمایی مردم باز نمی ایستند، و با زحمات شبانه روزی خود، به وظایف سنگینی که بر دوش آنان بود، عمل می کردند.
حضرت امام خمینی رحمه الله علیه نیز با این کِبَرِ سن، باز فعّال است، و لحظه ای از رهبری جهان و اسلام و هدایت مردم غفلت نمی کند.
پس دراین دنیا هر کس وظیفه ای بر دوش دارد و یکی از وظایف سنگین والدین، تربیت خوب فرزندانشان می باشد.
سعی کنید دوستان خوبی برای کودکان خود بیابید،
و به فرزندانتان نیزسفارش کنید تا با افراد خوب و سالم دوست بشوند، و از عناصر منحرف و فاسد به شدت پرهیز کنند.
اگرشما نتوانید برای فرزندان خود دوستان خوبی بیابید، طبعاً بچه های شما با افراد فاسد دوست می شوند؛
مثلاً شما اگرغذای سالم و پاک را به فرزندانتان ندادید، قهراً گرسنگی، آنان را فشار می آورد، تا خودشان برای سیر کردن شکم خود، چاره ای بیندیشند، لذا خودشان به سراغ غذا می روند، آن وقت هر چه به دست بیاورند همان را مصرف می کنند، و دیگر در فکر این نیستند که آیا این غذا سالم است یا فاسد، خوب است یا بد، تمیز است یا کثیف.
و همچنین اگر آب سالم و پاک به فرزندانتان ندادید، او مجبور می شود برای رفع تشنگی، از آب آلودۀ حوض، یا آب کف خیابان، و یا رودخانه ها استفاده کند، و مفاسد مصرف چیزهایی آلوده هم که معلوم است.
وقتی کتاب خوب و مفیدی برای او تهیه نکردید، او خود سراغ کتابها    می رود، و چون هنوز بین کتابها خوب و بد تمیزنمی دهند، لذا ممکن است کتابهای گمراه کننده را انتخاب کند.

در کنار تشویق
در وجود و نهاد هر انسان هم خیر و هم شرّ وجود دارد؛
یعنی در انسان دو رگ، وجود دارد، که یکی خوب است و دیگری شرّ.
چه بسیار انسانهای صالح و وارسته ای بودند که همان رگ نفسانیّت، سرانجام منشأ لغزش و انحراف آنان گردید.
و بر عکس، خیلی از افراد فاسق و منحرفی بودند که رگ خوبی آنان موجب هدایت و سعادتشان گردید.
پس انسان تا زنده است باید بداند که هم امید هدایت در او هست و هم خوف انحراف و تباهی.
با این حساب، هیچ کس نمی داند عاقبت او چه خواهد شد، آیا عاقبت وی به خیر می شود یا نه.
خداوند متعال در قرآن می فرماید:
«اَفَاَمِنُِوا مَکرَ اللهِ فَلا یَامَن مَکرَ اللهِ اِلاَّ القومُ الخاسِرُونَ.» (1)
« آیا از مکر خدا- آزمایش و مجازات خدا- غافل و ایمن گردیده اید. و از آن- مکر و انتقام الهی- غافل نشوند مگر مردم زیانکار.»
حتی انبیا الهی نیز هرگز احساس امنیت نمی کردند، بلکه مرتب از خداوند می خواستند که حتی یک لحظه آنان را به خودشان وانگذارد.
و از سوی دیگر، انسان نباید از رحمت خداوند مأیوس باشد، در این باره آیات متعددی نازل شده است از جمله:
1- «یا بنِی اذهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِن یُوسُفَ وَ اَخیهِ وَ لا تاینسُوا مِن رَوحِ اللهِ اِنَّهُ لا یاینَسُ مِن رَّوحِ اللهِ اِلاَّ القَومُ الکافِرینَ.» (1)
«یعقوب گفت- ای فرزندان من! بروید- به سرزمین مصر- و از حال یوسف و برادرش- بنیامین- تحقیق کرده و جویا شوید و از رحمت   بی منتهای خداوند ناامید نباشید که هرگز جز کافران از رحمت خدا ناامید نیستند.»
2- «قُل یا عَبادِی الَّذینَ اَسرَ فُوا عَلی اَنفُسِهِم لا تقنَطُوا مِن رَّحمهِ الله اِنَّ الله یَغفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعاً اُنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحیمُ.» (2)
« ای پیامبر!- این بندگان من که- به عصیان- اشرف بر نفس خود کرده اند بگو هرگز از رحمت خداوند ناامید مباشید، البته خداوند همۀ گناهان را خواهد بخشید، که او خدایی بسیار آمرزنده و مهربان است.»
و همچنین در روایات آمده است که قوم حضرت یونس علیه السلام با پیامبر خود ناسازگاری کردند و هر چه آنان را نصیحت فرمود، ثمری نبخشید.
این قوم خدود صد هزار نفر بودند، که در اثر نافرمانی و تکذیب کردن پیامبر خدا، حضرت یونس علیه السلام ایشان را نفرین کرد و خداوند نیز وعدۀ نزول عذاب را به حضرت یونس داد.
اما در میان قوم یونس، برخی متوجه اشتباه خود شدند و از دیگران نیز خواستند تا همه دسته جمعی متوجه اشتباه خود شوند نیز خواستند تا همه دسته جمعه توبه کنند و از خداوند بخواهند که بلا و عذاب را نازل نفرماید.
وقتی قوم یونس توبه کردند و از صُلحا شدند، خداوند نیز عذاب خود را از آنان برداشت.
حضرت آدم علیه السلام با اینکه پیامبر خدا بود، اما ابلیس رجیم او را اغوا نمود و از بهشت عدن خارج ساخت.
پس انسان در هر مقامی که باشد، نباید از خود مطئن باشد.
همان طور که گفتم چه بسیار انسانهای خوبی که فرجام کارشان به تباهی و فساد کشیده شده، و چه بسیار انسانهای فاسد و گمراهی که متحول شدند و با عزّت کامل به زندگی خود ادامه دادند.
با توجه به مطالب یاد شده، به این نتیجه می رسیم که اگر کودکان شما خوب و مؤدب هستند، نباید به این خوبی و مؤدب بودن، اطمینان داشت چون ممکن است با انسان فاسدی رابطه ای پیدا کنند و فاسد شوند.
و اگر فرزندان شما بد و نافرمان هستند باز ناامید نشوید و نگویید این بچه دیگر هدایت نمی شود و مؤدب به آداب حسنه نمی گردد، بلکه احتمال خوب و هدایت شدن او هم بسیار است.
گاهی برخی از کودکان، خوب و مؤدب هستند اما باز باید اندکی از والدین و بزرگترهای خود حساب ببرند والا کم کم مغرور می شوند؛ چون احساس ایمنی ازهر جهت می کنند و این اندیشۀ ایمنی و غرور، مفاسدی را به دنبال دارد.
کودکان اگر چه خوب و مؤدب باشند بازباید خوف این را داشته باشند که اگر خلافی مرتکب شوند، حتماً از سوی والدین خود مکافات خواند دید،
مثلاً یا قهر می کنند و یا کمی از محبتهای خود را نسبت به او دریغ     می دارند.
و در یک جمله می خواهم بگویم باید فرزندان شما بین خوف و رجاء باشند.
اگر کودکان خود را تشویق می کنید، در کنار تشویق، یک «امّا و اگر» هم داشته باشید.
تا دچار غرور نشوند؛
مثلاً اگر نمرۀ خوبی در مدرسه کسب کرده اند، در کنار تشویق، بگویید نمرات تو بسیار خوب و عالی است، و ما از تو راضی هستیم، به شرطی که اخلاق و رفتار تو هم مانند این نمرات، بسیار خوب و مؤدبانه باشد؛
یعنی طوری رفتار کنید که فرزندان شما بدانند که موفقیت و خوبی انسان فقط و فقط به نمرات خوب نیست، بلکه باید اخلاق، رفتار و گفتارشان هم بسیار خوب و عالی باشد.
انبیای عظام و اولیای بزرگ خداوند با این که تمام وظایف خود را به نحو احسن و اَتَم انجام می دادند، اما باز می فرمودند ما هیچ کاری انجام    نداده ایم، و خود را همیشه مدیون پروردگار متعال می دانستند.
چرا چنین بودند؟ برای این که خداوند آنان را چنین تربیت کرده است که هر چه رحمت واسعۀ خود را به آنان مرحمت کرده باز خوف دارند، و از خداوند کمک و استعانت می جویند.
از عایشه نقل شده است که شبی رسول خدا صله الله علیه و آله و سلم را دیدم که برخاست و در مسجد به سجده افتاد و اشک می ریخت و      می گفت: خدایا! یک چشم بر هم زدن مرا به خودم وامگذار.
وقتی رسول خدا به منزل مراجعت فرمود دید من حال طبیعی ندارم و نفس نفس می زنم، حضرت فرمود این چه حالی است که داری؟ گفتم یا رسول الله! دنبال شما بودم، آیا شما بودی که چنان دعایی                 می کردی؟ رسول خدا صله الله علیه و آله وسلم فرمود: آری.
پس ملاحظه کنید، رسول خدا با آن همه مقامات معنوی و روحانی، باز وقتی که بر او وحی نازل می شود، خضوعش بیشتر می شود و از خود ایمنی نشان نمی دهد، بلکه خوف دارد و از خداوند تمنّا  می کند، تا حتی یک چشم بر هم زدن او را به خودش وانگذارد.
خداوند، انبیا و اولیای الهی را چنین تربیت کرده و این بهترین تربیت است.
انسان باید مثل درخت پر ثمر باشد؛
یعنی هر چه میوۀ علم و مقامات او بیشتر می شود، تواضع و خضوعش نیز بیشتر شود.
برخی از انسانها اگر اندک لطفی و یا کمترین دانش و فضلی نصیبشان گردد، به سرعت خود را می بازند، و خود را از دیگران بالاتر می بینند، و این تغییر رفتار، نشان می دهد که چنین انسانهای ضعیفی از ظرفیت لازم برخوردار نیستند.

ظرفیت ها
ظرفیت انسان در این است که با برخورد با حوادث تلخ و شیرینِ روزگار، تعادل انسان به هم نخورد؛
مثلاً در داروخانه ها ترازوهایی وجود دارد که حتی یک سانتی گرم را هم نشان می دهد، و این وسیله را طوری ساخته اند که بسیار حساس است، و با اندک چیزی، تعادل خود را از کف می دهد.
انسانی که ظرفیتش کم باشد مثل این ترازور است، که با اندک خیر و شرّی، تعادلش به هم می خورد و اخلاق و رفتارش غیر عادی             می گردد.
کودکان خردسال مثل این ترازوی حساس هستند، اگر یک حبّه آب قند به آنان بدهید، گرمای بدنشان زیاد می شود، دهانشان برفک و جوش می زند، و اگر اندک چیز سردی به آنان بدهید، مزاجشان سرد می شود، و رطوبت می کند، و اینها به خاطر این است که تعادلشان بسیار اندک است.
اما همین کودکان هر چه بزرگتر می شوند، تعادلشان، قوّت بیشتری     می گیرد، مثلاً کودکان پنج یا شش سال اگر سه یا چهار خرما به آنان بدهید گرمی شان نمی شود، ولی اگر پنج یا شش خرما بدهید ممکن است تعادلشان به هم بخورد، ولی کودکان دوازده یا سیزده ساله اگر شش خرما هم  بخورند تعادلشان به هم نمی خورد، و تأثیری بر آنان نخواهد داشت.
پس با این حساب، سعی کنید فرزندان خود را طوری تربیت کنید که تعادل آنان در برابرمحبتهای شما به هم نخورد.
محبتها را به شیرینی، و قهر کردن را به ترشی تشبیه می کنم، شما مواظب باشید به کودکان خود به اندازه ای شیرینی بدهید که مزاج و تعادلشان به هم نخورد و گرما نکنند؛
یعنی طوری شود که وقتی محبّت شما را دریافت کردند، مغرور نشوند، و احساس ایمنی ننمایند،
انسان با اتکای به خداوند متعال می تواند تعادل خود را به دست آورد.
و در برابر مشکلات و ناهمواریها صبور و بردبار باشد.
غنا و فقر، شکوه، جلال، بلندیها، پستیها تعادلش را برهم نزند، و اخلاق و رفتارش تغییر نیابد.
حضرت سلیمان علیه السلام با آن همه جلال و عظمت، زنبیل            می بافت و از این راه امرار معاش می فرمود.
هنر و قدرت آن است که انسان در برابر هر پیشامدِ، خوب یا بدی، استقرار و تعادل داشته باشد، چه در موضع قدرت باشد، و یا در موضع ضعف و…
شما ملاحظه کنید حضرت امام خمینی- دام ظله- در سالهای قبل از پیروزی انقلاب، با همان حرارتی سخن می گفت که بعد از انقلاب سخن می گفت؛
یعنی آن زمانی که هیچ قدرت ظاهری نداشت، نه سپاهی داشت و نه ارتشی و نه قدرتهای بزرگ از او حمایت می کردند، وقتی با شاه و اجانب و بیگانگان مبارزه می کرد بسیار محکم و قوی بود، بعد از پیروزی انقلاب هم همان طور بود؛
یعنی قدرت و عدم قدرت، تعادل ایشان را بر هم نزد.
حضرت علی علیه السلام نیز می فرماید: «وقتی مردم به سوی من رو    می آوردند، و دور من جمع می شوند، بر احساس عزّت من افزوده      نمی شود، و وقتی هم که از اطراف من پراکنده شوند، موجب وحشت من نمی گردد.»
یعنی مردم با من باشند یا نباشند، تعادل من بر هم نمی خورد، و همانی هستم که بودم.
برای این که مولای متقیان علیه السلام با خداوند ارتباطش محکم است.
کسی که با خدا باشد تعادلش کامل است و با آمدن ویا رفتن مردم، تأثیر بر او نخواهد داشت،
و این، بهترین اصل تربیتی است.

توکل بر خداوند
شما وقتی بر خداوند توکل کنید و در تمام دوران زندگی خود، رضای او را در نظر بگیرید، طبعاً کودکان شما نیز توکلشان بر خداوند زیاد می شود.
شما والدین محترم وقتی هر چه دارید از خدا بدانید، کودکان شما هم هر چه دارند از شما می دانند؛
وقتی فرزندان تان فهمیدند که شما هم هر چه دارید از خداست، آنان از طریق شما به خداوند ارتباط برقرار می کنند، و محبتشان به خداوند فراوان می شود،
و اگر چنین محبتی حاصل شد، این محبت ابدی و جاودانه است و موجب حفظ تعادل انسان می شود،
و در تمام فرازو نشیبهای زندگی، یاور انسان خواهد بود.
محبتهای کودکان از روی عاطفه است.
وقتی دیدند پدر و مادرشان نماز می خوانند و از خداوند طلب کمک     می نمایند، طبعاً آنان نیز دوست دارند مانند والدین خود نماز بخوانند.
بسیار دیده اید که وقتی والدین به نماز می ایستند، فوری کودکانشان نیز در کنار آنان و به تقلید از والدین به نماز می ایستند.
و همچنین وقتی والدین درخانه، مواظب حلال و حرام هستند، طبعاً کودکان نیز همان طور تربیت می شوند.
وقتی کودکان مشاهده کنند که والدین از غیبت و دروغ و افترا متنفر هستند و دوری می نمایند، آنان نیز همین شیوه را در پیش می گیرند.
خلاصه، رفتار و حرکات والدین، بر روی کودکان تأثیر مستقیم دارد، اگر والدین ترسو باشند مثلاً با رعد و برق آسمان به وحشت بیفتند طبعاً کودکان نیز با رعد و برق خوف می کنند،
اگر والدین نسبت به احکام الهی، اهمیت بدهند و قرآن کریم را به عظمت بشمارند، کودکان نیز به تأسی از والدین، مراعات احکام و حدود الهی را می کنند، بزرگ شمردن احکام الهی، در واقع بزرگ شمردن خداوند است،
سبک شمردن احکام الهی واهمیت ندادن به آنها نیز اهمیت ندادن به پروردگار متعال می باشد.
مولای متقیان علی علیه السلام می فرماید: «اقامۀ حدود برای این است که احکام خداوند در دلها به عظمت یاد گردد.»
وقتی که حد زنا و یا سرقت اجرا شود و مردم بفهمند که زنا و سرقت، حدّ و مکافات سختی را به دنبال دارد، طبعاً این دو در ذهن مردم امری عظیم شمرده می شوند،
یعنی می فهمند که مخالفت با خداوند و احکام اوعواقبی سخت دارد، و دیگر سراغ چنین کارهای ناپسند و حرام نمی روند.
و برعکس، کسانی که برای احکام و حدود الهی، حرمتی قائل      نمی شوند، کم کم همین بی حرمتی و سبک شمردن احکام و مقررات الهی، موجب اشاعۀ فحشا و فساد می گردد.
در عصر ستمشاهی ملاحظه می کردید که سلطان یک کشور و همین طور همسرش، برای حدود و حرمتهای الهی، چندان اهمیتی  نمی دادند، و همین امر سبب شده بود که درایران اسلامی، فحشا و ظلم و تجاوز بیداد می کرد، و هرکس که مرتکب فحشا و منکرات می شد، نه تنها حدود الهی بر وی اجرا نمی شد بلکه تشویق هم می گردید.
پس، همان طور که شما مراقب رفتار و کردار کودکان خود هستید، کودکان شما نیز مراقب رفتار و کردار شما هستند.
اگر اخلاق و رفتار شما بر اساس موازین الهی و مطابق با عقل و منطق باشد، طبعاً همین شیوۀ حسنه بر روی کودکان نیز تأثیر مستقیم را خواهد داشت و خود را با آن تطبیق می دهند، و اگر عکس این باشد باز همان رفتار و گفتارمنفی، شما را جذب می کنند، و چنان می شوند که شما شده اید.
پس سفارش من این است که بدانید که در نهاد کودکان شما دو نیروی خیرو شرّ وجود دارد. اگر شما پدران و مادران، رفتار، گفتار، و اخلاق خوب داشته باشید، طبعاً این صفات مثبت و ارزنده، نیروی خیر و مثبت داشت، و اگر برنامۀ زندگی شما از نظر اخلاقی، گفتاری، و غیره، منفی و به دور از عقل و خرد باشد، همین امر موجب تقویت نیروی شدید فرزندانتان     می شود، و از عواقب این صفات ناپسند نیز در امان نخواهید بود.

عادت پذیری
همۀ شما حتماً افراد معتاد به مواد افیونی را دیده اید و حداقل افرادی که شدیداً وابسته به دخانیات از جمله سیگار هستند را مشاهده کرده اید که چگونه به این چیزها عادت کرده اند، و گویی این عادات مضرّ، جزء وجودشان شده است.
حتی افراد افیونی و مبتلا به دخانیات، از نان و آب خود صرف نظر      می کنند تا همیشه مثلاً سیگارشان مهیّا و آماده باشد.
و یا افراد هرویینی و تریاکی از سیگاریها هم بدترند و شدت وابستگی آنان بیشتر است به نحوی که وقتی آن مواد رامصرف نکنند، اصلاً بلکی تعادل روحی و جسمی خود را از کف می دهند، و به روزی  می افتند که شگفت انگیز است.
اما سووال این است که چرا انسان به این شیوه، روزگار خود را تباه و سیاه می کند، و درمان آن چیست؟
نخست این نکته معلوم باشد که هیچ کس هنگام تولد، عادت به این مفاسد را ندارد، بلکه بعداً خودش و یا والدین و دوستان فاسد، این عادات غلط و مضّر را به انسان تحمیل می کنند؛
مثلاً دیده شده در برخی از خانواده ها پدر و مادر هر دو به مواد افیونی معتاد هستند، و حتی اطفال خردسال آنان نیز به این مواد معتاد شده اند.
مادری که معتاد است در اثر استعمال مواد و مباشر بودن با فرزند، این مواد درآن کودک معصوم نیز تأثیر مستقیم می گذارد.
به عنوان مثال وقتی کودک شش ماهه درآغوش مادر قرار می گیرد و بوی تریاک و یا هرویین را استشمام می کند، آرام می گیرد و به خواب      می رود. و همین حالت به صورت یک عادت برای این کودک معصوم در می آید.
برخی از اشخاص هنگامی که بزرگ می شوند و وارد اجتماع              می گردند، به دام افراد ناسالم و معتاد می افتند و بیچاره می شوند.
و به هر حال گرفتار شدن به مواد افیونی و عادات زشت و ناپسند، عوامل متفاوتی دارد.
همین طور است اعتیاد به دروغگویی، حسادت، بخل، تعصب، تجاوز، شهوت و غیره.
پس انسان از همان دوران طفولیت، عادت پذیر است، و هر طور که بخواهی می توانی او را تربیت کنی.
با این حساب، به جای این که به کودکان معصوم خود، عادات ناپسند تحمیل کنیم، چرا عادات حسنه و راههای خوب را تزریق نکنیم.
برخی از کودکان بر اثر تربین خوب والدین، ازهمان کوچکی عادت کرده اند که به همه سلام کنند، احترام بگذارند، نظیف و تمیز باشند و منشأ خیر و برکات حسنه باشند. در عوض، کودکانی را هم می بینید که در همان کوچکی، بی ادب هستند، نظافت و پاکی را رعایت نمی کنند، مرتب درصدد آزار و اذیت کودکان دیگر هستند، و خلاصه صفات و رفتار منفی آنان بیشتر از صفات مثبت است.
اخلاق انسان نیز همین طور است؛ یعنی وقتی انسان از کوچکی به راستگویی، صداقت و درستیِ رفتار و کردار عادت کرد، با همین عادت  حسنه بزرگ می شود، و عکس این هم همینطور است؛
اگر انسانی به ریختن زهر خود در دیگران عادت کرده، این باید روزی یک شکار پیدا کند تا به نحوی به مقصود خود برسد والا آن روز، روز نحسی می شود و ناراحت است،
اما وقتی زهر خود را تزریق کرد تا مدتی کوتاه، حالت وی طبیعی است، ولی همین که دوباره زهرهایش جمع شد، مجدداً به دنبال شکار می رود.
در کسانی که فساد اخلاق دارند و غرق در شهوت رانی می باشند، نیزچنین است. افراد شهوتران وقتی غریزۀ جنسی آنان تحریک            می شود، به فکر شکار می افتند و دیگر در شکار خود، ملاحظۀ عفت و بی عفتی، حلال و حرام، پاک و ناپاک نمی کنند، بلکه فقط   می خواهند هوسهای خود را ارضاء کنند.
از همین عناصر فاسد و آلوده کسانی هستند که اگر شکارشان به حال مرگ هم بیفتد نه تنها ترحی نمی کنند بلکه از این کار لذت هم          می برند، و دوست دارند طعمه در زیر دست و پایشان جان بدهد، تا از این کار به مقصود زشت خویش دست یابند؛ یعنی لذت اینها در جان دادن دیگران است.
ممکن است تعجب کنید و بگویید مگر می شود انسان لذت خود را در مرگ دیگران ببیند، برای شما مثالی دیگر می زنم و آن خونخوار معروف تاریخ «حجاج بن یوسف ثقفی» است.
او می گفت: اوج لذت و خوشحالی من زمانی است که به دستور من شیعیان علی را گردن بزنند، و من روی نعش آنان که هنوز در حال جان دادن هستند، بنشینم و غذا بخورم و آنان را تماشا کنم!
حسّ انتقام  جویی در برخی از افراد بسیار قوی است، به نحوی که همیشه در آرزوی گرفتن انتقام ازطرف مقابل خود می باشند، و تا زهر خود را تزریق نکنند، آرام نمی گیرند.
برخی از مردم نیز دوست دارند به بعضی از مردم کمک کنند و احساس و ایثار نمایند اما این کار را همراه با اذیّت و آزار انجام می دهند، قرآن کریم نیز به این مساله اشاره فرموده است:
«یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تُبطِلُوا صَدَقاتِکُم بَالمَّن وَ الاذی.» (1)
« ای کسانی که ایمان آورده اید! صدقه ها- و نیکی های خود را با منّت و اذیت کردن، باطل- وبی اجر نکنید.»
خداوند متعال به این دستور خود، به همۀ مردم اعلام می کند که بدانید اگر کار خیر و نیکی انجام دادید اما بعداً منت نهادید و یا با سخنان خود، طعنه و نیش و کنایه زدید، این اعمال نیک شما هیچ اجر و ثوابی نزد ما ندارد.
این صفات مردم آزاری یک نوع بیماری است، که برخی بدان دچار      می گردند و حتی برخی اوقات برای آزار و اذیّت دیگران بهانه هایی نیز      می تراشند؛ مثلاً وقتی به آنان گفته می شود، شما که احسان و نیکی        می کنید پس چرا همراه با منّت گزاردن و آزار دادن است؟ در پاسخ           می گویند ما می خواهیم تربیت کنیم و کارهای خلاف را گوشزد نماییم و از این قبیل سخنان ظاهر پسند اما در واقع می خواهند مرهمی بر بیماری درونی خود بگذارند.

صفات خوب و پسندیده
اگر دیدید فرزندان شما یک کار ناپسندی کردند، نباید بی تفاوت باشید، برای این که ممکن است همین یک کار ناپسند به صورت یک عادت و مرام همیشگی در آید، و آن وقت دچار مشکلات فراوانی می شوید.
همان طور که قبلاً نیزگفتم، انسان طبیعتاً عادت پذیر است، پس اگر کودکان شما بعد ازغذا با دهان نشسته و بدون مسواک به رختخواب رفتند، اگر تذکر ندهید، ممکن است کم کم به همین کار عادت کنند، و بعداً هر چه هم تذکر بدهید نه تنها به سخن شما توجه نمی کنند بلکه اصلاً ناراحت هم می شوند که چرا به آنان می گویید بدون مسواک زدن به رختواب نروید.
اما اگر همین کودکان شما به نظافت و پاکی عادت کردند، دیگر نیازی به تذکر شما نیست بلکه چه بسا اگر شما هم غفلت کنید، خودشان متوجه وظایق خود هستند؛ چون به پاکی و طهارت، عادت کرده اند.
صفات خوب و بد در وجودشان تخم ریزی می کند یعنی اگر شما کارهای خوب انجام دادید، این کار خوب کم کم به صورت عادت در می آید، و اگر کارهای بد انجام دادید آن هم تخم ریزی می کند و به صورت عادت و مرام در می آید؛
مثلاً اگر در خانۀ شما موشی پیدا شد، اگر آن را رها کنید، طبعاً زاد و وَلَد می کند و کار به جایی می رسد که دیگر خانه پر از موش می شود و آسایش را از شما سلب می  کنند و اگر غذایی بخواهید پخت کنید، ایمن از فضله های موش نخواهید بود و خلاصه تمام زندگی شما را به تباهی می کشند.
پس هر چیز کوچک و کم را نباید دست کم گرفت؛ چون همان چیز کم، اندک اندک نیرو می گیرد، و زیاد می شود و انسان را سخت گرفتار      می کند.
با این حساب، اگر یک بار غیبت کردید، فوری توبه کنید و از طرف، رضایت بگیرید تا همین کار سبب شود دیگر غیبت نکنید؛ چون اگر روزی یک بار غیبت کردید، کم کم روزی دو بار غیبت می کنید و همین طور تا جایی می رسد که اگر روزی ده تا غیبت نکنید، آرام نمی گیرید.
برای این که غیبت کردن، عادت شما می شود.
اگر می خواهید خود را آزمایش کنید و ببینید که آیا مؤمن واقعی هستید یا نه، ملاحظه کنید وقتی که ازخانه بیرون می آیید، دوست دارید با انسانهایی تماس برقرار کنید که از غیبت کردن، تهمت زدن و مانندن اینها لذت می برند و یا با کسانی باشید که از این جور کارهای حرام به شدت پرهیز می کنند و شخص معتقد و متعبدی هستند.
برخی از انسانها طوری تربیت شده اند که دوست دارند با اشخاصی مباشرت کنند که شیرین زبان، خوش لهجه و چرب زبان باشند، دیگر هر چه بگویند و از هر کس بگویند فرقی نمی کند. فقط مایل است در کنار آنان بیشیند و ساعتی خوش باشد و رفع خستگی نماید، حالا این خوش بودن، با غیبت باشد، با تهمت، با عیبجویی و استهزای دیگران باشد، تفاوتی نمی کند. وقتی اعتراض کنید که چرا با افراد فاسد و عیبجو معاشرت می کنی، می گوید فلانی بسیار شیرین است و از مجالستش لذت می برم اما فلانی که غیبت نمی  کند و از لهو و لَعِب دوری         می نماید، انسان عبوس و ساکتی است و هیچ سخن نمی گوید.

نور و ظلمت
در وجود هر انسانی دو نیروی «نور و ظلمت» وجود دارد.
«نور» یعنی توجه به خدا داشتن در انجام کارها، و «ظلمت» یعنی توجه به خود و غیر خدا داشتن.
وقتی کودکان را به طرف آمال دنیوی سوق دهید، در واقع کودکان خود را در ظلمت فرو برده اید؛ چون آنان را از خداوند و از نور الهی دور ساخته اید، و در جریانی انداخته اید که رضای خداوند در آن نیست.
وقتی که انسان غیر الهی شد، همه چیزش مادی و دنیوی می گردد، سخن گفتنش، محبتهایش، آمال و آرزوهایش و مانند اینها.
و وقتی کار برای غیر خدا شد، حتی کارهای خوب و نیکو نیز بد جلوه    می کند مثلاً بخشش کردن، بسیار خوب است اما اگر انسان در این بخشش غرض مادی و دنیوی داست، طبعاً این بخشش، بخششی مطابق هوای نفس و برای دنیا انجام شده است. بخشش  شاهان و سلاطین جهان نیز همین طور است، یعنی آنان فراوان بخشش می کنند اما نه برای رضای خدا بلکه برای برنامه های نفسانی خودشان است.
برخی از سلاطین برای دو بیت شعری که فلان شاعر در وصف آنان گفته، کیسه های طلا می دادند و مردم جاهل می گفتند این سلطان چقدر سخاوتمند و اهل کرم و بخشش است اما این سخاوتها و بخششها، نور نیست بلکه ظلمت است، برای این که این کیسه های طلا و زر سرخ مال چه کسانی است که چنین بی معابا با این و آن می بخشد، مال مردم و امانتهای آنان است که سلطان مغرور، امانتهای مردم را پاس نمی دارد و به غیر صاحبان اصلی، هدیه می دهد.
پس گذشت و بخشش و ایثار پادشاهان و حاکمان جور، گذشتِ نور نیست بلکه گذشت منفی و ظلمت است.
همان طور که در سلاطین و پادشاهان، بخششها و گذشتها، منفی و ظلمانی است گاهی در کودکان نیز همین گونه است.
کودکانی که با پولهای خود ولخرجی می کنند این سخاوت نیست؛ چون پولشان را در چیزهای بی مورد، مصرف می کنند برای این که والدینشان آنان را به خرج کردن پول در مصارف دنیایی، تشویق کرده اند.
لذا کودکان در کسب این امر هستند که اسمی پیدا کنند، و بین کودکان دیگر به عنوان کودکی ممتار جلوه کنند.
وقتی کودکان در اثر القائات والدین، چنین روحیّه ای پیدا کردند، طبعاً وقتی بزرگ شدند باز همین رویّه را در پیش می گیرند.
پس پول خرج کردن بی مورد کودکان، بخشش و ایثار نیست بلکه کاری است مطابق هوای نفس.
مثالی دیگر می زنم و آن این که ممکن است انسانی که مشروب خورده و مست شده، در حال مستی به هر فقیر و مستمندی که برسد، به آنان صرقه بدهد و در حق آنان نیکی کند، اما این صدقه و نیکی به خاطر خدا و برای آخرت نیست بلکه از سر مستی بوده است و قهراً ثواب و اجری نخواهد داشت.
گاهی انسان با آب انگور مست می شود،
و گاهی با غرور، جوانی، شهرت، غضب، شهوت، عنوان، و آمال بلند دنیوی، و با ستایش مردم.
هر احسان و ایثاری که منشأاش اینها باشد، چون از سر هدف دنیوی بوده است، اجر و پاداشی نخواهد داشت.
حتی اگر انسان برای مسایل دنیوی، شجاعت به خرج دهد، این شجاعت هم ارزشی ندارد؛ مثلاً شخصی به خاطر این که خود را بین مردم شجاع قلمداد کند، خود را به دریا می اندازد و چون به فنون شنا آشنا نیست، غرق می شود و جان خود را از دست می دهد.
و یا بدون توجه در چاهی عمیق پایین می رود و سپس به قعر چاه سقوط  می کند و جان می دهد. و یا برای این که به مردم نشان بدهد که پهلوان است، وزنه های سنگینی بلند می کند.
و در نتیجه استخوان فقراتش خُرد و در نتیجه فلج می گردد.
باید دانست که اینها شجاعت نیست بلکه حماقت و از سر بی خردی و مستی دنیوی می باشد.
در عبادت نیز همین طور است؛ یعنی اگر کسی نمازش را طولانی کند تا مردم بگویند ایشان چه نماز طولانی می خواند، این نماز هم چون غرض دنیایی دارد، بدون اجر و ثواب است.
همچنین است اگر روزه، امر به معروف و نهی از منکر و سایر عبادات برای ریا و خودنمایی و در یک جمله برای اغراض و مقاصد دنیوی باشد، هیچ ثواب و پاداشی نخواهد داشت. وقتی که انسان به خداوند پشت کند، تاریک و ظلمانی می گردد، مثل زمینی که وقتی می چرخد آن قسمت که پشت به خورشید است، تاریک و ظلمانی است اما آن قسمت که رو به خورشد می باشد، روشن و نورانی می باشد.
اما اگر انسان به خداوند رو آورد و مقاصد و افراض خود راالهی نماید، مثل زمینی می ماند که رو به خورشید است.
شما می دانید که اگر نور آفتاب نباشد، چیزی هم نخواهد بود.
اگر نور خرشید نباشد، گیاهان روییده نخواهند شد،  و مواد خوراکی به وجود نمی آیند، و حیوانات از بین می روند. درختهایی که سر به فلک کشده اند از برکت نور خرشید است، اگر نور خورشید نباشد پژمرده      می شوند. آب، هوا و زمین برای رشد درختان و گیاهان  کافی نیست، بلکه نور خورشید نیز از ارکان اساسی رشد گیاهان و درختان است.
انسان نیز چنین است، به نور الهی نیاز دارد تا پژمرده نشود و به حیات و زندگی با عزت خود ادامه دهد.
وقتی انسان تمام کارهایش برای خدا شد و قلبش منور به نور ربّانی گشت و آمال پس دنیوی را از خویش دور ساخت، حتی بدیهایش نیز به خوبی مبدل می گردد.

نفس قلب
انبیای الهی وقتی می خواهند مردم را به کاری دعوت کنند، سعی        می کنند با دلهای آنان روابط برقرار کنند، و به قلوب و دلها فرمان      می دهند.
دشمنان انبیا نیز وقتی می خواهند با انسان سخنی بگویند با نفس انسان سخن می گویند، چرا؟ چون نفس، زبان نفس و نفسانیّت، را می فهمد و قلب هم زبان قلب و دل را.
نفس و قلب انسان هر کدام لهجه و زبان خاص خود را دارند،
مانند دو انسانی که عب یا فارس هستند اینها با همکلام خودشان صحبت می کنند برای این که زبان همدیگر را خوب درک می کنند.
هر انسانی به دنبال گمشدۀ خود می باشد.
انسانهایی که فساد اخلاقی دارند همیشه به دنبال مطالب جنسی که مطابق میلشان است می گردند، رمانها و داستانهای شهوی مطالعه       می کنند و یا اگر روزنامه بخوانند، به سراغ آن قسمتی می روند که تفسیر مسایل جنسی و شَهَوی دارد.
همچنین وقتی سه نفر وارد باغی زیبا شوند ویکی آوازخوان و دیگری نقاش و سومی نجار باشد هر کدام از اینها با دید وعلاقه خود به این باغ نگاه می کند، اولی فوری به صدای بلبلان در باغ گوش می دهد تا به ترتیب آهنگ بلبلان توجه کند و در باغ فقط صدای زیبای پرندگانِ خوش الحان، نظر او را جلب می کند.
و دومی که نقاش است رنگ گلهای گوناگون و زیبا نظرش را به خود جلب می کند و به آنها خیره می شود.
و سومی  هم که نجار است به چوبهای متفاوت درختان توجه می کند تا ببیند این چوبهای گوناگون برای کدام کار نجّاری او به درد می خورد.
پس هر کدام اینها در فکر شغل خود می باشد.
نفس انسان، شغلش خوردن و شهوترانی کردن، ریاست طلبی، استعمارکردن، فریب کاری، خودپسندی و جمع کردن صفات منفی است.
ولی روح انسان، شغلش خودسازی، خودشناسی، خداشناسی و اصلاح خود می باشد.
هر کدام از این دو نیز دستورها و فرمانهای خاص خود را دارند. انسانی که هوای نفس بر او حاکم است، دستورهایش هم مطابق میل هوای نفس است؛ چون نفس در فکر آقایی و بزرگ جلوه دادن خویش است. وقتی امر به معروف و نهی از منکر هم نماید، مثل یک انسان ریاست طلب و سلطان، امر و نهی می کند و خلاصه در ضمن امر به معروف و نهی از منکر، می خواهد بزرگی و قدرت خود را با دیگران گوشزد نماید.
اما روح و قلب انسان این گونه نیستند، بلکه بر عکس گروه اوّل، هنگام نصیحت و یا امر به معروف ونهی از منکر، متواضعانه برخورد می کنند تا طرف مقابل شکسته و خورد نشود.
قلب و روح پاک انسان، تلاش می کند تا نیروی نفسانیت انسان را برطرف کند تا بتواند با روح و قلب مردم سخن بگوید.
پیامبران و انبیای الهی با کفار جنگ می کردند تا قلوب آنان را آزاد کنند مثلاً در عصر حاضر که ما با رژیم عراق می جنگیم در واقع با رژیم نفس عراق می جنگیم، می خواهیم رژیم نفس عراق از بین برود تا قلوب مردم آزاد شود، وقتی حضرت امام، صحبت می کند، مردم عراق، سخن امام را می فهمند و درک می کنند اما رژیم فاسد عراق، چیزی درک نمی کند.
مبارزه با رژیم شاه نیز مبارزه با نفس و قلدریهای او بود. ملت ایران، رژیم نفس را از بین برد تا قلوبشان آزاد گردد.
کسانی که هنوز هوای رژیم شاه را دارند، معلوم می شود که نفس شاهی بر آنان حاکم است و نتوانسته اند رسوبات رژیم ستمشاهی را از وجود خود خارج سازند. مانند این زنانی که بعد از گذشت چندین سال از پیروزی نظام مقدس جمهوری اسلامی، هنوز بدون چادر و یا با حجابی ناقص در کوچه ها و خیابانها رفت و آمد می کنند. این بی حجابی یا بد حجابی ها، به خاطر این است که در مملکت انقلاب شده، ولی در قلوب آنان انقلاب نشده است، لذا هنوز با هواهای نفسانی عصر شاهنشاهی از منزل بیرون می آیند.
بر تمام مردم دنیا جریان عقل و جهل، نور و ظلمت حاکم است منتها برخی قلب و عقل و نور بر آنان حاکم است و بعضی نیز ظلمت و هوای نفس.
بر شاه ایران، ظلمت و هوای نفس حاکم بود لذا وقتی می خواست صحبت کند بسیار متکبرانه سخن می گفت و در تعابیرش چنین می گفت: «ما اراده کرده ایم…» اما وقتی دربارۀ دیگران صحبت می کند حتی دربارۀ علمای محترم، آنان را توهین و تحقیر می کرد.
وقتی که زبان، زبان نفس شد، تعابیر و سخنان انسان نیز نفسانی و به دور از عقل و خرد انسانی خواهد بود.
اما انسانی که پیرو هوای نفس نیست، وقتی می خواهد صحبت کند با احترام  و محبت سخن می گوید؛ چنانچه وقتی انسان می خواهد مثلاً آهنی را به شکل دلخواه خود در آورد، نخست آن را حرارت می دهد تا گرم و نرم شود و در قالب دلخواه خود بگنجد و سپس در آن قالب به آهن شکل می دهد.
اما انسان مطیع هوای نفس، وقتی می خواهد نصیحت کند، انسان را در کورۀ تحقیر و اهانت، نرم می کند و سپس در قالب می ریزد تا به مواد خود برسد.
اما بزرگواروقتی می خواهد دربارۀ هیأت دولت به نمایندگان مجلس نصیحت کند، نخست می فرماید: «دولت شما، دولت بسیار خوبی است و نکند به او رأی اعتماد ندهید.»
و بعد به دولتمردان می فرماید کار مردم را به خود مردم بسپارید و وظایفشان را به آنان تذکر می دهد.
پس ملاحظه می فرمایید که امام بزرگوار نخست با محبت و حرارت خاصی هیأت دولت را مورد تفقد قرار می دهد و سپس وظایف آنان را گوشزد می کند.
«محبت کردن» مثل حرارت دادن و نرم کردن، و «تذکر» مانند شکل دادن و راه انداختن است.
آمریکا و سایرکشورهای استعماری وقتی می خواهند به کشوری تذکر بدهند، محاصرۀ اقتصادی می کنند، در رسانه های گروهی مرتب بر علیه آن کشور تبلیغات می کنند، تحقیر و اهانت می نمایند، ناسزا می گویند و اگر با این ترفند به مقاصد خود نرسیدند، با ایجاد بهانه هایی، جنگ خونینی را بر آن کشور تحمیل می کنند.
منطق هوای نفس و پیروان شیطان، منطق زور و قلدری است تا طرف مقابل را تحت فرمان خود گرفته و نرم سازند و سپس هر طور که خواستند با آن رفتار می نماید.
اما وقتی اسلام و امام می خواهند انسانها را نصیحت کنند، نه تنها تحقیر نمی کنند بلکه می گویند این انسان! تو خود را کوچک و حقیرنپندار چون تو، به خداوند تعلق داری و خداوند در قرآن کریم فرمود: ای انسان! تو کسی هستی که ملائکه بر تو سجده کردند، پس ارزش و مقام خود را بدان.
سپس به انسانها تذکر می دهند که اگر می خواهی از این مقام رفیع و بلند سقوط نکنی و تنزل ننمایی، مواظب باش شیطان تو را فریب ندهد واز صراط مستقیم، منحرف نسازد.
با این حساب شما وقتی می خواهید به فرزندان خود شخصیت بدهید، سعی کنید به قلبشان شخصیت بدهید نه به نفسشان.
شخصیّت دادن به نفس بچه، او را خود خواه، زود رنج و غیر منطقی بار می آورد، اما اگر به قلب و عقل کودکنتان شخصیت بدهید، آنان انسانهای متین، معقول، راستگو، باوقار و صمیمی بار می آیند.
من به یاد دارم وقتی والدۀ ما می خواست کاری را به ما واگذار کند، نخست می گفت مثلا اگر ازاخلاق و رفتار تو راضی بودم، اجازه می دهم فلان کار را شما انجام بدهی.
و یا به دخترانش می گفت اگر بچه های خوب و مؤدبی باشید فردا جاروب کردن منزل با شما، یا شستن ظرفها و دوختن لباسها وهمچنین آشپزی و مانند اینها با شما، لذا آنان برای جلب نظرمادر و تحویل گرفتن کارِ خانه از او، از همدیگر سبقت می گرفتند و با هم سخت رقابت       می کردند.
و این شیوه ای بسیار مناسب برای تربیت کردن کودکان است؛ چون با عشق و علاقه کار می کنند و لذا احساس شخصیت می کنند و این ارزشمند است.
برخی از والدین نیز کودکان خود را با شیوۀ غلط به کار می گیرند مثلاً تا وقتی که فرزندانشان مرتکب خطایی نشده و خوب هستند به آنان کاری نمی دهند، اما همین که یک اشتباهی از آنان سر زد فوری کاری را بر آنان تحمیل می کنند و می گویند چون کار ناپسندی انجام دادنی پس باید فلان کار را انجام بدهی.
و یا در مدرسه وقتی کودکی درس نمی خواند، مرتب او را جریمه        می کنند و می گویند مثلا فلان مقدار باید مشق بنویسی. باید بگویم که این شیوۀ تربیت، غلط و ناپسند است، چون در این صورت کاری که کودکان انجام می دهند از روی عشق و علاقۀ قلبی نیست. بلکه خودش می داند که اینها را به عنوان جریمه و تاوان خطاب خود، انجام می دهد.
یا کودکی که در مدرسه جریمه می شود و باید مشق بنویسد، خط این کودک، خوب نمی شود چون دقت نمی کند و با عشق و علاقه مشق  نمی نویسدۀ بلکه احساس می کند که عوارض و غرامت پس می دهد.
اما انبیا و اولیای الهی، مردم را این گونه تربیت نمی کنند بلکه اگر کسی کارهای خوب انجام می داد و فرد صالحی بود، به او فرمان می دادند و امر و نهی می کردند ولی اگر شخص صالح نبود به اوفرمان نمی دادند.

یاد خداوند
همان طور که بزرگسالان باید همیشه به یاد خدا باشند، این مطلب را باید به کودکان نیز منتقل کرد؛
یعنی کودکان نیز باید بدانند که مواظف هستند همیشه به یاد خدا باشند، و این مهم در بالندگی و سازندگی آنان تأثیر مستقیم و عمیقی دارد.
ممکن است سووال کنید کودکان به چه وسیله باید به یاد خدا باشند؟
پاسخش آسان است. برای این که خردسالان نیز به سهم خود دارای فهم و شعور هستند.
و لذا باید به آنان تفهیم کرد که آنچه می خورند و هر آنچه می بینند و به آنچه گوش می دهند و … همه و همه از آثار مخلوقات خداوند متعال است.
دستی که با آن بازی می کنند، پایی که با آن می دوند، چشمی که با آن می بینند، گوشی که با آن می شنوند و … همۀ اینها از نعمتها و در عین حال، امانتهای الهی هستند.
بشر فطرتاً خود را مدیون کسانی می داند که به او لطف و احسان        می کنند، پس خداوند که بالاترین و مهمترین احسانها را در حق بندگانش انجام داده، باید انسان، خود را همیشه مدیون او بداند.
پس به کودکان خود نیز، هم کار بدهید و هم تفهیم کنید که در عین کار و یا بازی و شیطنت، به یاد خدا باشند.
بازی و شیطنت برای کودکان یک شغل است.
نگویید وقتی خردسالان ما مشغول بازی و شیطنت هستند، کار لغو و بیهوده ای انجام می دهند، چنین نیست،
بلکه بازی یک کار و یک شغل برای خردسالان است.
به کودکان خود بیاموزید که خداوند متعال این همه نعمت که به ما داده نگهداری برخی از آنها را به عهدۀ خودمان واگذار کرده است؛
مثلاً ضربان قلب، چرخش خوت در رگهای بدن، تنفس کردن و مانند اینها خود به خد و به امر خداوند انجام می گیرد، اما نظافت بدن و نگهداری از آن به عهدۀ خود ما واگذار شده است.
با ذکر مثالهای خوب و آموزنده، کودکان را به وظایفشان آشنا کنید، مثلاً بگویید اگر خدمتگزاران شهرداری، کیسه های زباله ها را جمع آوری نکنند و آنها را از شهر خارج نسازند، چندان نمی گذرد که بودی تعفن همه جا را اشغال، و فضای شهر را آلوده می کند و طبعاً منشأ ایجاد انواع امراض می گردد، پس با این حساب، ما نیز اگر بدن و فضای اطراف خود را تمیز و نظیف نکنیم قهراً گرفتار انواع بیماریهای آزار دهنده خواهیم شد؛

عبادت کودکان
همیشه برای کودکان خود از نعمتهای الهی سخن بگوید و به آنان تلقین کنید که همیشه به یاد خدا و نعمتهای او باشند.
اساساً کودکان وقتی به سن تمیز می رسند خودشان از همه چیز سووال می کنند.
وقتی والدین به نماز می ایستند سووال می کنند نماز چیست و برای چه نماز می خوانید؟
وقتی پاسخ داده می شود که نماز امر خداوند است و باید ادا کرد، فوری می پرسد خدا کیست؟
در این موقع باید با پاسخهای مناسب، از نظر اعتقادی، کودکانتان را بسازید.
عبادت کودکان همین است که دربارۀ اعتقادات، سووالات پی در پی     می کنند،
از همین سووالات خوب کودکان، باید نهایت استفاده را کرد و با زبان کودکی پاسخ مناسب داد و از همان خردسالی، کودکان را با خداوند آشنا نمود و طوری تربیت شوند که همیشه به یاد خدا باشند.
طبیعت کودکان، بازی و شیطنت است، و بعضاً ممکن است به کارهای لغو و بیهوده دست بزنند اما باید مراقب بود تا در حال بازی هم، ادب و نظم و نظافت را رعایت کنند.
کار لغو و بیهوده برای بزرگسالان بد است اما برای کودکن اجتناب ناپذیر است.
فقط انبیا و ائمۀ معصومین- علیه السلام- هستند که در کودکی نیز کارهای لغو و بیهوده از آنان سر نمی زند، اما غیر از انبیا و معصومین، کودکان دیگر، طبعاً بخشی از عمر خود را صرف کارهای لغو و بیهوده    می کنند، و اساساً رشد کودکان نیز در گرو همین بازیها و شیطنتها     می باشد.
اگر کودکان را سالم و صحیح بار بیاورید قهراً و خود به خود به فکر خداوند می افتد، برایاین که شناخت خداوند، امر فطری هر انسانی است.
انسان مثل چاه کن است، همان طور که یک چاه کن، در نهایت به آب می رسد، انسان نیز در نهایت به وجود خداوند گردن می نهد، و نسبت به او معرفت پیدا می کند.
فطرتاً کودکانی که به مرحلۀ تمیز می رسند، هر چیزی که اعجاب آنان را برانگیزد فوری می خواهند از حقیقت آن جویا شوند،
وقتی در شب به ستاره های درخشان نظر می اندازند، فوری از حقیقت آنها سووال می کنند،
وقتی خورشید و ماه را می بینند باز سووال می کنند و همین طور تا به خداوند معرفت پیدا می کنند و به ندای فطرت خود پاسخ مثبت        می دهند.

برخورد قاطعانه
در تربیت کودکان، یکی از موارد مهمی که نباید آن را از نظر دور دانست این است که گاهی کودکان چیزهایی طلب می کنند و یا کارهایی انجام می دهند که والدین باید قاطعانه برخورد کرده و اجازه ندهند فرزندانشان به سوی فساد اخلاقی سوق داده شوند؛
مثلاً برخی از کودکان هنگام خروج از منزل یا مدرسه، دیر به منزل بر    می گردند در اینجا والدین باید فوری نسبت به این مساله حساسیت نشان بدهند، و حکمت دیر آمدن کودکانشان را جویا شوند؛
چون ممکن است با کودکانی دوست شده باشند که از اخلاق سالم و عقل کافی برخوردار نیستند و کم کم فرزندان شما را به تباهی و فساد اخلاقی بکشانند.
نحست باید به کودکانتان تذکر بدهید که بان آن شخص فاسد و آلوده دوستی خود را قطع کند،
اگر کودک شما مقاومت کرد و گفت نه، من باید همچنان با او دوست باشم و دست از دوستی او بر نمی دارم،
اینجاست که والدین نباید در برابر گریه و آه و زاری کودک نرمش نشان بدهند بلکه باید با کمال قاطعیت برخورد کرده و این رابطۀ دوستی مفسده انگیز را قطع کنند،
مانند طبیبی که با قاطعیت، عضو فاسد را از بدن انسان قطع و جرّاحی می کند و به فریاد و نالۀ بیمار هیچ توجهی نمی کند.
ترحم و نرمش در برابر کودکان، خوب است اما نه در همه جا و در همۀ موارد بلکه هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد.
اگر شما امروز که فرزندانتان با یک عنصر فاسد رابطه برقرار کرد و عکس العملی نشان ندادید، فردا به دو عنصر فاسد دوست می شود، همین طور با سه، چهار، پنج و…
و سرانجام به جایی می رسد که دیگر شما باید دست روی دست بگذارید و نابودی فرزندانتان را تماشا کنید،
مانند طبیبی که وقتی دید مریضش یک انگشتش فاسد و سیاه شده، آن را قطع نمی کند و همین طور صبر می کند تا این که سیاهی به سراسر بدن و نهایت به قلب می رسد و مریض را می کشد.
همان طور که یک طبیب ماهر، فوری عضو فاسد را جرّاحی می کند، والدین نیز فوری و قاطعانه باید رابطۀ رفیق فاسد را با فرزندانشان قطع کنند، و این حقیقتی است که قابل انکار نیست.
خداوند متعال در نهاد هر انسانی، یک هدایت تکوینی به کار برده که این هدایت اجازه نمی دهد کودکان، خود به خود به سوی کارهای خلاف بروند اما اگر مشاهده شد که کودکی این هدایت فطری را زیر پا نهاده و به بیراهه می رود، در این صورت باید او را متوجه اشتباه خود کرد.
برای این که وقتی کودکی با کودک فاسدی دوست شد، کودکان خوب و سالم طبق همان هدایت تکوینی خود، با این کودکی که با کودک فاسدی دوست شده، فاصله می گیرند تا آلوده به فساد نشوند، وقتی آن کودک دید کودکان خوب همه از او جدا شده و فاصله گرفتند، احساس تنهایی می کند و همین عامل خوبی می شود تا خود را به دوستان فاسد بیشتر نزدیک کند و همین امر باعث می شود روز به روز بر دوستان فاسد او افزوده گردد و در نهایت، لحظه به لحظه در لجن زار فساد و تباهی، بیشتر غرق می شود.
در اینجا بر والدین است که یا دوستان فاسد را قیچی کنند و اگر نتوانستند کودک خود را از میان دوستان فاسد قیچی کنند، به هر ترتیبی که شده باید بین کودک خود و عناصر فاسد فاصله اندازند.
در این گونه موارد، ترحم و به کار بردن عاطفه و احساسات، هیچ موردی ندارد بلکه در عین احترام به شخصیت فرزند، باید قاطعانه برخورد کرد و کودک را از بیراهه رفتن نجات داد.

سطح آگاهی
یکی از مسایل بسیار مهم که والدین محترم نباید از آن غفلت کنند، بالا بردن سطح آگاهی کودکان است و یکی از شیوه های بالا بردن سطح معلومان کودکان به این است که شما هر چیز مهم را در نظر آنان مهم و هر چیز حقیر و کوچک را نیز در نظر آنان کوچک و حقیر جلوه دهید.
به عنوان مثال اگر ملاحظه کردید که فرزند شما چندان به امر نظافت اهمیتی نمی دهد، در اینجا وظیفۀ والدین است که نخست اهمیت فوق العادۀ نظافت را به کودکان خود گوشزد نمایند، و عواقب خطرناک عدم پاکی و نظافت را نیز بیان کنند.
اگر کودک شما رعایت نظافت نکردند و یا به آن اهمیتی ندادند، این به خاطر این است که به اهمیت و ارزش «نظافت» واقف نیستند، مثلاً ممکن است کودکی در کنار جوی آبی که در خیابان است و به انواع آلودگیها آلوده است، بنشیند و مشغول شستن دست و صورت خود بشود، در اینجا فوراً باید ب این کودک گفت که از این کار خطرناک دست بردارد، و توضیح داد که استفاده کردن از فاضلاب آلوده و حاملِ انواع میکروبها مضّر و خطرناک، چه عواقب سویی را به دنبال دارد.
وقتی کودکان نسبت به مضّرات و مفاسد آبهای آلوده آگاهی پیدا کردند طبعاً مواظب خود هستند، و سعی می کنند خود را از آن دور نگه دارند.
اهمیت «نظافت» را به عنوان مثال یاد کردیم والاّ خود والدین محترم    می دانند که چیزهایی اهمیت دارد و مهم است و چه چیزهایی اهمیت ندارد؛
مثلاً به کودکان اهمیت رعایت ادب، اخلاق نیکو، درس خواندن، مطالعۀ کتابهای مفید، مناجات با خدا انجام فرائض دینی و امثال اینها نمایند، ممکن است کسی بگوید بچه ها اهمیت اینها را نمی فهمند و درک     نمی کنند اما باید بدانید که کودکان نیز مانند بزرگسالان به اهمیت همۀ اینها پی می برند و انها را درک می کنند.
شما اگر موفق بشوید به کودکان خود اهمیت کارهای مثبت و خوب را تفهیم کنید به نحوی که آنان کاملاً به اهمیت آنها واقف شوند، خدمت بزرگی در حقشان کرده اید برای این که وقتی انسان از دوران خرسالی به اهمیت چیزی پی بُرد، طبعاً همان را در سنین بالا نیز رعایت می کند و به آن پایبند است؛
مثلاً وقتی که شما به کودکان خود اهمیت دنیا را گوشزد کردید و گفتید که انسان باید بیکار نباشد چون بیکاری منشأ آفات و مکافات فراوان است پس مشغول بودن به کار پسندیده و خوب، بسیار لازم و امری حتمی است برای این که اگر انسان در دنیا شغل مناسبی نداشته باشد، در گذران امور زندگی، دچار انواع مشکلات جدّی خواهد شد و ممکن است به افراد پست و فرومایه محتاج شود و در یک جمله: ممکن است اعتقادات و ایمانش نیز در معرض خطر قرار گیرد. وقتی اینها را برای کودکان خود بگویید مطمئن باشید که اثرات مثبت و خوبی خواهد داشت و نصایح و خیر خواهی هایتان بی اثر نخواهد ماند.
وقتی به کودکان، اهمیت دنیا و محسنّات و استقلال اقتصادی را گوشزد نمودید، حتماً توجه آنان را به اهمیت امر آخرت نیز معطوف دارید، یعنی اهمیت دنیا حتماً باید با اهمیت آخرت توأم باشد برای این که اگر انسان دنیایش آباد و خرّم شد و به استقلال اقتصادی دست یافت و خود را     بی نیاز دید، طبعاً طغیان خواهد کرد، و از صراط مستقیم خارج می شود،
اما اگر در تمام مراحل زندگی، به تقوا و حلال و حرام نیز توجه داشت و توجه داشته باشد که تمام اموال او دارای حساب و کتاب است، قطعاً منحرف نخواهد شد و پای خود را از گلیم خود خارج نمی کند.
پرداختن به امر دنیا بدون توجه به آخرت، فاجعه آفرین و مفاسد آن از حدّ شمار بیرون است.

خطر ابتلاء
یکی از آفات بیکاری، «تنفر انسان از خویش» است، زیرا انسان بیکار، انسان طبیعی نیست بلکه انسانی است که با عقده ای بزرگ رو به رو است، دلش می خواهد خودش را نبیند و دربارۀ خودش اندیشه نکند و یا بکلی خود را فراموش نماید.
انسان وقتی از کسی متنفر باشد دوست دارد با طرف خود هرگز رو به رو نشود لذا هر کجا او را ببیند تلاش می کند که به نحوی خود را از او دور نماید، به منزل او نمی رود و به اجازۀ ورود به خانه اش را نمی دهد، در مجالس و محافل، از او فاصله می گیرد و خلاصه همیشه سعی می کند که با طرف خود رو به رو نشود.
اما سووال این است که وقتی انسان از خودش متنفر شد چه باید بکند؟ به کجا بگریزد؟ و چگونه از خود فاصله بگیرد؟ آیا ممکن است انسان به خودش قهر کند؟
وقتی به انسان حالت تنفر دست داد، طبعاً سعی می کند به نحوی خود را از این معضل نجات بخشد و تها راه نجات از این معضل، مشغول بودن به کار است، لذا برخی از مردم برای خود مطالعه را انتخاب می کنند و برخی به اعتیاد و مواد مخدّر پناه می برند، همۀ اینها برای این است که انسان شکست خورده و ناکام، می خواهد به نحوی از حال خود خارج شود و خود را فراموش کند.
تا وقتی که انسان دچار مشکلات و گرفتاریهای متعدد است و قادر به حل آنها نیست و از این جهت رنج می برد، خطر مبتلا شدن به مواد مخّدر فراوان است.
البته مشکلات انسان متعدد است؛ برخی از کمبود مالی رنج می برند و بعضی از این که دیگران از او جلو افتاده اند، احساس حقارت می کنند، و برخی هم برای عوامل دیگر.
اما در مجموع،کار و تلاش، می تواند اکثر مشکلات انسان را برطرف سازد.
به نظر شما چرا وقتی یک شخص معتاد موفق می شود که اعتیاد را کنار بگذارد، دوباره معتاد می شود، و همان برنامۀ سابق خود را ادامه می دهد؟ علت آن این است که هنوز عوامل اعتیاد در او وجود دارد که عبارت از «بیکاری و تنفر از خویش» است.
اشخاص معتاد وقتی موفق به ترک اعتیاد می شوند همین که به خانه بر گردند، بچه ها دور او را می گیرند و می گویند سرنوشت ما چه می شود؟ همسرش می گوید تکلیف من چیست؟ من نمی توان از پس مخارج بچه ها در بیایم و همین طور دوباره عوامل ناراحتی یکی پس از دیگری به سراغش می آیند، و چون قادر به حلّ آنها نیست مجدداً به خود فراموشی و گریز از خود تمایل نشان می دهد و همین فکر باطل، او را وسوسه     می کند تا دوباره سراغ کارهای سابق خود که همان اعتیاد باشد، برود.
کار و تلاش مفید، برای انسان مانند آب برای درخت است؛
اگر به درختی آب ندهند، شاخه هایش کم کم قوت خود را از دست     می دهند و برگهایش پژمرده و بی رمق می شوند و از زیبایی و طراوت باز می ایستد.
اما درختی که از نعمت آب برخوردار است، روز به روز بر زیبایی و طراوت او افزوده می شود،
انسانی که کار سالم و مفید می کند همیشه شاداب و خرّم است برای این که با همین کار کردن، مشکلات خود را یکی پس از دیگری حل می کند و جرأت پیدا می کند تا با مشکلات بزرگتر دست و پنجه نرم کند.
اساساً برخی از مردم افزون بر حل مشکلات خویش، به حلّ مشکلات مردم می پردازند و مایل هستند که به آنان پیشنهاد شود تا مشکلی را حل کنند، یعنی بغضی از مردم برای هر مشکلی که رخ دهد، برای آن، تدبیر و اندیشه ای دارند و اشخاصی که چنین هستند، کمتر گرفتار اعتیاد، مشروبات الکلی و فساد اخلاقی می شوند.
پس باید با این حساب، شما والدین محترم تلاش کنید تا کودکان شما با همتی بلند بزرگ بشوند و طوری تربیت شوند که وقتی مشکلات خود را حل می کنند، بتوانند مشکلات دیگران را نیز حلّ نمایند، نه این که حتی در محّل معضلات و مشکلات خود نیز فرو مانند که این سوء تربیت، اولین قدم شکست است.

مراقبت
انسان دو جنبه دارد، از یک جهت به خوبیِ پیامبران است و از جهت دیگر مانند شیطان می باشد،
لذا انسان باید هر دو جنبه را ملاحظه کند.
ممکن است چیزی از یک جهت برای انسان و کودکان خوب باشد اما از جهت دیگر خوب نبوده و مضّر باشد:
مثلاً فرض کنید شما یا کودکانتان خدای ناکرده هم به ناراحتی کبد گرفتار شده اید و هم به ناراحتی معده، مداوای چنین امراضی مشکل است؛ چون گاهی اوقات طبیب حیران می شود که چگونه هم کبد و هم معدۀ شما را مداوا نماید، برای این که ممکن است دارویی که برای کبد نافع و مفید است، برای معده غیر نافع و مضرّ باشد و بالعکس اما  اگر انسان یک درد مشخص داشته باشد طبعاً مداوای آن برای طبیب کار سختی نخواهد بود.
با توجه به این مقدمۀ مختصر، عرض می کنم که چون انسان و کودکان دو جنبه دارند لذا تربیت کردن اینان کار آسانی نخواهد بود، برای این که کودکان، هم جنبۀ معنوی و الهی دارند و هم جنبۀ شیطانی، و این ترکیب در نهاد انسان، کار تربیت او را سخت تر می کند.
اگر کودکان فقط جنبۀ فرشتگی و ملکی داشتند، تربیتشان آسان بود چون با تشویق و ترغیب، به خوبی اصلاح می شد، اما مشکل اینجاست که در این کودکان جنبۀ شیطانی و منفی نیز وجود دارد که کار تربیت را بسیار حساس می کند.
ما باید کودکان خود را همانطور تربیت کنیم که انبیای الهی تربیت     می کردند، پیامبران الهی کودکان را طوری تربیت می کردند که کودکان روز به روز پاکتر ،بی آلایش تر، آگاهتر می شدند سرانجام طوری تربیت می شدند که خودشان حساب کارشان را در دست داشتند و به این حدیث شریف عمل می کردند که می فرماید: حاسبوا قبل تحاسبوا؛ یعنی خودتان حساب خود را بکنید قبل از این که به حساب شما رسیدگی شود.
کسانی که در مکتب متعالی انبیا تربیت می شدند جنبۀ شیطنی آنان خاموش و جنبۀ عقل و فکر و فهمشان به حدّ اعلی می رسید.
شاگردان مکتب انبیا هر روز کاملاً حساب اعمال خود را می رسیدند و کارهای نیک و عبادات و مناجات خویش را از خدا می دانستند لذا از او تشکر و سپاسگذاری می کردند و اگر اندک خلافی مرتکب شده بودند، سریعاً استغفار نموده و از بارگاه حضرت حق طلب عفو و بخشش        می نمودند.
پس ما نیز باید کوکان خود را همین طور تربیت کنیم یعنی طوری باشد که کودکان ما نیز هر روز حساب همان روز خود را محاسبه  کنند، همان طور که یک بازاری وکاسب در پایان هر روز، دخل خود را بیرون می آورد و حساب سود و زیان خود را به دقت برسی می نماید، برای این که اگر چنین نباشد، کاسب موفق نخواهد بود.
و همچنین سرپرست هر خانواده نیز معمولاً حساب دخل و خرج هر روز خود را محاسبه می کند تا اگر یک روز زیاد خرج کرده، روز دیگر خرج کند تا دخلش به خرجش برسد، اگر انسان در زندگی خود بدون حساب و کتاب باشد، طبعاً دچار مشکلات فراوان می شود.
پس سعی کنید فرزندان عزیز خود را به نحوی به وظایفشان آشنا کنید که کم کم خوشان حساب اعمال نیک و قبیح خود را بکنند.
اگر کودکان شما در راه تربیت به این مرحله از رشد و فهم برسند       می توان گفت که در تربیت فرزندانتان موفق بوده اید.
کودکان وقتی خودشان مراقب اعمال خود باشند، بسیاری از مشکلات شما خود به خود حّل می شود، برای این که دیگر نیازی نیست که هر روز، و به صورت مرتب مراقب آنان باشید تا به بیراهه نروند بلکه وقتی فرزندان شما در اثر تربیت خوب، به رشد و فهم کافی رسیدند، معمولاً والدین می گویند «بحمدالله» که خیالمان از ناحیۀ فلان فرزندمان آسوده است و مطمئن هستیم که او خودش می تواند مصالح و مفاسد خود را تشخیص بدهد و دیگر مستقل شده است.
این مطلب از مسلّمات است که  وقتی نیروی عقل انسان بر هوای نفسش غلبه پیدا کرد و فهم و شعورش بر جهالتش سلطه یافت و جهل و غرور و خود پسندی اش منکوب گردید، چنین انسانی راه خود را یافته است و به بیراهه نمی رود؛ چون نور عقل و فهمش، هادی و نگهبان او خواهند بود.
دفع مفسده

در این که شیطان از دشمنان قسم خوردۀ انسان است، شکی نیست اما آنچه مهم است این است که انسان مراقب باشد فریب این دشمن مکّار را نخورد.
یکی از حیله های معمول شیطان این است که نخست انسان را از لغزشهای کوچک فریب می دهد و سپس به تدریج، قبح و زشتی آن را کم رنگ می کند تا این که انسان را وادار به ارتکاب گناهان کبیره       می کند.
به عنوان مثال، یک بچۀ محصّل، وقتی در مدرسه چیزهای کوچکی مثل مداد یا دفتر را پیدا می کند، تصور می کند که هر چه پیدا کند مال خودش است لذا آن را بر می دارد و به خود اختصاص می دهد و کم کم قبح و زشتی این کار در نظرش محو می گردد و به سراغ چیزهای بزرگ می رود.
مربیّان و والدین محترم باید زشتی و بدی این کار را به بچه ها گوشزد کنند و به آنان تفهیم کنند که هر چه پیدا کردند و لو کم و بی مقدار باشد، باید آن را به دفتر مدرسه تحویل دهند تا بچه ها تصور نکنند هر چه یافتند مال خودشان است و ادّعای مالکیت کنند!
اگر اندیشۀ غلط در کودکان تقویت شود و تصور کنند که هر چه را یافتند مال آن می شوند، به تدریج به سوی سرقت کشیده می شوند و خیال    می کنند هر چه را که از این طریق نیز به دست آوردند، مالک آن می شوند. پس شما والدین و مربیان محترم باید بسیار هوشیار باشید تا کودکان عزیز به بیراهه کشید نشوند.
و باید با مشاهدۀ اولین خطا و اشتباه، سریعاً با برخورد صحیح و عاقلانه، دفع مفسده نمایند.

یاد آوری
برای کودکان خود همان را بگویید که پیامبر عظیم الشأن السلام در ماه شعبان برای مردم بیان فرمود، یعنی برای کودکان خود توضیح دهید که اعمال زشت و ناپسند مانند شاخه های زقّوم است که انسان را به جهنم می برد و اعمال خوب و پسندیده، شاخه های طوبی است که انسان را به بهشت روانه می کند.
و بعد به آنان بگویید که دروغ، تهمت، عیب جویی و صفات منفی، همه از شاخه های زقوم هستند، و درستی، صداقت، پاکی و عبادات الهی نیز تمامشان از شاخه های درخت طوبی می باشند و خوش به حال شما که به شاخه های درخت طوبی چنگ می زنید.
انسان فطرتاً چه کوچک باشد یا بزرگ، چیزهای خوب را از بد تمیز      می دهد اما در خردسالان باید این طبیعت را پرورش داد تا بهتر و بیشتر، صلاح و فساد خود را تشخیص دهند؛
مثلاً ممکن است کودکان شما در اثر تذکار و پند و اندرزتان بین پاکی و آلودگی تشخیص دهند و بدانند که با دست آلوده نباید بر سر سفرۀ طعام حاضر شوند و نباید لباس خود را آلوده نمایند و هکذا، اما بین طاهر و نجس، واجب و حرام و مانند اینها تشخیص ندهند که اینها را نیز باید به آنها تفهیم کرد،
مثلاً وقتی جایی نجس شده باشد باید به کودکان گفت: فرزندان! اینجا نجس شده پس به آن دست نزنید تا آنجا را شسته و طاهر نماییم، همین تذکر و پند شما، آن بچه ها را هوشیار می کند، و می فهمد که اولاً باید معنای پاکی و نجاست را بدانند و بین آنها تمیز بدهند و ثانیاً اگر جایی ناپاک بود، نباید آنجا را رها کرد بلکه باید آنجا را با آب شست و پاک نمود.
و یا اگر کسی نزد کودکان شما غیبت کرد و یا تهمت زد، فوری شما عکسی العمل نشان دهید و بگویید که غیبت زدن حرام است و خداوند از اینها به شدت نهی فرموده پس نباید غیبت کنید و یا تهمت بزنید.
همین گفتن شما موجب می شود که کودکان شما بدانند که غیبت، تهمت، عیب جویی، آزار دیگران و غیره حرام است و باید نزدیک آنان رفت.
و همچنین هنگام نماز که می شود وقتی والدین برخاستند و به نماز ایستادند و به فرزندانشان نیز گفتند نماز واجب است و طبق امر خداوند باید نماز خواند، روزه گرفت، به فقرا و بیچارگان رسیدگی نمود و مانند اینها، باز کودکان شما متوجه می شوند که وقتی به حدّ بلوغ رسیدند تکالیفی دارند که حتماً باید آنها را انجام دهند.
خوب، وقتی که شما والدین محترم یا مربیان عزیز، این چیزها را تذکر دادید قهراً کودکان متوجه شده و به وظیفۀ خود عمل می کنند و بین هر چیز تشخیص می دهند و قوۀ تمیزشان نیرو و قوّت می گیرد و هنگامی که به حد بلوغ رسیدند، کاملاً به وظایف خویش آگاهند و نیازی به راهنما و سرپرست ندارند

برهان و دلیل
سعی کنید پند و اندرز های شما همراه با دلیل و برهان مناسب باشد؛ یعنی اگر خوبی یا بدی چیزی را بیان می کنید، علت خوبی و بدی آن را نیز بگویید تا پند و اندرزهای شما ریشه دار شود و برای این که اگر نصایح شما بدون برهان باشد، ممکن است کودکان بعضی اوقات مراعات نکنند اما وقتی نصایح، همراه با برهان باشند این جاودانه خواهد شد مثلاً وقتی کسی به کودک شما آسیب رسانده و یا او را اذیت و آزار داده و فرزند شما به شدن خشمگین و ناراحت است، در همان لحظه به کودکتان بگویید که فرزندم! مشاهده کن که چقدر از اذیت و آزار دیگران نسبت به خود ناراحت هستی، وقتی شما هم دیگران را اذیت و آزار بدهی آنان نیز همین مقدار ناراحت و خشمگین می شوند پس سعی کن هرگز آزار و آسیبی به دیگران نرسانی.
همین نصیحت و اندرز شما به ذکر برهان و دلیل، قطعاً در فرزندان شما تأثیر عمیقی می گذارد.
امر به معروف و نهی از منکر، مواقع خاصّی دارد که در همان مواقع خاص باید اقدام نمود، به عنوان مثال، اگر کودکی گم شد و شخصی او را یافت و به خانواده اش ملحق کرد، در اینجا طبعاً آن کودک گم شده بسیار خرسند و خوشحال می شود که از سرگردانی و بیچارگی نجات یافته است، وقتی این کودک گم شده در اوج خرسندی است، همان موقع باید به او گفت: این خرسندی و سرور تو از چیست؟ آیا از این نیست که به خانواده ملحق شده ای و از سرگردانی نجات یافته ای؟ قطعاً پاسخ او مثبت است، در همین لحظه به او بگویید: پس تو نیز همیشه سعی کن به دیگران کمک کنی و اشخاص افتاده را از زمین بلند نمایی و به مستمندان و محتاجان رسیدگی کنی.این نصیحت و پند بجا و به موقع، بسیار مؤثر خواهد افتاد و برکات چشمگیری خواهد داشت.

هنگام وعظ
وقتی کودکان شما نسبت به شما حسن ظن دارند، آنان را نصیحت کنید و هنگام سوء ظن و بدبینی کودکان نسبت به شما، از نصیحت و اندرز پرهیز کنید؛
برای این که در این صورت، نصایح شما هیچ تأثیری نخواهد داشت، به عنوان مثال، اشخاصی که ظروف مسی با آهنی را لحیم می کنند قبل از لحیم کردن، محل لحیم را اسید می مالند تا زمین برای لحیم آماده شود.
روزی تصمیم گرفتم چیزی را لحیم کنم اما هر چه کردم موفق نشدم؛ یعنی لحیم نمی چسبید و خاصیت نداشت،
علت را از اهلش پرسیدم، گفت: ذرّات چرک و چربی و امثال اینها روی فلز، مانع جوش خوردن لحیم خواهد شد، لذا نخست باید محل لحیم را با اسید، پاک و صاف نمایی تا لحیم خاصیت خود را از دست ندهد.
نصیحت و پند و اندرز کودکان نیز همین  طور است؛
یعنی اگر بخواهید نحصیت و تذکرات شما به فرزنان بچسبد و جوش بخورد، باید نخست موانع را برطرف سازید؛ موانعی مثل سوءظن، بدبینی، ناراحتی، غضب، غرور و مانند اینها، و اسیدی که این موانع را برطرف    می سازد، توجه به قیامت و خوف از خداست؛ برای این که خوف از خداوند و توجه به قیامت و حساب و جزاء نفس و قلب انسان را از صفات مفنی شستشو میدهد و طبعاً وقتی نفس و قلب انسان پاک و بی آلایش شد، نصیحت و پند و اندرز اثر می کند و جاودانه خواهد شد.
آیات نورانی قرآن مجید مانند اسید است که صفات منفی مثل غرور، کبر، خودپسندی و مانند اینها را از بین می برد و قلب انسان را نورانی و پاک می گرداند و برای همین بود که وقتی مشرکین وکفار، آیات قرآن را    می شنیدند متأثر می شدند و به آیین اسلام متمایل می گشتند.
مثال دیگر می زنم و آن این که شما اگر روی کاغذی، یا مداد مطالبی را نوشته اید طبعاً اگر بخواهید دوباره روی آنها چیزی بنویسید باید نخست مطالبی را که با مداد نوشته اید پاک کنید و بعد دوباره روی آن کاغذ، چیزی بنویسید.
تربیت و نصیحت کودکان نیز همین گونه هست؛ یعنی نخست باید موانع را برطرف ساخت و سپس نصایح و پند و اندرز را جایگزین نمود.
امر به معروف
به فرزندان خود تفهیم کنید که با هرکس، هم کلام و هم صحبت نشوند و علت آن را نیز بیان کنید ت کودکان با بینش و درایت کافی پرورش یابند.
کودکان باید بدانند که با هر کودک فاسد و منحرفی، سخن نگویند و با او باب دوستی نگشایند البته امر به معروف و نهی از منکر مانعی ندارد منتها شخص آمر به معروف و ناهی از منکر باید کاملاً مراقب باشد تا سخنان او تأثیر منفی نداشته باشد؛
مثلاً اگر فرزند شما دید که دو بچه مشغول قمار بازی ویا کارهای ناپسند هستند و تصمیم گرفت تا آنان را پند و اندرز بدهد، این فرزند شما باید بداند که چگونه امر به معروف و نهی از منکر نماید؛ برای این که اگر راه نصیحت را نداند، ممکن است با سخن خود، اختلاف و فتنه ای به پا کند و شیطان رجیم نیز همین را می خواهد.
یکی از حیله های بسیار دقیق و مرموز شیطان این است که انیان را به کارهایی که بالاتر از توان اوست وادار می کند.
در کتاب شریف اصول کافی، فصلی تحت عنوان «باب کراهه مؤمن ان یحتمل مافوق طاعته» وجود دارد؛ یعنی برای شخصی مؤمن بد است چیزی را که از قدرتش خارج است انجام بدهد.
مثلاً فرض کنید خانواده ای تصمیم می گیرد کنار دریا برود و کودکشان که شنا بلد نیست می خواهد به دریا رفته و اندکی شنا کند، بچه به دریا می رود و موج دریا او را به جاهای عمیق می کشاند، مادر که به فنون شنا آگاه نیست، می بیند کودکش در حال غرق شدن می باشد، لذا خود را به دریا می افکند و خود را به هلاکت می رساند، پدر نیز اشتباه همسرش را تکرار می کند و در نتیجه یک خانواده از بین می رود و این هلاکت، به خاطر کاری بود که از توانشان خارج بود.
و یا پدر و سرپرست خانواده تصمیم می گیرد به دریا برود و کودک خردسالش در ساحل به انتظار اوست اما می بیند پدرش در حال غرق شدن است، فوری برای نجات پدر وارد دریا می شود و در نتیجه خود را هلاک می کند.
امر به معروف و نهی از منکر نیز چنین است؛ یعنی نخست انسان باید حساب همه چیز را داشته باشد تا پندش مفید واقع شود، طوری نباشد که به جای اصلاح دیگران، خودش نیز فاسد شده و به بیراهه برود.
برای تربیت و اصلاح کودکان کتابهایی مثل گلستان سعدی، حلیه المتقین، کلیله و دمنه و امثال اینها بسیار خوب است، مثلاً در گلستان سعدی جمله ای بسیار ارزنده و مفید وجود دارد و آن این است که      می گوید؛
« دشمن چون از دشمنی فرو ماند لاف دوستی زند و در دوستی آنچنان کند که در دشمنی موفق نمی شود.»
همین کلام  فوق، اگر برای کودکان کاملاً توضیح داده شود، در زندگی و سرنوشت آنان نقش سازنده و مفیدی خواهد داشت.

امانت ها
فرزندان ما امانتهای الهی در دست ما هستند که باید از این امانتها به خوبی پاسداری کرد.
تعلیم قرآن، احکام، آداب و سنن اسلامی از وظایفی است که باید به این امانتها آموخت تا این که این امانتها دوباره به صاحب اصیلش عودت داده شوند.
وقتی کودکان، با ایمان، صالح، و پاک باشند معلوم می شود که به این امانتها خیانت نشده است و اگر عکس این باشند، خیانت به امانت است.
والدین و مربیان که تربیت فرزندان راه به عهده دارند، آنان نیز باید بدانند که اگر به وظایف خود عمل می کنند اینها هم از لطف و مرحمت خداوند است و اگر الطاف او نبود قطعاً قادر نبودند به این وظایف سنگین عمل کنند.
البته تربیت اصلی کودکان به دست خداوند است،
اوست که از نطفۀ گندیده در رحم مادر، انسانی پدید می آورد و مدت نه ماه در رحم مادر پرورش می دهد و او را تغذیه می کند و هنگام تولد تا لحظه مرگ نیز همه چیزشان در دست اوست.
انسان از خود هیچ ندارد، هر چه هست از اوست، اگر یک لحظه عنایت حضرت حق از انسان منحرف گردد، معلوم نیست که به چه سرنوشتی دچار خواهد شد.

محبت
در نهاد هر انسانی یک انسان معنوی و روحانی نیز وجود دارد که باید آن انسان روحانی تقویت و تربیت گردد.
اگر آن موجود روحانی به حد رشد کافی برسد می توان گفت که انسان به حد استقلال رسیده و از والدین خود بی نیاز است.
پس والدین و مربیان محترم همان طور که در اندیشۀ جسم کودکان هستند، باید به فکر پرورش و رشد آن موجود روحانی کودکان نیز باشند،
گاهی ممکن است جسم کودکان بسیار مناسب و قوی باشد اما آن موجود روحانی و معنوی او ضعیف و لاغر باشد و عکس این قضیه نیز امکان دارد و آن این است که ممکن است جسم کودکان ضعیف و نحیف باشد اما از نظر معنوی، قوی و پر توان باشند.
بدن انسان مثل پوست  بادام و روحیۀ او مانند مغز بادام است، در مراقبت و تربیت کودکان باید به فکر هم دو بود.
و شما می دانید که مغذ بادام مهمتر از پوست آن است، برای این که پوست برای مراقبت از مغز است، مثلاً کسی که به شهادت رسیده است اگر چه جسم و ظاهر او وجود ندارد، اما مقام معنوی و روحانی او تا ابد جاودانه است. قرآن کریم نیز به «مغز» تعبیر می کند چنانچه مکرر می فرماید: «یا اولی الالباب؛ یعنی ای صاحبان مغز و این کسانی که لُبّی و مغزی و هسته ای دارید». البته منظور از «مغز» معنای ظاهری آن یعنی  «مُخ» نیست بلکه منظور قرآن کریم، آن جوهر درونی انسان است که باید تقویت گردد.
کودکان، همان طور که احتیاج به ویتامین، نور، هوای آزاد، بهداشت و امثال اینها دارند و اگر این مسایل، مراعات نشود. رنجور و پژمرده        می شود، آن موجود روحانی که در نهاد، هر کودکی وجود دارد، آن هم به ویتامین نیاز دارد و یکی از ویتامینهای مؤثر و بسیار مهم، «وینامین محبت» است.
برخی از والدین از هر نظر به فرزندانشان می رسند از قبیل: خوراک، پوشاک، مسکن خوب و غیره اما از محبت کردن به کودکان غفلت و یا دریغ می ورزند و همین امر موجب می شود که کودکان پژمرده شوند.
حتماً توجه کرده اید گاهی اوقات برخی از کودکان در ظاهر، هیچ مشکلی ندارند اما همیشه رنجور و پژمرده هستند و گویی از چیزی رنج می برند، وقتی در کارشان دقیق می شوید و فحص و تفحص می کنید معلوم      می شود که این کودکان از کمبود محبت  در فشار روحی سختی قرار دارند و همین عدم محبت، آنان را رنج می دهد.
عدم محبت برای کودکان مانند عدم آب برای انسان تشنه است، همان طور که انسان تشنه به خود می پیچد و سخت عذاب می کشد، کودکانی که از نعمت محبّت محروم هستند مانند همان شخص تشنه هستند.
انسان تشنه اگر آبی بیابد ولو آن آب در دست دشمن باشد، آن را طلب می کند تا خود را از عذاب تشنگی و عطش، نجات دهد.
کودکان نیز همین طور هستند یعنی اگر شما والدین و مربیان محترم به آنان محبت نکنید، آنان از هر کس که محبت ببینند جذب او می شوند ولو آن کس دشمن آنان باشد، لذا کسانی که منحرف هستند، وقتی      می خواهند کوکی را فریب داده و منحرف کنند، از راه محبت وارد      می شوند؛ برای این که می دانند محبت مانند آب زلال و گوارا برای انسان است که از عطش در رنج و عذاب است، طبعاً کودکان نیز تحت تأثیر محبت قرار می گیرند ولو این محبت، دامی برای آنان باشد.
کودکان از هر کس که محبت ببینند، همیشه سراغ او می روند مانند انسان تشنه ای که هر کجا آب ببیند، همیشه سراغ همانجا می رود.
برخی از مادران از کودکان خود شِکوه  می کنند که ما این همه برای ایشان زحمت کشیدیم و برای سلامتی و آسایش آنان، خود را به رنج افکندیم، اما  اکنون نسبت به ما چندان مهر نمی ورزند و به سراغ دیگران می روند!
در پاسخ این مادران باید گفت شِکوه و گِله های شما بجاست اما شما از یک نکتۀ بسیار مهم غفلت کرده اید و آن این است که همه گونه وسایل و اسباب رفاه و آسایش کودکان خود را فراهم کردید اما آنان را از محبت سیراب نکرده و از این امر مهم غفلت کردید و اکنون کودکان شما به سراغ کسانی می روند که از آنان محبت دیده و می بینند.
طبیعت کودکان چنین است که هر کس به آنان لبخند بزند و یا نوازش کند و به نوعی دوستی خود را ابراز کند، کودکان مجذوب او می شوند و این بسیار خطرناک است؛ برای این که شیطان رجیم نیز از همین حیلۀ موفق، کاملاً استفاده می کند و کودکان را به فساد و تباهی می کشاند.
شیطان وقتی بخواهد کسی را منحرف کند نخست از نقطه ضعف او استفاده می کند.
برخی از جوانان ما که فریب گروهکها را خوردند و از والدین و فامیل و همه چیز خود بریدند و جذب منافقین شدند، عاملی اصل انحراف آنان، عدم توجه والدین بود؛ برای این که از مراقبت و حفاظت جوانان خود غفلت کردند و آنان را به حال خود رها کردند، در نتیجه فریب عناصر فاسد را خوردند و دنیا و آخرت خود را به تباهی کشیدند.

حسن ظن به خداوند
حسن ظن به خداوند متعال داشتن به انسان رشد و بالندگل می بخشد و بسیاری از صفات منفی را از انسان دور می سازد. در این رابطه مولای متقیان علی علیه السلام سخن بسیار جالت و قابل توجهی دارد،         می فرماید:
« ان البخل و الجبن و الحرص غرائز شتی یجمعها سوء الظن بالله».
« بخل و ترس و حرص، اینها غرایز مختلفی هستند که جمع می کند این غرایز را سوء ظن داشتن به خداوند.»
این سخن علی علیه السلام بسیار قابل استفاده  و مورد توجه است.
انسانی که مؤمن بوده و به خداوند حسن ظن داشته باشد، احتیاجی به بخل، ترس و حرص ندارد؛ برای این که انسان مؤمن، به لطف وکرم خداوند اعتقاد دارد، لذا از بخشش و اطعام و احسان خوفی ندارد. اما انسان بخیل و بدگمان به خداوند، از احسان و اطعام، خوف دارد و از این می ترسد که اگر احسان کند، تهی دست و فقیر گردد لذا سخت در حفظ اموال خود سعی می کند.
و همچنین انسان توسو اگر حسن ظن به خداوند داسته باشد هرگز خوف نمی کند؛ چون می داند که خداوند در تمام مراحل زندگی، او را کمک می کند؛ مثلاً رزمندگان دلیر ما که اکنون در جبهه های نبرد مشغول دفاع از حریم مقدس السلام وانقلاب هستند، هرگز خوف به دل راه     نمی دهند، برای این که به خداوند حسن ظن دارند و مطمین هستند که پروردگار متعال آنان را تنها نخواهد گذاشت.
این رزمندگان، بخیل نیستند، چرا؟ چون می دانند کسی که با خدا معامله نماید ضرر نمی ند لذا حتی از جان خود در راه خدا می گذرند و به این جان نثاری، افتخار هم می نمایند و همه اینها از برکات حسن ظن به خداوند منّان است.
شهید شدن و جان عزیز خود را در راه خدا نثار کردن، نهایت حسن ظن به خداوند را می رساند، و خوشا به حال شهدا که به خدا معامله کردند و عزت دنیا و آخرت را به دست آوردند.
کسی که جان خود را در راه خدا هدیه می کند، خداوند نیز سعادت دنیا و آخرت را به او مرحمت می کند.
در دنیا نام و یادشان جاودانه است و در آخرت نیز در مقامات بسیار بالا قرار می گیرند. اما کسانی که به عمر طبیعی می میرند، ممکن است در دنیا چند سالی بیشتر زندگی کنند اما بعد از مرگشان به سرعت فراموش می شوند و نام و یادشان از خاطره ها محو می گردد.
امتیاز دیگر شهید این است که روز حسابف بدون حساب وارد بهشت       می شود؛ برای این که شهید، هستی خود را فدای راه خداوند کرده است پس دیگر نیازی به سووال و جواب ندارد، اما کسانی که به عمر طبیعی جان می دهند مصداق این آیۀ شریفه هستند که می فرماید:
« فَمَن یَعمَل مِثقالَ ذَرّهٍ خَیراً یَرَهُ وَ مَن یَعمَل مَثقالََ ذَرَهٍ شَرَاً یَرَهُ.« (1)
« پس- در روز حساب و میزان- هر کس به اندازۀ ذرّه ای کار نیک انجام داده باشد- پاداش و اجر- آن را خواهد دید و هر کس که به اندازۀ ذرّه ای کار زشت و ناپسند مرتبک شده باشد، او نیز به کیفر اعمال خویش خواهد رسید.»
کسی که به عمر طبیعی بمیرد، به تمام نیکیها و بدیهایش ولو به قدر ذرّه ای باشد، رسیدگی می گردد اما شهید بدون کوچکترین حساب و کتاب، وارد بهشت می شود و از نعمتهای بی پایان پروردگار متعال بهره مند     می گردد و این سعادتی است که نصیب هر کس نخواهد شد.
فرزندان شما نیز وقتی که به خداوند خوش بین باشند؛ طبعاً به سوی خیر و نیکی گرایش پیدا می کنند و از صفات منفی و ناپسند گریزان         می شوند. انسان خوش بین، تمام نیکیها را از خداوند و همه بدیها را از خویش می داند لذا سعی می کند روز به روز از بدیهای خود بکاهد و بر نیکیهای خویش بیفزاید.
انسان که به خدا حسن ظن داشه باشد، تحمل سختیها و مصایب برایش آسان می شود و از هجوم گرفتاریها و ناملایمات، خوف و هراسی به دل راه نمی دهد. ابا عبدالله الحسین علیه السلام به خداوند حسن ظن داشت لذا تمام آن مصیبتهای جانکاه را تحمل کرد و هرگز اظهار ناراحتی نکرد. وقتی هزاران نامه از سوی مردم کوفه به او رسید؛ حضرت طبق دعوت آنان به سوی کوفه حرکت کرد اما با بی وفایی آن مردم روبرو گردید، با وصف حال از وضع موجود و پیشامدی که رخ نمود، همه را تحمل کرد و فرمود: «خدیا! به تو پناه می برم و به تو توکل می نمایم.» انسان وقتی تمام کارهایش برای خدا باشد، تمام مصیبتها و ناگواریها را تحمل می کند و تنها از او مدد می خواهد.
افراط
به این نکته توجّه داشته و آن را همیشه مورد اهتمام خویش قرار دهید که «افراط» در تشویق، و یا سرزنش کودک، زیان بار است؛
زیرا اگر در «تشویق» کودک افراط شود، وی دیگر از صفات منفی خوود غفلت می ورزد،
که پیامدش جز غرور نباشد.
پس هنگام تشویق، همۀ محبّت ها و علاقه های خود را خرج نباید کرد، بل، این عامل سازنده را بایِست کم کم خرج نمود،
تا بیشتر منشأ اثر باشد.
همچنین وقتی از دست فرزند خویش «ناراحت» می شوید، بازهم تمامیَ ناراحتیهای خود را بروز ندهید.
چون «افراط» در اظهار ناراحتی، سبب خواهد شد که «عقل» آن کودک شدیداً آسیب بیند،
و کودک احساس می کند که دیگر قابل اصلاح نمی باشد.
و این اندیشه برای او بسیار خطرساز است.
به هر حال در «تشویق» و «توبیخِ» کودکان، حدّ اعتدال را همیشه در نظر داشته، و از افراط و تفریط عمیقاً پرهیز کنید.

rahe-roshd

«اعوذبالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم»

«والحمدالله رب العالمین و صل الله علی محمد و اهل بیته الطیبین الطاهرین»

«بسم الله الرحمن الرحیم»

امامان ما و ائمه معصومین، دو مرحله پیدایش دارند؛ یک مرحله اولی و یک مرحله نهایی. مرحله اول پیدایش این معصومین، این آیه است: «فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ رِجَالٌ لَّا تُلْهِیهِمْ تِجَارَهٌ وَلَا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ»[1]. این مرحله دوم وجود اهل بیت است. مرحله اولش «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ»[2]. آیه نور با جمله «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» آغاز می‌شود و ادامه پیدا می‌کند به این‌که «مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ». مشکات جایی است که چراغ را در آن می‌گذارند برای اینکه باد به چراغ نخورد و چراغ را از باد حفظ کند؛ به این می‌گویند مشکات. به خود چراغ می‌گویند مصباح. مشکاتی که در آن مصباحی است؛ چراغدانی است که در آن چراغی است. «الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ»[3]. چراغ در شیشه است. «الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ»[4]. شیشه چراغ مثل ستاره درخشان است. نور چراغ همه فضا را روشن می‌کند؛ اما از طریق چراغ. نور از چراغ می‌تابد به فضا، به در و دیوار.

می‌گوید «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». آسمان و زمین نور دارند. نور الهی است که آسمان و زمین را روشن ‌کرد. پس کسی که عالم را روشن ببیند، با نور خدا آشنا شده ]است[. نور خدا را در خودش هم ببیند. چون خود انسان هم جز آسمان و زمین است. وقتی می‌گویی «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» خود انسان نباید از قلم بیفتد و اگر انسان بخواهد خدا را ببیند، در آن نوری که در خودش هست باید خدا را ببیند؛ چون نزدیک‌ترین جا به انسان خود انسان است. اگر خدا را در خودش ببیند، خوب اگر کسی خدا را در خودش دید، چه حالتی پیدا می‌کند؟ آیا ادعای خدایی می‌کند که خدا را در خودش دیده ]است[ یا استغفار می‌کند. چرا؟ چون می‌گوید من در محضر خدا چه کردم؟ مشکل انسان این است که خودش را قبول دارد که من کسی هستم و چیزی هستم. همه بدبختی‌ها از همین جا شروع می‌شود که انسان خودش را چیزی بداند. زمانی خدا را در خودش می‌بیند که خودش را چیزی نداند. اگر خودش را دید، او را نمی‌بیند؛ اما اگر او را دید، خودش را نمی‌بیند و این راهی است که قرار داده‌اند برای انسان که ببیند هرچه هست در عالم آثار خداست. ببینید. انسان بداند مال خداست. «إِنَّا لِلّهِ»[5] همه حق دارند در آنچه ملک آن‌هاست تصرف کنند، خدا هم از این قانون مستثنی نیست. خدا هم در ملک خودش صاحب اختیار است. ملکش است؛ اما جمله دوم «إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعونَ»[6].

یکی آمد از صحرا، بیابان نشین بود. این‌ها سؤال‌های خوبی می‌کردند. اصحاب دوست داشتن یک کسی از بیابان بیاید ]و[ یک سؤالی بکند. سؤال‌های این‌ها خیلی طبیعی است. این آدم گفت که آخرت کی می‌شود؟ قیامت کی می‌شود؟ تا حضرت خواستند پاسخ بدهند اذان گفتند؛ یعنی حضرت نگفت: او اذانش را بگوید ]و[ من جواب سؤال مسئله را بده، نه قطع کرد. نماز انجام شد. حضرت پرسید: گفت کی بود؟ که پرسید آخرت کی هست؟ این صحرانشین آمد ]و[ گفت: آقا من بودم. حضرت فرمود: برای آخرت چیزی اندوخته کردی؟ می‌پرسی آخرت کی هست برایش چه کار کردی؟ گفت من نمازی [یا] روزه زیادی ندارم؛ اما خدا و رسولش را دوست می‌دارم. حضرت فرمودند: در قیامت هرکس به هرچه دوست می‌دارد، محشور می‌شود و همه اصحاب بیشترین لذت را از این جمله حضرت بردند؛ که حالا هرچه باشد با دوستش محشور می‌شود انسان. پس حضرت گفت برای تو چه اثری دارد بدانی آخرت کی هست؟ چه برایش تهیه کرده‌ای؟ «إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعونَ»؛ یعنی اینکه من پیش او می‌روم، چی توی دستم هست؟ ببینید! یک جمله حضرت، یک جمله قرآن، «إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعونَ». جمله اول برای اینکه طرف را ساکت کنند. مالک خداست همه در ملکشان آزادند، خدا هم آزاد است. جمله دوم اینکه شما به این مصیبت نیازمند بودی. می‌خواستند به تو لطف کنند، این کار را کردند. چرا؟ چون برای رفتن پیش او هزینه باید بکنی. این هزینه از کجا به دست می‌آوری؟ کسانی که می‌خواهند از ظلمات بیشتری به سوی نور بالاترین بروند، مسافت بیشتری می‌خواهند طی کنند. پس باید بنزین بیشتری بزنند. پس هزینه سفر طولانی‌تری را باید بپردازند. گاهی صبر انسان هزینه­ای است که باید در آخرت انجام بدهد. خوب یک نفر را خدا مبعوث کرده ]است[. این جمله «إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعونَ» برای وقتی مصیبتی برای انسان پیش بیاید، یکی از داروهایی است که ایشان به‌ عنوان طبیب نسخه کرده ]است[. ببین وقتی می‌شکافی «إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعونَ» را، می‌بینی چقدر معنا در آن هست. پس آنچه حضرت آورده است، داروی بیماری‌ها و درمان زخم‌هاست. کسی که مصیبتی بهش می‌رسد، بچه‌اش ازش قطع شد، قیچی شده ]است[؛ با این کار پانسمانش می‌کنند، زخم بندی­اش می‌کنند با «إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعونَ».

همه کلمات حضرت دارویی است به جای خودش باید مصرف بشود. نماز یک داروست. نماز برای انسان زنده کننده دل است؛ چه جوری؟ «وَأَقِمِ الصَّلَاهَ لِذِکْرِی»[7]. نماز را برای اینکه به یاد من باشی انجام بده. یاد خدا چه نتیجه‌ای دارد در زندگی انسان؟ انسان با یاد خدا چه حالتی پیدا می‌کند؟ من برای اینکه این نکته روشن بشود، این را عرض می‌کنم: انسان تا از خدا غافل نشود، گناه نمی‌کند و نمی‌تواند با یاد خدا گناه بکند. یاد خدا مانع گناه می‌شود. در روایت داریم ]که[ این یاد خدا «و ذاکرین الله کثیرا لیس هو سبحان الله، لا اله الا الله، الحمدلله». اینکه انسان مرتب بگوید «لا اله الا الله» این ذکر الله نیست. ذکر الله ]این است که[ خدا را به یاد بیاورد در بزنگاه‌های زندگی. می‌خواهد شهادت بدهد خدا را به یاد بیاورد؛ نه کم بگوید نه زیاد. می‌خواهد به مشتری جنسی بدهد، خدا را به یاد بیاورد ]و[ اگر جنس معیوب است ندهد. عیبش را به مشتری بگوید. این‌که انسان مرتباً بگوید «لا اله الا الله»؛ اما عیب جنس را نگوید؛ این نشد ذکر الله. ببینید «قُولُوا لَا إِلَهَ‏ إِلَّا اللَّهُ‏ تُفْلِحُوا»[8]. بگویید جز او خدایی نیست تا رستگار شوید. خوب، یعنی چی؟ یعنی من خدا نیستم. این «لا اله الا الله» معنی‌اش این است دیگر، حداقلش ]این است[. من خدا نیستم؛ شما بگوید مگر کسی ادعا می‌کند من خدا هستم. نه اما اگر می‌گوید من خدای خودم نیستم؛ پس من اختیاردار خودم نیستم. من مالک دارم، من صاحب دارم، خودم امانتی به دست خودم هستم. من مالک خودم نیستم. زبانم ملک اوست، دست ماست. ببینم مالک گفته این جمله را بگویم یا نگویم. چشم ملک اوست؛ می‌خواهم نگاه کنم. بگویم مالکم گفته است از این چشم این استفاده را بکن یا از این چشم این استفاده را نکن. این می‌شود «لا اله الا الله» این «قولو لا اله الا الله» است؛ یعنی انسان بگوید هیچ کس جز او خدا نیست، اول از همه خودم نیستم. من ادعا خدایی نمی‌کنم؛ از این جهت می‌گویم چشمم مال من نیست، دستم مال من نیستم، مال هم مال من نیست. می‌گوید این مالی که دست من است، امانت اوست به دست من است. وقتی انسان مال کسی را در راهی که گفته او خرج می‌کند که زورش نمی‌آید. ملک خودش را در راه خودش خرج کند. ملک او را در راه او خرج کند. این معنی «لا اله الا الله» است حسین بن علی در عاشورا کارش می‌گفت «لا اله الا الله»، صبرش می‌گفت «لا اله الا الله»، رفتار و اخلاقش می‌گفت «لا اله الا الله». این «قولو لا اله الا الله تفلحوا» است. زبان وقتی می‌گوید به معنای این‌که امام جماعت اعضای انسان است؛ امام جماعت وقتی یک حرفی زد بقیه نیاز ندارند بگویند. زبان به نماینده از آن‌ها می‌گوید «لا اله الا الله». لازم نیست اعضا بگویند «لا اله الا الله».

چند نفر منافق آمده بودند که تظاهر کنند به بیعت با علی (علیه‌السلام). عمرو بن حریس هم همراه این‌ها بود. این‌ها منافق بودند. آمده بودند که خودشان را به ظاهر از اطرافیان علی (علیه‌السلام) قرار بدهند تا برای معاویه خبر چینی کنند، کار کنند، برنامه‌ریزی کنند. طبیعتاً دست گذاشتند توی دست حضرت و می‌گفتند: ما جانا ]و[ مالا در خدمت شما هستیم، به شما بیعت کردیم. پیاده می­آمدند از صحرا می‌گذشتند. سوسماری، تو صحرا عربستان فراوان است. یکی با سنگ زد. لاشه این سالم بود. این را سر یک چوبی نصبش کرد. دست‌های این سوسمار این جور آمد بیرون. این آمد دو تا دستش را گذاشت توی این گفت: «بایعتک یا امیرالمؤمنین». علی (علیه­السلام) را به صورت آن جانور تشبیه کرد و ادای بیعتی ]را[ که می‌خواهند انجام بدهند، درآورد. رسیدند به وقت نماز جمعه در کوفه و حضرت داشت خطبه جمعه می‌خواهند. این‌ها وارد شدند، حضرت این آیه را خواند: «یَوْمَ‏ نَدْعُوا کُلَ‏ أُناسٍ بِإِمامِهِم‏»[9]. روزی که صدا می‌کنیم هر دسته‌ای را به پیشوای آن‌ها. می‌گوییم این پیشوا پیروانش بیایند. گفت هفت نفر هستند که به موش خرما، به سوسمار محشور می‌شوند. نه این‌ها بیعت کردن بهش گفتن یا امیرالمؤمنین. علی (علیه‌السلام) در سخنرانی‌اش گفت هفت نفر هستند. این‌ها به هم نگاه می‌کردند. چه کسی راپرت ما را داده ]است[ به علی که الآن به این زودی دارد در خطبه‌ها ما را بیان می‌کند. «یَوْمَ‏ نَدْعُوا کُلَ‏ أُناسٍ بِإِمامِهِم‏».

شما می‌آیید زیارت حضرت معصومه (سلام الله علیها). می‌گوییم می‌شود قیامت بگویند: علاقه‌مندان به حضرت معصومه بیایند، منم جزو علاقه‌مندان شما باشم. اینکه انسان نیاز دارد به یک امامی که او در قیامت با آن امام محشور بشود. به هرکسی علاقه‌مند شد، به طوری که محور زندگی‌اش را او تشکیل داد. هرکسی با محبوبش در قیامت محشور می‌شود. پس اسلام آمده ]است[ که برای ما بهترین محبوب را ارائه بدهد. گفت «قُولُوا لَا إِلَهَ‏ إِلَّا اللَّهُ‏ تُفْلِحُوا». یک جمله حضرت گفت. بعد آداب «لا اله الا الله» گفتن را ]گفت[. تمام حج جزو «لا اله الا الله» است، نماز جزو «لا اله الا الله» است، روزه جز «لا اله الا الله» است. حالا هم می­گویم، شما می‌گویید روزه می‌روی چه ربطی به «لا اله الا الله» دارد. از تو سؤال می‌کنم ]که[ روزه را به امر چه کسی می­روی؟ می­گویی به امر خدا، این همین «قولو لا اله الا الله» است. روزه مستحب می‌خواهی بروی. پدرت راضی نمی‌شود. روزه مستحبت را می‌خوری. این همین «لا اله الا الله» است.

همین آیت‌الله العظمی بهجت که قبر شریفشان این نزدیک است. پدرش بهش نامه نوشت که روزه مستحب را من راضی نیستم. ایشان دیگر نگرفت ]و[ چاق شد. روزه رفتنش «لا اله الا الله» نگفتن بود. روزه خوردنش «لا اله الا الله» بود. وقتی اعمالت را با او هماهنگ می‌کنی، همان «قولوا لا اله الا الله» است که حضرت گفت. ببینید این آیه را: «قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ‏ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی‏ یُحْبِبْکُمُ اللَّه‏»[10]. اصلاً خود کلمه­اش معجزه است. به مردم بگو اگر خدا را دوست می‌دارید، تابع من شوید. از من متابعت کنید. خدا را شما را دوست خواهد داشت. «قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ‏ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی‏ یُحْبِبْکُمُ اللَّه‏». اگر خدا را دوست می‌دارید، تبعیت من کنید تا خدا شما را دوست بدارد. خوب شما به گوینده می‌گویید احوال پیغمبر را برای من بگو تا من تبعیتش کنم. او ]اگر[ کسی قطع رحم با او می‌کرد، مقابله به مثل نمی‌کرد. وصل می‌کرد. به کسی که با او بد کرده بود، خوبی می‌کرد. این تبعیت اوست. شما بگو یک کتاب به من معرفی کنید که کارهای این پیغمبر را برای من بیان کند تا من می‌خواهم تبعیت کنم که خدا مرا دوست بدارد.

یادم هست اوایل بلوغ دستم افتاد به کتاب حلیه المتقین. این کتاب مال مجلسی است. این‌قدر در تربیت انسان، در نورانیت انسان اثر دارد که انسان را دگرگون می‌کند. یکی از شما سؤال می‌کند: اگر کسی معتقد باشد که آنچه ]برای[ حضرت در این قرآن است، در حد اطلاعات خودش بوده و اطلاعات آن حضرت از علوم روز هم محدود بود، این مؤمن است یا مؤمن نیست؟ تو جواب بده. بگو اگر این‌طور باشد که حضرت بر مبنای حرف خودش یک چیزی زده و حرفش محدود است، تو آن یک نکته­اش را بیاور و این پیغمبر را رسوا کن. این قرآن! می‌گوید یک آیه من را ایراد بگیرید ما را رسوا کنید. یک جا اختلاف بیاورید و رسوا کنید. یک مورد اگر داشتند، نیاز به جنگ نداشتند.

ببینید عصر ما عصری است که به خاطر حاکمیت طاغوت‌ها هزار سال است که عده‌ای از نور به ظلمت می‌روند و به خاطر ولایت الله عده‌ای هزار ساله از ظلمت به نور می‌روند. فاصله این‌ها در این عصر ما بیشتر از یک سال قبل است، بیشتر از ده سال قبل است، بیشتر از صد سال قبل است. چرا؟ چون هر دو در حال دور شدن از هم هستند. یکی تحت ولایت الله از ظلمت به سوی نور می­رود، یکی تحت ولایت طاغوت از نور به سوی ظلمت می­رود. می‌گوید پس بر این مبنا در عصر ما ظلمتی است که در دوره پیغمبر این ظلمت نبوده. بله نبوده. این قرآن، «أَ فِی اللَّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏»[11] کسی نمی‌گفت ما شک داریم.]در[ آن عصر هم معتقد بودند به قیامت و هم معتقد بودند به خدا؛ اما مشرک بودند.

عصر ما می­دانی چیست؟ کمونیست‌ها می‌گوید شک داری، نه یقین دارند که خدایی نیست. ببینید، «یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمات‏»[12]. بشر به ظلمتی رسیده ]است[ که در هیچ تاریخی سابقه چنین ظلمتی ]وجود[ نداشت. ظلم‌هایی در این عصر می‌شود که در هیچ عصری چنین ظلمتی نبود. به عکسش هم هست. پاک‌ها پیدا می‌شوند در این عصر که در هیچ عصری چنین پاک‌هایی نبود. حتی در پنجاه سال قبل، سی سال قبل فاصله این پنجاه سال خیلی عوض شده ]است[. بی حجابی همه کشور را گرفت. زنانِ همه را اگر در بازار دیده می‌شدند روسری از سرشان می‌کشیدند، این محرمات واقع می‌شد. ما چندتا شهید آن بی حجابی داریم؛ خیلی کم. امام این جنگ را با صد هزار شهید در عالم این‌جوری کرد. تحولی است که در عالم پیدا شده ]است[. این‌ها به خاطر ولایت الله است. «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ‏ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور»[13]. اصل ولایت است. انسان اگر تحت ولایت الهی باشد، مرتباً از ظلمت به سمت نور می­رود. «وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمات‏»[14]. طاغوت اسم خاصی ندارد. هر جا خدا نبود طاغوت است. طاغوت هیچ شرطی نداد. خود انسان وقتی در مقابل غیر خدا می‌خواهد عمل کند، می‌شود طاغوت. ظلمتش را زیاد می‌کند. به هر جهت هرچه که انسان با ولایت هست که از ظلمت به نور می­رود، با ولایت الله. شما می‌گویید: من با نماز از ظلمت به نور می­روم یا با ولایت الله از ظلمت به نور می­روم. نه با نماز نمی­روی. با ولایت می­روی. شما می‌گویید: نقش نماز در ولایت چیست؟ حالا من عرض می‌کنم.

در خانه شما غذا را به وسیله یخچال سالم نگه می‌دارید، اتاق را به وسیله کولر خنک نگه می‌دارید. کولر خنک کننده فضا است، یخچال خنک کننده غذا است. یخچال کار می‌کند یا برق کار می‌کند. اگر برق خانه شما برود یخچالت خاموش نمی‌شود؟ کولرت خاموش نمی‌شود؟ برق را کشیدی و انشعاب برق تا خانه شما آمد؛ اما یخچال نخریدی. سیم برق را به غذایت وصل می‌کند یا باید یخچال را بخری. باید یخچال را بخری. نماز یخچال شماست. ولایت برق شماست. اگر کسی اهل بیت را دوست می‌دارد ]ولی[ نماز نمی­خواند، غذایش فاسد می­شود؛ چون یخچال ندارد. کسی اهل بیت را دوست بدارد ]ولی[ روزه نگیرد. وسائلی برقی نداشته باشد از برق نمی­تواند استفاده کند. کسی نماز می‌خواند، اهل بیت را دوست ندارد، ولایت ندارد، ولایت طاغوت دارد وا مصیبت. با همین نماز از نور به ظلمت می­رود. چهل سال یک رکعتش قضا نشده ]است[؛ چهل سال در مراحل جهنم طی مسیر کرده ]است[. نگاه ]کن[! وقتی می­گویی او نماز اول وقت با جماعت می­خواند، با ولایت هم می‌خواند. شما می­گویی من از کجا این حرف را باور کنم که این نماز وقتی با ولایت نبود، انسان را دور می‌کند از خدا. با عاشورا نگاه کن مگر عاشورایی‌ها نماز نمی­خواندند. نماز بی ولایت می­خواندند، نتیجه­اش این می‌شد. شدند اشقیای کربلا با همان نماز، با همان حج، با همان جهاد، با همان امر به معروف و نهی از منکر، با همان روزه، با همان زکات همه این‌ها را انجام می­دادند. با همان صله رحم شدند اشقیای کربلا؛ چرا؟ چون با ولایت طاغوت بودند و این مهم است که انسان بگوید من به این رهبر حواسم هست و اقتدا کردم و حرف­های دیگران هرچه باشد حواست را پرت نکند. به این پیغمبر خدا یک وعده داد. «وَ لَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبُّکَ فَتَرْضى‏»[15]. به تو آن‌قدر خواهیم داد در قیامت که راضی بشوی. شما به این پیغمبر بگو خدا آن‌قدر بهت می­دهد که راضی می‌شود. بگو تو راضی می‌شوی که من را عذاب کنند. این است. این شفاعتش این‌قدر وسیع است.

می­آیی زیارت که به حضرت معصومه بگویی: «یَا فَاطِمَهُ اشْفَعِی‏ لِی‏ فِی الْجَنَّه فَإِنَّ لَکِ عِنْدَ اللَّهِ شَأْناً مِنَ الشَّأْن‏»[16]. تو می­توانی شفاعت کنی. خوب به ایشان عرض می‌کنیم. حالا چه وقت بهتر از حالا. حالا شفاعتمان بکن. به عنوان عیدی که برای مبعث به ما می­دهی ما را شفاعت کن.

السلام علیکم ورحمت الله.

 

[1]. در خانه‏هایى که خدا رخصت داده که [قدر و منزلت] آن‌ها رفعت‏ یابد و نامش در آن‌ها یاد شود در آن [خانه]ها هر بامداد و شامگاه او را نیایش مى‏کنند، مردانى که نه تجارت و نه داد و ستدى آنان را از یاد خدا به خود مشغول نمى‏دارد؛ النور/36 و 37

[2]. خدا نور آسمان‌ها و زمین است مثل نور او چون چراغدانى است؛ النور/35

[3]؛ و آن چراغ در شیشه‏اى است؛ همان.

[4]. آن شیشه گویى اخترى درخشان است؛ همان.

[5]. ما از آن خدا هستیم؛ البقره/156

[6]. ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز مى‏گردیم؛ همان.

[7]؛ و به یاد من نماز برپا دار؛ طه/14

[8]. بحارالانوار، ج18، ص202

[9]. مصباح الشریعه، ص156

[10]. بگو: «اگر خدا را دوست مى‏دارید، از من پیروى کنید! تا خدا (نیز) شما را دوست بدارد»؛ آل عمران/31

[11]. آیا در خدا شکّ است؟! خدایى که آسمان‌ها و زمین را آفریده‏ است؛ ابراهیم/10

[12]. آن‌ها را از نور، به سوى ظلمت‌ها بیرون مى‏برند؛ البقره/257

[13]. خداوند، ولى و سرپرست کسانى است که ایمان آورده‏اند؛ آن‌ها را از ظلمت‌ها، به سوى نور بیرون مى‏برد؛ همان.

[14]. (اما) کسانى که کافر شدند، اولیاى آن‌ها طاغوت‌ها هستند؛ که آن‌ها را از نور، به سوى ظلمت‌ها بیرون مى‏برند؛ همان.

[15]؛ و بزودى پروردگارت آن‌قدر به تو عطا خواهد کرد که خشنود شوى‏؛ الضحی/5

[16]. بحارالانوار، ج99، ص267

«بسم الله الرحمن الرحیم»

«والحمدالله رب العالمین و صل الله علی محمد و اهل بیته الطیبین الطاهرین»

قال الله تبارک و تعالی «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَهِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِیسَ أَبَى وَاسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ»[1]. علی (علیه‌السلام) در خطبه قاسعه می‌فرماید که «وَ کَانَ قَدْ عَبَدَ اَللَّهَ سِتَّهَ آلاَفِ سَنَهٍ لاَ یُدْرَى أَ مِنْ سِنِی اَلدُّنْیَا أَمْ مِنْ سِنِی اَلْآخِرَهِ»[2]. ابلیس قبل از تمردِ از سجده بر آدم، شش هزار سال عبادت کرده بود که این از اسرار است که از سال‌های دنیا یا از سال‌های آخرت ]است[. قرآن این مطلب را برای چه نقل می‌کند که شش هزار سال عبادت یک طرف و یک عبادت کوتاه یک لحظه‌ای یک طرف. یک مخلوق با یک عبادت یک لحظه‌ای که تمرد کند، شش هزار سال عبادت طولانی او ضایع می‌شود. این سؤالی پیش می‌آید: فرق بین این دو عبادت چیست؟ آن شش هزار سال عبادت، این یک لحظه عبادت. هر دو عبادت ]است[. یک عبادت برای این موجود راحت ]است[، مقدور ]است[ اما یک عبادت یک لحظه‌اش هم مقدور نیست؛ پس یک فرقی است بین این دو نوع عبادت. این دو عبادت را باید شناخت و انسان بر زندگی خودش دقت کند کدامش از نوع عبادات یک لحظه‌ای؛ یعنی سجده بر آدمِ ابلیس و کدامش از نوع عبادت شش هزار ساله‌ای است و به خودش بگوید سرنوشت تو به دست این عبادت‌های یک لحظه‌ای توست. ابلیس دشمن این عبادت‌های یک لحظه‌ای است. ابلیس دشمن عبادت‌های شش هزار ساله‌ای نیست. ابلیس از این عبادت می‌ترسد. چشمش از آن نوع عبادت شش هزار ساله‌ای پر است. چرا؟ چون خودش داشته. از این جهت نه حسادتی می‌ورزد نسبت به آن نوع عبادت، نه در نظرش جلوه می‌کند. بلکه ابلیس تمام هم و غمش بر این است که دشمنان خودش را به آن نوع عبادت شش هزار ساله‌ای که خودش داشت سرگرم کند تا از آن عبادت یک لحظه‌ای بتواند غافلشان کند. من به روحانیون محترم و سایرین عرض می‌کنم: شش هزار سال یک طرف، یک عبادت یک لحظه‌ای «فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِینَ»[3]؛ یعنی صدق سجده بکند، کافی است. هیچ‌گونه زمانی این عبادت نداشت ]است[. ابلیس تمام تلاشش این است که از آن نوع عبادت شش هزار ساله خودش به انسان آموزش بدهد ]و[ تربیت کند. برنامه‌ریزی کند و انسان را به این عبادت شش هزار ساله سرگرم کند تا بتواند این عبادت‌های مثل سجده بر آدم را از انسان بگیرد و انسان را به سرنوشت خودش مبتلا کند. علی (علیه‌السلام) در این خطبه قاصعه می‌فرماید «فـَاحـْذَرُوا عـِبـَادَ اللَّهِ عـَدُوَّ اللَّهِ آن یـُعـْدِیـَکـُمْ بـِدَائِهِ وَ آن یَسْتَفِزَّکُمْ بِنِدَائِهِ»[4]. بندگان خدا حواستان به این دشمن خدا باشد. شما را به مرض مسری خودش مبتلا نکند. «آن یـُعـْدِیـَکـُمْ بـِدَائِهِ». مرضش به شما سرایت نکند و سرنوشت او به شما وارد نشود. خوب اینکه مشخص شد، ما باید بیاییم توی زندگی‌مان ببینیم که عبادات ما از نوع آن دو هزار ساله است. اگر اتفاقی افتاد نگران نباش و مواظب باشیم خودمان را از آن نوع عبادت خلاص کنیم، خودمان را رها کنیم. این عبادت یک لحظه‌ای سجده بر آدم، این را شناسایی کنیم ]و[ مواظب باشم فوت نشود. ببینید یکی از عبادات یک لحظه‌ای این است: «ضَرْبَهُ عَلىٍّ یَوْمَ الْخَنْدَقِ أفْضَلُ مِنْ عِبادَهِ الثَّقَلَیْنِ»[5]. این از نوع سجده بر آدم است. ضربه‌ای که در جنگ خندق علی (علیه‌السلام) به عمرو بن عبدود زد از عبادت جن و انس بهتر است. این از همان عبادت‌های یک لحظه‌ای است. عبادت شش هزار ساله ابلیس را کالبد شکافی کنیم. چه نوع عبادتی بود؟ عبادتی برای رکورد عبادت را شکستن که هیچ ملائکه‌ای از این عبادت از او جلو نباشد. عبادت مسابقه‌ای. بیشترین عبادت برای این‌که انسان اسم پیدا کند. ابلیس برای این‌که مطرح بشود. اگر کسی لشکرکشی کرد برای اینکه معروف بشود به این‌که فاتحه است؛ از نوع عبادت شش هزار ساله‌ای است. کسی جهاد کند برای اینکه از همه جهاد کنندگان سبقت بگیرد؛ از نوع عبادت شش هزار ساله‌ای است. جهانگیری کند، دنیا را تسخیر کند. از نوع عبادت ابلیسی است. مسجد بسازد برای رقابت و برای اینکه اسم او بالاتر از اسم‌ها باشد. این‌ها را شیطان حساس نیست، تشویق می‌کند انجام بشود. چرا؟ برای اینکه «تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ»[6]. اگر انسان با عبادتش می‌خواهد به علو برسد. عالی بشود، اعلاء بشود، از دیگران جلو بیفتد؛ این «عُلُوّ فِی الْأَرْضِ»]است[. یک وقت یک کسی می‌خواهد در آخرت، از همه به اهل بیت نزدیک‌تر باشد، این «عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ» نیست. این تقرب به خداست. تقرب به اهل بیت ]است[. این از نوع آن عبادت شش هزار ساله نیست. پس ما دو نوع عبادت داریم. یک سری از کارهای ما از نوع آن عبادت شش هزار ساله است. یک نوعش از نوع عبادت یک لحظه ایست و ما انسان‌ها گاهی می‌شود ]که[ جهاد می‌کنیم، خود را به کشتن می‌دهیم؛ اما از نوع عبادت شش هزار ساله است. نباید به جهاد مغرور شد. چرا؟ چون ممکن است طرف برای ریاست این کار را کرده، برای سبقت گرفتن این کار را کرده، برای مطرح شدن این کار را کرده ]است[. این از نوع شش هزار سال عبادت است. آخرش را باید دید چطور می‌شود. گاهی انسان می‌آیند پیشش ]تا[ شهادت بدهد در امری و شاهد منحصر به اوست و می‌داند اگر شهادت بدهد، ده نفر با او دشمن می‌شوند و علیه او حرف می‌زنند. کتمان شهادت بکند؛ این از نوع عبادت یک لحظه‌ای است، از نوع سجده بر آدم است. عبادت حقیقی این است، نه آن. گاهی انسان مکه رفته، زیارت اهل بیت رفته، سال‌های جبهه رفته ]است[؛ اما در این شهادت دادن، برای اینکه پدرش ناراحت نشود، مادرش ناراحت نشود، بستگانش نرنجند، شهادت کتمان می‌کند. این سرنوشت ابلیس است. تمام آن عبادات حد می‌شود با این کتمان شهادت. ببینید این آیه را: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُونُواْ قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاء لِلّهِ وَلَوْ عَلَى أَنفُسِکُمْ أَوِ الْوَالِدَیْنِ وَالأَقْرَبِینَ آن یَکُنْ غَنِیًّا أَوْ فَقَیرًا فَاللّهُ أَوْلَى بِهِمَا»[7]. این سجده بر آدم است، این عبادت‌ها یک لحظه‌ای است که از آن عبادت شش هزار ساله بهتر است بلکه آن عبادت شش هزار ساله، اگر این عبادت یک لحظه‌ای بهش وصل بشود، تمام آن شش هزار سال را اصلاح می‌کند؛ اما این عبادت یک لحظه‌ای اگر فوت شد، تمام آن‌ها را ضایع می‌کند همین‌طور که مال ابلیس را ضایع کرد. حرف حق بزنید. «قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاء لِلّهِ»؛ برای خدا شهادت بدهید. ولو بر ضد خودتان. «وَلَوْ عَلَى أَنفُسِکُمْ». چقدر زیباست انسان علیه خودش شهادت بدهد. اگر یک وقتی یک انسانی پیدا بشود، بر ضد خودش شهادت بدهد. امام شهادت داد. امام در موضوع حکم دادن به آقای بازرگان گفت: ما اشتباه کردیم، من اشتباه کردم و گفت من ایراد گرفتم، دوستان گفتند، من هم قبول کردم. می‌دانید چقدر این ارزش دارد عند الله. انسان علیه خودش شهادت بدهد. «کُونُواْ قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاء لِلّهِ وَلَوْ عَلَى أَنفُسِکُمْ أَوِ الْوَالِدَیْنِ». بر علیه پدر و مادر.

خوب من، اینجا فرصتی است، عروسی به من نامه نوشته که شوهر من به سفارش مادرش به من سیلی می‌زند. این پسر رضای خدا را می‌طلبید؛ اما نمی‌دانست. تو می‌توانی برای رضای مادر به خودت سیلی بزنی؛ اما نمی‌توانی به زنت سیلی بزنی. تو می‌توانی برای رضای مادرت به خاک بیفتی ]و[ پای او را ببوسی، او کفش به سر تو بزند، سرت را بگیری تا بزند، می‌توانی. از تو عصبانی است مادرت، کفش برداشته ]است[ تو را بزند. در امری بین عروس و مادر شوهر اختلاف است. این یک حرفی می‌زند، او یک حرفی می‌زند. می‌خواهد قضاوت کند چه به نفع عروس بر ضد مادر شهادت بدهد. سجده بر آدم از او فوت شده. چه به نفع مادر علیه عروس شهادت بدهد. سجده بر آدم از او فوت شده. ببینید راه چقدر سخت است. این‌که پل صراط، این صراط تیزتر از شمشیر است، از مو باریک‌تر است؛ یعنی این‌که این انسان بین مادرش و عروسش چطوری عبور کند. به نفع یکی به دیگری ظلم کند، سجده بر آدم از کف رفت. وقتی سجده بر آدمِ انسان حذف بشود، نگاهی به نمازش دیگر نمی‌کنند. ابلیس سجده بر آدم نکرد این شش هزار سال عبادت را دیگر نگاه نکن، از قلم می‌افتد، این حج از قلم می‌افتد، عبادات ضایع می‌شود. چرا؟ به خاطر اینکه ما دو نوع عبادت داریم: عبادت‌های سجده بر آدمی و عبادت‌های شش هزار ساله‌ای. غدیر را کسی از دست بدهد سجده بر آدمش را از دست داده است. آن وقت بدر و حنین رفت. وقتی کسی در غدیر لغزید اعمال قبلی ضایع می‌شود. نگاه بکنید به آیات قران: «وَقَدِمْنَا إِلَى مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاء مَّنثُورًا»[8]. ما برنامه‌ریزی کرده‌ایم برای همه اعمال آن‌ها؛ مثل ماسه بادی، که با کمپرسور فوتش بدهی. این‌هایی که ماشین باد می‌کنند؛ می­دانی باد با چه فشاری از توی آن‌ها می‌آید بیرون. این‌ها را اگر بگیرند را لباس خودشان می‌زند عقب. این را بگیر روی ماسه بادی، چه طوری پخشش می‌کند. می‌گوید ما این‌طوری کارها را می‌کنیم. «وَقَدِمْنَا إِلَى مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاء مَّنثُورًا». اعمالشان می‌شود مثل خاکستر، ماسه بادی در روز طوفانی. یک ذره این برایش نمی‌ماند همه‌اش پخش می‌شود ]و[ می‌رود. من به برادران و خواهران عرض می‌کنم وقتی می‌بینید مردم در نماز و عبادات و این نوع عبادات حجمی تلاش می‌کنند، شما را عبادت‌های کیفی تلاش کنید. علی (علیه‌السلام) می‌گوید رسول خدا (صلی‌الله علیه وسلم) به من سفارش کرد. به من گفت که یا علی وقتی مردم را دیدی که به کثرت اعمال با هم مسابقه می‌دهند، تو به اخلاص عمل توجه کن. کثرت عمل از اعمال شش هزار ساله و اخلاص عمل از نوع سجده بر آدم است. به این بپرداز.

خوب ابلیس شش هزار سال عبادت کرد. خدا او را با سجده بر آدم امتحان کرد. اگر این کار را خدا با انسان‌ها نکند، با مسلمان‌ها نکند، تبعیض قائل شده است. ابلیس می‌تواند دعوا کند، سؤال کند: خدایا این حجشان، جهادشان، امر به معروف و نهی از منکرشان، نمازشان، روزشان، از نوع شش هزار سال من. امتحان سجده بر آدم من را که این‌طور سرم آمد، مال این‌ها کو؟ تبعیض قائل شدی بین من و این‌ها. خدا محال ]است[ تبعیض قائل شود. خدا حتی بین ابلیس و هیچ مخلوق دیگرش فرق نمی‌گذارد. «آن أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ»[9]. ابلیس به خاطر بی تقوایی‌اش این‌طور شد. هیچ دلیل دیگری نداشت و اهل بیت به خاطر تقوایشان به اینجا رسیدند، هیچ دلیل دیگری ندارد. طبیعتاً این کار را می‌کند.

من این بحث را برای این می‌کنم که غدیر یک امر ضروری بود برای عدالت خدا. هیچ کس نمی‌تواند از خدا بخواهد که این معرفی نشود، اگر نشود کار تمام نشده ]است[. برای همین می‌گوید برنامه ما این است؛ و من برای عزیزان عرض می‌کنم؛ سِرّش این است که انسان در این حیات دنیا آمده ]است[ برای این‌که جذب بشود و دفع بشود. در دستگاه خدا همان‌طوری که جاذبه مهم است، دافعه هم مهم است. مثالی بزنم از بدن شریف خودتان. داخل بدنتان غذا که می‌خورید، جاذبه دارید ]و[ دافعه دارید. درست است؟ نان را که میل می‌فرماید، در بدنتان به دو قسمت تقسیم می‌شود: تفاله که باید دفع بشود. وای اگر دفع نشود. اگر کسی اجابت نکند، یک مدت دستشویی نرود، چه بر سرش می‌آید. حبس البول بگیرد این‌ها بماند، نعره می‌کشد. سر به دیوار می‌کوبد. چرا چون آنچه باید دفع بشود نشد. کشنده است. خیلی خوب جاذبه هم همین‌طور، بدنی مواد مغذی را جذب نکند، این بدن ضعیف می‌شود، تلف می‌شود. هر دو کشته شدن است. چه ضعف جاذبه، چه ضعف دافعه؛ چه تعطیل جاذبه، چه تعطیل دافعه. درست است؟ این در بدن شما قطعی است. مردم هم وقتی مسلمان می‌شوند. مخلص دارد و غیر مخلص. غیر مخلصش تفاله است. باید دفع بشود، اگر دفع نشود کشنده است. مخلصش باید جذب بشود، اگر جذب نشود کشنده است. برنامه‌های الهی باید خالص‌ها را تا آخر جذب کند؛ و تفاله‌ها را تا آخر دفع کند. اگر غدیر نبود ل «َوْلا أَنْتَ یا عَلِىُّ لَمْ یُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى وَ کانَ بَعْدَهُ هُدىً مِنَ الضَّلالِ، وَ نُوراً مِنَ الْعَمى، وَ حَبْلَ اللَّهِ الْمَتینَ، وَ صِراطَهُ الْمُسْتَقیمَ»[10]؛ یعنی علی باید ناخالص از او متنفر بشود و خالص بهش عاشق بشود. چرا؟ برای اینکه او میزان العمال است، حب و بغضش ملاک است. خوب ببینید بعضی‌ها فکر می‌کنند این روایت از ساخته‌های غلات است. «حُبُ‏ عَلِیٍ‏ حَسَنَهٌ لاَ یَضُرُّ مَعَهَا سَیِّئَهٌ وَ بُغْضُ‏ عَلِیٍ‏ سَیِّئَهٌ لاَ یَنْفَعُ مَعَهَا حَسَنَهٌ»[11]. نه! این از مجعولات غلات نیست. این واقعیت عقلی است، باید این‌طور باشد. منتهی این را باید درست فهمید که چه چیزی نمونه‌اش چیست. «حُبُ‏ عَلِیٍ‏ حَسَنَهٌ لاَ یَضُرُّ مَعَهَا سَیِّئَهٌ» معنایش این نیست اگر کسی محب علی است دزدی بکند گناه پایش نمی‌نویسند. هر کس این‌طوری فهمیده، روایت را نفهمیده ]است[. چرا؟ برای اینکه کسی در زمان علی (علیه‌السلام) دزدی کرد، سیاهی. آوردندش پیش علی (علیه‌السلام)، از محبین علی (علیه‌السلام). شهود شهادت داد. علی (علیه‌السلام) چهار انگشتش را قطع کرد. خوب این چطور شد حب علی. «حَسَنَهٌ لاَ یَضُرُّ مَعَهَا سَیِّئَهٌ». دستش در این راه قطع شد. نگاه آخرش کن! ایشان این چهار انگشت دست راستش را گرفت، رفت سر بازار ایستاد. خون از این دست می‌رود، انگشتان در این دست است. همه تعجب کردند این آمده با این وضع، حالا باید برود پانسمان کند، زخم‌بندی کند. چه وقت است. آمد شعار دادن. ایها الناس بدانید! دست مرا امروز عادل‌ترین، صالح‌ترین، پاک‌ترین، درستکارترین انسان‌ها، بنده صالح خدا دید الآن فرصت خوبی برای مولایش و برای عزیزش شعار بدهد و الآن مردم توجه می‌کنند و می‌تواند برای آقا تبلیغ کند. این «حَسَنَهٌ لاَ یَضُرُّ مَعَهَا سَیِّئَهٌ»؛ یعنی این آدم به دلیل حب علی با انصاف می‌شود. یا بگو بهتر به دلیل با انصاف بودنش محب علی می‌شود. خیلی آدم با انصافی است. آدم گاهی می‌گوید خدایا این دزد فردای قیامت می‌تواند ما را شفاعت کند. محب علی است دیگر. آمدند به علی (علیه‌السلام) گفتنند آقا یک سیاهی سر بازار دارد برای شما شعار می‌دهد که این دستش را قطع کردید، دارد از تو تعریف می‌کند. حضرت گفت: «علیّ به» بگویید بیاید. آوردند، نگاهش کرد. انگشتان در دستش ]هست[. همین که آمد ]و[ دستش قطع شد. گفت که چرا این‌جور می‌کنی؟ تو که دوست منی، من دستت را قطع کردم، چرا این‌طوری کردی؟ گفت این از خوبی توست که دست دوستت را هم قطع می‌کنی. بین دوست و دشمنت فرق نمی‌گذاری، این از خوبی توست. این‌ها نمی‌فهمند. من بد کردم، من نباید سرسری نگاه کنم، دزدی کنم. من اشتباه کردم. تو اگر تبعیض قائل می‌شدی، بد بود. هر چه علی این طرف و آن طرفش کرد که در کاری که کرده ]است[ شک کند، نشد. وقتی این‌طور شد. گفت بیا انگشتانت را بده به من. انگشتانش را گرفت ]و[ گذاشت سر جایش، دست کشید رویش. انگشتان برگشت روی دست خودش. این می‌شود «حُبُ‏ عَلِیٍ‏ حَسَنَهٌ لاَ یَضُرُّ مَعَهَا سَیِّئَهٌ». چرا ؟ برای اینکه حب علی می‌شود انصاف. وقتی انسان منصف شد طائف می‌شود. وقتی منصف شد ضجه می‌زند که خدایا من را ببخش. میزان گریه انسان، استغاثه انسان برای توبه به میزان انصاف انسان است. هرچه انسان با انصاف تر باشد بیشتر به خودش فشار میاورد، وقتی گناه کرده ]است[. خطر گناه را بهتر درک می‌کند. انسان وقتی که گناه می‌کند ]و[ حال توبه ندارد رغبت توبه ندارد بی انصاف است، متکبر است. نمی‌پذیرد که بد کرده ]است[ و نمی‌پذیرد که باید ضجه بزند، نمی‌پذیرد باید در سر خودش بزند، نمی‌پذیرد که باید خود زنی کند تا بپذیرندش. این می‌پذیرد دستش را قطع کرده‌اند، قبول کرده ]است[. مگر انسان تا منصف نباشد محب علی می‌شود؟ امکان ندارد. انسان تا با انصاف نباشد، عاشق علی نمی‌شود. ریشه این‌ها در انصافش است. ابلیس بی انصاف بود، ابلیس متکبر بود، ابلیس خود خواه بود. انصاف بدهد خالق می‌گوید به این سجده کن. من کی هستم که سجده نکنم. قابیل هابیل را کشت؛ اما از ابلیس بهتر بود. یک کلاغ آمد نشانش داد که چطوری لاشه را دفن می‌کنند چون تا آن موقع هیچ کس نمرده بود که آداب دفع را ایشان بفهمد. وقتی این کلاغ چیزی را دفع کرد، این جنازه هابیل جلویش گذاشته بود. گفت من به اندازه کلاغ هم نمی‌فهمم و از این حرکتی که کرده بود، پشیمان شد. بگذریم.

غدیر به معنای جاذبه و دافعه. جذب خالص‌ها و دفع ناخالص‌ها. قبول کردی در بدنت همان اندازه که جاذبه لازم است دافعه هم لازم است؟ به خدا حق بده که او هم باید عصاره‌ها را جذب کند، تفاله‌ها را دفع کند. اسلام جاذبه دارد، دافعه دارد؛ مثل یک انسان. جاذبه‌اش عصاره‌ها را جذب می‌کند. دافعه‌اش تفاله‌ها را دفع می‌کند. به همان اندازه که جذب عصاره ضرورت دارد، دفع تفاله هم ضرورت دارد. خوب من به عزیزان عرض می‌کنم: خدا ما را توفیق داد در این سجده بر آدم یعنی قبول غدیر ما جز سجده کنندگان شدیم؛ اما باید بدانیم آخر خط نیست، باز هم سجده بر آدم‌های دیگری هست. امام وقتی قیام کرد برای شیعیان که علی را قبول کرده بودند، باز خودش سجده بر آدم بود. جوانانی که جبهه رفتند این جبهه رفتنشان سجده بر آدمشان بود. هشت سال جنگید امام. مردم با او جنگیدند. نیاز شد به یک غدیر دیگری. قطع‌نامه را قبول کرد. خود امام در قبول قطعنامه یک سجده بر آدمش بود. ببینید امام گفته بود: تا آخرین خانه تا آخرین نفر تا آخرین قطره خون باید مقابله کنیم با صدام. خودش آمد گفت من این حرف را زدم اما امروز برای مصلحت اسلام، صلح می‌کنم با صدام. این «کُونُواْ قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاء لِلّهِ وَلَوْ عَلَى أَنفُسِکُمْ». شجاعت امام در پذیرش قطعنامه یک طرف، شجاعت امام در هشت سال یک طرف. هچکس به امام اعتراض نکرد که چرا هشت سال جنگیدی و الآن صلح کردی. تمام این‌هایی که امام را پذیرفتند همه انگار سجده بر آدم کردند. این ثواب عظیم را در متابعت از امام به دست آوردند. هشت سال جنگیدن ثوابش یک طرف، متابعت امام در این یک روز یک طرف. این‌ها نمونه‌های سجده بر آدم و نمونه‌های غدیر بود و به همین دلیل هم بود همان سال که غدیر شد، مردم راهپیمایی کردند به نفع امام. الآن هم جمهوری اسلامی مشکلات دارد، گرانی دارد، این رئیس جمهور کمکش کردن هم، این از همان نوع سجده بر آدم است. چرا ؟ چون رهبر کمکش می‌کند. شما لاغازک می خوانی برایش برای چه؟ امکان ندارد شما متابعت رهبر نکنی و نتیجه بگیری. این رهبر از رهبرهای امتحان داده است. قبل از رحلت امام به یک ماه، من خدمتشان رسیدم. کاری داشتم. بعد گفتم آقا تمام شد که دوره ریاست جمهوری. سال 68 بود. انتخابات ریاست جمهوری خرداد بنا بود واقع بشود. شما می‌خواهی بعد از ریاست جمهوری چکار بکنی. خیلی ساده ]جواب دادند[. من بودم و ایشان و ایشان بود و من. اخیراً گفتم یادتان میاید شما، این را پرسیدم شما این را گفتی؟ گفتند بله گفتم. الهی شکر که یادت میاید. من گاهی نقل می‌کنم یک دفعه از شما بپرسند بگویید من یادم نیست مسئله می‌شود. گفتم الهی شکر یادتان هست. گفتم ]دوره ریاست جمهوری[ شما دارد تمام می‌شود. حالا من هستم و ایشان. ]گفتم[ می‌خواهی شما بعد از ریاست جمهوری چکار کنی؟ گفت آخوندی میایم قم. کار حوزوی می‌کنم. یک دفعه گفت مگر اینکه امام نهیم کند. من اگر بعد از ریاست جمهوری امام به من بگوید برو ]و[ بشو مسئول عقیدتی سیاسی ژاندارمری یکی از روستاهای سیستان و بلوچستان -پارامترها را ببینید- بعد از ریاست جمهوری مسئول عقیدتی سیاسی، آن هم ژاندارمری، آن هم یک روستا، آن هم در سیستان و بلوچستان که رئیس جمهور سابق را می‌دزدند برای اینکه بتوانند چند تا گرفتارشان را آزاد کنند. اگر امام به من گفت بشو این، من تردید نمی‌کنم. امتحانش را داده ]است[. این‌جوری امتحان می‌دهند که این‌جور می‌شوند.

یکی قطره باران ز ابری چکید              خجل شد چو پهنای دریا بدید

که جایی که دریاست من کیستم            گر او هست حقا که من نیستم

چو خود را به چشم حقارت بدید           صدف در کنارش به جان پرورید

سپهرش به جایی رسانید کار                که شد نامور، لولو شاهوار

بزرگی از آن یافت کو پس شد             در نیستی کوفت تا هست شد

بزرگان نکردند در خود نگاه             خدا بینی از خویشتن بین مخواه

از آن بر ملائک شرف یافتن             که خود را به هر کس نپنداشتن

این امتحانش را داده ]است[، به همین دلیل آوردش بالا. حالا او می‌گوید این رئیس جمهور را کمکش کنید لاغازک خواندن علیه رئیس جمهور یعنی چه؟ این تخلف است، سجده بر آدم است و دعا کنید به این رهبر و هر کس این رهبر دارد ازش دفاع می‌کند.

و السلام علیکم و رحمت الله

 

 

[1]؛ و چون فرشتگان را فرمودیم براى آدم سجده کنید پس به‌جز ابلیس که سر باز زد و کبر ورزید و از کافران شد [همه] به سجده درافتادند؛ البقره/34

[2]. نهج البلاغه، خطبه 192

[3]. پیش او به سجده درافتید؛ الحجر/29

[4]. نهج البلاغه، خطبه 192

[5]. الاقبائل،ص467.

[6]. آن سراى آخرت را براى کسانى قرار مى‏دهیم که در زمین خواستار برترى و فساد نیستند و فرجام [خوش] از آن پرهیزگاران است؛ القصص/83

[7]. اى کسانى که ایمان آورده‏اید پیوسته به عدالت قیام کنید و براى خدا گواهى دهید هر چند به زیان خودتان یا [به زیان] پدر و مادر و خویشاوندان [شما] باشد اگر [یکى از دو طرف دعوا] توانگر یا نیازمند باشد باز خدا به آن دو [از شما] سزاوارتر است؛ النساء/135

[8]. و به هر گونه کارى که کرده‏اند مى‏پردازیم و آن را [چون] گردى پراکنده مى‏سازیم؛ الفرقان/23

[9]. در حقیقت ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست؛ الحجرات/13

[10]. دعای ندبه

[11]. نهج الحق و کشف الصدق، ج1، ص259

«بسم الله الرحمن الرحیم»

«الحمدالله رب العالمین و صل الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین»

هر کوهی دامنه‌ای دارد، قله‌ای دارد. ارتفاع محرم و صفر در دهه عاشوراست، همان‌طوری که وقتی از قله کوه نگاه می‌کنید نقشه شهر را و جایگاه هر چیزی را در زیر پای خودتان می‌بینید. در قله عاشورا هم خط و خطوط‌ ها را می‌بینید و می‌شناسید. همان‌طور که اگر خواستید آبادی را ببینید باید از بلندی ببینید، اگر هم خواستید جریانات فکری، انحرافی، حق و باطل را مشاهده بکنید، باید از ارتفاع عاشورا به صحنه نگاه کنید. این مردمی که حق را شناختند، از قله عاشورا به جریانات نگاه کردند و حق را از باطل تمییز دادند. جنگ در عاشورا بین دو گروه نمازگزار بود، هر دو روزه گیر، هر دو اهل حج و جهاد. وقتی ابن سعد می‌خواست، کار را یکسره کند این جمله را گفت: «یَا خَیْلَ اَللَّهِ اِرْکَبِی وَ أَبْشِرِی»[1]. ای سواران خدا سوار شوید! مژده باد شما را به بهشت! یعنی بکشید حسین بن علی یارانش را، بهشتی می‌شوید، آن‌ها هم شما را بکشند بهشتی می‌شوید. وقتی امام سجاد (ع) آوردنش ببرند و حرکتش بدهند، چشمش به پیکرهای مطهر افتاد، حالش منقلب شد. عمه‌اش، زینب کبری، به او گفت: «یا بَقِیَّهَ المَاضین مالی أراکَ‌ تَجُودُ بِنَفْسِکَ»[2]. ای بازمانده درگذشتگان، چه شده است از ناراحتی داری جان می‌دهی؟ گفت عمه این‌ها می‌دانستند [که] ما کسی را نداریم کشته‌هایمان را دفع کند، کشته مسلمان، پیکر مسلمان باید دفع شود. این‌ها خودشان را مسلمان می‌دانستند، خودشان این‌ها[کشته هایشان] را دفن ‌کردند. این‌ها ما را مسلمان نمی‌دانستند. از این بلندی عاشورا نگاه کن که امام زمان را مسلمان ندانند. کار به کجا رسیده است، چرا نماز این‌ها را به این روز نشانده است که به قاتل امام زمان بگویند: «خیل الله» و بگویند: «الی الجنه ابشری». بکشید که به بهشت می‌روید و کشته شوید به بهشت می‌روید و به امام زمان و یارانشان بگویند مسلمان نیستند و پیکر آن‌ها را لازم نیست دفن کنند. دفن مسلمان واجب است. دفن غیر مسلمان واجب نیست. نماز آن‌ها را به این روز نشانده ]است[. روزه آن‌ها را به این روز نشانده ]است[. زکات آن‌ها را به این روز نشانده ]است[، حج، جهاد، امر به معروف، نهی از منکر، مجموعه فروع دینشان، از آن‌ها چنین موجوداتی ساخته ]است[.

گفتم از عاشورا قله است، نماز را بشناسید، نماز انسان را عوض نمی‌کند. روزه عوض نمی‌کند. یک نماز انسان را از آنچه هست بدتر می‌کند، یک نماز انسان را اصلاح می‌کند. این را با دقت متوجه بشوید، اسلام یک اتوبان است، یک طرف به سمت خدا می‌رود و آن طرف دور می‌شود. تمام اتوبان‌ها همین است. اتوبان اگر شمالی و جنوبی باشد، یک طرف نرده‌ها از جنوب به شمال می‌رود یک طرفش هم از شمال به جنوب می‌رود. در همین تهران می‌روید خیابان یادگار امام، نوشته است یادگار امام شمالی، یادگار امام جنوبی. درست به عکس هم. اگر اشتباه بکنی، جنوبی و شمال را با هم اشتباه کنی، یک‌ دفعه می­بینی.

یک لحظه چون غافل شدم          صد سال راهم دور شد

شرقی و غربی دوتا کنار هم هستند، مجموعاً یک خیابان است، می‌گوید خیابان چمران. شمال یا جنوبی، اشتباه کنی دوتا را تا بخواهی اصلاحش بکنی دیگر راه ندارد. چرا؟ چون دور برگردان‌ هم اگر هم پیدا کنی باید تمام این راه‌هایی که رفتی، برگردی. اسلام و نماز مجموع این دو خط و اتوبان هستند. همین نماز، یکی‌اش از خدا دور می‌کند. یکی‌اش به خدا نزدیک می‌کند. امامان از شما گریه می‌خواهند؛ اما گریه از روی فکر می‌خواهند. اگر از روی فکر نباشد، این خط و آن خط می‌شوید، گریه‌تان‌ هم سر جایش است. ندیدید هر دو خط را می‌گویند خط امام. چرا؟ به خاطر فکر نکردن است. عاشورا فرصت فکر [کردن] است. چرا صد بار لعن را تکرار می‌کنید، برای اینکه لااقل فکر کنیم رویش و به آن بیندیشیم. چرا صد بار سلام می‌کنیم. شاید یکی‌اش از روی فکر باشد. چرا در مسجد جمکران صد بار «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِین»[3]؛ یعنی اینجا را بکاوید. مسئله شما اینجاست. چرا شما باید صد بار به اهل نماز نفرین کنید. صد بار به اهل قبله نفرین کنید. نماز را بشناسید. نماز بی فکر همین بدبختی را می‌آورد. اشقیای کربلا همه چیز داشتند، عقل نداشتند. همه کار می‌کردند، فکر نمی‌کردند. گریه داشتند، الآن هم گریه دارند. این‌هایی که عمل انتحاری می‌کنند، شب تا صبح گریه می‌کنند. روز می‌آیند مواد منفجره می‌بندند می‌آیند می‌کشند و می‌روند و خیال می‌کنند به بهشت می‌روند. کمبود جامعه اسلامی ما امروز کمبود تفکر است. کمبود پژوهش و تحقیق است. کمبود تأمل است، اشک از روی معرفت می‌خواهند، خون از روی معرفت می‌خواهند، اول فکر بعد خون، اول فکر بعد اشک. امام زمان ‌هم بیاید اگر مردم اهل فکر نباشند، مثل قرآن سر نی می‌کنند.

تمام یاران علی آمدند راه برون رفت، راه برون رفت، راه برون رفت تا کی؟ اختلافات ما را کشت. هیچی! یک آدم خیّر بیاید به این‌ها بگوید آقا تکلیف برای امام تعیین نکنید. سطحی اشک کار می‌کرد، عقلشان کار نمی‌کرد. یک انسان که بنشیند فکر کند؛ چرا این‌طور شد. دیگر فریب این نمازها را نمی‌خورد. وقتی می‌گویند نماز، بگو نماز شمالی است یا جنوبی، مگر نمی‌گویی یادگار امام شمال یا جنوبی، مگر نمی‌گویی چمران شمالی یا جنوبی. وقتی اتوبان قم هست، می‌گویی کدامش. قم – تهران یا تهران – قم. وقتی برمی‌گردی در آن می‌روی، وقتی می‌آیی در این می‌آیی. تکلیفت را می‌دانی. یکی‌اش برای آمدن پیش خداست همین نماز، یکی برای دور شدن خداست، چه بود این‌ که دور می‌کند، نماز را. نماز را نزدیک می‌کند ولایت، ولایت، ولایت. قرآن چطوری حرف بزند «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ»[4] با همین نماز. نماز با ولایت طاغوت می‌شود راه دور شدن از خدا، آن‌هم با وسیله بسیار سریع السیر نماز. من منکر این نیستم که نماز سریع السیر است، حج سریع السیر است، جهاد سریع السیر است، روزه سریع السیر است؛ اما بحثم در این است با کدام ولایت، با ولایت طاغوت سریع السیر است برای دور کردن از خدا، با ولایت بنده مطیع خدا و رسول سریع السیر است برای رساندن به خدا و رسول. چرا فکر نکردند یزید بن معاویه به صراحت می‌گوید وحی دروغ است، اما خدا گفته است: «أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ»[5]، این ولی امر است، خدا گفته اطاعتش کن. بله گفته­ام که

لعبت هاشم بالملک فلا             خبر جاء و لا وحی نزل[6]

او وقتی مست می‌شود از این دری وری ها هم می‌گوید اما فعلاً ولی امر است. هر که در اطاعت او کار بکند و بکشد می‌رود بهشت و کشته شود می‌رود بهشت به دلیل اینکه تابع ولی امر است و هر کس مخالفش شد، می‌رود جهنم جنازه‌اش را هم روی زمین بگذارید و دفن نکنید. این است! این قصه امروز عالم اسلام هم همین است. مگر این‌هایی که می‌گویند …..(15:29)اطاعتش واجب است یا فهد واجب است یا ملک عبدالله واجب است؛ غیر از [این است که] همین آیه «أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ» را دارند می‌خوانند؛

اما شما می‌گویید چه؟ می‌گوید: ما می‌گوییم ولی امر، باید من احراز کنم. از راه اطاعت خدا ولی امر شده است. در راه اطاعت خدا ولی امری‌اش را خرج می‌کند. این دو شرط را دارد. شیعه این را از عاشورا یاد گرفته است. از راه اطاعت به دست بیاور‌د این قدرت را، در راه اطاعت خرج کند.

چرا شیعه خبرگان دارد؟ برای اینکه این‌ها مواظب باشند ولی امر از راه اطاعت خدا به ولایت برسد و بعد ولایتش را در راه خدا خرج کند. می‌گوید خیلی خوب، خبرگان گفتند همین طور است، این ولی امر از راه اطاعت خدا این ولایتش به دست آمده، الآن هم دارد در راه ولایت خدا خرج می‌کند. می‌گوید: خیلی خوب. این امام جماعت ماست. از عاشورا باید این را با فکر گرفت. حالا که این هفتاد تا را که ما انتخاب کرده‌ایم، بروید نظارت کنید برای ما گواهی بدهید. این‌ها شهادت داده‌اند. حالا من به این امام جماعت با تمام وجود اقتدا می‌کنم. این امت یک امام جماعت دارد، همه به او اقتدا می‌کنند. خوب مراجع تقلید اگر یک فاضلی را صلاح دیدند وایستاندندش جلو. وقتی نماز می‌خوانند رکوع قبل از او می‌روند؟ خودشان مرجع، یک فاضل را انداخته‌اند جلو، قبل از او حق دارند رکوع بروند؟ چون مرجع هستند! قبل از او سجود بروند، قبل از او سر از سجود بردارند؛ نه! هر که هست اقتدا می‌کند بایستی بهش متابعتش کرد؛ نه جلوتر از او، نه عقب‌تر از او، با او. خوب مردم می‌گویند چه؟ می‌گویند آقا ما به ایشان اقتدا کرده‌ایم. این نفر پشت سریش اگر هماهنگ با او نیست این شد نماز فرادی کرد، خوب کرد. یک نفر لطمه به نماز نمی‌زند. ما کار خودمان را ادامه می‌دهیم، ما منتظر نمی‌شویم او هم برود رکوع بعد ما برویم رکوع؛ نه ما به یک جا نگاه می‌کنیم. مجموعه یک امام جماعت دارد. هر کس فرادی کرد، خوب شما وسیله اتصالت بود؛ اما آقا مسافر بود نماز شکاند، شما می‌بینید الآن وصل نیستید، دو قدم این طرف تر به یک کسی که متصل است خودت را وصل می‌کنی، خودت را از او جدا می‌کنی. این‌ها چیزهایی است که باید از عاشورا گرفت. رهبر که مدام می‌گوید، بصیرت، بصیرت، بصیرت؛ برای همین است. همش می‌گوید عمار یاسر کارش این بود برود، بنشیند با این و آن صحبت کند بصیرت آوری کند، الآن فرصت، عاشورا فرصت بصیرت است. من هم به مداحان توضیح می‌دهم بیایید اول خودتان بصیر بشوید، به شعرا هم عرض می‌کنم بروید اول بصیر بشوید و بعد شعر بگویید. شاعر باید اول بصیر باشد، بعد شعر بدهد. مداح باید بصیر باشد بعد شعر انتخاب کند و متأسفانه در این حوزه بصیرت کم شعر گفته می‌شود. آن‌قدر زمینه دارد برای کارهای هنری.

ای کاش صدا و سیما برای بصیرت این فیلم حکمیت را می‌ساخت و به مردم ارائه می‌داد که چطوری شد علی (ع)، از زبان سنی آقا جان. عبدالفتاح عبدالمقصود حکمیت را نوشته ]است[، پنج جلد کتاب، شش جلد کتاب در رابطه با علی (ع) نوشته]است[، بی انصافی نکرده]است[، سنی هم هست، مصری است. حقایق را انکار نکرده]است[، من به آقایان عزیز عرض می‌کنم این کتاب ترجمه هم شده]است[، بخوانید، کتاب معتبری است. مخصوصاً چون اهل سنت نوشته. نگویند شیعه‌ها نشسته‌اند برای خودشان یک چیزهایی گفتند. اتوبانی بود به نام اسلام، دو خط دارد. مجموعاً بهش می‌گویند اتوبان اسلام. یکی‌اش به خدا نزدیک می‌شود، یکی از خدا دور می‌شود. دقیق بدان به مجموعه می‌گویند اسلام. یک خطش تحت ولایت ولی خدا و مطیعان خداست، به خدا نزدیک می‌کند، یکجایش [هم] در تحت کسانی است که با زر و زور و تزویر روی کار می‌آیند، بعد هم قدرتشان را در راه زر و زور و تزویر به کار می‌برند. آن‌هم نماز می‌خواند، آن‌هم روزه می‌گیرد، به آن‌هم اسلام می‌گویند، دقت کن اسلام یک اتوبان دو خط است. رفتی و برگشتی. این‌ها سوار در خط برگشتی بودند، پنجاه سال از خدا دور شدند، شدند اشقیای کربلا. دیگر بدبختی همین است دیگر که نمازش باعث شد که خیال کند آدم خوبی است و این هم بدترین نوع ظلمتی است که از آدم از نور به ظلمت برود. «الْأَخْسَرِینَ أَعْمَالًا، الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا»[7]. بیشترین ضرر کننده در عالم کسانی است که گمان می‌کنند آدم خوبی هستند و آدم بدی هستند. این نماز و روزه موجب می‌شود خیال کنند آدم خوبی هستند.

خوب، یک آقایی را یک خورده بداخلاقی‌هایی داشت؛ اما زائر امام رضا بود. بنده خدا از راه رفت در راه یک سال بعد رفیقش دیدش در خواب. گفت چطور شد. گفت خوب می‌دانی که وقتی از دنیا رفتم آوردند مرا دور حرم طوافم دادند. این ملائکه‌های رحمت آمدند مرا از ملائکه عذاب تحویل گرفتند. ملائکه عذاب خیلی عصبانی بودند، تند بودند با من، خیلی در مشقت بودم. این ملائکه‌ها، ملائکه رحمت بودند. از اول که مرا تحویل گرفتند گفت اگر آقا امام رضا دخیلت را قبول بکند دیگر تحویلت به آن‌ها داده نمی‌شود. هر کاری داری بکن. گفت این‌ها همین‌جور به من دلالت می‌کردند. تا مرا آوردند در رواق، در کنار ضریح. شما آقا را نمی­دیدید، من می‌دیدمش. دیدم در سر ضریح نشسته، او هم مرا دید؛ اما تا من را دید رویش را برگرداند. من یک طواف دادند. هی گفتم یا علی بن موسی الرضا دخیل، یا امام رضا دخیل، زائرت هستم دخیل؛ اما خوب من یک بداخلاقی‌هایی داشتم. این ملائکه، یک دور داشتیم، آقا رو نکرد، گفت این دور آخر است. اگر این دور بروی دیگر تحویلت می‌دهیم به آن‌ها. این دور آخر ملائکه یک چیز یادم داد. گفت به این امام رضا بگو تو را به فاطمه زهرا، تو را به جده‌ات فاطمه. من این دفعه گفتم یا امام رضا، تو را به حضرت زهرا، تو را به جده‌ات فاطمه. روی ما را بگیر. گفت تا اسم فاطمه را شنید، نمی‌دانم فاطمه چه حالی دارند این امامان به ایشان. تا اسم فاطمه برده می‌شود، قهر باشند، آشتی می‌کنند، غیظ باشند تغییر می‌کنند. گفت این آقا که رویش برگردانده بود از من یک نگاهی به من کرد گفت شما شیعه‌ها یکجایی برای شفاعت ما بگذارید.

یا فاطمه معصومه ما امروز گذاشتیم یکجا برای شفاعت شما.«یَا فَاطِمَهُ اِشْفَعِی لِی فِی‏ اَلْجَنَّهِ»[8]. خودت با فاطمه صحبت کن، با این فاطمه معصومه. در حرمش هستی، این روضه را به نیت اینکه شفیعمان بشود بخوان. چطور امام رضا اسم فاطمه را برایش بردند، یک‌دفعه گفت شما شیعیان یکجا برای شفاعت ما بگذارید. گفت وقتی تمام شد به ملائکه،گفت: بگویید که قبولش دارم. تحویلشان ندهید. گفت مرا برگرداندند، این ملائکه‌ها آمده بودند مرا تحویل بگیرند، گفت: نه. آقا قبول کرده‌اند، واسطه شده‌اند همین‌جا بماند. گفت از وقتی آقا گفته‌اند اینجا هستیم یکجایی معین کرده‌اند اینجا زندگی می‌کنیم. خوب می‌خواهم شفیعمان باشید. من هرچه فکر می‌کنم چه زمانی برای حسین بن علی سخت‌تر بود، من تا حالا که به این سن رسیده‌ام وقتی صدایش زدند از بیرون گفتند آقا یک کار واجبی هست بیا در حرم. آقا مشغول جنگ بود کار واجب داشت. گفتند عمه زینب خانم می‌گوید کار واجبی هست بیا داخل. چون زینب است دیگر. کاروان سالار است. حسین بن علی آمده است: چیست کار. می‌گوید این اصغرت، نگاهش بکن:

گاهی پیچان شود به دامن خواهر           گاهی ناخن زند به سینه مادر[9]

یعنی از ما گذشته است چاره اصغر، چکارش بکنیم. آقا دید ای وای این بچه هی این لب‌ها را جمع می‌کند هی باز. ماهی دیدید که از آب می‌گیرند، ماهی که روی خاک می‌اندازی چطوری. ماهی هی. به این می‌گویند تلظی. تلظی، هی لبش را جمع می‌کند هی باز می‌کند. این پسر بچه شش ماهه مگر چقدر خون دارد. مگر چقدر آب در پوستش، ندیده‌اید درخت‌ها وقتی یک مقداری تشنه می‌شوند این شاخه نازکشان کج می‌شود. پژمرده می‌شود؛ اما برگ‌های یک ساله‌شان سرحال است. آدم‌های بزرگ دارند بتوانند تاب بیاورند. «وهبنی… صبر عنها لاننی جلیل و هل من صبر…»(28:32) حسین صبر بکند بر عطش. اکبر صبر بکند بر عطش، بچه شش ماهه چکارش بکند. گفتند آقا دیگر تکلیفمان بود به شما بگوییم. هر چه نظرتان است. آقا گفت: خوب بدهیدش به من. قنداقه را گرفت سوار اسب نشد. سوار شتر شد و آمد، وقتی سوار شتر شد می‌دانستند می‌آید صحبت بکند، نمی‌خواهد بجنگد.

شه ز حرم خانه‌اش ربود و روان شد

پیر خرد هم‌عنان بخت جوان شد

آمد و آمد به هر طرف نگران شد

تا به که سازد حدیث خویش مدلل

یک مردی در این‌ها پیدا می‌شود، درون این همه نامرد. تا به که سازد حدیث خویش مدلل. یک کسی هست حرفش منطق باشد.

گفت که ای قوم، علی اصغرم این است

شاهد کبرای روز محشرم این است

آن همه اصغر بدند، اکبرم این است

آن شاهدها پیش این شاهد، شاهد کوچکی هستند، این شاهد بزرگ من است در روز محشر.
گفت که ای قوم، علی اصغرم است این

شاهد کبرای روز محشرم این است این

آن همه اصغر بدند، اکبرم این است این

ناگه از آن قوم از سعادت محروم

حرمله‏اش تیر کینه نواخت به حلقوم

تیر سه شعبه درازی‌اش نیم متر است. سرش پیکان آهنی است. سر جوجه را که با ساتور نمی­برّند. این تیر سه شعبه برای این حلقوم! آقا روی دستش بچه را گرفته بود. اگر فکر می‌کنید این بهانه است. بچه را بگیرید خودتان ببرید، آب بدهید. خودش هم بار خاطرش این روضه است. دیدنش در خواب گفت: «شیعتی مهما شربتم ماء عذب فذکرونی» هر وقت یک آب گوارایی نوشیدی بگو یا حسین.

شیعتی مهما شربتم ماء عذب فذکرونی        او سمعتم بشهید من قتیل او اسیر فندبونی[10]

بعد بار خاطرش به این صحنه است: «لیتکم فی یوم عاشورا جمیعا تنظرونی» ای کاش روز عاشورا بودید و مرا در حالتی که داشتم می‌دیدید.

لیتکم فی یوم عاشورا جمیعا تنظرونی        کیف استسقی لطفلی فابوا ان یرحمونی[11]

می‌آمدید و می‌دیدید من طلب آب برای بچه‌ام می‌کنم؛ اما این‌ها حاضر نشدند به من رحم کنند.

لیتکم فی یوم عاشورا جمیعا تنظرونی

کیف استسقی لطفلی فابوا ان یرحمونی

و بجرد الخیل بعد القتل عمدا سحقونی[12]

با اسب‌های نعل تازه زده بعد از قتل عمداً من را استخوان‌هایم را له کردند. شما می‌گویید که بدن آن حضرت را این‌جوری له کردند که آثارش محو بشود. عکس امام را زیر دست و پا له کردند خیال کردند با این کار، کار تمام می‌شود. نه اگر بنا بود با عکس کسی له کردن، او را در جامعه خورد کنی و محوش کنی بدن که از عکس خیلی مهم‌تر است. سم اسب هم از پای انسان‌ها خیلی سنگین‌تر است. اگر بنا بود چیزی، عکسی، شخصیتی با عکسش را زیر دست و پا له کنند؛ آن فراموش بشود، آن بدنی را که زیر سم اسب له کردند باید زودتر فراموش شود. راهتان را ادامه بدهید، کارتان را انجام بدهید، عاشورایتان را محکم داشته باشید. من در این آخرین لحظاتم از تمام مداحان و شعرا، دستشان را می‌بوسم که دقت بیشتر کنند، اشعارشان بصیرت آورتر باشد. مداحان هم شعرهای بصیرت آور را بیشتر بیان کنند. من صحبتم را با یک سلام و لعنی طبق دستوری که داده‌اند، اول آن خط اتوبان اسلام که دور از خدا می‌شود با نماز و روزه از او خارج بشویم. می‌گوییم:

«اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلی ذلِکَ اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَهَ الَّتی جاهَدَتِ الْحُسَیْنَ وَ شایَعَتْ وَ بایَعَتْ وَ تابَعَتْ عَلی قَتْلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعاً»[13]. هر وقت خواستید صد تا لعن بخوانید فراغتتان کم شد به جای کل لعن این قسمت آخر را با تسبیح صد بار بگویید کافی است. «اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعاً» را اولش را یک بار بگویید. «اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعاً» را صد بار بگویید و اگر لعن انسان قبول شد نگاه به سلامش می‌کنند. اگر لعن انسان از روی دل بود و حقیقت در را بر رویش باز می‌کنند. وقتی در روی آدم باز شد به آقا می‌گویید «سلام علیکم»، نیست! می‌گویند سلام بعد لعن است برای این است. «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَی الاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَصْحابِ الْحُسَیْنِ»[14] کسانی که می­خواهند صد بار سلام را بگویند این قسمت آخر «اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَصْحابِ الْحُسَیْنِ» بیان کنند کافی است.

و السلام علیکم و رحمت الله

[1]. الارشاد،ج2، ص87

[2]. بحارالانوار، ج 45، ص179

[3]. تنها تو را مى‏پرستیم و تنها از تو یارى مى‏جوییم؛ الفاتحه/5

[4]. خداوند سرور کسانى است که ایمان آورده‏اند آنان را از تاریکیها به سوى روشنایى به در مى‏برد و[لى] کسانى که کفر ورزیده‏اند سرورانشان [همان عصیانگران[طاغوتند که آنان را از روشنایى به سوى تاریکیها به در مى‏برند؛ البقره/257

[5]. خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیاى امر خود را [نیز] اطاعت کنید؛ النساء/59

[6] – اللهوف علی قتلی الطفوف/ جلد: 1/ سید ابن طاووس/ ص: 174

[7]. از زیانکارترین مردم آگاه گردانم، [آنان] کسانى‏اند که کوشش‏شان در زندگى دنیا به هدر رفته و خود مى‏پندارند که کار خوب انجام مى‏دهند؛ الکهف/103 و 104

[8]. بحارالانوار، ج99، ص265

[9] – شاعر: جیحون یزدی

[10]. اسرار الشهاده، فاضل دربندی، ص ۴۶۲.

[11]. همان.

[12]. همان.

[13]. بحارالانوار، ج98، ص293

[14]. همان.

«اعوذ بالله السمیع العلیم»

«بسم الله الرحمن الرحیم»

معرفت انسان ضریب عمل انسان است. معرفت انسان علامت عمل انسان است. نیت انسان علامت دهنده به عمل انسان است. علامت دهنده یعنی چه؟ بچه‌ها که مدرسه می‌روند در کلاس‌های ابتدایی با اعداد سر و کار دارند. اعداد مطلقه، 2،3،4، جمع، تفریق، ضرب، تقسیم. وقتی بزرگ‌تر می‌شوند ]و[ دبیرستان می‌روند درس جبر می‌خوانند. آنجا با عدد با علامت سر و کار دارند، به علاوه 2، منهای 2. در جبر عدد بدون علامت وجود ندارد. عدد با علامت وجود دارد. هر عددی باید با علامتش در ریاضیات جبر مطرح ‌بشود. عمل انسان هم یک عدد جبری است. نه یک عدد حسابی است؛ یعنی ]چه[ بخواهیم ]و چه[ نخواهیم به علاوه دارد، منها دارد. نماز که می‌خوانیم، عدد جبری است. یا به علاوه است یا منها؛ شما می‌گویید مگر نماز هم می‌شود جلویش علامت منها باشد؟ بله می‌شود دیگر. حرف امام حسین همین است. می‌گوید ابن سعد نماز می‌خواند، من هم نماز می‌خوانم. نماز او علامت منها دارد، نماز من علامت به علاوه دارد. نماز او، او را از خدا دور می‌کند، نماز من، من را به خدا نزدیک می‌کند. خب، حالا مؤمن، نماز علامت دارد، روزه علامت دارد، یعنی یا روزه‌ای است که از خدا دور می‌کند یا روزه‌ای است که به خدا نزدیک می‌کند. حج به علاوه داریم، حج منها داریم. حج انسان از خدا دور می‌کند، حج انسان را به خدا نزدیک می‌کند. جهاد داریم، جهادی که انسان را از خدا دور می‌کند، جهادی که انسان را به خدا نزدیک می‌کند. همه چیز به علاوه دارد، همه چیز منها دارد. امیر المؤمنین، دو نوع داریم، امیر المؤمنین به علاوه، امیر المؤمنین منها. امام صادق (ع) به منصور می‌گوید: «یا امیر المؤمنین». این امیر المؤمنین منفی است. ای کسی اسم خودت را گذاشته‌ای امیر المؤمنین. یزید را بهش می‌گویند امیر المؤمنین. هر لحظه‌ای هزار سال عذاب بر طرف حساب می‌کند. خود مؤمن، «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا»[1] به علاوه دارد و منها دارد. به منافق می‌گویی: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا» اسمی است دیگر، مؤمن منفی است. به کسی که واقعاً مؤمن رسمی است، خوب «الَّذینَ آمَنُوا» او مثبت است. این‌ها چه علامت می‌دهد. عبادات علامت می‌گیرند، نماز، روزه، حج، جهاد، امر به معروف، نهی از منکر علامت می‌گیرند. چه به این‌ها علامت می‌دهد. ولایت به انسان علامت می‌دهد. «اللَّهُ وَلِیُ‏ الَّذینَ آمَنُوا»[2]. این «الَّذینَ آمَنُوا» غیر از «الذین امنوا»ی «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا آمِنُوا»[3] است. این «الذین امنوا»، امنوا دوم است نه امنوا اول. «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا آمِنُوا». ای کسانی که می‌گویید ایمان آورده‌اید، ایمان بیاورید؛ یعنی ای کسانی که اسم را پذیرفته‌اید، رسمی بشوید. ای کسانی که ثبت نام کرده‌اید، به جبهه بروید. ای کسانی که گفتید این‌قدر می‌پردازیم، بیاید پول‌هایتان را بدهید. ندیده‌اید برای مسجدها پول جمع می‌کنند. هر کس می‌خواهد بدهد اسمش را می‌نویسند، این «الذین امنوا» اول، وقتی پول ریختند به حساب این امنوا دوم. «اللَّهُ وَلِیُ‏ الَّذینَ آمَنُوا». ولی مؤمنین رسمی است.

این «یُخْرِجُهُمْ‏ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور»[4] ولایت الله، مؤمنین از ظلمات به نور می‌برد نه نماز، ولایت الله نماز را می‌کند مُثبِت. علامت به علاوه بهش می‌دهد. «وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوت‏»[5]. این «الذین کفروا» مسیحی نیست، یهودی نیست، این «الذین کفروا» یعنی همان کسانی که مؤمن رسمی نیستند، می‌شوند کافر رسمی، اگر چه مؤمن اسمی باشند. پس بهتر این‌طوری بگوییم، وقتی من می‌گویم «وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوت»، می‌گوییم مسیحی، اولیاءش طاغوت است، آن‌ها هم از نور به ظلمتش می‌برند. نه سر و ته قضیه را عوض کن تا معنایش بهتر روشن بشود. آن‌هایی که اولیاءشان طاغوت است، الذین کفروا هستند. این چطور است. آنکه تحت ولایت طاغوت است، الذین کفرواست. چطور می‌گویی «وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوت»، حالا بگو «الذین اولیاءهم طاغوت هم الذین کفروا». پس مسئله، مسئله این است، ولایت کسی با ولایت طاغوت نماز می‌خواند، به من بگو نمازش علامت جلویش به علاوه است مؤمن یا منهاست. منهاست؛ یعنی چی منهاست؟ یعنی این نماز آن را از نور به ظلمت می‌برد. می‌گوید این هم یک حرف تازه که آدم نماز بخواند از نور به ظلمت ببرد. بله می‌برد دیگر. اگر نماز نخواند می‌تواند فکر کند که کارش خراب است، اما وقتی نماز می‌خواند مطمئن است که کارش درست است. وقتی آدم کارش خراب است، خیال بکند کارش درست است از نور به ظلمت رفته است، عوضی فهمیده است؛ یعنی اگر نماز نخواند می‌تواند موقعیت خودش را بفهمد. شاید متنبه بشود؛ اما وقتی نماز خواند می‌گوید مگر می‌شود من چهل سال است یک رکعت نمازم قضا نشده است. خوب، نمی‌گذارد شیطان قضا بشود، چهل سال است نماز در مسجد می‌خوانم اول وقت با جماعت. خوب، بخوان. اشقیای کربلا مگر نمازشان قضا می‌شد. مگر یک کلمه نماز را دیر می‌رسیدند، ابداً. اولِ تکبیره الاحرام اقتدا می‌کردند. اولِ وقت هم نماز می‌خواندند. قرائتشان از شما بهتر نه اما قرائتشان از بنده بهتر بود. این به علاوه و منهایش در ولایتش معلوم می‌شود. وقتی با طاغوت متحد می‌شود، نمازش منفی می‌شود، روزه‌اش منفی می‌شود، زکاتش منفی می‌شود، حجش منفی می شود، امر به معروفش منفی می‌شود. همه‌اش او را می‌برد به ظلمات. به همین دلیل امام برای ما یک کاشف بزرگ است و برای فقهای ما یک خبیر مطلع است. درباره همین ولایت ]می­گویند[: «بل یمکن أن یقال، إن الاسلام هو الحکومه، إن اسلام هو الولایه و الاحکام قوانینها و هی من شئونها»[6]؛ احکام یعنی واجب و حرام، نماز واجب است، روزه واجب است؛ می‌گوید این‌ها قوانین ولایت است. خود دین یعنی ولایت. در دین نماز واجب است، قانون ولایت است؛ یعنی اگر شما بخواهید این ولایت را داشته باشی واجب است که نماز بخوانی. چطور می‌گویی اگر بخواهی متدین باشی باید نماز بخوانی، چون کلمه متدین باشی را بگو، اهل ولایت باشی. چون دین یعنی ولایت، ولایت یعنی دین. «بل یمکن أن یقال، إن الاسلام هو الحکومه، إن اسلام هو الولایه و الاحکام قوانینها و هی من شئونها»؛ نماز از شئون ولایت است؛ یعنی اگر کس نماز نخواند ولایت بین او و خدا قطع می‌شود. روزه از شئون ولایت است. همان‌طور که می‌گوید از شئون اسلام است؛ یعنی اسلام، یعنی ولایت. خوب پس همه این‌ها علامت دارد. گریه هم علامت دارد. گریه مثبِت داریم، گریه منفی داریم. نه تنها ولایت علامت است، معرفت علامت است، معرفت ضریب هم هست. ضریب است یعنی چه؟

در کارنامه بچه‌هایتان نگاه کنید، دبیرستانی‌ها. ثلث سوم دروس مهم رشته‌شان ضریب دارد؛ یعنی اگر کسی رشته‌اش ریاضی است، ریاضیات در این ضریب دو دارد؛ یعنی اگر 18 گرفته است 36 حساب می‌کنند؛ اما اگر انشاء را 18 گرفته است، 18 حساب می‌کنند. بعد جمع‌بندی می‌کنند، این‌ها ضریب دو دارند. معرفت ضریب عبادت است. همان‌طور که علامت عبادت است، ولایت علامتش هست، ضریبش هم هست. «لضربه على یوم الخندق‏ أفضل‏ من أعمال الثقلین»[7]؛ یک نفر را علی در روز جنگ احزاب کشته است. عمرو بن عبدود را. یک ضربه زده است به او. می‌فرماید از عبادت جن و انس افضل است. چرا؟ به خاطر موقعیتش. موقعیت عمل، شده است ضریب عمل. موقعیت عمل می‌شود نرخ عمل، ناهار بازار معرفت است. علتش چی بوده است، ضریب بزرگ را پیدا کرده است عملش. علتش این بود. عمرو بن عبدود آمده است. می‌گوید سینه‌ام گرفت از بس که گفتم «هل من مبارز». مسلمان‌ها ایستاده‌اند همه، این کافر از جلویشان رد می‌شود و می‌گوید آقا! مگر نمی‌گویی اگر بکشی بهشت می‌روی! مرا بکش برو بهشت. مگر نمی‌گویی اگر کشته بشوی به بهشت می‌روی بیا کشته بشو برو بهشت. یک نفر نیامد که بکشد یا کشته شود. گفت آقا صبح تا به حال سینه‌ام خسته شد از بس گفتم هل من مبارز.

اسرائیل چقدر در عالم اسلام گفت هل من مبارز؟ سی و سه روز حزب الله جوابش را داد اگر نداد، چقدر برای اسلام ننگ بود. امروز غزه مقاومت بکند، چقدر برای عالم اسلام ارزش است. این ارزشش می‌شود ضریب عملش. یکی بکشند در این در این شرایط خیلی اجر می‌برند. خیلی تأثیرگذار در عالم است.

پس معرفت ضریب عمل است. کسی معرفتش هزار است، یک نماز دو رکعتی می‌خواند، یکی معرفتش یک است. نماز او هزار تا نماز این قیمت دارد. بخواهی همین است، نخواهی همین است. باورت بشود مطلب این است، باورت نشود مطلب این است؛ اما اگر معرفت نداشتی می‌خواهی از یک جا خوبش کنی، خرابش می­کنی ها!. مداح خوب، مؤمن می‌گوید، اباالفضل گفت: اگر حاجت این روا نشود، حالا خدا گفته است نه او گفته است نه من می‌گویم پس این باب الحوائجی را از روی من بردارد. ای بابا! اباالفضل قهر می‌کند! می‌گوید خدا گفته است. می‌گوید خب خدا گفته باشد. نشد که. چکار می‌کنیم ما. ما چه یاد مردم می‌دهیم. روی حرف خدا حرف زدن، پس «أُفَوِّضُ‏ أَمْری إِلَى اللَّه‏»[8]. چطور شد. «وَ الرِّضَا بِقَضَاءِ اللَّهِ وَ التَّسْلِیمُ‏ لِأَمْرِ اللَّه‏»[9]. چطور شد؟ یک چیزی نگوییم که اباالفضل بدش بیاید. من به مداح‌ها توصیه می‌کنم. این آقایان مرجع تقلید شده‌اند، خوب برای شماست. شما مقلد که هستی. برو پهلوی مرجع تقلیدت، بگو آقا این‌گونه شنیده‌ام که کسی حاجت داشته آمده پیش من، پیغمبر نشسته بوده، علی بوده، فاطمه بوده، حسن بوده، حسین بوده، ایشان مریضی‌اش این بوده. این‌ها گفته‌اند که خدا گفته این تقدیر است. بعد من می‌گویم عباس گفت اگر این‌طور است و نمی‌شود؛ پس بیا لقب باب الحوائجی را از روی من بردارید. خب، برو به مرجع تقلیدت بگو که این را می‌گویم درست است، یا اینکه می‌گویم درست نیست. اگر گفت درست است خب بگو. اگر گفت درست است، علامت به علاوه می‌آید برای مداحی؛ اما اگر گفت درست نیست مداحی‌ات علامت منفی می‌گیرد. به جای ثواب، پایت گناه می‌نویسند. خوب چرا این کار را می‌کنی. این‌ها درس می‌خوانند برای چه است، برای همین است. برای اینکه مداح پیش مرجع تقلیدش برود، بگوید اگر شما نظرتان نیست، من این‌گونه دیگر نمی‌گویم. من این را از این کتاب حذف می‌کنم. این می‌شود «وَ الْحافِظُونَ‏ لِحُدُودِ اللَّه‏»[10].

یک کسی به امام سجاد (ع) طعنه می‌زد، هی مردم می‌روند جهاد شما آمده‌اید حج. جهاد سخت را رها کرده‌ای و حج راحت را گرفته‌ای. «تَرَکْتَ الْجِهَادَ وَ صُعُوبَتَهُ- وَ أَقْبَلْتَ‏ عَلَى الْحَجِّ وَ لِینَتِه‏»[11] و آن آیه جهاد را خواند از «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏»[12] تا «وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیم‏»[13]. حضرت گفت آیه بعد را هم بخوان. او آیه بعد را از «التابعون» خواند تا «وَ الْحافِظُونَ‏ لِحُدُودِ اللَّه‏». تا به کلمه «وَ الْحافِظُونَ‏ لِحُدُودِ اللَّه‏» رسید حضرت گفت: «هاهنا». همین جا. اگر جهاد را حافظون حدود الله انجام بدهند، ما حج را رها می‌کنیم می‌آییم برای جهاد، چرا؟ چون جهاد حفظ حدود شد علامت جلوی آن منهاست یا به علاوه است مؤمن؟ «وَ الْحافِظُونَ‏ لِحُدُودِ اللَّه‏»، به علاوه است. اگر حافظ حدود الله نیست جلوی این جهاد علامت منهاست؛ یعنی هر چه باشد انسان از نور به ظلمت می‌برد. گفت وقتی ما دیدیم جهاد را کسانی اداره می‌کنند که حافظ حدود الله هستند، حج را رها می‌کنیم می‌رویم جهاد. هر وقت دیدیم آن‌هایی اداره می‌کنند که حافظ حدود الله نیستند، جهاد را رها می‌کنیم و می‌رویم حج. پس حفظ حدود الله علامت عمل است. یکی از حدود عمل ولایت است. اگر این عمل در ولایت طاغوت است، منفی است و اگر با ولایت الهی است، مثبِت است. ممکن است کسی در دوره شاه جزو حکام شاه بوده؛ اما ولایت شاه را قبول نداشت، ولایت مرجع تقلیدش را قبول داشت. رفته است و از او پرسیده است من بروم در این اداره، گفته است با این شرط و با آن شرط برو. خب، این تحت ولایت طاغوت نیست و تحت ولایت الله است و این مدت هم که در قشون او کار می‌کرد، در اداره او کار می‌کرد، حرکتش از ظلمت به سوی نور بود. چون اول با اجازه رفته است، با اجازه مرجع تقلیدش رفته است. «وَ الْحافِظُونَ‏ لِحُدُودِ اللَّه‏».

مداحی هم حدود الله دارد، شعر هم حدود الله دارد. مرجع تقلید باید حدود این‌ها را معین کند. یک گروه را معین کند مرجع تقلید، بروید مدح مداحان و شعر شعرا را ببینید و هر کدامش در چارچوب حدود الله هست، علامت بزنید و هر کدام خارج از حدود است علامت بزنید اصلاح کنید و بدهید دست مداح اگر مداح عمل نکرد. مداح که تقصیر ندارد. کتابش را درست نمی‌کنیم بعد می‌گوییم چرا این‌طور کردی، بنده خدا آدم خوبی است. باید این کار را بکنند مراجع بزرگوار. این گروه پژوهشی، یک گروهشان بروند برای اینکه تمام کتب مداحان را در چارچوب حدود الهی بررسی کنند، اگر این مداحان روی سر نگذاشتند، اگر این مداحان روی چشم نگذاشتند. مداحان خوش ذات هستند. مداحان پاک هستند. مداحان نیتشان خیر است. مداحان سوز دارند، من این مطلب را می‌گویم برای این است که مراجع عزیز اطمینان داشته باشند اگر این کار را بکنند مداحان روی سر می‌گذارند. مداح می‌خواهد خدمت به اسلام بکند.

خب، ولایت اللهی که جاری است، پیامبر اکرم مجرای آن است، علی مجرای آن است، اولاد علی مجرای آن هستند، امام زمان مجرای آن است. ولی فقیه مجرای آن است، این‌ها همه مجرا هستند. ولایت جاری است. خدایا این جاری ولایتت را از مجرای پاکی که برای آن قرار داده‌ای ما را از آن جدا مکن! ولایت طاغوت جاری است، ولایت شیطان جاری است، رئیس جمهور آمریکا مجرای آن است، اسرائیل مجرای آن است، همه این‌ها مجاری ولایت طاغوت هستند. خداوندا ما را از این ولایت‌ها دور بدار! لعنی که می‌کنید لعن به جاری ولایت طاغوت است، سلامی که می‌کنید سلام ولایت اللهی است. خداوندا! اول لعن ما و دوم سلام ما را قبول بفرما.

والسلام علیکم و رحمت الله.

[1]. اى کسانى که ایمان آورده‏اید؛ النساء/136

[2]. خداوند، ولى و سرپرست کسانى است که ایمان آورده‏اند؛ البقره/257

[3]. اى کسانى که ایمان آورده‏اید، ایمان (واقعى) بیاورید؛ النساء/136

[4]. آنها را از ظلمتها، به سوى نور بیرون مى‏برد؛ البقره/257

[5]. (اما) کسانى که کافر شدند، اولیاى آنها طاغوتها هستند؛ همان.

[6] – مستدرک الوسایل و مستنبط المسایل/ جلد: 11/ محدث نوری/ ص: 255

[7]. الاقبال بالاعمال الحسنه/ جلد: 1/ سید ابن طاوس/ ص: 467

[8]. من کار خود را به خدا واگذارم‏؛ غافر/44

[9]. الکافی، ج2، 47

[10]. و حافظان حدود (و مرزهاى) الهى‏؛ التوبه/112

[11]. تفسیر القمی، ج1، ص306

[12]. خداوند خریدارى کرده‏؛ التوبه/111

[13]. و این است آن پیروزى بزرگ‏؛ همان

«بسم الله الرحمن الرحیم»

«الحمدلله رب العالمین و صل الله علی محمد و اهل بیته الطیبین الطاهرین»

امامان ما و این معصومین، دو مرحله پیدایش دارند؛ یک مرحله اولی و یک مرحله نهایی. مرحله اول پیدایش این معصومین این آیه است: «فىِ بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَ الاْصَالِ، رِجَالٌ لَّا تُلْهِیهِمْ تجِارَهٌ وَ لَا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ»[1]. این مرحله دوم وجود اهل بیت است. مرحله اولش «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاهٍ فیها مِصْباح‏»[2]. آیه نور، با جمله «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» آغاز می‌شود و ادامه پیدا می‌کند به اینکه «مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاهٍ فیها مِصْباح‏». مشکات جایی است که چراغ را در آن می‌گذارند برای اینکه باد به چراغ نخورد و چراغ را از باد حفظ کند. به این می­گویند مشکات. به خود چراغ می‌گویند مصباح. مشکاتی که در آن مصباحی است. چراغدانی است که در آن چراغی است. «الْمِصْباحُ فی‏ زُجاجَه»[3]؛ چراغ در شیشه است. «الزُّجاجَهُ کَأَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّی‏»[4]؛ شیشه چراغ مثل ستاره درخشان است. نور چراغ همه فضا را روشن می‌کند؛ اما از طریق چراغ، نور از چراغ می‌تابد به فضا، به در و دیوار.

خدا می‌گوید: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ». آسمان و زمین نور دارند. نور الهی است که آسمان و زمین را روشن کرده است. پس کسی که عالم را روشن ببیند با نور خدا آشنا شده {است}. نور خدا را در خودش هم ببیند؛ چون خود انسان هم جزء آسمان و زمین است. وقتی می­گویی: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»، خود انسان نباید از قلم بیفتد و اگر انسان بخواهد خدا را ببیند، ]با[ آن نوری که در خودش هست باید خدا را ببیند، چون نزدیک‌ترین جا به انسان خود انسان است. اگر خدا را در خودش ببیند، خوب اگر کسی خدا را در خودش دید چه حالتی پیدا می‌کند؟ آیا ادعای خدایی می‌کند که خدا را در خودش دیده است، یا استغفار می‌کند؛ استغفار می‌کند. چرا؟ چون می‌گوید من در محضر خدا چه کرده‌ام، وقتی خدا را در خودش می‌بیند در مقابل دشمنان خدا احساس ناتوانی نمی‌کند؛ در مقابل دوستان خدا اظهار خودنمایی نمی‌کند. مشکل انسان این است که خودش را قبول دارد که من کسی هستم و چیزی هستم.

همه بدبختی‌ها از همین جا شروع می‌شود که انسان خودش را چیزی بداند، زمانی خدا را در خودش می‌بیند که خودش را چیزی نداند. اگر خودش را دید، او را نمی‌بیند؛ اما اگر او را دید، خودش را نمی‌بیند و این راهی است که قرار داده‌اند برای انسان که ببیند هرچه هست در عالم، آثار خداست، مالکش خداست، ولی‌اش خداست.

کسی از دنیا رفته بود، پسر سی ساله‌اش، ازدواج هم نکرده بود این پسر، طبیعتاً پدر و مادر خیلی احساس التهاب می‌کنند که بچه‌ای مثل چراغ خاموش شد. شب خوابیده بود، صبح بیدار نشد. می‌خواستم به این آقا تسلیت بگویم. گفتم: به ما گفته‌اند وقتی این اتفاق برایتان افتاد بگویید: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون‏»[5] یعنی انسان بگوید من مال خدا هستم. سال 45 گرفتار ساواک بودم، اجازه دادند مادرم با من تلفنی صحبت کند. 43 سال پیش که شایع کرده بودند که مرا زیر شکنجه کشته‌اند. برای اینکه این شایعات برطرف بشود، تحت کنترل آن‌ها ]تلفن را[ وصل کردند با مادر صحبت کنم. به مادرم گفتم اگر چادرت را بخواهی نو کنی، معمولاً قسمت بالای چادر را می‌اندازند پایین،  پایین چادر را می‌اندازند بالا و چادر را سر میان می‌کنند. کسی می‌تواند بگوید چرا؟ نه، چون مال من است. گفتم قیچی تویش بگذاری، جایی ]از آن[ را بخواهی بچینی. گفت: نه. من اختیاردار ملک خودم هستم ]و[ کسی حق ندارد به من ایراد بگیرد. وقتی این را گفت. بعد گفتم: خوب حالا من مال کی هستم. گفت: مال خدا هستی. گفتم شما اختیار مِلکت را داری، خدا اختیار ملکش را ندارد. همه اختیار ملکشان را دارند، خدا اختیار ملکش را ندارد. گفت: دارد، من راضی هستم. آرام شد. ببینید! انسان بداند، مال خداست، «إِنَّا لِلَّهِ» همه حق دارند در آنچه ملک آن‌هاست تصرف کنند، خدا هم از این قانون مستثنی نیست. خدا هم در ملک خودش صاحب اختیار است. ملکش است. به این پدر گفتم بچه ملک شما نبود، ملک خدا بود. بچه خدا را بزرگ می‌کردی. بنده خدا را پرورش می‌دادی، زحمت می‌کشیدی برای چیزی که مال خدا بود و شما کارگری می‌کردید برای خدا. پدر کارگر است، مادر کارگر است، بچه ملک خداست. این‌ها خدمه‌های ملک خدا هستند. چطور شما بچه­تان را بدهید به پرستاری، یک حقوقی بهش می‌دهید تا بچه را بزرگ کند، خدا هم می‌گوید بچه مال من است، شما حق‌العمل تان را بهتان من می‌دهم. از من حقتان را مطالبه کنید. هر کس بچه‌ای بزرگ کرده می‌گوید: خدایا کارگری تو کرده‌ام، ملک تو بود به من سپردی بزرگش کردم؛ اما جمله دوم، «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون‏». یکی آمد از صحرا، بیابان‌نشین بود. این‌ها سؤالات خوبی می‌کردند. اصحاب دوست داشتند یک کسی از بیابان بیاید یک سؤالی بکند. سؤال‌های این‌ها خیلی طبیعی است. این آدم گفت که آخرت کی می‌شود، قیامت کی می‌شود. تا حضرت می‌خواستند پاسخ بدهند اذان گفتند؛ یعنی حضرت نگفت او اذانش را بگوید من جواب سؤال و مسئله را بدهم، نه قطع کرد. نماز انجام شد. حضرت پرسید، گفت کی بود که پرسید آخرت کی هست. این صحرا نشین آمد گفت آقا من بودم. حضرت فرمود برای آخرت چیزی اندوخته کرده‌ای! می‌پرسی آخرت کی هست، برایش چکار کردی؟ گفت من نماز و روزه زیادی ندارم؛ اما خدا و رسولش را دوست می‌دارم. حضرت فرمودند در قیامت هر کس به هرچه دوست می‌دارد محشور می‌شود و همه اصحاب بیشترین لذت را از این جمله حضرت بردند که حالا هر چه باشد با دوستش محشور می‌شود انسان. پس حضرت گفت برای تو چه اثری دارد که بدانی آخرت کی است. چه برایش تهیه کرده‌ای. «إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون‏» یعنی اینکه من پیش او می‌روم چه در دستم هست! به این پدر