شخصی پیش من آمده بود و از تعبیری که جایی درباره او به زبان رانده بودند، ناراحت بود. به او گفتم حرفی درباره تو زده ‏اند که دلت از آن حرف آتش گرفته است. اما آیا برای ظلمی است که به خودت شده، یا بیشتر از آن می‏ سوزی که ظلمی به آنها شده، آن هم از طرف خود آنها؟
گفتم، فرض کن تو در بلندی نشسته‏ای و طرف دستش به تو نمی‏ رسد، هرچه می‏کند، چیزی گیر نمی ‏آورد زیر پا بگذارد تا دستش به تو برسد. بچه ‏ی شیرخواره خودش را که در آن نزدیکی است، برمی‏دارد و زیر پایش می‏گذارد تا قدّش بالا بیاید یعنی به‏ اندازه‏ ی شصت هفتاد کیلوبار روی بچه‏ ی شش‏ ماهه فشار می ‏آورد تا سه تا مشت به تو بزند. تو در آن حالت که بچه ‏ی او زیر پایش دارد جان می‏دهد، در بند این هستی که مشت می‏خوری یا دلت برای آن بچه می‏سوزد؟
گفت: قطعا بچه‏ ی او که زیر پایش دارد جان می‏دهد. برای من بی‏نهایت رنج‏ آور است.
پرسیدم: بچه آدم پیشش عزیزتر است یا ایمانش؟
برو ببین آن که به تو ناروا نسبت داده، آیا در قلبش لذت مناجات با خدا مانده؟ دیگر از اشک شب چیزی مانده؟ سپس توصیه کردم که: اگر می‏خواهی از خودت دفاع کنی، مبادا پا روی ارتباط خودت با خدا بگذاری و چیزی به طرفت بگویی که شرع اجازه نداده است.
قرآن می‏فرماید: «وَلا یجرِمَنّکم شنئان قومٍ عَلی اَلاّ تَعدِ لُوا اِعدِلُو هُوَ اَقرَبُ لِلتّقوی». بغض کسان دیگر شما را بر آن ندارد که از عدالت خارج شوید؛ عدالت را حفظ کنید، برای تقوای شما عدالت بهتر است: «اِعدِلُوا هُوَ اَقرَبُ لِلّتَقوی».
در وقت دفاع از خود، چیزی نگویید که به آن یقین ندارید والاّ شیطان کلاه سرتان گذاشته و ایمان شما زیر پا رفته و له شده است. اگر بخواهید توی کوچه، خیابان با کسی دست به یقه شوید، بچه به بغل دعوا نمی‏کنید، چون بچه وسط دعوا له می‏شود، مواظب باشید ایمانتان وسط این دشمنی‏ها له نشود که از بچه مهمتر است.

عمر ما می گذرد و دیر یا زود به صف گذشتگان می پیوندیم و این، زندگی بزرگ ماست. من چیزی مهمتر از این مطلب نداشتم که به شما بگویم. حیات این نیست که امروز داریم و اینها مشکلاتی نیست که با ان دست به گریبان هستیم. رنج این نیست که امروز می کشیم و تلخی این نیست که امروز می چشیم. دشواری این نیست که ما می بینیم و عمر هم این نیست که ما می گذرانیم. اگر تلخی است، تلخی پس از مرگ است و اگر رنجی هست، رنج آنجاست و اگر لذتی هم انسان بچشد، لذت این جهانی، لذت نیست، بلکه لذت آنجاست.
چرا هنگامی که چاره از دست رفت، انسان متوجه مسئله شود؟ مسئله ای به این مهمی را چرا هنگامی بفهمیم که نتوانیم حل کنیم؟