ببینید، همه فرمان‌هایش را در یک کلمه خلاصه کرده است: «قولوا لا اله الّا اللّه تفلحوا»[1]. بگویید جز او خدایی نیست تا رستگار بشوید. خب، یعنی چه؟ یعنی من خدا نیستم. این لا إله الا الله معنایش این است دیگر، حداقلش. من خدا نیستم، شما می‌گویید مگر کسی ادعا می‌کند من خدا هستم. نه اما اگر می‌گوید من خدای خودم نیستم، پس من اختیاردار خودم نیستم.من مالک دارم، من صاحب دارم، خودم امانتی به دست خودم هستم، من مالک خودم نیستم، زبانم، ملک اوست، دست ماست. ببینم مالک گفته است این جمله را بگویم یا نگویم. چشم! ملک اوست، می‌خواهم نگاه کنم، بگویم مالکم گفته است از این چشم این استفاده را بکن یا از این چشم این استفاده را نکن. این می‌شود لا إله الا الله. این «قولوا لا اله الّا اللّه تفلحوا» است؛ یعنی انسان بگوید هیچ کس جز او خدا نیست، اول از همه خودم نیستم. من ادعای خدایی نمی‌کنم. از این جهت می‌گویم، چشمم مال من نیست، دستم مال من نیست، مالم هم مال من نیست. می‌گوید این مالی که دست من است، امانت اوست به دست من. وقتی انسان مال کسی را در راهی که او گفته خرج می‌کند که زورش نمی‌آید، ملک خودش را در راه خودش خرج کند. ملک او را در راه او خرج کند. این معنای لا إله الا الله است. حسین بن علی در عاشورا کارش می‌گفت لا إله الا الله. صبرش می‌گفت لا إله الا الله، رفتار و اخلاقش می‌گفت لا إله الا الله. این «قولوا لا اله الّا اللّه تفلحوا» است. هر کسی با محبوبش در قیامت محشور می‌شود. پس اسلام آمده است که برای ما بهترین محبوب را ارائه دهد. گفت «قولوا لا اله الّا اللّه تفلحوا» یک جمله حضرت گفت، بعد آداب لا إله الا الله گفتن را. تمام حج جزء لا إله الا الله است. نماز جزء لا إله الا الله است، روزه جزء لا إله الا الله است. حالا از من می پرسی چون که روزه می گیرم چه ربطی به لا إله الا الله دارد؟ از تو سؤال می‌کنم. روزه را به امر که می گیری؟ می‌گوید به امر خدا. این همان «قولوا لا اله الّا اللّه» است. روزه مستحب می‌خواهی بگیری، پدرت راضی نمی‌شود. روزه مستحب را می‌خوری، این همان لا إله الا الله است. [1]. معانی الاخبار/ جلد: 1/ شیخ صدوق/ ص: 306

عاقبت دولتی کردن مسایل این می شود که دولت مالکی اصل شود و شخصیت مردم، شخصیتی وابسته و در سایه شود و انسانیتشان آزاد نگردد. عیناً همان رابطه ارباب رعیتی می‌شود که مالک بگوید کارِ انجام شده مال من است و روزمزد می‌دهم! اگر وضعیت ارباب و رعیتی بد است، پس نباید آن را تعمیم داد! دولتی کردن مسائل یعنی همان مطالبی که در یک زمین یا یک ده، مالک در وضع بسیار وحشیانه انجام می‌داد. حالا ما این را به صورت خشن‌تر، اما قانونی‌‌ در کل جامعه پیاده می‌کنیم. این طوری شخصیت مردم تحلیل و خرد می‌شود و مردم دیگر روی بازو، کار و تلاش خود حساب نمی‌کنند؛ چرا که نتیجه‌ها مربوط به شخص دیگری است و به مردم برای این که زنده بمانند، چیزی داده می‌شود.
شخصیت انسان، در رابطه‌ی بین تلاش او برای تولید ارزش اضافی و حق مصرفی که دارد، تبلور پیدا می‌کند. حال اگر دولت آمد و این رابطه را برهم زد، باعث می‌شود که فرد ادامه‌ی حیات خودش را در تلاش خود نبیند، بلکه در این ببیند که دولت او را بپذیرد و استخدامش کند. در صورتی که شخصیت فرد موقعی تبلور پیدا می‌کند که او کار خودش را در نانش مشاهده کند و کسی را در آن، واسطه نبیند. کما اینکه فرد وقتی موحد می‌شود که آنچه  از دست خودش صادر می‌شود، از حول و قوه‌ی الهی بداند. در این صورت است که شکی در رزاقیت خدا نمی‌کند و رزاقیت او را می‌پذیرد. برای این که فرد به توحید برسد:  1- باید از رازقیت غیر خدا خارج بشود 2- کار را از دست خودش ببیند 3- قوه‌ی خودش را هم از خدا بداند. با طیّ این سه مرحله، اندیشه‌ی فرد به رزّاقیت خدا می‌رسد. انسان برای این که اعتماد به نفس پیدا کند، باید از اتکا به غیر نجات یافته تا توکل به خدا و اعتماد به خدا در او حاصل شود. آن کسی که اقتصادش وابسته است، از توحید خیلی دورتر از آن کسی است که اقتصادش مستقل است.
کسی که ماهیانه شهریه می‌گیرد و خودش را به دولت می‌فروشد و با آن ارتزاق می‌کند، چشمش به دست دولت است، نه خدا. این فرد چطور می‌تواند با تمام وجود چشمش به دست خدا باشد؟ اما وقتی که ثمره‌ی کار خودش را دید، از خدا می‌خواهد که به او توفیق کار بیشتر بدهد. می‌گوید من تلاش می‌کنم این نخواست، یکی دیگر. اما کسی که می‌گوید اگر دولت نخواست برای او کار بکنم، بعد چه می‌شود؟ چنین فردی از نظر اعتقادات تحلیل می‌رود. پس برای رسیدن به شخصیت مستقل، فرد باید راهی برای استقلال در روابط تولیدش پیدا کند.
یک فردی در جمله ی اول وصیت‌نامه اش نوشت که پسرانم را توصیه می‌کنم که در شغل نوکری وارد نشوند! نوکری یعنی مستخدم دولت شدن! کار آزاد، تجربه‌ی او بود. یعنی اینکه اگر یک روز خواستند تسویه‌ حسابت کنند، نترسی! می گوید روزی خودت را دست کسی نده که هر روز بلرزی که بیرونم می‌کنند یا چه کسی در رأس کار هست و چه کسی نیست؟ روزیِ کم با حفظ استقلال، به انسان شخصیت و عزت می‌دهد. روزی فراوان ولی مصرفی بودن، وابستگی انسان را سنگین می‌کند.

یادداشتی از آیت الله حائری شیرازی درباره‌ی جایگاه استکبارستیزی در منظومه‌ی اندیشه‌ی اسلامی:
مولایمان علی علیه‌السلام در نهچ‌البلاغه ‌فرموده‌اند: «حَتَّى إِذَا رَأَى اللَّهُ سُبْحَانَهُ جِدَّ الصَّبْرِ مِنْهُمْ عَلَى الْأَذَى فِی مَحَبَّتِهِ وَ الِاحْتِمَالَ لِلْمَکْرُوهِ مِنْ خَوْفِهِ جَعَلَ لَهُمْ مِنْ مَضَایقِ الْبَلَاءِ فَرَجاً؛ وقتی خداوند جدیت آنان را در صبر بر آزار در راه محبتش، و تحمّل ناراحتى‌ها در مسیر بیم و خوفش را از آنان دید، گشایشى از تنگناهاى بلا براى آنان قرار داد.» (خطبه‌ی ۱۹۲ معروف به قاصعه)
چه آن‌چه بر بنی‌اسرائیل در مصر گذشت، چه آن‌چه بر اهل بیت علیهم‌السلام در کربلا و کوفه و شام گذشت و چه آن‌چه بر مردم ما از نیمه‌ی خرداد ۴۲ تا امروز گذشته است، همه حکایت از همین سنت غیر قابل تغییر و تبدیل الهی دارد. «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ تَبْدیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ تَحْویلاً؛ پس هرگز برای سنت خدا تبدیلی نمی‌یابی، و هرگز برای سنت خدا دگرگونی نخواهی یافت.» (فاطر:۴۳)
بنی اسرائیل در مقابل فشارهای فرعون تسلیم بندگی او و فرعونیان نشدند و ظلم و شکنجه‌ی او را بر مردم ضعیف محکوم کردند. اهل‌بیت عصمت و طهارت علیهم‌السلام با این‌که قاطبه‌ی علما و مردم آن دوران ولایت یزید را بر خود پذیرفته بودند، اعتنا نکردند و اطاعت از یزید را طغیان در برابر خداوند دانستند و بندگی خداوند را در استقامت در مقابل طاغوت بنی‌امیّه دیدند و بر آن پای‌فشردند. مردم ما هم از نیمه‌ی خرداد ۴۲ تا‌کنون به رسمیت شناختن حاکمیت استکبار جهانی را طغیان در مقابل پروردگار، و استقامت در برابر خواسته‌های استکبار را عبادت و اطاعت الهی دانسته‌اند، و بر انواع تهدیدها و تحریم‌ها با توکل بر خدا و با به‌کارگیری عقل و تدبیر، از حقوق قانونی و حدود عزت و آزادی خود دفاع کرده‌اند.
به بنی‌اسرائیل می‌گفتند بر خدایی فرعون صحّه بگذارید تا فشار را از روی شما برداریم. بنی‌امیّه نیز می‌گفتند یزید بن‌معاویه را ولی‌ّامر بدانید تا بتوانید از حقوق مدنی و شهروندی بهره‌مند باشید. به ما هم می‌گفتند شاه، آمریکا و اسرائیل را به عنوان قیّم خود پذیرفته، شما هم بپذیرید. ما شعار «مرگ بر شاه» را به معنی مرگ بر قیمومیت استکبار و به رسمیت نشناختن اسرائیل می‌دانستیم و اطاعت از امام راحل را لازمه‌ی کلمه‌ی توحید، و کلمه‌ی توحید را اساس توحید کلمه می‌دانستیم. ما از مرحله‌ی کفر به طاغوت در مظهر شاه و ساواک عبور کردیم و از مانع صدام بر سر راه عزت و سلامت و کلمه‌ی توحید گذشتیم. ما هشت سال دفاع مقدس را با الگوپذیری از اهل بیت علیهم‌السلام در کربلا و اسارت و جانبازی ایشان در کوفه و شام پشت سر گذاشتیم. اکنون هم اگر در سازمان ملل این موضع منطقی را داریم که تحسین دوست و دشمن را برانگیخته، از الگوی سخنان اهل بیت در کوفه و شام و در مجلس عبیدالله و یزید بن معاویه است.
اگر مخالفان ما به بهانه‌ی مسائل هسته‌ای، مذاکره را زمینه‌ای برای پذیرش اسرائیل و آمریکا قرار داده‌اند و بر آن پافشاری می‌کنند، رهبر بزرگوار هم همین را نشانه گرفته‌اند و دقیقاً به هدف می‌زنند؛ دقیقاً نور چشم استکبار را به خواری و خفّت می‌خوانند که رمی جمره عمل هرساله‌ی ما در حج است، ما گرد کعبه به عنوان مظهر کلمه توحید می‌گردیم و با کلمه‌ی توحید به توحید کلمه می‌رسیم.
هرکس در تشخیص راه خدا و استقامت در آن سبقت بگیرد، در ولایت از او تبعیت می‌کنیم و ما مثل کعبه او را عزیز می‌داریم. متقابلاً هر مجموعه‌ای که در انکار حقیقت و ستم به مظلومان از دیگران سبقت بگیرد، مثل جمرات تخفیف و تحقیرمان را نثارش می‌کنیم که آورده‌اند: کفر به طاغوت بستر ایمان به پروردگار است.