عمر ما می گذرد و دیر یا زود به صف گذشتگان می پیوندیم و این، زندگی بزرگ ماست. من چیزی مهمتر از این مطلب نداشتم که به شما بگویم. حیات این نیست که امروز داریم و اینها مشکلاتی نیست که با ان دست به گریبان هستیم. رنج این نیست که امروز می کشیم و تلخی این نیست که امروز می چشیم. دشواری این نیست که ما می بینیم و عمر هم این نیست که ما می گذرانیم. اگر تلخی است، تلخی پس از مرگ است و اگر رنجی هست، رنج آنجاست و اگر لذتی هم انسان بچشد، لذت این جهانی، لذت نیست، بلکه لذت آنجاست.
چرا هنگامی که چاره از دست رفت، انسان متوجه مسئله شود؟ مسئله ای به این مهمی را چرا هنگامی بفهمیم که نتوانیم حل کنیم؟

آیت ا… العظمی بهجت در پاسخ به مسئله تنزل قیمت مهریه فرموده است: «اعتبار، مقوم مالیت پول اعتباری است» و همین صدا اگر دنبال شود به نجات از پول اعتباری و بازگشت به تأسیس پول اسلامی خواهد انجامید. نظر آقای بهجت بین نظر دیگران به واقعیت نزدیکتر است اما مستلزم عسر و حرج است؛ چرا؟ چون اگر ما ملتزم به لوازم مقومیت اعتبار باشیم معنی آن این است که اگر از اعتبار کاسته شود از مقوم مالیت کاسته شده نه از قیمت سوقیه و [لذا] ضمان آور است. اگر چنین است شما یک میلیون تومان امروز را اگر فردا خواستید بپردازید از مقوم مالیت کاسته اید و ضامنید. وقتی نرخ تورم هیجده درصد باشد هر بیست روز یک درصد از قیمت پول کاسته می شود یا ده در هزار و در دو روز بیش از یک در هزار و در هر روز بیش از نیم در هزار از مالیت کاسته میشود یعنی از  هر میلیون تومان پانصد تومان.  چطور است اگر یک پانصد تومان از یک میلیون کم کنند و به طرف بدهید مبرء ذمه به عمل  نیامده اما اگر پول امروز را فردا بدهید  بری الذمه شده باشید؟

عاقبت دولتی کردن مسایل این می شود که دولت مالکی اصل شود و شخصیت مردم، شخصیتی وابسته و در سایه شود و انسانیتشان آزاد نگردد. عیناً همان رابطه ارباب رعیتی می‌شود که مالک بگوید کارِ انجام شده مال من است و روزمزد می‌دهم! اگر وضعیت ارباب و رعیتی بد است، پس نباید آن را تعمیم داد! دولتی کردن مسائل یعنی همان مطالبی که در یک زمین یا یک ده، مالک در وضع بسیار وحشیانه انجام می‌داد. حالا ما این را به صورت خشن‌تر، اما قانونی‌‌ در کل جامعه پیاده می‌کنیم. این طوری شخصیت مردم تحلیل و خرد می‌شود و مردم دیگر روی بازو، کار و تلاش خود حساب نمی‌کنند؛ چرا که نتیجه‌ها مربوط به شخص دیگری است و به مردم برای این که زنده بمانند، چیزی داده می‌شود.
شخصیت انسان، در رابطه‌ی بین تلاش او برای تولید ارزش اضافی و حق مصرفی که دارد، تبلور پیدا می‌کند. حال اگر دولت آمد و این رابطه را برهم زد، باعث می‌شود که فرد ادامه‌ی حیات خودش را در تلاش خود نبیند، بلکه در این ببیند که دولت او را بپذیرد و استخدامش کند. در صورتی که شخصیت فرد موقعی تبلور پیدا می‌کند که او کار خودش را در نانش مشاهده کند و کسی را در آن، واسطه نبیند. کما اینکه فرد وقتی موحد می‌شود که آنچه  از دست خودش صادر می‌شود، از حول و قوه‌ی الهی بداند. در این صورت است که شکی در رزاقیت خدا نمی‌کند و رزاقیت او را می‌پذیرد. برای این که فرد به توحید برسد:  1- باید از رازقیت غیر خدا خارج بشود 2- کار را از دست خودش ببیند 3- قوه‌ی خودش را هم از خدا بداند. با طیّ این سه مرحله، اندیشه‌ی فرد به رزّاقیت خدا می‌رسد. انسان برای این که اعتماد به نفس پیدا کند، باید از اتکا به غیر نجات یافته تا توکل به خدا و اعتماد به خدا در او حاصل شود. آن کسی که اقتصادش وابسته است، از توحید خیلی دورتر از آن کسی است که اقتصادش مستقل است.
کسی که ماهیانه شهریه می‌گیرد و خودش را به دولت می‌فروشد و با آن ارتزاق می‌کند، چشمش به دست دولت است، نه خدا. این فرد چطور می‌تواند با تمام وجود چشمش به دست خدا باشد؟ اما وقتی که ثمره‌ی کار خودش را دید، از خدا می‌خواهد که به او توفیق کار بیشتر بدهد. می‌گوید من تلاش می‌کنم این نخواست، یکی دیگر. اما کسی که می‌گوید اگر دولت نخواست برای او کار بکنم، بعد چه می‌شود؟ چنین فردی از نظر اعتقادات تحلیل می‌رود. پس برای رسیدن به شخصیت مستقل، فرد باید راهی برای استقلال در روابط تولیدش پیدا کند.
یک فردی در جمله ی اول وصیت‌نامه اش نوشت که پسرانم را توصیه می‌کنم که در شغل نوکری وارد نشوند! نوکری یعنی مستخدم دولت شدن! کار آزاد، تجربه‌ی او بود. یعنی اینکه اگر یک روز خواستند تسویه‌ حسابت کنند، نترسی! می گوید روزی خودت را دست کسی نده که هر روز بلرزی که بیرونم می‌کنند یا چه کسی در رأس کار هست و چه کسی نیست؟ روزیِ کم با حفظ استقلال، به انسان شخصیت و عزت می‌دهد. روزی فراوان ولی مصرفی بودن، وابستگی انسان را سنگین می‌کند.

فقها تا چند سال قبل به طور کلی اجازه نمی دادند طلا به عنوان مهریه خانم ها در قباله ذکر شود. دلیل قضیه روشن بود می گفتند طلا هر روز قیمتی دارد و معلوم نیست ارزش طلا چه مقدار است پس آن کس که می خواهد مهریه را سه کیلو طلا قرار دهد بایستی ببیند سه کیلو طلا در بازار چند تومان و چند ریال است. تومان و ریال بایستی حتما مصداق عنوان صداق باشند و گرنه طلا با تغییر قیمت هر روز موجب جهالت در صداق گردیده و به دلیل غرر عقد باطل است. این فرمان سال ها پند گوش و نصب العین کار محضر دارها بود و به هیچ وجه اجازه صداق قرار گرفتن طلا را نمی دادند و حتما معادل تومانی و ریالی را در قباله می نوشتند.
سال ها گذشت، همان گونه که حرکت زمین بالاخره کشف شد. حرکت پول هم کشف شد و همان طور که معلوم شد خورشید در حرکت شبانه روزی به دور زمین نمی چرخد و زمین می گردد و ما بنظرمان می آید که خورشید گردیده است، وقتی حرکت پول مثل حرکت زمین بر ملا شد طلا تبرئه شد و معلوم گردید هر روز پول ارزان می شود نه این که طلا گران می شود. طلا هم مثل خورشید از تغییر قیمت تبرئه شد و اجازه صداق واقع شدن یافت. اما جای یک سئوال باقی ماند و آن این که تفاوت قیمت روزمره طلا آن روز ها بسیار کم بود ولی تفاوت قیمت پول رایج در این زمان ها بسیار است. خانه زادگاه حقیر در کمتر از صد سال قبل به هفتاد تا یک تومان به وسیله پدرم که تاجر زاده بود خریده شد. قطع نظر از تمام و سائل رفاهی در ها و سقف ها عتیقه بود و پیشانی اطاق های بزرگ از شیشه مشبک بود. تفاوت پول باین جا رسیده که آن هفتاد تومان را امروز به مسئول دستشویی بدهیم اخم می کند.
سؤال این است که اگر طلا را اشتباهاً متغیر القیمه دانستند مصداق صداق شدن او را منع کردند تا معامله غرری نشود حال که این پول رایج ثمن جمیع معاملات است چرا غرر لازم نمی آید. طلا با تغییرات کم نمی بایست ثمن معامله می شد. پول رایج با این همه تفاوت چرا می تواند ثمن جمیع معاملات باشد؟
هیچ اشکالی ندارد تا مردم بدانند اگر دست بالاتر (1) پشت سر فتواها نباشد چنین اتفاقاتی می افتد!!
———————————————————————
1- منظور معظم له، دست امام زمان و اهل بیت است.

قدرت انقلاب

قارچ اینقدر نرم است که اگر از دست بیفتد می شکند، اما همین قارچ، آسفالتی را که ضخیم است و چکش و تیشه چاره اش نمی کند، خورد می کند و بیرون می آید.
انقلاب ما هم از آن قارچ کم قدرت تر نیست و نیروی ابر قدرتها هم از ضخامت آسفالتها نیرومندتر نیست. چه طور می شود که آن قارچ نازک آن آسفالت ضخیم را می شکند؟ چون آسفالت مرده است و قارچ زنده است.
زنده بر مرده پیروز می شود. معنی« خون بر شمشیر پیروز است» همین است. چون خون از جان است، اما شمشیر جان ندارد.
خداوند متعال در قدرت این جامعه چیزی قرار داده که این ابر قدرتهای مرده را از برابر خودش عقب بزند.

خدا می‌گوید: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ». آسمان و زمین نور دارند. نور الهی است که آسمان و زمین را روشن کرده است. پس کسی که عالم را روشن ببیند با نور خدا آشنا شده {است}. نور خدا را در خودش هم ببیند؛ چون خود انسان هم جزء آسمان و زمین است. وقتی می­گویی: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»، خود انسان نباید از قلم بیفتد و اگر انسان بخواهد خدا را ببیند، ]با[ آن نوری که در خودش هست باید خدا را ببیند، چون نزدیک‌ترین جا به انسان خود انسان است. اگر خدا را در خودش ببیند، خوب اگر کسی خدا را در خودش دید چه حالتی پیدا می‌کند؟ آیا ادعای خدایی می‌کند که خدا را در خودش دیده است، یا استغفار می‌کند؛ استغفار می‌کند. چرا؟ چون می‌گوید من در محضر خدا چه کرده‌ام، وقتی خدا را در خودش می‌بیند در مقابل دشمنان خدا احساس ناتوانی نمی‌کند؛ در مقابل دوستان خدا اظهار خودنمایی نمی‌کند. مشکل انسان این است که خودش را قبول دارد که من کسی هستم و چیزی هستم.
همه بدبختی‌ها از همین جا شروع می‌شود که انسان خودش را چیزی بداند، زمانی خدا را در خودش می‌بیند که خودش را چیزی نداند. اگر خودش را دید، او را نمی‌بیند؛ اما اگر او را دید، خودش را نمی‌بیند و این راهی است که قرار داده‌اند برای انسان که ببیند هرچه هست در عالم، آثار خداست، مالکش خداست، ولی‌اش خداست.

یادداشتی از آیت الله حائری شیرازی درباره‌ی جایگاه استکبارستیزی در منظومه‌ی اندیشه‌ی اسلامی:
مولایمان علی علیه‌السلام در نهچ‌البلاغه ‌فرموده‌اند: «حَتَّى إِذَا رَأَى اللَّهُ سُبْحَانَهُ جِدَّ الصَّبْرِ مِنْهُمْ عَلَى الْأَذَى فِی مَحَبَّتِهِ وَ الِاحْتِمَالَ لِلْمَکْرُوهِ مِنْ خَوْفِهِ جَعَلَ لَهُمْ مِنْ مَضَایقِ الْبَلَاءِ فَرَجاً؛ وقتی خداوند جدیت آنان را در صبر بر آزار در راه محبتش، و تحمّل ناراحتى‌ها در مسیر بیم و خوفش را از آنان دید، گشایشى از تنگناهاى بلا براى آنان قرار داد.» (خطبه‌ی ۱۹۲ معروف به قاصعه)
چه آن‌چه بر بنی‌اسرائیل در مصر گذشت، چه آن‌چه بر اهل بیت علیهم‌السلام در کربلا و کوفه و شام گذشت و چه آن‌چه بر مردم ما از نیمه‌ی خرداد ۴۲ تا امروز گذشته است، همه حکایت از همین سنت غیر قابل تغییر و تبدیل الهی دارد. «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ تَبْدیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ تَحْویلاً؛ پس هرگز برای سنت خدا تبدیلی نمی‌یابی، و هرگز برای سنت خدا دگرگونی نخواهی یافت.» (فاطر:۴۳)
بنی اسرائیل در مقابل فشارهای فرعون تسلیم بندگی او و فرعونیان نشدند و ظلم و شکنجه‌ی او را بر مردم ضعیف محکوم کردند. اهل‌بیت عصمت و طهارت علیهم‌السلام با این‌که قاطبه‌ی علما و مردم آن دوران ولایت یزید را بر خود پذیرفته بودند، اعتنا نکردند و اطاعت از یزید را طغیان در برابر خداوند دانستند و بندگی خداوند را در استقامت در مقابل طاغوت بنی‌امیّه دیدند و بر آن پای‌فشردند. مردم ما هم از نیمه‌ی خرداد ۴۲ تا‌کنون به رسمیت شناختن حاکمیت استکبار جهانی را طغیان در مقابل پروردگار، و استقامت در برابر خواسته‌های استکبار را عبادت و اطاعت الهی دانسته‌اند، و بر انواع تهدیدها و تحریم‌ها با توکل بر خدا و با به‌کارگیری عقل و تدبیر، از حقوق قانونی و حدود عزت و آزادی خود دفاع کرده‌اند.
به بنی‌اسرائیل می‌گفتند بر خدایی فرعون صحّه بگذارید تا فشار را از روی شما برداریم. بنی‌امیّه نیز می‌گفتند یزید بن‌معاویه را ولی‌ّامر بدانید تا بتوانید از حقوق مدنی و شهروندی بهره‌مند باشید. به ما هم می‌گفتند شاه، آمریکا و اسرائیل را به عنوان قیّم خود پذیرفته، شما هم بپذیرید. ما شعار «مرگ بر شاه» را به معنی مرگ بر قیمومیت استکبار و به رسمیت نشناختن اسرائیل می‌دانستیم و اطاعت از امام راحل را لازمه‌ی کلمه‌ی توحید، و کلمه‌ی توحید را اساس توحید کلمه می‌دانستیم. ما از مرحله‌ی کفر به طاغوت در مظهر شاه و ساواک عبور کردیم و از مانع صدام بر سر راه عزت و سلامت و کلمه‌ی توحید گذشتیم. ما هشت سال دفاع مقدس را با الگوپذیری از اهل بیت علیهم‌السلام در کربلا و اسارت و جانبازی ایشان در کوفه و شام پشت سر گذاشتیم. اکنون هم اگر در سازمان ملل این موضع منطقی را داریم که تحسین دوست و دشمن را برانگیخته، از الگوی سخنان اهل بیت در کوفه و شام و در مجلس عبیدالله و یزید بن معاویه است.
اگر مخالفان ما به بهانه‌ی مسائل هسته‌ای، مذاکره را زمینه‌ای برای پذیرش اسرائیل و آمریکا قرار داده‌اند و بر آن پافشاری می‌کنند، رهبر بزرگوار هم همین را نشانه گرفته‌اند و دقیقاً به هدف می‌زنند؛ دقیقاً نور چشم استکبار را به خواری و خفّت می‌خوانند که رمی جمره عمل هرساله‌ی ما در حج است، ما گرد کعبه به عنوان مظهر کلمه توحید می‌گردیم و با کلمه‌ی توحید به توحید کلمه می‌رسیم.
هرکس در تشخیص راه خدا و استقامت در آن سبقت بگیرد، در ولایت از او تبعیت می‌کنیم و ما مثل کعبه او را عزیز می‌داریم. متقابلاً هر مجموعه‌ای که در انکار حقیقت و ستم به مظلومان از دیگران سبقت بگیرد، مثل جمرات تخفیف و تحقیرمان را نثارش می‌کنیم که آورده‌اند: کفر به طاغوت بستر ایمان به پروردگار است.

درسایه ساروحی
آیت الله حائری شیرازی

به نام خدا

فهرست مطالب
پیشگفتار………………………………………………………………………………………………
طهارت………………………………………………………………………………………………..
آرزومندان مرگ……………………………………………………………………………………..
فرهنگ قرآن………………………………………………………………………………………….
شیوه تربیت……………………………………………………………………………………………
تکلیف بشر…………………………………………………………………………………………….
گذشته رایادآورید!…………………………………………………………………………………….
امنیت درتبعیت……………………………………………………………………………………….
انتخاب خدا……………………………………………………………………………………………
اشکال کار…………………………………………………………………………………………….
عقل در قرآن………………………………………………………………………………………….
نیک گفتاری………………………………………………………………………………………….
استماع یابندگی……………………………………………………………………………………….
تعلیم ادب……………………………………………………………………………………………..
مصونیت درگروایمان……………………………………………………………………………….
قیام……………………………………………………………………………………………………
توکل………………………………………………………………………………………………….
شناخت کفر…………………………………………………………………………………………..
دوستان خداوند……………………………………………………………………………………….
میزان پاکدامنی……………………………………………………………………………………….
نماز…………………………………………………………………………………………………..
شرط انس…………………………………………………………………………………………….
شروط بندگی…………………………………………………………………………………………
شروط باورمندی…………………………………………………………………………………….
دوموضوع…………………………………………………………………………………………..
ایمان وحرکت……………………………………………………………………………………….

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
به صید رفته ای؟!
یا به صید رفته ها را دیده ای؟!
ومن٬ هم رفته ام هم دیده ام؛
و دیده ام که قلابهایی کوچک٬ آنهم با طعمه هایی اندک و ناچیز؛
ناچیزتر از هر چیز٬ ماهیانی بزرگ را قید میکنند و به صید می کشند!
و اگر بدانی که« طعمه»ها چیستند٬ به جای ماهیان٬ عرق شرم را تو خواهی ریخت!
و تو شرم آگین خواهی شد!
آری٬ با کرم ها!
کرم هایی مردارکه از ماندآب هایی لجن آلود بر گرفته اند!
واحیرتا! دئانت٬ پستی و افول تا به کجا که دریا را وا می نهد و کرمها را بر می گیرند!!
شگفتا!چه چیزی را وامی گذارند و به چه چیز واگذار می شوند !
فریاد از این تغافل عقل عقیمشان !
آن نابخرد آن ماهیان چه کرامتی دیده اند از این کرم های عفونت زای !
بیچاره ها به همان کرم ها هم نمی رسند؛
و جان می سپارند؛
و به کیفر کردار ناپسند خویش به آتش می روند !
آتشی که پوستشان را بریان خواهد نمود .
و تو را نیز چه پنهان که من در آینه آیات٬ جز این نیافتم که: آخرت به دریا ماند؛
و آدمیان به ماهیان ٬
ودنیا به همان کرمهای عفن و مردار !
به دین ای فرومایه ! دنیا َمخَر٬ تو خر را به انجیل عیسی مَخَر
راستی که آدمیان در این بازار زیانبار چه چیزی را می بازند؟!
و به چه چیز دست میازند؟!!
ترسم نفروشند متاعی که خریدند !
فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُم وَ ما کانُوا مُهتَدین
ای گل فروش ! گل چه فروشی برای سیم
وز گل عزیزتر چه ستانی به سیم گل
و این خود حقیقتی است که بایست یافت؛ و یافتن آن میسور نتواند بود جز آن که به راه افتیم ؛وبه راه نمی افتیم جز آنکه خود را تکانی دهیم ؛ یعنی که خودتکانی کنیم .
شاید تو نیز گاه بر خاکی نشسته ، و یا بر خاک نشسته ای را دیده باشی !
و دیده باشی که چگونه هنگام برخاستن ، خود را تکانی داده و آنگاه به راه می افتد !
آری؛ باید تکانید خود را، و خودیت ها را، و آنگاه به راه افتاد و حرکت را آغازید .
گفتم: حرکت !
آری ؛ حرکت !
اما نه به سمت بالا ؛ بل به سوی پایین !
که خدای در پایین است !
نشنیدی که خدای خود را گنج نامید ، آنجا که بفرمود : کُنتُ کَنزاً مَخفِِِیّا !
راستی ، گنج در کجا پنهان است ؟!
پایین ، یا بالا ؟!
در آبادی، یا خرابه ها؟!
پهلو به پهلوی نیش ها، یا نوش ها؟!‌
که سگ آنجاست کاباد است ؛
و گنج آنجا که ویرانی !
آری، خدای اگر چه بالاست، اما در پایین است !
خانه اش نیز در پایین !
کعبه را می گویم که گویند: در گودی و سرازیری است !
و گویی ما را چنین رهنمون است که : در فرازها ، و صعودها ، و در حرکت به سوی بالایی ها ، و بلندی ها به عظمت دست نخواهیم یافت؛ که این همه را بایست در فروتری و فروتنی جستجو نمود !
آری چشم ها را باید شست ؛
جور دیگر باید دید !
باید که فرو رفت؛ و فرود آمد، تا به رشد و رویشی دست یافت و به بارو بری نشست !
در این حضرت آنان گرفتند صدر
که خود را فروتر نهادند قدر
قلمه های گل آنگاه طراوت حیات یابند، و سبز شوند، و بالا آیند، و بالنده گردند، و به گل نشینند که، در زمین فرود آیند . و کبوتران آسمان نیز فرود آیند؛ چرا که همی دانند که دانه ها در زمین باشند .
آری، فرود آی !
که قرآن را نیز فرود آوردند !
انّا انزَلنا ؛ ما قرآن را فرود آوردیم،
یعنی که، شما نیز فرود آیید !
آن را نازل نمودیم؛
وشما نیز نازل شوید !
تا بالایید و بر مرکب مَنِیّتْ سوار، هرگز قرین قرآن نخواهید شد، و بدان دست نخواهید یافت .
و قرآن را پایین آوردند تا پایینیان را بالا برند !
درست مثل باران؛
که پایین می آید تا دانه های زمین را بالا کشاند .
و یا همچون ریسمان !
ریسمانی که آدمی را به آسمان می برد .
نردبان آسمان است این کلام
هر که از این بر رود آید به بام
«پیچک»ها را دیده ای که اگر به ریسمانی دست یازند به بالا آیند . و گرنه می پیچند !
به گِردِ هر چه را که پیش آید؛
که هر چه پیش آید خوش آید .
گاه به ناودان پیچند، و گاهی به شاخه های درخت، و گاهی هم به سیم برق یا تیرهای چراغ برق یا…
و از هیچگونه اعوجاج و انحراف در امان نخواهند بود .
و آدمی نیز گل پیچک را مانند است که هر روز دل و دین را به چیزی می بازد؛
و از انحراف مصون نماند جز اینکه به ریسمانی بیاویزد تا با آن بالا رود و آسمانی شود؛
راست رود و کجی نیابد؛
و آن ریسمان همانا ریسمان خداوند است که قرآنش نامند، و فرمود:
وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَقُوا
که تمامتِ تفرق ها و تَشَتُت ها چه در«خاطره»و چه در«جامعه»ریشه در آن دارد که ما بدان ریسمان چنگ نینداخته ایم، و دخیل نبسته ایم .
این است که سر از بیغوله هایی در می آوریم تار و تاریک، و گرداب هایی حایل و دهشت زای که جایی برای امن و عیش نتواند بود .
آری، تنها همین ریسمان است که ما را امان خواهد بخشید؛ وگرنه در هیچ جای ما را امن نباشد و هیچ کجای تامین نخواهیم بود .
در شب های خونین جنگ؛که چه شیرین بود؛
درست به شیرینی جنگ خونین انار و دندان !
یادم نمی رود که ناگاه به ریسمانی سفید رنگ می رسیدیم !
و ما را می گفتند که بایست همین«ریسمان»را داشته باشیم و آن را رها ننماییم، و پا به پای آن پیش رویم، و در هیچ سمت و سویی دیگر، گامی ننهیم، که امان در پناه همان ریسمان است .
و راستی همان بود که می گفتند ! چرا که بد اندیشان دژخیم جای جای صحنه ها را مین مرگ می کاشتند، و فرصت اندک گروه تخریب نیز یارای کشف و خنثای آن همه را نمی داد، این بود که تنها به مقدار معبری از آن مناطق عریض و پر حادثه را تامین می دادند، و آنگاه ریسمانی به رنگ سفید در آن حدود امن می گذاردند، به علامت اینکه در این قسمت ها، مین ها، کشف و خنثی شده اند .
و اگر کسی از آن ریسمان اندکی این سوی و آن سوی، هوس رفتن می نمود متفرق می شد،
اجزایش را می گویم،
دستش به سویی، پایش به سویی و…
بگذریم !
بیش از این پیش نرویم .
این زمان بگذار تا وقت دیگر
خدای را می خوانیم که کانون دلهامان را با نور کلامش روشنایی بخشید تا از دست تطاول دیو رجیم مصون مانیم؛
که سارقان خانه ای را خواهند که خاموش باشد .
چرا که تاریکند و جز تاریکی را نخواهند .
و خوانیمش که ما را از اهوا، و امیال، آمال و قیل ها و قال ها و هوس های دنیوی به دور دارد؛
که اینهمه به باد ماند،
و آدمی به خاک !
و مباد که باد با خاک بیامیزد !
که چشمان همه را خسته نماید، و جز تشویش حاصلی دیگر نیارد .
و خواهیمش که روزگاری فراهم آرد که ما را بلوغی و عقلی و کمالی باشد که در آن گاه دنیا و آنچه در آن است بادی نباشد که بر خاک وزان است، بل بارانی را ماند که به دنبالْ سبزه و ریحان رویاند !
تذکاری چند:
– سالهای پس از انقلاب، در ایام گرانبار مبارک رمضان، ساعتی پیش از غروب، در جمع توده ای 1
گونه گون از طبقات مختلف مردم مشتاق شهر، فرزانه اندیشمند،استاد حکیم، آیٍت الله حائری شیرازی
به تفسیر آیات کتاب خدای می پرداخت .
هر چند درسها تماماً ضبط می شود، اما به اَسَف ضبط شده ها تماماً کنون در دسترس نمی باشد .
محور تفسیر ها، سوره مبارکه بقره بود که آن هم به پایان نرسید،
البته، گاه هم آیاتی دیگر از سوره هایی دیگر…
نیمی از سوره تفسیر شد، و نیم دیگر همچنان مانده است .
در اینکه چه باید کرد اندیشه نمودم، و نتیجه این شد که بر ذوق خود تکیه نمایم، و مطالب مورد علاقه خود را که تصور دارم مورد پسند دیگران نیز تواند بود استخراج نمایم، و در این امر تنها بسنده نمودم به طرح مطالبی که به نوعی با آیات مورد بحث تناسب می داشت؛
و مطالبی دیگر را که چنین نمی نمود، نیز حذف نمودم، باشد که مقبول افتد .
– نظر ایشان را چنین یافتم که چندان خوش ندارند آثارشان دستخوش ویراست های معمول باشد؛ 2
و این، نیز ممکن نمی نمود جز آنکه بُعد گفتاری سخنان ایشان همچنان محفوظ ماند، و این خود با دستور و آیین نگارش چندان سازگاری نمی داشت؛ از سوی دیگر در گفتار ایشان ملاحتی می دیدم  که با رعایت دستورات نگارش تا حدودی فراوان از آن می کاست، این بود که راه اول را برگزیدم، تا هم نظر ایشان را تامین، و هم ملاحت کلام را حفظ نموده باشم، تا چه قبول افتد .
و جز این چه امید می توانم داشت که مجموعه حاضر جویی کوچک را ماند تا آب حکمت را در جام ضمیر عطشناک شایقان وحی فرو ریزد .
– بلند ترین مکتوب مجموعه حاضر که اخیرترین آنها نیز به شمار آید، همان است که با عنوان  3
«ایمان و حرکت»رقم طبع یافته است .
با تامل در فراز های گرانسنگ آن، که به حق حقایقی است نا مکشوف، در باب موضوع مذکور، چه گهر هایی فراوان توانند جُست، آنان که صاحبانند اندیشه را،نه خرد های خرد !
بی گمان، مقال مطوﱟلی فوق، در میان دیگر مقالات پُر تفنن و تنوع این مجموعه که هر یک را مناسبتی است ویژه، تجلی ذهن و ضمیر صاف، شفاف و بی آلایش گوینده آن تواند بود.
به محض بشارت، اشارت دارم، که در این خصوص ایشان را گفتاری است مضبوط و قویم، با اشارات و تنبیهاتی فراوان، که خردمندان را به کار آید؛
و خدای را خواهم که نپاید دیری، که آن گفتار بلند را، با اجتناب از پیرایه ها و حذف زوائد نالازم، و حفظ جمیع قیود، و رعایت احترازات ضرور، به صورت رساله ای مفرده به زینت طبع آرایم .
با اعلام وقوف بر اصناف کاستی ها و پریشانی ها، که معمول امر تدوین باشد و در شمار قصورات بی حصر اینجانب، ذکر این نکته را نیز لازم می دانم، که مقالت اخیر و همچنین دیگر مقالات این مجموعه، آنچنان که در بند نخست بدان اشارت رفت، تحریر گزینه هایی است از سخنان ایشان که در محافلی گونه گونه که لزوماً گونه گونی مخاطبان را نیز در پی داشته القاء گردیده است؛
و از همین روست که گاه آنچنان«عامیانه»می گوید که گویی هیچ گفته ای از برای خاصان نتواند داشت، وگاه در جمع خواص آنچنان گوید که گویی: وی نه آن باشد که آن سان می گفت !
و این« موهبتی» است بس شگفت مَر ایشان را .
به حکم مروت، سرور گرامی جناب حجت الاسلام والمسلمین هاشمی، ناشر معزّز نشر دارالصادقین را -4
سپاس می گویم .
توجه و تلاش پیگیرانه این ناشر کم بدیل آدمی را جاودانه مدیون خدمات خویش می سازد .
بی گمان رعایت شئون صاحبان تألیف، و سرعت در جهت چاپ و انتشار سریع، آنهم به گونه ای شکیل و بدیع، و پرهیز از هرگونه نظرتنگی های معمول، از جمله خصال رفتاری آن نیکخواه مکرّم است .
و همین امر خود باعث آن است که گاه مخارجی گزاف در جهت ارتقاء کیفی منشورات خویش به غرامت پردازد، و چشم از غنائم سهل الوصول بَردوزد .
رجاء واثق دارم که عنایات حق ایشان را همچنان راهنما خواهد بود .
نسأل الله التسدید والتوفیق لما یحب ویرضی . انه ولی الانعام .
محمدرضارنجبر) (
طهارت
)165 قرآن کریم فرماید: اَنْ طَهِّرا بَیْتِی لِلطائِفِیْنَ وَ الْعاکِفِیْنَ .( بقره
«بیت»هر چه دارد از«طهارت» است .
بیت اگر باشد اما طاهر نباشد آن تأثیر را نخواهد داشت .
«تأثیر بیت»به«طهارت» است؛
هم طهارت ظاهری و هم طهارت باطنی .
همانطوری که این«نماز»را که انسان می خواند یک طهارت ظاهری دارد به نام«وضو»و یک طهارت باطنی که عبارت است از تطهیر«قلب» از صفات و خصال مذموم.
«لحیم کارها»وقتی که می خواهند چیزی را لحیم کنند، ابتدا جای لحیم را با اسید شستشو می دهند.
چون اگر شستشو داده نشود لحیم را قبول نمی کند .
«تطهیر»به منزله آن اسیدی است که ابتدا مصرف می کنند .
اگر آن تطهیر واقع نشود آن لحیم صورت نمی گیرد .
«وضو»و همچنین«طهارت قلبی»که از انسان خواسته شده است به منزله همان اسید است، تا این کلماتی که انسان در نماز می گوید مثل لحیم با انسان جوش بخورد و فرو نریزد .
اگر«قلب» انسان به کینه ای آلوده باشد کلمات«نماز»با او جوش نمی خورد .
نقل می کنند که کوزه گری شاگردی داشت، و آن شاگرد رفت و برای خود مغازه ای باز کرد.روزی خواست که بر روی کوزه های ساخته شده لعاب بکشد، ابتدا تمام کارهایی را که معمول بود انجام داده، اما همین که آب لعاب را روی کوزه می ریخت، لعاب بر روی کوزه نمی ماند، و فرو می ریخت، و تمام زحماتش ضایع می شد !
آمد پیش استاد، و دید که استاد وقتی که لعاب بر روی کوزه ها می ریزد خوب می ماند، و می چسبد !
هر چه کرد تا علت را بداند نتوانست !
دوباره برگشت پیش استاد و شاگردی کرد،روزی از استاد سوال نمود که چرا من که لعاب روی کوزه ای که خوب هم داغ شده بود می ریختم نمی چسبید، اما وقتی که شما می ریزید می چسبد !
گفت: من کوزه ها را وقتی که می خواهم در کوره قرار بدهم اوّل آن را  فوت می کنم تا گرد و غباری که بر روی آن نشسته است از آن جدا شود، آنگاه لعاب میریزم این است که به کوزه می چسبد، اما تو کوزه را فوت نکرده می گذاری در کوره و آن گرد و خاک، لعاب را از روی کوزه می لغزاند، و به این کار می گویند: فوت کوزه گری .
بله، گاهی تمام کار به یک«فوت» بند است .
اینکه می گویند:فلانی فوت و فن کار را بلد است از همین قبیل است .
اینکه می گویند اگر کسی با کسی قهر باشد نمازش قبول نمی شود، یعنی این حالت«قهری»مثل همان گرد و غباری است که بر روی دل قرار دارد و در این صورت کلمات به زمین می ریزد و به دل نمی چسبد.حتی انسان وقتی هم که می خواهد«موعظه»کند اگر یک خطوراتی در موعظه خود داشته باشد حکم گرد و خاک خواهد داشت، و دیگر به دل نخواهد چسبید و از دلها خواهد لغزید .
اگر«انسان»به«قول»خود عمل کند این به آن می ماند که گرد و خاک را از روی کوزه بردارند. از این جهت است که اگر عمل به قول نشده باشد می لغزد .
شما مثلا اگر دندان های خود را مسواک نکنی اما به بچه های خود بگویی که بچه ها ! دندانهایتان را مسواک کنید !
خوب،طبیعی است که در چنین صورتی بچه ها می شنوند اما عمل نمی کنند . اما اگر شما مقید باشید به اینکه مرتب مسواک کنید این حرف شما بر دل او خواهد نشست، و گویی که این نصیحت شما با قلب او لحیم خواهد شد و این لعاب کلام تو به کوزه دل او خواهد چسبید .
«نماز»که انسان می خواند بیشتر برای آن است که خود را لحیم کاری کند و خود را لعاب بدهد .
بیشتر برای آن است که این کلمات در قلب او کاشته شود .نماز«کاشتن»کلام خدا در«دل» است .
این«دل» انسان مثل«مزرعه» است،
چطور اگر در مزرعه تخم گیاه بپاشی تبدیل به یک درخت می شود !
در دل انسان نیز اگر«کلمه» ای بکاری«سبز» خواهد شد.
«کلمه»مثل«بذر» است ، و «دل»مثل«زمین» !
در زمین اگر بذر کاشته شود تبدیل به درخت خواهد شد .
در دل هم اگر کلام کاشته شود، همین کلام در دل سبز خواهد شد .
پس یادت باشد که هر کلمه ای که در قرآن و یا نماز می خوانی حاوی یک بذری است که در دل خود می کاریم .
این«دل»ما«بهشت» آینده ماست !
و ما در «آینده»می بایست در«دل»خود زندگی کنیم !
در آینده این دل ما است که می شود«بهشت»ما !
و همین دل هست که می شود«جهنم»ما !
یک شاعر ترکی شعری به ترکی دارد که مضمونش این است که:
زاهد، به من دروغ نگو، در جهنم آتش نیست .
آنهایی که در جهنم می سوزند از اینجا آتش می برند .
بله، انسان در قلب خود«بهشت»یا«جهنم» درست می کند .
هر کلمه ای که انسان برای هوای نفس بگوید در دل خودش هیزم آتش کاشته است، وهر کاری را که برای خدا انجام بدهد در دل خودش بذر درختان بهشتی را کاشته است .
و این«اعمال» انسان است که فردا«مجسم»می شود .
عمل انسان است که فردا دست مایه عذاب وی خواهد شد !
و عمل اوست که مایه رحمت است .
و خود«انسان»همیشه در«قلب» خود زندگی می کند .
پس بذری که انسان می کارد باید نطفه دار باشد، وگرنه چیزی از آن سبز نخواهد شد .
کلامی هم که انسان می گوید اگر خودش به حرف خودش عمل کند این کلام نطفه دار خواهد بود؛
یعنی وقتی که کاشته می شود سبز خواهد شد .
اگر «گوینده»عامل به کلام خود نباشد کلام او«بی نطفه» است، یعنی اگر بکاری هم سبز نمی شود .
پس این«طهارتی»که در آیه ذکر می کند بسیار مهم است .
می گوید:«بیت» اگر بخواهد سازنده باشد با وجود اینکه بیت را خدا ساخته است، و بیت، بیت خداست اما با همه اینها اگر آلوده باشد ثمر نخواهد داد .
آرزومندان مرگ
)94 قرآن کریم می فرماید:وَلَنْ یَتَمَنَّونَهُ اَبَداً بِما قَدَّمَتْ اَیْدِیْهِِم .( بقره
پاره ای از انسانها هرگز تمنای«آخرت»نخواهند کرد بخاطر«اقداماتی»که در سابق داشته اند ! سخنی که آیه می گوید یک قسمتش این است که تمنای مرگ جزء سرشت انسان است؛
اگر«کار» انسان درست باشد .
و وحشت از آخرت جزء سرنوشت انسان است؛
اگر کار انسان خراب باشد .
و از این آیه چنین فهمیده می شود که انسان به طور طبیعی به سوی«تمنای مرگ»پیش می رود، اگر درست ساخته بشود .
یعنی«مرگ»چیزی نیست که ذاتاً«وحشتناک»باشد؛
«عمل»انسان است که کار را وحشتناک می کند .
مرگ مثل«جوانی» است؛ مرگ یک کاری عادی و معمولی است ؛
جزء مراحل«دگردیسی»و دگرگونیهای تکاملی انسان است ؛ جزء سیر انسان است،
جزء مراحلی است که انسان در سیر به آن می رسد .
چه جوری طفل پس از مدتی دندان بیرون می آورد ! ودندان بیرون آوردن جزء طبیعت انسان است، و چطور بچه وقتی هم که در رحم مادر باشد جوانه های دندان در فک او وجود دارد، و بعد همان جوانه ها سبز می شود و بالا می آید !
دل کندن از دنیا نیز در وجود انسان حضور دارد، همانند حضور داشتن جوانه های دندان در فک !
اگر انسان درست تغذیه کند ظاهر خواهد شد .
همینطور است انسان اگر در جهت معنوی درست تغذیه کند، یعنی این جوانه های بریدن علاقه از دنیا در او سبز خواهد شد .
فرض کن تو در یک دامی هستی و بندی در دست و پای خود داری، و برای اینکه این بندها پاره شود تنها وسیله تو همین دندانهای توست، شما تا زمانی که دندان بیرون نیاورده ای این بند ها بر دست و پای خود خواهی داشت،
چون چاقوی شما دندانهای شماست،
و آن هم اکنون نداری !
آری،«آرزوها»بند هایی هستند به دست و پای ما؛
و« معرفت»، دندانی است که این آرزوها را قطع می کند و می جود،
اما این در صورتی است که دندان معرفت انسان بایست سبز شود، بایست قدرت برش پیدا کند؛
وقتی انسان غذای روحی مصرف می کند، دندان معرفتش سبز می شود و رشد می کند.
معرفت انسان اگر روییده شود مثل دندانی است که سبز شده باشد، می تواند آرزو ها را یکی پس از دیگری پاره کند .
انسان، اینگونه است که وقتی«نماز»می خواند، نماز برای او همانند شیری است که به بچه می دهند .
مادر که در دهان بچه دندان نمی گذارد، بلکه به بچه شیر می دهد، و شیر غذائیت دارد، و آرام آرام تبدیل به دندان می شود .
«نماز» این قدرت را به انسان می دهد که یواش یواش دندان قطع امید از دنیا در او روییده شود، و همت پیدا کند و دنیا را از بین ببرد .
و«روزه»نیز همین توان را به انسان می دهد،
همینطور«امر به معروف»و«نهی از منکر»برای انسان غذائیت دارند .
عمل صالح برای انسان غذائیت دارد .
غذائیتش این است که دندان قطع علاقه به دنیا را به انسان می دهد .
هر چه انسان بیشتر و صحیح تر از عبادت تغذیه کند قدرت برش او نسبت به علایق بیشتر خواهد شد .
اما هر چه که عمل معصیت و حرام انجام داده باشد توان برش او کمتر خواهد شد .
ندیدی گاهی دندان انسان پس از مدتی می افتد و می شکند و سیاه می کند !
همینطور گاهی آن دندانی که بتواند با آن آرزوها را از بین ببرد می پوسد .
یعنی، «همت» انسان می پوسد،«اراده» انسان می پوسد،
و دیگر نمی تواند از دنیا دل بکند و در همین علاقه به دنیا می ماند .
این«دعا»ها همه برای آن است که دندان انسان تیز بشود تا بتواند«علاقه»ها را ببرد .
«توبه»و«استغفار»یکی از چیزهایی است که انسان را برای رفتن به عالم آخرت آماده می کند .
یعنی انسان یک بدهی هایی نسبت به خدای تعالی دارد که به خاطر همان بدهی ها روی آن را ندارد تا در محضر او حاضر شود، لذا می گوید خدایا ! مرا حلال کن تا بتوانم در محضر تو حضور یابم .
فرهنگ قرآن
)96 قرآن کریم فرماید: یَوَدُّ اَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّر اَلْفَ سَنه .( بقره
و با این بیان به یکی از«معایب»یهود اشاره دارد؛
می گوید: یهود آرزومندند که هزار سال عمر داشته باشند .
پس طبق فرهنگ قرآن آرزوی عمر زیاد مذموم است .
ساله باشی این هم مذموم خواهد بود ؛120 پس اینکه شما به فرزندان خود دعا می کنید که انشاءالله
ساله باشی !1000 البته شما خجالت می کشید و گرنه می گفتید
یعنی، چیزی را که قرآن نهی کرده است ما درست همان را انجام می دهیم !
این به خاطر این است که«فرهنگ»ما با فرهنگ«قرآن»هماهنگ نبوده است .
فرهنگ قرآن مذمت می کند که انسان آرزومند عمر طولانی باشد .
حرص به حیات دنیا از دید قرآن کریم مذموم است .
در حالیکه ما در فرهنگ خودمان این معنی را به فرزندان خود تزریق می کنیم .
و جزء دعاهایمان می شود که عمر طولانی داشته باشیم .
پس انسان نبایست حریص عمر طولانی باشد، نه برای خود، و نه برای دیگران .
آن چیزی که برای انسان مطرح است این است که در این حیات دنیا«بیدار»باشد .
عمده برای انسان«پاک»رفتن است نه«زیاد»ماندن .
جلسه، جلسه امتحان است و ارزش انسان در این است که پاسخ ها را درست جواب داده باشد .
دقیقه اول پاسخ را بدهد، از نمره او کسر نخواهد شد، چون نگاه به 15 حالا اگر انسان در همان
پاسخ های او می کنند ببیند که درست جواب داده است یا نه .
و نمره را بر اساس همان سوالاتی که طرح نموده اند تقسیم می کنند .
سوال تقسیم می کنند .100 را بین آن نمره20سوال داده باشند، آن 100 حتی اگر به کسی
نمره را به آن دو سؤال می دهند . 20 و اگر به کسی هم دو سؤال داده باشند،
اینکه عمر انسان طول بکشد معنایش آن است که سؤالات بیشتر شود !
نمره بر مجموع آن سؤالات 20 همینطور اگر مال انسان، توان انسان و…بیشتر شود؛ یعنی که آن
سرشکن گردد .
عمده این است که انسان سؤالات را جواب بدهد والا اینکه چند سؤال باشد مهم نیست .
شیوه تربیت
مثلی معروف است که می گوید: اِیاکَ آَعْنِی وَ اسْمَعِی یا جارَّ ؛ درب ! به تو می گویم دیوار تو گوش کن ! و در روایت آمده است که«تعلیمات»کتاب خدا؛ قرآن کریم از همین قبیل است .
یعنی؛ بی پرده، مستقیم و سریح سخن نمی گوید،
بلکه با«کنایه»و دیگران را مخاطب خود قرار دادن، حرف های بسیار خود را خواهد گفت .
شاید برای خود شما هم این اتفاق افتاده باشد که از دوست خود معایبی سراغ داشته اید اما به صراحت نخواسته اید به او بگویید بلکه با این بیان گفته اید که مثلا: دوستی داشتم در گذشته معایبی داشت و یکی از معایب او این بود که حرفها را پیش خود نگاه نمی داشت، و هر حرفی را که می شنید پیش این و آن طرح می کرد، و همین امر باعث فتنه و اختلاف و درگیری می شد و…
طبیعی است که این نوع نصیحت گویی نافذتر و پرتأثیرتر خواهد بود . و قرآن کریم جهت نفوذ بیشتر در طرح نصایح، همین شیوه را اتخاذ نموده است، یعنی نقل گذشته و گذشتگان می نماید و می گوید:
«یهود»چنین کردند یا چنان کردند .
یعنی، مسلمانها ! شما چنین و چنان نکنید .
تکلیف بشر
یکی از دوستان می گفت: روزی به آیت الله دکتر بهشتی عرض کردم که من می بینم مخالفین بر علیه شما بسیار حرف می زنند، از طرفی هم میبینم شما هیچگونه عکس العملی به خرج نمی دهید !
و بالاخره از جانب شما پاسخی نمی شنوم !
آیا این پاسخ ندادن به دلیل«تسامح»و بی«توجهی»شماست؛
یا اینکه واقعاً از باب«صبر»و«استقامت»و«بردباری»شماست، کدام؟
) خدا از مؤمنین28 ایشان فرمود:ای آیه را شنیده ای که فرموده است: اِنَّ اللهَ یُدافِعُ عَنِ الَذِیْنَ آمَنُوا(حج
دفاع می کند .
عرض کردم: بله .
گفت: خوب، این آیه می گوید چه کسی«دفاع»می کند ؟
گفتم: الله .
گفت: از چه کسانی ؟
گفتم: از کسانی که ایمان آورده اند .
آنگاه ایشان فرمود:پس«دفاع»کار خداست؛ نه کار من،
وظیفه« من» آن است که«جزءِ الَذِیْنَ آمَنُوا»باشم .
گذشته را یاد آورید
)49 قرآن کریم می فرماید که: وَ اِذْ نجیّناکُم مِنْ آل فِرعَونَ… (بقره
ای بنی اسرائیل ! به یاد آورید آن روزگار را که شما گرفتار چنگال فرعونیان بودید، و ما شما را نجات دادیم .
وقتی که قرآن به بنی اسرائیل می گوید: روز رهایی خود را به یاد بیاورید، در واقع به ما هم دارد می گوید که:«تاریخ»گذشته خود را به خاطر بسپارید ! حتی در تورات تعلیم داده شده است که در تاریخی که از مصر خارج شده اید آن روز را عید نگه دارید، و در آن روز در خانه های بنی اسرائیل نان برآمده یافت نشود .
یعنی نانی که در روز خروج و آزادی طبخ می شود از جهت طعم و مزه با نان روزهای دیگر حتماً فرق داشته باشد .
و در تورات آمده است که این برنامه به خاطر آن است که فرزند شما اگر از شما سؤال کند که: چرا مزه نان امروز با روز های دیگر فرق می گند ؟! به او جواب دهید که ما وقتی می خواستیم از مصر خارج شویم این اندازه فرصت نداشتیم تا صبر کنیم آرد خمیر شده، برآمده شود، از همین روی بلافاصله به تنور زدیم و نان درست کردیم چون عجله داشتیم و می خواستیم برویم؛
و پدر برای فرزند تعریف کند حالاتی را که در این روز داشته اند، و اینکه خداوند بزرگ به دست توانای خود آنان را از مصر و دشمنان آنان نجات داده است .
و یهود، به این دستور به خوبی جامه عمل می پوشند .
و آنان در حفظ آداب و عادات خود همواره اصرار دارند .
این است که کمتر از ملتهای دیگر در دیگران حل می شوند .
مثلاً شما نگاه کنید در شوروی عده زیادی از مسیحی ها کمونیست را پذیرفتند اما یهودیها چنین نشدند .
پس راز اینکه اینها در اقوام دیگر حل نمی شوند این است که روی گرامیداشت ایام روزهای خاص کار می کنند و بچه ها را با آن آرزوها به خوبی آشنا می کنند .
نگه داشتن «سنتها» اعتقاد بچه ها را استخوانی می کند و شکل می دهد .
همانطور که شما وقتی آب را در ظرفی قرار داده و آن را در سرد خانه یخچال می گذارید، آب در آنجا استخوانی می شود . و شکل و فرم ظرف را به خود می گیرد؛ یعنی آن حالت مایع تبدیل به یک حالت جامد خواهد شد .
بچه از ابتدا که متولد می شود گویی که یک حالت میعان  و سیالی را دارد و سالها که بر او می گذرد اگر نسیم های خشک کننده ای به او برسد آن افکار و آن عقاید را در ذهن او خشک می کند و به آن شکل و فرم می دهد . اما اگر اعتقادات پدر و مادر نوسان و سیلان داشته باشد تا مدتهای زیادی فکر بچه حالت مایع خواهد داشت،یعنی تفکر و اندیشه و آرزوهای او به گونه ای است که تابع ظرف خودش است.چطور مایع را اگر در یک ظرف بریزی  به شکل آن ظرف در می آید فردی هم که افکارش استخوانی نشده باشد و شکل و فرمی پیدا نکرده است اگر در یک محیطی رفت خود را با آن محیط مطابفت می دهد مثلاً اگر در شرایطی قرار گرفت که نسبت به دین علاقه مند بودند او هم علاقه مند خواهد شد !
و اگر در جایی قرار گرفت که دین را مسخره می کنند او هم نسبت به دین سرد خواهد شد !
این چنین است فردی فکرش یک حالت مایعی دارد، و تابع شرایطی است که در آن قرار می گیرد .
اما شما می بینید که یهود اینگونه نیستند، آنان همیشه تحت هر شرایطی به عادات و رسوم خود پایبندند .
مثلاً یکی از آداب یهود آن است که شنبه ها کسب و کار را تعطیل می کنند و این سنت را ترک نخواهند کرد هر چند در جامعه ای قرار گیرند که شنبه ها مشغول کسب و کار باشند .
بنابراین وقتی پدر و مادر در اجرای سنتها سماجت به خرج  بدهند، فرزند نیز چنین سماجتی خواهد یافت .
وقتی دید که آنها«مقیدند»مقید می شود .
در همسایگی ما خانواده ای یهودی زندگی می کردند در یک شب شنبه صدای کوبیدن ظرف می آمد، مثل اینکه ظرفی سوراخ شده و مردِ خانه آن را می کوبید تا سوراخش گرفته شود در همین اثناء زنش که صدا را شنید، با صدای بلند شوهرش را صدا کرد و گفت: فلانی ! کاسبی نکن، شب شنبه است ! یعنی سوراخ کاسه را گرفتن یک نوع کاسبی می داند، چون یک نوع نتیجه دارد، لذا می گوید: تو چرا در شب شنبه کاسبی می کنی !
خوب، وقتی بچه چنین اتفاقی را می بیند و یا چنین حرفهایی را می شنود، و می بیند که پدر و مادر در عقاید خود تا کجا مقیدند او هم تقید پیدا میکند و محکم می شود؛ درست مثل آبی که در فریزر گذاشته باشند و یخ زده باشد،
خوب، اگر آن را بیرون هم بیاوری تا آن حالت یخ زدگی دارد نمی توانی شکل آن را تغییر بدهی .
پس باید«تاریخ کهن»را حفظ نمود، و بنی اسرائیل چنین می کنند . یعنی توجه به این نکته دارند که «شخصیت»دارند، و معتقد به این هستند که خداوند از قدیم به آنان نظر داشته اند .
خوب، در این که به گذشته خود توجه دارند، و به عنایات و الطاف الهی نظر دارند چیز بسیار خوبی است، اما توی این مسائل، هم می تواند حالت«افراط»باشد و هم حالت«تفریط» .
گاهی به یک قومی هزاران نعمت می بخشند و آن قوم فراموش می کنند .
گاهی هم هست که این کرامتی را که به او کرده اند به یاد دارد اما درست از آن بهره نمی برد؛
یهود در نگه داشتن این سنت کار خوبی می کند، اما در نتیجه گیری از این سنت خطا می کند .
نتیجه گیری یهود آن است که تنها قومی که مورد عنایت خداوند است ما هستیم، از این جهت قرآن در این زمینه با آنها حرف دارد و می گوید:
)94 قُلْ اِنْ کانَتْ لَکُم الْدارُ الاخِرَهُ عِندَ اللهِ خالِصَهّ مِنْ دُونِ الناسِ فَتَمَنَوُا الْمَوتَ . (بقره
یهود در ارتباط با عادات و آدابشان و گرامیداشت ایام گذشته یک«خوبی»دارند و یک«بدی» ،
خوبی آن است که آن روز را مهم می شمارند، و بدی آن است که این روزها را علامت مهم بودن خودشان می دانند، به خاطر همین فکر می کنند که بهشت قباله آنهاست .
حال قرآن می گوید: اگر واقعاً اینچنین است علامتی دارد و آن اینکه مرگ را که بواسطه آن، انسان از خانه دنیا به خانه آخرت انتقال پیدا می کند، تقاضا کنید !
و آنگاه قرآن می گوید: ولن یَتَمَنَونَهُ ابداً !
یهود هیچگاه تمنای مرگ نخواهند کرد؛ آنها از«مرگ»هرگز استقبال نمی کنند .
بِما قَدَّمَتْ اَیْدِیْهِم ؛ به دلیل اعمال و رفتاری که از قبل داشته اند،چون آن کارها را انجام داده اند چگونه می توانند آرزوی مرگ داشته باشند ؟!
وَاللهُ عَلِیمٌ بِالظالِمِیْنَ، خدا«ظالم»شناس است، و می داند که علامت ظالم چیست، و ظالم نمی تواند خودش را پیش خدا مخفی کند .
خدا محک می زند انسان را و می داند که ظالم کیست ؟
و به شما هم یاد می دهد که اگر می خواهی ظالم را بشناسی، با«مرگ»بشناس !
«ظالم»کسی است که وقتی مرگ را به او عرضه کنی«فرار»می کند؛
«عادل»کسی است که وقتی مرگ را احساس کند«استقبال»نماید .
اگر کسی درباره خویش قبول ندارد که ظالم هست نگاه کند ببیند که این علامت در او وجود دارد یا ندارد.
یعنی که مرگ را فرض کند و وضع خود را نسبت به آن بسنجد اگر دید که عقربه آرزوی او به سمت مرگ متمایل نمی شود بلکه از آن فرار هم می کند، این دلیل آن است که آلوده است وباید به فکر رفع آن آلودگی باشد و تدارک نماید .
پس قرآن می گوید: در نظر گرفتن کمالات گذشته و حفظ آن ایام، خوب است !
و فراموش ننمودن الطاف و نعمتهای خداوند بسیار خوب است، اما اینکه اینها را دلیل«خوب»بودن و اولیاء الله بودن خود می دانید این اشتباه است .
علامت«اولیاء الله»بودن،استقبال از«مرگ» است .
می گوید: آنها علامت خوبی ماست نه خوبی شما . از این جهت می گوید: اُذْکُروا نِعْمَتِیَ الَّتِی اَنْعَمْتُ  40 عَلَیْکُم؛ بقره
نعمتی را که من به شما انعام کردم آن را به یاد آورید، یعنی خوبی من را به یاد بیاورید، این خوبی هایی است که من در حق شما داشته ام چرا به نام خودتان تمام می کنید ؟!
خوبی شما استقبال مرگ است، اگر چنین وضعیتی دارید این گوی است و این میدان .
و آنگاه می فرماید: آنکه برای زنده ماندن اصرار بیشتری داشته باشد او آلوده ترین است .
و می گوید: اگر می خواهی«آلوده» ترین انسانها را بشناسی«حریص»ترین آنها نسبت به زندگی و زنده ماندن خواهد بود .
و در مقابل می گوید: «پاکدامنترین» انسانها کسانی هستند که نسبت به انتقال و جابجایی از دنیا مشتاق تر باشند .
امنیت در تبعیت
)38 قرآن کریم می فرماید: فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خوفٌ عَلَیْهِم وَلاهُم یَحْزَنُون؛ (بقره
آنها که«تابع»هدایت خداوند می شوند،«خائف»و«محزون»نخواهند بود .
یعنی، غیر از اینها هر کس دیگر را که فرض کنید از آن مدار خوف و حزن خارج نمی شود؛
یعنی، انسانهای دیگر«امنیت»ندارند، آنکه تابع این« هدایت» است امنیت دارد .
یعنی،اگر امنیت می خواهید در تبعیت همین هدایت است؛ و از هیچ راه دیگری نمی توانید به امنیت دست یابید .
معنای«تبعیت» این است که تمامی ابعاد وجودی انسان نسبت به هدایت خدایی تابع بشود؛ یعنی«تفکر» او تابع بشود؛ «نظر» او تابع بشود؛
و خود را از همه چیز«خلع سلاح»کند، و آنگاه بیاید و از او بهره ببرد . شما در سفر حج وقت بستن احرام، اول لباس خود را بیرون می آورید و آنگاه احرام را می بندید و یا احرام را بر روی لباسهای خود می بندید، کدام ؟!
مگر نه آن است که شما اول«خلع»می کنید و آنگاه«لبس»؟!
یعنی، اول خودتان را از لباسهای مختلفی که دارید خارج می کنید، و بعد آن لباس را می پوشید .
انسان هم وقتی که می آید به طرف هدایت خداوند می بایست اول لباس«رأی»خودش را از تن بیرون کند، و رأی خودش را کنار بگذارد، و بعد بیاید این جامه هدایت را بر خود بپوشد .
کسی که این کار را بکند مصداق«مَنْ تَبِعَ هُدای»خواهد بود، چنین کسی تابع هدایت شده است .
یعنی وقتی که می خواهد بیاید به سراغ آیات مثل این است که وارد میقات شده باشد،
چطور در آنجا ابتدا لباس خود را بیرون می آورد و بعد لباس احرام را می پوشد، در اینجا نیز ابتدا لباس رای و نظر خود را از تن بیرون می کند و…
دیده اید که انسانها، تا به میقات نرسیده اند، و احرام نبسته اند رنگارنگند ! اما وقتی که احرام می بندند و از میقات خارج می شوند یک رنگ خواهند بود !
تمسک به آیات هم بایست اینگونه باشد که وقتی می خواهیم بیاییم به طرف آیات، مختلف باشیم، و وقتی آیات را شنیدیم، می بایست یک دست باشیم .
یعنی وقتی به قرآن می رسیم«مختلف الجهه»باشیم، و وقتی که به قرآن رسیدیم«متحد الجهه»باشیم . به عبارتی«قرآن»نقطه عطفی باشد در زندگی ما؛
پیش از رسیدن به قرآن مشاجره باشد، اما وقتی به قرآن رسیدیم مشاجراتمان تماماً رفع گردد .
حال اگر ما به قرآن رسیدیم اما باز هم مشاجره داشتیم این معنایش آن است که درست به قرآن نرسیده ایم؛
یعنی لباس خود را درست بیرون نیاورده ایم و تعارف می کنیم، چون بعد از قرآن نبایست اختلاف باشد. اگر باشد مثل آن است که ما لباس احرام را روی لباس خانگی خود پوشیده باشیم !
که بالاخره نشان خواهد داد که ما خودمان را« تخلیه»نکرده ایم .
پس آنهایی که منسوب به قرآن هستند اگر از رای خودشان خالی شده باشند قرآن برای آنها نقطه عطف و وحدت خواهد بود .
قرآن«مختلف»می گیرد و«متحد»تحویل می دهد .
«انسان»ها در کارخانه قرآن با هم یکی خواهند شد، و به یکدیگر دست خواهند داد .
پس اگر مختلف آمدند، و مختلف باز گشتند این معنایش آن است که سخن قرآن را نگرفته اند .  قرآن می گوید:.
فَلا وَ رَبِکَّ لا یُؤْمِنُونَ حَـَی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ وَ لا یَجِدوا فِی اَنْفُسِهِمْ حَرَجَاً مِما قَضَیْتَ وَ یَسْلِّمُوا )65 تَسْلِیما ؛( نساء
سوگند به پروردگار تو که اینان مؤمن حقیقی نخواهند بود مگر اینکه در آنچه بین خودشان مشاجره شود تو را حکم قرار بدهند، حَتی یُحَکِمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ .
و نسبت به آنچه در ارتباط با آنها رخ می دهد حکمیت را به تو واگذار کنند .
ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی اَنْفُسِهِمْ حَرَجاً وقتی که تو حکم کردی در خودشان هیچگونه دشواری احساس نکنند، یعنی این حکم برایشان دشوار نباشد، من اگر رای داشته باشم حکم پیامبر برایم حَرَج و دشوار خواهد بود، حالا هر چه که من نسبت به آن رای حساستر باشم، حکم پیامبر نیز دشوارتر خواهد بود .

انتخاب خدا
)130 قرآن کریم می فرماید: وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَهِ اَبْراهِیمَ اِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسه .( بقره
خداوند متعال اعراض از ملت و دین ابراهیم را مساوی با سفاهت، و خود را به دیوانگی زدن، و راه جنون را اختیار نمودن می داند .
«سفیه»کیست ؟
و «سفاهت»چیست ؟
ما به چه کسی می گوییم سفیه ؟
ما انسانها هر کسی را که چیزی گرانتر از آنچه هست خریداری کند یا ارزانتر از آنچه هست بفروشد به گونه ای که عُقَلاء آن فاصله را تایید نکنند می گوییم سفاهت است، و چنین فردی را سفیه می نامیم .
حال قرآن بر اساس زبان خود ما با ما صحبت می کند، و می گوید: که ای انسانها ! من به شما جانی دادم، حال اگر طبق اصطلاح خودتان آن را با کمتر از ارزش خودش معامله کنید قانوناً بایستی سفیه و دیوانه باشید .
شما ببینید با این عمر چه کارها می شود کرد؟
و از این طریق نرخ و قیمت آن را پیدا کنید . برای اینکه نرخ چیزی معلوم بشود به بازار مراجعه می کنند ببینند معمولاً این جنس را چقدر بر می دارند،
خوب،ما نگاه می کنیم می بینیم کسانی در یک عمرِ کوتاهی چه خدمات بزرگی کردند، و همین می شود نرخ عمر .
عیسی(ع) که در عالم یک محور بزرگی است، عمرش«سی و چند»سال بیشتر نبود و در همین عمر به این مقامات رسید !
حال قرآن می گوید: اگر کسی عمر خود را داده باشد اما چیز کمی را دریافت نموده باشد، به چنین فردی، جز سفیه چه میتوان گفت ؟
یا مثلا کسی در خانه ای خواسته است یک میخی را نصب کند تا لباس خود را به آن آویزان نماید، حال اگر به جای یک میخ کوچک یک میخ طویله بردارد، حال به چنین کسی که برای یک کار ناچیزی ضرر بزرگی بر خود وارد کرده است آیا نمی گویید که سفیه است، دیوانه است .
یا اینکه انسان برای اینکه دنیای خودش آباد بشود آخرت خودش را به خطر بیندازد، و یا آخرت خود را خراب کند تا دنیای دیگری آباد بشود آیا این هم سفاهت نیست ؟!
پس همانطور که ما در مشابه اینها نسبت به ضایع شدن مال و ضایع شدن جان و…حکم سفاهت مطرح می کنیم، خداوند متعال هم بر اساس وضعیتی که ما داریم و ضررهایی که بر خود وارد می کنیم بر این اساس بر ما حکم سفاهت می کند .
و می گوید: هر کس که از حکم ابراهیم سرباز بزند سفیه خواهد بود .
)130 وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَهِ اَبْراهِیمَ اِلّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَه . (بقره
غیر از دیوانگان کسی از دین ابراهیم اعراض نمی کند .
این ابراهیم شدن چه نقشی دارد که کسی بگوید من نمی خواهم ابراهیمی بشوم ؟!
ابراهیمی شدن به چیست ؟
به«اخلاق» ابراهیم است، به«رفتار» ابراهیم است، به«کردار» ابراهیم است، و به«گذشت» او و«انتخاب» اوست .
می گوید این انتخاب ابراهیم یک انتخاب عاقلانه است، هر کس که چنین انتخابی را نپذیرد پا به روزی خودش زده است و دیوانه است .
می دانید انتخاب ابراهیم چیست ؟
خدا به ابراهیم گفت: اَسْلِم !
ابراهیم گفت که: اَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِیْن .
یعنی «نهی»  و نهی تو
«امر» ، امر تو
و «خواست» ، خواست تو،
هر چه را که خواستی دوست بدارم، دوست می دارم،
و هرچه را که خواستی دوست ندارم، دوست نمی دارم .
من به غیر از تو چیزی«انتخاب» نمی کنم،
تو چه چیز را انتخاب می کنی، من هم همان چیز را انتخاب خواهم کرد،
و این معنای اَسْلَمْتُ لِرَبِّ‌ الْعالَمِین است .
خدا برای انسان چه چیز انتخاب کرده است ؟
خدا برای انسان همه چیز را انتخاب کرده است .
خدا نسبت به انسان نگفته است که هر کار خواست انجام دهد و به ما مربوط نیست .
خدا برای انسان تمامی امرها و تمامی نهی ها را انتخاب کرده است، وهیچ چیز را نا گفته نگذاشته است .حتی اینکه انسان چه آرزویی داشته باشد خدا همان را نیز بیان داشته است .
ابراهیم هم گفت که: خدا برای من انتخاب کرده است، دیگر من برای خودم انتخابی ندارم .
من همان چیزهایی را که خدا برایم پسندیده است همانها را پسندیده ام .
این معنای: اِذْ قالَ لَهً اَسْلِم قالَ اَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِین می باشد .
یعنی صد در صد خود را داده ام به دست خدا .
حال می گوید: اگر هر کس از این خط خارج شود عاقل نیست، و دیوانه است .

اشکال کار
)40 قرآن کریم می فرماید: یا بَنِی اِسْرائیلَ اذْکُرُا نِعْمَتِیَ الَّتِی اَنْعَمْتُ عَلَیْکُم .( بقره
آن روز به بنی اسرائیل می گفت، و امروز هم به ما می گوید که اگر می خواهید« اصلاح» بشوید بیایید«نعمت»های خدا را به یاد بیاورید .چون انسان هایی که«نعمت»های خدا را به یاد بیاورند با هم آشنا خواهند شد و آشتی خواهند کرد .
هر دو انسانی که خدا را پیدا کنند خود را هم پیدا خواهند کرد .
شما طبق قانون ظروف مرتبط همین را نمی گویید ؟
نمی گویید اگر چند ظرف به یک ظرف مرتبط بودند با هم نیز مرتبط خواهند بود ؟
و نمی گویید که آب در همه این ظرفها به یک سطح می ایستد ؟
اگر انسانها همه به خدا «مرتبط» می شدند نتیجه این می شد که به هم نیز « ارتباط» پیدا می کردند .
یعنی اگر باز گردند به خدا ، باز می یابند یکدیگر را ،
اگر با خدا رابطه پیدا کنند ، با یکدیگر هم رابطه پیدا خواهند کرد .
قرآن، در این آیه نگاه به رفتار و اعمال یهود نمی کند و به ادعاها و آنها توجه نمی کند ، بلکه به اشکال کارشان رسیدگی می کند و به آن اشکال و ایراد اشاره نماید، و می گوید کار از اینجا خراب است که شما نعمتهای مرا یاد نمی کنید .
وقتی انسان یاد کرد نعمتهای خدا را بین خودش با خدا رابطه ای احیاء خواهد شد؛ بین انسان و خدا که ارتبط برقرار شد، بین او و انسانها نیز ارتباطها اصلاح خواهد شد، در روایت آمده است که: مَنْ اَصْلَحَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللهِ اَصْلَحَ الله بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِه؛ هر کس بین خود و خدا را اصلاح کند بین او و خلق خدا هم اصلاح خواهد شد .
به اهل کتاب می گوید بیایید با خدای خودتان بسازید تا با مسلمانها دعوایتان تمام بشود . و این مطلب را به همه می گوید که بیایید بین خود و خدا را اصلاح کنید . و البته منظور از«خلق»فقط مردم نخواهد بود، بلکه هر آن چیزی منظور است که« آفریده»خدا باشد،
پس من اگر بخواهم بین خودم و باران هم«اصلاح»بشود باید رابطه خود را با خدا اصلاح کنم . چون باران هم جزء«خلق» است .
من اگر بخواهم بین خود و طبیعت اصلاح بشود باید بین خود و خدا را اصلاح کنم چون طبیعت هم خلق است .
نماز باران را که گذاشته اند یک تشریفات نیست بلکه به جهت اصلاح بین خود و خدا است تا از این طریق بین خود و خلق اصلاح بشود . از این جهت در روایات داریم که انسان قبل از اقامه نماز باید مَظْلِمه ها را ادا کند؛
اگر غیبتی کرده است یا تهمتی زده است ابتدا حِلیّت بطلبد و بعد وارد نماز بشود .
عقل در قرآن
)44 قرآن کریم می فرماید:اَتَأمرونَ الناسَ بِالْبِّرِ وَ تَنْسَونَ اَنْفُسَکُمْ اَفَلا تَعْقِلُون .( بقره
می گوید: مردم را به خوبی دعوت می کنید و خود را فراموش می کنید، آیا عاقل نیستید ؟!
و«عقل»یعنی همین که انسان وقتی خیری دید خودش عمل کند و عُقَلا آنهایی هستند که وقتی یک خوبی را دیدند اول خود عمل کنند .
«عقل» ، در زبان ما معنایی دارد و در عرف قرآن معنایی دیگر؛ قرآن به کسی که می داند و به دانسته خود عمل نمی کند می گوید که چنین فردی عاقل نیست .
می گوید اگر«عاقل»بود عمل می کرد آنچه می دانست !
در عرف قرآن،«عقل»در مقابل«جهل» است، اما در عرف ما«علم»در مقابل«جهل»قراردارد . در عرف ما «عقل»در مقابل«جنون» است، اما در عرف قرآن عقل در مقابل جهل .
یعنی«علمی»که ما می گوییم با«علمی»که قرآن می گوید فرق می کند . «جهلی»که ما می گوییم با «جهلی»که قرآن می گوید فرق می کند . «عقلی»هم که ما می گوییم با«عقلی» که قرآن می گوید باز فرق می کند .
عقلی که قرآن می گوید یعنی«نور»و« ایمان انسان» ؛
عقلی که ما می گوییم یعنی زیرکی انسان و حواس جمع داشتن انسان .
علمی که ما می گوییم یعنی سواد، و در مقابل به کسی که علم ندارد می گوییم بی سواد .
«علمی»که قرآن می گوید یعنی«معرفت» ؛
یعنی اگر«عمل»به علم نشود علم نیست .
جهلی که ما می گوییم یعنی بی سوادی، جهلی که قرآن و روایات بیان می کنند یعنی جهول بودن، یعنی اینکه انسان به علم خود عمل نکند .
از این جهت گاهی کسی بی«سواد» است اما در عرف هم«عاقل» است و هم«عالم» .
ابوذر امضا کردن را هم نمی دانست اما او هم از علما است و هم از عقلا؛ «عالم» است ، چون خدا را می شناسد وهر کس خدا را بشناسد در عرف قرآن از علما است .
چون عمل می کند به علم خود، نیز«عاقل» است .
پس در منطق قرآن بی عقلی آن است که انسان چیزی را که می داند به آن عمل نکند .
انسانی که به علم خود عمل نکرد می گوید که او عاقل نیست .

نیک گفتاری
)53 قرآن کریم می فرماید: قُلْ لِعبادِی یَقُولُوا الَّتی هِیَ أََحْسَنُ اِنَّ الشَیطانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ .( اسراء
به مؤمنین بگوی که در انتخاب«سخن»دقت نمایند، و به بهترین«شیوه»سخن خود را بیان کنند .
یَقُولُوا اَلَّتِی هِیَ اَحْسَن .
یعنی، چیزی را بگویند که آن نیکوتر است .
مثلاً شما می خواهید در ارتباط با مطلبی به کسی اعتراضی کنید می گوید: یَقُولُ الَّتی هِیَ اَحْسَن؛ بایست به گونه ای بیان کنی که بهترین شیوه است .
آنگاه قرآن می گوید جهت این توصیه هم آن است که:اِنَّ الشَیطانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُم؛ شیطان بین شما کدورت و کینه ایجاد می کند .
یعنی«کنایه»نزن که این یَقُولُوا هِیَ اَحْسَن نیست .
مطلبی را می خواهی بگویی مواظب اطراف و جوانب کلام باش !
بی محابا سخن پرتاب مکن !
چرا ؟ چون شیطان در کار است .
یعنی شیطان از این کلام تو بهره گیری می کند برای جدایی انداختن، برای قلوب مؤمنین را از هم جدا کردن و بریدن آن از هم .
چون شیطان سوء استفاده می کند پس مواظب باش و ببین کلامی که می گویی، شیطان می تواند از آن کلام سوء استفاده ای بکند یا نمی تواند ؟
اگر شیطان نمی تواند سوء استفاده کند، بگو !
نگو فلانی با من برادر دینی است اگر بد هم بگویم می گوید گل گفتی !
چرا ! چون اگر او می شنود شیطان هم حظور دارد .
یعنی می گوید: مؤمن ! مواظب باش که یک سخن چین بسیار عجیب و غریبی وجود دارد که هر جا بروی او نشسته است و می خواهد از آبِ سخن تو رنگ بردارد،
پس تو اگر می خواهی حرفی بزنی مواظب او باش، نگو ما مؤمنین با هم حرفی نداریم، هر چه را که به هم گفتیم خبری نیست و مانعی ندارد .
چون یک وقت می بینی گفتی و آنوقت نمی شود آن را درست کرد .
هارون در خواب دیده بود که دندانهایش ریخته است مُعَبِرّی را خواست که بیاورند تا خوابش را تعبیر کند، و آوردند؛ او گفت: تمام بستگان خلیفه در زمان حیاتش از دنیا خواهند رفت ! هارون از این تعبیر خیلی غصه دار شد، گفت کسی دیگر هم هست که این خواب را تعبیر کند ؟ گفتند: بلی، گفت: بیاورید! وقتی آوردند گفت:عمر خلیفه از تمام بستگان طولانی تر است ! خوب، این دو تعبیر هر دو یکی بود اما به دو عبارت ، لذا دستور داد که به اولی شلاق بزنند و به دومی جایزه بدهند !
این است که قرآن فرماید: با نیکوترین عبارات گفتگو کنید .
استماع یا بندگی
قرآن کریم می فرماید: لا تَعْبُدُونَ اِلاَّ الله .
جز خدا کسی را عبادت نکنید .
عبادت یعنی اطاعت؛
لا تَعْبُدُونَ اِلاَّ الله یعنی لا تُطِیعُونَ اِلاَّ الله.
و«اطاعت»یعنی«حرف شنوی» .
در روایت آمده است: مَنْ اسْتَمَعَ اِلی مُتَکَلِمٍ فَقَدْ عَبَدَه فِاِن کانَ یَتَکَلَمُ مِنْ الله فَقَدْ عَبَدَ الله وَ اِنْ کانَ یَتَکَلَمُ مِنَ الشَیطانِ فَقَدْ عَبَدَ الشَیْطان .
اگر کسی از کسی حرف شنوی و اطاعت کند همانا او را عبادت کرده است .
حال اگر آن شخص از جانب خدا حرف می زد او نیز بندگی خدا کرده است، و اگر از جانب شیطان مطلبی را می گفت او هم بندگی شیطان کرده است .
اینکه علی(ع)می فرماید: مَنْ عَلَّمَنِی حَرْفاً سَیَّرَنِی عَبْدَاً برای همین است .
می گوید من اگر از کسی چیزی فرا گرفته باشم و آن را پذیرفته باشم او را بندگی نموده ام . حال، اگر از خدا به من آموخته باشد دیگر بنده او نیستم بلکه بنده خدا هستم .
از این جهت در جایی دیگر می فرماید: اَنَا عَبْدٌ مَنْ عَبِیدِ مُحَمَّد(ص) .
چرا ؟ چون از حضرت استماع کرده است .
پس می شود عبدِ حضرت، و چون حضرت از جانب خدا فرموده است، بنابراین علی(ع) از این راه می شود عبد الله .

تعلیم ادب
)76 قرآن کریم می فرماید: وَ اِذْ قالَ مُوسی اِنَّ اللهَ یَأمُرُکُمْ اَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَه .( بقره
هر اشکالی و هر مشکلی که بر سر راه انسان سبز می شود از آن است که آدمی زیاده بر فهم خود تکیه می کند .
شیطان سالها به انسان تلقین می کندکه تو خوب می فهمی و خوش فهم هستی !
وقتی که برای انسان خوب جا انداخت که خوب می فهمد و مو را از ماست بیرون می کشد، آنگاه حرکات مردم را برایش معنا می کند .
می گوید: آنکه دیر به دید یا بازدید تو آمد تو را سبک کرد .
و آن دیگری که درست پیش تو نایستاد تو را تحقیر نمود .
آنگاه به جایی میرسد که انسان باور می کند که خوب می فهمد و می گوید من وقتی که به کسی نگاه می کنم او را شناخته ام .
یا می گوید: همینکه تو فِ بگویی من تا فرحزاد آن را خوانده ام .
شیطان اول به انسان می گوید تو خوب می فهمی، و آنگاه او را وا می دارد روی تفسیر اعمال و رفتار مردم تا دائماً حدس بزند و حکم کند .
و کارش به جایی می رسد که به پیامبر خدا هم حرف می زند .یعنی پیامبر وقتی با او حرف می زند با او مباحثه می کند . چون معتقد است که نکته می فهمد .
مثلاً وقتی که موسی می گوید یک گاو را بکشید ! می گوید: گاو چه اثری دارد ؟!‌
بعد هم ادامه می دهد که خوب، حالا خدا گفت گاوی را بکشید، اما چه گاوی ؟
قآلُوا اَتَتَخِذُنا هُزُواً
آیا ما را مسخره کرده ای ؟
قال اَعُوذُ بِالله اَنْ اَکُونَ مِنَ الْجاهِلِین .
شما بی ادبی آنها را ببینید !
و از طرف دیگر ادب موسی را هم ببینید، حلم موسی را هم ببینید !
دارد به ما درس می دهد که اگر هم یک کسی نفهمید و به یک بزرگتری چیزی گفت او عصبانی نشود .
موسی به آنها نگفت که: مگر من اهل مسخره هستم، این چه حرفی است که می زنید، حرفتان را بفهمید و بعد بزنید !
قال اَعُوذُ بِاللهِ اَنْ اَکُونَ مِنَ الْجاهِلِین .
و به حول و قوه خود تکیه نمی کند ؟ نمی گوید که من جاهل نیستم .
می گوید: من به خدا پناه می برم که کاری را از روی جهالت انجام بدهم .
یعنی اگر از من هم این حرکات جاهلانه سر نمی زند از خودم نیست .
و دیگر آنکه«مسخره»نمودن کار جاهلان است .
جاهل، در منطق قرآن به معنای بی سواد نمی باشد، بلکه جاهل یعنی کسی که نفس او بر او غالب باشد .
و« استهزاء»کار کسی است که نفس او بر او غالب شده باشد .
مصونیت در گرو ایمان
)256 قرآن کریم می فرماید: فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ یُوْمِنْ بِاللهِ فَقَدْ اِسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقی .( بقره
کسی که به اقسام و انواع طاغوت ها کافر بشود، یعنی به مقام کفر به طاغوت برسد، او به ریسمان الهی چنگ زده است .
گاهی انسان شک به طاغوت دارد، و تردید دارد که رد کند یا قبول کند، اما گاهی هم هست که درک می کند که باطل، باطل است، یعنی یَکْفُر بِالطاغُوت .
انبیا آنچنان برایشان بطلان طاغوت روشن است که رسماً اعلام کفر می کنند و می گویند ما کافریم به طاغوت و تکفیر می کنیم . چنین برخوردی دلیل بر قدرت فهم است و دال بر کمال .
یَکْفُرْ بِالطاغوت وَ یُومِنْ بالله .
از آن طرف هم می شود یَکْفُر بِالله بود، وَ یُومِنُ بِالطاغُوت .
و با این بیان به ما درس می دهد و می گوید نگاه کنید و خود را محک بزنید و آزمایش کنید و پیش از آنکه ما شما را بررسی کنیم، شما خودتان، خودتان را بررسی کنید و میزان کفر خودتان را نسبت به باطل سنجش نمایید و ببینید حرف باطل را که می شنوید تا چه اندازه تحت تأثیر واقع می شوید و تا چه اندازه رد می کنید .
و به ما دستور می دهد که اگر می خواهید حرف باطل بر روی شما مؤثر نباشد بر روی«ایمان»کار کنید
هر کس دلش می خواهد هیچیک از اقسام«کفر»بر او مؤثر نباشد بر روی«ایمان»کار کند،
خاصه ایمان به«معاد» .
در سوره انعام می فرماید: ما برای هر پیامبری دشمنانی قرار دادیم هم از جن و هم از انس که بعضی اقسام حرف باطل را القاء و تزریق می کنند، آن هم با کلماتی که ظاهرش همچون گاو بنی اسرائیل طلا می نماید .
آنگاه می گوید: این کار را می کنیم برای آزمایش شما .
و می گوید تنها دسته ای این حرف های باطل را خواهند شنید که مؤمن به آخرت نباشند وَ لِتَصْغی )113 الیه اَفْئِدَهُ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالاخِرَه لِیَرْضَوْه…( انعام
تنها کسانی حرف باطل در دل و جانشان جای می گیرد که ایمان به آخرت ندارند، و همان ها هستند که از این حرف ها خوششان نمی آید وترتیب اثر  می دهند و بر اساس آن ها برنامه ریزی می کنند .
پس به ما می گوید: اگر می خواهید در قبال حرف های باطل مصونیت داشته باشید بایست ایمان به آخرت پیدا کنید .
می گوید: اگر می خواهید که بچه های شما در مقابل تزریقات حرفهای باطل و وسوسه ها«مصونیت» پیدا کنند، سعی کنید روی ایمان به آخرت آنها کار کنید .
حال چطور می شود که ایمان انسان نسبت به آخرت ضعیف می شود ؟
ببینید دنیا و آخرت دو تا هوو هستند نسبت به هم؛
این هووها نمی شود که با هم انس بگیرند؛
هر چه انسان«انس»به دنیا پیدا می کند نسبت به آخرت نسیان و فراموشی پیدا خواهد کرد .
هر چه انسان زوال دنیا را بهتر درک کند و بی وفایی دنیا را بهتر کشف کند ایمانش نسبت به آخرت بیشتر خواهد شد .
یعنی انسان روی این موضوع مطالعه کند که من نه تنها در این دنیا نخواهم ماند و نه تنها به دست دوستانم به خاک سپرده خواهم شد بلکه پس از مدتی سنگ مزار من نخواهد ماند .
و«قبر»های ما هم که سی سال می ماند دیگر جای آن دیگری را دفن خواهند نمود، این هم«عمر»قبر ما است !
یعنی همانطور که عمر انسان کم است، عمر قبر انسان هم کم خواهد بود .
حتی«اطلاعاتی»که مردم نسبت به انسان دارند این هم عمری محدود دارد . یعنی عده ای هستند که اگر نام انسان را بشنوند می گویند می شناسیم؛ عده ای هستند که می گویند این اسم به گوش ما خورده است؛ اینها هم عمری دارند .
تا اینکه این نسل هم منقرض می شود و بالاخره ماجرا به جایی خواهد رسید که اگر در سراسر دنیا سؤال بشود که شما نام چنین فردی را شنیده اید یا نه، کسی را پیدا نمی کنید که بگوید من اطلاع دارم .
یعنی،تبدیل می شود به چیزی که لَمْ یَکُنْ شَیْئَاً مَذْکُوراً ، اساساً مثل اینکه ذکری از چنین فردی به میان نیامده است .
دنیایی که حتی انسان در آن«محو»می شود، چیست ؟!
در آن«آقا»بودیم یا نبودیم چیست ؟!
«معروف»بودیم یا نبودیم چیست ؟!
وقتی آخر اینها نماندن است و هیچ آثاری از او نمی ماند الا محضر خدا، پس چرا انسان این کم و زیاد برایش کم یا زیاد باشد .
ُدنیی آن قدر ندارد که بر او رشک برند
ای برادر که نه محسود بماند نه حسود
انسان روی این موضوع خوب مطالعه می کند که جز آنچه در علم الهی می ماند چه چیز دیگر برای من خواهد ماند !
جز در محضر خدا در کجای دیگر من حضور خواهم داشت !
آنگاه می بینید که در هیچ جای دیگر حضور نخواهد داشت .
حال اگر انسان در محضر خدا زشت بشود آیا ارزش دارد که در پیش چشم مردم زیبا باشد !
اگر در محضر خدا پلید باشد ارزش دارد که در محضر مردم پاک و ارزنده باشد،
اگر تمام مردم عالم به انسان معتقد باشند و او را قبول داشته باشند اما انسان در محضر خدا قابل قبول نباشد چه نتیجه ای برای انسان خواهد داشت .
این دنیا با همه اعتباراتش ماندنی نخواهد بود، اسم، اعتبار، داشتن و …همه به گردوی پوک می ماند .
تا این گردوها را نشکند یک قیمت و بهایی دارد؛ بابت آنها مایه هم می گذارد !
اما وقتی آنها را شکست می بیند که هیچ ارزشی نداشته است .
این چیزها تا انسان به آن دست پیدا نکرده است پیش او قرب و اعتباری دارد اما وقتی که به آنها دست یافت دیگر هیچ !
اینهایی که شیفته دانشگاه هستند تا نرفته اند تنها آرزویشان رفتن است اما همین که موفق شدند اول زحمت آنهاست .
همینطور چیزهای دیگر عالم؛ تا به آنها نرسیدی از دور مانند حور و قصور است .
از آنها که این گردوها را شکسته اند بپرس ! تا بدانی که همه این گردوها پوک هست یا نیست…
آنکه به شهرت نرسیده است، در همه وقت غصه و غبطه می خورد؛ اما او که رسیده است می داند که در آن هیچ چیز نیست .
آنکه به آقایی نرسیده است، فکر می کند که آقایی چیزی است، اما او که رسیده می گوید هیچ چیز نیست .
پس وقتی انسان فهمید زوال دنیا را، می فهمد بقای آخرت را،
انسان وقتی که دستش از دنیا خالی شد می تواند آخرت را به دست بگیرد .
انسان با دست پر چگونه می تواند چیز دیگری را هم بردارد .
برای شما اتفاق نیفتاده است که کسی به شما بگوید این چیز را بردار و شما به او بگویید که من دستم گیر است و نمی توانم ؟!
اتفاق نیفتاده است که شما در جایی مهمان باشید کسی دیگر هم در همان موعد شما را دعوت کند و شما بگویید جایی دیگر وعده دارم ؟!
خوب انسان هم وقتی موعود دنیا باشد نمی تواند وعده آخرت را بپذیرد . بنابراین انسان می بایست اول قولی که به دنیا داده است بشکند؛ وگرنه تا دستش را از بیعت دنیا بیرون نیاورد ، دستش آزاد نیست تا بتواند به آخرت دست بدهد .
پس تفکر هایی هم که انسان می خواهد داشته باشد سعی کند روی زوال دنیا نباشد .
قرآن به ما می گوید: بنی اسرائیل توجهشان به دنیا بود و نسبت به آخرت کم توجه شدند؛ ونتیجه اش این شد که حرف باطل تا عمق وجودشان جای گرفت هر چند یک گوساله باشد و حرف حق در گوششان اثر نمی کرد هر چند ناله یک پیغمبری از پیغمبران بزرگ الهی  مثل حضرت هارون باشد، یا تذکرات رهبر بزرگی مثل حضرت موسی؛
و به ما می گوید: ریشه هر مشکلی در«توجه»به دنیا خواهد بود .
قیام
)97 قرآن کریم می فرماید: جَعَل اللهُ الْکَعْبَهَ اَلْبَیْتَ الْحَرامَ قِیامَاً لِلناس .( مائده
انسان وقتی که با مردم گفتگو می کند«قلبش»مشغول می شود .
وقتی که در خانه خود یا در خانه مردم باشد مشغول دنیا می شود .
یادش می رود که مأموری است از مأموران خداوند متعال، و فرستاده شده است در این دنیا والان هم چه خوب باشد و یا چه بد در حوزه مأموریت الهی است که چنین می کند، لکن این قضیه را فراموش می کند .
فرض کن کسی در منزل خود بیماری دارد، می رود تا برای او دکتری بیاورد، در بین راه یکی او را می بیند و با او سلام و تعارف می کند و چنان از این طرف و آن طرف حرف میزند که او فراموش می کند که برای چه از این طرف و آن طرف حرف می زند که او فراموش می کند که برای چه از خانه خارج شده است .
یا مثلا دکتر آمده و نسخه ای داده است تا او برود و داروها را تهیه کند، در بین راه برای او اتفاقی می افتد که فراموش می کند که نسخه ای در جیب دارد و آمده است تا آن را بگیرد و برود .
و بالاخره آنقدر طول بدهد که بیمار، بیماری اش فزون شود .
ما در این زندگی چنین وضعی داریم، آمده ایم برای یک امری جدی و مهم،
اما اتفاقاتی که در بین راه رخ می دهد آنچنان انسان را سرگرم می کنند که اصل مأموریت خودش را فراموش کند .
حال گاهی انسان می رود تا برای کسی دارویی تهیه کند و گاهی هم می رود تا برای خود دارویی تهیه نماید !
و به گونه ای سرگرم می شود به مسائل دیگر که به دارو نمی رسد و بیماری هم او را از پا در می آورد . انسان که به دنیا آمده است برای دارو و درمان خود آمده است، برای اینکه دکتری پیدا کند، و نسخه ای بگیرد، و دارویی بیابد و خود را از هلاک نجات دهد؛ اما به اموری مشغول می شود که اصل را از یاد می برد .
دنیا فرع بر آخرت است ، اما گاهی خود دنیا می شود اصل و انسان به همان مسأله فرعی آنچنان مشغول می شود که مسأله اصلی از خاطرش خارج می شود که اساساً من چرا به دنیا آمده ام؛
اینکه انسان زن بگیرد، صاحب فرزند و خانه باشد اینها برای آن است که زنده بماند،
اما زنده بماند برای چه بوده است ؟! جز اینکه کاری انجام بدهد ؟ و مأموریتش را انجام بدهد ؟
و وقتی که می خواهد برود یک کاری را صورت داده باشد ؟!
یا شما تشبیه کن به غواصی که همه وسائل را برای او تجهیز کرده اند تا به قعر دریا رود و دُر و صدف و مرجان بالا بیاورد؛ اما در آنجا در جستجوی این باشد که در قعر دریا چگونه است و…
و تا آنجا معطل بشود که دیگر فرصت، خاتمه یابد و آن اکسیژنی که مصرف می کرده است تمام شود و او رابالا بکشند در حالیکه صدفی یا مرجانی نیافته است .
این وضع انسان است .
چون چنین است، خدای تعالی یک مکانهایی را قرار می دهد به عنوان مُذَکِر که مأموریت اصلی انسان را به یاد او بیاندازند و این انسان به خواب رفته را بیدار کنند و این انسان نشسته را برخیزانند؛
این است که آن اماکن سبب«قیام» انسان خواهند شد .
یعنی انسان نشسته را قائم می کنند .
«کعبه»چون نامش بیت خداست شخص را به یاد خدا می اندازد، از این جهت انسانی را که نشسته است بر می خیزاند که تدارک آخرت کند .
آنوقت این بیت می شود قیاماً للناس .
اما چرا به این بیت در جایی دیگر اَمْن گفته می شود ؟
بایست دید«خطر»چیست که این بیت مایه امن می باشد ؟
خطر، در این است که انسان مشغول بشود و فراموش کند مأموریت اصلی را،
و این بیت«امان» است از«غفلت» ، ویک حالت ذُکر در وجود انسان پدید می آورد .
چون خدا در آن چیزی که انسان را به یاد دنیا بیاندازد نگذاشته است .
پس اگر کسی آمد این کعبه را تزئین کرد این خلاف برنامه است، یا اگر بیت را طلا کاری کرد ، دیگر او این بیت را از امنیت انداخته است . چون در این صورت انسانی که رفته است به خدا مشغول شود، به در و دیوار آن مشغول خواهد شد .
این بیت بایست به گونه ای ساده باشد که انسان به هیچ چیز مشغول نشود الا خدا .
تأثیرش هم این خواهد بود که شخص می آید کنار این بیت و می بیند که بیت بسیار ساده  و بی آلایش است، برایش این سؤال پیش می آید که خدا که مرید بسیار دارد و اگر می خواست آن را یکپارچه طلا می کرد ؟!
چرا تعدادی سنگ آن هم سنگهایی ساده و بی پیرایه روی هم قرار داده اند و…؟!
و این برای انسان مُذّکِری خواهد بود که خدایی که آنقدر مریدهای دارا و توانا دارد چرا از آن ارادتمندان مرید استفاده نمی کند تا یک شکلی استثنائی به بیت خود بدهد ؟!
وقتی می بینی«سادگی»بیت را، و از طرفی هم می بینی که که آنها که دارند و دارا هستند می آیند و به این بیت التماس می کنند، به همین«بیتی»که چیزی ندارد !
اینجاست که دارایی در ذهن شما کوچک وبی مقدار و بی ارزش می شود؛ و انسانی که اسیر دارایی شده است، و یا ذلیل دارایی شده است، وقتی سادگی بیت را دید از پوست خودش بیرون می آید و از این زندان که نامش تفاخر و تکاثر و…می باشد بیرون می آید .
و انسانی که گیر کرده است در این که چرا جلو فلانی ایستاده اند اما جلو من نایستادند و به همین خاطر یک هفته عزا می گیرد،
و یا جلو او راست قامت ایستادند و جلو من نیم خیز و…
از این وادی ها بیرون می آورد .
پس، کعبه با سادگی خود تعلیم می کند که اگر این تجملات و دارایی ها ارزشی می داشت  خداوند برای خانه خود انتخاب می کرد .
این است که انسان وقتی که کعبه را می بیند از جا بر می خیزد . و در آنجاست که انسان احساس «امن»می کند .
«دنیا»مثل دریاست و این«کعبه»مثل جزیره؛
چطور در دریا که باشی نمی توانی تنفس داشته باشی، اگر کمی غفلت کنی هلاک می شوی، و دوست داری جایی باشد که در آنجا به امن برسی، این«بیت»یک چنین وضعیتی دارد.
که انسان به وسیله این بیت از غرق شدن آزاد گردد .
حال، اگر کسی وقتی رفت و بیت را دید مثل این باشد که خودش را در دریا و بیت را در جزیره ببیند چنین کسی درک بیت کرده است .
این«مساجد»هم به قایق هایی می ماند که به جزیره ای و ساحلی وصل کرده باشند .
انسان وقتی که در جزیره باشد برایش موجها چه تفاوتی دارند .
وقتی انسان در«محبت»دنیا باشد با موج محبت دنیا بالا می رود و پایین می آید، بلی، موج او را بالا می برد تا به زمینش بزند .
او را بالا می برد تا قدرت شنا را از او بگیرد و او را فلج کند و کنترل کند .گاهی عزت دنیا برای آن است که کنترل را از دست انسان بیرون بیاورد و شناور را از شنا باز دارد .
گاهی دست شنای یکی با یک موج کوچک شکسته نمی شود ، اما با یک موج بزرگ شکسته میشود، همینطور گاهی انسان با یک پُست کوچک دینش را از دست نمی دهد، اما با یک پست بزرگ گرفته می شود .
گاهی با یک مال کوچک مغرور نمی شود، اما با یک مال بزرگ مغرور می شود .
گاهی انسان به یک خانه کوچک دل نمی بندد، اما به یک خانه بزرگ دل می بندد .
گاهی یک عزت کم نمی تواند انسان را فریب بدهد ، اما عزت زیاد می تواند .
پس بیت از این جهت به انسان امنیت می دهد که به انسان بفهماند که آنچه دیدی عزت نیست، و عزت اینجاست .
عزت در این است که دندان طمع خود را بکشی؛
همینطوری که کعبه دندان طمع را کشیده و برایش هیچ فرقی نمی کند .
می گوید تو اگر عزت می خواهی اشتباه می کنی، راهش این نیست، رها کن !
اگر دل ببندی ذلیل می شوی .
پس این«کعبه» از این جهت امن خواهد بود .

توکل
قرآن کریم فرماید:اللهُ وَلیُ الَّذِینَ امَنُوا ؛ خداوند ولی مؤمنان است .
و شما می دانید که بدون اجازه ولی کسی نمی تواند به صغیر دست بزند .
مثلاً شما ولی فرزند خود هستید آیا کسی جرأت داردکه بدون اجازه شما یک پشت دستی به فرزند شما بزند ؟! هرگز !
چون شما خواهی گفت: مگر من مرده ام !
اگر بچه من خطا کرده است به من بگویید خودم او را خواهم زد .
خوب، خدا وقتی که می گوید: اَللهُ وَلِیُ الّذِینَ آمَنُوا یعنی مؤمن مال من است و هیچکس حق ندارد حتی یک پشت دستی بدون نظر من به او بزند . و مؤمن می گوید: خدایا تو ولی من هستی و اگر اینها همه جمع شوند نمی توانند یک پشت دستی به من بزنند .
انبیا عموماً مأمور بودند که جمله ای را تکرار کنند و آن این بود که:
)71 فَأَ‌جْمِعُوا اَمْرَکُمْ وَ شُرَکائَکُم ثُمَّ لا یَکُن اَمْرُکُمْ عَلَیْکُمُ غُمَّه .( یونس
این آخرین جمله انبیا بود، و بعد از آن با مشرکین صحبتی نمی کردند تا اینکه عذاب نازل می شد، چون مشرکین آنها را تهدید می کردند و می گفتند که شما را از شهر بیرون می کنیم، و سنگسار می کنیم، و انبیا گفتند اگر شما از دست ما خسته شدید تمام قوای خود را روی هم بریزید و برای کشتن ما کمر ببندید، و از هر کاری که از دستتان می آید فروگذاری نکنید، چون ما بر خدا«توکل»نموده ایم .
و خدا، از این لحظه بسیار خوشحال می شود که یک کسی در مقابل یک توده ای عظیم بایستد و بگوید هر کاری می توانید انجام بدهید و کوتاه نیایید .
ثم اُقْضُوا وِلا تُنْظِرُون . همه به سمت من هجوم بیاورید و به من مهلت ندهید .
که حسین بن علی(ع)در آخرین لحظه چنین فرمود که:
اگر از دست من و موعظه های من خسته شدید و به ستوه آمده اید همه کیدهای خود را روی هم بریزید و یک لحظه به من مهلت ندهید، و آنگاه فرمود:
اِنِّی تَوَکَلْتُ عَلَی اللهِ رَبِّی وَ رَبَّکُم .
و«لا اله الا الله»که ما آن را سالهاست ذکر می کنیم جز این چیزی نمی گوید .
معنای«لا اله الا الله» این بود که انسان هیچ حول و قوه ای نداند جز از خدا .
در مسئله توحید انسان می بایست خود را رها کند تا خدا او را بگیرد .
اگر چنین شد آنگاه از عالم اسباب خارج خواهد شد . سعدی می گوید:
قضا را من و پیری از فاریاب                       رسیدیم در خاک مغرب بر آب
مرا درهمی بود برداشتند                           به کشتی و درویش بگذاشتند
آن درویش درهمی نداشت بدهد لذا او را سوار نکردند .
سپاهان براندند کشتی چو دود                    که آن ناخدا، ناخدا ترس بود
مرا گریه آمد ز تیمار جفت                         به آن گریه قهقه بخندید و گفت
چون رفیق بودیم و تا کنار آب آمده بودیم و او پول نداشت و من هم یک درهم بیشتر نداشتم .          لذا من نگران شدم .
مخور غم به حات من ای پُر خرد                 مرا آنکس آََرد که کشتی بَرَد
بگسترد سجاده بر روی آب                         خیال است پنداشتم یا که خواب
ز مدهوشیم دیده آن شب نخفت                  نگه بامدادان به من کرد و گفت
تو لنگی به چوب آمدی من به پای               تو را کشتی آورد من را خدای
چرا اهل معنی بدین نگروند                        که ابدال در آب و آتش روند
نه طفلی کز آتش ندارد خبر                        نگه داردش مادر مهرور
می گوید: چرا دقت نمی کنید تا بدانید سّرِ این که ابدال و اولیاء در آب و آتش می روند چیست ؟
سِرّش آن است، که بچه، خودش خود را از آتش حفظ نمی کند !
اما وقتی بزرگ شد دیگر باید خودش مواظب خودش باشد . ولی تا بچه است مادرش او را از آب و آتش حفظ خواهد نمود . وقتی بچه رفت روی«حول»و«قوه»خودش دیگر او را رها می کند . می گوید«ابدال»چون همه چیز خود را از خدا می دانند خدا هم حفظشان می کند .
چرا اهل معنی بدین نگروند                      که ابدال در آب و آتش روند
نه طفلی کز آتش ندارد خبر                      نگه داردش مادر مهرور
چو کودک به دست شناور در است              نترسد اگر دجله پهناورست
اگر یک شناور، بچه ای را در دست گرفته است و می خواهد از میان دجله ای پهناور و پر آب حرکت بدهد، آیا بچه می ترسد ؟
نه ! چرا ؟
چون بچه می داند که او را شناوری است هر چند که آب هم زیاد باشد .
انبیا چون خود را در دست خدا می دانند دیگر نمی ترسند .
ما خودمان را در دست خود می دانیم لذا می ترسیم .
چو کودک به دست شناور درست                      نترسد چودجله پهناور است
امام چرا در مقابل شرق و غرب هیچ وحشتی ندارد ؟!
چون خودش را در دست خداوند می بیند حال کسی که خودش را در دست خدا می بیند چرا وحشت کند ؟!
شناخت کفر
) 102                       قرآن کریم فرماید: وَ تَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَیاطِیْنَ عَلی مُلْکِ سُلَیْمان .(بقره
قرآن در عصر نزول خود عالمان یهود را به عنوان شاگردان شیاطین معرفی می کند تا خاطر مؤمنین آسوده شود و هیچگونه نگرانی از این ناحیه نداشته باشند،
چون وقتی که دانستند که آنها شاگردان شیاطین می باشند می گوید پس هر چه می خواهند بگویند و هر توهینی که می خواهند بکنند .
قرآن می خواهد چشم مؤمنین را باز کند .
مگر نمی گویی که:
دیده ای خواهم که باشد شه شناس
تا شناسد شاه را در هر لباس
قرآن می خواهد چشم کافر شناس را در انسانها باز کند تا کافر را در هر لباسی که باشد بشناسد؛
و میزان قیمت انسان در پیشگاه خداوند به میزان آن است که باطل را در هر لباس که باشد بشناسد .
آنکه باطل را در هر لباسی که باشد می شناسد قیمتش پیش خدا بیشتر از آن کسی است که برایش مشتبه می شود .
قرآن می خواهد مؤمنین را به گونه ای بار بیاورد که باطل شناس باشند و شیطان را در هر لباسی که باشد بشناسند .
انسان چگونه می تواند خداشناس باشد در حالیکه شیطان شناس نیست ؟!
قرآن در این آیه می خواهد کفر را باز کند و بشکافد و به مؤمن بگوید که گاهی کفر به صورت اهل کتاب در می آید و کافر به صورت یک کسی که تورات را خوانده دیده می شود .
اگر کسی کافر را هر چند نماز شب خوان باشد بشناسد این دلیل بر کمال او خواهد بود .
یکی کافر را وقتی اظهار اسلام می کند می شناسد اما اگر نماز خواند دیگر نمی تواند تشخیص بدهد .
یکی دیگر اگر نماز هم بخواند قبول نمی کند اما اگر نماز شب بخواند قبول خواهد کرد .
قرآن آن مؤمنی را دوست دارد که اگر کافر هزار سال هم نماز بخواند و هزار سال هم شب تا صبح نخوابد و عبادت کند و هزار سال روزها روزه بگیرد بعد بیاید آن را ببیند بگوید این کافر است .
چنین مؤمنی را خدا دوست دارد که اگر کافر در چنین چهره ای ظاهر شد باز بشناسد .
و چقدر انسان فاصله دارد از آن تربیت قرآنی و مشیِ انبیا که می خواستند شیطان را در تمام ابعاد خودش به انسانها معرفی کنند که دیگر هیچ راه و رخنه اغفال نداشته باشد .
شما ببینید شیطان به صورت«معاویه»در آمد و مردم نفهمیدند !
تا اینکه به صورت«یزید»شد باز هم نفهمیدند !
اما همین که کار خودش را کرد عده ای متوجه شدند !
و اینها ضعف است، مؤمن نباید چنین باشد .
استاد گیاه شناس را شما به چه کسی می گویید ؟!
به کسی می گویید که اگر دو برگه گیاه از زمین ظاهر شد بگوید این گیاه چه گیاهی است .
آن کس که بگوید: بگذار بزرگ بشود، ساقه پیدا کند، و گلی و میوه ای در آن پیدا شود و آن میوه را من مصرف کنم آنگاه خواهم گفت که این چه گیاهی است و میوه اش تلخ است یا شیرین، چنین فردی گیاه شناس نخواهد بود .
شما ببینید درخت شرک، دو برگ کرد و مسلمانها نفهمیدند و خیال کردند که بادام شیرین است .
سال بعد یک میوه ای کرد که یزید باشد،50 سال اول نفهمیدند، سال دوم نفهمیدند، و این درخت
و آن را در روز عاشورا چشیدند انگاه برایشان معلوم شد که این درخت چه درختی بوده است !
راستی«ابن سعد»میوه چه درختی بود ؟!
و«شمر»میوه چه درختی ؟!
بعضی ها هزار سال است که می گذرد و هنوز از«معاویه»دفاع می کنند !!!
خداوند تعالی انسانی را دوست می دارد که از این دو برگه بفهمد که تلخ است؛
ومباهات می کند به انسانی که شرک را در هر لباس که باشد می فهمد یا کفر در هر لباس که باشد می فهمد .
پس در این آیه معرفی خوبی می کند از منحرفین، و فکر مؤمنین را راحت می کند،
و به انسان می گوید که اگر کسانی را دیدید که از حیثیت خود استفاده کردند و به صورت اتقیا در آمدند شما اگر آنان را می شناسید اظهار کنید پیش از آنکه موجبات انحراف و اختلاف را به وجود بیاورند  .
در اینجا می گوید اینها ادعا می کنند که اهل کتابند در حالی که اهل کتاب نمی باشند .
اینها تبعیت می کنند اما تبعیت از شیطان
و همین تبعیت از شیطان را می گوید:«کفر» .
دوستان خداوند
)63 قرآن کریم فرماید: خُذُوا ماآتَیْناکُمْ بِقوَّه .(بقره
چیزی را که به شما داده ایم با«قوت»بگیرید !
و این کنایه از این است که اگر صدمه ای بر شما وارد می آید از آن جهت است که آنچه را به شما داده ایم با قوت نمی گیرید؛
یعنی شیطان از این راه وارد می شود که چیزی را که به شما داده اند محکم نگیرید .
خدا بنده ای را دوست دارد که با قوت و تمام توان بگیرد آنچه را که خدا آورده است .
شما اگر به بچه های خود بگویید که پای برهنه راه نروید، حال اگر بچه ای حرف شما را پذیرا شود، و از آن به بعد با پای برهنه دیده نشود، آیا مورد«توجه»شما قرار نخواهد گرفت ؟
و آیا نسبت به بچه های دیگر که چنین نباشند سرد نخواهید شد، و آیا آنها پیش شما قربی خواهند یافت ؟
چون شما که به بچه ها نگاه نمی کنید تا ببینید که کدامیک چشمش بادامی است تا همان را دوست بدارید، بلکه نگاه به اخلاق آنها می کنید، نگاه به اعمال آنها می کنید .
شما که در یک مرتبه پایین از عدالت هستید نگاه به چشم و ابروی بچه نمی کنید، حال خدایی که در مرتبه بسیار بالایی از عدالت است آیا نگاه به ظاهر انسانها خواهد نمود ؟!
خداوند نگاه به«عمل» انسان خواهد کرد و بر اساس رفتارها او را هدایت و یا گمراه خواهد نمود،
رفتار را می بیند و آنگاه خواستش بر این تعلق می گیرد که هدایت کند .
یکی از چیزهایی که موجب می شود که خداوند خواستش بر هدایت انسان تعلق بگیرد این است که انسان چیزی را که او فرموده است محکم بگیرد .
خُذُوا ما اتَیْناکُمْ بِقُوَّه
چیزی که ما به شما دادیم آن را محکم بگیرید !
یا می گوید: یایَحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّه .
ای یحیی ! کتاب را محکم بگیر !
هر کس «محکمتر»بگیرد مقربتر است، و هر کس«سست تر»بگیرد قربش کمتر خواهد بود؛ و«قرب»بر همین اساس درست می شود .
وقرآن می گوید ما این مطلب را در حالی بیان داشتیم که کوه طور بالای سر بنی اسرائیل قرار دادیم، و آنها فکر می کردند که این کوه الان بر سر آنان فرود خواهد آمد .
وقتی خوب وحشت و دلهره پیدا کردند و دلشان خالی شد آنگاه گفتیم: خُذُوا ما اتَیْناکُم بِقُوَه .
می دانید یعنی چه ؟
یعنی«این»را دارید از دست کسی دریافت می کنید که کوه را بالای سر شما نگه می دارد !!
از دست قدرتمندی که می تواند کوه را از جای خود جاکن کند و بالای سر شما قرار دهد، و آنگاه ان را برگرداند و در جای خود گذارد !!
خوب، قرآن با این بیان اگر گذشته را می گوید آینده را نیز می گوید !
می خواهد بگوید ما هم وقتی بخواهیم به شما بگوییم خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّه ، شما را در یک چنین شرایطی قرار خواهیم داد و در آن حالت با شما سخن خواهیم گفت .
امام را خدا در چه شرایطی به ما داد ؟!
خرداد15 در
یا پیروزی انقلاب را چگونه داد ؟!
شهریور .17 بعد از
خلاصه می خواهد بگوید ما وقتی«حرف مهمی»با شما داشته باشیم در یک شرایط دشواری خواهیم گفت، و در بین مرگ و زندگی هست که یک نصیحتی به شما خواهیم کرد .
پس خداوند اگر بخواهد یک چیز عزیزی به انسان بدهد شرایطی پیش می آورد که ما از حالت بازی و حالت شوخی و حالت سهو و غفلت خارج بشویم و آنگاه آن چیز ارزنده را به ما خواهد داد .
چون انسان در شرایط عادی گوشش سنگین است ، مشغول بازی است و متوجه نمی شود .
پس معلوم شد که قرآن کریم در حالیکه گذشته را بیان می کند آینده را هم بیان کرده است !
مثلاً وقتی می گوید: بنی اسرائیل هارون را رها کردند گوساله را گرفتند و بین هارون و گوساله
گوساله را ارجح دانستند، و…
می خواهد بگوید: مسلمانها ! شما گرفتار چنین مشکلی خواهید شد و بین امام حسین(ع) و یزید، یزید را ترجیح خواهید داد .
یعنی درست مثل اینکه بین هارون و گوساله، گوساله را ترجیح دادند .

میزان پاکدامنی
)94 قرآن کریم فرماید: قُل اِنْ کانَتْ لَکُمُ الدّارُ الاخِرَهُ عِنْدَ اللهِ خالِصَهً مِنْ دُونِ الناس فَتَمَنَوا الْمَوْت (بقره
می گوید: ما به شما«معیاری»می دهیم تا ایمان خود را آزمایش کنید و درجه ایمان خود را شناسایی کنید،
و این آیه ملاکی است هم برای گذشتگان و هم برای آیندگان .
هر کس می خواهد ببیند چقدر با«خدا»دوستی دارد ببیند که چقدر با«مرگ»دوستی دارد .
اگر می خواهید ببینید که بین او و خدا چقدر فاصله افتاده است، ببینید که بین او و مرگ چقدر فاصله افتاده است .
اگر انسان اعلم علما باشد اما با این معیار تطبیق نکند قرب عندالله ندارد .
شما اگر معروفترین و مقدس ترین اشخاص باشید،حتی مردم آب دهان شما را هم برای شفا ببرند و… اینها هیچکدام ملاک قرب شما به خدای تعالی نخواهد بود .
باید به خود رجوع کنید و ببینیدکه با«مرگ»چه رابطه ای دارید ؟!
چون آن قبیل مسائل را گاهی خدای تعالی از باب امتحان صورت می دهد !!!
ممکن است یک کسی«قطب»باشد، «تصرفاتی»هم انجام بدهد، و مردم هم چیزهایی از او ببینند اما اینها هیچکدام دلیل و معیار«تقرب» انسان نخواهد بود، و قرآن اخطار می دهد که مبادا«فریب»بخورید !
پس این آیه که می گوید: اِنْ کانَتْ لَکُمُ الدارُ الاخِرَه عِنْدَالله …
در واقع دارد می گوید که: انسان ! همانطوریکه تب را با میزان الحراره اندازه می گیرند، تو هم میزان ارادت خودت را به من با میزان ارادت خودت با مرگ اندازه گیری کن !
هر اندازه که انسان تب داشته باشد، دلیل بر این است که توی وجودش یک میکروب و یک کانون چرکی وجود دارد، و وقتی که تب قطع شد معنایش این است که چرک ها فرو نشسته است .
همانطوری که چرک در بدن انسان موجب تب می شود گناه هم در وجود انسان موجب وحشت از مرگ می شود و موجب علاقه به دنیا میشود .یعنی هر وقت می بینی که دکتر می گوید شما تب دارید، معنایش این است که یک جای بدن شما گرفتار تب می باشد و عفونت دارد .
و وقتی هم که انسان وحشت ازمرگ دارد معنایش این است که یک جایش چرک دارد، چرک گناه !
این چرک ها که برطرف شود آن تب هم فرو خواهد نشست، و درجه اش پایین خواهد آمد .
«نماز» انسان را بیدار می کند که ای انسان تو بنده ای ! مبادا که«سجده»نکنی !
البته گاهی هست که انسان احساس بندگی می کند و سجده می کند؛ و گاهی هم هست که آنقدر سجده می کند تا یک وقت احساس بندگی کند .
درست مثل اینکه گاهی موتور روشن می شود، و آنگاه ماشین راه می افتد و گاهی هم موتور خاموش است و هر چه هم که استارت می زنی موتور روشن نمی شود، و آنقدر آن را هُل می دهی و چرخش را به حرکت در می آوری تا یک وقت موتور روشن شود و راه بیفتد .
ما نمازمان مثل هل دادن ماشین است !
یعنی اول سجده می کنیم تا احساس عبودیت نماییم،
تا که یادمان بیاید که بنده هستیم .
گاهی یک ماشین تا یک کیلومتر هم برده می شود اما باز هم روشن نمی شود، اما نباید خسته شد .
به ما گفته اند که این ماشین را راه بیندازید و خسته نشوید، زیرا که روزی خواهد آمد که این ماشین شروع به حرکت خواهد نمود .
باید آنقدر نماز بخوانی تا احساس بندگی کنی .
اما کسانی هم هستند که آنها ابتدا احساس بندگی می کنند، و بعد سجده می کنند،
آنها به ماشین هایی می مانند که موتورشان روشن است .
علی(ع)می فرماید: بَلْ وَجَدْتُکَ اَهْلاً لِلْعِبادَه فَعَبْدتُکَ .
خدایا ! تو را اهل دیدم برای اینکه عبادتت کنم لذا تو را عبادت می کنم .

شرط اُنس
نماز چون برای انس، ملاقات، لقاء و قرب به خداوند است، لذا تناسب دارد از بین صفات الهی صفتی را انتخاب کند که این«قرب»را در انسان به وجود می آورد، و آن صفت«رحمت»خواهد بود .
یعنی التفات به رحمت، انسان را با خدا مأنوس می کند؛ انسان راشیفته می کند .
و خدای تعالی چنین خواسته است که در ابتدای نماز فرد به این حرم وارد گردد، از این نظر بر کلمه«رحمان»و«رحیم»تکیه نموده است ؛
یعنی؛ من رحیم ام بیا ! من رحمانم بیا !
یعنی اینکه تو«بدی»باشد، اما این را هم فراموش مکن که مخاطب تو«رحیم» است .
آنکه تو با او صحبت می کنی اجازه ورود می دهد .
برای اینکه انسان در محضر الهی«حضور»قلب پیدا کند التفاتش به رحمت حق خیلی لازم است .
یعنی اگر انسان در زندگی عارف و معترف بشود به اینکه خدا رحمن است، خود به خود نسبت به او حاضر و ذاکر خواهد بود .
وخود را در محضر او خواهد یافت .
انسان وقتی که با این رحمت و رحیم بودن، خدا را خواند باز برای نزدیک شدن در قدم دوم به«حمد»کردن خدا روی می آورد که باز آدمی را یک قدم نزدیکتر می کند به این معنا که خدایا ثنا فقط برای توست، و حمد اختصاص به تو دارد، و من کس دیگری را حمد نخواهم کرد ؛
چون خدای تعالی در حمد شریکی را قبول نمی کند، زیرا در حمد کسی با او شریک نیست؛
فرد وقتی که می خواهد در این کلمات او را حمد کند به این عنوان است که فقط تو را حمد می کنم و نکته ای است که فرد باید همیشه در زندگی در خاطرش باشد که«حمد» اختصاص به خدا دارد و خدا«رحمان و رحیم» است، و این نه تنها در حال نماز حضور انسان را حفظ می کند بلکه حالت عادی انسان را حفظ می کند و به انسان رحمت دائم می دهد و انسان را در جهت رو به خدا بودن نگه می دارد .
چون وقتی انسان دیگری را ستایش می کند رو به او می آورد؛
وقتی می گوید: خدایا ! حمد تنها سزاوار توست،یعنی، خدایا ! هر نعمتی از هر جا به من رسید این را از جانب تو می دانم و تو را بر آن نعمت شکر می گویم .
از سوی مخلوقات و یا از هر سو که به من خیری رسید ایجاب نمی کند که من به سوی آنها رو کنم و از آنها ببینم بلکه از تو می بینم،
و اگر از آنها هم تشکر می کنم نه از باب این است که آنها را مقصر می دانم و مستحق این می دانم . نه
باز هم ابتدا تو را مستحق حمد می دانم، و بعد چون تو گفتی که آن وسایل و ظظواهر و اسباب را رعایت کن وتشکر کن، من هم به خاطر تو تشکر می نمایم .
آنها جهت نعمت تو هستند و نعمت از توست ولی از آنجا طلوع کرده است !
مثل اینکه خورشید از این گوشه مشرق طلوع می کند .
مشرق که چیزی نیست جز اینکه محل طلوع خورشید است .
از طرف انسانها اگر نعمتی به انسان برسد آنها مطلع نعمت الهی هستند؛ نه ولی نعمت او .
پس اینکه انسان می گوید: خدایا ! فقط تو راحمد می کنم به خاطر این است که او را ولی نعمت می داند، هر چند دیگران مَطلع و مجاری نعمتهای الهی باشند .
بنابراین مسئله رحمت در حضور قلب و توجه انسان نقش اساسی خواهد داشت .
یعنی انسان تا این رحمت الهی را نشناسد قلب او باز نمی شود .
شروط بندگی
قرآن کریم میفرماید: اِیاکَ نَعْبُدُ وَ ایاکَ نَسْتَعِین؛
خدایا ! من تنها تو را عبادت و اطاعت می نمایم .
اگر از کسی فرمان می برم برای آن است که تو گفته ای فرمانش را پذیرا باشم .
و اگر نسبت به نفس خودم مدارا می کنم از آن است که تو گفته ای مدارا کن !
و بالاخره اگر از چیزی لذت می برم جز به فرمان تو نمی باشد .
پس این قرار ما خواهد بود با خدای خود که چنین باشیم، و هر چیز غیر از این است خطا بدانیم، غفلت بدانیم، و بر روی آن صحه نگذاریم و نگوییم ما چنین نمی کنیم، بلکه بگوییم قرار ما این است که چنین نکنیم، و اگر چنین کارها کردیم قبول کنیم که این خلاف مقررات بود که کردیم .
«اِیاکَ نَعْبُدُ وَ اِیاکَ نَسْتَعِین»مقررات عبودیت انسان است،
و یاد آور این است که قرارمان با خدا این بود و عهدمان با خدا چنین بود .
اینها فقرات«عهدنامه»خدا با انسان است که انسان این عهدنامه را به یاد بیاورد که بر خلاف آن عمل نکند؛
انسان باید برمعهد»خودش با خدا باشد تا خدا هم بر عهد او باشد؛
اَوْفُوا بِعَهْدِی اُوفِ بِعَهْدِکُمْ .
به غهد من وفا کنید، که من هم به عهد خودم با شما وفا خواهم کرد .
چه عهد های جالبی خدا با انسان دارد !
می گوید: در«رحمتم»داخلتان می کنم؛
در دنیا و آخرت به شما«عزت»می دهم؛
از شما«دستگیری»میکنم؛
«نصرت»میکنم؛
دعایتان را«مستجاب»می کنم .
این عهد های خداست با انسان که به نفع انسان عهد کرده است .
اما عهد هایی که انسان با خدا باید داشته باشد، وفای به عهد است؛ و
« اِیاکَ نَعْبُدُ وَ اِیاکَ نَسْتَعِین»یادآوری می کند که تو عهد کرده ای که فقط مرا«عبادت»کنی؛
60 اَلَمْ اَعْهَدْ اِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ اَلاّ تَعْبُدُوا الشَیْطان .یس
61 اِنَّهُ لَکُم عَدُوٌّ مبِین وَ اَنْ اعْبُدؤنِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیم ؟ یس
ببینید چطور بعد از« اَنِ اعْبُدُونی»صراط مستقیم را ذکر می کند !
حال در اینجا نیز به دنبال اِیاکَ نَعْبُدُ وَ اِیاکَ نَسْتَعین می فرماید: اِهْدِنا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیم، یعنی جزء عهد ماست که انسان از صراط مستقیم قدمی این طرفتر و آن طرفتر نگذارد .
پس این عهدی که انسان با خدای تعالی می بندد این است که تنها مطیع او باشد .
و اگر هم اطاعت نفس کرد، اطاعت هوی کرد، روی آن صحه نگذارد؛ بلکه بگوید خلاف عهد و مقررات عمل کردم .
فرد باید خود را تأیید و تصویب نکند و کار خودش را خوب نداند .
و همچنین ایاک نستعین، یعنی از تو کمک می گیرم .
یعنی، افراد اگر به من کمک می کنند باز هم اینها را مجاری اعانت خدا بدانم .
یعنی این خدا است که به من کمک می کند، اما از مجرای این انسان و این اسباب و…
به گونه ای که اسباب و اشیا مانع توجه و همت من نباشد و آنها را معبود خود ندانم .
بشر امروز اسباب را دیده ولی مسبب الاسباب را ندیده است .
خدا طبیعت را آفرید، یعنی اینکه چیزهایی را در این جهان به عنوان اسباب آفریده و اسباب قرار داده است .
ایاک نستعین، یعنی این اسباب نیستند که به من کمک می کنند، این تویی که اسباب را در مسیر من قرار دادی .
و به نحوی قرار دادی که معین و کمک من باشند .
این کمک توست که از این اسباب مشاهده می کنم،
این کمک توست که از این انسان و آن انسان می بینم .
«کمک» آنها کمک توست که آنها«اجرا»می کنند،
کمک توست که از این«طریق»جاری شده است،
دست توست که از این«آستین»بیرون آمده است،
و من نبایست آستین را ببوسم، بلکه بایست دست را بوسه زنم .
آستین چکاره است ؟!
انسانها آستین این دست می باشند .
پس اگر کمک می گیرم از تو بگیرم؛
و اشکال کار انسان همین است که در عالم حس آستین را می بیند، ولی دست را نمی بیند !
این است که«غفلت»می کند .

شرط باور مندی
قرآن به بنی اسرائیل می گوید: یا بَنی اِسْرائیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتی اَلَّتِی اَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ اَفُوا بِعَهْدِی اُفِ   بِعَهْدِکُمْ وَ اِیّایَ فَارْهبُونْ بقره
«نعمت»های مرا یاد کنید؛
به«عهد»من وفا کنید؛
جز از من از کسی دیگر«نهراسید» .
آنگاه می گوید: وَ آمِنُوا؛ ایمان بیاورید به این کتاب !
و با این تعبیر اشکال کار در نیاوردن ایمان را بیان می کند، یعنی می خواهد بگوید که اگر می بینید به این قرآن ایمان نمی آورید جهتش همان است که گفتم .
اگر شما به یاد«نعمت»های من بودید، اگر به«عهد»های من وفا کردید،
اگر غیر از من از کسی دیگر«هراسی» ، نداشتید به این کتاب«ایمان» خواهید آورد .
دو موضوع
قرآن کریم در آیات فراوانی انسان را به دو« موضوع»توجه می دهد:
-«نعنتها»همه از خداوند است .
-«قیامت»و«حسابی»در پیش است .
«انسان»وقتی به نکته«اول»توجه پیدا می کند تمام تلاشش برای این خواهد شد که نعمتها را جز در راه خدا خرج نکند؛
و وقتی به نکته«دوم»توجه نمود حالتی پیدا خواهد کرد که در راهی جز راه خدا خرج نکند .
توجه به«معاد» انسان را از اینکه«سرمایه» اش را در راه غیر خدا خرج کند باز می دارد؛
و انسان را«بخیل»می کند نسبت به اینکه بخواهد برای غیر خدا خرج کند .
چرا ؟چون می گوید فردا من پاسخی خواهم داشت ؟
لذا حالتی به او دست خواهد داد که این چیز که دارد در راه غیر خدا خرج نکند .
و وقتی توجه پیدا می کند که آنچه دارد از خداست حالت«بذل»پیدا می کند از اینکه بخواهد در راه خدا بدهد .
یعنی دست انسان را از«بخشش»های بیجا می بندد، و دست او را برای بخشش های بجا باز می کند .
یعنی او را می آورد در این برنامه که: حساب به«دینار»و بخشش به«خروار» . و وقتی می خواهد به غیر خدا بدهد از کم آنهم میترسد، اما از اینکه بر علیه او جوسازی شود هیچ«هراس»ندارد، و این به جهت توجه به آخرت است . پس اینکه«نعمت»ها را در راه خدا خرج نمیکنیم«رازش» آنست که از «طرف خدا»نمی دانیم .
ایمان و حرکت
قرآن کریم فرماید:
وَ قالُوا آمَنّا بِه وَ اَنّی لَهُمُ التَناوُشُ مِن مَکانٍ بَعیدٍ وَ قَد کَفَروا بِه مِن قَبلُ یُقذِفُونَ بِالغَیبِ مِن مَکانٍ بعِید
53 سوره سبأ آیه
قرآن کریم«قبول»و«تکذیب»مردم را به باد مسخره می گیرد .
و می گوید باید دید کسی که می گوید مثلاً: خدا را قبول دارم، چطور« آدمی» است ؟!
آیا«عمل»های او با«قبول» او نیز سازگار است ؟!
فرد باید«فاصله»های بین خود و عقاید را کم کند، و«عبادات»نیز برای«کم»کردن همین فاصله است، «مقرب»شدن یعنی؛ از دور«بله» و«خیر»نگفتن .
و خوب«قضاوت»نمودن .
و در قضاوت دو چیز لازم است: مدارک و دلیل – صلاحیت قضاوت
«تعلق»گاهی آنقدر در درون انسان قوی می شود که خود انسان، خود را بی طرف می پندارد،
ولی در«واقع» این طور نیست ،
و باید گفت: خطرناک ترین تعصبات، «تعصبی» است که انسان به آن هیچ توجه پیدا ننماید .
تمام«اخلاقیات»برای آن است که قاضی درونی انسان«صلاحیت»قضاوت پیدا کند؛
آن وقت است که یک«مدرک»صحیح و ساده می تواند«خدا» را برایش« اثبات»کند !
وبه عکس، تمام مدارک نمی تواند یک قاضی «ظالم»را راضی نماید .
ما در قسمت«مدارک»بسیار کار کرده ایم، حال آنکه مهم قسمت دوم است، آیا فردی که پرونده در دستش می دهیم با دیدن ادله طرفین می تواند«صحیح»قضاوت کند ؟!
یا نه، وقتی که دید دوستش هست دیگر موضع او عوض می شود، و دلایل طرف را توجیه می کند ؟!
اگر این چنین باشد او«تعلقی»دارد که همان دشمنی درونی اوست، و خودش هم نمی داند با«هوش» تر بودن دلیل بهتر استفاده کردن نیست، بلکه موجب«توجیه»بهتر نمودن است .
«اعتقادات صحیح»بدون«تهذیب اخلاق»ممکن نیست، انسان در درون خود یک«قاضی»دارد، ولی معمولاً« اسیر»و«گرفتار» است، و نیازمن«تهذیب» .
یکی از اصول کمال در جهان این است که انسان قدرت به وجود آوردن شرایط تطبیق با محیط را در خود دارد .
بلکه هر موجودی مثلاً یک«صدف»با ترشحات به اطراف یک سنگ ریزه و تبدیل آن به یک مروارید، اوضاع را با شرایط خواست خود متناسب می کند .
در مورد«باور»کردن هر چیز نیز همینطور است،
اگر به او بگویند بچه همسایه ات مرده است به سادگی قبول می کند، ولی بچه خودش را به دلیل ترشحات مختلف قبول نمی کند .
و مسئله«قیامت»نیز چنین است، اگر بخواهد قبول کند سر درد می گیرد، این است که قرص می خورد و می خوابد !
فکر بدهکاری ها باعث سردرد و موجب دل مشغولی انسان می شود، لذا برای خود مشغولیت درست می کند .
اگر«بد»ی های من کم باشد، «محتاط»خواهم شد، ولی اگر بدها زیاد شود بی«تفاوت»می شوم !
لذا«معاصی»در افراد دارای عکس العمل های مختلف است .
مثلاً ؛
یک آدم خوب اگر یک اشتباه کند سخت« انابه»می کند، ولی اگر اشتباهات او زیاد شود بی تفاوت می شود .
یک بچه هم اگر زیاد تحت فشار قرار گیرد بی تفاوت خواهد شد، ولی اگر یک تذکر ساده به او بدهند «تنبه»میابد .
بنابراین چنین نیست که یگ«معصیت»یک درجه، و دو معصیت دو درجه و…ناراحتی ایجاد کند .
بلکه اگر معاصی خیلی زیاد شد دیگر ناراحتی را به خود را نمی دهد زیرا قابل تحمل نیست، وقدرت توجیه نمودن در انسان باعث راحتی او می شود .
حمید بن قحطبه را در دوره هارون الرشید دیدند که در ماه رمضان«روزه»می خورد !
زیرا در یک شب شصت نفر از سادات را کشته بود، و این بود که دیگر مأیوس شده بود و خود را خلاصه اینگونه توجیه می ساخت که آب، که از سر گذشت چه یک نَی، چه صد نَی !
ماجرا را به حضرت امام موسی بن جعفر(ع)بیان داشتند .
فرمود«یأس» او از جنایت او سخت تر است، زیرا عمل او«فسق»و یأس او«کفر» است .
یعقوب(ع)به بچه هایش می گوید:  «مأیوس»نباشید ! زیرا فقط«کفار»مأیوس می شوند .
آری، «ایمان»در گرو«تهذیب» است، یا به عبارت دیگر«تهذیب»شرط لازم و کافی برای« ایمان» است .
پس چون تحمل لوازم جرم برای انسان بسیار دشوار است لذا «اثر»کلی جرم در انسان این است که در صدد«فراموشی»و« انکار»لوازم آن بر خواهد آمد .
باید عادت کنیم که حقیقت اگر چه با طبع ما سازگار نباشد اما «قبول»کنیم .
چون لوازم آثار جرم در افراط متفاوت است، لذا اختلاف اعتقاد در افراد زیاد است بر خلاف زمینه های عادی .
مثلاً؛ اگر دشمن ما چیزی«کشف»میکند به سادگی کشف او را می پذیریم !
حتی در صدد بر خواهیم آمد که فرمول آن را نیز بدزدیم، ولی در عقاید چنین نیست یعنی سد شخصیت سبب تفاوت عقیده و علم می شود .
اگر عمل صالح شد، ایمان نیز صالح خواهد شد .
لذا گاهی بعضی از عوام به مسائلی می رسند و خدا را درک می کنند که یک فیلسوف نمی رسد، چون شهرت طلب است و نظریه ها را می دزدد .
آنچه انسان به آن باور می نماید دو گونه است؛
– آنچه با«شخصیت» انسان بر خورد ندارد، و موجب شکستگی نفس نمی گردد، مانند: مسائل مادی و علوم و معارف و… در این قسمت افراد زود قبول می کنند چون« اعتراف»هیچ لطمه ای به آنان نمی زند، و گاهی به سود شخصیتی آنان هم می باشد .
– آنچه با شخصیت آنها برخورد دارد، و اعتقاد برای آنها لوازم سنگینی ببار می آورد، مثل اینکه بگویند بچه ات مرده است که با بچه همسایه تفاوت دارد
(حتی «علوم»نیز گاهی مورد تأثر عده ای شده است، چون به آنها لطمه زده است .)
این نوع«قبول»ها و«اعتقاد»هاست که ارزش دارد، مانند عقاید و ادیانی که با روشن شدن گاهی زشتی انسان را روشن می سازد و نمی تواند تحمل کند، این است که«منکر»می شود، و اینجاست که انسان ناراحت می شود.
انسان وقتی که از«حمام» آمده است، به « آینه»نگاه می کند، ولی وقتی کثیف باشد کمتر نگاه به آینه می کند !
لذا سخت است که باور کند در آخرت روی«ذره»بدی هم حساب می شود، و به همین جهت دنبال چنین«عقیده ای»نمی رود .
فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْرَاً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مَثْقالَ ذَرَّهٍ شَرآً یَرَه .
«مکتب»های باطل وجدان های افراد را آرامش می دهد، و«توجیهات»باطل مشتری زیادی دارد .
لذا مکتب های باطل اگر چه منطقی نباشد، اما همینکه مضحک نباشد و رنگ و بوی استدلال داشته باشد همیشه مشتری زیاد دارند .
146 وَ اِنْ یَرَوا سَبیلَ الرُّشدِ لا یَتَخِذُوه سَبیلاً و اِنْ یَرَوا سَبیلَ الغَیِّ یَتَخذُوهُ سَبیلاً . اعراف

انسان یا باید پاک باشد، یا«توجیه گر»نباشد؛
یعنی، یا پاک باشد، یا«تواضع»داشته باشد،
یا پاک باشد، و یا خود را«ملاک» قرار ندهد .
نگوید که چون با من سازگار نیست پس حقیقت نیست ،
یعنی «خودش»را«محور»قرار ندهد .
پس«تواضع»یعنی اینکه فرد خودش را «محور» قرار ندهد، و بتواند در عمق وجود بد بودن خود را قبول کند، صفات و کارهای خود را توجیه نکند .
انسان«توجیه»گر مثل صدف هایی است که از خارج بدش می آید، و نمی تواند حقیقت«خارج» را تحمل کند، لذا شن را به مروارید تبدیل می کند؛
باید«پاک»باشیم،
و یا اینکه حقیقت را اگر چه تلخ است بپذیریم، و بگوییم خودمان بد هستیم .
انسان اگر«بد بودن» خود را قبول نکرد، و یا«پاک» نبود، یا«معاد»را انکار می کند، و یا«مکاتب» باطل را می پذیرد .
اول خودخواه می شود، و آنگاه منکر حقایق خواهد شد .
انسان اول گرفتار«صفات» می شود و بعد«مکتب»ها را می پذیرد .
اول«خود»خواه می شود،بعد«مادی» .
هر کس«انکار خود»برایش دشوار بود چاره ای جز «انکار خدا» ندارد .
ریشه«تکذیب»خدا در«تصدیق»خویش است .
یعنی، چون منکر خود نیست منکر خدا می شود .
یونس(ع)به این سبب نجات پیدا می کند که خود را ظالم می بیند .
)87 سُبْحانَکَ اِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّالِمِین . (انبیا
وقتی خود را«تکذیب»کرد، فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَیْناهُ مِنَ الْغَمِّ …
چون علت«ایمان»نیاوردن«تصدیق»کردن«خود» است؛
«تهذیب»پاک شدن از گناه نیست، بلکه«انکار»نکردن جرم خویش و اعتراف به گناهکار بودن دائمی خویش است .
«جهالت»معنایش«عدم علم» نیست .
چه بسا انسان می داند که گناه است اما از روی«جهالت»و«غفلت» گناه می کند .
)17 اِنَّمَا التَّوْبَهُ عَلَی الَّذینَ یَعْمَلُونَ السُوء بِجَهالَهٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَریب .( نسا
« اصول» ایمان در فرد به«دو»عامل بستگی دارد .
– دیدن ادله و مدارک 1
– آمادگی طرف و سالم بودن، یا شهامت اعتراف به بیماری داشتن .2
یک نفر«دزد»در صورتی حاضر به اعتراف است که تمام لوازم بعدی برای او قابل تحمل باشد .
مثلاً برای اینکه بچه خود را وادار به اعتراف کند می گوید: تو را «تنبیه»نمی کنم؛
پس صِرفِ دانستن کافی نیست، بلکه علاوه بر آن یک آمادگی هم می خواهد و آن عبارت است از تن دادن به زشتی و انکار خویشتن .
باید فرد فراتر از لنگی و عیب خود باشد، یعنیفراتر از حد عادی باشد، یعنی، یا سالم باشد و یا قادر به اعتراف،بنابراین واقعیت داشتن قیامت برای اعتراف به آن کافی نیست، باید«پاک»باشیم، و یا«ناپاکی» خود را قبول کنیم .
البته گفتن اینکه بد هستم ساده است؛ اما«باور» آن سخت است .
پس اعتراف لفضی به«بد»بودن خویش سبب اعتراف لفضی قیامت می شود، منطقه«باور»عمق وجود انسان است، و هر چیز را که با«شخصیت»انسان مزاحمت دارد اجازه ورود به آن را نمی دهد .
ما گاهی به سادگی خبرهای ناگوار را«تصور»می کنیم، اما«باور»نمی کنیم .
پس«تهذیب و آمادگی»در دو جنبه است،
– کم کردن آسودگی
یعنی در عمق وجود خویش بد بودن خویش را ببیند،
اگر چنین نباشد به هیچ وجه در آن عمق« اعتراف»به خدا و قیامت میسر نیست .
اعتراف به خدا و قیامت در آن حدی میسر است که اعتراف به بدی صورت گرفته است، و در اینجا است که مضامین«دعا»ها روشن می شود .
امام(ع)در حالیکه صد در صد پاک و منزه است ولی از نظر موضع اعتراف، هیچ فرد پلیدی نمی تواند به آن اندازه به بدی اعتراف نماید که «امام»می نماید .
و به عکس بهترین مردم عمیق ترین معترف آنها به بدی خویش است و هیچ تظاهری هم در کار نیست .
هر چه مغرورتر و خودخواه تر باشیم دستمان برای کار بد بازتر است .
«راضی»شدن به کار بد دلیل بر«خودپسندی» است .
اگر کسی در عین آنکه خود را پاک می کند اعتراف نکرده خود را پاکتر پندارد موجب«عُجب» او خواهد شد .
هر قدمی که جلو می رود در واقع صد قدم عقب رفته است .موفق نشدن به نماز شب از«لطف»خداست
«ظرفیت»کم باعث می شود که وقتی یک عمل صالح انجام دهیم اعتراف به بدی را از دست بدهیم .
ولی وقتی ظرفیت زیاد بود سبب می شود که دو جنبه تهذیب با هم جلو رود که این دوجنبه یعنی «سلامت و اعتراف» از اصول کار در آمادگی ایمانی هستند .
«حسن ظن»به خویش یعنی به دست آوردن«فرعی»و از دست دادن« اصلی»‌ ، لذا برای مبتدی گاهی محال است .
بچه وقتی یک نماز می خواند خود را پهلوی خدا می بیند .
وقتی ما بعضی از دعاها را می خوانیم نمی توانیم متن آنها را قبول کنیم، فقط سطح ذهنی آن را قبول می کنیم این است که لذا به سادگی می خوانیم و رد می شویم .
انسان در رشد دینی و تربیت باید برنامه ای را تبعیت کند که هر دو جنبه را با هم دارا باشد، و الا موجب«انحراف» او خواهد شد،
وبه همین جهت باید«عقاید»خود را فقط از«معصوم»بگیریم .
شعرا و نویسندگان همیشه درباره یک جنبه صحبت می کنند، یک وقت می گویند باید اعتراف به گناه کرد و در این صورت بسیار«افراط»می کنند، و از طرف دیگر غافل می شوند و گناه را خیلی خطا نمی بینند، و به عکس بعضی ها به حدی ظرفیت دارند که می توانند در آن حد، سلامت از گناه و اعتراف به گناه را توأم با هم دارا باشند ولی بالاتر از آن یک جنبه را از دست می دهند، لذا موفق نشدن به کار خوب به نفع آنهاست .
پس«تهذیب صحیح» آن است که به انسان«پاکی»دهد و او را «معترف»به گناه کند .
قرآن و ادعیه«اسمی» از تهذیب نمی آورند، و چه بسا بدون عنوان شخص را عوض می کنند، یعنی مخفیانه کار را انجام می دهند و خودبخود پس از مدتی انسان عوض می شود .
ملاک«تربیت»همین است که بدون اینکه شخص بداند فلسفه آن عمل چیست، عمل کند .
زیرا اگر فلسفه آن را بداند به دلخواه خود کم و زیاد می کند، و این است که زیان می بیند و گاهی هدف را هم وسیله قرار خواهد داد،
مثل«صوفی»که حالاتی  را که برای فرد در حین یاد و ذکر و توجه به خداوند ایجاد می شود هدف قرار داده و حتی برای رسیدن به آن گاهی از اعمال«حرام»هم استفاده می کنند .
اما اگر ندانست بلکه هر چه شنید عمل کرد دقیقاً پیش می رود .
ذکر«الله»برای رسیدن به تهذیب از همه چیز مفیدتر است؛ یعنی دو جنبه را با هم جلو می برد، هم به یاد «خدا»می افتد و گناه نمی کند، و هم قسمت« اعتراف»را جلو می برد .
زیرا خوبی خدا به حدی است که هر خوبی با توجه به آن بدی مطلق می نماید .
وَ لَو اَنَّ کُلَ الْحُسن کانَ بِصُورَهٍ                       رَاَهُ کانَ مُکَبِراً وَ مُهَلِلاً
یعنی اگر همه خوبی ها در صورتی جمع شود، و او خدا را نگاه کند صدای تحلیل و تکبیر او بالا خواهد رفت .
ذکر الله دو چیز ضد هم را با هم رشد می دهد، یعنی هر دو قسمت تهذیب را تأمین می کند .
جنبه شخصی را عوض می کند زیرا به خاطر ذکر الله اگر چه خودش کوچک است اما متصل به دریا می شود، بر این اساس ذکر الله در تهذیب«رکن»و«اساس کار» است .
اَقِمِ الصَّلوهَ لِذِکْرِی
یعنی برای خارج شدن از«غفلت»و یاد او بودن«نماز»را باید خواند، فلسفه ذکر را و آثار آن را نمی گوید ولی به طوری بیان می کند که به یک بچه هم می تواند بگوید .
به مکلف می گوید: «نماز»بخوان !
اما نمی گوید چه اثری دارد !
زیرا باعث«انحراف» او می شود .
چون تصمیم می گیرد که در گوشه ای بنشیند و فقط ذکر بگوید، و ذکر واقعی را فراموش می کند، یعنی خود را«قانونگذار»می پندارد .
برنامه تهذیب«رشد»کردن است؛ نه خود را«بزرگ کردن» .
متصوفه می گویند: هر چیزی که تو را از یاد خود و دنیا بیزار و غافل کند خوب است !
لذا گاهی خودشان این را«ملاک» قرار می دهند و چه بسا این کار با«گناه»نیز انجام دهند !!
یعنی هر چه او را غافل از دنیا کرد«حلال» و هر چه در مقابل آن بود«حرام» است .
بعضی از متصوفه «موسقی»را هم لازم می دانند، و گاهی حتی«سلام» نمی کنند .
انسان از حالت سبکی روح لذت می برد، و اگر این هدف شد کوشش می کند هر چه که او را به این حالت نزدیک کند جایز بشمارد، و در مقابل، هر چه را که به اصطلاح سبب کدورت شد برای خودش تحریم می کند !
لذا«تفرقه»در اسلام و اختلافات فرقه ای ریشه اش روشن می شود .
خود ذکر«الله»باید هدف باشد نه اینکه وسیله«ایجاد» آن حالات، البته فردی که اگر به فلسفه احکام آشنا شود آن فلسفه بت او می شود،
در قرآن هر جا که امر به«تفکر و تعقل»کند ابتدا موضوعات آن را مشخص می کند، اما درباره خدا می فرماید: ؤَ لا یُحِیْطُونَ بِهِ عِلْما .
تا اینجا گفتیم که ایمان دو قسمت را همراه دارد: پاکی در عمل – احساس کمبود در درون .
هر اندازه در نازیبایی ها و کمبودها احساس«مسئولیت»گنیم، یعنی خود را «مسئول»بدانیم خدا را تسبیح خواهیم نمود، و به عکس .
لذا میفرماید: یونس(ع)را «گرفتار»کردیم ! زیرا«غضب»کرد ! و غضب او ناشی از یک«خوش بینی» نسبت به خویش بود و«بدبینی»نسبت به دیگران ، و این خوش بینی باعث گرفتاری او شد .
بقیه حدیث را در قرآن حذف می کند، زیرا ریشه گرفتاری روشن شد و سپس می فرماید:
17 فَنادَی فِی الظُلُماتِ اَنْ لا اِلهَ اَلاّ اَنْتَ سُبْحانَکَ اینِّی کُنْتُ مِنَ الظالِمِین . نساء
یعنی تجدید نظر می کند، روحیات او عوض می شود، و متوجه میشود که خود«ظالم» هست .
او می گوید: که این حوادث اتفاقی نبود، خدایا ! جز تو خدایی نیست ، وتمام این اتفاقات به دستور تو روی داد .
اهل کشتی تمام وسایل سنگین خود را بیرون ریختند و فایده نکرد، قرعه زدند و خر چه تکرار کردند به نام یونس آمد، یونس متوجه شد که خدا او را متنبه کرده است.
بنابراین پذیرش این مسئله که مسائل به دست خداست، سبب نجات او شد،
و بعد به شدت می گوید: تو پاکی ! و من ظالم هستم .
این قسمت از آیه را که می فرماید: سُبْحانَکَ اِنِّی کُنْتُ مِنَ الظاّلِمِین ، گویی در مقام جواب این سؤال است که: «ظالم»کیست ؟
و چون می گوید: من ظالم هستم می تواند به سادگی بگوید که تو پاکی !
ولی اگر که نمی گفت که من ظالم هستم شاید در دلش می گفت که : خدایا ! من چه کرده بودم که مرا به این وضع درآوردی ؟
بعضی ها می خواهند پیغمبری را بالا ببرند  و این بالا بردن گاهی باعث لکه دار شدن دامن خدا می شود !
اگر در مقام«تنزیه» خدا هستیم هر پیغمبری را گناهکار بدانیم  اشکال ندارد؛ ولی اگر در مقام تنزیه پیغمبر در مقابل خلق باشیم در آنجا هر چه مردم را گناهکار بدانیم اشکال ندارد .
می گوید: من اگر در تنگنای دل ماهی نیفتاده بودم در تنگنای بدتری که در«خوش بینی»خود بود باقی می ماندم .
اکنون همین بحث را از طریق احساس گمبود دنبال می کنیم .
حرکت انسان به دلیل احساس نیاز انسان است .
شرط امکان عبور از مراحل مختلف این است که بنزین انسان تمام نشود، یعنی احساس کمبود همیشه در او باقی باشد .
پس برای هر مقدار سرعت باید احساس کمبود نیز سرعت پیدا کند؛ هر چه احساس کمبود زیادتر شود سرعت نیز بیشتر می شود .
بچه ای که داخل حوض افتاده است به دلیل احساس نیاز شدید است که به شدت حرکت می کند .
انبیا را می گوییم در حرکت به سوی حق از همه چالاک ترند از آن جهت است که احساس کمبودشان  از همه بیشتر می باشد .
نفس«نیاز»مطرح نیست بلکه«احساس»نیاز مطرح است؛
ممکن است نیازمان کم باشد، اما احساس کمبود زیادی داشته باشیم .
حرکت وابسته به کمبود واقعی نیست بلکه بسته به احساس نیاز است، لذا انبیا ممکن است نیازشان کم باشد، ولی احساس نیازشان بسیار است .
پس باید هم عمل پاکتر شود و هم نیاز محسوستر .
انبیا چرا و چگونه احساس نیاز زیاد دارند؟
هر چه شناخت نسبت به خویش بیشتر شود احساس نیاز بیشتر میشود .
چون نمی توانیم نعمتهای او را بشناسیم پس نیاز هم بیشمار است ؛
هر چه هشیارتر و بیناتر باشیم ادراک بهتری نسبت به نعمتها پیدا می کنیم .
همینکه نیازهای جدیدی کشف می کنیم احساس نیاز بیشتری پیدا می کنیم .
دویست سال پیش وضع هضم غذا را چگونه می دانستند ؟! و امروز چگونه ؟!
یک قدم راه رفتن،یا یک کلمه حرف زدن به قدری مسائل پیچیده را شامل است که قابل تصور نیست .
علِم نسبت به این مسائل بیشتر احساس کمبود می کند تا کسی که هیچ نمی داند .
تا کنار ساحل هستیم دریا را کوچک می بینیم، اما هر چه جلوتر می رویم دریا را بزرگتر تا جایی که هیولایی عظیم را در جلو خود خواهیم دید،
تا جایی که سر تا پای انسان را احساس نیاز فرا می گیرد، لذا هر گونه احساس پاکی غرور در او سوخته می شود .
پاکی غرور آمیز نیست، بلکه جهالت غرورآمیز است .
چقدر فاصله است بین آنچه او تنظیم کرده است و آنچه ما کسب کرده ایم .
پیغمبر(ص)فرمود: در شب معراج که به مسجدالاقصی رفتم تمام احساس پاکی و غرور در او سوخته می شود .
جبرئیل و تمام انبیا به من اقتدا کردند، سپس فرمود: وَ لا فَخَرَ
اگر خداوند به همه کس چنین عنایتی ندارد از روی«رحمت» اوست، حتی خشم خدا به دلیل رحمت اوست .
«غضب»می کند تا انسان بیش از این خراب نکند !
پیغمبر(ص)فرمود: رَبانِی رَبِی اَرْبَعِینَ سَنَه ثُمَّ قالَ اِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظْیم .
بنابراین ظاهراً بین«پاکی و اعتراف» به گناه تضادی نیست بلکه واقعاً همکاری دارند،
الا اینکه به یک مانع برخورد کند و آن«خود» است که بزرگترین دشمن است .
یعنی نعمتها را از خود بداند و ناپاکی ها را از خود نداند !
و همین برای سقوط او کافیست .
«دل بستن»به خویش به هر نحوی که باشد برای سقوط کافی است .
سقوط شیطان برای این بود که نعمت خلقت را از «خود» میدید..
فَسَجَدوا اِلاّ اِبْلیس لَمْ یَکُن مِنَ السجِدینَ
آتش را نکره آورد برای بیان«غُلُو»و خاک را نکره آورد برای«تحقیر» .
و این با کمال فصاحت و بلاغت بیان شده است .
می گوید: من انرژی هستم ولی او خیلی باید کار کند و مراحل زیادی را باید طی کند تا بتواند به انرژی تبدیل شود !
برهان شیطان متکی بر خلقت خداست؛ پس شیطان چکاره است ؟ او«نعمت»خدا را به خود نسبت داد !
بجای اینکه بر خالق خود آفرین گوید بر خود آفرین می گوید !
و به جای اینکه احساس بدهکاری کند احساس طلبکاری می کند !
از بحث فاصله نگیریم،
بحث درباره مقدمات ایمان بود، و اینکه چگونه برای«باور»به یک مسئله آمادگی پیدا کنیم ؛
و دیگر اینکه ذهنیات انسان بسیار مؤثر است در اینکه انسان با مسئله ای انس بگیرد یا نگیرد؛
مثلاً انسان درباره خودش چگونه فکر می کند، و درباره خدا و موضع خودش چگونه !
و همه این ذهنیات در پیدایش باور و انس مؤثر است .
مثلاً می خواهید حساب خود را با یک شخص، مسکوت بگذارید، اگر در مجلسی چشم شما به او بیفتد سعی می کنید که او را نبینید و به عکس !
پس ذهنیات بدهکاری برای اینکه انسان با طلبکار خود روبرو شود مؤثر است .
اگر حاظر به روبرو شدن نباشد باید ذهنیات او را تغیر دهیم .
همینطور است در مورد« انسان و خدا » !
انسان وقتی می بیند که وظایف خود را انجام نداده است و طرف خود را خدا می بیند در چنین وضعی وجدان خود را سرزنش کننده و مؤاخذ خواهد دید .
اما گاهی غفلت را انتخاب می کند تا اصلاً به فکر نیفتد، تا راحت شود .
پس بایست ذهنیات او را عوض کنیم تا بفهمد که غفلت مسئله را حل نمی کند .
لذا دعا که مورد تأکید است، برای زمینه سازی همان ذهنیات است تا بالاخره حاضر به مکالمه و ملاقات شود.
اگر برای فرد روشن شود که هر چه عقب بیندازد بدتر است، حاضر می شود سر حساب بنشیند .
و اینجاست که تمامی ذهنیاتی که موجب فرار انسان از ملاقات و انس با خدا می شود از بین می برد و تشریح می کند و جواب می دهد .
مثلاً می گوید کناه کرده ام، و اگر مردم آگاه می شدند من چنین نمی کردم، و آیا اگر می دانستم که زود مؤاخذه می شوم چنین نمی کردم .
چقدر بد است که روی مردم حساب باز می کنم اما روی خدا نه .
در دعای ابوحمزه چنین می خوانیم که:
گناه من از این جهت نیست که تو اطلاع نداری و نمی بینی  و یا تو در پیش چشم من کوچکتر از دیگران  و سبکتر از آنان باشی، بلکه از این جهت است که تو ساتر هستی، و گناهان را می بخشی !
یعنی کار را روی ایمان کردم نه روی بی اعتنایی .
زیرا ایمان داشتم که آنها خوب نیستند ولی تو ساتر هستی .
تَسْتُرُ الذَنْبَ بِکَرَمِکَ .

این نوع فرازها ذهن را آماده می کند که دلیل بدی تو آن است که به او روی نیاورده ای، و خجالت کشیده ای ؟
خدا را بزرگ می دانسته ای، نه اینکه خدارا کوچک می شمرده ای؛
پس باید به خدا روآوری، نه اینکه مأیوس باشی !
بنابراین، اشتباه اول انسان گناه است، و اشتباه دوم خحالت برای عذر خواهی و
و در این صورت است که با پناه بردن به غفلت و فراموشی هر روز فاصله بیشتر و بالاخره زمینه ایمان  و باور از بین می رود، و همه چیز را انکار می کند؛
پس دعاها دست انسان را می گیرند و ذهنیات ما را تغییر می دهند تا حاضر به ملاقات با خدا شویم
و توانیی تصمیم وبازگشت پیدا کنیم .
پس دعاها ذهنیات انسان را اصلاح می کنند؛
با خواندن یک دعا فرد از بسیاری از مهالک چون«یأس»عبور کرده و نجات پیدا می کند .
گاه فردی که قبل از دعا حاضر به مکالمه نبوده است بعد از دعا نیز حاضر به دل کندن نمی شود و اینجا مربوط به صول کار است .
کسی هم که نمی فهمد دست کم می فهمد که با خدا حرف مزند.
اگر چه خودش نفهمد ولی خدا که می فهمد، و او دستش برای هر کمکی باز است
البته وظیفه داریم که به هر حال در صورت امکان آنها را بفهمیم .
43 یا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصُّلوهَ وَ اَنْتُم سُکاری حَتی تَعْلَمُوا ما تَقُولُون . نساء
نمی گوید: لا تُصلوا
بلکه فرماید: لا تقربوا
چون نماز را نفهمیده خواندن بی احترامی به نماز می شود .
حَتی تَعْلَموا ما تَقُولُون
البته علم مراحلی دارد، در یک مرحله این است که بفهمد با خدا دارد صحبت می کند، در یک مرحله هم انسان زیر و رو میشود و عوض میشود .
از آنجا که «توجه و بینش»تأثیر دارد، برداشتهای ذهنی غلط مسیر انسان را عوض می کند ولی«معاصی»سبب لکه دار شدن مسیر انسان میشود .
مدعاها» ابتدا طریق صحیح را نشان می دهند و سپس انسان را از گناه باز می دارند، باعث پاک کردن لکه ها  هستند .
یکبار استغفار به اندازه خودش مفید است، اگر چه برای ما محسوس نباشد ، از آنجا که انسان همیشه با خود همراه است ، این است که تغییر کم را متوجه نمی شود؛
هر کس با خدا به نوعی انس دارد، و گناهکار نیز به وسیله عذرخواهی انس می گیرد .
اگر از دعا خسته شدیم دلیل آن است که دعا را با خودمان تطبیق نکرده ایم .
الفاظ مناسب دعاهای مختلف برای هر دسته ای سبب شدت انس می شود، مثل مناجات مذنبین،طالبین،محبین و…از امام سجد(ع) .
چون گاهی فکر می کند که می رسد، وگاهی فکر می کند که نخواهد رسید .
در هردو صورت خطرناک است، و از«یأس و غرور»بیرونش می کنند .
عبادت ، اگر برای خودِ عبادت یا برای آثار عبادت انجام شود موجب آثار بدی مثل «عُجب»می شود، ولی اگر عبادت برای توجه به خدا باشد موجب از بین رفتن عجب خواهد شد، وباز ذهنیات فرد حتی در برداشتهای او از حوادث مؤثر است !
انسان غافل است از اینکه چه حقوقی بر گردن دارد و چه بدهکاری هایی به او دارد
ف لذا وقتی عملی انجام می دهد فکر می کند که کار بزرگی کرده است، در نتیجه«حسنه» او«سیئه» می شود.
یک فرد هم ممکن است به خدا توجه داشته باشد و دُیون خود را تشخیص دهد، لذا وقتی عملی صالح انجام می دهد نه تنها بزرگ نمی بیند بلکه نعمتهای خدا در نظر او بزرگ می شود و اعمال صالح خود را نیز جزء نعمتهای او می بیند .
چون نعمت را به معنای وسیع می بیند و معنی واقعی آن را درک می کند،
پس توجه به نعمتها و اعتراف به آنها هر چه بیشتر از اعماق وجود باشد و وسعت آنها را بهتر درک کند، حسنات او نیز باعث تواضع بیشتر او خواهد شد .
شرط اینکه«حسنه»موجب قرب شود این است که فرد آگاه بر نعمتها باشد،
ولی اگر همین حسنه از فردی صادر شود که از میزان نعمتها غفلت دارد، حسنه را با سیئه خواهد سنجید .
یعنی حسنه خود را با سیئه دیگری می سنجد، این است که موجب عُجب او میشود !
می گوید: من نماز می خوانم و دیگری در حال غیبت است، عجب نتیجه مستقیم حسنه نیست ، بلکه نتیجه یک سنجش باطل است !
مبدأ سنجش را اشتباه گرفته است.
ولی اگر عبادت را با نعمتهای خدایی و بدهکاری خود به او نگاه کند و بسنجد، عبادت خود را هیچ نمی بیند و شرمنده خواهد شد .
علت اینکه فردی چیزی را مبدأ نسبت قرار می دهد«التفات» اوست .
بسیار مهم خواهد بود آنچه که در شبانه روز به آن می اندیشیم؛
مبدأ نسبت انسان همان است که بیشتر در شبانه روز به آن فکر می کند .
اینکه مثلاً: در غم چه چیزهایی است ؟ خود ؟ یا نزدیکان خود ؟ یا وسیعتر ؟! یا در اندیشه خدا ؟!
اگر التفات به خدا داشته باشیم حتی گناه نیز سبب سقوط نمی شود .
بلکه نتیجه ایمان است .
اینکه می گوییم خدا«جبار» است همین معنی را دارد، چون عوض می کند و سیئه را به حسنه تبدیل می سازد .
اینکه می گویند فلانی در معامله نابغه است یعنی اینکه دنبال معامله را می گیرد تا این ضرر را به نفع تبدیل کند .
مسئله مؤمن که در مبارزه با شیطان پیروز می شود همین طور است؛ یعنی شیطان می تواند مؤمن را فریب دهد ولی نمی تواند جلو عکس العمل او را بگیرد .
بنابراین عکس العملی که انسانها در مقابل نعمتها و بلاها از خود نشان می دهند بستگی به زمینه فکر قبلی آنها دارد، لذا گاهی«نعمت» باعث«طغیان»میشود،
این است که درباره متنعمان می فرمایند:
74 وَ ما نَقَمَوا اِلاَّ اَنْ اَغْناهُمُ اللهُ وَ رَسُلُهُ مَنْ فَضْلِه . توبه
27 و یا در جای دیگر می فرماید: وَ لَو بَسَطَ الله الرِزقش لِعبادِه لَبَغَوا فی الارض . شوری
یعنی«بسط»خدا موجب«بغی»بنده می شود،
خیلی فرد باید فوق العاده باشد که بسط ببیند و رو به بغی نکند .
83 و اذا اَنْعَمْنا عَلَی اِلانْسانِ اَعْرَضَ وَ نَئا بِجانِبِه  اسراء
وقتی به او نعمت بدهیم پشت می کند و خودش را جمع و جور می کند و کنار می کشد،  حال آنکه قبل از نعمت رو می کرد و خدا خدا مینمود !
وَ اِذا مَسُّهُ الشَّر کانَ یَؤُساً .
ولی وقتی از جانب خود شری به او می رسد و فقط یک تماس با شر پیدا میکند نا امید میشود !
یک دقیقه صبر نمی کند و پشت سر هم دعا می کند، در حالیکه مؤمن دعایش چنین وضعی ندارد که 51 پشت سر هم اصرار و سماجت کند . شوری
به خلاف غیر مؤمن که قرآن درباره آنها می فرماید:
19-20-21 اَنَّ الاِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً اِذا مَسَّهُ الشَّر جَزُوعَاً وَ اِذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً  معارج
اینها حالات انسان است !
بعد می فرماید: اَلا الْمُصَلین الَّذِیْنَهُم عَلی صَلوتِهِم دائِمُون .
ابتدا خطر و مرض را ذکر نموده است یعنی«هلوع»بودن و«منوع»بودن او آنگاه راه نجات را بیان می دارد .
آیا نماز چه تأثیری بر فرد دارد که او را عوض می کند ؟
قرآن کریم می فرماید: اللهُ خالِقُ کُلِ شَیء .
«شبهه»ها مانع«باور» هستند، لذا در مطالبی که اصل آن تحقق دارد اگر برهانی بر عدم آن اقامه شود «شبهه»نام دارد.
در مسأله«توحید»موانعی که سر راه آن است و دلائلی که علیه آن اقامه می شود بطور کلی چون بر محور ضد واقعیت قرار می گیرند شبهه نام دارند .
برای کسیکه هنوز روشن نشده باید ببیند که آیا از این نظام به چیزی پی می برد یانه ؟
اگر دید که در چیزهای مختلف،نظام را قبول می کند و از آن به چیزهای دیگر پی میبرد، ولی در توحید هیچکدام را نمی پذیرد و نمی بیند، یعنی از هیچکدام انها به توحید پی نمی برد، و اینها را برای وجود خداوند متعال و تأثیر او در زنگی کافی نمی داند، معلوم میشود که اشکال از خودش و درونش میباشد، نه اینکه در دلائل ضعفی وجود داشته است .
مثلاض در چیزهای ساخته دست بشر کاملاً میبیند و درک می کند ولی در نظام خلقت چنین نیست این اشکال را باید از درون حل کند .
چه فرق است بین یک متحرک مصنوعی و طبیعی؛ که در متحرک مصنوعی فرد به قدرت و آگاهی و… سازنده پی می برد ولی در طبیعی هیچ التفاتی به این مطلب پیدا نمی کند .
ممکن است بگوید ساختمان مورچه را به ماوراءالطبیعه نسبت می دهد ولی ماشین را به انسان .
چرا اتوبوس دقیق تر از گاری را تأیید می کنیم ولی مورچه دقیق تر از اتوبوس را نمی بینیم ؟
جز این است که مریض هستیم .
6 اَنَّ الَذِینَ کَفَرُوا سَواءٌ عَلَیْهِمْ ءَاَنْذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهُم لا یُؤْمِنُون . بقره
عیب در مورچه نیست زیرا دلالت بد دقت و نظم زیادتری دارد، زیرا ما خودمان تأیید می کنیم که مورچه دقیق تر است پس دلالت بیشتری هم خواهد داشت نه اینکه اصلاً دلالتی نباشد ،
و خیلی فرق است بین اینکه دلالت را انکار کنیم و یا بگوییم که ما نمی توانیم اقرار کنیم .
در ساختمان مورچه تمام قوانین مادی و عمومی مشاهده می شود، اما ماشین چه دلالتی دارد ؟!
اینکه پی به نبوغ سازنده اش می بریم چون بر این مطلب دلالت دارد، و مورچه هم همینطور است ولی ما قبول نمی کنیم .
گناه از مورچه نیست آنقدر دلالت بزرگ است که فرد نمی تواند ابعادش را در نظر بگیرد !
کدامیک از قوانین طبیعی در مورچه نیست !
دیدن چشم روی قوانین«نور» ، حرکت پا بر اساس قوانین«اهرم» و…
ماشین هم همینطور است پس یک بام و دو هوا که نمی شود !
گناه کردن مورچه نیست ما باید خودمان را بررسی کنیم، اعتراف به صانع موشک با هیچ چیز برخورد ندارد، ولی اعتراف به صانع مورچه مسائل بسیاری را به وجود می آورد .
« امادگی»برای« ایمان»غیر از برهان است .
زمین و اسمان و شب و روز همه برهان است اما برای کی ؟
آیا برای کسی که پرده های ظلمانی جلو چشم و قضاوتش را پوشانده است ؟!
بچه اگر به هواپیما نگاه می کند خیلی از دلالات هواپیما را نمی فهمد، باید رشد کند تا آن را بفهمد .
در مورچه هم همینطور است ، نمونه سلیقه و نظر خالق در مورچه منعکس است، ولی باید رشد کافی داشته باشیم تا همه آنها را ببینیم .
هر کسی قسمتی از آن را می بیند ولی اگر پاک شویم همه دلالت های آن را می بینیم، باید با آن دلالتها مأنوس شویم .
باید خبیر باشیم و با رموز نقاشی آشنا شویم تا بتوانیم پی به عظمت نقاش ببریم .
آیا قضاوت روی یگ تابلو نقاشی آمادگی می خواهد ولی قضاوت روی اشیاء و نظام عالم آمادگی نمی خواهد ؟
باید خود را آماده کنیم . ایمان نیاز به آمادگی دارد .
اگر یک سال در نقاشی کار کنیم  و انگاه در تابلویی نظر افکنیم در این صورت است که خود نقاش را در تابلو خواهیم دید، و هر چه بهتر کار کنیم بهتر او را می بینیم .تا جایی که درستچهره«صانع» را در«مصنوع»ملاحظه خواهیم کرد،
نقاشی عوض نمی شود ما عوض می شویم . و این نیاز به تجربه و عمل دارد.
اول به صورت شبهه می بینیم اما باید بررسی کنیم تا روشن شود، یک چیز در انسان هست که او را به فطرت می کشاند.
ما عادت داریم که اگر خورده نانی در کوچه ریخته باشد آن را بر داریم ولی اگر عجله داشته باشیم  می گوییم شاید«پوست پرتقال»باشد !! چرا ؟
این انحراف از کجاست ؟!
نفس انسان چنین قدرتی دارد !
می گویند خلق مورچه تا حدی کخ مادی است قبول داریم، آیا کهکشان را هم ماده ساخته است ؟!
چه ماده ای ؟!
اگر از سنخ انسان بود توجه به چیزهای کوچک او را از چیزهای بزرگ و اداره کردن آنها باز می داشت .
معنی«مؤمن»شدن یعنی اینکه در هر مسئله ای عقل و قلب انسان قضاوت کند، و این یک مسئله«تربیتی» است .
موسی یعنی فردی که قلب و درون او دارای یک«قاضی» است که قدرت قضایی دارد .
چگونه درون خود را برای پذیرش حقایق تربیت کنیم ؟
مسائل مذهبی ظاهری علمی دارد، ولی عمقش مربوط به تربیت می شود .
حضرت صادق(ع)از مفضل بن عمر می پرسند: هَلْ عَرَفْتَهُم حَقَّ مَعْرِفَتِهِم ، آیا پنج تن را آنچنان که باید شناخته ای ؟ سؤال می کند چگونه ؟! قالَ: جُعیلتُ فِداکَ ما مَعرِفَتُهم حَقَّ مَعرِفَتِهِم ؟
حضرت می فرمایند: آیا می توانی قبول کنی که آن پنج تن می دانند آنچه را که در آیه ذیل امده است:
یَعْلَمُ ما فِی الْبَرِ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ‌مِنْ وَرَقَهٍ اِلاّ یَعْلَمُها وَ لا حَبَّهٍ فِی ظُلُماتِ الاَرضِ وَ لارَطْبٍ وَلایابِسٍ اِلاّ فی کِتابٍ مُبِین ، که مقصود از کتاب همین پنج تن هستند .
مفضل می گوید: آنچه که ذکر کردید قبول کردم و مؤمن شدم .
وبعد می پرسد آیا باور من«معرفت»محسوب می شود ؟
حضرت می فرمایند: نَعَمْ یا مُفَضَلْ یا مُکَرم یا مَحْبُوب !
او قلبش طوری تربیت شده است که وقتی حقیقتی را می شنود درک می کند و باور می کند؛ باور گاهی بدون تعلیم می آید و گاهی با تعلیم هم نمی آید؛ این مربوط به وسعت قلب براب باور می شود
یعنی«ظرفیت و مایه» اولیه ای که انسان دارد بسیار مؤثر است در باور بعدی .
یک بی سواد بسیاری از حقایق را که بشر امروز کشف کرده نمی پذیرد و به عکس یک تحصیلکرده چون برای وسعت انسان ظرف بیشتری قایل است می پذیرد،
زیرا باور داشتن یعنی در خود گنجاندن .
پس باید وسعت قلب داشته باشیم .
او می داند که شک در قدرت امام در واقع شک در قدرت خداست،
تمام اشکالات در همین جاست .
و در مورد«کارها»خدا چنین است، یعنی وقتی می گوییم خدا بر همه چیز قادر است باید با همه وجود چنین چیزی بگوییم .
لذا هر کاری را به سادگی می پذیریم . اما کسی که چنین گنجایشی را در خود ایجاد نکرده می گوید:
باور نمی کنم .
اکنون یک آیه را که چهارده قرن پیش نازل شده با الفاظی که در آن به کار رفته است ملاحظه کنید ؛
فَمَن یُردِ اللهُ اَنْ یَهدیَهُ یَشرَح صَدرَهُ لِلآِسلامِ وَ مَن یُرِد اَنْ یُضِلَّهْ یَجْعَل
علوم را که ریشه های مادی دارد و دارای خمیره ای کوچک و محدود است و مربوط به قدرت بشر امروز است قبول می کند، «صنایع»را به سادگی می پذیرد، از یک ماشین به لوازم آن یعنی مهارت و علم و قدرت صانع آن نیز پی میبرد، اما در مورچه که قدرتی بسیار می بیند به مهارت صانع آن اعتراف نمیکند چون صدر وسیعی ندارد .
چرا که درون او بسیار ضعیف است و لذا نمی تواند به یک حکیم قادر علیم  قدیم در ساختمان مورچه اعتراف کند .
اگر من به خورشید خیره شوم کور می شوم همینطور هم اگر از دین در خلاف مسیر طبیعی استفاده کنم .
هر چه غرور بیشتری داشته باشیم صدر«ضیق»تری داریم و هر چه تواضع بیشتر داشته باشیم قلب زنده تری خواهیم داشت .
ممکن است که بگویند این شرح صدر ناشی از یک تلقین است ولی می گوییم آیا ساختمان حیرت انگیز مورچه  را که می بینیم  و پی به یک صانع علیم و قادر  می بریم تلقین است ؟
ما عادتمان هست که هر چیز طبیعی باید اینطور باشد چون با آن انس داریم .
در مورد یک چراغ ماشین «فلسفه»را قبول می کنیم ولی درباره چشم می گوییم باید اینطور باشد !
چطور«زلزله»صنعت است اما« آرامش»صنعت نیست ؟!
وقتی چیزی عادی شد، حد ارزش برایش کم می شود .
مثلاً ارزش«راحتی و قرار» از بین رفته است،
یک عمر دیده ایم که زمین قرار و آرامش دارد می گوییم دلیل نمی خواهد اما اگر یک زلزله شود سؤال از علتش می کنیم، چون آرامش را عادی تلقی می کنیم .
و اگر کسی به علت آن اشاره کند می گویند اینها خیال و تلقین است !!
انسان به دلیل اینکه با این کارهای خدا از طفولیت انس داشته است برایش عادی شده و دلالتش را از دست داده است .
صنعت بشر چون نبود و آمد، تازگی دارد، دلیل می خواهد .
مؤمن کسی است که با نگاه به عالم ظرفش بزرگ می شود: وَ اسْتَعینُوا بِالصَبرِ وَ الصلوهِ
«نماز و صبر»سبب«وسعت»صدر می شود . «روزه»نیز چنین است .
میلیاردش به اندازه یک مورچه است .
«ولخرجی در زیاد بودن» است !
ساده بودن، قدرت نامحدود او را می رساند،
حال در اینجا طبیعت این پرسش مطرح است که:
شرح صدر که همان ظرف باور است چگونه در انسان به وجود می آید و«مقدماتش»چیست ؟
مناسبات و منافیات آن چه می باشد ؟
در مورد مادیات و صنایع بشری گفتیم: کسی صنایع بزرگ را قبول میکند که انسان را لایق چنین کاری بداند .
در امور اعتقادی نیز زمینه قبلی می خواهد .
انسان ابتدا با مطالعه روی پدیده های طبیعی خلقت زمینه ای از قدرت خداوند در او پیدا می شود .
در نتیجه قدرت باورش زیاد می شود .
اگر یک نمونه دید نمونه های زیاد دیگری را قبول می کند به شرطی که حصار باور او شکسته شود، در این صورت است که توسعه پیدا می کند، و جلو می رود .
قرآن می گوید: اَوْ کَالَّذیِ مَرَّ عَلَی قَرْیَهٍ وَ هِیَ خاوِیَهٌ عَلَی عُرُوشها ، قالَ اَنّی یُحِیی هِذِه اللهُ بَعْدَ مَوتِها ؟    259 بقره
چگونه زنده می کند این را ؟ فَاَماتهُ اللهُ مِأهَ عامٍ ثُم بَعَثَهُ او را صد سال می راند و زنده کرد و از او پرسید چقدر طول کشید ؟
قالَ لَبِثتُ یَومَاً اَو بَعْضَ یَومْ ، قالَ بل لَبِثْتَ مِأهَ عامٍ فانْظُر اِلی طَعامِکَ و شَرابِکِ لم یتّسَنَه ؟
بعد از صد سال آب و نان را بدون تغییر نگهداری کردیم .
وَانهظُر الی حِمارِکَ وَلِنجَعلَکَ آیه للناسِ وَانظُر اِلی العظامِ کیفَ نُنِشِزُها ثُمَّ نکسُوها لَحماً .
دید یک مشت خاک است بعد آن اسخوانها را برانگیخت و گوشت بر آنهاه رویاند !
فَلما تَبَیَّنَ لَهُ قالَ اَعْلَم اَنَّ اللهَ عَلَی کُل شَیٍ‌‌ قَدیر
زمینه قبلی چنین آمادگی را در او ایجاد کرد .
اول اَنّی یُحیی هِذِه اللهُ بَعدَ مَوتها را با تعجب پرسید ولی با مطالعه در قدرت خدا شرح صدر پیدا کرد .
پس اگر مطالعه نکردیم قدرت باورمان بالا نمی رود و در صورت مطالعه حتی سد مقررات طبیعی هم از انسان شکسته می شود .
الاغ را می بیند که نابود شده و غذا سالم مانده و آه تبخیر یا فاسد نشده است !
یک نفر را به صورت طبیعی رهایش می کند پنجاه سال عمر می کند و یک نفر را حفظ می کند که هزار سال زندگی می کند ،
به هر حال آیات طبیعت و آیات انسان باید مطالعه شود .
در مسئله توحید این نوع مسائل شرح صدر را زیاد می کنند،
سَنُریهِم آیاتِنا فِی الافاقِ وَ فِی اَنفُسِهِم حَتّی یَتَبَِّن لَهُم اَنَّهُ الحَقُ اَوَلَم یَکْفِ بِرَبِکَ انهُ عَلَی کُل شیٍ شَهِید .  53 ‌‌‌‌‌ شوری
کلمه«سین» آینده را نشان می دهد یعنی، اکنون !
در زمان پیامبر(ص)چنین ارائه ای میسر نبود لذا می گوید بعداً روشن خواهد شد ، که امروز باشد .
اگر سین نبود مثلاً می فرمود: و نریهم معنی آن چقدر عوض می شد ؟
اما امروز که مطالعات بشر زیاد شده مفهوم آیه چقدر بهتر روشن می شود .
کلمه«حتی»بیان آن را دارد که ماجرا آنقدر کش پیدا می کند تا بالاخره روشن شود .
یعنی بیان می کند غایت را برای یک فعل مستمر، یعنی ارائه آنقدر ادامه می یابد تا قبول کنیم که خدا یک چیزی«خیالی»نیست،
بلکه«حق» است .
حَتّی یَتَبَیَنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُ
آیا اینکه پروردگار تو مدبر جهان است کافی نیست برای اینکه : او بر هر چیز«گواه»باشد ؟
آیا چنین کفایتی در پروردگارت نیست که او بر هر چیز«شهید» باشد ؟
مطالعه کن ! آیا بدون شهید بودنش امکان «حیات» هست ؟
آیا جهان بدون«بینایی»به وجود آمده است /
همینکه انسان قدرت خدا را محدود دانست سد باورش میشود ولی با مطالعه در آیات جهان و انسان سد باور در هم می شکند و شرح صدر پیدا می کند،
«حسن ظنی»که پیدا می کنیم همین خود زمینه«ایمان»خواهد بود . و انسان زمینه ایمان و توانایی آن را دارد .
62 وَ لَقَد عَلِمتُمُ النَّشأهَ الاولَی فَلَولا تَذَکّرون ؟ واقعه
شما که«ایجاد» اول را دیدید چرا«تصدیق»نمی کنید ؟
«انشاء»یعنی معدوم را ایجاد کردن و به وجود آوردن ؟
و«احیا»یعنی مرده را زنده کردن و به وجود آوردن حال، کدامش دشوارتر است ؟!
آری ایمان انسان شکل نمی گیرد مگر وقتی که به این نتیجه برسد که خدا همه کار می تواند بکند وَ 64 قالَتِ اَلیَهودُ یَدُاللهِ مَغلُولَهٌ غُلَّت اَیدیِهم وَ لُعِنوُا بِما قالوا بَل یَداهُ مَبسُوطَتان یُنْفِقُ کَیفَ یَشاء .مائده
39 هیچ چیز دست او را نمی بندد، و لذا می فرماید: یَمحُواللهُ ما یَشاءُ وَ یُثبِتُ وَ عِندَهُ اُمُّ‌الکِتاب .ابراهیم
در تقدیرات خودش گرفتار نیست .
بنابراین ایمان بستگی به شرح صدر دارد .
باید دید که شرح صدر به چه چیزهایی بستگی دارد ؟
در مثالهای قبل ملاحضه شد که دیدن و مشاهده، سبب شرح صدر می شود .
ابتدا به نظر انسان میرسد که خدا فقط چنین است یعنی مثلاً اگر بخواهد کسی را شرح بدهد باید از همین راه او را افاضه کند،
یا مثلاً اینکه یک نمونه دیده ایم که انسان از طریق توالد و تناسل تکثیر می یابد، حال اگر راه را منحصر به چنین راهی کنیم و مقید به روش خاص شویم این شرح صدر را از بین میبرد، زیرا اگر یگ راه دیگر ارائه شود نمی پذیریم .
دیگر مثل اینکه گذشت زمان را باید در همه جا دخیل بدانیم .
خلق آدم(ع)یا عیسی(ع)را عده ای نمی توانند قبول کنند، زیرا تدریج را شرط لازم توالد وتناسل می دانند .
اینکه عده ای قبول ندارند که مرغان و پرندگان در مقابل ابراهیم ناگهان زنده می شوند از آن روست که حصول زنده را تنها از زنده امکان پذیر می دانند .
آنها حیات را یک سلسله پیوسته می دانند و تبدیل زنده از مرده را ندیده اند، اما آنها «منشأ»حیات را چه می گویند ؟
در حالیکه اگر همین شروط لازم را ناشی از قدرت بدانیم موجب شرح صدر می شود .
پس، از همین ملاحظات می توان در راه شرح صدر استفاده کرد و نیز ممکن است همین موجب ضیق صدر شود و آن در صورتی است که فرد را منحصر در همین بداند زیرا یکی می گوید او چنین خواسته است پس چنین شده است ؟
و دیگری می گوید: اصلاً راهی غیر از این نیست .
اولی«سیر»را انتخابی و دومی جبری می پندارد و منحصر .
با دیدن سیر اگر مسیر را به عنوان تنها وسیله در این تحویل و تحول دانستیم خود به خود منکر معاد می شویم ولی اگر او را یک قدرت لایزال دانستیم شرح صدر پیدا می کنیم و میتوانیم کم کم به حقایق دسترسی پیدا نماییم .
وقتی کاری را از کسی می بینیم هرگز نباید حکم کنیم که او قدرت همین را دارد و غیر از این نمی تواند .
ما از مشاهداتمان از خلقت پی به یک قدرت«مطلق»می بریم، یا یک قدرت«مقید» ؟
مثلاً در سیر تکاملی تدریجی ، اگر قدرت را در توالد، و تناسل و حصول زنده از زنده، منحصر کردیم از آن به قدرت مقید پی برده ایم و اگر از همین امر به قدرت مطلق پی بردیم به شرح صدر خواهیم رسید
باید سد باور را شکست، و شکستن آن بستگی دارد به اینکه حکمهای جاهلانه را که چون قلوه سنگی هستند کنار بگذاریم .
ریشه های عدم شرح صدر بخاطر قضاوتهای بی پایه ای است که از نتیجه های بی اساس می گیرد .
همینکه حکم نسبی تشخیص داد قضاوت مطلق می کند .
انسان از تشخیص یک چیز جزئی قضاوت کلی میکند، چرا ؟
مثلاً اسلوب جهان را می بیند اما او حکم میکند که همین است و جز این نیست، چرا ؟
چون خودش را ملاک قرار می دهد .
اگر بگوید من نمی دانم برایش نقص است ؟ اما اگر بکوید«نیست»دیگر نقص نخواهد بود .
پس چون نمی خواهد اعتراف به نقص کند لذا نفی می کند .
مثلاً در فاصله دور چیزی وجود دارد، نگاه میکند و نمی بیند، اگر بگوید ندیدم اعتراف به ضعف چشم خود کرده است که این نقص خواهد بود لذا می گوید«نیست» .
پس ضیق صدر و عوامل آن برگشت می کند به یک سرس صفات درونی، یعنی برای اینکه خودش را خورد نکند به جای« این است»می گوید: «جز این نیست» !
مثلاً توالد و تناسل را می بیند انتقال زنده به زنده را می بیند و نتیجه می گیرد که جز این نیست ؟!
و چرا می گوید جز این نیست ؟ چون«ندیده» است .
که اگر با چشم خود می دید که یک انسان از کوه بیرون آمد قبول می کرد که اسلوب دیگری هم هست زیرا در آنجا دیگر اعتراف به نقص نبود .
پس ایمان به مشهود و شهود لازمه اش خالی بودن از تکبر و شکست نفس نیست زیرا احساس به کمال است نه احساس و اعتراف به نقص .
اینکه هر چه دید بگوید هست علم خودش را تصدیق کرده و صحه روی علم گذاشتن دشواری ندارد .
اما وقتی چیزی را که مشاهده نکرده  ولی قبول می کند می گوید: وسعت واقعیت از شناخت من بیشتر است و در این صورت اعتراف به نقص کرده است که من همه چیز را نمی دانم و این خودش دیگر از نشانه های «کمال» است .
روشن است که شکسته نفسی می کند زیرا خودش محور خودش نیست .
ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیه هُدَی لِلْمُتَقِینَ الَّذینَ یُؤمِنُونَ بالْغَیْبِ ، یعنی ایمان به غیب تقوا است .
«تقوی»یعنی اینکه انسان اگر «جزیی»دید حکم به«کلی»نکند .
تقوی یعنی دلیل تو باید با مدعیات مطابق باشد .
پس«غرور و کبر»باعث جلوگیری قضاوت توأم با تقوا می شود، و موجب گمراهی می شود .
و«تقوا»موجب شرح صدر است و «ضیق صدر» ناشی از«حکم»بی دلیل خواهد بود .
وَ مَن یُرِدْ اَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَل صَدرَه ضَیِّقاً حَرَجاً ، ما وقتی دائماً قضاوت بیجا کردیم ممکن است تا جایی برسیم که حتی ایمان و باور در جهت خلاف حقایق برایمان امکان پذیر شود، به طوریکه در آنجا جهت خلاف شرح صدر پیدا کنیم .

والحمدلله رب العالمین

انسان شناسی

آیت ا… محی الدین حائری شیرازی

سلسله بحث های آیه الله حایری شیرازی
بازنویس وتدوین: سید مصطفی عمرانیان

فهرست مطالب:
مقدمه مختصر چاپ اول                                                 5
مقدمه ی چاپ دوم                                                       8
فصل 1: سیر علوم انسانی                                      20
فصل 2: انسان موجود دو مرحله ای                         30
فصل 3: ویژ گی های درون انسان
1. فطرت سرشت توحیدی انسان                        54
2. طبیعت خاکدان رشد انسان                            58
3. فطرت و طبیعت؛ نور و ظلمت وجود انسان           5
4. همگانی بودن فطرت و طبیعت                       70
5. فطرت و طبیعت؛ یک دستگاه با دو مدیریت        73
6. خواسته های طبیعت در فطرت است                 76
7. فطرت؛ قرار گرفتن هر پدیده در جای خود          80
8. جنبه اعلی و اسفل وجود انسان                       84
9. فطرت امانتدار و طبیعت امانت پذیر است            88
10. فطرت نامحدود و طبیعت محدود نگر است         91
11. فطرت و طبیعت؛ قرب خواهی و اجرت خواهی    00
12. فطرت و طبیعت؛ دو زیربنای تشکل گرایی       102
چگونه شد ظبیعت گرایان به حکومت رسیدند؟   114
چه کسی در اسلام می تواند امیر منصوب کند؟ 122
13- فطرت و طبیعت؛ ریشه های توحید و شرک    126
فصل4: ولایت، نیروی محرکه ی پویش                 130
فصل5: راه های شکوفایی فطرت                          153
الف- حالت آگاهانه یا تدریجی                                  155
1- تلاوت قران؛ منبع اصلی احیای فطرت         156
2- ادعیه؛ شکوفایی پرسش های فطرت            158
3- احکام دین؛ رعایت حال دل                      160
4- یاد مرگ؛ قدم اول خودسازی                    161
5- اخلاص و زهد                                      166
6- هم نشینی با مؤمنین                              169
7- درمان اساسی طبیعت گرایی                     174
ب- حالت دفعی و ناآگاهانه                                     186
مصیبت؛ تیر بی خطا
پاورقی:
1- چرا انسان فساد می کند؟                                  223
2- مشیت الهی مبنای قانون                                   228
3- طاغوت کیست؟                                             229
4- معنای محبت                                                230

بنام خدا
پیشگفتار مختصر چاپ اول
انسان موجودی است که توانایی شناخت حقیقت را دارد اما برای تکامل اندیشه ی خود موانعی را باید پشت سر بگذارد تا از “معرفت عامیانه” به «معرفت علمی» دست یابد. دراین مسیر، خودآگاهی کمک مؤثری برای نجات انسان از رفتارهای غریزی است و این آگاهی جز با جهان شناسی و انسان شناسی صحیح امکان پذیر نیست.
انسان برای تشخیص حق ازباطل توان عقلی و منابع شناخت لازم را دردرون خود به ودیعه دارد اما به دلیل این که در وجود او پدیده ای به نام «طبیعت» در کنار «فطرت» قرار دارد، دردام نخواستن ها و نتوانستن ها گرفتار می‌شود و تا هنگامی که حقیقت عریان دربرابر او قرار نگرفته باشد، راه را به درستی در نمی یابد. دانش پژوهان علوم اجتماعی در باره “طبیعت” انسان سه نوع دیدگاه ارایه داده اند:
1-دیدگاه روسو و پیروان وی مبنی بر این که طبیعت انسان پاک و بی آلایش است اما جامعه نادرست و ناپاک می‌باشد 2- دیدگاه هابس و پیروان او براین اساس که طبیعت انسان بد بوده و انسان ذاتاً شرور است و جامعه باید او را مهار کند 3- دیدگاه لاک و پیروان وی بر این مبنا که انسان دارای طبیعت ویژه ای نیست و هر چه هست تأثیر جامعه بر او می‌باشد.
آنچه که دراین مجال ارایه شده، چارچوبی از شناخت شناسی در مورد انسان با دیدگاه و نگره ای جامعه شناختی وکارکردگرایانه است. زیربنای این چارچوب، ارایه دیدگاهی واکاوگرانه از دو مرحله ای بودن فرآیند تکاملی و وجود رویارویی دوپدیده ی فطرت و طبیعت در نهاد انسان است. دو نگره«انسان دومرحله ای»یا «انسان طبیعت گرا و فطرت گرا» که زیربنای جهان بینی ارایه شده دراین کتاب را تشکیل می دهد، برپیش فرضی ایدئولوژیکی استوار است که می گوید انسان می‌تواند از راه تمایز میان اندیشه های روشن و مشخص الهی و اندیشه های ناشی ازپندارهای آلوده، با میانجیگری عقل به شناخت و فرزانگی دست یابد.
کتاب حاضر زیربنای کنش وواکنش اجتماعی فطری اعمال بشر را خواست و اراده ی انسان معرفی می کند که با شیوه ای روشن وجامعه شناختی آن را واکاوی وتفسیر نموده است؛ شیوه ای که اولاً «شناخت»را به عنوان حرکتی از نادانی به دانایی امکان پذیر می داند، ثانیاً تأکید بر اصل”تقابل”در واکاوی پدیده ها دارد؛ به این معنی که هنگامی که دو پدیده مثل جهل وعلم یا طبیعت و فطرت رویاروی یکدیگر قرار می گیرند، تفارقشان آن ها را ازهم جدا می‌کند و جایی برای تخالف یا تناقض وجود نخواهد داشت زیرا حرکت آن ها مبتنی بر اصل”تقابل”است.
کتاب، اصل انسان گرایی وگامه های تکوین عشق بلا شرط و حقیقی را آگاهی و خود آگاهی و مسؤولیت پذیری و ساختی کردن اصل احترام متقابل درنظام اجتماعی و در شکل گیری کنش ها و واکنش های متقابل اجتماعی معرفی می کند. سرانجام آن که واکاوی های انجام شده دردو نگره نوین یاد شده، مبتنی بر روش استقرا گونه و گرد آوری های قرآنی وایدئولوژیکی براساس فرضیه ها، آزمون یافته های گردآوری شده ونتیجه گیری از آزمون ها برای تأکید و یا نفی فرضیه ها می‌باشد. این شیوه ی علمیِ انسانشناسی، ناشی از نوعی حساسیت انتقادی است که تاکنون علوم انسانی از آن بی بهره بوده است. امید که این شیوه ی نگرش انسانشناسی، به عنوان فراگردی جامعه شناسی بتواند رهیافتی برای علوم انسانی دست کم درمیهن ما باشد.
دکتر سید ابوطالب فنایی
به عنوان  مقدمه چاپ دوم
هماهنگی با وحی و انطباق مطالب با واقعیت، دو روش اساسی تحقیق در علوم انسانی اسلامی و اصول کار ما در این کتاب است. آیه‌ی شریفه «… فَإِنَّ اللهَ یُضِلُّ مَن یَشَاءَ وَ یَهدِی مَن یَشَاءَ…1» می گوید که :”خداست که هرکه را بخواهد گمراه می کند و هر که را بخواهد هدایت می نماید”. تاکید بر این است که چون مشیت الهی درعالَم روی حساب و کتاب است، پس اجرای موفق هرعمل تربیتی‌، اجتماعی، اقتصادی، هنری و هرگونه تحقیق دیگر، بستگی به ملاحظه‌ی مشیت و تقدیرات او درکارها دارد. آیات بعدی می‌گوید: «وَ َلَوِاتَّبَعَ الحَقُّ اَهوَائَهُم، لَفَسَدَتِ السَّمَوَاتُ وَ الاَرضُ2»:”اگر خدا تابع هوی و هوس آنان شده بود، آسمان و زمین فاسد می‌گردید” یا نسبت به رسول خودش صلی الله علیه و آله می‌گوید: «وَلَو یُطِیعُکُم فِی کَثِیرٍ مِنَ الاَمرِ لَعَنِتُّم3»:” اگر رسول در بسیاری از کارها می‌خواست از نظر شما تبعیّت کند، به سختی می‌افتادید” از آن‌جا که رسول صلی الله علیه و آله تابع مشیت و برنامه ‌ی اصولی است و برای موفقیت درکارها تابع حرف کسی نمی‌شود، ما هم اگر بخواهیم در برنامه‌ها وکارهایمان فساد پیش نیاید و به مشقت و سختی نیافتیم، باید تابع مشیت الهی و سیره ی رسول گرامی او شویم و از هوی و هوس دوری نماییم. مثلاً اگر بخواهیم ‌در انسان شناسی یا موضوعی مثل تربیت کار کنیم باید مشیت خدا را که همان ساز و کارهای وجودی و مسیر تعبیه شده‌ی الهی برای این کار درعالم خلقت است، از قالب آیات و روایات کشف کرده به موفقیت دست یابیم .
حال راه هماهنگی با وحی این نیست که تمامی قرآن را کنار یکدیگر بگذاریم تا گمشده‌ی خود را پیدا کنیم. آن چه از مجموع آیات به دست می‌آید، هدایت کلی است و باید ذره‌های گران‌بهایی از علم وحکمت را که در لابه ‌لای واژه‌های قرآن قرار دارد، برای شفا پیدا کنیم و مثل تُربِت به‌کار ببریم. زیرا شِفا در لابه‌لای آیات است و اندک بودن واژه‌ها مانع اساسی بودن محتوای آن‌ها نیست. خدای تعالی گوهرهای گرانبهایی از حقایق اساسی را در زوایا و لابلای واژه ها وقصص قرآن که کاملاً مغفولٌ عنه است بیان می‌کند؛ حقایق و نکته های ثابتی که نهفته‌های مهمی از چیستی انسان و منطبق با واقعیت درخود دارند و می توانند معضلات بزرگی از انسان را در مسایل مختلف حل کنند. درعلوم تجربی هم مثل شیمی، همواره ذرّات مورد آزمایش هستند ولی ثمره اکتشافِ آن ها عموم مباحث شیمی را در بر گرفته و درسایر علوم نیز کاربرد دارند. ‌
ازاین روی انسان‌شناسی که اصل علوم انسانی است، از لابه‌لای واژه‌ها و زوایای آیات برداشت می‌شود و خدای تعالی به ما تذکر می‌دهد که اساس موفقیت این است که حتی لطیف‌ترین خواسته‌ها هم با خواسته‌ی وحی تطبیق کند والاّ فساد حتمی خواهد بود . مثالاً در روایت آمده که عده‌ای از رسول خدا صلی الله علیه و آله سؤالی کردند و پاسخ آن را خواستار شدند. حضرت پاسخ آن را موکول به نزول وحی نمودند و گفتند فردا بیایید و جوابش را بگیرید! فردا که آمدند، باز به آن‌ها گفت فردا بیایید! ولی وحی نازل نشد! مدت‌ها طول کشید و این‌ها می‌آمدند و پیامبر هر دفعه به آنان می‌گفت فردا بیایید! بعد آیه نازل شد که «وَلاتَقُولَنَّ لِشَیءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَلِکَ غَداً إِلاَّ اَن یَشَاءَ اللهُ1»”از این به بعد هر وقت خواستی بگویی که این کار را می‌کنم، مشیت ما را استثنا نکن و انشاءالله بگو!”ببینید چگونه خدای تعالی پیامبرش را آموزش می دهد؟ ما هم باید این روش کار را از رسول صلی الله علیه و آله یاد بگیریم وآن را اسوه قرار دهیم ، زیرا کاری که با مشیت الهی منطبق نباشد، یقیناً درآن وجهی از فساد بروز می‌کند و با گفتن انشاءالله برمشیت و اراده الهی در انجام امور تاکید کنیم. ارزش رسول صلی الله علیه و آله و فوق العادگی کار او به خاطر شدت انطباق با وحی بود وخدا هم همین را می‌خواهد! انطباق با وحی و الگو قرار دادن رسول در کارها همان انطبلق با مشیت الهی است.
درباره‌ی حضرت یونس علیه السلام آمده است که ایشان مکرراً می‌خواست قوم خودرا به خاطر اصراری که برکفر داشتند نفرین کند، ولی هر بار گفته می‌شد که شتاب نکند! در آخر به او وحی شد که با دو نفر از قومش که به او ایمان آورده‌اند، در این باره مشورت کند و نتیجه را عمل نماید. آن دو نفر یکی عالِمی بنام «روبیل» و دیگری چوپانی بنام «تنوخا» بود. پس از مشورت، «روبیل» گفت: صبر کن! اما «تنوخا» گفت چون کار به درازا کشیده شده وحرمت خدا دارد شکسته می‌شود و به مقدسات اهانت گردیده، بهتر است نفرین شود! حضرت یونس(ع) از بین این دو، نظر «تنوخا» را پسندید و نفرین نمود. با انجام نفرین، به یونس (ع) وعده رسید که در فلان روز عذاب نازل خواهد شد. درآن روز حضرت یونس(ع) به همراه «تنوخا» از شهر خارج شدند، اما «روبیل» اجازه خواست که بماند. درآخرین فرصت که کم کم نشانه‌های عذاب داشت نمودار می‌شد، «روبیل» مردم را به سوی خدا دعوت کرد و همین مؤثر واقع شد و مردم توبه کردند وعذاب از آن‌ها برداشته شد. یونس(ع) که فهمید چه جریانی اتفاقی افتاده، غیرتی شد و گفت حال که وعده‌ی خدا تحقق نیافته، من دیگر در این شهر نمی مانم و بدون رعایت مشیت و تقدیر الهی و دریافت دستوری، غضبناک از آن‌جا رفت و بعداً ماجرای شکم ماهی و آن مسایل پیش آمد. گرفتار شدن یونس(ع) درشکم ماهی برای تربیت او بود. انبیا مأمور بودند که براساس مشیت وحفظ حرمت وعزت خدا کار کنند، نه خواسته های دیگری!
درابتدای رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله هم یکدفعه وحی قطع شد و مدت‌ها طول کشید. پیامبر صلی الله علیه و آله دایماً به آسمان نگاه می‌کردند و منتظر فرشته وحی بودند. خدای تعالی می‌خواست بگوید که کار مربوط به من است و هر زمان که لازم دیدیم مجدداً می‌فرستیم و هیچ قراری با کسی نداریم. خدای تعالی برای تربیت و هدایت پیامبرش آن چنان با روی باز حرکت می‌کند که پیامبر بداند هیچ چیز دیگری غیر ازخواست خدا در قضایا نباید مطرح باشد، چون درغیر این صورت بروز مشکل و فساد اجتناب ناپذیر است. آیه‌ی«لَوکَانَ فِیهِمَا آلِهَهٌ اِلاَّاللهِ لَفَسَدَتَا »:”اگر در آن چه بین آسمان و زمین است خدایی جز الله مطرح شود، فساد پیش می‌آمد”. می‌گوید نه فقط درجریان رسالت، بلکه در ذره ذره آفرینش وهر رویداد و برنامه وکاری، رعایت مشیت یا خواست الهی درکارها الزامی است وگرنه فساد حتمی است .
واقعیت این است که برای شناخت انسان اگرصد‌ها صفت را جداگانه و با ملاک ودلیل از قرآن وحدیث استخراج و شمارش کنیم و برای حرکت به سمت آن‌ها برنامه‌ریزی نماییم، به جایی نخواهیم رسید. ما چیزی را وقتی کشف می کنیم که اولاً توانسته باشیم موضع طبیعی آن را دربین مواضع دیگر فهمیده باشیم. به عبارت دیگراین کار موقعی عملی است که ،مجموعه را دستگاهی و سیستمی دیده باشیم و صفات و افعال و تفکر انسان را در آن مطالعه نماییم؛ در غیر این صورت بررسی ها غیرطبیعی و ذهنی خواهند بود. این اِشکال ذهن ماست که تا موضوعی را جدا نکنیم نمی‌توانیم مطالعه کنیم و وقتی جدا کردیم، دیگر آن چیزی نبود که می‌خواستیم! به تعبیر فقهی «مَا وَقَعَ لَم یُقصَد وَ مَا قُصِدَ لَم یَقَع»:”آن‌چه واقع شد مقصود نبود و آن‌چه قصد شد واقع نگردید!” از آن جا که درعالم واقع مسایل درخانواده‌ و در سلسله مراتب خودشان هستند، مطالعات نیز باید منطبق بر آن‌چه در واقع هست انجام گیرد تا مسأله آن‌چنان که هست دیده شود و کشفی را که می‌خواهیم انجام دهیم، سیستمی و مرتبط و متصل به هم باشد تا بعد انتخاب و اصلاح بهتر صورت گیرد.
ثانباً برای شناخت واقعی انسان و به طور کلی برای استخراج علوم انسانی، از اصل و قاعده ی «بازگشت کثرت به وحدت» استفاده می‌کنیم. در نظام عالم هیچ کثرتی نیست که هدایتش از درون یک وحدت صورت نگرفته باشد و رمز کشف مسایل این است که وحدت را که ریشه درکثرت دارد کشف کنیم و با این کار احکام کثرت برطبق وحدت آن به دست آید. عالَمِ وحدت حالت آتش زیر خاکستر را دارد و این درحالی است که امور از خاکستر دیده می‌شود. به عبارت دیگر، وحدت درعالم فعّال است اما اعمال از کثرات دیده می‌شوند. آیاتی از قبیل «اَلاَ اِلَی اللهِ تَصَیرُ الاُمُورِ »، « لَهُ مَقَالِیدُ السَّمَوَاتِ وَ الاَرضِ »، «وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الغَیبِ….  » و «فَسُبحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَئٍ »، همه بیان گوی وحدتی هستند که درزیر پوشش کثرت فعّال است. ما دراطراف خودمان موارد زیادی از بازگشت کثرت به وحدت می‌یابیم. مثلاً نبض که درجاهای مختلف بدن می زند، تپش قلب وحدت اصلی آن‌است. یا در ادبیات که بی نهایت واژه وجود دارد، همه به حروف اصلی برمی‌گردند. در شیمی هم که موادّ مختلفی وجود دارد، همه ریشه دردو عنصر فلز وغیر فلز دارند و احکام اختلاف آن‌ها به نحوه‌ی قرار گرفتن الکترون‌ها به دور هسته و … برمی گردد. همین قاعده در مورد رفتار انسان هم صادق است. درانسان که اعمال وفعالیت های کثیری به وسیله او انجام می گیرد، هدایت آن ها همه ریشه در«مافی الانسان» دارد و تابع هیچ شرط بیرونی نمی‌باشد.
در توضیح «بازگشت کثرت به وحدت»، قرآن کریم مکرر می گوید: «مَا فَرَّطنَا فِی الْکِتَابِ مِن شَیءٍ »:”ما در کتاب هیچ مطلبی را فروگذار نکرده ایم”. تصورکنید چگونه امکان دارد خدای تعالی همه چیز را درکتابی به این حجمِ گفته باشد؟یا درجای دیگر می‌گوید: «لاَرَطبٍ وَ لاَیَابِسٍ اِلاَّ فِی کِتَابٍ مُبینٍ »:”هیچ تر و خشکی نیست مگر این که کتابی که روشن است بیان گردیده است” و « فِیهِ تِبیَانٌ لِکُلِّ شَیءٍ »:”در آن شرح هرچیزی بیان شده است” چگونه امکان دارد که هیچ تروخشکی نباشد مگر آن که بیان آن درکتاب آمده باشد؟ علتش این است که وقتی خدای تعالی”وحدت” را گفت، مثل این است که “کثرت”را هم گفته است. به عنوان مثال وقتی خدای تعالی آرزوی اصلی انسان را به عنوان اصل و پایه‌ی رفتار انسانی معرفی کرد، گویی همه‌ی رفتارها و آرزوها‌ی دیگر را که از آن سرچشمه گرفته، بیان کرده است و همه چیز در آن خلاصه و مشخص شده است. مثلاً اگر انسان آرزویش حیات دنیا باشد، تمام رفتارش برای آن خواهد بود و هیچ عملی برای او گیرا و سرگرم‌کننده نیست مگر این که به آن برگردد؛ حتی نمازش هم به آن برمی‌گردد. دراین حالت فرد نمی‌تواند بگوید که” نمازم را برای آخرت می‌خوانم و خوراکم را برای دنیا می‌خورم”، نه این طور نیست!
انسان درهرلحظه یک آرزوی اصلی دارد، به نحوی که اگر عمل از آن سرچشمه نگیرد، نشاط لازم به او دست نخواهد داد. مثلاً کسی که آرزوی ریاست دارد، مطالعه در این خط برایش سرگرم ‌کننده است؛ ازهر داستانی این خط برایش جالب وگویاست، در هر مجلسی می‌نشیند دنبال این گمشده است و مشاغلی را هم که می‌پذیرد به همین چیزی که درقلبش است و حوصله‌ی آن را دارد برمی‌گردد؛ به نحوی که هرجا آن را ندید بی‌حوصله است و عمل را تشریفاتی انجام می‌دهد. در مقابل کسی هم که خدایی شده، آرزو دارد آن چنان شود که خدا دوستش دارد و گل گم کرده‌ی او خدا است.
گلی گم کرده ام می جویم او را    به هر گل می رسم می بویم او را
چنین فردی هرکاری که می‌کند وهر شغلی که به او پیشنهاد شود می‌خواهد ببیند آیا گم شده‌اش در آن هست یا نه؟ اگر به کتابخانه رود و برگه‌دان را باز کند، هرجا که کلمه ی توحید را ببیند، می‌خواهد بفهمد آن کتاب چیست؟
بنابراین وقتی خدای تعالی آرزوی اصلی انسان را گفت، مثل این است که کثرتِ همه ی رفتارهای او را که از آن صادر خواهد شد، بیان نموده است. به همین خاطر است که قرآن در باره خودش می گوید: « فِیهِ تِبیَانٌ لِکُلِّ شَیءٍ »:”در آن شرح هر چیزی بیان شده است!”

انسان شناسی

فصل 1: سیرعلوم انسانی
انتقال علوم انسانی از ادیان به مکاتب فلسفی، جریانی مرموز وحساب شده است؛ جریانی که در آن رهبران ناصالح جای انبیای راستین را اشغال کردند و با تحریف دین، نوعی دنیا طلبی در پوشش مذهب بوجود آمد. درتاریخ افرادی که دین را ابزار قدرت شخصی وریاست ظاهری کردندکم نیستند. این ها وقتی به حکومت دست یابند، با نسبت دادن سخنان نامعقول‌ وغیرعلمی به مذهب، راه جدایی علوم انسانی را از دین آغاز می کنند. این کار باعث می شودکه اطمینان مردم از این که خود را دربست در اختیار دین قرار دهند سلب شود و وضع به گونه ای گردد که نتوانند آن چه را که نمی دانند و نمی توانند بدانند از دین دریافت کنند!
کسانی که با استناد به مطالب تحریف شده و برداشت نادرست از کتاب مقدس، دانشمندانِ کاشفِ حرکت و کرویّتِ زمین را به مرگ محکوم کردند، کسانی بودند که برای برتری جویی سنگری بهتر از دین نیافته بودند؛ کسانی بودند که برای حفظ موقعیت خود هرکاری برای بستن دست و دهان مخالفان انجام می دادند تا حق جویان فطرت گرا را که اشتباهات، تحریفات وخرافاتِ آن ها را آشکار می ساختند از سر راه بردارند. دراین جریان، علوم تجربی که احترام به ادراکات آن جزء اصول اولیه است، توسط ارباب کلیسا جرم شناخته شد و با براه انداختن انگیزاسیون یا دادگاه تفتیش عقاید، هراندیشه ای مانندکرویت و حرکت زمین را به جرم مخالفت و ضدیت با کتاب مقدس تکفیر کردند و به حکم دادگاه، کاشفان آن ها را به سوزاندن و قتل و زندانی و تبعید، کیفر دادند!
ازاین تاریخ، تحجرکلیسا ابزاردست سیاستمداران شد؛ سیاستمدارانی که بعد از مبارزات آزادیخواهانه و پیروزی مردم و افتادن حکومت به دست حکّام علوم انسانی، خط مشی کلیسا و حقوق و موقوفات و مزایا و وظایف اربابان آن را معین کردند و برای این که کلیسا دو باره با محسوسات روبرونشود و به افتضاح دیگری مانند سکون وغیرکروی بودن زمین حکم ندهد، شرط تدوام آن را عدم مداخله دراموراجتماعی قرار دادند.
به این ترتیب دین تحریف شده به دلیل تحجّروجمود درکلیسا منجمد گردید و با تعریف موذیانه از دین به عنوان “مکاشفات و عرفان های شاعرانه و شخصی”، اولاًمذهب را از میدان سیاست و داوری خارج کردند و ثانیاً درب انتقاد از مسیحیت و عقاید خرافی آن به عنوان این که دین چیزی جز مکاشفه عرفانی و شخصی نیست بستند و ثالثاً چنین مذهب تحریف شده را برای توسعه طلبی های خود و استعمار و استثمار جوامع انسانی در نقاط مختلف جهان به کارگرفتند و با این نقش، کلیسا وظیفه مهمی بعهده گرفت. از آن به بعد هرجا خواستند جایی نفوذ نموده یا به مسکّن دینی نیاز بود، ازکلیسا و جزوات و متون دینی و مسؤولان روحانی بهره بردند و می برند!
اصول گرایی یا بنیاد گراییِ محکوم و منفوری را که امروز شاهدش هستیم، نتیجه ی رفتارسراسر فساد و تباهیِ ارباب کلیسا بادانشمندان علوم تجربی است . آنان هنگام قرار گرفتن برسر دوراهی علم خواهی وحکومت خواهی، برای حفظ حکومتشان، برخرافه های خود پای فشردند و باعث شدند که دین از صلاحیت اظهار نظر درمسایل حیاتی بشر خارج شود و این چنین علوم انسانی جدید جایگزین گردد. از آن به بعد، نقش اجتماعی دین به نقشی فردی و درسطحی صرفاً معنوی و عاطفی تنزّل پیدا کرد.
با کنار گذاشتن کلیسا ولائیک شدن حکومت ها، نیاز به تدوین برنامه ی حکومتی واز آن جا نیاز به جامعه شناسی، اقتصاد و مدیریت پیش آمد و به این ترتیب اندیشه ها درعلوم انسانی به تکاپو افتاد و چون ملاک و معیاری برای تبیین انسان مبدأ و انسان آرمانی وجود نداشت ، هرکسی بر اساس برداشت های خود، طرحی در جامعه شناسی و مدیریت و مانند آن ارایه داد واز آن به بعد انسان موشِ آزمایشگاهی مکاتب جامعه شناسی و نظریات اقتصادی و حکومتی کردید و این قربانی شدن ساده ای نبود و نیست!
کمونیسم و سرمایه داری دو نمونه از همین نظریات براساس جهان بینی مادی بودندکه انسان را بسیار کوچک می دیدند. مروّجان نظریّه ی کمونیسم برای رساندن انسان مبدأ به انسان آرمانی، حکومت تک حزبی کمونیسم را پیشنهاد دادند و در این راه امکانات زیادی با پشتوانه ی دیکتاتوری مخوف به کار گرفته شد و کشتارهای وسیع براه افتاد تا زمینه ی پذیرش این نظریه فراهم گردد، اما پس از تسلط کامل و اجرای دقیق نظریات و برنامه ها، هنگامی که در انتظار تولد انسان آرمانی و جامعه آرمان شهری بودند، به ناگهان فرو ریختند! سرمایه داری هم نمونه ی دیگر مکاتب دست ساز درعلوم انسانی است که موردِ مصرف دین را فقط در جنبه جهان بینی واعتقاد به خدا و مکاشفات معنوی شخصی می داند و از دخالت و به کارگیری دین درمسایل اجتماعی به شدت جلوگیری می نماید.
درحال حاضر علوم انسانی دستگاه مدیریت ورهبری جوامع انسانی شده است. تردیدی نیست که بشر می تواند در شاخه های گوناگون علوم انسانی پژوهش کند، اما از همین علوم، راه های استعمار و استثمار برای به ذلّت کشاندن انسان سر درآورده است. حرکت انسان به سوی گرداب جنگ افروزی ها و به کارگیری علوم تجربی در ایجاد قتلگاه انسانی، از اشتباهات مدیریتی علوم انسانی بشری است.
از این که علوم پس از جدایی از کلیسا کارآیی ویژه یافته است بحثی نیست، اما آن چه که از گذشته تا حال با کنار گذاشتن دین به عنوان کاشف بهترین روش مدیریت به دست آمده، بیشتر برای سرکوب و عقب نگهداشتن انسان ها به کار رفته است. هم چنانکه درگذشته سحر ساحران و هنر شاعران ابزارهایی بودند که بواسطه آن ها پادشاهان و جهان گشایان در قالب تبلیغات، ذهن و فکر مردم را از دین مشغول ساخته و راحت به حکومت خود ادامه می دادند. مثلاً در صدر اسلام از شعر برای براندازی آن چه که به زعم آنان پندار و اساطیر الاولین و خرافه بود، استفاده می شد. شعر درجاهلیت دوره خامیِ خودرا می گذراند و از آن دوران اشعار شرم آوری در هجو و مبالغه و طرح مسایل فساد آور اخلاقی وگاه نصایح و مطالب مفید به جای مانده است. اما با ظهور اسلام و پذیرش حقانیت اعحاز گونه ی قرآن، دوران پختگی شعرِعرب فرارسید و ثمره نهایی شعر آشکار گردید.
درعصرما نیز سیاستمداران جهانی مغرور از پیشرفت درعلوم تجربی، از تریبون دانشگاه درعلوم انسانی دخالت کرده و هوس های خود را بر دیگران حاکم می کنند و فکر مردم جهان را از دین بسوی خود مشغول می دارند. گویی الان این آیه نازل شده که: «قَالَ اَلقَوا فَلَمَّا اَلقَوا سَحَرُوا اَعیُنِ النَّاسَ وَاستَرهَبُوهُم وَ جَآؤوا بِسِحرٍ عَظِیمٍ »:”موسی(ع) گفت (سحر خود را) بیاندازید و زمانی که انداختند چشم مردم را بستند وآن ها را ترسانده و سحر بزرگی براه افتاد!”. سحر ساحران عصر ما علوم انسانیِ دست سازی است که ازآن اومانیسم واصالت انسان سر برآورده و فریاد « اَنََا رَبُّکُمُ الاَعلَی » از آن شنیده می شود؛ سحری که درقالب فرمول ها و پیش فرض ها و ارقام و آمار، همه چیز انسان را اعم از لباس،آداب معاشرت، ازدواج، تربیت، حکومت داری، مدیریت، تجارت، سیاست، ورزش، هنر، اخلاق، عقاید، خانه سازی، شهرسازی، روستا سازی و … را در برگرفته و جهت می دهد!
اما یک نکته ی حائز اهمیت هم هست. بشر درمسیر گریز از تعبد و بی نیازی از هدایت انبیا، به علم روی آورد اما در این راه به زیبا شناسی رسید و چون زیبا شناس شد، بهتراز گذشته«معنی خدا زیباست»را درک کرد. به عبارت دیگر او گرچه پژوهش و اکتشافِ درعلوم تجربی را برای چیرگی یا رفع سلطه دیگران انجام داد، اما دراین مسیر عظمت دستگاه خلقت را بیشتر درک کرد. در علوم انسانی هم وقتی بشر به بالاترین حدّ فکری و بهترین نوع مدیریت و تربیت و شیوه حکومتی برای دستیابی به آسایش و امنیت و رهایی از تنگناهای جنگ واستعمار و ظلم و تجاوز دست یابد، دوره ی این گریز پایان یافته وتازه متوجه می شود که نسبت به آغاز حرکت وضع نامطمئن تری دارد!
به دوره ای که الان بشر به علوم انسانی خود بسنده کرده می توان دوره ی”مجازی علم”گفت و ایه ی« وَاَمَّا الزَّبَدَ فَیَذهَبُ جُفَاءً » را نشانگر آن دانست، اما دوره ی بعد را دوره حقیقی علم باید نامید؛ دوره ای که پویش تازه ی آن، آگاهی و حرکت به سوی اعتقادات است. یعنی اولاً عصّاره پژوهش در علوم تجربی به باور”توحیدی” می رسد، ثانیاً اعتراف به”نبوت”و ناتوانی انسان از هدایت خود و جامعه، ارمغان علوم انسانیِ خواهد بود. دراین دوره، علوم انسانی بجای تفسیرتنازع بقا و نبرد با یکدیگر، برمبنای انسان شناسیِ برتر ورهایی ازتعلقات وپیوستن به جاودانگی وبقامطرح خواهد شد.
مشکل بنیادین علوم انسانی جدید، برخلاف علوم تجربی این است که به صورت ماهیت است و تغییر از لوازم آن  می باشد و حدِّ یقف ندارد و تعریف آن از امروز تا فردا عوض می‌شود. از آن طرف هم با تغییر درتعریف “انسان”، مجموعه ی احکام و علوم انسانی مبتنی برآن هم تغییر می کند و دراین میان حق انسان پایمال شده و راه از بیراهه مشخص نمی گردد و ایراد انسان دراین تعبیر قرآنی درست درمی آید که: « وَلَو اَنَّا اَهلَکنَاهُم بِعَذَابٍ مِن قَبلِ لَقَالُوا رَبَّنَا لَولاَ اَرسَلتَ اِلَینَا رَسُولاً فَنَتَّبِعُ آیَاتِکَ مِن قَبلِ اَن نَذِّلَ وَ نَخزَی».
بنابراین ضرورت تداوم نبوّت وهدایت بشر به وسیله ی کتاب الهی و آموزه های انبیا، وظیفه ای است که درزمان حاضر بر دوش علمای اسلام سنگینی می کند؛ کسانی که باید پرده ازعلوم انسانی اسلام بردارند و با تأسیس علوم انسانی اسلامی این مهم را عملی سازند. چرا؟ چون انسان‌شناسی مطلق و بدون تغییر تنها از راه دین که ثابت و استاندارد است به دست می‌آید. غرب برمبنای تعریف خود از انسان، علوم انسانی رایج را به راه انداخته ا‌ست که اگر ما تعریف آن ها از انسان را بپذیریم، می‌توانیم ازآن علوم استفاده کنیم، اما چون تعریف آن‌ها با تعریف ما تطبیق ندارد، استفاده از قضاوت و تحلیل‌های انسان شناسانه ی آن ها نیز مضر خواهد بود. مثلاً انسان برمبنای این که موجودی محدود یا نامحدود است، مصلحت و تکلیف او فرق می‌کند. اگر انسان محدود به حیات دنیا باشد، رشد او تفسیری خواهد داشت که با تفسیر دیگری که حیات را دراین دنیا مقدمه‌ی زندگی بعدی می‌داند، متفاوت است. تحلیل کسی که در تعریف خود از انسان، هستیِ آخرت را از برنامه‌ی او حذف کرده، جز بُرِشی کوچک از انسان و مقطعی ناچیزی از حیات او را بررسی نکرده است. علمای غرب درتعریف خود از انسان، اصل وجود او را که ما معتقدیم خلیفه الله و مسجود ملایک است کنار گذاشته اند و به همین خاطر لباسی را که از اقتصاد، تربیت، حقوق و غیره می‌دوزند، به قواره‌ی انسان نمی‌خورد! به عبارت دیگر، غرب انسان را تا جایی که می‌شناسد پیش می‌برد و به همین علت درعلمی بودن این نوع انسان شناسی‌ها تردید وجود دارد، زیرا نتوانسته‌اند نظر قاطعی درباره‌ی انسان ارایه دهند. حال در این شرایط چه باید کرد؟
راه چاره این است علمای شیعه و اسلام از علوم انسانی خود استفاده کنند و برای این کار باید مجموعه‌ی فقهی خود را آرد کرده و با خمیر کردن، نان علوم انسانی اسلامی خود را تهیه نمایند؛ کاری که تاخیر در آن فاجعه بار خواهد بود و این یک ضرورت برای حوزه های علمیه است .

فصل2: انسان موجود دو مرحله ای
انسان موضوع هر رشته علمی درعلوم انسانی است و علوم را از موضوع «انسان چیست؟» نمی‌توان جدا کرد. آن که از چیستی انسان خبر ندارد چگونه می خواهد وارد وادی مسایل تربیت، اقتصاد، جامعه شناسی، هنر و ‌… گردد و برای انسان برنامه ریزی ‌کند؟ یکی به دیگری گفت از این جا که من هستم تا آن جا چقدر راه است؟ جواب داد نمی‌دانم اما وقتی راه افتاد گفت پای پیاده دو ساعت طول می‌کشد! گفت تو که گفتی نمی‌دانم. گفت آن موقع راه رفتن تو را ندیده بودم و حالا که دیدم، فهمیدم! بنابراین کسی که انسان را نشناخته در این گونه مسایل یا باید سکوت کند یا کار را به متخصصی رجوع دهد که انسان را به گونه ی درست شناخته باشد. اقتصاد، اخلاق، تربیت و غیره، همه لباس‌هایی هستند که برای برهنه نماندن و محفاظتِ انسان بر او پوشانده می‌شود. حال چگونه امکان دارد لباسی که هنوز اندازه‌گیری نشده با بدنی تناسب داشته باشد؟ خیاطی که مشتری خود را ندیده و پُرُوْ یا اندازه گیری نکرده، چگونه می‌تواند بر پارچه‌ی او قیچی بگذارد؟
مکاتب علومِ انسانیِ این گونه عمل می‌کنندکه ندیده برای انسان لباس می‌دوزند و به او می‌گویند بپوش یا آن را به تو می‌پوشانیم! آنان درمسایل فرهنگی وتربیتی از دبستان تا دانشگاه دقیقاً به گونه‌ای برنامه‌ریزی می‌کنند تا انسان مورد نظرشان با اقتصادی که درنظر دارند تطبیق کند و با این کار راهی جز این ندارند که اگر لباس اندازه نبود آن قدر او را تحت فشار قرار دهند تا اندازه گردد! در میان خودمان هم اقتصادی که در آن علوم انسانی- اسلامی رعایت نشده باشد، اصالت به سود و سرمایه داده می‌شود و «ربا» درقالب «مضاربه» از آن سر در می‌آورد. ربا لباسی است که به قواره ی انسان نمی خورد!
مشخصه انسان شناسی غربی متغیر بودن آن و در نتیجه عدم تطابق آن با واقع است. این باعث می شود که محاسبه‌هایی هم که با آن انجام می گیرد، غلط از آب درآید. نظرات، طرح‌ها و قوانین موقعی ثبات و پویایی لازم را کسب خواهند کرد که از یک جهان‌بینی صحیح که مشخصه اصلی آن ثبات است تغذیه شده باشند. مسایل اگر به جای این که از ریشه‌های ثابت تغذیه شوند، به یک سلسله شرایط و تجارب نزدیک به تاریخ آن جامعه برگردند، چون تجربیات و مسایل جدید مطرح می‌گردد، این چنین قانونگذاری و برنامه‌ریزی به جای آن که پویا باشد، حالت متغیر پیدا کرده و هنوز طرحی به نتیجه نرسیده طرح و نظر دیگری مطرح می‌شود  و برنامه‌ها راعوض ‌می نماید. تکثّردرنظریات گویای این است که پایه‌ی طرح بریک جهان‌بینی که مشخصه‌ی اصلی آن ثبات است پی ریزی نشده است.
انسان موجودی است که با همه‌ی هستی در ارتباط است. اگر توجه و تعلق او فقط حیات دنیا باشد، رشد و استعداد او زندانی شده و آن چه که باید بشود، نمی‌شود؛ مثل این است که بچه نهنگ را که آب واسع مانند دریا برای رشد لازم دارد در استخر پرورش دهند و باعث تلف شدن او شوند. انسان برای آن چه که باید بشود، نظرگاه وسیع و جهان‌ بینی واقعی لازم دارد و حیات دنیا برای جولان فکری او کافی نیست.
تحوّلی که زیربنای آن برانسان شناسی صحیح استوار باشد هرگز به بن‌بست نمی رسد اما هرجا شالوده‌ی کار برشرایط عاجل و زود گذر قرار گرفت، کار به بن‌بست کشیده و از آن چه فرار می‌کردند به صورت خشن‌ترگرفتار می‌آیند. مثلاً اگراز دیکتاتوری فرار‌کنند، راه به بن‌بست رسیدنش این است که روی شرایط عمل نمایند و در نتیجه محصول کار دو باره دیکتاتوری خواهد شد. یا اگر برای رفع اختلاف طبقاتی اقدامی برطبق شرایط انجام دهند، معنیِ به بن‌بست رسیدنش این است که اسم طبقات عوض ‌می شود اما حقیقت آن به صورت حاکم و محکوم به قوت خود بلکه به شدت بیشتر باقی می ماند. درتربیت اکر چیستی انسان مشخص شود، باعث می گردد که متناسب با آن دستورات لازم تربیتی درکانون خانواده رعایت گردد وخیلی از مسایل با شناخت درست انسان حل شود، اما اگر از ابتدا انسان که دست مایه کار است شناخته نگردد، کار تربیتِ کودک به بن‌بست می کشد و صفتی را که با آن مبارزه می‌کردند، جایش صفت مذموم دیگری می‌آید. تربیت دقیقاً همسایه‌ی دیوار به دیوار انسان‌شناسی است؛ به این معنی که اگرکسی در انسان‌شناسی ذوق پیدا کرد، بلافاصله در مسأله‌ی تربیت صاحب نظر می‌شود.
انسان‌شناسی اصل علوم انسانی است وعلوم دیگر بر پایه‌ی انسان‌شناسی شکل می‌گیرند. امام راحل امتیاز علمای اسلام در مبارزه‌ی با دشمنان را انسان‌شناسی قوی آنان بر پایه ی وحی می‌دانست. بسیاری اوقات ایشان در سخنان خود اسلام و انسان را به هم عطف کرده و می‌فرموند:” مشکل دشمنان ما این است که اسلام را نشناخته‌اند. کسی می تواند اسلام شناس شود که انسان شناس باشد.”
تحلیل مسایل تاریخی و سیاسی با فرضیه دو مرحله ای
فرضیه”دومرحله ای بودن انسان،”درحوزه های مختلف قابل تبین و تفسیر است. به عنوان مثال مسایل سیاسی و تاریخی با فرآیند دو مرحله ای تکامل انسان و وجود رویارویی دو پدیده ی فطرت و طبیعت در نهاد او، راحت تر تحلیل می شوند. روس‌ها هفتاد سال فکر می‌کردند که«مافی الانسان » تابع «ما فی الشرایط» است و انسان تابعی از شرایط بیرونی است. کتاب‌های جامعه شناسی آنان مالامال از انکار ذاتیات درانسان است. می‌گفتند انسان را هرجور بار بیاورند، همان طورخواهد شد اما آخرالامر آن ‌طور که می‌خواستند نشد و تمام تلقینات والقائات و تربیت‌ها، پوچ و باد هوا شد! کج‌اندیشی آنان ریشه در انسان‌شناسی داشت. در روسیه مردم ممکن بود چیزی از اسلام بلد نباشند، اما ذاتاً همین اندازه می‌فهمیدند که دستگاه آفرینش بی‌صاحب نمی‌تواند باشد و بعد از فروپاشی دیدیم که چگونه مردم به دین روی آوردند!
الان هم غربی‌ها درنقاط مختلف مثل اسراییل درصددند با رشد اقتصادی و تکنیکی، جامعه‌ای با تخصص هفتاد هشتاد درصد به بالا بوجود آورند و شرایط را برانسان تحمیل کرده، او را بسازند. آنان مشتی سران حکومتی و خائن منطقه را با یکدیگر ملقمه کرده و سعی می نمایند با تلقینات مسأله‌ی تجاوز به فلسطین فراموش شود. یا در بوسنی و هرزگوین، صرب‌ها را جا می اندازند و با وحشیگری واَعمال قبیح و جدا کردن فرزندان از خانواده‌ها، سعی در براندازی نسل اسلام در اروپا دارند. یا مثلاً درهندوستان مسجدها را خراب می کنند که بت خاصی را جا بیاندازند! این‌ها مجموعاً ریشه در انسان‌شناسی غلط آنان دارد و فکر می‌کنند هر کس شرایط را دردست داشت می‌تواند انسان را متناسب با آن شکل داده و قالب‌گیری کند، اما مقاومت‌هایی مثل انتفاضه که درعالَم اتفاق افتاده، خلاف این جریانات را نشان می دهد. بنابراین تجربه نشان داده که در انسان جهت‌گیری‌هایی از قبل وجود دارد که هیچ وقت مغلوب شرایط بیرونی نمی‌شوند.
اساس حکومت آخرالزمان هم می تواند براساس حاکمیت فطرت برطبیعت تحلیل شود. قانون ظهور این است که عالم پر از ظلم و جور شود تا بعد پر از عدل و داد گردد. علتش این است که وقتی پر از ظلم و جور ‌شد طبیعت دیگر نمی‌تواند خودش را پنهان کند. درعاشورا ظلم و جور یزیدیان زمینه ساز درخشش حسینیان شد و درتاریکی و ظلمت بنی امیه، درخشش خیره کننده ی آن تا به امروز، از فاصله هزار سال خطش خوانا و دیدنی است. اگر بنی امیه کمتر از این ظلمت داشتند، به همان اندازه از خوانا بودن خط عاشورا کاسته می شد. به همین دلیل می توان نتیجه گرفت که در دوره ی علی (ع) ظلمانیت و بی‌حیایی و اقتدار بنی امیه آن چنان نبود که نورانیت علی (ع) برای همه مشخص شود!
الآن هم در فلسطین اشغالی همین طور است.  ظلمت و ستم کنونی یهود هرسال با سال قبل خیلی فاصله دارد و عملیات و استقامت فلسطین در پارسال، درخشش استقامت امسال را ندارد. هرچه یهود بی‌حیاتر ومغرورتر شود، جلوه فلسطینی ها بیشتر می‌گردد، یا هرچه در ایران تهدیدات آمریکا بیشتر شود و جمهوری اسلامی در برابر آن استقامت ورزد، جلوه این استقامت تلالؤ بیشتر پیدا می کند. نتیجه ی این جلوه ها مثل عاشورا است. عاشورا باعث شد که اهلبیت علیهم السلام از غربت خارج شدند؟ حضرت اباعبدالله صحبتی کنار چادر کردند و رفتند. فرمودند: «إصبِرنِ هَذَا الیَوم فَإنّ کُنَّ لَن تَرَونَ بَعدَ هَذَا الیَومِ ذِلَّهً اَبداً»:”یک امروزی را صبر کنید بعد از این تا ابد ذلت نخواهید دید!” بعد از آن بود که گروه گروه دل ها هوادار آن ها شد واین عزت را پیدا کردند!
مظالم آمریکا هر اندازه شدیدتر شود، بیشتر از“ نه” و “نفی” چیزی عاید او نخواهد شد. مظالم او دارد درعالَم شعار “آمریکا نه، دموکراسی غربی نه و تمدن غربی نه” را فراهم می‌کند. اگر درمقابل آمریکا قدرتی ایستادگی کند و زخم بخورد و صبر کند، حق و باطل بهتر برای مردم جهان آشکار خواهد شد. “لااله الاالله” نظام غربی را دارد از رواج می‌اندازد. این همه تظاهرات که برعلیه جنگ افروزی ها وبی عدالتی ها درعالم برپا می شود همه می‌گویند جنگ نه، دولت آمریکا نه! ولی مشخص نیست که چه چیزی بله است! اسلام می‌خواهد “بلی” را درعالم جا بیندازد. ظلم‌هایی که شاه و ساواک با تکیه بر بعد طبیعت گرایی خود کردند، زمینه ی “مرگ برشاه” را فراهم کرد و استقامت هایی که امام و یارانش با تکیه برفطرت گرایی خود نمودند، زمینه ی“امام بلی” را فراهم نمود! ما اگر راحت توی خانه بخوابیم و اتفاقی برای ما نیفتد، هیچ وقت اسلام ناب یا “ اسلام امامت بلی” پیدا نمی‌شود. مثلاً مردم در انتخابات شوراها، سال82 از خانه خارج شدند و به “دوم خرداد و شعاری ها” نه گفتند. حال اگر آن ها بر اساس فطرت خود درستکاری کرده بودند، آیا مردم چنین حرفی می زدند؟ منتخبین متدین کنونی هم اگر صادقانه خدمت کنند و محافظه کاری و سیاسی کاری و بازی گری نکنند، بعدها نتیجه‌اش، ظهور “اسلام امامت” درجهان خواهد بود.
این ها تحلیل هایی است که براساس فرضیه”دومرحله ای بودن انسان”درحوزه های مختلف است. سؤالی پیش می آید که چرا آمریکا اعتنایی به این همه تجمعات و تظاهرات برعلیه خودش نمی‌کند؟ بعضی عقیده دارند که او می خواهد اقتدار خودش را نشان دهد، اما واقع امر چیز دیگری است؛ این است که چشم بصیرت از آن ها گرفته شده است. فرعونیان هم بسیار در طبیعت گرایی خود زیرک و برنامه ریز بودند و این را درجریان کشتن ذکور بنی اسراییل واستفاده از زنانشان برای ازدیاد نسل قبطی ها و حل شدن نژادی در نژاد دیگر نشان دادند، ولی چه شد وقتی که شکافته شدن رود نیل و دیوارهای بلند آب را دیدند، بی محابا به آب زدند؟ چه تحلیلی برای این کار وجود دارد که وقتی به آب رسیدند، وسط دریا می‌روند؟ جز این است که چشم بصیرت از آنان گرفته شده بود!؟ حقیقت این است که تدبیر نفس یا طبیعت انسانی چیزی جز دم زدن از”انا المالک و انا المدبر” نیست!
این قصه ی همه ی انسان هاست و برای مصر باستان و آمریکا تنها نیست! همان شماتت و ملامتی که برای فرعون می‌کنیم برای هرکدام از ما نیز دقیقاً صدق می کند. مثلاً انسان با این که می‌داند می‌میرد و هر روز اعلامیه یکی را روی در و دیوار می بیند، باز متمردانه عمل می‌کند! این عیناً مثل بی بصیرتی فرعون است؛ دیوار آبی است که بالا آمده و روزی روی ما فرو می‌ریزد!
قرآن و فرضیه دو مرحله ای
1- قرآن سرتاسر کناب انسان است
آیات زیادی از قرآن شواهد فطرت و طبیعت هستند. آن جا که درباره ی ظلم حرف می زند، “طبیعت” در نظر است و نصفی از انسان شناسی خود را استخراج می کند و وقتی در باره ی انبیا و بهترین ها صحبت می‌کند، بحث از نیمه ی دیگر انسان یعنی فطرت دارد. بنابراین قرآن سرتاسرش کتاب انسان است؛ وقتی در قصص خود از ظلم فرعون، نمرود، شداد، طاغیان، یاغیان، جهل و طبیعت آنان حرف می زند، قصه انسان درنظر است و با عباراتی مانند نشنیدن، ندیدن، نفهمیدن،مغز نداشتن وغیره، طبیعت گرایی آنان را توصیف می کند. از طرف دیگر با عباراتی مانند شنیدن، دیدن، فهمیدن، مغز داشتن، عقل داشتن، علم وفکر وگوش ودل داشتن، توصیف فطرت را دارد. اهلبیت علیهم السلام به یک زبان دیگر گفته‌اند که تمام آیات قرآن درباره آنان و مخالفین آن ها است.
داستان نوح (ع)
دین انسان را موجود دو مرحله ای می داند و می گوید در وجود او”ما فی الانسان” آنچنان قوی و تعیین کننده است که نیرومند ترین جریان های خارجی توان تغییر معادلات درونی وی را ندارند؛ به نحوی که همواره از میان تاریک ترین اجتماعات و جریان های خطرناکِ طبیعت گرایانه، نورانی ترین انسان ها طلوع کرده اند و از کنار فطرت گرایان بزرگ جهانی، طبیعت گرایانی خطرناک برخاسته اند! در داستان نوح، حضرت به‌خاطر عاطفه‌ی پدری از خدا می‌خواهد که فرزندش را از طوفان نجات دهد. خدای تعالی در جوابش می گوید: “فرزند تو عمل غیر صالح انجام می دهد و درخواست چیزی را که به آن علم نداری نکن! تو را نصیحت می‌کنم که از جاهلان نباشی! “جریان از این قرار بود که خدای تعالی قبلاً به نوح ‌(ع) گفته بود:”ای نوح! از قومت همین‌هایی که ایمان آورده‌اند دیگر کسی ایمان نمی‌آورد. پس زیر نظر ما و با وحی ما کشتی را بساز و درباره‌ی کسانی هم که ظلم کرده‌اند با من یکی بدو نکن و از جاهلان نباش! ” ریشه‌ی درخواست نوح ‌(ع) در رأفت و رحمتی است که خدا در وجود او به عنوان پدرگذاشته است که در حدّ خودش خوب است اما اگر از حدّ خود خارج شد، انسان را به ظلمت می‌کشاند. خدا مأموریتی به پیامبران می‌دهد تا مردم را هدایت کنند و رأفتی هم بنا به مصلحتی در دلشان می‌گذارد، اما این رأفت نباید موجب اخلال در برنامه‌ها شود. “ما فی الانسانِ” پسر نوح انتخاب خود را کرده بود و “ما فی الشرایط” که پدری صاحب نشان است، نتوانست تاثیری بر او داشته وانتخاب او را تغیر دهد.
2- پیامبر اسلام برای قومش معجزه می خواهد
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هم به خاطر علاقه‌ای که به هدایت و نجات مردم داشت، از خدا درخواست معجزه برای ایمان آوردن کافران می کرد. اما خدا به او می گوید:” اگر اعراض آن‌ها بر توسخت است، نقبی در زمین یا نردبانی درآسمان بجوی تا معجزه‌ای برای آنان بیاوری، اگر خدا می‌خواست قطعاً آنان را هدایت کرده بود، زنهار از جاهلان نباشی! ” دلیل قرآن این است که می‌گوید اگر معجزه نازل شود چه تضمینی است که ایمان آورند؟ زیرا ریشه‌ی پذیرش ایمان در«مافی الانسان» آن هاست و قرارما به این برنامه‌ها نیست، می‌خواهند قبول کنند می‌خواهند نکنند! به این فکرها نباش!
3- برادران یوسف
در خانواده یعقوب (ع) هم برادران یوسف (ع) کاری کردند که خدای تعالی به آن‌ها نسبت جهالت یا طبیعت گرایی می‌دهد. آنان درمرحله‌ی اول خودخواهانه ‌گفتند:«نَحنُ عُصبَه »:”ما دسته‌ای کارآمد هستیم”و به این خاطر مغرور شدند وبا جهلی که از این ناحیه به آنان رسید، برادرشان را درچاه انداختند وجرأت کردند به پدرکه پیامبری صاحب نشان است نسبت گمراهی بدهند: «اِنَّ اَبَانَا لَفِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ»:”پدرمان درگمراهی آشکار است!”. این ها همه به جهلی که در«مافی الانسان» آنان بود برمی گشت. همین‌ها در مرحله دوم وقتی که یوسف(ع) را درمصر و درآن عرصه و مقام که خدای تعالی به او داده بود مشاهده کردند، از کار خود نادم و پشیمان گشتند.
4- قرآن و زنان مؤمنه
درقرآن دو زن به عنوان الگوی مومنان و دو زن به عنوان الگوی کافران معرفی شده اند: «ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلََّذِینَ کَفَرُوا امْرَاَتَ نُوحٍ وَ امْرَاَتَ لُوطٍ کَانَتَا تَحتَ عَبدَینِ مِن عِبَادِنَا صَالِحِینِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَم یُغنِیَا عَنهُمَا مِنَ اللهِ شَیئَاً وَ قُیلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدََّاخِلِینَ. وَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَاَتَ فِرعَونَ اِذْ قَالَتْ رَبِّ ابنِ لِی عِندَکَ بَیتاًً فِی الجَنَّهِ وَ نَجِّنِی مِن فِرعَونَ وَ عَمَلِهِ و نَجِّنِی مِنَ القَومِ الظَّالِمِینَ ». این معرفی وانتخاب حساب شده است، زیرا عصرِ آنان عنوان مردسالاری داشت و زن محکوم شرایطش بود. آیه شریفه اولاً زنان را به جای مردان نمونه ی انسانیت معرفی می نماید زیرا اثبات استقلال درشرایط زنان، قضیه ی استقلالِ در مردان را پایان یافته تلقی می کند. در تاریخ، عصر زن سالاری بندرت وجود داشته و همواره بحث از مرد سالاری بوده است. عدم دسترسی شرایط بیرونی به “جریان داخلیِ فطرت و طبیعت” نکته مهمی است که قرآن در آیات فوق درصدد بیان آن است. می گوید این جریان راه خود را می رود و انسان در میان حوادث گوناگون، مختارانه حرکت می کند و”شرایط بیرونی” توان رویارویی با “جریان داخلی” او را ندارد. خدا می‌خواهد که سرنوشت انسان به دست انسان رقم بخورد. به عبارت دیگر تقدیر الهی این است که «ما فی الانسان» حرف آخر را بگوید.
در قرآن آسیه و مریم الگوی زنان مؤمنه معرفی شده‌اند. فرعون نمونه سفاکی، زورگویی و استبداد است و ایمان آوردن زنش آسیه به موسی‌(ع) مانند خطّی سفید برصفحه‌ی زندگی سیاه و طبیعت‌گرای او کشیده شده است. فرعونی که برای جا انداختن برنامه‌هایش ذکور بنی‌اسراییل را می‌کشد و زن‌های آنان را برای تناسل قبطی‌ها زنده نگاه می دارد، ایمان آوردن خانمش برای او خیلی سنگین تمام شده است! او همه گونه تلاش اعم از تطمیع و تهدید و شکنجه و درنهایت قتل زنش انجام داد تا شاید او را از راهی که انتخاب کرده بود برگرداند، ولی حرف آخر را «مافی الانسانِ» آسیه زد؛ آن جا که گفت: «رَبِّ ابنِ لِی عِندَکَ بَیتَاً فِی الجَنَّهِ وَ نَجِّنِی مِن فِرعَونَ وَ عَمَلِهِ »:”خدایا در بهشت خانه‌ای برای من نزد خود بنا کن و من را از فرعون واَعمال او نجات بده!” «مافی الانسانِ» زن فرعون خدا را می‌خواست، اما «مافی الشرایط» که فرعون واَعمال او بود، می‌خواست او را از راه خدا برگرداند. انتخاب ایمان با آن همه شرایطِ ناز و نعمتی که قبلاً درآن بود و با شکنجه هایی که بعداً متحمل شد بسیار درخور تأمل است! در نهایت فرعون این زن فطرت گرا و انتخاب گر توحید را کشت!
مریم‌ (س) دختر عمران هم نمونه‌ای از پاکدامنی فوق‌العاده است. او درسنینی است که خود دارای قدرت ایمانی بالا می‌خواهد. در دامن او روح بزرگی دمیده شده که او و پسرش را نشانه‌ی اهل عالم قرار خواهد داد. «مافی الشرایطِ» زمان مریم‌ بسیار سخت بود. او باکره‌ای است که باردار شده و بار مشکلات را می بایست به تنهایی تحمل می‌کرد و بارچنین مسؤولیتی بسیار سخت بود. از این جهت وقتی که درد زایمان او را فراگرفت، گفت:” ای کاش قبل از این مرده بودم و نامی از من نمانده بود “. چرا چنین می گوید؟ زیرا می‌خواهد بچه‌ای به داخل قومش بیاورد که نحوه‌ی برخورد آنان با معلوم بود و دلیلی که می‌آورد قبل و بعد سابقه ندارد! به او گفتند:”پدرت آدم بدی نبود و مادرت زناکار نبود! این چیست که آورده‌ای؟ «لَقَد جِئتَ شَیئاً فَرِیَّا ». اما «مافی الانسان» او حرف آخر را زد و با انتخابی که کرد همه‌ی ناملایمات را تحمل نمود!
5- زنان نوح و لوط
زنان نوح و لوط زیر نظر و نفوذ دو پیغمبر بزرگوار یعنی نوح و لوط‌ علیهما السلام بودند ولی این دو بزرگوار نتوانستند کاری برای خانم‌هایشان انجام دهند. ایه ی «فَلَمْ یُغنِیَا عَنهُمَا مِن اللهِ شَیئَاًً1» می‌گوید که آن دو پیامبر نتوانستند ذره ای خانم‌هایشان را اصلاح کنند و از راه خیانتی که درپیش گرفته بودند، برگردانند، چرا؟ چون کفر و ایمان به انتخاب خود انسان است وحرف آخر را «مافی الانسان» می‌زند. این دو زن رکورد دار کفر درجهان هستند، زیرا درخانه‌هایی زندگی می‌کردند که درآن جریان قوی ایمانی برقرار بود ولی این دو برخلاف جریان شنا کردند و به آخر خط رسیدند!
6-تقوی و حاکمیّت مؤمنین بر «ما فی الشرائط»
علاوه برمثال های فوق، آیات بسیاری از قرآن شاهد دو جنبه ی فعّال در وجود انسان هستند؛ دو جنبه ای که  با برتری هر کدام، انتخاب های فرد در زندگی شکل می گیرد. آیه «ذَلِکَ الکِتَابُ لاَرَیبَ فِیهِ هُدَیً لِلمُتَّقِینَ » از اولین آیات قرآن بعد از سوره حمد است. دراین آیه، کلمه «هُدَیً لِلمُتَّقِینَ» دقیقاً به «مافی الانسان» اشاره دارد. جالب است که قرآن هدایت خود را صرفاً محدود به متقین می‌کند، زیرا تقوی باعث حاکمیت مؤمنین بر «ما فی الشرایط» می شود. مثلاً وقتی قرآن می‌گوید:”خداوند حیا نمی‌کند که به پشه و بالاتر از آن مثال بزند “با این مثال، انسان ها دو دسته می‌شوند. متقین که «مافی الانسان» آن ها مشکلی ندارد و خیلی راحت متوجه می شوند که آیه از جانب خداست، اما کسانی که «مافی الانسان» آنان مشکل بهم زده، به هردلیل هرچند بی معنا سعی دارند ازحاکمیت فطرت فرارکنند. می‌گویند:”افراد بزرگ که اسم چیزهای کوچک را نمی‌آورند!” آیه تصریح دارد که گمراهی این عده از درونشان است.
چرا قرآن به جای«هُدیً لِلمُتَّقِینَ»، «هُدیً لِلنَّاسِ»نگفت؟ زیرا هدایت زمانی تحقق می پذیرد که هدایت شونده هم قابل باشد. این‌جا قابلیت درقالب”تقوی”بیان شده است. تقوی تعلّقات نفسانی انسان را اصلاح می‌کند، اما انسان طبیعت‌گرا که دوست دارد در زندگی براساس دلخواهی های خود عمل ‌کند، دربرابر دعوت پیامبران موضع گرفته، هدایت او به مشکل برخورد می‌کند.آیه ی «اَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَیهِم اَأَنذَرتَهُم اَم لَمْ تُنْذِرهُم لاَ یُؤْمِنُونَ » می گوید ترساندن و نترساندن فرقی به حال طبیعت‌گرا ندارد، زیرا او با قلب خود کاری کرده که ازکار افتاده است و هر نشانه ای که ببیند قبول نمی‌کند . آیه خیلی صریح «‌مافی الشرایط»را درایمان آوردن او منتفی می داند اما کسانی که «قلب» دارند، نشانه‌های قدرت خدا را درهر چیزی ولو کوچک هم می بینند .
7-قلب و جنبه های حقیقی و عارضی
قرآن قلب را نفس مدرکه انسان می داند و بحسب شرایط که فطرت بیدار باشد یا نباشد، آن را دارای دو جنبه‌ی حقیقی وعارضی دانسته و برای هر دو، کلمه قلب به‌کار می‌برد. می گوید انسان حقیقتی بنام «قلب» دارد که مانند شجره‌ی طیّبه، اصل آن ثابت و فرع آن در آسمان است و بینا وشنوا و متکلم بالقوه بوده، هر لحظه میوه‌های خود را عرضه می‌نماید. قلبی که درآیه‌ی«اَلاَ بِذِکرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ » آمده، نظر به جنبه‌ی حقیقی و قلبی که درآیات «اِنْ فِی صُدُورِهِم اِلاَّ کِبْرٌ مَا هُم بِبَالِغِیهِ » یا «فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللهُ مَرَضَاً…» آمده، نظر به جنبه‌ی عارضی آن دارد.
می گوید صاحب قلب حقیقی کسی است که فطرتش بیدار باشد و نشانه های قدرت خدا را درخلقت دریابد. آیه «اَفَلَم یَسِیرُوا فِی الاَرضِ فَتَکُونَ لَهُم قُلُوبٌ یَعقِلُونَ بِهَا اَو آذَانٌ یَسمَعُونَ بِهَا فَاِنَّهَا لاَتَعمَی الاَبصَارُ وَلَکِنَّ تَعمَی القُلوُبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ » می کویدکسانی که در زمین سیر کرده و اندیشه می کنند، دارای قلبی شنوا و بینا هستند. اما درآیه «اِنْ فِی صُدُورِهِم اِلاَّ کِبْرٌ مَا هُم بِبَالِغِیهِ »،کسانی که زمین را مسیر به سوی هدف نهایی نگرفته اند، دارای سینه ای مملو ازکبر و طبیعت گرایی معرفی می نماید.
در قرآن اگر قلب به‌صورت مضاف بیاید، نظر به جنبه‌ی عارضی دارد و می‌خواهد بگوید که جنبه‌ی حقیقی آن منزوی شده است. مثلاً درباره کسانی که زمین را مسیر به سوی هدف نهایی نگرفته اند، می گوید: «خَتَمَ اللهُ عَلَی قُلُوبِهِم وَ عَلَی سَمعِهِم وَعَلَی اَبصَارِهِم غِشَاوَه وَ لَهُم عَذَابٌ عَظِیمِ ». این جا قلوبهم به صورت مضاف آمده است، یعنی قلب آنان بسته شده است و نمی فهمند. مسأله این نیست که آن ها کورند بلکه فطرت آنان پویایی لازم را ندارد و زیر آوار طبیعت مدفون گشته واعمال سوء بردل های آن ها مهر زده و برگوش و چشمشان پرده انداخته است.
قلب برسر دوراهی فعلیت یافتن و منزوی شدن قرار دارد؛ اگر فعلیت یابد حواس آن بروز می کند و اگر فرصت از دست برود بیماری ها او را ازپای درخواهند آورد. مثلاً دروغ که یک نوع بیماریِ طبیعت گرایی است قلب را آتش می زند اما به دلیل وجود حجابِ برتری طلبی که دردنیا بین انسان و قلب واقع می شود، آن سوزش و درد احساس نمی گردد، ولی درآخرت که شرایط «فَکَشَفنَا عَنکَ غِطَائَکَ فَبَصَرُکَ الیَومَ حَدِیدٍ » برقرار است، بسیارجانسوز است. آتش و مار و عقرب و غیره که از وجود آن ها در جهنم بحث شده، همه درست است و عین حق می باشند ودر همین دنیا هم اگر انسان لحظه ای از غفلت بیرون آید و قلبش زنده گردد، از این امور رنجیده و هراس او را فرا خواهد گرفت که چرا خود را برای آزمون بزرگ آماده نکرده و به اصلاح خود نپرداخته است؟ کسانی که درگذشته و حال پس ازانجام گناه مراجعه نمودند و برای اجرای حدّ اصرار ورزیدند، مگر چه چیزی کم داشتند؟ هیچ کس از حال آنان آگاهی نداشت، اما می آمدند و درخواست می کردندکه حدّ برآنان جاری شود، چرا؟ برای این که قلبشان زیر آوار طبیعت هنوز فعّالیت داشت و در نتیجه رضای خدا درنظرشان بهتر از حیات دنیا بود.
درخاتمه ی این بحث ذکر این نکته که “قلب منزوی می‌شود اما فاسد نمی‌گردد”، ضروری است و از برداشت های غلط پیش گیری می نماید، زیرا آیه «اَلابِذِکرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ» دلالت دارد که قلب مثل دیگر اعضا نیست که از آن برداشت مریضی و سالم بودن شود. قلب حجت و پیغمبر درونی است. اگر این پیغمبر وضعیت مطمئنی نداشته باشد، حجّت برانسان تمام نخواهد بود. خطر چنین برداشتی از قلب مثل خطر برداشتی است که بعضی از عصمت امام‌(ع) دارند و می گویند امام‌ (ع) ممکن است در مسأله‌ای اشتباه کند! این افراد نمی‌دانند که اگر درمسأله‌ای به امام ‌(ع) نسبت اشتباه دادند، به صورت رویّه درمی‌آید و به دیگر مسایل هم کشیده می شود! مرحوم علامه طباطبایی دربرابر چنین برداشتی موضع صریح و تند داشت، چرا؟ زیرا عصمت امام(ع) استخوان‌بندی اعتقادات است که اگر خرد شود دیگر اعتقادی باقی نمی‌ماند!
قلب حجّتی است که خدا بسبب آن با انسان احتجاج می‌کند و بنابراین نمی‌تواند قابل انحراف و خاموش شدنی باشد. آیاتی مثل« لَهُم قُلُوبٌ لاَیَفقَهُونَ بِهَا1» و«فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللهُ مَرَضَاً»، به معنی خراب شدن قلب نیست. معنایش این است که چون به قلب بها داده نشده، به انزوا رفته و به تعبیر امام علی(ع) “اعلایش اسفل و اسفل درجای اعلی نشسته است2″؛ تعبیر ظریف اعلی می رساند که قلب همیشه اعلی و سالم است و خراب و فاسد و فاسق شدنی نیست. منظورحضرت این است که اگر انسان از روی هوای نفس با مسایل برخورد کند، قلب که جایگاه اعلی دارد و مدیر کلّی دارد، منزوی ‌گردیده و هوای نفسی که شأنش این است که اداره شود، درجای رئیس می‌نشیند. آیه‌ی «‌فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ…» قلبی را ذکر می‌کند که اسفل جای اعلی نشسته و دستگاه اداری و داخلی را رو به فساد برده است. ایشان در نصیحتی به مالک به این مضمون می‌گویند: “برای پرهیز از منزوی شدن قلب یا عقل باید نفس را کنترل کرد و این عین احترام به نفس است. عدالت برای نفس این است که سخاوتمندانه با او برخورد نشود، بلکه با یک مقدار اغماض و سختگیری همراه باشد. اگر فکر می‌کنی که انصاف با نفس این است که هرچه خواست به او بدهی، اشتباه کرده‌ای! اصلاً خدمت به نفس این است که به او فشار بیاوری!” یعنی به اندازه‌ی یک خادم به او توجه کنی، نه حرف یک مدیر کل!
در قرآن ازدو نوع نفس ولی متفاوت از هم یاد شده است. نفسی که در مقابل عقل است و آیه‌ی “اِنَّ النَّفسَ لَاَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ اِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّی1″‌به آن اشاره دارد که این مربوط به”طبیعت انسان”است و اگر رحم خدا شامل حال انسان نشود انسان را هلاک می‌کند. دیگری با آیه‌ی”وَ نَفسٍ وَ مَا سَوَّاهَا …2″معرفی شده است  و مراد “مجموعه‌ی وجود انسان”است. در قرآن هرگاه نفس و عقل با هم ذکر شوند، مراد نفسِ درمقابل عقل است اما اگر به تنهایی آمد و عقل و  قلب با آن ذکر نشد، منظور “وجود انسان” است.
قرآن برای دستگاهِ اداریِ انسان تعبیر«افئده» یعنی”درون” را هم  می آورد1. «افئده» هیأت مدیره داخلی قلب است. در آیه «فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللهُ مَرَضاً»، منظور از مریضی قلب، مریض شدن همین دستگاه درونی است که باعث می شود قلب گوشه گیر شود والاّ اگر قرار باشد قلب با هر گناه آلوده شده و تعطیل گردد، افرادی که بعد از جنایت اعتراف کرده و خود را تسلیم قانون می‌نمایند، چه کسی آن‌ها را به این کار وادار کرده است!؟ ایا این همان  قلبِ منزوی شده نیست که از انزوا بیرون آمده است! آیه ی« اِنَّ فِی ذَلِکَ لَذِکرَی لِمَن کَانَ لَهُ قَلبٌ اَو اَلقَی السَّمعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ » دلیل سالم بودن قلب است. می‌گوید قلب را برای فهم و احساس گذاشته‌اند اما گاهی وضعیت جوری می شود «کَأَنَّهُ لَیسَ لَهُ قَلبٌ»، مثل این که شخص اصلاً قلب ندارد. چرا؟ چون احساس و فهمی ندارد. فردی که قلب ندارد نمی‌فهمد که این عالم نشانه توحید است اما اگر در دریا یا در خطری شبیه به آن بیافتد، اضطراراً علامت قلب را درک می‌کند و به خدا استغاثه خواهد کرد وقلب دو باره موضع خود را پیدا می‌کند.
تعبیرات قرآن نسبت به حجت درونی، بیشتر با کلمه‌ی عقل است. هیچ جای قرآن، عقل مریض و منحرف مطرح نشده، بلکه نفس است که منحرف مطرح ‌گردید است. می گوید عقل از پسِ همه چیز حتی شیطان برمی‌آید: « وَ لَقَد اَضَلَّ مِنکُم جِبِلاًّ کَثِیراً، اَفَلَم تَکُونُوا تَعقِلُونَ1»:”و شیطان جمعیت‌های انبوهی ازشما را سخت به گمراهی کشید. آیا تعقل نمی‌کنید؟” یعنی عقل حریف شیطان درهمه‌ شرایط است ومی‌تواند اورا مثل باداستخدام کند، چرا خود را دست کم گرفته اید؟ درکشتی‌های بادبانی وفتی ناخدا باد را موافق ببیند بادبان را درجهت آن باز می‌کند؛ همین طور هم عقل هرجا ببیند که شرایط در راستای هدف است،خود را منبسط می‌کند و با او دست می‌دهد. عقل نسبت به شرایط موافق منبسط و نسبت به شرایط مخالف منقبض می‌شود. از علی علیه السلام سؤال شد چه چیز شما را به این مقام رساند؟به این مضمون پاسخ دادند: “دربان دلم شدم وهرجا شرایط در راستای حق و صدق بود، درب قلب را باز گذاشتم و هرجا نبود بستم!” درکندوی زنبور عسل وقتی زنبورهای کارگر بر می‌گردند تا شهد گل را تحویل دهند، اگر زنبوری بجای گل روی نجاست نشسته باشد، درموقع ورود به کندو، دربان با بوکردن متوجه می‌شود و او را با آرواره‌هایش از وسط دو نیم می‌کند!

فصل3:  ویژگی های مافی الانسان
در ادامه بحث قبل که مختصراً با فرضیه دو مرحله ای در حوزه های مختلف آشنا شدید، دراین فصل با بررسی خصوصیات درون انسان، دو مرحله ای بودن فرآیند تکاملی و وجود رویارویی دوپدیده ی فطرت و طبیعت را مشروحاً دنبال می کنیم.
1- سرشت توحیدی و جوشان
فطرت سرشتی توحیدی و جوشان است. قرآن در آیه ی “ذر”، در باره ی خلقت انسان می گوید که سرشت انسان بر”توحید” ساخته شده است. « وَ إذْ أخَذَ رَبُّکَ مِن بَنی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُریَّتَهُمْ وَ اَشْهَدَهُمْ عَلی اَنْفُسِهِمْ، اَلَسْتُ بِرَبِّکُم قالوا بَلی شهدنا أنْ تَقُولوا یَومَ القیامَه إنّا کُنّا عَنْ هذا غافِلین. أوْ تَقُولوا اِنَّما اَشْرَکَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ کُنّا ذُریَّهً مِنْ بَعْدِهِم أفَتُهْلِکُنا بِما فَعَلَ المُبْطِلون »:”هنگامی که پروردگارت ازپشت فرزندان آدم، ذریه‌ی اورا برگرفت و ایشان را برخودشان گواه ساخت که آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند آری گواهی دادیم تا روز قیامت نگویند که ما از این امر غافل بودیم یا بگویید پدران ما پیش از این مشرک بودند و ما هم فرزندان ایشان بودیم و آیا ما را بخاطر آن چه آن باطل اندیشان انجام دادند، هلاک می‌کنی؟” آیه‌ی شریفه، شاهد فطرت توحیدی یا اعتراف انسان به ربوبیت خداست. می‌گوید انسان توحید را از طریق شرایط بیرونی مثل وراثت و غیره نمی‌گیرد. بلکه موقعی که تعلیم، تربیت، وراثت، شرایط تاریخی و جغرافیایی، هیچ کدام درکار نبود، خدا مکتوم او را بر اساس توحید راست و درست کرد و در ذریّه او چیزی گذاشت که «لاَاِلَهَ اِلاَّ اللهَ» می‌گوید. خدای تعالی بخش مکتوم انسان راتعبیر به”ذریّه” می‌کند، یعنی”همه”حضور داشتند. در آیه ی فوق، منظور تکلم با بدن معمولی نیست بلکه شرایطی بوده که همه انسان‌ها نسبت به ربوبیت الهی موضع مثبت نشان دادند و وسعت این موضع‌گیری از تکلم بیشتر است. در قطب نما کار عقربه مغناطیسی نشان دادن شمال و جنوب است، موضع مکتوم انسان هم نشان ازخدا خواهی می‌دهد؛ به نحوی که اگربه او بگویند پروردگار تو کیست؟می‌گوید الله! دلالت آیه “ذر” بر حاکم بودن”ما فی الانسان” بر”مافی الشرایط”بسیار رسا است. “مافی الشرایط” مهم‌ترین قسمتش وراثت است که آیه آن را رد می‎کند و می‎گوید انسان مستقل است و در ذریّه‎ی او یک نوع آگاهی خاص به ودیعه گذاشته شده که مستقلِ از وراثت عمل می‌کند.
علی علیه‌السلام دررابطه با شکوفایی موضع مکتوم انسان تعبیر جالبی دارد. می‌فرماید: «َمن زَهَدَ فِی الدُّنیَا وَلَم یَجزَع مِن ذُلَّهَا وَ لَم یُنَافِس فِی عِزِّهَا، عَلَّمَهُ اللَهُ و هَدَاهُ اللَهُ بِغَیرِ هِدَایَهِ مِن مخَلوقٍ وَعَلَّمَهُ بِغَیرِ تَعلِیمٍ وَ اَثبَتَ حِکمَتهً فِی صَدرِه وَاَجراَهَا عَلَی لِسَانِهِ1»:”کسی که نسبت به دنیا زاهد باشد و از ذلّت دنیا جزع و فزع نکرده و درعزّتِ دنیا مسابقه ندهد، خدای تعالی بی نیاز از هدایت مخلوق هدایتش می‌کند و بدون معلم تعلیمش داده و حکمتش را در سینه‌ی او جای می دهد و بر زبانش جاری می‌سازد” این که می‌گوید هدایت از درون صورت می‌گیرد معنایش این نیست که در آن‌جا هر امری صادر شود همان است و یا هدایت خارج از اراده و مشیت خداوند است، خیر! دقیقاً به این معنی است که فعّالیت فطرت از خداست، زیرا کسی که وجود و هستی ها از اوست، آثار آن ها نمی‌تواند به او مربوط نباشد. به همین خاطر است که می‌گوید جوشش از وجود خود انسان است.
مطلب دیگر این است که حضرت حکمت را به چشمه‌ای تشبیه می کند که بر زبان جاری می‌شود. تعبیرحضرت از مِجری و جریان بیان گوی این است که فطرت درانسان‌ها همانند منبعی است که به جریان می‌افتد و عللی هم راه آن را بند می ‌آورد و شناخت چنین عللی در انسان شناسی و تربیت مهم است.
فطرت منبعی از امانات الهی مثل دین، خداشناسی و استعدادهای مختلف است و ادای آن ها جزء جریان فطرت است. ادای امانات فطرت همان”فعلی”است که از فرد سر می زند و مثل آبی است که از قنات جاری می گردد. قنات ممکن است درابتدا همراهش مقداری گل و لای بیاید ولی اگر مجرا را پاک کنند جریانش زلال‌تر می‌شود. به عبارت دیگر انسان اگر درعزت و ذلت دنیا خود را نبازد و خودسازی را فراموش نکند، فطرت بیشتر ادای امانت کرده و جریانش قوی تر می شود. دو چاه را تصوّر کنید؛ چاهی که هر روز از آن آب می‌کشند وچاهی که متروک است. آب کدامیک گواراتر است؟ آب چاهی که مرتب از آن آب بکشند باید گواراتر باشد، زیرا مِجری چیزی از خودش به آب اضافه نمی‌کند و نیاز آن تنها پاک کردن مجری است اما اگر از آن آب نکشیده باشند چون راکد بوده آبی که اول می‌آید بد طعم است و بوی مانده می‌دهد.
درجهان بینی اسلامی فطرت شالوده و زیر بنای تربیت معرفی شده است، زیرا تربیت آزادسازی انرژی های نهفته و متراکمِِ در درون انسان است تا نیروهای بالقوه در وجود او به جریان ‌افتد و به فعلیت رسند. با تربیت صحیح، فطرت که منبعی از ودیعه های الهی است، مجرایش پاک تر شده امانات آن مثل آبی که از چشمه جاری می شود، ادا می گردد. ولی همان طور که گاهی ممکن است زلزله زمین را کوبیده وقنات را بسته وچشمه را خشک کند، ضربات بعضی گناهان هم مجرای فطرت را چنان مسدود می نماید که مدت ها باید روی آن کار کنند تا دو باره احیا شود.
حضرت درجای دیگر و در بحث مجری و جریان، علم را مطرح می کنند. می گویند: «اَلعِلمُ یَزکُو عَلَی الاِنفَاق »:”علم با انفاق زیاد می شود”. ایشان علم را هم شبیه چشمه می دانند که هرچه بیشتر از آن خرج  شود، بیشتر ‌جوشیده و پاک‌تر می شود و اظهار می دارند که این علم را با همه‌ی دنیا عوض نمی‌کنم و تا دنیا باقی است، دانشمندان باقی می‌مانند و جسم آنان مفقود و در زمین گم می‌شود ولی یاد و دانش آنان همیشه در قلب‌ها ماندگار خواهد ماند ”
“نماز”رابط بین فطرت ومنبع اصلی و برای لایروبی مجرای فطرت و جریان بیشتر و پاک تر آن است.. آیه ی «اِنَّ الاِنسانَ خُلِق هَلُوعاً اِذَا مَسَّهُ الشَّرَ جَزُوعاً وَ اِذَا مَسَّهُ الخَیرُ مَنُوعاً اِلاَّ المُصَلِّینَ اَلَّذِینَ هُم عَلَی صَلاَتِهِم دَائِمُونَ »، نمازگزار حقیقی را کسی می داند که نمازش زبان حال فطرت است. می گوید در دوره انزوای فطرت، انسان درگودال وخاکدان طبیعت محدود گردیده و چشمه ی وجود اوکه ازمبدأ قدرت و حیات جوشیده، راکد مانده است ‌اما همین که مجاری ارتباط با منبع اصلی به وسیله ی نماز برقرار گردد، به صورت چشمه درآمده، معرفت چون آبِ تازه فوران می کند.
2- خاکدان رشد انسان
طبیعت خاکدانِ رشد انسان است. طبیعت در ابتدا و مرحله ی اول، وظیفه ی حفاظت از حوزه “خودیت” انسان را به عهده دارد و این کار ‌از طفولیت آغاز و تا آخر عمر و تا جایی که بدن از آفات حفظ شود، ادامه خواهد داشت. در مرحله ی دوم، فطرت در ستیز با طبیعت و تسلط بر آن، ابزارهای آن را بکار می گیرد و با گذر از ایستایی در تعلقات، نردبانی برای صعود انسان خواهد ساخت. “طبیعت” در ابتدای تولد انسان مثل خزانه وخاکدانی است که مشکل گرمای تابستان و سوز زمستان را ندارد و محیط مناسبی برای پرورش بذرِ انسان است. اما هم چنان که محبسِ گلدان جای ریشه زدن نیست و سرانجام باید ریشه از جدارگلدان بگذرد و به محیط وسیع تری راه یابد، هنگامی هم که بذر انسان رشد کرد و نشا کامل شد، مرحله ی جداسازیِ از تعلقات به طبیعت و کاشته شدن در ماورای”خود”و درجایگاه دلبستگی به خدا فرا می رسد. زیرا ظرفِ”خود” کوچک است و برای رشدِ بیشتر نیاز به محیط وسیع تری است. دل کندن از خود و دل بستن به خدا برای نشای انسانیت مثل بیرون آوردن نهال از خزانه و غرس آن در باغ و بوستان است. به عبارت دیگر، فطرت از کودکی در خاکدانِ طبیعت با جداری از تعلقات رشد می یابد و برای رشد بیشتر لازم است این جدار بشکند. اگر با تربیت صحیح این جدار شکسته شود، راه حرکت ریشه از طبیعت به فطرت گشوده می شود و آن موقعی است که انسان به کلّ هستی راه یافته است. اما اکر نشکند، همواره فرد درحال پوسته بستن در«تعیّن» و تشخّص خود است و سبب می شود دریچه ی باطن به روی انسان بسته گردد و خواسته ها و اخلاق و رفتار و روحیات بسیاری متناسب با آن درانسان شکل گیرد. چشم چرانی، لباس فاخر، کاشانه ی مجلل، فخر فروشی، ثناخواهی مردم، اشتیاق به ریاست و برتری جویی  …، از موارد تعیّن و تشخصی هستند که طبیعت به آن ها معتاد شده، از دستیابی به آن ها لذت می برد. به نحوی که انسان همواره به فکر حفظ آن ها و ترس از به هم خوردن وضع موجود است.
دستگاه مبتکر
طبیعت دستگاهی مبتکر و آفرینشگر است. دستگاه طبیعت دردرون انسان دارای یافته و دانسته ها و حتی آفرینشگری و ابتکار و تجربه و هوش و حافظه و ابزاری است که دستگاه فطرت مشتاق  بکارگیری و تسلط بر آن ها برای مقصد و نیت خود است. فطرت منبع بالقوه جوشانی است که در ستیز با طبیعت اگر بر این وسایل و ابزار تسلط یابد، زمینه جاری شدن و فعلیت یافتن برایش فراهم می شود و مسیر خدا جویی و فهم آثارحکمت خدا را برای انسان امکان پذیر می سازد که اگر نباشد چنین پیشرفتی هم وجود نخواهد داشت و این همکاری خدمتی بزرگ است! این کار مثل مقاومت هوا دربرابر حرکت هواپیما است که موجب اوجگیری بیشتر هواپیما خواهد شد. دراین رابطه هرچه از پایداری هوا کاسته شود، از ارتفاع پرواز نیزکاسته می گردد و چه بسا که در صورت ادامه خطر سقوط درپی داشته باشد.
اگر “طبیعت” نبود فهم و آموزش اسماء هم مقدور نبود! درقضیّه ی خلقت، طبیعتِ انسان بر فرشتگان مخفی بود. آن ها به خدای تعالی عرضه داشتند:”ایا در زمین کسی را می گذاری که فساد و خونریزی نماید، درحالی که ما تو را با تسبیح و تقدیس ستایش می کنیم!” فرشتگان ناخودآگاه وجود طبیعت درانسان را موجب فساد و خونریزی دانسته و به آن  اعتراض داشتند ولی به آن آگاهی نداشته و تنها ظاهر فساد و خونریزی را می دیدند. آنان چون جایگاه خود را خالی از طبیعت و فساد و خونریزی می دیدند، منصب خلیفگی را بیشتر سزاوار خود می دانستند اما خدای تعالی گفت من چیزی می دانم که شما نمی دانید! به عبارت دیگر شما این طرف سکه را دیده اید و طرف دیکر را ندیده اید! سپس همه حقایق اسماء را به آدم آموخت و چون آن ها را به ملایکه عرضه داشت و خواست آن حقایق را به او خبر دهند، گفتند ما چیزی بیشتر ازآموخته های تو نمی دانیم که علیم و حکیم تنها تو هستی! خداوند به آدم گفت که حقایقِ اسما را برای آنان بیان نماید و چون بیان کرد، خدای تعالی گفت: آیا به شما نگفتم که پنهان آسمان و زمین را می دانم و از آشکار و پنهان امور شما آگاهم؟ ”
بنابراین اگر طبیعت نباشد التهاب حرکت به سوی نور هم وجود نخواهد داشت. کسی که درظلماتِ طبیعت قرار دارد هنگامی که با نور فطرت هدایت می شود، التهاب حرکت به سوی نور تمام ناخالصی ها را از نیّت او زدوده، توحیدِ محض و محضِ توحید را برایش متجلی می سازد. عشق که مایه پرتاب انسان به سوی حقیقت و فنا است، همه از برکت محجوب ماندن انسان به واسطه ی ظلمات طبیعت است. جداسازی خالص از ناخالص زیباترین پویشی است که ارزش افزوده ی آن، ضایعاتِ «اَتَجعَلُ فِیهَا مَن یُفسِدُ فِیهَا وَ یَسفِکُ الدِّمَاءَ » را به خوبی جبران می کند و نتیجه ی حاصله، انسانی است که درشعله های فساد وخونریزی هم چون طلای ناب در ژرفای کوره خواهد درخشید
آخرین ضربان طبیعت گرایی
“الوهیت خواهی”، آخرین ضربان طبیعت گرایی است. ‌فطرت تا اوج و وصول به بی نهایت می تواند طبیعت را همراه و مرکوب خود داشته باشد. ممکن است کسی تصور کند که با اوج گرفتن از سطح شهوات مادی، دیگر طبیعتی نیست که انسان با رویارویی با آن بتواند اوج بیشتری به دست آورد، درحالی که این طور نیست زیرا خواسته طبیعت مرحله به مرحله و به تناسب وضع موجود تغییر می کند و این کاری قانونمند و حساب شده است، زیرا جهان زاییده مشیت الهی است و مشیت الهی تغییر ناپذیر و مبنای قانون است .
ستیز میان فطرت و طبیعت ناشی از اراده و مشیت خداست و بنابراین این قانونمندی تا آخر عمر باید ادامه داشته باشد. طبیعت تنها شهوت جنسی نیست که باپیر شدن انسان  ستیز میان او و فطرت خاتمه یابد بلکه درسنین بالاتر گرایش به شهوات و دارایی های معنوی و سلطنت بر دل ها از هر سلطنت و ریاستی جذاب تر است و چه بسا اصحاب شَهَوات معنویه ریاکارانه لذّات شهوات مادیّه مانند خواب و خوراک و غیره را سال ها بر خود حرام نمایند تا بتوانند رقبا را از پیش روی بردارند! ازاین بالاتر، طبیعت در وجودِ انسان و پنهان از او تا مرحله ی الوهیت و اعلام خدایی می تواند پیش رود و برنامه ریزی کند و اگر زمینه فراهم شود مثل همان کاری که فرعون درمصر کرد، به تدریج قضیه را برای پذیرندگانِ خود اِعمال و آشکار خواهد ساخت! طبیعت دروجود انسان به الوهیت بصورت محرمانه که حتی از خود انسان نیز پنهان است می اندیشد و همواره درستیز برای گسترش فضای خود است. ندای«اَنَا رَبُّکُمُ الاَعلَی»، جریانی مستمر درانسان است که اگر فرصت ظهور پیدا کند، ممکن است نسل هایی را سالیان دراز به عبادت خود بکشاند! در این میانه اگر فطرت اندکی در انسان بیدار شده باشد، عمل الوهیت تحت الشعاع قرار گرفته و رقیق تر تحت عنوان های دیگری مانند نژاد پرستی و ملیت نمودار خواهد شد! فطرت چون واقع گرا و حقیقت جو است، ادعای خدایی انسان را باور نکرده، با هدایت انسان به سوی مشاهده مجموعه ی هستی، بر تک قطبی بودن آفرینش تأکید می ورزد.
فطرت اگر به درستی شکوفا شود، وقتی که تمامی جاذبه ها بر او عرضه شود، هم جنان که همه ی پستان ها و دایه ها بر موسی (ع) حرام شد، نادانسته به سوی هیچ کدام نمی رود و ازگرفتن پستان شیر دهندگان خودداری می کند  و سریعاً شرایط را برای صعود به استخدام خود در می آورد. فطرت از سرچشمه ی حقیقت چنان چشیده که به هر شیر دهنده ای تن نمی سپارد و به هیچ چیز غیر از حقیقت قانع نمی شود،‌ زیرا همه ی آن ها بر او حرام گردیده است. اما طبیعت اگر در وجود انسان امکان جولان یابد، از نام خدا و دین به عنوان پوشش استفاده می کند و مانند همه علمای سوء، دیگران را به عبادت خود می کشاند! «اِتَّخَذُوا اَحبَارَهُم وَ رُهبَانَهُم اَربَاباً مِن دُونِ اللهِ». در روایت آمده که به ربوبیت گرفتن احبار یهودی و راهبان مسیحی به این نبود که مردم برآنان نماز گزارده یا برایشان روزه می گرفتند، خیر! همین که مردم حرفشان را اطاعت می کردند، خودش عبادت آنان بود! دایره ی الوهیت تا این اندازه گسترده است که شنیدن نوعی عبادت گوینده است وکسی که سخنران است، مشغول الوهیت است و شنوندگان به بندگی او اشتغال دارند! «مَن اِستَمَعَ اِلَی مُتِکَلِّمٍ، فَقَد عَبَدَهُ، فَاِنْ کَانَ یَتَکَلَّمُ مِنَ اللهِ، عَبَدَاللهُ وَ اِنْ  َانَ یَتَکَلَّمُ مِنَ الشَّیطَانِ، فَقَد عَبَدَ الشَّیطَانُ»
درطبیعت گرایی آخرین ضربان ها،”الوهیت خواهی” است اما درفطرت گرایی آخرین ضربان ها “حقیقت خواهی”تا شوق جان بازی برای دیدار معبود است. «مَن کَانَ یَرجُو لِقَاءَ اللهِ فَاِنَّ اَجَلَ اللهِ لَآتٍ وَ هُوَ السَّمِیعُ العَلِیمُ » یعنی”هرکس امید ملاقات خدا داشته باشد، وقت آن خواهد رسید”
3- نور و ظلماتِ وجود انسان
فطرت و طبیعت؛ نور و ظلماتِ وجود انسان است. آیه «اَلحَمدُللهِ الَّذِی خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالاَرضِ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورِ… »می گوید هرچه خیر است به خاطر وجود ظلمات و نور درانسان است و ستیز میان این دو او را تسویه(راست و درست) می کند و این جای حمد دارد. درست است که در این کارزار پایین ترین درکات جهنم ازحق ستیزان عنود آکنده می شود، اما این ها کف های رویِ آب هستند و آن چه باقی می ماند آب زلالی است که موجب جوشش رحمت خاصّه الهی خواهد شد. آیه ی فوق جعل نور و ظلمت را مطرح می کند و آن را معنی رب العالمین گرفته است. نسبت به آسمان و زمین می گوید «خَلَقَ» و برای ظلمات و نور می گوید «جَعَلَ» و برای همه گلمه ی «الحمد» بکار برده است. این که خدای تعالی خود را برجعل نور حمد کرده تعجب نیست، تعجب در این است که خود را برجعل ظلمات ستوده است! اگرکسی سرنوشت مجموعه ی ظلمات و نور را بفهمد، آن وقت حکمت این کار را متوجه خواهد شد.
«اَلحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العَالَمِینَ» می گوید: حتّی «جعل ظلمات» هم ستودنی است. ظلمات و نور در انسان بصورت عقل و جهل قرار داده شده است و تساوی میان این دو راه را بر علت های بیرونی مسدود می کند و موج شکنی درست می کنند که کل دایره را خواهد بست. مثلاً درتخم مرغ هرخبری در بیرون باشد، در داخل خبرِ خودش است. اساس رشد انسان هم در پوسته ی تعارض ظلمات و نوری است که در وجود او به ودیعه گذاشته شده است.
عقل وجهل دو نیم کره مساوی و مختلف الجهت از نظر کشش هستند و اراده در بین این دو معلق است وهیچ علتی قادر به نفوذ به داخل این دو نیم کره نیست. اراده فقط از کانال عقل و جهل با خارج در ارتباط است و امور خارجی هم فقط از راه عقل و جهل با موجود مختار در رابطه اند. توضیح بیشتر این که خدای تعالی موجودی آفریده که می تواند گناه و سرکشی کند و این  جای حرفِ بسیار دارد! هرکس بگوید این را فهمیده، گزافه گفته و ندیده حرف زده است! مثل این است که کسی برای اولین بار به تهران سفر کرده اما همین که وارد تهران شود، تهران بر او محاط خواهد شد! این جا هم قضیه ی موجودی مطرح است که می تواند گناه کند و به انداه ای مطلب بزرگ است که وقتی به آن نزدیک شوید، می بیند محاط شده و کاری نمی توانید بکنید!
برای فهمِ این مطلب ببینید ذات باری تعالی چه کرده که تمام سلسله علت و معلول تا نزدیک انسان می آیند ولی توان داخل شدن ندارند! موج شکنی ایجاد کرده که امواج اقیانوس علت و معلولِ بیرونی به داخل نمی زند! فعل و انفعال ها تا بیرون انسان می آیند اما به درون نمی آیند! انسان عجایب المخلوقات است! موجی که کهکشان ها را با خودش می برد، او را نمی تواند بِبَرَد! تصورش را بکنید! ستاره هایی که ما درآسمان می بینیم ستاره های کهکشان راه شیری هستند و ملیاردها از این کهکشان ها در هستی وجود دارند که ما ستاره های آن ها را هم نمی شناسیم. موج جبر این مجموعه ی«فی السَّموات»را مثل کاه با خود می برد، اما انسان را نمی برد!
خدای تعالی آنجا که زنان لوط و فرعون را مطرح  می کند، من باب مثال درشت ترین علل یعنی قرابت را برای ایجاد انگیزه در آن ها بی خاصیت می داندکه حتی لوط(ع) وفرعون که یکی در اوج فطرت گرایی و دیگری درحضیض طبیعت گرایی است، زورشان به خانم هایشان نرسید. با آن جا که پسر نوح را مثال می زند درشت ترین علل را برای ایجاد انگیزه در او بی خاصیت دانسته است. انسان این طوری است! آیا این حمد الهی را طلب نمی کند؟ خود شما بقیه علل را مقایسه کنید. از همین جاست که ما می گوییم علوم انسانی ما با علوم انسانی غرب که هنوز مصرف کننده اش هستیم تفاوت دارد. هنوز کارشناس های ما با این متد و برداشتِ از انسان می گویند که مثلاً بزرگ غربی ها گفته کودکی به من بدهید و بگویید جانی می خواهید یا ایثارگر، خوش اخلاق  می خواهید یا بد اخلاق؛ هرکه را بخواهید تربیت کرده به شما تحویل می دهم! یعنی عوامل را برای این کار ردیف کرده و بکار می گیریم و انسان را می سازیم! آن ها بر این باورند که انسان را می شود ساخت؛ اما انسان این نیست! نه این که آن عوامل تاثیر ندارند، بلکه انسان چیز دیگری است!
رویارویی نور و ظلمت
عقل وجهل، رویارویی نور و ظلمت هستند. قرآن از جهل به معنی خودپسندی و خودفریفتگی یاد می کند: «یَا نُوح إِنَّهُ لَیسَ مِن أَهلِک إِنََََّهُ عَملٌ غیرَ صَالِحٌ فَلاَ تَسئَلُنَّ مَا لَیسَ لَکَ بِهِ عِلمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَن تَکُونَ مِنَ الجَاهِلِینَ». می گوید ای نوح تعلق به فرزند، جهل را که نمود طبیعت است بر عقل که نمود فطرت است حاکم می‌کند و از ادامه راه کمال و قرب باز می دارد! جهل چیست؟ همان طور که گفته یکی از وظایف طبیعت حفاظت از حوزه “خودیت” انسان است و این کار به وسیله میل به طبیعت صورت می گیرد و باعث می شود که انسان ابتدائاً به رشد خود در دامن طبیعت ادامه دهد و به خودکشی دست نزند و دنبال معاش برود و زحمت آن را متحمل گردد، ولی توقف در آن انسان را از هدایت و کمال باز می دارد و دراین رابطه در جهل کامل است. در حقیقت انسان مثل جنینی است که در رحم جهل خودش است و در آن تغذیه می‌شود تا از خطرها و ضربه ها که موجب سقط جنین می شود حفظ گردد و زنده بماند. اما بعد از آن که جنین به حد بلوغ ولادتی رسید، همه کمک می کنند تا او را از رحم بیرون کنند. اولین کار را خود رحم با منقبض ‌شدن می کند. خرمای رسیده وقتی که به پوستش فشار دهند، هسته بیرون می زند و پوست در دست باقی می ماند. جهل انسان مثل همین پوست است.
انسان بالقوه جهلی دارد که اگر رها شود بالفعل می‌شود و هلاک کننده است زیرا زمام او را به دست می‌گیرد و نهایتاً طاغوتِ  انسان می‌شود. اما اگر این جنبه زیر قیمومیت فطرت قرار گیرد، نور فطرت روی او اثر گذاشته به ثمر خواهد نشست.
جهل در مقابل عقل موجب تعادل در انسان و سبب آزادی او می شود. خداوند هرلشکری که به عقل داده، به همان میزان به جهل هم داده است در روایات عقل و جهل در مقابل هم  قرار گرفته اند: « لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلَ، اسْتَنْطَقَهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی مَا خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْکَ ». می گوید وقتی خداوند عقل را آفرید به اوگفت:« أَدْبِرْ، فَأَدْبَرَ»:”برگرد و برگشت”‌سپس گفت:« أَقْبِلْ، فَأَقْبَلَ»:”بیا و امد”. با این خصوصیات، عقل محبوب ترین موجود نزد خدای متعال شد زیرا تعصب و تعلقات را کنارگذاشته و هر چه خدا به او بگوید انجام می دهد. عقل نمی تواند از خطا توبه نکند، چون وقتی به او می گوید بیا، می آید و مافات را تدارک می کند. در آیه ی« قَالَ رَبِّ السِّجنُ اَحَبُّ اِلَیَّ مِمَّا یَدعُونَنِی اِلَیهِ وَ اِلاَّ تَصرِفْ عَنِّی کَیدَهُنَّ اَصِبُ اِلَیهِنَّ وَ اَکُن مِنَ الجَاهِلِینَ »، رویارویی یوسف (ع) را با شرایط بوجود آمده توسط زنان مصری نشان می دهد. وقتی یوسف به خدا می گوید اگر مکر زنان را از من برنگردانی از جاهلان خواهم شد، هرگز کسی فکر نمی کند که منظور یوسف (ع) از جهل این است که بی سواد خواهد شد یا مطالب رافراموش می کند، بلکه ایشان جاهل را کسی می داند که به طبیعتش متمایل شده باشد. او از آن نمی ترسد که نتواند کتاب بخواند و از جاهلین گردد، ازآن بیم دارد که نتواند کتاب آفرینش را بخواند، زیرا اگر به طنازی و عشوه گری زنان زیباروی مصری دل می بست، دیگر چه تعقل و فهم و ادراکِ آزادی برای او باقی می ماند تا درست بیاندیشد! او می داند که دل بستن، گرفتاری و اسارتی به دنبال دارد که فکر را از آزادی و عمل باز خواهد داشت.
در یک جمله جهل عبارت از این است که انسان چیزی بخواهد که خدا نخواهد؛ به عبارت دیگر مشیت الهی را درکارها درنظر نگیرد و به دنبال طبیعت و دلخواهی های خود رود. این نوع جهل بطور نسبی درهمه هست. «لااله الاالله» می‌گوید که اله و کارگزار دیگری در عالم جز الله تحقق خارجی ندارد و اگر تصور شود که دارد، نام آن اندیشه نیست، بلکه جهل و پندار است. انسان نوری می‎خواهد که به‌وسیله‌ی آن پندارهای خود را برطرف کند و برای این کار لازم است موانع دیدنش برطرف شود تا آزاد بیاندیشد و جاهلانه عمل نکند. آزاد اندیشیدن این است که انسان برای خودش و چیزی شیئیّت یا استقلال قایل نشود، زیرا شیئیّت مساوی با«پندار الوهیت»است و باعث خواهد شد که انسان بجای این که به کشفِ ساز وکار‌های الهی در خلقت بپردازد، برای تحقق برنامه‌هایش به دنبال هوای نفس خود در حل مسایل برود.
4- همگانی بودن فطرت و طببیعت
فطرت و طبیعت در همه وجود دارد. درداستان موسی(ع)، ساحران وقتی حق را تشخیص دادند، درآن شرایط مرگ وزندگی به فرعون گفتند:”ما به سوی پروردگارمان بر خواهیم گشت، هر کاری می خواهی بکن! ” این حادثه نشان  می دهد که در دوره ی پیش از انقلاب درونی، فطرت وجود داشته و منتظر فرصت بوده است تا زمامداری طبیعت را به دست گیرد و این چنین نیست که در حیطه ی طبیعت‌گرایی فطرتی وجود نداشته باشد. ببینید خدای تعالی درباره طبیعت گرای مشهوری چون فرعون، چگونه به موسی‌ و هارون علیهما السلام سفارش او را کرده و راه دعوت نمودن او را نشان می دهد؟ «فَقُولَا لَهُ قَولاً لَیِّناً، لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَو یَخشَی2»:”با او به نرمی صحبت کنید شاید بیاد آورد یا از عاقبت خود بترسد” اگر آثاری از فطرت در فرعون وجود نداشت، چگونه این یادآوری می‌توانست برایش سود مند باشد؟ فرعون کسی است که بنی اسراییل را بر درختان نخل به چهار میخ می کشید و به او لقب” میخ‌دار” داده بودند و از طرف دیگر برای نابودی نسل بنی اسراییل پسرانشان را می‌کشت و دخترانشان را برای تناسل قبطی‌ها زنده نگاه می‌داشت! حال درچنین اوضاعی که خدا می گوید از اصلاح چنین کسی نباید ناامید بود، دیگر انسانی پیدا نمی‌شود که در او آثاری از فطرت نباشد!
در زمان رسول خدا صلی الله عیه وآله، بت‌پرستانی که مسلمان می‌شدند اگر فطرتی در آن ها  وجود نداشت، چگونه می توانستند به پیامبرگرایش پیدا کنند؟ در صحرای عاشورا و در لشکر عبیدالله ابن زیاد، بدترین‌های زیادی مثل شمربن ذی الجوشن بودند ولی می بینیم که امام (ع) نسبت به آن‌ها مأیوس نیست و درهر فرصتی برای آنان سخنرانی می‌کند تا شاید فطرت منزوی آن ها بیدار شود. امام خمینی(ره) درباره‌ی کمونیست‌های عالَم می‌فرمود:”این‌ها جوانان انقلابی جهان را70 سال در زندان نگاه داشتند!” چرا ایشان به جوانان کمونیست انقلابی می‌گوید؟ زیرا انقلابی یعنی فطرت‌گرا! الان هم فطرت‌گراها درجهان فراوان هستند؛ آن ها گرچه ممکن است درمقابل اسلام موضع بگیرند اما اگر متوجه شوند تغییر موضع می‌دهند.
انسان‌های بسیاری وجود دارند که ممکن است با یک اشاره، فطرت آنان غلبه کند و عده‌ای هم هستند که بعد از دیدن یک سری مسایل، بت‌هایشان شکسته می‌شود. مسیحی‌ها انسان‌های بسیارجالبی هستند. بعضی از آنان در عمرشان حتی یک بار هم دروغ نگفته اند و بعضی ذره ای حبّ جاه نداشته و خلاف انصاف نمی‌گویند وخیلی صمیمی و معتقدند و زمینه مساعدی دارند. دشمن درذهن آنان از اسلام چیز وحشتناکی ساخته که هر فطرت‌گرایی از آن فرار می‌کند. باید گفت کسانی که به اهل بیت علیهم السلام ظلم کردند، به کلّ فطرت‌گراهای عالم ظلم روا داشته اند!
بنابراین در بهترین انسان‌ها، بخش هلاک‌کننده و در بدترین آن‌ها بخش احیاء کننده هست. به خوبان هم گفته می شود که مغرور نشوند زیرا در آنان طبیعت نیز هست. امام صادق (ع) نسبت به خودش مغرور نبود و می‌گفت: «رَبَّ لاَتَکِلنِی اِلَی نَفسِی طَرفَهَ عَینٍ اَبَداً »:”پروردگارا لحظه‌ای من را به خودم وا نگذار!”. دراین دعا، دقیقاً انگشت روی نقطه‌ی خطر یعنی جنبه‌ی جهل که همان نفس یا طبیعت انسان است، گذاشته شده است.
5- دستگاهی با دو مدیریت
فطرت و طبیعت دستگاهی با دو مدیریت است. فطرت و طبیعت به عنوان دو ارگان، دو جایگاه، دو وجود، دو هستی متضاد، دو نوع اقتصاد، دو نوع حرکت، دو نوع جهان بینی، دو نوع زندگی ودو نوع مرگ در دو جای متفاوت مطرح نیستند، بلکه دو وضعیت دریک دستگاه و یک مکان هستند و دریک کلمه، مجاز هم و خویشاوندند. انسان وقتی می‌گوید «من»، این طبیعت است که اگر برداشته شود، فطرت نمودار می‌گردد. به عبارت دیگر، بین فطرت وطبیعت یک مو «شیئیّت» فاصله است که با برطرف شدن آن، هر دو یکی می‌شوند. مثال های زیر”دو وضعیت در یک مکان”را بیشتر قابل مشاهده می کند.
الف- فرض کنید انسانی در شرف غرق شدن در دریا است. او وقتی می بیند هیچ کس نمی تواند نجاتش دهد، شیئیت خودش و دیگرانی که برایش جنبه الوهیت پیدا کرده بودند، متلاشی می شود و می فهمد بقیه کاره ای نبوده اند و اضطراراً خدا را خالص می خواند. مَثَلِ این فرد مثل کسی است که در صحرا در مقابل خود آب می بیند و وقتی می رسد می بیند سرابی بیش نیست! «…أَو کَسَرَابٍ بَقِیعَهٍ یَحَسبُهُ الضَّمأنِ مَاءٌ حَتَّی اِذَا جَاءَهُ لَم یَجِدهُ شَیئاً وَ وَجَدَاللهُ…  » تا به آن نرسیده بود، آن را چیزی فرض می کرد اما وقتی که به آن رسید، « لَم یَجِدهُ شَیئاً » آن را چیزی نمی یابد. آرزوهای انسان این طوری است؛ تا  وقتی به آن ها دست نیافته است، تلاش می کند که به آن ها برسد، اما وقتی که رسید، « لَم یَجِدهُ شَیئاً »، آن ها را چیز قابلی نمی بیند. انسان وقتی به هر چه که در دنیا آن را مؤثر می داند رسید، می بیند بی اثر است و شیئت و الوهیت آن ها شکسته می شود و چون آن وضعیت ها برود، خدای تواب و رحیم را حاضر می یابد.
ب- درذیل آیه ی « ‌… وَ جَنَّهٍ عَرضُهَا السَّمَوَاتِ وَ الاَرضِ، اُعِدَّت لِلمُتَّقِینَ »، از نبی اکرم صلی الله علیه و آله سؤال شد اگر همه‌ هستی بهشت متقین است، پس جهنم کجاست؟ فرمودند:”هنگام روز، شب کجاست؟” فرق جهنم و بهشت، فرق بین روز و شب است؛ همان جایی که روز است همان جا هم شب است. وضع فطرت و طبیعت هم همین طور است؛ همان جایی که طبیعت است، همان جا هم فطرت است اما پوشیده شده است.
ج- مثال های دیگر امتحان الهی، مرگ و حیات دنیا هستند که هرکدام پدیده ای بیش نیستند اما هریک، دو اثر متضاد از یک مؤثر بر دو متأثر دارند. به عبارت دیگر هرکدام دریک جا واقع می شوند اما برای فردی ممکن است نردبان ترقی و برای دیگری به صورت پرتگاه عمل کنند. مثلاً امتحان الهی دریک لحظه عمل«خَافِضَهٌ رَافِعَهٌ » می کند. یعنی همان چیزی که باطل را نابود می سازد، همان حق را جلا می دهد؛ مثلاً امتحان عاشورا که درخشش حسین بن علی(ع) و فرو ریختن دیگر علمای اسلام که به بنی امیه وابسته بودند، هر دو دریک جا صورت گرفت. مرگ هم همین طور است و برای یکی آزادی از قفس و برای دیگری آتش گرفتن در فضای بازِ ملکوت است. حیات دنیا هم اگر “نردبان” قرار گیرد، قلب کانون نورالهی شده، تمام مراتب و عوالم برانسان تابیده خواهد شد اما اگر”هدف”قرار گرفت، کانون تعلقات پست و مهبط نفرت وغیظ دایم خدا می شود.
د- در ایران امام‌ (ره) و شاه هر دو بودند. وقتی شاه به عنوان مظهر طبیعت گرایی برسرکار بود، امام که مظهر فطرت بود در زندان یا تبعید بسر می برد، بعد که امام آمد و شاه رفت و حکومت به  دست فطرت افتاد، ‌طبیعت از او نور گرفت و روشن شد. دراین حالت دستگاه طبیعت تعطیل نشد و صحیح‌ترعمل ‌کرد.
ر- آیه ی «و َنُنَزِّلُ مِنَ القُرآنِ مَاهُوَ شِفَاءٌ وَرَحمَهٌ لِلمُؤمِنِینَ وَ لاَیَزِیدُ الظَّالِمِینَ اِلاّخَسَارا » می گویدکه آیات قرآن دریک موقعیت مشترک، می تواند منشأ دو اثرِ هدایت و ضلالت بر دو متأثر متفاوت باشند. مثلاً قرآن کریم وقتی از پشه مثال می زند، برای مؤمنین مایه هدایت و برای مشرکین عامل گمراهی است . یا وقتی که درب محفظه کرم های ابریشمِ پروانه شده و پروانه نشده باز شود، دو اثر متفاوت ازیک مؤثر مشاهده می شود؛ برای پروانه های کامل، رهایی از قفس و اجازه پرواز است ولی برای پروانه نشده ها، از بین رفتن فرصتِ حیات و به زمین خوردن و متلاشی شدن است! در حقیقت پروانه وجودی انسان ها درپشت وجود کرمی آنان همواره آماده پرواز است، اما این کار زمانی صورت می گیرد که ابّهت و حشمت جهان کوچک درنظر انسان شکسته شده باشد تا بتواند از قاب وجود کرمی خود آزاد گردد.
6- فطرت و خواسته های طبیعت
خواسته های طبیعت درفطرت گنجانده شده است.  فطرت به معنی دوره‌ی ممنوعیت و محدودیت به امید رسیدن به بهشت نیست بلکه درهمه‌ی مواردی که در همین دنیا طبیعت لذت کاذب می‌برد، فطرت لذت صادق می‌برد. طبیعت‌گرا ها برای کسب لذت بیشتر دوست دارند با دوستانشان بگویند و بخندند و حلال و حرام را به هم ریخته و کیف کنند، اما لذت فطرت‌گراها با آن‌ها قابل مقایسه نیست زیرا آن‌ها علاوه بر ارضای معقول طبیعت، از رضای خدا که مافوق همه لذت هاست بهره‌مند می شوند و احساس بهشت می‌کنند.
اگرانسان بتواند از چیرگی طبیعت بیرون آید و با تلاش، رضا و قرب الهی را کسب کند، آن چه در باره ی بهشت وعده داده شده درهمین دنیا برایش تحقق خواهد یافت و احساسی کمتر ازرضایت اهل بهشت نخواهد داشت. با چیرگی فطرت برطبیعت، انسان ازخاکدان”خود خواهی” آزاد گردیده، درفضای رضای الهی ریشه می زند و می روید و بهشت اول و آخر و ظاهر وباطن را بدست می آورد و با مرگ تمام فضایل معلق وی تثبیت خواهد شد. اما اگر انسان در خاکدان و فضای تنگ”خودبینی” و”خود پسندی”درجا زند، گرفتار جهنمِ اول و آخر و ظاهر و باطن شده، اضطراب های وی با مرگ قطعی خواهد شد! فطرت جنبه‌های مختلف حقیقت مثل حقیقت عزت، قدرت و حیات را به انسان نشان می‌دهد، زیرا  «وَ لِلَّهِ العِزَّهُ َوَ ِلرَسُولِهِ وَ ِللمُؤمِنِینَ…1»:”عزت از آن خدا و رسول او و از آن مؤمنان است” این حقایق چیزهایی هستند که طبیعت‌گرا به دلیل اشتیاق به آن‌ها به طبیعت‌گرایی می‌افتد.
انسان هرکیفی که در طبیعت گرایی کند، در فطرت گرایی برترش وجود دارد. به عبارت دیگر خواسته های طبیعت در دستور العمل فطرت قرار داده شده است. طبیعت چه می خواهد؟ خوردن و پوشیدن و همسر گرفتن و … می خواهد! همه ی این ها درجوّ فطرت، خوشمزه تر و تمیزتر و خوبتر ارایه می شود! زیرا فطرت همه ی خواسته های طبیعت به جز شیئیّت والوهیت او را تضمین می کند. انبیا و اولیا هم لذت می بردند. مثلاً ابوجهل و پیغمبر هر دو همسر داشتند، اما کدام یک از همسرشان بیشتر تمتع داشتند؟ پیغمبر (ص) به خدیجه (س) آن قدر علاقه دارد که با تمام وجود از نگاه کردن به او لذت می برد و دلش خنک می شود. بعد از فوت ایشان هم هر زمان که درحضور حضرت از او یاد می شد، اشک رسول خدا (ص) جاری می گردید. اما ابوجهل از همسرخودش ولو که بد بود،‌ چه می فهمید؟ اصلاً حاکمیت غرور همه چیز را بر او حرام کرده بود! نان وخرمایی که رسول خدا (ص) می خورد آن قدر خوشمزه وپاکیزه بود که وقتی اصحاب نگاه می کردند، دوست داشتند کنارش بنشینند و غذا خوردن ایشان را تماشا کنند! انسان وحیوان هر دو غذا می خورند؛ انسان درظرفی که ‌گل و بوته چاپ کرده و به غذا زعفران زده و معطرش کرده غذا می خورد، اما حیوانی مثل شیر تا طعمه را خاکمال نکند، نمی خورد! فاصله بین فطرت و طبیعت همین است؛ بحث فطرت بحث صالح ماندن است که با حکومتش، طبیعت سالم‌تر می‌ماند و فطرت بالاتر و با دوام‌ترش را عرضه می نماید. در داستان فرعون و موسی، اگر فرعون تسلیم موسی (ع) شده بود، عزت و مُلکش بیشتر ضمانت بقا پیدا می‌کرد. علی علیه‌السلام در خطبه‌ی قاصعه می‌گوید: «و َلَقَد دَخَلَ مُوسَی بنِ عِمرانَ وَ مَعَهُ اَخُوهُ هَارُونُ(ع)عَلَی فِرعَونَ وَعَلَیهِمَا مَدَارِعُ الصَّوفُ وَبِاَیدِیَهُمَاالعَصِیُّ»:”موسی و هارون به دربار با شکوه فرعون وارد شدند در حالی که مثل چوپانان لباسی پشمی به تن داشته و چوبی در دست هرکدام بود. «فَشَرَطَا لَهُ اِن اَسلَمَ بَقَاءَ مُلکِهِ وَ دَوَامَ عِزِّهِ»:”به فرعون گفتند اگر حرف ما را بپذیری، حکومت و عزّتت راضمانت می‌کنیم که آسیب نبیند!” فرعون می‌خندد و به اطرافیانش می‌گوید:«أُلاُّ تُعجُبِونُ مّن هُذُینّ یُشرِطُانّ لِی دَوَامَ العِزِّ وَ بَقَاءَ المُلکِ وَ هُمَا بِمَا تَرَونَ مِن حِالِ الفَقرِ وَ الذُّلِ فَلاَ اُلقِیَ عَلَیهِمَا اَسَاوِرَهٌ مِن ذَهَبٍ …1»:”به قیافه‌ی این دو نفر نگاه کنید! به من می‌گویند اگر حرف ما را قبول کنی، عزتت را تضمین می‌کنیم، خدایشان یک دستبند طلا به دست این‌ها نکرده و یک گلوبند به این‌ها نداده است!” فرعون واطرافیانش چون درطلا وجواهرات غرق بودند، اسم طلا در مقابل آن‌ها چیز کوچکی بود. اما بحث ملک و عزّت برای آن‌ها مهم بود و آن را می‌فهمیدند وخدا هم از همین راه وارد ‌شد.
این که عده‌ای می‌گویند لازمه‌ی پذیرش دین ترک لذایذ و محروم شدن از آن‌ها است، اصلاً چنین چیزی درست نیست! اگر با رعایت حلال وحرام الهی به فطرت بها داده شود، طبیعت به بهترین وجهِ معقول ارضا می‌گردد و آن طلبی را که طبیعت در ذهن‌ها بزرگ جلوه داده، در نوع خود بهترینش را درهمین دنیا نه درآخرت به انسان می دهند؛ این معنای گنجیدن طبیعت درفطرت است. دین با طبیعت و ریاست و قدرت دعوا ندارد، با شیئیت یافتن آن‌ها در انسان مخالف است.
7- فطرت جایگاه اصلی هر پدیده
فطرت؛ قرارگرفتن هر پدیده در جایگاه خود است. جهان آفریده یِ دستِ حکیمی است که اگرطبیعت گرا درآن به کمال نرسد، به راهی که سازه ی کمال فطرت گراست خواهد رفت. «وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَاللهُ وَاللهُ خَیرُ المَاکِرِینَ»؛ اگر طبیعت گرا از کمال خود بتواند فرار کند، از وسیله شدن برای کمال فطرت گرا رهایی ندارد! اگر اشرار نبودند صبرِ صابران آشکار نمی شد یا همان طور که شیطان در تکامل انسان ها نقش حایز اهمیت دارد و خودش از تکامل گریزان و مأیوس است، طبیعت هم درمسیر تکامل انسان ها نقشی مهم دارد. طبیعت اگر در چارچوبِ حدود الله فعّال شود، نورالهی در انسان آشکار شده ومظهرِ «وَعَلَّمَ الآدَمَ الاَسمَاءَ کُلَّهَا» می گردد و اعلی علیینِ فطرت تا اسفل السّافلین طبیعت در او با آن نور، یک پارچه خواهد شد.
انسان چون درطبیعت است برای ظهوربندگی خداوند جاذبه ای قوی تر ازدیگران دارد و موجب رابطه ی محبت و رحمتِ الهی به بنده اش می شود. اوج محبت الهی همواره زیر آتش فتنه و طغیان طبیعت و به سبب تقوای انسان در برابر آن بدست می اید که اگر طبیعت نبود، چنین عنایتی نیز وجود نداشت. گذر از تعلقات طبیعی، گذشت را درانسان معنا می دهد؛ تعلقاتی که انسان  با گذشت از آن ها می روید و رشد می کند و اگر نبود، گذشت نیز بی معنا بود.
آیا امکان دارد که زشت ترین و زیبا ترین صورت را دریک صورت جوری قرار داد تا با تغییر آن، دو شکل متفاوت بدست آید؟ امکان ندارد! اما سخن بر سر تعداد و نوع و تفاوت نیست بلکه فهم این مطلب است که آن چه دربدترین و خوبترین انسان است (یعنی فطرت) اگر در جایگاه خود قرارگیرد، شکلی زیبا حاصل می شود. بدترین طبیعت گرا همانی را دارد که بهترین فطرت گرا دارد، اما در فطرت گرا تمامی پدیده ها درجایگاه آرمانی خود قرار دارند. درحالی که درطبیعت گرا پدیده ها ازجایگاه اصلی خود به گونه ای دور افتاده اند که عالی سافل و سافل عالی گردیده است! آیه ی «اِنِّی وَجَّهتُ وَجهِی لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَوَاتِ وَ الأَرضِ حَنِیفاً وَ مَا اَنَا مِنَ المُشرِکِینَ » از زبان حضرت ابراهیم علیه السلام می گوید که تنها انبیا و اهل بیتشان هستند که نشانه جامعه آرمانی بوده و گفتار وکردار آنان‌ شیوه ی حرکت تکاملی هر پدیده برای حفظ حدود الله است؛ این همان معنی قرار گرفتن تمامی پدیده ها درجایگاه آرمانی خود در فطرت گرایی است.
عیسی علیه السلام که بشریت تا این اندازه برای او احترام و اعتبار قایل است، کسی است که هر بخش زندگیش، ردّی برطبیعت گرایی انسان است. زندگی خیره کننده این مادر و فرزند نشان می دهد که هرپدیده در وجود آنان در جایگاه واقعی خود قرار دارد. هنگامی که او مرده را زنده وکور را شفا می داد برآن نبود که بگوید انسانی فرا دست است، بلکه می خواهد نشان دهد که فطرت گرایی جایگاهی است که به فرمان حضرت حق از آن چنین کارهایی ساخته است!
امروزه که دانشمندان برای فعال کردن جاذبه های جنسی و ازکار انداختن مشاعر و ادراکات انسان به پژوهش شبانه روزی اشتغال داشته و علوم را در خدمت چنین دسیسه  هایی قرار داده اند، رویداد شگرفی جز این که هر پدیده از حدود خود خارج شده، انجام نداده اند! سکس گرایی و پدیده های مبتذل موجود درجوامع امروزی، نمودهایی از خود بیگانگی و از اجتماع بیگانگی انسان است. جامعه ای که در طبیعت گرایی پیش رفته باشد، اسافلِ اعضایِ افرادِ آن جامعه برای او تصمیم می گیرند. اعتیاد به سکس و مواد افیونی، نوعی جا بجایی اسافل اعضا با فهم و ادراک است. در این جریان، انسانِ وارونه چون می پندارد عقل در دستیابی به لذت پدیده ی مزاحمی است، برای فرار از این مزاحم به افیون، اعتیاد، مستی، سرگرمی های مبتذل و مستهجن روی می آورد!
پس فطرت گرایی به معنی قرارگرفتن هر پدیده و عضوی درجایگاه مناسب خود است؛ به نحوی که حدود و وظایف اعضای پایین به وسیله برنامه ریزی دستگاه های بالاتر تعیین می گردد. با این حساب اگرکسی پذیرفت که جهان را مبدأیی حکیم وآگاه است، حکمت خداوندی را در هماهنگی امور جهان با اراده و خواست حاکمِ برآن نگریسته و این همان معنی توحید است. یعنی اگر پیدایش موجودات و زیبایی گل ها، نشانگر ادراکی نادیدنی در پیدایش بهترین رنگ و هماهنگی بهترین شکل باشد، باید آن ادراک درجایگاه فرماندهی قرار گیرد.
8- جنبه‌ های اعلی و اسفل انسان
فطرت و طبیعت جنبه‌ های اعلی و اسفل وجود انسان هستند. درماجرای حدیث «لاَضَرَرَ وَ لاَضِرَارَ فِی الاِسلاَمِ »، حضرت صلی الله علیه و آله قبل از قطع درخت، تمامی راه‌هایی که می‌شد صاحب نخل با صاحب خانه کنار آید طی کرد تا او را راضی نماید، ولی نشد که نشد! به صاحب نخل گفتند آن را بفروش! قبول نکرد. به او گفتند یک نخل در بهشت درعوض به تو داده خواهد شد، قبول نکرد! بدبختی از این بالاتر! این کسی است که اسفل وجودش هادی او گردیده است. این‌جا حضرت امر کرد درخت را قطع کردند و جلو او انداختند! سپس فرمودند: «لاَضَرَرَ وَ لاَضِرَارَ عَلَی مُؤمِنٍ1»:”ضرر زدن به خود و دیگران، ابداً بین مؤمنین نباید باشد” یا در داستان بنی اسراییل که خدا برای آن‌ها شیرینی و مرغ بریان از آسمان می‌فرستاد وآن ها با چشم خود این معجزه عظیم را می‌دیدند، پس از مدتی به جای مایده های آسمانی از موسی علیه السلام درخواست سیر، خیار، عدس و پیاز کردند. ببینید! چگونه آنان به امور پست وکوچک خو گرفته بودند؟ این میل به حیات دنیاست که انسان رابه سمت پایین و”اسفل” می‌کشاند.
علی علیه السلام با تشریح جنبه های اعلی و اسفل وجود انسان، روشن ترین بیان را درتعریف طبیعت گرایی ارایه داده است. ایشان دو جا از کلمه ی”وارونگی” یاد می کنند. یک جا در تقسیم بندی مراتب جهاد می فرمایند: «اِنَّ اَوَّلَ مَا تُغلَبُونَ عَلَیهِ مِنَ الجَهادِ، اَلجَهَادُ بِاَیدِبکُم ثُمَّ بِاَلسِنَتِکُم ثُمَّ بِقُلُوبِکُم فَمَنْ لَم یَعرِفْ بِقَلبِهِ مَعرُوفاً وََ لَم یُنکِرْ مُنکَراً، قُلِبَ فَجُعِلَ اَعلاَهُ اَسفَلَهُ وَ اَسفَلُهُ اَعلاَهُ»:”هرآینه آن چه را که شما در مراتب جهاد موفق می شوید، درجه ی اول آن با دست، سپس با زبان و مرتبه ی سوم آن با قلب است. حال اگر کسی معروف را با قلب نخواست و منکر را با قلب انکار نکرد، چنین شخصی معکوس و وارونه شده است” به عبارت دیگر اعلای وجود او اسفل و اسفل در جایگاه اعلا نشسته است. حضرت مرتبه اعلای ارزش انسانی را اجرای نهی ازمنکر به قلب و زبان و جوارح می دانند و مرتبه ی بعدی را از آنِِِِ کسی می دانند که نهی ازمنکر را به قلب و زبان انجام می دهد و مرتبه ی سوم انسانی است که فقط انکار به قلب می کند. می گوید این سه در مسیر فطرت گرایی هستند و اعضای سفینه ی ولایت و عضو مجموعه ی«اَللهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَی النُّورِ» هستند و چه بسا به خاطر شدت فاصله ی معنوی نتوانند یکدیگر را ملاقات کنند! جهان امروز نمونه ی بارزی از این نوع وارونگی است، زیرا طبیعت گرایان درآن بر سر کارند و فطرت گرایان در سیاهچال ها، زندانی انسان های معکوسند!
درجای دیگر، حضرت درنامه ای به عثمان بن حنیف، کلمه ی”وارونگی”را در باره معاویه به کار برده اند: «و سَأَجهَدُ فِی أَن أُطَهِّرَالاَرضَ مِن هَذَا الشَّخصِ المَعکُوسِ و َالجِسمِ المَرکُوسِ حَتَّی تَخرُجَ المَدَرَهَُ مِن بَینِ حَبِّ الحَصِیدِ »:” تلاش می کنم که زمین را از وجود این شخص وارونه پاک کنم تا شن از میانه ی گندمِ درو شده و خرمن کوبیده شده خارج شود” حضرت، معاویه را خاکِ داخل شده درخرمن اسلام می داند و می گوید که این خرمن خوراکی نیست، زیرا مخلوط با خاک شده و قابل استفاده نمی باشد و مضر است. ایشان امید دارد که با براندازی معاویه، گندم پاک به انسان ها عرضه کند تا اسلام در ذایقه ها مقبول افتد و فطرت ها آن را جهانی کنند. علی علیه السلام چگونه می توانست با انسان های وارونه عصرخویش به جنگ معاویه برود و او را براندازد و اسلام مخلوط را به اسلام ناب رسانده و آن را جهانگیر کند؟ گویی با از بین رفتن معاویه، خاک از چهره ی اسلام زدوده می شد و اسلام ناب خودش را نشان می داد.
بنابراین، درانسان دوجنبه‌ی اعلی واسفل باهم وجود دارند؛ جنبه‌ی اعلی یا فطرت، او را به تحقیق و حرکت و راضی نشدن به وضع موجود می‌خواند و جنبه‌ی اسفل یا طبیعت، او را به رکون و سکون و راضی بودن از وضع موجود و پرداختن به آن دعوت می‌نماید. چرا بعضی به لهو و لعب و خوش گذرانی روی می‌آورند یا درزندان با قمار و دیگر مشغولیات، وقت کشی می کنند؟ برای این که مغلوب جنبه‌ی اسفل خود شده اند و چون زورشان به وجدان و جنبه‌ی آگاه خودشان نمی‌رسد، سعی می نمایند از بقایای نوری که در وجودشان است رفع مزاحمت کنند و برای این کار دنبال چیزی می‌گردند که چراغ وجدان خود را خاموش نمایند و دراین مسیر به افیون والکل و سرگرمی و لهو و لعب و خوش گذرانی روی می‌آورند؛ به طوری که اگر مسیرشان از سمت قبرستان باشد، ازراهی می‌روند که چشم به آن نیافتد، اگر صدای اذان بشنوند، می‌گویند جایی منزل بگیریم که صدای اذان شنیده نشود یا دوستانی که به او تذکر می‌دهند، نبیند. چنین کسی برعلیه فهم خودش قیام کرده است و می‌خواهد با این سر‌گرمی ها جنبه ی اعلی وجود خود را پوشانده و از عذاب وجدان رهایی یابد.

9- امانت داری و امانت پذیری
فطرت سخت امانتدار و طبیعت سخت امانت پذیر است. آیه‌ی«اِنَّا عَرَضنَا الاَمَانَهَ عَلَی السَّمَوَاتِ وَ الاَرضَِ وَ الجِبَالِ فَاَبَینَ اَن یَحمِلنَهَا وَ اشفَقنَ مِنهَا وَ حَمَلَهَا الاِنسَانُُ اِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً »، حکایت از طبیعت گستاخ انسان دارد. می گوید انسان چون جاهل است، برای گرفتن امانت چابک و در ادای آن کاهل می باشد. چرا انسانی که در بطن خود آگاهی خاص نسبت به توحید دارد و به ربوبیت و تقدیر الهی معترف است، جهالت می‌کند؟ علت جهالت انسان را باید درگستاخی او برای امانت پذیری وگرفتن مسئولیت جستجو کرد. خداوند امانت را بر آسمان و زمین و ما بین آن دو عرضه کرد. همه عاقلی کردند و از قبول آن سر باز زدند، اما انسان چون مستعد بود آن را پذیرفت. دراین جا مراد از ظلوم و جهول نکوهش انسان نیست، بلکه خدای تعالی او را تحسین هم می‌کند که این چه موجودِ مستعد و مختاری است که چنین امانتی را برمی دارد! زیرا کسی می‌تواند متصف به ظلم وجهل باشد که شأنش اتّصاف به عدل وعلم بوده و در برابر آن مسؤول باشد! وگرنه چرا به کوه ظالم و جاهل نمی‌گویند؟ چون کوه متصف به عدالت و علم نمی‌شود، برخلاف انسان که به خاطر این که شأن و استعداد علم و عدل را دارد، ظلوم و جهول نیز هست. ظلوم و جهول می‌‌رساند که قضیه ی امانت پذیری، زوری نبوده است.
انسان از یک سو چون ظلوم وجهول است دوست دارد هر روز بر امانتش افزوده شود و هیچ کارخطرناکی را مهم نگرفته و باگستاخی برای به دوش گرفتن مهمترین امانت ها پیشگام شود وهرزمان ریاستی به او ییشنهاد گردد، برای گرفتن آن تردید نکند زیرا طبیعت عزت طلب است و به شدت خواهان علوّ و برتری است. از دیگر سوی اگر جاذبه ی قبول امانت در انسان نبود، همه‌ی کارها تعطیل می‌ماند! مثلاً انسان زن می‌گیرد و زن امانت است. صاحب اولاد می‌شود و اولاد امانت است و به همین ترتیب سلامتی، عمر، زمان، مال و دارایی و …، همه امانت هستند.
امانت‌پذیری و حالت استقبال از مسؤولیت، پوسته‌ی ظاهر یا تعیّن وجود انسان است و «اَلَستُ بِرَبِّکُم قَالُوا بَلَی» یا عالم ذر، بخش مکتوم یا فطرت اوست. با شکسته شدن این تعیّنات، اعتراف به ربوبیت خدای تعالی ظهور و بروز پیدا می‌کند و چنین کاری برای انسان سخت است! از این جهت می بینیم او تا جایی که بتواند به مخلوق و اسباب متوسل شود، ازخالق استمداد نمی‌طلبد و تا برنامه‌ریزی برایش امکان داشته باشد، «‌یا الله‌» نمی‌گوید! شما دیده اید معمولاً کسانی که بچه‌های مریض ومعلول خود را برای شفا به حرم امامان و امامزاده‌‌ها می‌برند، افرادی هستند که تا دکترها جوابشان نکرده باشند این کار را انجام نمی دهند!
درانسان همواره دو نوع برتری جوییِ آشتی ناپذیر در جریان است که وجود یکی مستلزم سلب دیگری است؛ یکی امانت را مالکیت می پندارد و دیگری درپی ادای امانت است. اگر نیتِ ادای امانت در انسان پیدا شود، فطرت حیات طیّب و تازه یافته، امانتدار خوبی برای قدرت و عزت و حاکمیت خواهد بود اما طبیعت که با دستیابی به قدرت، مغرور و جهانخوار می شود، صلاحیت امانتداری ندارد.
10- فطرت نامحدود و طبیعت محدود نگراست
فطرت اگر بخواهد درطبیعت گنجانده شود چون نامحدود است حذف می گردد. این کار مثل این می ماند که بخواهند سینی استکان را دراستکان بگنجانند که در این صورت  استکان شکسته می‌شود وسینی هم دیگر سینی نیست! از آنجا که طبیعت همواره تخته بند تعیّن و تشخّص و تعلقاتِ پنداری خود است، هر اندازه گسترش نبوغ و فراتوانی داشته باشد، باز به خاطر وجود چنین تعلقاتی تهیدست و محدود و تمام شدنی است. طبیعت مانند گودال یا برکه ی آبی است که هزاران متر مکعب آب دارد، اما به منبع و مبدأ جوشش مرتبط نیست. بر خلاف آن، فطرت به چاه عمیقی می ماندکه به منبع و سرچشمه پایان ناپذیر ارتباط دارد. اگر جهانی پر از طبیعت گرا را با انسانی فطرت گرا مقایسه کنید، فطرت گرا از تمامی آن ها گرانسنگ تر است، زیرا هر چه درتنگنای تهیدستی و تنهایی و خواری قرار گیرد، ارتباط با مبدأ او را غنا بخشیده و بی نیاز می گرداند.
کمال طبیعت دراین است که آن را به دست فطرت که نامحدود است بسپارند. مربیانی که کودک را با فطرتش آشنا و ارتباط می دهند، بزرگترین گنجینه را در اختیار او قرار داده اند. انسان چون استعداد ارتباط با نامحدود را دارد، اخلاقش می‌تواند در رابطه‌ی با خدا دگرگون ‌شود.
تربیت
تربیت، گشودن راهی به نامحدود است. راه بروز صفات نیکو در انسان این است که بفهمیم صفاتِ حسنه در انسان مبناهای مختلف ندارند که جدا ‌جدا مطرح گردند، بلکه صفاتی مانند شجاعت،گذشت،قناعت،زهد و‌…‌ ، همه کثرت‌هایی هستند که به یک وحدت برمی ‌گردند و آن”حسن ظن به خدا” است. ممکن است پدری بخواهد فرزندش خدا را راستگو، قادر، کریم وحکیم بداند، اما راه بروز این صفات را نداند که از کجا شروع کند؟ راهش این است که او را به حقیقتش آشنا کند. به دیگر سخن راهی از درون او به نامحدود باز کند. تقویت حسن ظن به خدا، گشودن راهی از درونِ کودک به نامحدود است. حسن ظن به خدا، اساس تربیت و مادرکل صفات وخصوصیات انسان ایده‌آل است.
مثلاً “شجاعت ایمانی” شجاعتی برخاسته از عمق وجود و در رابطه با کشف خود است و این برخلاف آن شجاعتی است که انسان از طریق مطالعه و بررسی و تجربه و برخورد با مسایل پیدا می‌کند؛ شجاعتی است که از بطن وجود و اعتقاد و عمق رابطه‌ی با خدا سرچشمه ‌می‌گیرد و نشانه‌اش این است که هر چه فشار بیشتر شود، ظهور آن بیشتر می‌گردد و به پشتوانه آن می توان در هر میدانی وارد شد. درمقابل، ترس مولود سوءظن به خداست که اگر حسن ظن به خدا پیدا شود، شجاعت جای آن را می‌گیرد.
غنایی که فقیر مؤمن دارد از غنای غیرمؤمن بسیار بیشتر است. فقیر مؤمن مثل چاهی است که در او یک پارچ آب مانده باشد؛ آب را که بردارند، می‌ببینند جایش دوباره آب می‌آید اما غنیِّ غیرمؤمن، استخر پر آبی است که اگر از آن بردارند، از حجمش کاسته می‌شود. زیرا این نوع استغنا و بی‌نیاز شدن از”چیزی”صرفاً بستگی به مستغنی شدن از همآن”چیز”دارد؛ یعنی وقتی که غیر مؤمن به وسیله چیزی مستغنی ‌شد، غنای او به معنای فقر است، زیرا صرفاًً توسط همان چیز کسب غنا کرده و در نتیجه غنای او تبعی است ولی غنایی که مؤمن دارد، استغنای ایمانی است.
کسی که کوه را تجربه کرده و شب را آن جا گذرانده باشد، بسیاری ازتصورات واحتیاط‌ها وبزرگ‌‌بینی‌ها کم می‌شود. جهانگردی و برخورد با خطرات، تجربه و مطالعه‌ی کارِ شجاعان، دیدن فیلم‌ها و غیره، کسب قدرت و اعتماد و شجاعت می‌آورد، اما این شجاعت، “شجاعت نفسانی” است! دقیقاً مثل همان حوض است که آن را با دلو آب پر کرده باشند. اما حوض کجا و چاه کجا! چاه به دلیل آن که از درون وعمق به یک منبع عظیم ربط دارد، هرچه از آن بکشند، زلال‌تر وجریان پر شدنش سریع‌تر می‌شود اما حوض به جایی راه ندارد. انسانی که می‌تواندچاه باشد، چرا حوض باشد؟ وقتی انسان اعتماد و حسن‌ظن به خدا پیدا کند، مثل این می‌ماند که چاه راهش را به منبع آب پیدا کرده باشد.
شجاعتی که نتیجه‌ی احساس ارتباط با نامحدود است، باعث می‌شود که هرچه مشکلات درمقابل انسان فراوان‌تر گردد، آرامش او بیشتر شود. حسین‌بن علی‌ علیه‌‌السلام درصحرای کربلا هرچه به ظهر عاشورا نزدیک‌تر می‌شد، صورتش برافروخته‌تر وحالت آرامش و شجاعت ایشان عجیب‌تر می‌گردید؛ به‌طوری که وقتی همه یاران و نزدیکان کشته شدند و ایشان تنها ماند، یک تنه به لشکر ابن سعد یورش برد و آن‌ها تاب مقابله با او نیاورده، رو به هزیمت گذاشتند! ابن‌سعدکه این شجاعت حیدری را مشاهده کرد، چاره را در نامردی دید و دستور داد دور ایشان حلقه‌ بزنند و هر چه در دست دارند به سوی ایشان پرتاب کنند! این مقابله ی شجاعت”ایمانی” و شجاعت “نفسانی” است. جنگ هشت ساله و تحمیلی عراق علیه ایران هم شاهد دیگری از این نوع مقابله است.
کسی که اعتماد را در نتیجه‌ی تجربه پیدا کرده باشد، تجربیات جدید و ناشناخته برایش کمرشکن خواهد شد. “شجاعت نفسانی”چیزی است که انسان باید آن ‌را قبلاً با تجربه بدست آورده باشد تا در عمل بتواند آن را مصرف کند. اما در گذشت‌های سنگین که تجربه صورت نگرفته باشد و آینده‌ی آن‌ها مبهم است، سرانجام فرد در مقابل آن ها زانو می‌زند. اما “شجاعت ایمانی”درعمل قدرت خودش را نشان می‌دهد و نیازی به تجربه ندارد. دراین حالت، بسیاری ازحصارهای ضعف و زبونی از طریق پیوستن به نامحدود و حسن ظن به خدا، در وجود مؤمن شکسته می‌شود واعتراف می‌کند که هرچه دارد از خداست؛ ظاهری کوچک و کم اهمیت دارد اما استعداد و توان و قدرت او به گونه‌ای می شود که نمی‌توان آن را با مقیاس‌ مادی سنجید و حدّی بر آن قایل شد. شما نمی‌توانید کسی را که با شجاعت ایمانی مرگ را قبول می‌کند و محبوب او خداست، به زانو درآورده و از او اعتراف به عجز یا ندامت بگیرید زیرا صبرش اندازه ندارد. اساساً این قدرت‌ها نیستند که انسان را می‌شکنند بلکه محبوبیت‌ها وتعلقات دنیایی است که انسان را‌شکسته وخرد می‌کند.
خداشناسی
خدا شناسی سیر از محدود به نامحدود است. قرآن با ذکر داستان حضرت ابراهیم علیه السلام، جریان خداخواهی یا سیرِ آرزوها تا آرزوی مطلق را به خوبی در انسان به نمایش می گذارد. می گوید وقتی شب فرا رسید، ابراهیم ستاره ی درخشانی را دید و گفت این پروردگار من است! چون ستاره غروب کرد گفت غروب کنندگان را دوست ندارد! آن گاه که ماه بالا امد گفت خدای من این است اما چون غروب کرد و ناپدید شد گفت اگر پروردگارم هدایتم نکند از گمراهان خواهم بود. هنگامی که خورشید طلوع کرد گفت این ازهمه بزرگتراست،پس پروردگارمن همین است. خورشید که غروب کرد گفت:”ای مردم! من از این آفریدگان  محدود و زوال پذیری که شریک خدا قرار می دهید بیزارم و این تغییر پذیرها برای من نمی توانند جای معبود را بگیرند. من روی خودرا خالصانه متوجه کسی می سازم که یگانه و تغییر ناپذیر است وپدید اورنده این همه تغییر می باشد و مشرک نیستم! وقتی ملکوت آسمان ها وزمین به ابراهیم علیه السلام نشان داده شد، او حضور و ربوبیت خدا را در موجودات درک کرد و فهمید‌ که ربوبیت او با ظهور این همه موجودات پنهان شدنی نیست. «وَکَذَالِکَ نُرِی اِبرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَوَاتِ وَ الاَرضَ وَ لِیَکُونَ مِنَ المُوقِنِینَ». آیه زبان حال فطرت است؛ فطرتی که به دنبال”ربِّ” خود است اما دراین مسیر مواردی پیش می آید که با مقصود اصلیِ اشتباه گرفته می شود و هنگامی که زوال آن ها مشاهده شد می گوید «اِنِّی بَرِئٌ مِمَّا تُشرِکُونَ ».
از آن جا که انسان برای ابدیت ساخته شده است، فطرت او خواستارِ”مطلق و باقی” است و تعلقات مثل طوقی که پیرامونِ درخت افتاده باشد، ازرشد اومی کاهند و باگذشت زمان فشار و زجر آن بیشتر می گردد. امروزه دستگاه های تبلیغاتی دنیا بسیج شده اند تا طوقِ پیرامون انسان را تنگ تر نمایند و تمام نمود فطرت گرایی را در او خنثی سازند. آنان برای هرخواسته ی فطری نوعی خواسته مادی تهیه دیده اند تا انسان را ازمطلوب اصلی غافل کنند. اگر فطرت بهانه آزادی و عدالت بگیرد، دموکراسی و لغو امتیاز طبقاتی را هم چون پستانکی دردهان او می گذارند که هرچه بیشتر می مکد، کمتر مزه آزادی وعدالت را می چشد. اگرتمنّای هستی مطلق کند، پستانک قدرت های نسبی را دردهان او می گذارند و چون به آن رسید، عطش والتهابش بیشتر می شود. اگر روزی این تبلیغاتی برچیده شود، معلوم می گردد چگونه انسان ها به سوی توبه و بازگشت به خدا شتاب خواهند گرفت؛ همان گونه که ساحران وقتی فنای سحرخود را دیدند، توبه نموده به سجده افتادند و سجده عمل فطری آنان بود. «اِذَا جَاءَ نَصرُاللهِ وَ الفَتحِ وَرَاَیتَ النَّاسَ یَدخُلُونَ فِی دِینِ اللهِ اَفوَاجاً»
در سیر آرزوها تفاوت فطرت و طبیعت این است که فطرت «مَنْ رَبِّی؟»می گوید، اما طبیعت به هرچه که از آن برتر نیست رسید می گوید « هَذَا رَبِّی!» و چون از آن گذشت، می گوید «اِنِّی لاَاُحِبُّ الآفِلِینَ »یعنی “غروب کنندگان را دوست نمی دارم” فطرت و طبیعت هردو آرزوهای خاص خود را دارند. بزرگی طلبی آرزوی فطرت است و بزرگ دیدن هدف طبیعت می باشد. انسان هنگامی که به آرزویی رسید، خواهد فهمید آن چه را بزرگ می پنداشته، کوچک بوده و باید از اول آن را رها می نموده است. انسان دایماً ازشاخه ی آرزویی به شاخه دیگر می پرد و تکرار این کار باعث می گردد که فطرت دیگر به تغییرات کمّی بسنده نکرده و بر کیفیت آرزو اصرار ورزد.
اگر انسان درمسیر آرزوها توانست خود را ازدروغ و ریا و فساد حفظ کند، سرانجام به جایی خواهد رسیدکه فطرتِ سالم مانده ی او داوری نهایی را به عهده گیرد و با نشان دادن جایگاه واقعی قدرت، آرزوی حقیقی را بر او مکشوف سازد. چنین حالتی آغاز مرحله پروانه شدن و شکل گیری انسانِ حقیقی است؛ انسانی که دلبستگی های بین راهی را شناخته و اگر همه چیز را دراختیار وی قرار دهند یا از او بگیرند، برایش مهم نیست و فاصله مرگ و حیات در وی حل شده و بیمی از حرکت و کمبود نخواهد داشت، زیرا به تکیه گاه واحد رسیده است.
امام (ره) واقعاً‌ به قدرت بالاتر تکیه کرده بود. ایشان پس از 15سال دوری از وطن، وقتی یکی از خبرنگاران سؤال می کند چه احساسی برای بازگشت به وطن دارید می گوید «هیچ!» چنین کسی هنگام سفر آخرت هم باید بگوید “با دلی آرام وقلبی مطمئن ازخدمت خواهران وبرادران عزیز مرخص و به دیار ابدی سفر می کنم!». کسی که دلش هنگام آمدن آرام است، هنگام رفتن هم مطمئن است.
به هر حال دنیا با آرزوهای مختلف، محل از دست دادن و پس گرفتن است؛ آن قدر می دهند و پس می گیرند تا مؤمن به خود آید و امور فانی او را نگران و ذوق زده نکند؛ «لِکَیلاَ تَأسَوا عَلَی مَا فَاتَکُم وَلاَتَفرَحُوا بِمَا آتِیکُم ». قرآن چه زیبا در مقدمه آیه ی فوق می گوید: «مَا اَصَابَ مِن مُصِیبَهٍ فِی الاَرضِ وَ لاَفِی اَنفُسِکُم، اِلاَّ فِی کِتَابٍ مِن قَبلُ اَن نَبرَأَهَا اِنَّ ذَلِکَ عَلَی اللهِ یَسِیرُ »:”هیچ اتفاقی درزمین و درون شما روی نمی دهد مگر این که پیش از آفرینش شما، درکتابی نوشته شده است و این کار  برای خدا آسان است”
یزید هم یک بار در اوج طبیعت گرایی، هنگامی که کاروان اسرا را دردربار خود دید، به آیه ی فوق استشهاد کرد. اما امام سجاد علیه السلام در آن سرای رعب و وحشت که همه را فرا گرفته بود، شجاعانه به پاسخگویی پرداخت و گفت: «لَسنَا مِن اَهلِ هَذِهِ الأَیَه وَ لاَ فِینَا نَزَلَت، اِنَّمَا نُزِلَت فِینَا، مَا اَصَابَ مِن مُصِیبَهٍ فِی الأَرضِ وَ لاَ فِی اَنفُسِکُم اِلاَّ فِی کَتَابٍ مِن قَبلُ  اَن نَبرَأَهَا اِنَّ ذَلِکَ عَلَی اللهِ یَسَیرٌ، لِکَیلاَ تَاسَوا عَلَی مَا فَاتَکُم وَ لاَتَفرَحُوا بِمَا آتِیکُم، نَحنُ الَّذِینَ لاَنَفرَحُ بِمَا آتِینَا وَ لاَتَأسَی عَلَی مَا فَآتَنَا » این سخنِ امامی فطرت گرا به طبیعت گرای ملعونی مانند یزید است. درحقیقت گرایش به فطرت، مصیبتی به عظمت عاشورا را با صبری به گستره ی حیات می پذیرد و غرور و شکوه طبیعت گرایانه طاغوتی هم چون یزید را با وقاری جوشیده از توکل و توکلی برخاسته از بندگی و بندگیِ برخاسته از گرایشِ کامل به فطرت پاسخ می دهد!
11-فطرت حق پذیر و طبیعت زورپذیر است
خدای تعالی با به تصویر کشیدن داستان ساحرانی که به رویارویی موسی‌(ع) برخاستند، دو مرحله ای بودن انسان را به نمایش می گذارد. قرآن می‌گوید ساحران که عزت فرعون توانسته بود کاملاً آن ها مرعوب کند، درمرحله‌ی قبل از مقابله با موسی‌ (ع) به فرعون گفتند: «اِنَّ لَنَا لَاَجراً اِن کُنَّا نَحنُ الغَالِبِینَ »:”آیا اجر و مزدی در صورت پیروزی خواهیم داشت؟” فرعون هم که عزتش کاملاً او را فرا گرفته و سدّ راهش شده، به آن‌ها وعده می‌دهد که آنان را از عزت خود بهرمند ساخته و از نزدیکان قرار دهد. در ادامه می گوید”سپس ساحران چوب و ریسمان های خود را پهن کردند و به عزت فرعون قسم خوردند که پیروز خواهند شد “. این سوکند نشان می دهد که بالاترین اجرت و ارزش واقعی درنظر ساحران نزدیک شدن به فرعون وکسب عزت بود اما درمرحله‌ی بعد که عزّت فرعون با مشاهده‌ی معجزه درنظرشان شکسته شد، دانستند که این دیگر سحر نیست و به سجده افتاده وگفتند: «آمَنَّا بِرَبِّ العَالَمِینَ، رَبِّ مُوسَی وَ هَرُونَ »:”به پروردگار عالمیان؛ پروردگار موسی و هارون ایمان آوردیم!”. فرعون که متنبّه نشده است عزّت مآبانه فریاد می‌زند: «آمَنتُم بِهِ قَبلَ اَن آذَنَ لَکُم اِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ الَّذِی عَلَّمَکُمُ السِّحرَ فَلَسَوفَ تَعلَمُونَ لَاُقَطِّعَنَّ اَیدِیَکُم وَ اَرجُلَکُم مِن خِلاَفٍ وَ لَاُصَلِّبَنَّکُم فِی جُذُوعٍ النَّخلِ اَجمَعِینَ »:”آیا پیش از این که من به شما اجازه دهم ایمان آوردید؟ قطعاً این نیرنگی است که درشهر به راه انداخته اید تا مردمش را از راه به در کنید و بزودی خواهید دانست! ” اما ساحران با انقلابی که در آن شرایط در درونشان رخ داده، کشته شدن را پدیده‌ی بی اهمیتی دانسته و تنها برگشت به خدا وشوق رسیدن به رضای خدا را مهم می شمارند. در جواب می گویند:«اِنَّا اِلَی رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ»:”ما به سوی پروردگارمان برمی گردیم”؛ یعنی عزت و اقتدار تو در جنب عزت و اقتدار خدا چیزی نیست!
ساحران کارشناسان علمی عصر خود بودند و طبعاً ابعاد و حدود سحر را می شناختند. هنگامی که تمام ابزارها با عصای متحول شده بلعیده شد، دانستند که مسأله چیز دیگری است و به سجده افتادند و همزمان قدرت افسانه ای آن ها و شکوه فرعون که به کمک همین ساحران پشتیبانی می شد، یک جا فرو ریخت. آنان مطمئن شدند که جهانی دیگر و خدایی برتر وجود دارد و فرعون برای خدایی خود برهانی ندارد. دراین ماجرا معجزه آن چنان عظیم و دهشت زا و به خود آورنده است که ساحران آزاد شده و ایمان آوردند، اما فرعون بر انکار خود باقی ماند، چرا؟ پاسخ این سؤال در اظهارات سحره به فرعون نهفته است. آنان درقسمتی از پاسخ خود در برابر تهدید فرعون گفتند: «وَ مَا اَکرَهتَنَا عَلَیهِ مِنَ السِّحرِ »:”و آن چه از سحر که تو ما را به آن مجبور کردی!” این می رساند که آنان با اکراه ساحری می کردند و برای این کار مرعوب عزّت فرعون شده بودند و وقتی معجزه عصارا دیدند، عزت فرعون یکباره درنظرشان شکسته شد و احساس آزادی کردند و فی الفور ایمان آوردند. ولی فرعون که درآن شرایط مورد پرسش مردم قرار گرفته و عزّتش شکسته شده است، چون راه فرار دیگری برایش وجود دارد، به شاخه دیگر عزّت یعنی تهمت زدن و جوّ سازی متوسل می شود و فریاد می زند: «آمَنتُم بِهِ قَبلَ اَن آذَنَ لَکُم اِنَّهُ لَکَبِیرَکُم الَّذَی عَلَّمُکُم السِّحرِ » یا « اِنَّ هَذَا لَمَکرٌ مَکَرتُمُوهُ فِی المَدِینَهِ، لِتَخرُجُوا مِنهَا اَهلَهَا، فَسَوفَ تَعلَمُونَ ». در واقع تعلق به عزّت اجازه نمی دهد فطرت او بیدار شود!
فطرت حق خواه و طبیعت اجرت خواه است. مطلوب اصلی ساحران دردوره ی غفلت اجرت و مزد بود، اما دریچه ای که عصای موسی از آن عالم بر روی آنان گشود، باعث شد که رضای خدا برای آنان اصل گردد و عزیزی را بیابند که خواستار آن بودند. در طبیعت گرایی پول، عزت، قدرت، پیشی گرفتن از رقیا، سلطنت باطنی بر دل ها و دیگران را بدنبال خود کشیدن، همگی مراتب و حدود اجرت هستند. اجرت دنیایی هرکس بستگی به حال او دارد و ممکن است با برق جهان برتر دریده شود. مثلاً سحره چون باطناً معاند و مغرض نبودند، جهان بینی آنان با مشاهده ی معجزه که واکاویش در مخیله آنان نمی گنجید، از هم پاشیده شد ولی فرعون که همه دربرابرش کرنش می کردند و به عزت و قدرت خود به عنوان اجرت می نگریست، حاضر بود همه گونه جنایت انحام دهد تا قدرت و عزت خود را حفظ کند! فرعون حجابش غلیظ بود و درجهان بینی خود درجا زد و اطرافیان او نیز که به دنبال عزت خود بودند به سرنوشت او دچار شدند و فرودستان هم که در همین اندیشه مقابل اطرافیان می نشستند، فرو لغزیدند! حکومت های طبیعت مدار همه این گونه هستند. شهرت، محبوبیت، برتری و سبقت، گونه های محتلف اجرت هستند که انگیزه ی طبیعت گرایان را تشکیل می دهند. اما انبیای عظام الهی به گونه ی دیگر بودند. علی علیه السلام درباره ی آنان می گوید: «وَلَکِنَّ اللهَ سُبحَانَهُ جَعَلَ رُسُلَهُ اُولِی قُوَّهً فِی عَزَائِمِهِم وَ ضَعفَهً فِیمَا تَرَی الاَعیُنُ مِن حَالاَتِهِم، مَعَ قَنَاعَهً تَملَأُ القُلُوبَ وَ العُیوُنَ غَنیً وَ خَصَاصَهً تَملَأُ الاَبصَارَ وَ الاَسمَاعَ اَذَیً »:” فرستادگان الهی از نظر اراده و تصمیم، صاحب عزمی بودند که تهدید و تطمیع درآن ها کارگر نبود و درهمان حال ظاهر زندگی آنان مثل لباس، خانه، خوراک و دوستان حاکی از فقر وکمبودی داشت که چشم یارای دیدن آن وضع  فقیرانه را نداشت و با قناعتی زندگی می کردند که دل آن ها را سیر کرده بود!”

فصل4: جامعه شناسی فطرت و طبیعت
الف- دو مکانیزم تشکل گرایی
هیچ علمی مؤثرتر از انسان شناسی برای حکومت بر انسان و هدایت او نیست. فطرت و طبیعت با دو انگیزه و دو گرایش، هرکدام در پیدایش ورشد علوم نقش داشته اند؛یکی با انگیزه شناخت بیشتر و گرایش به خدمت این کار را انجام می دهد و دیگری با انگیزه ی برتری طلبی و پیشی گرفتن از رقیب، توان خود رابه اجرا می گذارد. درجامعه شناسی فطرت، آزادی با محدود شدن طبیعت از طریق گرایش به آگاهی جویی بدست می آید، اما در جامعه شناسی طبیعت آزادی با رها شدن طبیعت از طریق گرایش به قدرت بدست می آید. در جامعه شباسی فطرت، آیه «لاَإِکرَاهَ فِی الدِّینِ…  »، اصلی است که راه آزادی و سعادت را به انسان نشان می دهد. می گوید دین و اکراه با هم یک جا جمع نمی شوند و هم چنان که عقربه ی مغناطیسی تنها در شرایط “آزاد” جهت یابی دارد، فطرت نیز تنها درجوّ”لا اکراهی”وخروج از حاکمیّت طبیعت، یعنی جوّ سالم و بدون سلطه و به دور از ارعاب و دروغ و تزویر و فساد و استخفاف و دریک کلمه”کفر به طاغوت” راهیابی می کند و ثمره اش “خودآگاهی” جامعه است. ولی در جامعه شناسی طبیعت، آزادی این طور و به این صورت امکان پذیر نیست. دردیدگاه اخیر، همانطورکه قبلاً توضیح داده شد، سرگرم نگهداشتن انسان به امور مختلف و ارزش گذاری های کاذب و دگرگون کردن معانی و مصادیق واژه ها برای فراموشی و سوزاندن بقایای فطرت از طریق فعال کردن جاذبه های جنسی و از کار انداختن مشاعر و ادراکات انسان و رها کردن انسان در این وادی ها اصل تلقی می شود. به طور کلی، فارق جامعه شناسی فطرت و طبیعت آیه «لَکُم دِینُکُم وَ لِیَ دِینٌ» است و ادامه بحث در بیان تفاوت این دو است.
جامعه شناسی معاصر و گرایش به قدرت
نخستین سخن جامعه شناسی طبیعت گرایانه معاصر گرایش به قدرت وپیشی گرفتن از دیگران است. قدرت مسأله عجیبی است! اگر به درستی هدایت نشود، فساد و تباهی آن اجتناب ناپذیر است و اگر نباشد حرکت معنا ندارد. کاپیتالیزم و سوسیالیسم در باب حل قدرت اختلاف نظردارند. یکی معتقد است که ثروت و قدرت اگر دراختیار اعضای جامعه قرار گیرد، در جهت چپاولگری به کار می رود و بنابراین لازم است مالکیت فردی سلب و جمع به نمایندگی از مردم دولت تشکیل دهد تا بتوان با جلوگیری از استثمار از منافعشان پشتیبانی نمود. اما تاریخ گواهی داده که سلب قدرت و مالکیت شخصی، انگیزه حضور اجتماعی را در مردم از بین خواهد برد و سرنوشت شوروی سابق شاهد آن است. از طرف دیگر در سرمایه داری، واگذاری قدرت به سرمایه دار، جهان را با پدیده زشت فزون طلبی و استثمار و چپاول انبوه بینوایان روبرو می کند و مردم اجباراً به سوی قربانگاه مورد نظر سرمایه داری گسیل می شوند.
جامعه شناسیِ معاصر “تنازع بقا” را ریشه و مبنای همه فعالیت های انسان در زندگی اجتماعی معرفی می کند و آن را در طبیعت انسان جستجو می‌نماید. می گوید دوام پیمان‌های اجتماعی تا زمانی است که سود مشترک وجود داشته باشد و اگر چنین جریانی به مانع برخورد کرد و بقای سودآوری به خطر افتاد، بدون هیچ تردید آن را شکسته و تفرقه حاکم خواهد گشت. این برداشت سطحی نشان می دهد که نظامی که بر چنین پنداری بوجود می آید، از روی بده ‌بستان خواهد بود و سعی دارند با کمترین امتیاز بیشترین نفع را ببرند. اگر انسان چیزی جز ماده نبود این برداشت ها کاملاً درست بود و جامعه شناسی صددرصد سیر جدالی به سوی تکامل می پیمود، اما با مطرح شدن فطرت، زیربنای جامعه شناسی مثل مدیریت، تربیت و اقتصاد و غیره دچار تحوّل جدّّی خواهد شد.
کسانی که”پیش فرض فطرت”را در مسایل اعتقادی قابل ارایه و در مسایل اقتصادی غیر قابل طرح می دانند، سخت در اشتباهند، زیرا اقتصاد برای انسان است نه انسان برای اقتصاد! دلیل فروپاشی کمونیسم در شوروی همین بود که سردمداران آن قبل از فروپاشی تلاش می کردند مردم را متقاعد کنند که سوسیالیسم پدیده ای علمی اقتصادی است و انسان باید درخدمت آن باشد، ولی عاقبتشان به فرو پاشی ختم شد! چرا؟ چون انسان فراموش شده بود. کسانی هم که سرمایه داری را علمی معرفی می کنند و معتقدند انسان باید خادم سرمایه باشد، از چنین سرنوشت محتومی رهایی ندارند! این طور نیست که هرچه دانشگاه ها به عنوان علوم انسانی تدریس می کنند حتماً از نظر علمی اثبات شده باشد! این امر درعلوم انسانی به دلیل متغیّر بودن قوانین و نظریات مطلقاً امکان ندارد! به همین خاطر جامعه شناسی معاصر اگر صرفاً نظریه “تنازع بقا” را برمبنای غریزه به رسمیت شناخته باشد، چیزی جز خرافه ارایه نداده است، هرچند که اصطلاحاً به آن علم گویند.
تعجب است که جامعه شناسی معاصر، قانون یکسانی برای همه پدیده های اجتماعی فرض کند و تاکید داشته باشد که فشار و ارعاب هم عامل شورش و هم ضد آن است! اسلام غیر این می گوید. قرآن در قضیه بنی اسراییل مشکل را در درون انسان و طبیعت او جستجو می کند. اسلام با واکاوی واقع بینانه مسأله می گوید قوم بنی اسراییل چون”فاسق” بودند، فشار و ارعاب مؤثر واقع شد و موجب سرکوب و پایان یافتن شورش ها گردید! آنان اگر فاسق نبودند چنین امری اتفاق نمی توانست بیفتد. چرا؟ چون زبان صحبت با فاسقین، زبان فشار و زور، تهدید، دشمنی، سرزنش، تحقیر و دریک کلام استخفاف است و فرعون هم از همین روش ها استفاده می برد.
اساس مکانیزم کسب قدرت و تشکل گرایی جباران عالم با استخفاف و سلب آزادی و دست کم گرفتن انسان ها همراه است، نه فشار و ارعاب! آنان شرایطی فراهم می کنند تا انسان های طبیعت زده درجوّ آلوده به استخفاف و فساد و اختناق یکدیگر را پیدا نمایند، تا زمینه ی مساعدی برای پیوستن به طاغوت ها فراهم شود. وقتی درجامعه ای به این صورت فسق و فجور رواج پیدا کند، دلبستگی به طبیعت و اعتیاد به هوای نفسانی موجب ولایت نفس برانسان ها خواهد شد و از آن به بعد هرچه نفس حکم نمود اجرا می نمایند؛ چه بسا دراین راه به دروغ، دزدی، خود فروشی، رشوه و نیرنگ بیافتند و هرچه جلوتر روند، مثل دمیدن به آتش دلبستگی آن ها نیز شعله ورتر شود و نهایتاً تحت ولایت طاغوت نفس خود، زمینه پیوستن به طاغوت های بیرونی فراهم شود. اصولاً طاغوت های جهانی مصداق و نتیجه طبیعت انسانی هستند. به عبارت دیگر جامعه طاغوتی جامعه ایست که اعضای آن تحت ولایت طاغوت نفس خود، به یکدیگر و به طاغوت های برتر می پیوندند.
طبیعت گرایی یا پیروی از هواهای نفسانی وقتی به صورت فردی باشد، چون محدود است خرابی و ویرانی محدود بارمی آورد اما هنگامی که  به تشکّل حزبی انجامید، ویرانی و فسادش درحدّ موجودِ پریاخته خواهد شد. به عبارت دیگر همان طور که قدرت ئیدرژن و اکسیژن ترکیبی مانند اکسیژن و ئیدرژن تنها نیست، کاراییِ مجموعه یکپارچه نیز به مراتب از تک تک افراد آن بیشتر است.
جامعه شناسی فطرت و گرایش به آگاهی جویی
نخستین سخن جامعه شناسی آینده که جامعه شناسی فطرت است، گرایش به آگاهی جویی است. دراین جامعه شناسی، دوستی ها براساس غریزه ی تنازع بقا و رویارویی با دشمن مشترک نیست، بلکه آگاهی جویی های مشترک و نهفته درفطرت، به مردمی که درتربیت نفس خود موفق بوده اند، انگیزه ی حضور اجتماعی داده و آن ها را به هم نزدیک می کند تا تشکیل جامعه ی آرمانی دهند. آگاهی جویی فطری تکویناً در نهاد همه به ‌ودیعه گذاشته شده است و این تنها ذخیره‌ی مشترکِ بزرگی است که انسان‌ها برای اشتراک و تفاهمِِ با هم درخود حاضر می یابند و هیچ تجربه‌ای واقعی‌تر و موفق تر از این برای حل اختلافات نیست.
دین علت زندگی اجتماعی را ادای امانت و بروز”احساس مسؤولیت”در قبال آن می داند و معتقد است که این امر تنها با پاسداری از آزادی فطرت و اختیار انسان تحقق پذیر است. “احساس مسؤولیت”اساس تشکل گرایی فطرت است که تنها در شرایط اختیار اتفاق می افتد. مسؤولیت و اختیار دو روی یک سکه هستند که اگر یکی نباشد دیگری هم نیست. به این ترتیب مؤمنین چون روی هوی و هوس پا به میدان نگذاشته و در فکر ادای امانت هستند، بهتر و راحت‌تر با هم تشکیل اجتماع خواهند داد و تا آخر بر نیّت خود بی تزلزل باقی می ماند. آنان همانند حبّه قند که باحل شدن در آب دیگر شیئیتی ندارد، درحبّ خدا چنان حل شده اند که دیگر شیئیتی برایشان باقی نخواهد ماند که باعث تفرقه‌ی آنان شود. جامعه ای که از اصطکاک دو گروه طبیعت‌گرا و فطرت‌گرا تشکل یافته، طبیعتاً فطرت‌گرایان به خاطر این که هدفشان ادای مسؤولیت است و به دنبال نفع شخصی نیستند،‌ ثابت واستوار تا پایان خواهند ایستاد و روی ادراک و احساس عمیقِ خدا جویانه نظام عادلانه را بوجود می‌آورند. چگونه؟ به این صورت که از کنار ظلم بی‌تفاوت عبور نمی کنند و قبل از هرکار دردل نسبت به آن احساس تنفر دارند. سپس این احساس ملایم داخلی که ریشه درفطرت دارد بتدریج نگرانی‌هایی بروز می‌دهد و ایجاد حرکت‌های بیرونی و اجتماعی می‌نماید و آرام آرام پایه حکومت طبیعت‌ پرستان را به لرزه در می آورند. قارچ که شکننده‌ترین گیاه است، گاه آسفالت20 سانتیمتر را می‌شکافد و بیرون می‌زند! این جا سختی قارچ مطرح نیست، مهم این است که کار از درون صورت گرفته است. یا همان طورکه تبخیر درفضای بسته بالاخره انفجارآمیز خواهد بود، انسان هایی هم که بااراده و اندیشه قدرت دارند کوه ها را جابجا کنند، به‌وسیله‌ی همین نگرانی‌های کوچک داخلی متحول می گردند و حرکت‌های جوشیده از فطرت ‌های پاک بالاخره یکدیگر را پیدا می‌کنند و چشمه‌سارها تشکیل می‌شود. از آن به بعد چشمه‌سارها به جویبارها و جویبارها به نهرها و بالاخره رودخانه‌ی سهمگینی ایجاد می‌شود که تمدن انسانِ طبیعت زده را با خود می‌برد و تمدن فطرت جایگزین آن می‌شود.
“کفربه طاغوت”دستگیره محکمی است که گسستنی نیست و به سبب آن خدا انسان را از ظلمات زندگی به سوی نورخارج می کند. باکفر به طاغوت، انسان ازاد گردیده و حرکتش از زیر صفر به سمت صفرآغاز می شود و این کاری ضروری برای خروج از وابستگیِ به طبیعت است. بنابراین از آن جا که پذیرش “ولایت طاغوت” به منزله حذف حضور خدا در انسان و جامعه است، قرآن کفر به آن را مقدّم بر”ایمان بالله” قرار داده است، زیرا کفر به طاغوت، نفی طاغوت است و نفی درنفی، اثبات توحید و دست یازیدن به ریسمان محکم الهی است. اگرمسلمانی نیّت نفی طاغوت در حوزه ی کاریش وجود نداشته باشد، اولاً نمی تواند برای راه یابی به حوزه ی ولایت الله، خودسازی وتهذیب نفس داشته باشد، ثانیاً همدمی با طاغوت منجر به حاکمیت یافتن بیشتر طبیعت بر او خواهد شد و نهایتاً به نفی خدا می رسد! روایت می گوید «اَلعُلَمَاءُ اُمَنَاءُ اللهِ عَلَی حَلاَلِهِ وَحرَامِهِ مَا لَم یَختَلِفُوا … اَبوَابَ السَّلاَطِینِ وَ اِلاَّ فَأتَّهِمُوهُم عَلَی دِینِکُم»:”علما تا زمانی که به دربار سلاطین راه نیافته و با آن ها همدم نشده باشند، امانت داران خدا بر حلال و حرام او هستند، اما هنگامی که راه یافتند، آنان را دیگر بر دین خود ایمن ندانید”روایت فوق همدمی با سلاطین را کاشف از طبیعت گرایی دانسته که نهایت به نفی خدا خواهد رسید!
درعصر حاضر طاغوت هایی مانند آمریکا و انگلیس، نوعاً بوسیله چنین علما و مهره های دست نشانده برگستره وسیع جهان اسلام، آشکار و پنهان حکومت می کنند. چه شده که جهان اسلام به این سرنوشت مرگبار دچار گردیده است؟ این کار چگونه با ایمان بالله سازش دارد؟ چه شده نمازگزار مسلمان که ادعای ولایت الله دارد،زیر ولایت طاغوت به سر می برد؟ این گونه نمازها چیزی بیشتر از بیهوده گویی نیست! زیرا نماز، عرفان، ریاضت، روزه، حج، جهاد، خمس، زکوه، امر به معروف و نهی ازمنکر همگی از نوع حرکت به سوی ایمان بالله هستند اما ایمان بالله صرفاً پس از رهایی از شبکه ی طاغوت وکفر به آن تحقق می یابد .
نظام طبیعت گرا تا به اهرم تشکّل گرایی مسلح  نشود، موجودیت و تحرکی نخواهد داشت و به مجرد از دست دادن آن متلاشی خواهد شد اما تشکّل گرایی در نظام فطرت گرا پس از تحرک است؛ این دو تفاوت عمده است! سبحان الله از قرآن که چه عالی این تحرک را شکافته و پرده را برانداخته است! «اَلتَّائِبُونَ العَابِدُونَ الحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونِ الآمِرُونَ بِالمَعرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ المُنکَرِ وَالحَافِظُونَ لِحُدُودِاللهِ »می گوید مجاهد فی سبیل الله با احساس مسؤولیت، بیش از هر چیز به سوی بازگشت به خدا روی آورده و چون توبه ی او پذیرفته شد، اشتیاق به عبادت در او آشکار می شود و چون از عبادت تغذیه گردید، عشق به معیود او را به ستایش و حمد خدا می کشاند و چون به حمد و ثنا پرداخت، برای محبوب به روزه داری می پردازد و چون اثر روزه بر نورانیت او افزود، چنان عظمت معبود را درک خواهد نمود که نخست به رکوع می رود و با کسب نورانیت بیشترِ، به سجده کنندگان می پیوندد. از اینجا به بعد دارنده چنین صفاتی در سلک تشکیلات”ولایت”وارد می شود و از دعوت به معروف تا برخورد با اهل منکر پیش می رود تا “حدود خدا”را نگهبان باشد. واژه ی «وَالحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللهِ » تنها درشأن فطرت گرایان  است؛کسانی که با احساس”مسئولیت” حدود الهی را رعایت می کنند و مهمتر از همه حدود را از تجاوز دیگران پاسداری می نمایند.

چگونه طبیعت گرایان گستاخ به حکومت رسیدند؟
انبیای الهی عنوانِ تشکل گرایی فطرت را در جهان به نام خود به ثبت رسانده اند. مواضع منطقی، آزاد و صبر بر شداید و تحمل مشکلات، باعث پیوستن بسیاری از مردم به آنان گردیده و این امر سرانجام موقعیتی فراهم می نمود تا تشکّل فطرت گرایان به رهبری انبیا و اولیای الهی تحقق یابد. اما طبیعت گرایانِ قدرت طلب که ریاست جویی و برتری طلبی از هرکشش دیگری درآنان فعال تر است، در پوشش ایمان و خدمت و اطاعت، منافقانه به این مجموعه های فطرت گرا نزدیک شده و به شیوه تطمیع، فرصت طلبان را جذب و هسته اولیه تشکیلاتِ خود را در درون مجموعه ایمان آورده ها بوجود می آوردند و زمانی که مأموریت انبیا به پایان می رسید، متشکل و منسجم با استفاده از فرصت اداره تشکیلات دینی را به دست گرفته، بتدریج هر بخشی که بازدارنده کارشان بود از بین می بردند و بخش هایی که با فرمانروایی آنان اصطکاک نداشت تقویت می نمودند.
اما در این میان نقش مردمی که ادعای ایمان داشتند چه می شود؟ چگونه آن ها اجازه می دادند این کار صورت بگیرد؟ اصولاً اگر رگه های طبیعت گرایی در انسان وجود داشته باشد، جوری عمل می کند که وضع موجود را شکل میسّرِکار نگریسته و انگیزه ای برای حفظ ارزش ها نداشته باشد، بلکه دراندیشه حفظ مقام وموقعیت خود در شرایط موجود است. طبیعت انسان چون در برابر زور تسلیم است برای حرکت به سوی خدا جامد عمل می کند و برای پذیرش طاغوت ها کاملاً سیّال رفتار می نماید و مانند مایع به شکلی که می خواهند درمی آید. قرآن این مطلب را به خوبی بیان می کند: «قُل اِن کَانَ آبَاؤُکُم وَاَبنَاؤُکُم وَاِخوَانُکُم وَاَزوَاجُکُم وَ عَشِیرَتُکُم وَاَموَالٌ اقتَرَفتُمُوهَا وَتِجَارَهً تَخشَونَ کَسَادَهَا وَمَسَاکِنٌ تَرضَونَهَا اَحَبَّ اِلَیکُم مِنَ اللهِ وََرَسَولِهَ، فَتَرَبَّصَوا… ». می گوید همه آنچه که درآیه ی فوق اعم از ارتباطات خانوادگی، قبیله ای، سرمایه، تجارت، خانه . … عنوان شده، همگی برای طبیعت گرا حایز اهمیت است و برای حفظ آن ها به هرکه و هرجا باشد، مثل آب روان شده و می پیوندد!
درادامه جریان نفاق، حاکمان سلطه گر برای استمرار حکومت خود، خوف و رجای همین مردم را هرچند عابد بوده و احکام را اجرا نمایند، از”خدا”به سوی”خود”سوق داده، نهایتاً فقط نامی از احکام الهی برجای می گذارند! برای آنان مسخ دین بهترین وسیله برای ارضای خواسته های طبیعت گرایانه و کسب حاکمیت بیشتر است و برای این که مردم نفهمند به چه سویی درحرکتند، تفسیرشرک را که بازدارنده کارشان است جزء بحث های ممنوع قرار می دهند و این امرتا به امروز ادامه دارد. دراین شرایط، فطرت گرایان آگاه و بصیر فرصت ابراز وجود نداشته و جز با حرکت های زیر زمینی راه دیگری برای احیای دین ندارند یا در سیاهچال ها به بند کشیده می شوند.
شرک فرهنگ حکومت های زورمدار
شرک فرهنگ اشرار برای وادارکردن مردم به اطاعت است؛ اطاعت کسانی که از جانب خدا ولایت نداشته و مردم ولایت آن ها را ناآگاهانه، زورمآبانه یا ذلیلانه پذیرفته اند. این همان شرکی است که بنا به فرمایش امام صادق(ع)، بنی امیه از افشای آن جلوگیری می نمودند بنی امیه مصداق آیه «وَالَّذِینَ کَفَرُوا اَولِیَائُهُمُ الطَّاغُوتُ» بودند. حَجّاج برای جا انداختن نظام ضد ارزشی خود در فرهنگ مردم، بحث شرک راممنوع کرده بود زیرا مردم اگر آزاد بودند و مصادیق شرک را می شناختند، ازکسی مثل او که شرک مجسّم بود اطاعت نمی کردند! اما او بحث ازتوحید و ایمان را درحکومت خود آزاد گذاشته بود وخودش در این رابطه بسیار زیبا و رسا سخنرانی می کرد! امام صادق علیه السلام  می گوید: «اِنَّ بَنِی اُمَیَّهَ اَطلَقُوا النَّاسَ تَعلِیمَ الاِیمَانِ وَ لَم یُطلِقُوا تَعلِیمَ الشِّرکِ لِکَی اِذَا حَمَلُوهُم لَم یَعرِفُوهُ بَنِی اُمَیَّهَ»:”بنی امیه اجازه داده بودند که مردم در باره ایمان سخن بگویند اما کسی مجاز نبود درباره شرک حرفی بزند یا چیزی بنویسد ومردم را از چگونگی حرکت در مسیر غیر خدا آگاه سازد!
حَجّاج مصداق بارز حاکم طبیعت گرا است. به اظهار فقیه شعبی، حَجّاج روزعید قربان خطبه فصیح و بلیغی  خواند و از توحید و نبوت و معاد، در قالب وعده و وعید و خوف و رجا بسیار منسجم و حساب شده سخن گفت و مردم را به تقوای الهی سفارش نمود، اما در همین روز یحیی بن یعمر را که شیعه و حافظ قرآن است فراخواند و در صدد بود او را به شهادت برساند؛ مثل این که بهتر از او را برای قربانیِ روز عید نمی شناسد! یحیی گناهش این بودکه اعتقاد داشت حسنین علیهم السلام ذریه رسول خداصلی الله علیه و اله هستند! چرا حجّاج می خواهد چنین کاری انجام دهد؟ زیرا ولایت به دست بنی امیه است و یحیی بن یعمر که مردم را از شرک آگاه می سازد، برای او خطرناک است! بنی امیه مظهرکامل وُلات طبیعت و حکومت های مشرک هستند و هرحکومت طبیعت مداری در هرعصری همین سیاست شرک آمیز را دنبال می کند.
در وجود انسان هم طبیعت گرایی به چنین کاری اقدام می کند. انسان اگر درست بیاندیشد، می بینند که طبیعت در وجودش اجازه ی همه کار مانند پژوهش در توحید و نبوت و ویژگی انبیا و اولیا و عرفا، پژوهش در حالات ذوقی اهل شهود و روابط اهل توحید و دقایق حالات عرفانی، سرودن اشعاردرمحبت خدا، رها کردن دنیای فانی، دوری از زخارف دنیا و بحث واشک وآه وسوز وگداز و…، همه را اجازه می دهد، اما مخالفت با خواسته های خودرا اجازه نمی دهد! مثلاً گاهی معلم اخلاق می گوید شاگرد من چرا به محضرفلان عالِمِ دیگر رفته است؟ به قول امام راحل”گاهی شخص می گوید اسلام باید به دست من فتح شود و به کلام من پیش رود و به دست من دشمن شکسته شود!” چهره طبیعت گرایی نه تنها در زاویه ای ترین زوایای خانقاهی و از کلام منزوی ترین عارفان بیرون می زند، بلکه درگرمترین روزهای جهاد با کفار و از دست قوی ترین مجاهدان وکسانی که از سیل خون گذشته ودر شط آن وضو گرفته اند، گاهی چنان آثار منیّت سر می زند که گویی همه کارزارها به فرمان هوی نفس بوده است!
شرک دیگری که بنی امیه مردم را به آن وادار ساختتد، دوست داشتن دشمنان خدا و دشمنی با دوستان خدا بود؛ عملی که با ایمان به خدا وروزجزا مغایرت اساسی داشت! قرآن می گوید: « لاَتَجِدُ قَوماً یُؤمِنُونَ بِاللهِ وَ الیَومِ الآخِرِ یُوآدُّونَ مَن حَادَّاللهَ وَرَسُولَهُ وَلَوکَانُوا آبَائَهُم اَو اَبنَائَهُم اَو اِخوَانَهُم اَو عَشِیرَتَهُم، اُولَئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الاِیمَانَ وَ اَیَّدَهُم بِرُوحٍ مِنهُ وَ یُدخِلُهُم جَنَّاتٍ تَجرِی مِن تَحتِهَا الاَنهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا رَضِیَ اللهُ عَنهُم وَرَضُوا عَنهُ،اُولَئِکَ حِزبُ اللهِ اَلاَ اِنَّ حِزبَ اللهِ هُمُ المُفلِحُونَ ». دوستی مردم با بنی امیه و وابستگان آن ها- باآن همه ستیزه جویی با خدا- نشانگر آن است که مردمِ آن زمان به خدا و روز جزا ایمان صحیح و واقعی نداشتند و جای شگفتی نیست که مصداق آیه ی: «وََالَّذِینَ کَفَرُوا اَولِیَائُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ اِلَی الظُّلُمَاتِ …» باشند، زیرا به گواهی آیه ی «لاَتَجِدُ قَوماً یُؤمِنُونَ بِاللهِ وَ الیَومِ الآخِرِ»، گروندگان به بنی امیه ، خدا و روز جزا را باور نداشته و مؤمن نبودند. اینان ازگروه «وََالَّذِینَ کَفَرُوا اَولِیَائُهُمُ الطَّاغُوتُ…»بودند.
ولایت کدام امیر با ولایت خدا و رسول همسو است؟ همان گونه که پیامبر راستین و پیامبر دروغین داریم، همان طور هم “ولیِّ امرحقیقی” و “ولیِّ امر ادعایی” داریم. شیطان برای فریفتن بندگان خدا، راهی کارسازتر از اشغال این منصب به دست وابستگان خود ندارد؟ وقتی کسی مانند فرعون زمامدار می شود، یا وقتی منصب پیامبری مدّعیانی دارد و این امر بدون معجزه نباید پذیرفته شود، چه کسی ادعا می تواند بکندکه انتخاب ولیّ امر بعد از پیامبر از خطر مصون است و هرکس می تواند چنین عنوانی را یدک بکشد؟
حدیثِ «صِنفَانِ مِن اُمَّتِی اِذ صَلَحَا صَلَحَت اُمَّتِی وَ اِذَا فَسَدَا فَسَدَت اُمَّتِی قِیلَ یَارَسُولَ اللهِ وَمَن هُمَا، قَالَ اَلفُقَهَاءُ وَالاُمَرَاءُ»، دقیقاً بیانگر همین نکته است که عالِم وامیر صالح وغیر صالح هر دو وجود دارند. آیا وجوب اطاعت، تنها ویژه ی امیر صالح است یا مربوط به هر دو می باشد؟ اگر امیر فاسد امر به حرام کرد، آیا حرام خدا حلال می شود؟ وقتی که رسول که اطاعت او واجب است حق ندارد برخلاف فرمان خدا حکم کند، چگونه امیر فاسد واجب الاطاعه می شود؟ موقعی که خدای تعالی درباره ی رسولش می گوید:”اگر این پیامبر سخنی از خودش به ما نسبت دهد، ما دست راست اورا گرفته و بند دل او را پاره می کنیم “، چگونه می شود که امیر فاسد برای ارتکاب خواستنی های خود جریمه نداشته باشد؟ درآیه ی «اَطِیعُوا اللهَ وَ اَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الأَمرِ مِنکُم»، ذکر وجوب اطاعت”خدا و رسول”پیش از طرح وجوب اطاعت “ولی امر” آمده است، آیا چنین تقدّمی ارشاد به شرط وجوب اطاعت امیری نیست که در چارچوب وجوب اطاعت خدا و رسول واجب شده است؟
باید گفت که هم چنان که مسجد دو نوع است، امارت و ولایت نیز دو گونه خواهد بود. مسجدی که براساس تقوی بنا شده ومورد تأیید خدا و رسول است و سزاوار است که در آن نماز اقامه شود و یاران آن مسجد مردانی هستند که می خواهند پاک باشند  و دیگری مسجدی است که براساس کفر و اختلاف بین مؤمنین به وجود آمده و باید تخریب شود و تخریبش نشانگر آن است که باید مدعی امارت بی صلاحیت را به مردم معرفی کرد تا او را شناسایی کنند .
چگونه است که حرمت نام و عنوان مسجد مانع از تخریب آن نیست، اما نام امیر یا اولوالامر مانع از آن است که امرای فاجر و فاسد به سزای اعمالشان برسند؟ چگونه است که باید با مسجدی که سنگر محاربین شده جنگید، اما اگر امیری کرسی امارت را وسیله کفر و ضرار و تفریق و سنگر محاربین قرار داد، فقط به خاطر این که نام”ولیِّ امر”را یدک می کشد، باید مصونیت داشته باشد؟ اصولا غرض از اطاعت اولی الامر تعطیل نشدن حدود الهی است. حال اگر فاجری به امارت رسید چگونه حدود اقامه خواهد شد؟ طبیعی است که در این حالت اجرای احکام به فراموشی سپرده خواهد شد و وجود چنین فاجری نقص غرض از تأسیس حکم خواهد بود!
نصب امیر در اسلام چگونه است؟
پاسخ این مطلب در بازنگری داستان طالوت و جالوت نهفته است. «اَلَم تَرَ اِلَی المَلَأِ مِن بَنِی اِسرَائِیلَ مِن بَعدِ مُوسَی اِذ قَالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابعَْثْ لَنَامَلِکاً نُقَاتِلُ فِی سَبِیلِ اللهِ… » آیه اذعان داردکه جنگیدن در رکاب پادشاهی که پیغمبرخدا او را برگزیده، قتال فی سبیل الله است. در ادامه از زبان پیامبر آن زمان می گوید: « اِنَّ اللهَ قَد بَعَثَ لَکُم طَالُوتَ مَلِکاً… وَ زَادَهُ بَسطَهً فِی العِلمِ وَ الجِسمِ وَاللهُ یُؤتِی مُلکَهُ مَن یَشَاءُ »:”خداوند طالوت را به پادشاهی شما برگزیده و او را از حیث علم و جسم برتری بخشیده است و خدا به هر که مصلحت بداند ملک خود را عطا می فرماید”. «فَهَزَمُوهُم بِاِذنِ اللهِ وَ قَتَلَ دَاوُدَُجَالُوتَ وَ آتَاهُ اللهُ المُلکَ وَ الحِکمَهَ وَ عَلَّمَهُ مَمَّا یَشَاءُ… »  می گوید دراین ماجرا عده ی قلیلی که همراه طالوت باقی مانده بودند، دشمن را شکست دادند وداود جالوت را می کشد و خدای تعالی به اوسلطنت و حکمت عطا کرده و آن چه را که می خواهد به او می اموزد. آیه می گوید داود نه تنها نبوت را از خدای تعالی دریافت کرد، بلکه حکمت و علمِ و منصوب شدن به سلطنت را نیز از خدای تعالی در یافت نمود. چرا؟ چون خدای تعالی افزون برآن که«رب»و «اله» مردم است، مَلِک و پادشاه مردم نیز هست. ربوبیت خدای تعالی ایجاب می کند که انبیا را برای تربیت و هدایت خلق برانگیزد و از باب این که «مَلِکِ النَّاس» است، امیر را به وسیله ی انبیا و اوصیای خود منصوب گرداند.
درزمان رسول خدا هم مصادیق اولی الامر فرمان از پیامبر(ص) می گرفتند و قهر و غلیه ای هم در کار نبود. در غزوات گاهی یک فرمانده کافی نبود و دو یا سه نفر به ترتیب حکم فرماندهی می گرفتند که اگر یکی شهید شد، بعدی فرماندهی را به عهده گیرد. بنابراین بنیان کارِ فرماندهیِ متقین، در درجه ی اول به انتصاب از سوی خدا و رسول و در درجه ی دوم به عادل و صالح  بودن آن فرد بر می گردد. در عصر حاضر هم معمولاً هیچ مسؤول حکومتی در هیچ جای دنیا اجازه نمی دهدکه کسی درعزل و نصب هایش دخالت کند. کدام رئیس جمهور می پذیرد که مردم ناحیه ای به طور خودمختار فردی را برای فرماندهی خود برگزینند؟ وقتی که چنین چیزی پذیرفتنی نیست، چگونه در قضیه ی اولی الامر آن را برای خدا روا می دارند؟ این درست مانند قضیه “دختر داشتن”خداست! مشرکین ملایکه را که بندگان گرامی پروردگارند، دختران خدا بشمار می آوردند اما اگر کسی به یکی از آن ها خبر می داد که صاحب دختر شده است، چهره اش از غضب تیره می شد و شرمگین خود را ازمردم پنهان می نمود!
بعضی اطاعت”ولی امرغیرمنصوب”را واجب دانسته و می گویند چنین فردی می تواند بدون داشتن حکم به مقام ولایت امری برسد. می گوییم اگر در حکومت های فعلی کسی پیش از دریافت حکم مأموریت، اقدامی صورت دهد و بخشی ازحکومت را قبضه کند، آیا اصولاً با تمام قوا با او نخواهند جنگند و عمل او را جرم نمی شناسند؟ ممکن است گفته شودکه او غاصب است و نفس عمل جرم می باشد! اما بحث این نیست که پادشاهی درست است یاغلط! زیرا علی علیه السلام می گوید: «لاَبُدَّ لِلنَّاسِ مِن اَمِیرٍ؛ بِرٍّ اَو فَاجِرٍ»:” مردم نیازمند حکمران هستند؛ چه خوب، چه بد”. بلکه وقتی این اصل پذیرفته شد که هیچ حکومتی نمی تواند در مسایل داخلی حکومت دیگر دخالت کند، چرا در مورد خدای تعالی رعایت نگردد؟ همه ی حکّام می توانند راساً عمّال حکومتی خودرا خودشان تعیین کنند، اما وقتی کار به خدا می رسد، حکّام او را باید مردم، شورا و یا حکومت های پیشین تعیین کنند؟ کیف تحکمون؟ آیا خدای آن ها عاجز است یا ایمان آن ها ایمان نیست؟ به دیکرسخن، وقتی که با توجه به آیات «رَبِّ النَّاسِ، مَلِکِ النَّاسِ، اِلَهِ النَّاسِ»، همه پذیرفته اند که خداوند “اله” است و احدی حق الوهیت یا خدایی ندارد، چرا در مورد «ملک الناس» که پادشاه مردم است و می تواند عمال حکومتی خود را تعین کند، رعایت نمی گردد و همه حق دخالت داشته باشند و ادعای حکومت کنند؟!
اگر در قرآن خدای تعالی خود را فقط «اِلَهٍ النَّاسِ» معرفی کرده بود و «رَبِّ النَّاسِ» و «مَلِکِ النَّاسِ» مطرح نشده بود، یقیناً سلطنت به مردم واگذار می شد و دین از سیاست جدا گردیده، امور سیاسی مردم به خود آنان واگذار شده بود و احدی حق اعتراض نداشت. اما اسلام می گوید که خداوند مَلِک است و سلطنت بر مردم از شئون الهیه ی اوست و لازم است که تمام احکام از طریق واسطه ها از او دریافت شود.
ریشه های توحید و شرک
فطرت و طبیعت ریشه های توحید و شرک هستند. این نکته ی مهمی است که طبیعت گرایی از انحرافِ در جهان بینی شروع می شود و از آن به بعد است گه همه چیز از مسیر خود منحرف می گردد. قرآن از زبان لقمان (ع) شروع ظلم را از شرک می داند. می گوید: «یَابُنَیَّ لاَتُشرِک بِاللهِ اِنَّ الشِّرکَ لَظُلمٌ عَظِیمٌ… »:”پسرم! برای خدا شریک قرار مده که شرک ظلمی بزرگ است!” شرک باعث می شود انسان خود و جامعه را بنده خدا نبیند و برای دیگران حقوق الهی و قانونگذاری قایل شود و از روی ظلم قضاوت نماید! به عبارت دیگر تجاوز به حریم حاکمیت و مالکیت الهی، موجب”مطلق” دانسته شدن انسان می شود و باعث می گردد که بر اساس آن انسان شناسی و جامعه شناسی خاص بوجود آید و سپس دستورالعمل های اقتصادی، سیاسی، تربیتی و مدیریت های انحرافی شکل گیرد و نهایتاً کار به قانونگذاری برای قضاوت و فصل خصومت ها ختم شود و این اوج حکومت های مشرک است، زیرا توانسته اند نظام ضدّ ارزشی خود را در فرهنگ مردم جای اندازند. به همین خاطر قرآن اعراض و سخت گیری شدیدی نسبت به حذف خدا از زندگی انسان دارد و می گوید: «اِنَّ اللهَ لاَیَغفِرُ اَن یُشرِکَ بِهِ وَ یَغفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَن یَشَاءُ »:”خداوند شریک قایل شدن برای خود را نمی بخشد، اما پایین تر از آن را برای هر کس بخواهد می آمرزد”.
شرک، جهان بینی و فرهنگ طبیعت گرایی است. آیه «وَالَّذِینَ کَفَرُوا اَولِیَائُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ اَِلی الظُّلُمَاتِ» می گوید که رهایی از نور و رفتن به سوی ظلمات، تنها به بت پرستی نیست؛ همین که شخص در شئون مربوط به «رَبِّ النَّاسِ، اِلَهٍ النَّاسِ ومَلِکٍ النَّاسِ»، غیر خدا را دخالت دهد، گرفتار شرک شده است؛ شرکی که سرانجام آن به شرک جلی منتهی می شود.
در مقابل، فرهنگ ذکر یا جهان بینی فطرت از توحید خالص به دست می آید و آن بینشی است که جهان و همه چیز را مُلک خدا می داند؛ خدایی که درشکل گیری هرپدیده دخالت دارد و قرب و رضای او مبنای ارزش است. این معنی«اَلاَ بِذِکرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلُوب » است. اگرکسی بخواهد اطمینان و آرامش داشته باشد، باید فرهنگ فطرت را که “ذکر” است رعایت کند؛ فرهنگی که می گوید آرامش انسان تنها دریافتن ریشه ی اصلی پدیده ها یعنی”ربّ” امکان پذیر است. در فرهنگ شرک که غفلت محصول آن است، خدا درچرخه ی شکل گیری پدیده ها حذف گردیده است.
سیرِ پیدایش اعتقاداتِ طبیعی و دهری دراجتماعات امروز، از نسبت دادن امور به “قانون” یا “طبیعت”پیرامون انسان سرچشمه گرفته است. فکر می کنید ابداع واژه طبیعت یا قانون به جای اراده خدا در مکالمات روزمره، چقدر تصادفی بوده است؟ طبیعت انسان برای حذف خدا از اجتماعات انسانی برنامه جامع و مانع دارد و اگر بتواند به طور قانونی خدا را حذف کند، هرگز تردید نخواهد کرد. مثلاً هنگامی که گفته می شود باران با قانون طبیعی می بارد، آیا این نوعی حذف خدای تعالی به طور قانونی از تقدیرات او نمی باشد؟ مؤمنین هم اگر ناآگاهانه جمله”هرچیزی طبق قانون خود صورت می گیرد” را بکار ببرند، به نوعی شرک گرایش پیدا کرده اند؛ هرچند که خود ندانند . درحقیقت عظمت خدای تعالی ایجاب می کند که ابر به وسیله باد جا به جا شود اما اگر بگوییم که فقط باد مؤثر است، این شرک است. درستش این است که مؤمنین بگویند: “اگر خدا با جریان باد بر ما منت نگذاشته بود، باران نداشتیم”. ممکن است کسی کار را آسان فرض کند و ربط تمام مسایل روزمره را به خدا مهم نداند، اما واقعیت قضیه این است که امور اساساً درحوزه حکومت الهی و ربوبیت او جریان دارند وکسی حق ندارد آن ها را به مخلوق نسبت دهد؟ ممکن است ما به چنین شرکی عادت کرده باشیم و به سختگیری قرآن خرده بگیریم. اما اگر بدانیم که فطرت وطبیعت هرکدام برای خود فرهنگی دارند، حقایق شکل واقعی خود را خواهند یافت.
ب-  ولایت، نیروی محرکه ی پویش
آیه الکرسی را ممکن است ما هر روز بخوانیم و به سادگی از کنار آن عبور نماییم، درحالی که اگر در آن تدبرشود، نکته های مهمی دارد که در زندگی دین مدارانه و سرانجام انسان اثرات شگرف خواهد داشت. نکته اول این است که در آیه « اَللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِینَ کَفَرُواأَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ،یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ…»، مخاطبین «الَّذِینَ آمَنُوا» مانند مخاطبین شایع در آیات دیگر نیست. زیرا خدواند به کسانی که ادعای ایمان دارند، برمبنای ادعایشان به آن ها خطابِ «‌یاأَیُّهَا الَّذِین آمَنُوا » می کند، اما در این ایه مبنایِ تحت ولایت گرفتن بعضی و به طاغوت واگذار کردن بعضِ دیگر را ادعا قرار نداده بلکه انتخابشان را ملاک کار گذاشته است. بین ادعا و انتخاب فرق است. مثلاً منافق که ادعای ایمان دارد و جزء مخاطبین شایع در«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» است، ولایتی را که انتخاب می کند ولایت طاغوت است، زیرا منافقین چه رئیس و چه مرئوس، نفس امّاره انتخاب طاغوتی آن ها است، هرجند که اسماً مسلمان باشند. هم چنین مخاطبینِ «الَّذِینَ کَفَرُوا» درآیه فوق، مانند مخاطبینِ شایع «یا ایها الذین کفروا» درآیات دیگر نیستند. در ایه فوق، «اَلَّذِینَ کَفرُوا » در مقابل «الَّذِینَ آمَنُوا» آمده است و منظور کسانی هستند که در پویش به سوی فطرت و طبیعت، ندای طبیعت یا هواهای خود را مهم دانسته و خود را تحت ولایت طاغوت قرار داده اند، و منظور از «الَّذِینَ آمَنُوا» تمام کسانی هستند که ندای فطرت را مهم دانسته و به آن گرایش پیدا کرده و خود را تحت ولایت الهی قرار داده اند. این پویش چگونه صورت می گیرد؟
آیه فوق تاکید دارد که مؤمن وکافر خودشان از ظلمات و نور خارج نمی شوند بلکه در یکی این کار تحت ولایت ولیّ امر و دردیگری تحت ولایت طاغوت صورت خواهد گرفت. یعنی اصلاح کننده فرد و اعمال فردی یا علت فاعلیِ رها سازی از ظلماتِ طبیعت به سوی نورِ فطرت، مطلقاً خدای تعالی است و دراین مسیر عباداتی مانند نماز، روزه، حج، جهاد، امر به معروف، نهی از منکر، خمس و زکات، همه از نوع”حرکت” از ظلمات به سوی نور هستند ولی فی نفسه “خارج کننده” نمی باشند؛ هرچندکه علت مادی محسوب می شوند. به عبارت دیگر کسانی که خود را تحت ولایت الهی قرار بدهند، خدای تعالی با این عبادات آنان را از ظلمات به سوی نور خارج می کند وکسانی که تحت ولایت طاغوت هستند با همین اعمال از نور به ظلمات رهسپار می شوند و این گونه عبادات نه تنها اثری در رها سازی آنان نخواهد داشت، بلکه موجب تشدید حکومت طبیعت بر آنان می شود، زیرا کارشان تحت ولایت طاغوت است و در نتیجه عبادتشان ریا کارانه خواهد بود و عبادت ریا کارانه نه تنها باعث قرب نمی شود بلکه انسان را دورتر هم می سازد! پویش به سوی نور و ظلمت چگونه صورت می گیرد؟
چگونگی پویش به سوی نور و ظلمت
آیه «لاَاِکرَاهَ فِی الدِّین »، راه آزادی و اسارت را بخوبی مشخص کرده و می گوید راه اسارت از جایی است که انسان با خود بینی، نفس خودرا به عنوان اولین طاغوت برگزیند. چنین شخصی چون تحت ولایت طاغوت نفس خود است نمی تواند به طاغوت های اجتماعی کافر نگردد، زیرا طاغوتِ وجود او در طاغوت بزرگترِ بیرونی حل شده است. شاهد این مطلب آیه «وَالَّذِینَ کَفَرُوا اَولِیَائُهُمُ الطَّاغُوت یُخرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ اِلَی الظُّلُمَاتِ…» است. می گوید انسانی که در تشکیلات طاغوت های اجتماعی وارد شده است، قبلا به وسیله طاغوتِ درونی آمادگی این کار را یافته است.
آیه ی «لاَاِکرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَبَیَّنَ الرُّشدُ مِنَ الغَیِّ …. »، هرگونه اکراه را در دین مردود می شمارد. همان گونه که حرکت بدون محرک امکان پذیر نیست، هیچ گونه جابه جایی از ظلمت به نور و از نور به سوی ظلمت هم بدون محرک صورت نخواهد گرفت. «لاَاِکرَاهَ فِی الدِّینِ» می گوید که بازگشت به خدا باید با حرکت درونی انجام گیرد و تحت تأثیر نیرویی بیرونی نباشد. جایگاه “ولایت الله”در اصیل ترین آرزوی انسانی است و وقتی این جایگاه از غیر پاک شد، دیگر نیازی به اکراه نیست و خود به خود محبت الهی در آن متجلی خواهد شد. مهم این است که دل از دیگر محبت ها آزاد شده باشد تا هم چنان که عقربه آزاد مغناطیسی بازگشت به شمال را خودش انجام می دهد، بتواند بدون اکراه هستی آن به ثمر برسد. به عبارت دیگر همان طور که هدایت کشتی به وسیله قطعه کوچک بنام قطب نما صورت می گیرد و رها از اختیار ناخدا برمحور خود جهت یابی می کند، «لاَ اِکرَاهَ فِی الدِّینِ» هم می گوید که دل رها از اختیار است و هنگامی که انسان درگردش طبیعت گرایی خود می چرخد، تنها عقربه ی آزادِ مغناطیسی دل است که بر محور خود استوار است و جهت حرکت را مشخص می نماید.
لااکراه فی الدین می گوید که اصلِ همه ی قضایا این است که حکومت خدا بر انسان به شیوه ای عاشقانه و با کشش و جاذبه ی روحانی باشد که در صورت تحمیل شدن، انسان هیچ طرفی از کمال نخواهد بست. محبتِ دنیا اموری را به انسان تحمیل می کند که از نظر ظاهری هیچ گونه اجبار و الزامی درآن نیست اما درحقیقت فرد را اسیر خود نموده و میدان عمل او را کوچک می نماید . مثلاً چرا روایت می گوید «حُبُّ الدُّنیَا رَأسُ کُلِّ خَطِیئَهِ» یعنی “دنیا دوستی، سرآمد همه ی گناهان است؟” برای این که فساد و تباهی در فضایِ متعلق به امور کوچک مثل دنیا پدید می آید و محبت به آن، حرکتِ “آزاد” و لااکراهی انسان را سلب می کند.‌ به عبارت دیگر دنیا چون کوچک است، میدان عمل انسان را که برای کمال آفریده شده، کوچک می نماید و آزادی او را سلب و شخصیت عظیم او را تخریب می سازد. اما زمانی که دل از محبت به غیر خالی شد، خود به خود انسان درگستره ی وسیع توحیدی به حیاتِ معنوی و بالندگی در محیط محدود دنیا دست می یابد و فلسفه وجودی او تحقق یابد و دین تنها حوزه و دستورالعمل این کار است.
دین با زدودن پس مانده های اکراه و جایگزینی آن با دوستی خدا ، فراخنای رشد و بالندگی را پیش روی انسان می گشاید. اما طاغوت هایِ سلطه جوی جهانی که عملشان بیرون از حوزه دین است، لامحاله نظم جهان را بر اکراه استوار می سازند و در این صورت هیچ تضمینی نیست که برای مردم تحت نفوذ خود زمینه ی رشد یعنی محبت را فراهم آورند. آنان اگر هم از آزادی وکمال سخن گویند برای رقابت و فریب است.
ما باید همواره این موضوع را پیش روی داشته باشیم که دستورات اسلام بدون محبت رنگ دین به خود نخواهد گرفت. مثلاً نماز درصورتی اثرگذار است که انسان از محبت محدود طاغوت ها آزاد شده باشد تا نمازش بتواند از عشق به خدا سرچشمه گرفته او را از محبتِ او لبریز سازد. عبادات دیگر مثل روزه، جهاد، حج، زکات، امر به معروف و یا تشکیل حکومت و حتی اقامه قسط هم موقعی پویش توحیدی گرفته و به خلوص می گرایند که از این محبت جوشیده و به محبت ریزند. اگر در عبادت محبت خدا نباشد، حتماً آکنده از محبت به خود یا دنیاست که دراین صورت از روی اکراه و کسالت یا ترس صورت می گیرد و شکلی بی پویش و بی محتوا پیدا می نماید. دراین حال کسی که محبت دنیا را پذیرفته و اصل را بر وضعیت خود قرار داده باشد چون آزاد نیست، پذیرای محبت اولیای الهی نمی گردد اما کسی که محبت الهی در دلش وارد شده باشد اگردشوار ترین رنج ها و آزارها را درکنار اولیای خدا دریافت کند ویا به دست آن ها به کیفر سخت اعمال خود برسد، چون آزاد است انصاف داده هرگز با آنان دشمنی نمی ورزد .
پویش در”مجموعه های ولایت”
ازامام صادق علیه السلام پرسیدند «هَلِ الحُبُّ مِنَ الدِّینِ، فَاَجَابَ هَلِ الدِّینِ اِلاَّ الحُبُّ وَ البُغض»:”آیا محبت جزء دین است؟ جواب دادند، آیا دین جز محبت و بغض است؟!” هم چنان که حدیث آمده: «اَلمَرءُ مَعَ مَن اَحَبَّ وَ لَهُ مَا کَسَبَ»:”انسان با چیزی است که دوستدار آن است و هر چه در این راه کسب کرد به گردن خودش است” می گوید هرکس از اقمارمحبوب خویش است و همان گونه که سرعت هرگردش متناسب با مدار و شتاب اولیه است، مدار محبت نیز براساس شدتِ حبُّ و بغض تعیین می شود. واژه ی«مَعَ» درحدیث فوق می رساند که حبّ و بغض، شرط معیّت است و فراتر ازهر نوع محبت، مانند محبت به فرزند، خانه، زندگی، کسب و معیشت می باشد. عظمت کبریایی ایجاب می نماید که خدای تعالی برای ارتباط با بندگان حلقه هایی پیش بینی کند تا انسان ها در ارتباط با آنان بتوانند به سوی او پویش داشته باشند. قرآن چه خوب مسیر بندگی ویاری خالص از پروردگار را بیان داشته است: «اِیَّاکَ نَعبُدُ وَ اِیَّاکَ نَستَعِینُ، اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقُیمِ»، یعنی تنها راه نجات صرفاً عضویت در صراط مستقیم یا “مجموعه ی ولایت”است؛ مجموعه ای که زمان و مکان و ابدان و اجسام عناصر تشکیل دهنده ی آن نیستند بلکه عناصر تشکیل دهنده ی آن “محبت و اطاعت ” است. علی(ع) درباره وجودِ فراکیهانی انسان می گوید:
اَتَزعَمُ   اَنَّکَ  جِرمٌ    صَغِیرٌ وَفِیکَ  انطَوَی العَالَمُ الاَکبَرُ
وَ اَنتَ الکِتَابُ المُبِینُ الَّذِی  بِاَحرُفِهِ   یُظَهُر      المُضمَرُ
دَوَائُکَ    فِیکَ   وَ   لاَتَعلَمُ  وَ  دَائُکَ  مِنکَ  وَ  لاَ تَشعُرُ
“گمان می کنی که جرم کوچکی هستی! حال آن که در تو عالم بزرگی است. توکتاب روشنی هستی که با حروف آن پوشیده ها آشکار می شود. داروی تو در خودت است و نمی دانی و ناآگاهی و درد تو هم از خودت است و نمی اندیشی!” در حدیثِ قدسی آمده است: «لاَیَسَعَنِی اَرضِی وَلاَسَمَائِی، وَلَکِن یَسَعُنِی قَلبُ عِبدِیَ المُؤمِنِ»:”زمین و آسمانم گنجایش من را ندارند، اما قلب بنده ی مؤمنم، من را درخود جای می دهد” این حدیث چه چیزی را می خواهد بیان کند؟ آیا ما را به بیان و تعبیر حضرت امیر در رابطه با جهان اکبر توجه نمی دهد؟ یعنی همان گونه که برای بنی اسراییل، خیمه اجتماعِ قدس و قدس الاقداس و تابوت عهد وآتش و دودِ مافوق آن بر الگوی حقیقت انسان ساخته شده است، کعبه و مسجد و حرم را هم برالگوی دل ساخته اند. قلب انسان خانه خدا است و برای تجسم آن درعالم خاکی، کعبه را آفریده اند. از این روگفته شده: «اَلمُؤمِنُ اَعظَمُ حُرمَهٍ مِنَ الکَعبَه»:”حرمت مؤمن از کعبه فراتر است” زیرا کعبه، نمودِ دل مؤمن است.
انسان با”عالم اکبری”که دروجود او به ودیعه است می تواند با چهره های اصلی مجموعه که پیامبر و امام هستند، در”مجموعه های ولایت” عضو شود و با سرعت آنان عروج نماید. لطف خدا به چهره های اصلی مجموعه آن چنان گیراست که مجموعه را به سوی خود می رباید و جاذبه ی چهره های برجسته، نیروی محرکه ی حرکت و جذب اعضای مجموعه را فراهم می آورد. در”مجموعه ولایت” آن چنان دلباختگی حضور دارد که کشش محبت و مجذوبیت، مثل خورشید که مجموعه ی سیارات را با خود حرکت می دهد، کل مجموعه را با خود می برد. شگفت این که انسان گمان می کند که خاصیت مجذوبیت از خود اوست، اما وقتی که نیروی جاذبه را شناخت، می پذیرد که خاصیت از زمین بوده است و اگر بهتر بیندیشد می فهمدکه زمین خودش تحت جاذبه ی خورشید است و…
خصوصیات “مجموعه های ولایت”
1-ولایت نیروی محرکه ی ایمان وکفر است. مجموعه نگری در قضیه ولایت چنین حکم می کند که کسی که موضع جمعیتی را پسندید، خواه ناخواه سرنوشتش با آن جمعیت گره خواهد خورد و با هرسرعتی که آن کاروان به سوی تاریکی یا نور رود، او نیز خواهد رفت. مثلاً کسی که به کاروان یکی از وُلات طاغوت پیوسته باشد، دراین مسیر اگر عمل خیری هم از وی سر زده باشد، آگاهانه یا ناآگاهانه از موضع سازمانی و حرکت جمعی او درکاروان ولایت طاغوت نخواهدکاست، زیرا کفر به طاغوت که مقدَّم ترین عمل اصلاحی است انجام نداده و تا زمانی که ولایت فرد به نحوِ درستی متحول نشده باشد، ویژگی ها و اَعمال فردی برای او سرنوشت ساز نخواهند بود. آیه ی ذیل مطلبی ژرف در این مورد دارد: «اَعمَالُهُم کَسَرَابٍ بَقِیعَهً، یًحِسبٌهٌ الظَّمآنِ مَاءً، حَتَّی اِذَا جَائَهُ، لَم یَجِدهُ شَیئاً وَ وَجَدَاللهَ عِندَهُ فَوَفَاهُ حِسَابَهُ… » می گوید کسی که به کاروانی از ولات طاغوت پیوسته باشد، ممکن است خیلی از اعمال خود مانند نماز و روزه و غیره را خوب و آب حیات بداند، اما هنگامی که به آن اعمال با وضعیت “مجموعه ولایی” نگریسته شود، مشخص می گردد که کارهای خیر او چون مقدمه ی کفر به طاغوت نداشته، سرابی بیش نیست!
مکانیزم حرکت بسوی ایمان وکفر یا نور و ظلمت به وسیله ی”مجموعه های ولایت” صورت می گیرد. به این صورت که مرتبه ی نازله، از اقمار مرتبه بالاتر است و سلسله مراتبِ نور از کمترین مراتبِ حضور و اتصال به مجموعه شروع می شود و تا «اَللهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا» که اعلی مرتبه ی ولایت است ادامه خواهد داشت؛ به طوری که می توان گفت یک ولایت بیشتر نیست و آن ولایت اول بر جمیع اقمار است و هر مجموعه عضو مجموعه ی بزرگتری است و از اقمار آن محسوب می گردد و کاروان ولایت را به این صورت تشکیل می دهند.
انسانی که ازولایت الهی بریده باشد، از راه طبیعت گرایی به مجموعه ی جدا از ولایت الهی گرفتار می شود و با گره خوردن به رفتار و اخلاق و روحیات و صفات وگفتارِ آن مجموه، با سرعتِ مجموعه ای که قلباً به آن پیوسته درکفر سقوط می کند! روایت به این مضمون می گوید: «اِنَّمَا یَجمَعُ النَّاسُ اَلرِضَا وَ السَّخَط»:”هرکس عضو مجموعه ای است که به آن راضی شده است” قرآن تاکید دارد: « وَمَن یَتَوَلَّهُم مِنکُم، فَاِنَّهُ مِنهُم »:”هرکس که تولّای آن ها (طاغوت) را داشته باشد، ازآنان است!” از این رو، کسی که اَعمال اقوامِ هزارسال پیش را قبول داشته باشد، عضو مجموعه ی آن ها خواهد بود! خواه آن جماعت به ولایت الهی متصل باشدیا نباشد.
برای تقریب ذهن و روشن شدن “مجموعه های اقماری”، به این مثال توجه نمایید. هرحرکتی که ما انجام می دهیم، تغییر مکان در هستی است. فرض کنید تمام تغییرات مکانی یک فرد از تولد تا مرگ را در یک کفّه قرارداده شود و تمام تغییرات مکانی او به همراه تغییرات زمین در یک روز درکفه دیگر قرار دهند، کدام سنگین تر است؟ روشن است که در مقایسه، تمام تغییر مکانی عمر آن فرد نسبت به آن یک روز نزدیک به صفر است. حال اگر تغییرات مکانی آن فرد تا آخر عمر به همراه تغییرات زمین دریک روز با “تغییرات مکانی به همراه خورشید و مجموعه کهکشانی”، محاسبه و مقایسه شود باز چیزی نزدیک به صفر است! نتیجه این که میزان درمسأله ی ولایت، ولایت اعلی است و ولایت های کوچک اقمار آن هستند و تمام اعمال و رفتار انسان در مجموعه عمر؛ چه درجهت حرکت از نور به ظلمت وچه ازظلمت به سوی نور، همراه با یک ساعت حرکتِ “مجموعه ولایت اصلی” چیزی نزدیک به صفر است.
بنابراین عقل می گوید که اصلی ترین عمل انسان و نقطه شروع خودسازی، اصلاح ولایت و پیوستن به “مجموعه های ولایت” از طریق کفر به طاغوت است. آیه ی «اَللهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَی النُّورِ» تاکید دارد که کار انسان ایمان آوردن است، ولی بیرون بردن از ظلمات کار خداست و این کار در برگیرنده ی همه مؤمنین است و به صورت اقماری انجام می شود.
2- «وَکَذَلِکَ نُوَلِّی بَعضَ الظَّالِمِینَ بَعضاًبِمَاکَانُوا یَکسِبُونَ ». آیه کاشف از پادشاهی و حاکمیتِ پشت پرده ی خدا است.  می گوید این طورنیست که ستمکار به طور تصادفی بر سرنوشت جماعتی چیره شود، زیرا اگر خدا نسبت به حکّام جور و عزل و نصب آن ها بی دخالت باشد و شیطان میدان دار و فعّال ما یشاء باشد، باید گفت که شیطان «مَلِکٍ النَّاس» است درحالی که این طور نیست! حقیقت این است که اداره دو جریانِ “اطاعت” و”طغیان” هر دو به خدا باز می گردد. یعنی همان گونه که درجریان “تسلیم”، ولایت انسان با خدا است و این با اختیار انسان مغایرتی ندارد، در جریان”طغیان” هم ولایت انسان با طاغوت است و با اختیار او منافاتی ندارد و وقتی ظالم با مشیت خدا به حکومت رسید، با اختیار ستمگر در مغایرت نیست.
خودخواهی و استکبار ریشه و اساس”طغیان” و پیدایش حکومت های ضد خدایی است. خودرأیی چه به صورت فردی یا جمعی، حکومتی یا تشکیلاتی، درلباس عالِم یا امیر، درقالب کتاب یا سخنرانی و…، همه مصادیق “طغیان” هستند وکفر به آن ها مقدم ترین عملِ اصلاحی است و بدون آن انسان از”مجموعه های طغیان” فاصله نگرفته و آزاد نخواهد شد. کافر راضی به چیزی کمتر از کشاندن همه به مسیری که می رود نیست؛ اوهمواره با حرکت خزنده تهدید و تطمیع و فریب پیش می رود ودیگران را به خود ملحق نموده یا از میان خارج می کند. در این مسیر هرکس به او پیوست، در شبکه اقماری”طغیان” گرفتار آمده و با چنان سرعتی از نور دور می شود که تنها با اعداد نجومی قابل محاسبه است! در این میان رقت آورتر از همه، دلخوش بودن فرد به بعضی از اعمال خیری است که انجام داده و فکر می کند درگذشته زمانی را برای خود سازی و مجاهده با نفس اختصاص داده و قدم هایی برداشته است! این آدم اگر اندکی مجموعه نگری داشته باشد، غلط بودن این محاسبه را خواهد فهمید.
علما و عرفایی که مجذوب سلاطین جور نگردیده و هوشیارانه جانب “مجموعه ولایی” را گرفتند، رستگار شدند. امام صادق (ع) در این باره می گوید: “اگرتمام آسمان و زمین را به فرمان من بسپارند تا قلمی برای سلاطین بتراشم و یا دواتی را اصلاح کنم، هرگز چنین کاری نخواهم کرد!” امام کاظم (ع) به صفوان جمّال که شترهایش رابه هارون برای سفر حج کرایه داده بود فرمود:”ا صفوان! گر لحظه ای به بقای حکومت جبّاری مثل هارون راضی باشی تا برگردد و شترهای تو را بدهد، از ما بریده ای!” یعنی از”مجموعه ی ولایت الهی” خارج شده وکفر به طاغوت را ازدست داده ای و اگر ادعای ایمان کنی،دروغی بیش نیست!
بنابراین تمامی ریاضت ها و عبادات و خدمت ها و راز و نیازها باید درجهت کفر به طاغوت باشد تا انسان بتواند به”مجموعه ولایت الهی” وارد شده و از خود نجات یابد، زیرا پیوستن به این مجموعه با دلبستگیِ به حکومت جبّاران امکان پذیر نیست. آب و هوای مِلک جبّاران درست همان چیزی است که طاغوتِ درونی طالب است و از آن جان گرفته، فطرت را تحت فشار می گذارد!
مجموعه های “ولایت طاغوت” و “ولایت الهی” به صورت دو کهکشان درحال دور شدن از یکدیگرند و دوزخ و بهشت قرارگاه نهایی این دو جریان است. اما این دو با نهایت دوریِ جایگاهی که دارند از نظر زمانی، هم چون فاصله شب و روز، لحظه و پلک زدنی ازهم دورنیستند و شاهد این مطلب روایاتی است که می گوید: «لاَیَدخُلِ الجّنَّهَ مَن کَانَ فِی قَلبِهِ حَبَّهَ خَردَلٍ مِنَ العَصَبِیَّهِ»، « لاَیَدخُلِ الجَنَّهَ مَن کَانَ فِی قَلبِهِ حَبَّهَ خَردَلٍ مِنَ الکِبرِ» یا «لاَیَدخُلُ النَّارُ مَن کَانَ فِی قَلبِهِ حَبَّهَ خَردَلٍ مِنَ الاِیمَانِ». کسی خدمت معصوم (ع) عرض می کند” گاهی که لباس نو می پوشم، درخود احساس ویژه می کنم! آیا این کبر است؟” حضرت فرمودند: «لَیسَ حَیثُ تَذهَبُ اِنَّمَا الکِبرُالجُحُودُ الحَقِّ وَاِنَّمَاالاِیمَانُ الاِعتِرَافُ بِالحَقِّ» یعنی کبر، لجاجت با حق و ایمان اعتراف به آن است. این بحث قبلاً درفصل ویژگی های درونی انسان گذشت.
امام سجاد (ع) در راه عزیمت به حجّ، به گروهی از بنی امیه که به جهاد می رفتند برخورد کردند. یکی از آنان به امام می گوید: «تَرَکتَ الجَهَادَ وَ صُعُوبَتِهِ وَ اَقبَلتَ اِلَی الحَجِّ وَ لِینَتِهِ» :”جهاد را که دشوار بود رها کردی و به حج که راحت و بی دردسر بود روی آوردی!” بنی امیه در رابطه با جهاد گاه اهل بیت را استهزاء می کردند. این سؤال از هرکس بوده، تیر سه شعبه زده است! بعد شروع به خواندن آیاتی از قرآن در رابطه با عظمت و ارزش جهاد نمود: «اِنَّ اللهَ اشتَرَی مِنَ المُؤمِنِینَ اَنفُسَهُم وَ اَموَالَهُم بِاَنَّ لَهُمُ الجَنَّه یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللهِ فَیَقتُلُونَ وَ یُقتَلُونَ وَعداً عَلَیهِ حَقّاً فِی التَّورَیهِ وَ الاِنجِیل وَ القُرآنِ وَ مَن اَوفَی بِعَهدِهِ مِنَ اللهِ فَاستَبشِرُوا بِبَیعِکُمُ الَّذِی بَایَعتُم بِهِ وَ ذَلِکَ هُوَ الفَوزُ العَظِیمِ ». این جا متوقف شد اما امام علیه السلام از او خواست ادامه دهد. او دوباره شروع به خواندن کرد: «اَلتَّائِبُونَ العَابِدُونَ الحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونَ الآمِرُونَ بِالمَعرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ المُنکَرِ وَالحَافِظُونَ لِحُدُودِاللهِ ». او تا به وَالحَافِظُونَ لِحُدُودِاللهِ رسید امام گفت: «هَیهُنَا»:”توقف کن! بعد گفتند ما هرگاه دیدیم پرچم جهاد را کسانی به دست دارند که حافظ حدود الله هستند، حج را رها کرده به جهاد می رویم و چون ببینیم پرچم را کسانی به دست دارند که حافظ حدود الله نیستند، جهاد را رها کرده به حج می پردازیم!”
این کار حضرت اشاره یه رعایتِ اصل”ولایت”در عمل دارد. یعنی کسی می تواند حافظ حدودالله باشد که قبلاً اصل ولایت را رعایت کرده باشد. اگر پرچم دست غیر حافظِ حدود الله باشد، این طبیعت گستاخ است که جرئت «اََنَاالله»گفتن پیدا کرده و آن را به دست گرفته است! طبیعت چون جاهل است در گرفتن امانت، جسور ودر ادای آن کاهل می باشد! آیه «اِنَّاعَرَضنَا الاَمَانَهَ عَلَی السَّمَوَاتِ وَالاَرضَِ وًالجِبَالِ فَاَبَینَ اَن یَحمِلنَهَا وَاشفَقنَ مِنهَا وَحَمَلَهَا الاِنسَانُُ اِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً» حکایت از طبیعت گرایی گستاخ انسان دارد و می گوید که انسان چون جاهل است درگرفتن امانت جابک است!
3- مسأله ی اصلی در قبولی عبادت، خودسازی و کم خوردن وکم خوابیدن وکم سخن گفتن یاصله رحم برای ایجاد دوستی میان افراد نیست؛ مسأله ی اصلی عضویت در سیستم ولایت است. ولایت چه به معنی محبت و ارادت و چه به معنی حکومت و چه به معنی برتری و اولویت، همه نمودهای گوناگون یک حقیقت هستند وآن این است که فرد در کدام مجموعه ولایتی قرار گرفته باشد و عشق و دوستی و هراس و امید و اطاعت او به چه کسی باشد؟ آیه «مَا مَنَعَهُم اَن تُقبَلَ مِنهُم نَفَقَاتَهُم اِلاَ اَنَّهُم کَفَرُوا بِاللهِ وَ بِرَسُولِهِ وَلاَیَأتُونَ الصَّلَوهِ اِلاَ وَهُم کُسَالَی وَلاَیُنفِقُونَ اِلاَّوَهُم کَارِهُونَ » می گوید روح عبادت باید اطاعت و اردت باشد؛ اطاعتی که از روی محبت باشد یا همان طور که آیه ی «…لَنْ یَنَالَ اللهِ لُحُومَهَا وَلاَدِمَائُهَا وَلَکِنْ یَنَالُهُ التَّقوَی مِنکُم » اشاره دارد، الفاظ و حرکاتِ حجّ گزار مناسکی بیش نیستند و مهم ارادت و محبت است که سبب قرب می شود. انسان هم اگر عملی را انجام می دهد باید از روی محبت و ارادات و برای اطاعت خدا باشد و در این صورت چون از محبت سرچشمه گرفته به محبت و تقوا و اطاعت می ریزد. به عبارت دیگر چون از ولایت الهی سرچشمه گرفته به ولایت می ریزد.
4- روی دیگر مجموعه ی ولایت این است که در این سیستم سیئات به حسنات تبدیل می شوند. حرّبن یزید ریاحی زمانی که همراه کاروان ولایت طاغوت بود، به رویارویی با حضرت اباعبدالله(ع) کشیده شد و راه را بر ایشان گرفت و به این ترتیب مرتکب گناه بزرگی شد، اما هنگامی که به حضرت سید الشهدا علیه السلام پیوست، گرچه درجه و جایگاه خطرناکی در سپاه ظلمت داشت، ولی با همان درجه به عنوان سرداری بزرگ در سپاه نورِ قرارگرفت و پذیرفته شد وگناه او به حسنه تبدیل گردید. در پدیده انقلاب اسلامی هم ارتش شاهنشاهی درمدار ظلمت بود، اما با اعلام وابستگی به اسلام، با همان عناوین و درجات در مدار نور و جمهوری اسلامی قرار گرفت! در داستان فرعون هم ساحران که ارکان حکومت کفر بودند پس ازپیوستن به موسی علیه السلام از ارکان ایمان به شمار آمدند!
5- انصاف اصلاح ترازوی داوری است.  محبت الهی فطرت را زنده می کند و همین نیروی محرکه ی پویشِ حرکت های اصلاحی مخصوصاً “انصاف” در انسان می شود. انصاف، مبدأ حرکت فطرت وعقربه ی آزاد مغناطیس فطرت گرایی است. درفرمایش صدیقه کبری(س)، وجوب نماز برای احیای انصاف و زدودن کبر و برتری طلبی عنوان شده است . نمازعمود دین است و با پذیرفته شدن آن تمامی اَعمال دیگر پذیرفته می شود. هرچقدر نماز با رعایت شرایط وآداب انجام گیرد، کبرِانسان زدوده تر شده وانصاف درانسان احیاتر خواهد شد. انصاف اصلاح ترازوی داوری است و با اصلاح آن، داوری در انسان بهتر صورت می گیرد.
ابلیس به دلیل نادرست بودن ترازوی داوری نتوانست لزوم اطاعت خدا و سجده ی برآدم را بفهمد و به خود اجازه داد آن گونه که می خواهد برای خود صلاح اندیشی کند. چرا ابلیس هنگامی که مورد سرزنش قرار گرفت بیدار نشد و پوزش نخواست؟ زیرا انصاف نداشت. اصولاً یک جو انصاف برای آزاد شدن و بازگشت از خطا و روی آوردن به بندگی کافی است!
آن چه که شیطان را مطرود کرد، بی انصافیِ او بود و آن چه که به او رسید، از انصاف بود. طغیان همان بی انصافی و طاغوت همان بی انصاف است. طاغوت رهبر بی انصاف ها و بی انصاف پذیرنده ی ولایت اوست. انسان بی انصاف با حاکم منصِف سازگار نیست اما حاکم بی انصاف توانایی مهار او را دارد و بر او لگام زده و درخدمت خویش می گیرد. زیرا بی انصاف زیاده خواه است و در برابر حاکم منصف شورش می کند، اما حاکم زیاده خواه آن قدر زیاده روی می کند که انسان بی انصاف می پندارد اگر اطاعت نکند بیشتر از آن چه که به دست آورده از دست خواهد داد!
هرگاه خفقان وتعصب ودیکتاتوری از انسان دور شود، زمینه ی انصاف دراو آشکار خواهد شد و هرگاه دیکتاتوری وخفقان حاکم باشد، موجی از بی بند و باری و بی دینی پدید می آید. انسان با نگریستن به جهان انصاف می دهدکه نیرویی مدیر ومدبّر برآن حاکم است. ساحران بعد از مقابله با موسی (ع) انصاف دادند که کار او از عهده ی بشر خارج است وچون سحر را با اکراه انجام می دادند، خود را از خفقان فرعون آزاد یافتند و با نفی او به ایمان بالله رسیدند. کسانی هم که ذکر مصایب اهل بیت را گوش می دهند، منصفانه حق را به حسین بن علی علیه السلام می دهند و با کفر به طاغوت و لعن او، به خدا تقرب می جویند.
پویش فطرت وطبیعت از انصاف و بی انصافی شروع می شود. دو انسان منصف وغیر منصف اگر از رأس زاویه ای کنار یکدیگر شروع به حرکت کنند، مقصد آنان هرگز یکسان نخواهد بود. اَعمال انسان اعم از ایمان، توبه، انس با مخلوق، سازگاری باانبیا، سازگاری باحکومت حق، سازگاری حکومت با مردم، همگی به انصاف برمی گردد. انسان منصف هرگز مفصدش باکسی که غیر ازآن است یکسان نیست. قرآن تعبیر ژرف وزیبا در این باره سخن دارد: «مَثَلُ الفَرِیقَینِ کَالاَعمَی وَالاَصَمِّ وَالبَصِیرِ وَالسَّمِیعِ »:”مَثَل دوگروه، مانند کور و کر و بینا و شنواست”یعنی طبیعت گرا قادر نیست آثار و ندای تذکر دهنده را ببیند و بشنود.
طبیعت چون عاری از انصاف است، حدّی برای خود به رسمیت نمی شناسد مگر این که از خارج او را محدود کنند. شکل گیری طبیعت مبتنی برشرایط تحمیلی خارجی است و خواسته ی او مظروفی نامناسب با ظرف است و‌در چارچوب بی انصافی اندازه گیری می شود. اماخواسته ی انسان منصف به اندازه ی حق اوست و فطرت او هم درهمان چارچوب حرکت می کند؛ خواه دیگران نظاره گر او باشندیا نباشند. او حدّ خود را می شناسد و برای دیگران نیز حدّ و حدود قایل است.

فصل5: راه های شکوفایی فطرت
چگونه فطرت از چیرگی طبیعت خارج می شود؟ به طور کلی تحقق این امر بستگی به حل شدن دلبستگی انسان به حیات دنیا دارد. فطرت همیشه منتظر فرصت است تا زمامداری طبیعت را به دست گیرد اما وابستگی‌ها و تعیّنات و خودخواهی ها انسان را غافل کرده، مانند باری سنگین او را خسته و نا امید نموده گاه به زیر می‌کشد. درمثنوی آمده است که جوانی سوار بر اسب به آبی رسید و اسب ایستاد. هرچه تلاش کرد اسب جلوتر نرفت. خسته وکوفته درگوشه‌ای نشست. پیری فهمیده از آن‌جا عبور می‌کرد. چون او را نگران یافت علت را پرسید. جوان ماجرا را گفت. پیر گفت چوبی بردار و آب را گل آلود کن! این بگفت و رفت. جوان چنین کرد و اتفاقاً اسب راه افتاد! جوان متحیّر به دنبال پیر رفت و علت را پرسید. پیر گفت: اسب وقتی به آب رسید، چون عکس خود را در آن دید، حاضر نشد خودش را زیر پا بگذارد. اما چون آب گل آلود شد و خودش را ندید، براه افتاد! راحتی دنیا دقیقاً مشابه همان آب زلال است که فرد عکس خود را در ان می بیند و حاضر نیست پا روی ان بگذارد. انسان در راحتی چون خودش را می‌بیند، ازهمه چیز بی‌خبر می‌شود و حاضر هم نیست که با خبر شود. لذا ناآگاه می‌ماند و می‌گندد و می‌گنداند! اگر کسی بخواهد نگندد و نگنداند، علامتش این است که امروزش از دیروزش بهتر باشد. واقعاً اگر قاعده این باشد، همه ما بی‌تعارف گندیده‌ایم، منتها احساس نمی‌کنیم! جهتش این است که کسی بوی گندیدگی را می تواند احساس ‌کند که خودش نگندیده باشد! مثلاً موقعی که همه سیر خورده باشند، هیچ کدام بوی سیر را احساس نمی‌کنند؛ بوی سیر را کسی احساس می‌کند که از در وارد شود وخودش سیر نخورده باشد. اولیا خدا در یک برخورد دقیقاً احساس می کردند مخاطبشان اهل گناه هست یا نه؟ جهتش این است که گناه تعفن خاصی دارد و آن ها می توانند احساس کنند!
همه مشکلات در این است که انسان شناخته نشده است. آگاهی از «خود» در جهت‌گیری انسان نقش اصلی دارد. انسان با اهمیت دادن به پرسش های فطری، جنبه پروانه سازی او فعال می شود و با بی اعتنایی به آن ها به سوی ظلمت رفته، جنبه کرمی او فعال می گردد؛ پرسش هایی مانند: من کی هستم و چگونه پیدا شده ام؟ نتیجه آمدن و رفتنم چیست؟ پس از مرگ چه خبر است؟ آرزوی انسان کدام است و غیره. فطرت با طرح این پرسش ها خود را نشان می دهد. در جامعه شناسی معاصر، قبل و بعدِ حیات دنیا مطرح نیست. از این رو پرسش های فطرت در این نوع علوم بدون پاسخ مانده است. نقطه پرسشِ فطرت، رأس زاویه جدایی اضلاع فطرت گرایی و طبیعت گرایی است.
انسان چگونه می تواند در معرض پرسش های فطرت قرارگرفته و شنوایی لازم را به دست آورد؟ یکی از راه های شکفتن ابن پرسش ها در وجود انسان”اضطرار”است. “اضطرار” یکی از راه های”خود آگاهی” وکنار رفتن پرده های تشخّص  و تعین است. اضطرار یا فرو ریختن دیوار طبیعت برای کسی که در حصار دنیا خواهی گرفتار آمده، می تواند بهترین راه آشکار شدن پرسش های طبیعی و دریچه ای برای تابیدن نورالهی بسوی او باشد. این کار جگونه امکان پذیر است؟ اضطرار به دو صورت”اگاهانه و تدریجی “یا” ناآگاهانه و ناگهانی”در انسان ایجاد شده، او را به”خود” می آورد.
الف- روش آگاهانه یا تدریجی
حالت تدریجی وآگاهانه و حالتی است که فرد با اختیار روی خودش کار کند و اضطرار خود را آگاهانه دریابد.
1- تلاوت قرآن و احیای فطرت
متون قرآن و ادعیه اصلی ترین منابع آگاهی و عامل احیای مداوم فطرت و تحصیل اضطرار هستند. قرآن با هنرمندی تمام، پرسش های فطرت را در جاهای مختلف مطرح کرده و انسان را به خودآگاهی می کشاند. در روایات به تلاوت قرآن اهمیت زیاد داده شده است و آن را یکی از وظایف روزانه مسلمان شمرده اند که حداقل روزانه صفحاتی از کتاب خدا را از روی تدبّر تلاوت نماید. در این رابطه هشدار رسول اکرم صلی الله علیه واله کافی است که فرمودند: «اِذِ التَّبَسَت عَلَیکُمُ الفِتَنِ کَقِطَعِ اللَّیلِ المُظلِم فَعَلَیکُم بِالقُرآنِ»:”هنگامی که فتنه ها مانند پاره های شب تاریک شما را فرا گرفت، بر شماست که به قران رجوع کنید” تلاوت قرآن و تدبر درآن مثل آب که برای بدن لازم است و حیات همه چیز به آن بستگی دارد، برای حیات معنوی مسلمان هم لازم است. مثلاً قرآن خطاب به یهود می گوید:”پس از آن که شما را از چنگ دشمنان نجات دادیم و ان همه نعمت به شما عطا کردیم، به جای تشکر قلب شما منجمد شد و به گونه ای یخ زد که مثل سنگ و حتی سخت تر ازآن گردید، زیرا سنگ گاهی می شکافد و آب از آن بیرون می اید، اما یخ با این که آب است نمی تواند جاری شود !”این یکی از آیاتی است که خدای تعالی می خواهد این پرسش را در ذهن مخاطب زنده کند که چرا قلب او این طور شده است تا شاید با مراجعه به خود در صدد جبران برآید.
درجای دیگر می گوید:”آیابرای مؤمنین زمان آن نرسیده تا دل هایشان به یاد خدا خاشع شود. شما ای مسلمانان مانند اهل کتاب پیشین نباشیدکه باگذشت زمان دل هاشان منجمد شد! ” گویی قرآن می خواهد بگوید برای این که شاخه ایمان جوانه زند، انسان باید به”خود” آید، چون اگرزمان بگذرد ودردکهنه گردد، دل سخت گشته و جوانه زدن دشوارخواهد شد؛ همان طور که در باره کافران می گوید: «لَقَد حَقَّ القَولُ عَلَی اَکَثَرِهِم فَهُم لاَیُؤمِنُونَ، اِنَّا جَعَلنَا فِی اَعنَاقِهِم اَغلاَلاً فَهِیَ اِلَی الأَذغَانِ فَهُم مُقمَحُونَ وَ جَعَلنَا مِن بَینَ اَیدِیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفِهِم سَدّاً فَاَغشَینَاهُم فَهُم لاَیُبصِرُونَ »:”سخن بر بیشتر آنان مسلم شد که دیگر ایمان نخواهند آورد. ما برگردن آنان زنجیرها گذاشتیم که تا چانه، آن ها را فراگرفته است. آنان بی اختیار گرفتارند و پیش رویشان سدّ و پشت سرشان سدّی گذاشته ایم که گریز گاهی ندارند و فراسوی آن را نمی بینند”یعنی هرچه زمان به پیش رود، تعلقات افزون تر شده، مثل زنجیر ایشان را درخود فرو می پیچد؛ تعلفاتی مثل شهرت، برتری، خوش گذرانی، رفاه و مدح و ثناخوانی مردم که همگی باعث می شود حرکت از انسان گرفته شود و آن چنان سرگرم گردندکه صدای پرسش های درونی را نشنوند!
2- ادعیه، راه شکوفایی فطرت
بعد از قرآن، متون ادعیه زمینه‌های مناسب دیکر برای رفع تشخّص‌ و تحصیل خودآگاهی و اضطرار هستند. ادعیه باشکوفایی پرسش های فطرت، انسان را تدریجاً از موقعیت خود آگاه کرده، خیالاتی که او را سرخوش نموده به او نشان می‌دهند؛ به نحوی که یک مرتبه اشکش جاری می‌شود وخدا را می‌خواند. دعای ابوحمزه، هنرمندانه انسان را پله پله به این حالت نزدیک می‌کند. هنری که دردعای ابوحمزه است واقعاً شگفت آور است!
هنر، شیوه‌ای کاربردی برای درمان طبیعت‌گرایی است. هنر زهر کلام را می‌گیرد تا برای شنونده تلخ نباشد، زیرا مقاومت “طبیعت”را از بین برده، حالت استاد و شاگردی را محو می‌کند؛ حالت انسان متواضعی را نمایان می‌سازد که نصیحت را می شنود. هنر برای تسلط بر طبیعت از راه عادت وارد می‌شود زیرا با طبیعت نباید خشک برخورد کرد بلکه باید نازش کشید تا بتوان آن را به دست گرفت. در تربیت هم علمای اخلاق از راه عادت وارد می‌شوند. آنان به کسی که بر آن ها وارد شده می گویند: بنده خدا خسته ای، بیا وکمی استراحت کن و یک چای بخور! یعنی اول طبیعت فرد را نرم می کنند و بعد سراغ فطرت رفته به ساختن و استقلال آن می پردازند و از آن به بعد فطرت خودش دنبال دین می‌آید و احساس اشتهای به آن می‌کند.
هنرمندترین فطرت‌گراها حافظ است. او عمیق ‌ترین حرف فطرت را درقالب حرف‌هایی می‌زند که طبیعت برایش لیّن و نرم است. از حافظ کسی فرار نمی‌کند و برای همین، سخنرانان وقتی می‌خواهند طبیعت مردم را برانگیزانند از شعرهای حافظ استفاده می‌کنند. حافظ آن قدر زیبا برای طبیعت دانه می‌ریزد که انسانی که مست طبیعت است و حوصله‌ی خواندن  معراج السعاده یا حدیث و آیه و گوش داد نصیحت را ندارد، حوصله‌ی خواندن شعر او را دارد! امام(ره) در باره حافظ گفت که “او زبان مخصوص خود را دارد”. حافظ با فهم دقیقِ فطرت و طبیعت، زبان مردم را خوب درک می‌کرد و برای حاکم کردن فطرت، از هنر استفاده‌ ای نیکو می نمود.
سال‌ها  دل  طلب جام جم از ما می‌کرد
آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود
طلب  از  گمشدگان   لب   دریا  می‌کرد
می‌گوید دنبال چه می‌گردی؟ گوهری را که درصدد دستیابی به آن هستی درخودت جستجو کن! ادعیه چنین کاری می کنند.
3- احکام دینی همه برای رعایت حال دل است
شناخت دین وعمل به آن زمینه ی مناسب دیکر برای رفع تشخّص‌ها و احیای فطرت است.اگرانسان هرآن چه را که دین حرام کرده مرتکب شود، حیات دل را به خطر انداخته و مثل این است که به آن سمّ کشنده داده باشد! اما تقوی راهی داوطلبانه، آگاهانه، کاربردی، همیشگی و دم دست برای احیای فطرت است که قرآن به ما نشان می دهد. دو راهی‌های راستگویی و دروغ، امانت و خیانت، مردی و نامردی، پرده دری و حیا، حجاب و بی حجابی، …، همه فرصت‌هایی هستند که انسان می تواند یا از آن استفاده  کند و متعهدانه استعدادهای قلب رابه فعلیّت برساند یا فرصت‌ از دست برود و بیماری ها قلب را ساکت وخاموش ‌سازند. مثلاً دروغ نه تنها قلب را می‌آزارد بلکه می‌سوزاند، زیرا زیر مجموعه‌ی دروغ یعنی نفاق وتظاهر و مانند آن برای قلب حالت آتش را دارند. انسان هیچگاه از وسوسه های شیطان خالی نیست و تقوی می تواند زمینه ی ذکر و بازگشت مداوم انسان به خدا و احساس حضور در محضر پرودگار شود.
احکام دینی همه برای رعایت حال دل است و آن را به فعلیّت می‌رساند. یکی از این احکام نماز است. نماز آب دادن به فطرت است. چرا نمازهای یومیه در پنج وقت قرار داده شده است؟ برای این که فطرت را نباید رها کرد و مدام باید به سراغش رفت. اگر به فطرت نرسند مثل درختی که از آب دور شده باشد، بی‌رمق و تنها می‌شود . زیارت عاشورا و رفتن به زیارت ائمه هم فطرت را احیا می‌کند. اگر برانسان 24 ساعت بگذرد و اشک نریزد، از فطرت دور می‌شود. مرحوم آیت‌الله آخوند همدانی، طلبه‌ها مدام از این حجره به آن حجره از ایشان سؤال می‌کردند و ملاحظه‌ی وی را نمی‌نمودند تاجایی که ایشان گاهی مجبور می شد در دستشویی گریه کند واشک بریزد. درقدیم اگرهفته‌ای می‌گذشت وگریه نمی‌کردند، ناراحت بودند و حتماً روضه‌خوانی هفتگی می‌گذاشتند.
4- یاد مرگ و احیای فطرت
یاد مرگ به آرزوهای انسان جهت می دهد. نخستین گرهی که درمسیر احیای فطرت باید به دست انسان گشوده شود گره مرگ است. اگر اصل تزکیه باشد، چگونه می توان بدون حلّ این گره گام بعدی را برداشت؟ چرا مرگ در نظر بعضی انسان ها دلهره آور است؟ انسان چکار کند تا مرگ را پدیده ای وحشتناک نبیند و از آن نهراسد؟
هنگامی که انسان به امور فانی وگذرا اعتیاد پیدا کند، بریدن از آن برای او نوعی جان دادن خواهد بود. به عبارت دیگر، انسانی که حیات دنیا برایش بهشت است، ترک آن برای او جهنم خواهد بود. فطرت گرایی حرکتی روشن به سوی مقصدی روشن و خالی ازترسِ از مرگ است. مرگ چیزی است که به بیداری و حرکت مطمئن فطرت می افزاید. مرگ درکام انسان آگاه و بیدار احساسی شیرین دارد: «مَن کَانَ یَرجُوا لِقَاءَ اللهِ فَاِنَّ اَجَلَ اللهِ لَآتٍ »:”هرکس که امید دیدار خدا را دارد، پس موعد آن فرا خواهد رسید”یا«قُل یَا اَیُهَا الَّذِینَ هَادُوا اِنْ زَعَمتُم اَنَْکُم اَولِیَاءُ لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَُّوُا المَوتَ اِن کُنتُم صَادِقُینَ وَ لاَیَتَمَنَّونَهُ اَبَداً بِمَا قَدَّمَت اَیدِیهِم »:”اگریهودیان درادعای خدا دوستی خود راستگویند، پس مرگ را که دیدار با دوست است، آرزو کنند! ولی آنان هرگز تمنای مرگ نخواهند کرد، چرا که کارکرد گذشته آنان چنان آن ها را منحط ساخته که چنین آرزویی را نخواهند کرد!” دیدار آن ها با خدا از نوع دیدار مجرم با قاضی و محتسب است، درحالی که اگر برای او و به عشق او می پوییدند، دیدار آنان با خدا از نوع دیدار عاشق دلباخته با محبوب و نجات از ظلمت می بود؛ هم چنان که موسی(ع) هنگامی که داستان خود را برای شعیب (ع) بیان کرد، او گفت: «لاَتَخَفْ نَجَوتَ مِنَ القَومِ الظَّالِمِینَ »:”نترس که از قوم ظالم نجات یافتی!”
پایان سفرِکسی که از ترس گناه یا از شوق ثواب فطرت خود را رشد داده باشد، همچون رسیدن کشتی به ساحل است و از آن په بعد ،بی نهایت نقاط بین راه خود به خود درمسیر اصلی قرار می گیرند. اما انسانی که مقصد برای او مشخص نیست و بخواهد بی نهایت نقاط بین راه را ضمن حرکت در جایگاه اصلی قرار دهد، به کاری خسته کننده دست یازیده است. کسانی که نتوانستند در خودسازی و تهذیب نفس به جایگاه مطمئن دست یابند و بسیاری از اوقات از فرط خستگی و فرسودگی از مسیر خارج شدند، دلیلش این است که انان تعیین مقصد رابه پایان حرکت موکول می کردند. اما کسانی که مرگ و پس از مرگ در مذاقشان شیرین است، با مهم دانستن جایگاه ابدی به حیات دنیا به صورت مقطعی اندیشیده، خود به خود در مسیر پیش بینی شده قرار می گرفتند.
آیه «وَاستَعِینُوا بِالصَّبرِ وَالصَّلَوهِ وَاِنَّهَا لَکَبِیرَهٌ اِلاَّعَلَی الخَاشِعِینَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ اَنَّهُم مُلاَقُوا رَبِّهِم وَاَنَّهُم اِلَیهِ رَاجِعُونَ » توصیه می کند که اولاً درگذرِ از غفلت به هوشیاری یا از طبیعت به فطرت، از دو نیرو یکی ارتباط با خدا از طریق نماز و دیگری کنترل طبیعت از راه صبر یا روزه یاری بگیرید. ثانیاً می گوید نماز جز بر خاشعین یعنی کسانی که دیدارخدا را باور دارند، بر بقیه سخت است. می خواهد بگوید نماز که گره گشای تعلّقات انسان است، خود گرفتار گرهی است که بدون توجه به مقصد نهایی که همانا مرگ و بازگشت به خداست، باز نمی شود. مؤمن بر خلاف غیرمؤمن چون مسأله مرگ را به خوبی برای خود حل کرده است، در نماز حالت مأنوسانه دارد، اما کسانی که موفق نبوده اند مانند گردکان برگنبد، هنوز نمازشان تمام نشده قلبشان به غفلت می افتد! اینان هرلحظه قضیه ای از حیات دنیا و شاخه ای از شاخه های طبیعت و راهی از راه های تعلق، زندگی آن ها را فرا گرفته و به پراکندگی می کشاند. دلیل این پراکندگی ها بی توجهی به ریشه تعلقات یعنی”غفلت از مرگ”است. غفلت از مرگ موجب رویش انواع آزوهای خیالی در انسان می شود.
همانطور که در بحث حرکت، نیروی محرکه سخن اصلی است، “آرزوی اصلیِ انسان” نیز نخستین گام و نیروی محرکه است. هنگامی که انسان”آرزوی اصلی”یا زیربنایی را برگزید؛ آرزویی که یاد مرگ به آن جهت داده باشد و از حق پرستی سرچشمه گرفته باشد، نیروی محرکه ی لازم را درسیر از خامی به واقع گرایی و از خودخواهی به حقیقت جویی بدست آورده است. چه آرزویی زیر بنایی است؟ همان گونه که تنه ی درخت، کثرت بی شمار شاخه ها وسرشاخه ها و برگ ها ومیوه را تحمل کرده و نیازهای مجموعه را تأمین و به مجموعه وحدت می بخشد، همین طورهم آرزوی اصل نقش تغذیه شمار کثیری از رفتار و گفتار و حرکات انسان را بعهده داشته، آن ها را به وحدت می کشد. اگر مرگ فراموش شود، آرزوی علوّ و فساد، مجموعه ی حیات فردی و اجتماعی را در پیله ای از پندارها، خودپسندی ها و خودستایی ها فرو می برد؛ به نحوی که انسان پژواک هیچ صدایی را از جانب فطرت نمی شنود!‌
آن پری چهره که دعوای خدایی می کرد
دیدمش ریش درآورده گدایی می کرد
انسان هنگامی که دیگری را در حال مرک می بیند، به یاد مرگ خودش می افتد؛ به این فکر می افتد که اگر ذره ای از توانایی ها مال خودش بود، در لحظه ی مرک نباید این چنین درمانده باشد و از توانمندی بیافتاد! « فَلَولاَ اِذَا بَلَغَتِ الحُلقُومَ وَ اَنتُم حِینَئِذٍ تَنظُرُونَ وَنَحنُ اَقرَبُ اِلَیهِ مِنکُم وَلَکِن لاَتُبصِرُونَ فَلَولاَ اِن کُنتُم غَیرَمَدِینِینَ تَرجِعُونَهَا اِن کُنتُم صَادِقینَ»:”پس زمانی که جان محتضر به حلقوم برسد و شما دارید نگاه می کنید، آن موقع ما به شما از او نزدیک تر هستیم ولی بصیرت لازم را ندارید. اگر راست می گویید که شما به سوی ما بر نمی گردید، این را که دارد می میرد از مرگ نجات دهید!” این پرسش باعث فعّال شدن فطرت می شود و انسان به خدا بعنوان مبدأ توانمندهای های خود و”آرزوی اصلی” توجه می کند و اراده ی خدمت و راست گویی در او زنده می شود. در این حالت اگر پیش از آن در اندیشه های هوسناک بود، اکنون تصمیم می گیرد تا سدّی در برابر ستمگران و فریادرسی برای ستمدیدگان باشد. اگر قبلاً آزادی را در رهاییِ ازتکلیف می دید، امروز پذیرش تکلیف را عین آزادی می داند و مصداق گفته علی (ع)می شود که فرمود:”آن چه برای مترفین یا خوش گذرانان دشوار است، برای متقین راحت و پذیرفتنی است”
5- اخلاص و زهد، راه های احیای فطرت
علی(ع) روش مخصوصی برای احیا و شکوفایی فطرت معرفی می نماید، می فرماید: «مَن اَخلَصَ لِلَّهِ اَربَعِینَ صَبَاحاً، جَرَتْ یَنَابِیعَ الحِکمَهِ مَن قَلبِهِ اِلَی لِسَانِهِ »:”کسی که40 شبانه روز اعمال خود را برای خدا خالص گرداند، چشمه های دانش از قلب به سوی زبانش جاری می شود”. حدیث فوق زمان لازم برای تثبیت اخلاص را40 روز دانسته، اما مراحل آن را تشریح نکرده است. درحدیث دیگر، ایشان باتعبیر جالبی که از فطرت یا موضع مکتوم انسان می کنند، مراحل احیای فطرت را این گونه بیان می فرمایند: «َمن زَهَدَ فِی الدُّنیَا وَلَم یَجزَع مِن ذُلَّهَا وَ لَم یُنَافِس فِی عِزِّهَا، عَلَّمَهُ اللَهُ و هَدَاهُ اللَهُ بِغَیرِ هِدَایَهِ مِن مخَلوقٍ وَعَلَّمَهُ بِغَیرِ تَعلِیمٍ وَ اَثبَتَ حِکمَتهً فِی صَدرِه وَاَجراَهَا عَلَی لِسَانِهِ1»:”کسی که نسبت به دنیا زاهد و بی‌رغبت شد و از ذلّت دنیا جزع و فزع نکرد و درعزّتِ دنیا مسابقه نداد، خدا، بی نیاز از هدایت مخلوق، هدایتش می‌کند و بدون معلم، تعلیمش می‌دهد وحکمت را در سینه‌ی او جای داده، بر زبانش جاری می‌سازد” روایت دو مرحله برای حیات فطرت معرفی می کند:
1- مرحله خودسازی و آن مرحله ای است که با زهد و ترکِ رقابت درعزت دنیا و بستوه نیامدن ازخواری دردنیا حاصل می شود و انسان آمادگی لازم را برای دریافت رحمت الهی که همان احیای فطرت است پیدا می کند.
2- مرحله جوشش فطرت که بعد ازمرحله ی خود سازی پیش می اید و آن مرحله ایست که انسان بدون هیچ کمک و یاری از دیگران و بدون هیچ تعلیمی، هدایت و علم در درونش طلوع می کند وحکمت درقلبش تثبیت شده و از آن جا بر زبان جاری می گردد. قرآن در رابطه با خودسازی می‌گوید که انسان برای رسیدن به خوبی‌ها باید از روی نعش خوشی‌ها بگذرد: « لَن تَنَالُوا البِرِّحَتَّی تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ1»:”هرگز به خوبی نمی‌رسید مگر از آن چه دوست ‌دارید انفاق کنید” ممکن است کسی بگوید که دنیا نقد است وآخرت نسیه و عاقل نقد را نمی‌دهد که نسیه را بگیرد! بله، این حرف درجایی صادق است که نقد بیشتر از نسیه یا همسان باشد اما وقتی که نقدکمتر از نسیه باشد چطور؟ کدام عاقل نقد را می‌گیرد و نسیه را رها می‌کند؟
زهد چگونه حاصل می شود؟انسان اگردنیا و آخرت را سبک و سنگین کند، تلخی و مصیبات دنیا به خوبی این حقیقت را برایش مکشوف می‌کند که دنیا آن اندازه قدر و قداست و وفا نداشت که این همه به آن وابسته شود. مولانا درمثنوی تمثیل جالبی دارد. می‌گوید شخصی برای خودش شخصیتی قایل بود و دستاری قطور به سر می‌پیچید واز این طریق افاضه فضل و دانش می‌کرد. روزی درب مسجد الحرام دزدی دستار از سرش ربود و فرار کرد. او به دنبالش می دوید و می‌گفت: بایست! درآخرگفت: من می‌ایستم تو هم بایست و دستار را باز کن اگر دیدی به دردت خورد آن را بردار و من راضی هستم! دزد قبول کرد و ایستاد. وقتی دستار را باز کرد با تعجب دید که غیر از پارچه‌های کهنه و پلاسیده‌ی مخروبه‌ها در وسط یک متر پارچه چلوار سفید چیز دیگری نیست! دنیا دقیقاً ظاهر همان دستار است که زیبا و جاذب است، اما باطن آن لبریز از خباثت و رذایل و کثافات است. مصیبت، دستارحبِّ دنیا را از سر انسان برمی‌دارد و پیش چشم او باز می‌کند و تازه انسان متوجه می‌شود که چیزی را که باید زیرپایش می‌گذاشت، روی سرش گذاشته است!
6- همنشینی با مؤمن و احیای فطرت
استفاده از روابط انسانی فطرت های بیدار، سبب تحریک محبت و احیای فطرت می شود. همان گونه که طبیعتِ انسان ها با مشاهده ی روابط جنسی نر و ماده تحریک می شود و اساس معرفت جنسی را همین جرقه ها روشن  می کند، در احیای احساسات فطرت نیز روابط دو فطرت زنده بر مشاهده کننده تأثیر شگرف می گذارد. مثال بارز این گونه تأثیر و تأثرها، رابطه ی امام و امت است. مشاهده ی ارادت امت به امام، دیگران را برای داشتن چنین محبتی تحریک می نمد. عمل حسین ابن علی(ع) و یارانش در واقعه عاشورا، رابطه ی انسان و خدا را به نمایش می گذارد و منشأ تحولات گسترده ای در سطح بالای جامعه و انسان ها می شود؛ در این رویداد وقتی مشاهده کننده ارتباط فطرت انسانی را با حقیقت هستی مشاهده می کند، فطرت او بیدار می گردد. معنی “زنده خویی”که درجهان اسلام بوجود آمده همین است و به معنی نوعی برانگیختن و بیداری دوباره انسان ها با مشاهده عمل مؤمنان است. عمل زمانی که ریشه درحقیقت داشته باشد، چیزی گویاتر از گفتار است ودارای بویی است که فطرت آن را احساس می کند. در جنگ ها، عمل ایثارگرانه مؤمنین چون ریشه در حقیقتِ دفاع از عزّت اسلام ومسلمین دارد، موج ایثارگری را فزونی داده، موجب بیداری دیگر افراد می شود؛ هم چنان که دردفاع هشت ساله در برابر متجاوزین این امر به وقوع پیوست.
ازخصوصیات مؤمن یکی این است که عمل او عکس‌العملی نیست و به همین خاطر وجود او در جامعه زمینه احیای فطرت و سکون و آرامش را فراهم می‌آورد. مثلاً اگر یک مجموعه‌ی ده نفری از انسان های طبیعت گرا را درنظر بگیرید، اگر به اولی ضربه‌ ای وارد شود، طبعاً چون غیر مؤمن است ضربه را به زیر دستش وارد می‌کند؛ دومی به سومی و سومی به چهارمی تا آخر! یعنی طبیعت گرا در جامعه هادی ضربه است. وقتی در جامعه‌ای مؤمن وجود نداشته باشد، کارعکس العملی می شود و اگر فساد از جایی آغاز گردید، اوج می‌گیرد و از این سرجامعه به آن سرجامعه می‌رود، زیرا هر کسی هادی فساد به دیگران می شود.
انسان ها وقتی که درجامعه وضع فطرت گرا را این گونه دیدندکه عکس‌العملی کارنمی‌کند؛ اگر به او بد گفتند بد نمی‌گوید، اگر به او ظلم کردند به ضعیف ظلم نمی‌نماید و برعکس با پیروی از اصول با ظالم و قوی مبارزه می‌کند، پیش خود حساب دیگری برای مؤمن باز می کنند و متوجه می شوند که او یک استثنا است و در آن چه که دیگران به عنوان قانون به او قبولانده بودندکه انسان موجودی غیرقابل اعتماد و وحشی است، تجدیدنظر می‌کند و نقطه‌ روشنی در وجود و زندگیش ایجاد می‌شود.
یکی از راه های فطرت گرایی این است که انسان در زندگی با مؤمنی ملاقات و معاشرت داشته باشد و ایمان پیدا کند که یک آدم خالص دیده است. چرا قرآن خدا و انسان را با هم ذکر می‌کند، زیراحضور مؤمنین درجامعه و در بین انسان ها حرکت آفرین است. درمقابله‌ ی مکاتب با یکدیگر نیز ”نمونه‌هایی عینیِ“ هر مکتب نقش تعیین کننده دارد. اگر مکتبی از ارایه‌ی نمونه‌های عینی فقیر شد، پذیرش آن مکتب از طرف جامعه با مشکل روبرو می‌شود، اما اگر چنین نمونه‌هایی وجود داشته باشد، راه خیلی سهل و ساده خواهد بود. مسلمان باید سعی کند ”مؤمن عینی“ شود؛ این خودش بهترین راه برای امر به معروف و نهی از منکر و احیای فطرت است. از این جهت است که قرآن می‌گوید: «یَااَیُّهَاالََّذینَ آمَنوا، آمِنوا1»:”ای کسانی که ایمان آورده‌اید، ایمان بیاورید!” طبق این آیه مسلمان باید سعی کند خود را بسازد و این را دست کم نباید گرفت. وقتی چنین موجود ساخته شده‌ای پیدا شد، فعل و قول و حرکت و راه رفتنش، همه ترویج دین خواهد شد و هرجا قرار گرفت، کانون نور و امید خواهد گردید وکار ترویج با وجود او سهل و ساده می‌شود. گاهی اثر یک فرد خودساخته از هزاران فرد ناساخته بیشتر است. امام ره هم گفت:”گاهی یک آدم خودساخته می تواند جهانی را بسازد!”
از آن طرف هم یکی از راه‌های نشرِ طبیعت گرایی ایجاد بی‌اعتمادی بین مردم است. اگر مردم فطرت گرایانی نداشتند که به آن‌ها ایمان داشته باشند، زمینه‌ی ارتباط آنان باخدا آسیب می‌بیند. ازاین جهت در پیکار بین ایمان وکفر، کوبیدن فطرت گرا جزء ضروریات کفر و استراتژی آن هاست. یعنی اگر طبیعت گرا فطرت گرا را نکوبد نمی‌تواند با حضور او در جامعه اظهار وجود کرده و عقیده اش را تحمیل کند. گرچه جبهه‌ی کفر وانمود می‌کند که برای او مؤمن مطرح نیست، اما این طور نیست و کاملاً مطرح است! آنان به‌خوبی درک کرده‌اند که پیوندی ناگسستنی بین ایمان مردم و مؤمنین در اجتماع وجود دارد. یکی از علل زندانی و شکنجه کردن مؤمنین و انقلابین شیعی در طول تاریخ و در انقلاب اسلامی و ترور افراد متفکری هم چون شهید مطهری و دیگران در بعد از پیروزی انقلاب همین بود.
وقتی فرد، مؤمنی را در جامعه نیافت که هرچه می‌گوید برای خدا باشد، نتیجه می‌گیرد که همه دام است و خواهد گفت هرکه را می‌بینم شکاری می‌طلبد و تفاوت تنها در دام و شبکه است و از این جهت به خدا بی‌اعتماد می‌شود. اما وقتی با مؤمنی زندگی کرد و تقیّد شدید اورا دید، به این نتیجه می‌رسد که این دیگر بازیگر نیست و حیات را جدّی می‌داند و در نتیجه مسؤولیت‌ ‌پذیر شده، برایش این زمینه پیدا می‌شود که دین راست می‌گوید و خبری است.
این که حرف امام‌(ره) روی جامعه مؤثر واقع می‌شد، به این جهت بود که حرف را از روی حکمیّت خودپسندانه‌ای که مردم می‌دانند، آغاز نمی‌کرد. سخن را نوعی انتخاب می‌کرد که اعتماد مردم زیادتر ‌شود. درآن لحظات حساس که می‌گفت: «من دست شما را می‌بوسم یا پای آن فردی را که روی پشت بام اذان می‌گوید، می‌بوسم» این‌ها برای راه انداختن جامعه بود. تربیت او به عنوان یک مربی، تربیت برمبنای فطرت بود. وقتی ازیک سلسله امور متأثر می‌شد و می‌دید که این امور خدا را به غضب می‌آورد، می‌خروشید و خروش او نتیجه‌ی ارتباطش با خدا بود و هر کس این را می‌دید رویش اثر می‌گذاشت! امام (ره) مانند آن سیاستمداری نبود که جلو آینه بنشیند و حرکات خودش را تنظیم کند که مثلاً چگونه عصبانی شود و در فلان جلسه خوشحال بشود یا در فلان سمینار جلوی دوربین تبسم ملیح بزند؛ این وضع او نبود.! او خودش بود! آن چه از او سر می‌زند، همان چیزی بود که باید از هر مؤمن و فطرت گرای خالص سر بزند. یعنی وقتی منکر دید، نگران بشود و وقتی ایثار و فداکاری دید تشکر کند.
ب- حالت دفعی و ناآگاهانه
حالت ناآگاهانه زمانی است که انسان به طور ناگهانی درمعرض غرق شدن درگرداب یا پرتاب از بلندی و حوادث دیگر از این قبیل قرار گیرد. دراین حالت چون اسباب عادی قطع شده و انسان هیچ برنامه‌ی دیگری نمی‌تواند بریزد، اضطراراً می فهمد که این جا دیگرطبیعت کارساز نیست ویک باره دیوار تعلقات فرو می ریزد و از خود آزاد می گردد و فطرت به فضای وسیع پرواز دست یافته، پرسش های آن نمایان می گردد و انسان خود به خود به خدا متوجه می‌شود.
ساحرانی که به مقابله موسی (ع) آمده بودند، چون دیدند سحرشان کار ساز نشد، به یک باره از چنگالِ تعلقات آزاد شدند و فطرت اسیر شده ی آن ها آزاد گردید؛ گویی پیغمبری در زندان بود و زندان شکسته شد و پیغمبر به انجام رسالت پرداخت و فرصت برای فطرت فراهم گشت تا سخن بگوید. سخنِ فطرت در برابر موقعیت گرداب، امید بستن به قدرت خالق و درخواست نجات از اوست؛ همان گونه که سخن فطرت در برابر تهدید فرعونیان، توکل به قدرت خدا و شهادت بر حقانیت موسی (ع) و صبر بر آزار فرعونیان بود.
مصیبت؛ تیر بی خطا
فلسفه وجودی مصیبت ایجاد اضطرار ناگهانی برای شکسته شدن دیوار و جدارگلدان “خودیت” انسان و فراهم آوردن فرصت برای بروز پرسش های فطری است. عموماً مصیبت را “بلا” ترجمه می‌کنند درحالی که این طور نیست. مصیبت در لغت به معنی” نشستن تیر به هدف ” است که با هدف شکستن حصارِ آرزوها و تعلقات به سوی انسان پرتاب می شود. در تیراندازی اگر تیر به هدف بخورد، می‌گویند«اَصَابَ» یعنی به هدف خورد و اگر به هدف نخورد، «اَخطَأَ» گویند یعنی خطا رفت. خداوند فرستنده “تیر های بی خطا” است!
برای پاک کردن لجن‌های استخری که در آن ماهی است، ابتدا تور می‌اندازند و ماهی‌ها را می‌گیرند. برای ماهی ها ابتدا سخت است، ولی وقتی درآب زلال انداخته شدند، مشقت برطرف می‌شود. دنیا لجنزاری است که خدا با تور مصیبت انسان‌ها را می‌گیرد. راننده‌ای که با نرده‌ی کنارجاده تصادف می‌کند، ممکن است آن را عامل خسارت به خودش بداند و ناراحت شود ولی وقتی که از ماشین پیاده ‌شود و دره‌ی آن سمت نرده را ببیند می‌گوید دست کسی که نرده‌ها را درست کرده درد نکند! مصیبت و سختی نرده‌های دور زندگی ما برای جلوگیری از سقوط در دره های خودخواهی هستند و سنگ های می باشند که گلدان منیّت ما را می‌شکنند.
مولانا درمثنوی بیتی زیبا دارد که معنایش این است: شخصی خر داشت و پالان نداشت، وقتی به پالان رسیدخرش را گم کرد. این جا منظور از حیوان حرکت است و مقصود از پالان راحتی است؛ در وقتِ راحتی حرکت نیست و در وقتِ حرکت راحتی نیست. راحتی و حرکت باهم جمع نمی‌شوند. برای رسیدن به آب معنویت، کاسه کوزه‌ی دنیا باید شکسته شود و مصیبت چنین کاری می کند.
مصیبت مثل سنگی است که به پای انسان می خورد و او را متوقف می کند. در این حالت فرصتی فراهم می گردد که انسان از خودش سؤال کند که چرا؟ به دیگر سخن، انسان اگر در سرزیری دنیا طلبی به حادثه ی بازدارنده ای برخورد نکند، متوقف نشده و پرسش های طبیعی بروز نمی نماید. شگفتا که قرآن چه زیبا به هنگام توقف طبیعت گرایی که تنها لحظه ی طرح پرسش های فطرت است، در همان جا راه صحیح را نشان می دهد: « وَ لَنَبلُوَ نَّکُم بِشَیءٍ مِنَ الخَوفِ وَ الجُوعِ وَ نَقصٍ مِنَ الاَموَالِ وَ الاَنفُسِ وَ الثَّمَرَاتَ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ. الَّذِینَ اِذَا اَصَابَتهُم مُصِیبَهٍ قَالُوا اِنَّا ِللَه ِوَ اِنَّا اِلَیهِ رَاجِعُونَ. اُولَئِکَ عَلُیهِم صَلَوَاتٌ مِن رَبِّهِم وَ رَحمَهً وَ اُولَئِکَ هُمُ المُهتَدُونَ » یعنی بی گمان ما با وحشت ناامنی، درد گرسنگی، از دست دادن دارایی و بستگان و سلامتی و کم شدن ثمرات، شما را آزمایش می کنیم، اما وقتی بت‌ها و حصار آرزوها شکسته شد و فطرت آزاد گردید، به شکرانه‌ی آزادی لازم است تحمل کرده و صبر داشته باشید و قبل از هر کار کلمه ی«اِنَّا لِلَّهِ وَ اِنَّا اِلَیهِ رَاجِعُونَ» را بر زبان جاری کنید و بگویید چه بهترکه یادم آوردی که من مال تعلقات خودم نیستم و مِلک خدایم و مالک و صاحب دارم و به جوار رحمت و آمرزش او خواهم رفت. این کار بشارت‌های الهی را برای شما به ارمغان خواهد آورد. «اُولَئِکَ عَلَیهِم صَلَوَاتٌ مِّن رَبِّهِم…1»:”اینان صلوات و رحمت پروردگار شامل حالشان خواهد شد”. به عبارت دیگر وقتی فرد مصیبت زده شکر خدا کند، در مقابل این تسلیم صلوات الهی نصیب او می‌شود. صلوات یک نوع نظر لطف و رحمت و محبت الهی است که حجاب‌های غفلت را پاره می‌کند و هدایت بیشتر را به دنبال دارد. «…وَ اُولَئِکَ هُمُ المُهتَدُونَ2»:”اینان همان هدایت یافته‌گانند”.
تدبیر نفس دم زدن از”اَنَا المَالِکُ وَ اَنَا المُدَبِّر”است اما تدبیر فطرت این است که وقتی فرد گرفتار مصیبت شد او را از حاکمیت طبیعت به حاکمیت فطرت منتقل کند و بر زبان او شعار «إنّا لله وإنّا الیه راجعون» را جاری سازد. مصیبت کرسی را از زیر پای طبیعت می‌کشد و وقتی به زمین ‌خورد، جایش می‌نشیند و او را بکار می گیرد. فطرت و طبیعت را دو کشتی گیر با بازوبند سفید و سیاه در نظر بگیرید. سفید پاک و درستکار و سیاه شرور است. مصیبت، لگدی است که به سیاه زده می شود و همین باعث پیروزی سفید بر او می گردد و به مجردی که سفید پیروز شد، پرچمش را که «إنّا لله وإنّا الیه راجعون» در مقابل سیاه بالا می برد و شاید تا مدت ها بتواند او را کنترل نماید که همان رحمت خداوندی است. «إنّا لله وإنّا الیه راجعون» پرچم و سرود دایمی پیروزی فطرت است. مصیبت باعث می شود که زور فطرت بر طبیعت بچربد و پشت طبیعت را به خاک بمالد. مصیبت، براندازی حاکمیت طبیعت است. فطرت در هر شرایطی «إنّا لله وإنّا الیه راجعون» می گوید منتها بلند گو و سمت ندارد وبه مجردی که برطبیعت پیروز شد، ابزار طبیعت را بلند گوی خود قرار می دهد.
مصیبت، انسان را از جهل خارج می گند
اگر آیه ی «و لَنَبلُوَنَّکُم بِشَیءٍ مِنَ الخَوفِ وَ الجُوعِ وَ نَقصٍ مِنَ الأَموَالِ وَ الأَنفُسِ وَ الثَّمَرَات…» را با آیه ی «اَللهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ» ارتباط دهیم نکته ظریفی به دست می آید. می گوید مصیبت فشاری است که به کمک آن، انسان از پوسته و رَحِمِ جهل خودش بیرون می آید. خدای تعالی می گوید که این اِعمال ولایت من است که به انسان فشار وارد کنم تا لُبش از قِشرش خارج شود و «یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ» تحقق پذیرد؛ یعنی با ظلمات جهل و تعلقات به او فشار می دهند تا از تعلق به خود خارج شود و به تعلقِ به حقیقت منتقل گردد. یعنی از ولایت خود به ولایت الله منتقل شود. تتمه آیه می گوید:« اَلَّذِینَ اِذَا اَصَابَتهُم مُصِیبَه قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ» یعنی فرد تا در ظلمات است می‌گوید من مال خودم هستم،  به قول سعدی:
حذر از پیروی نفس که در راه خدای
مردم افکن‌تر از این غول بیابانی نیست
دلیل این که انسان می گوید من مال خودم هستم، آیه “إنّا لِلّه” است که پس از تحمل مصیبت برای او فراهم شده است.“إَنَّا لِلَّهِ” شبیه «قُولُوا لاَاِلَهَ اِلاَّ الله تُفلِحُوا» است. قولوی لفظی تفلحوی ظاهری ایجاد می‌کند. یکی به دیگری گفت که در اصفهان ما دیگی به اندازه حوض درست می‌کنند. دیگری گفت در تبریز ما چغندری به اندازه گنبد بعمل می آید. پرسید مگر می شود چغندر به اندازه گنبد باشد؟ گفت بله، این دیگ را برای آن چغندر می سازند! وقتی هم کسی به طور لفظی «لااله إلاّ الله» می گوید، در مقابل هم فلاح لفظی دارد، زیرا آیه می گوید:«اِِنَّ قَومَاً آمَنُوا بِاَلسِنَتِهِم لِیُحقِنُوا بِهِ دِمَائَهُم فَأَدَّرَکُوا مَا أَمَّلُوا وَإِنَّا آمَنّا بِأَلسِنَتِنَا وَقُلُوبَنَا لِتَعفُوَ عَنَّا». پس انسان مهمان قولوی لفظی خودش است که تا چه قدر از عمق وجودش بیرون آمده باشد.
از این جا می‌فهمیم که انسان دو ولادت، یکی “جسمی”و دیگری”وجودی”دارد. روزی که انسان وارد ولایت الهی ‌شود، از ولایت خود و از رَحِمِ تعلقِ به خود بیرون آمده و در فضای وسیع ولایت الله به حرکت درمی آید. انسان وقتی به فضای ولایت الله وارد شود، مثل بچه ی تازه به دنیا آمده است.
تو پنداری جهانی غیر از  این  نیست
زمین  و اسمانی غیر از این نیست
چو آن کرمی که در گندم نهان است
زمین و  آسمان  وی  همان است
انسان قبل از خارج شدن از جهل، زمین و آسمان و فهم و درکش همان است. «صُمٌّ بُکمٌ عُمیٌ فَهُم لاَیَعقَلُونَ» اما وقتی که از رحم جهل خارج شد، چشم و گوش او باز می‌شود. بچه ای که در رحم است، «صُمٌّ بکُمٌ عُمیٌ» است و اگر حرف و پلک بزند، خون در حلقش می‌رود و میکروب داخل چشمش می‌شود و وامصیبت است و بنابراین باید پوشیده بمانند. در رحم راهی جز «صُمٌّ بُکمٌ عُمیٌ» نیست و تا بیرون نیاید، چشم و گوش باز نمی‌شود! انسان شناسی می‌گوید که انسان ها بعضی در رحم خود محبوسند؛ یعنی فطرت در غلاف طبیعت است و هنوز از آن بیرون نیامده است و وقتی از غلاف بیرون آمد، لازم نیست که به او بگویند خدایی هست زیرا خودش «إنّا ِللَه» می گوید که من مال او هستم!
الا   ای    طوطی    گویای     اسرار
مبادا    خالیت    شکر    ز   منقار
سرت سبز و دلت خوش باد و شاداب
که خوش نقشی نمودی  از  رخ  یار
سخن  سر  بسته  گفتی  با  حریفان
خدا   را   زین    معما  پرده   بردار
بعد عذر این که چرا سر بسته گفته را می‌گوید:
به مستوران مگو اسرار مستی      حدیث جان مگو با نقش دیوار
انسان وقتی که در تعلقات خودش است مثل نقش دیوار است و وقتی از طبیعت خود بیرون آمد جان و روح تازه پیدا می‌کند. «مَن عَمِلَ صَالِحاً مِن ذَکَرٍ أَََو اُُنثَی وَ هُوَ مُؤمِنٌ، فََلَنُحییَنَّهُ حَیَوهً طَیِّبَهً» یعنی کسی که از روی ریا کار نکند‌، حیات طیب پیدا می‌نماید.
امامان ما علیهم السلام دائماًً «صَائِناً لِنَفسِهِ» بوده، هوشیار و بیدار بودند و همین که طبیعت می‌خواست روی کرسی بنشیند، او را عقب می زدند. اما ما با نفس خود مثل کسی که با مار یا شیر قوی به بازی نشسته، او را رها می‌کنیم و می‌گیریم و گاه دست و پایمان را در دهانش می‌نماییم و این بازی خطرناکی است! علی (ع) می‌فرماید: «إنّ لِکُلِّ اَحَدٍ شَیطَانٌ وَلکنّ شَیطَانِی أَسلَمَ عَلَی یَدِیّ» یعنی من شیطانم را مسلمان کردم! این خیلی کار است! ایشان آن چنان نفس را عادت و انضباط داده که برای ایشان طبیعت در مرتبه ی ثانی قرار دارد.
چهارموقعیت مصیبت زده
در برخورد با مصیبت، چهارموقعیت برای مصیبت زده پیش می آید:
1- انسانی که تا لحظه مصیبت درمسیر طبیعت گرایی است، اکر شکیبایی خود را ازدست ندهد، به نقطه عطفی درآگاهی های خود دست یافته، با‌ تغییرجهت در مسیر صعودی فطرت گرایی قرار می گیرد. ساحرانی که با موسی علیه السلام مقابله کردند، نمونه ی این حالت هستند. آنان با اکراه فرعون جادوگری می کردند اما با دیدن معجزه و ورشکستگی سحر، مسیر زندگیشان عوض شد.
2- همین انسان طبیعت گرا اکر شکیبایی خود را از دست بدهد، به سیر نزولی شدید تری دچار می گردد! فرعون نمونه ی حالت دوم است. اوپس از ورشکستگی سحر، طبیعت گراییش تشدید شد.
3- انسانی که تا لحظه مصیبت آگاهانه درمسیر فطرت گرایی است، اکرشکیبایی خود را از دست ندهد، از سیر صعودی بالاتری برخوردار می شود. عکس العمل انبیا و اولیا نمودار حالت سوم است؛ آنان با صبر بر مصایب، سیر صعودی نزدیک به قائم پیدا می کردند و عاشورا مثال بارز آن است.
4– همین انسان که در مسیر فطرت گرایی است اگر شکیبایی خود را از دست بدهد، ممکن است به دلیل نیت ناخالص و ازدست دادن صبر و شکیبایی، حالت بدبینانه پیدا کند و متعصبانه راهش به مسیر نزولی بیانجامد. ماجرای بلعم باعور نمودار این حالت است.
قران در باره بلعم باعور می گوید: «وَاتلُ عَلَیهِم نَبَأَ الَّذِی آتَینَاهُ فَانسَلَخَ مِنهَا فَاَتبَعَهُ الشَّیطَانُ فَکَانَ مِنَ الغَاوِینَ. وَلَو شِئنَا لَرَفَعنَاهُ بِهَا وَلَکِنَّهُ اَخلَدَ اِلَی الاَرضِ وَاتَّبَعَ هَوَیهُ فَمَثَلَهُ کَمَثَلِ الکَلبِ اِن تَحمِل عَلَیهِ یَلهَثْ اَو تَترُکْهُ یَلهَثْ » می گوید که به بلعم باعور علم اسم اعظم داده شده بود و او مستجاب الدعوه بود، ولی سرانجام شیطان اورا فریفت. اگر خدا می خواست اورا با آن نشانه ها، بالا برده و ترقی می داد، اما او به دنبال هوای دل خود رفت و در زمین ماندگار شد.
درتورات درجریان بلعم باعور آمده است که سلطان جلعاد از او خواست که بنی اسراییل را نفرین کند. خواهش سلطان آزمون بزرگی برای بلعم باعور بود که اگرخدا نخواهد و سلطان بخواهد ‌خواست خدا عملی خواهد شد. درابتدا او قبول نکرد وبه سلطان گفت که این ها امت برگزیده اند و نفرین در آن ها کارگر نیست. اطرافیان سلطان از طریق همسرش او را تحریک کردند. عاقبت سوار بر الاغ به سمت بنی اساییل رفت تا آنان را نفرین کند، اما زبانش بر صورتش بیرون افتاد! قرآن در باره او می گوید حکایت او اکنون مثل سگی است که اگر به او حمله کنی یا رها کنی، درهرحال زبان خود را درمی آورد. نهایتاً او سلطان جلعاد را راهنمایی کرد و گفت تنها راه این است که بنی اسراییل معصیت خدا کنند و از چشم خدا بیافتند؛ آن وقت است که برآن ها مسلط خواهی شد! او در پاسخ سوال سلطان که پرسید چگونه این امت مغضوب می شوند گفت: زنا کنند و با دختران شما همبسترشوند؛ به اصطلاح امروز راه”هجوم فرهنگی” را به سلطان نشان داد! سلطان پذیرفت و به قوم گفت: زمان وطن پرستی وگذشت در راه میهن فرا رسیده است ولی هزینه دارد؛ هزینه اش این است که دوشیزگان زیبا روی باید برای نجات وطن با آرایش زنانه در اطراف ارودگاه بنی اسراییل پراکنده شوند وخود را دراختیار جوانان بنی اسراییل قرار دهند و آن ها را به فساد بکشانند!
خانواده ها تن به این ذلت دادند و دختران درصحراها و اطراف چادرهای بنی اسراییل آرایش کرده با وضع محرک، پراکنده شدند. جوانان بنی اسراییل که یکی را پیدا می کردند، دیگران را هم خبر کرده و به این ترتیب مرتباً بر تعداد جوانانِ آلوده افزوده می شد. خدای تعالی به موسی(ع) گفت بنی اسراییل آلوده شده و مغضوب من گردیده اند، اگرطاهر نشوند شکست می خورید! موسی(ع) گفت چگونه طاهر شوند؟گفت دستوربده تا پاکان ناپاکان را بکشند! با این دستور دریک روز صد هزارنفر ازآلوده ها که در حال زنا یا آلوده به آن بودند، کشته شدند! نیمروز خداوند به موسی(ع) گفت راضی شدم، دیگر نکشند! به بنی اسراییل بگو قتل را از شما به خاطر عمل العازار (فرزند هارون) برداشتم. عمل العاذار چنان برایم عزیز ومحبوب بود که کفّه ی رضایتم برغضبم فزونی یافت!
درتورات آمده که العاذار فرزند هارون در برنامه ی تطهیر بنی اسراییل وکشتار ناپاکان شرکت کرده بود. او جوانی از بنی اسراییل را روی دختری جلعادی دید. نیزه را از پشت بنی اسراییلی وارد کرد واز دختر جلعادی بیرون نمود و هر دو را به دلیل غیرتی که برای خداوند نموده بود به هوا برد و خداوند هم فرمود: به غیرت العاذار از خون بقیه درگذشتم! خداوند نسبت به حدود خود غیرت دارد و کشتن تجاوزکار و مقابله با او هرچه محکم تر وبا صداقت تر و قاطع تر باشد، پیش خدا محبوب تر است!
بنی اسراییل وقتی به نفس خودشان ظلم می کردند، با “خودکشتاری”طاهر می شدند. علاوه برمورد فوق، مجازات گوساله پرستی هم یکی دیگر از آن موارد بود: « وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُمْ بِاتِّخاذِکُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلى بارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِنْدَ بارِئِکُمْ فَتابَ عَلَیْکُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ »
بلعم باعور نمودارانسانی است که بخشی از عمرخود را در راه فطرت انسانی و بندگی خدا صرف کرده بود اما چون ریشه ی دنیاطلبی در او نخشکیده بود، دراین آزمایش صبرخود را ازدست داد و به فساد کشیده شد. می گوید”اگر می خواستیم او را با آن آیات عطا شده رفعت می بخشیدیم” اما خداوند نخواست زیرا در بلعم آثار اخلاص ندید. «لَکّنَّهُ اَخلَدَ اِلَی الاَرضِ وَ اتَّبَعَ هَوَیهُ…»:”او درزمین ماندگار و جاودانه شد و به دنبال هوای نفس خود رفت” با این که بلعم پس از مدتی مرد اما در باره او می گوید:«اخَلدََ اِلَی الاَرضِ»:”برای همیشه زمین گیر شد”چرا؟ برای این که وی زمین را برای خلود پسندید. خداوند نیّت بلعم را ریشه خرابی کار او می داند. ماجرای بلعم، عکس قضیه ی ساحران است. ساحران با دیدن نشانه الهی ایمان آوردند و عاقبت بخیر شدند، ولی بلعم باعورا با دیدن آن همه نشانه سقوط کرد!

فصل 6: علی (ع) و درمان اساسی طبیعت گرایی
درمان اساسی طبیعت گرایی بایستی از دوران کودکی که زمانِ مناسبِ آن است پی ریزی شود. علی(ع) درحدیثی  روش کار را برای ما بیان می فرمایند. می فرماید:«اَلوَلَدُ اَمِیرٌ سَبعَ سِنِینَ وَ عَبدٌ سَبعَ سِنِینَ وَ وَزِیرٌ سَبعَ سِنِینَ ثُمَّ خَلَّ سَبِیلُهُ»:”فرزند باید در 7 سال اول زندگی فرمانده و 7 سال دوم فرمانبر و 7 سال سوم وزیر و مشاور دانست تا مستقل بار آید». در7 سال اول، طبیعت و فطرت هر دو حالت جوانه دارند و کودک درحال تجربه ی جهانِ تازه ی پیرامون خود است. او باید همگام با طبیعت خود رشد کند و برای این کار می بایست به صورت امیر با او رفتار شود تا طبیعتش جان گرفته و جلوه نماید. امیر بودن طفل درخردسالی به این دلیل است که او در این سن و سال ضعیف است و اگر امیر به شمار نیاید، آینده جرئت ابراز وجود پیدا نمی کند و ترسِ از دیگران وی را چنان می هراساند که عقیده و درک خود را از دست می دهد و بی آن که به چیزی معتقد باشد آن را عمل می کند و با این کار عمل او از علم جدا شده، مقلّدی بی محتوا وپوچ و پوک خواهد شد؛ به نحوی که آن چه انجام می دهد به هیچ وجه آن را باور ندارد و آن چه را هم که باور دارد، چون می ترسد هرگز به عمل در نمی آورد. او درنهایت به خاطر همین ترس از خود بیگانه می شود!
بازگیری کودک از اعتیاد به طبیعت و الوهیتِ دیگران، اساساً به دوران کودکی برمی گردد. اگر اطرافیان از طفولیت کودک را هم چون امیر بزرگ بدارند، طبیعت در او قِوام یافته و نوشتار فطرت بر صحفه ی طبیعت او به خوبی آشکار می شود و با این کار او از خودش صاحب رأی، نظر، جهت، ارزش، صلابت، شجاعت و جسارت می شود. وقتی که در طفولیت بت قدرت مجازی برای کودک شکسته گردید، در بزرگی هنگام بروز فطرت، طبیعت او مرعوب هیچ کس و هیچ چیز دیگر نخواهد شد و زمینه ترس از خدا در دل او به وجود می اید.
روزی امام حسن (ع) بعد از فوت رسول خدا (ص) به مسجد آمد. ایشان ابوبکر را بر منبر جدّش صلی الله علیه و آله درحال خطبه دید. در حضور جمع بانک زد از منبر جدم پایین بیا! به علی(ع) گفتند این کار تو است و به فرزندت آموزش داده ای که چنین بگوید! علی(ع) قسم خوردکه این چنین نیست و گفت اهل مدینه می دانند که حسن گاهی به مسجد وارد می شد و جدّش در سجده بود. او از جماعت می گذشت وخود را به ایشان رسانده و برپشت حضرت سوار می شد؛ به نحوی که پیامبر در حال قیام دستی بر زانو و دستی بر پشت برای نگهداری او داشت.! یاگاهی که حسن به مسجد می آمد و پیامبر در حال خطبه بود، شما و اهل مدینه می دانند که حسن خود را به جدّش می رساند و از او بالا می رفت و برگردن او می نشست؛ در حالی که پاهای او برسینه ی پیامبر آویزان بود و برق خلخالش از انتهای مسجد دیده می شد!
حضرت با بیان چنین رویدادی می خواهد بگوید که دوره نفیِ ترس، طمع، وابستگی و وحشت از خلق به خوبی در باره حسن در دوران کودکی توسط جدش صورت گرفته که حالا می تواند در مقابل جمع این چنین ازخودش رأی، نظر، جهت، ارزش، صلابت، شجاعت و جسارت داشته باشد!
درکودکی، احساس گرسنگی وتشنگی و نیاز به خواب و مانند آن ها و نیاز به آزادی و محبوبیت، جنبه طبیعت کودک را تشکیل می دهد. همان طورکه تغافل انسان در بر طرف کردن نیاز زیستی مثل خواب و خوراک، به بدن آسیب می رساند، طبیعت کودک هم اگر مراقبت نشود و نیازهای او برطرف نگردد، ‌درمعرض آسیب جدّی قرار خواهد گرفت.
اگر والدین طفل را در راستای خواسته هایش با درایت یاری کنند و شرایطی بوجود آورند که طبیعت او عزت و کمال و راحتی داشته باشد، فطرت او فعّال گردیده، از بستر طبیعت رشید و بالنده بیرون می آید و در آینده خود را در عالَمی بزرگتر از این عالم احساس می کند و خود را به هر چیز پست وکوچک نمی فروشد و بخش پروانه سازی او به کمال می رسد. اما هر چه کمتر به طبیعتِ او بها داده شود، رشد و نمو لازم را از دست داده و پژمرده می شود و علامت دادن آن کم رنگ تر خواهد گردید.
دراین دوره، هرچه ترس و وحشت از اطرافیان بیشتر باشد، بروز پدیده”استقلال” یا “خود” در کودک به مانع برخورد می نماید. درست است که طبیعت برتری طلبی و الوهیت دارد، اما این مطلب در 7سال اول که ضعف و ناتوانی کودک در برابر بزرگترها محسوس و ملموس است، کمتر مجال بروز می یابد. در این دوره خطرشرک و الوهیت دیگران در او بیش از خطر الوهیت ادعایی خودش است! پس به اطرافیان کودک توصیه می شود که بگذارندکودک طلوع کند، فرمان دهد، خواسته داشته باشد و احساس کند که اطرافیان در فرمان اویند؛ با این کار، طبیعتِ او به سوی الوهیتِ دیگران حرکت نمی کند و فطرتش به سوی منصب حقیقی خود که رهبری طبیعت است به پیش می رود. واگذاری حق فرماندهی به کودک در7سال اول، منجر به بروز و ظهور استعداد پاکی، زیبایی، صفا، دوری از بخل و حرص و غیره می شود و بروز این صفات در کودکی بیشتر از صفات مذموم است؛ صفاتی مانند رقابت، حس برتری بر دیگران، حسد، کبر، نیرنگ و مانند آن ها که مربوط به 7 سال دوم است.
درهفت سال اول، زمینه حاکمیت فطرت بر طبیعت از طریق برآورده شدن معقول خواسته های کودک فراهم می شود. دراین دوران، فطرت تمرین فرماندهی می کند و زمینه بروز و ظهور و استقامتش در برابر دیگران فراهم می گردد. آن چه از امام حسن (ع) در کودکی دیده شد، ابراز احساسات و مهر و علاقه به جدّ بزرگوارش بود. هنگامی که جدّ بزرگوار در سجود است، بدون هیچ بازدارنده ای خودش را روی او می اندازد! اگر حسن (ع) به خاطر مردم و اهمیت دادن به ابهت جمعیت و کثرت آن ها، از نزدیک شدن به جدِّ خود می ترسید و خجالت می کشید و خودداری می نمود، مقدمه ای بر شرک و مقدمه هایی بر عبودیت غیر خدا در آینده برای اومی شد. اما حالا که حسن (ع) به کثرت جمعیت اهمیتی نداده، نشانه ی تربیت صحیح بر ردّ عبودیت غیرخدا را آشکار کرده است. اگر الان حسن (ع) به کسی که به او محبت کرده عشق می ورزد، شکر منعم است و شکر منعم توحید است و توحید از فطرت بر می خیزد. او امروز در کودکی محبت این منعم را درک می کند و شکر نعمت را این گونه عملی می کند تا در آینده به صورت بازگشت به خدا و عبودیت پروردگار متجلّی شود.
علت فزونی فساد و تباهی در جهان امروز این است که فساد و تباهی از نوع تخریب است و تخریب آسان می باشد. اما پاکی و طهارت، سازندگی است و سازندگی نیازمند همگنی سازه های بسیاری است که یکی ازآن ها مراقبت از طبیعتِ کودکی در هفت سال اول است. اگر در کودکی بازگیری از اعتیاد به الوهیت دیگران انجام نگیرد، طلوع فطرت پس از بلوغ جنسی بی اثر خواهد بود. اگر والدین بخواهند که کودک مسأله «لااله» را در کودکی تجربه کند، باید از همان ابتدا اعتیاد او به الوهیت دیگران را در او درمان کنند و راه آن امیر دانستن او در7سال اول زندگی است. اگر طفل از کودکی مورد هجومِ رفتارهای مختلف تربیتی اطرافیان قرار گیرد، در برابر این پیچیدگی های رفتاری و فرمان ضد و نقیضِ، به دنیایی از تضاد فرو می رود؛ به نحوی که جرأت نمی کند به احساسات خود جامه ی عمل بپوشد و در جوّ غلیظ و خشن پیرامون خود و والدین و در میان تند بادهای برخورد دیگران، جوانه های لطیف احساس او فرو می ریزند. از این رو سفارش می شود که در برابر تمایلات کودک در7 سال اول زندگی بردباری نشان دهند تا او فرصت ابراز علاقه و محبت و ابراز احساسات داشته باشد. اما باید توجه داشت که جوانه ی فطرت به بهای رشد و نمو طبیعت سوخته نشود و لازم است آن را از اموری که ضد فطرت است دور نگاه داشت. این سخن مولوی که می گوید:”زِ آب خُرد، ماهیْ خُرد خیزد” تشبیهی بجا و درست است. فضای لازم برای شناوری و پرورش شخصیت کودک به میزان تحمل اطرافیان بستگی دارد. کودکی که اطرافیان ناشکیبا داشته باشد، مانند ماهی درآب خُرد است و قانوناً شخصیت او کوچک می شود و اگر چنین شود، فرزند از همان کودکی روش عبور دادن خود از میان اطرافیان را به بهای از دست رفتن شخصیت خود کشف خواهد نمود.
دردوره خلافت علی علیه السلام چند کوزه عسل آورده بودند و به دست خزانه دار سپرده شده بود. حسین بن علی علیه السلام که درآن زمان تازه تشکیل خانواده داده بود، روزی میزبان مهمانی می شود و چون چیزی برای پذیرایی در دسترس ندارد و هنوز هم سهم خود را هم از عسل موجود در بیت المال دریافت نکرده، به خزانه دار مراجعه می کند تا از سهم خود علی الحساب مقداری دریافت نماید و خزانه دار هم می پذیرد. علی (ع) در بازدید ازخزانه، از خالی شدن کوزه عسل و ماجرا اطلاع پیدا می کند. حسین را احضار نموده و بازخواست می کند. حسین ماجرا را توضیح می دهد. علی (ع) برای تنبیه شلاقش را بالا می آورد. حسین او را به جعفر سوگند می دهد. علی (ع) همواره در برابر این سوگند انعطاف داشت. شلاق را پایین آورده و می گوید بابی انت و امی! چرا پیش از آن که دیگران سهم خود را دریافت کنند، تو دریافت کردی؟
حسین بن علی این نوع انضباط و سختگیریِ شدید در بندگیِ خدا را وقتی می تواند تحمّل کند که شخصیت او در کودکی از گنجایش لازم توسط جدّ و پدر برخوردار شده باشد. علی (ع) در دوران آموزش”لااله”، کودک را چنان آزادگذاشته و میدان لازم برای رشد شخصیت دراختیار او گذاشته که در”الاالله” می تواند این چنین او را مورد بازخواست قرار دهد!
پس ازگذشت 7 سال از امیری، دوره ی«عَبدٌ سَبعَ سِنِینَ» یا دوره ی هفت ساله ی دوم که دوره ی فرمانبری کودک است فرا می رسد. این دوره ملازم با آغازانحصار طلبی ها و خودخواهی های کودک است. دراین دوره، اطاعت کودک از بزرکتر هایی که خدا را فرادست خود می بینند، نوعی اطاعت از خداوند است. این دوره، زمینه یاری و بروز حکومت فطرت برطبیعت است؛ هنگام آن است که طغیان کودک مهار و محدود شود تا فطرت برای حاکم شدن بر طبیعت دشواری زیادی نداشته باشد؛ فطرتی که در هفت سال اوّل از میان پوسته طبیعت سالم و قوی بیرون آمده است. دراین مرحله، فطرت در ابتدای راه است و تازه کار می باشد و مسیرش با تکیه بر دیگران و تقلید از مطیعان فطرت، موجب ایجاد فرصت بیشتر برای رشد بینش فطری و خوگرفتن طبیعتِ او به اطاعت از فطرت خواهد گردید. به عبارت دیگر، فطرت کودک درکنار فطرت دیگران و با یاری از نور آنان، راه را یافته و طبیعتش مطیع فطرت خواهد شد.
اساساً وقتی که طبیعتِ کودک، انواع لذایذ رادر7 سال اول و در حدّ بالا تجربه کرد، فطرت در برابر آن لذایذ متوقف می شود و آن ها را کوچک می یابد و نوعی از فنا و زوال در آن ها می بیند. فطرت به چیزی کمتر از بقا و ابدیت قانع نمی شود و هرمقصد مادی را به دلیل فناپذیر بودن آن فاقد ارزش می بیند.؛ دراین حال اگر به فطرت حکومت بردل های جهانیان را هم بدهند قانع نمی شود.
توقف فطرت در برابر لذایذ، پایان مرحله ی طبیعت و آغاز ورود به یپله ی اندیشه است. همان گونه که در میزان الحراره، حرکت درجه ی حرارت از زیر صفر، بدون عبور ازصفر امکان پذیر نیست، مدت زمان توقف درپیله ی اندیشه هم ممکن است زیاد یا کم باشد و از آن گزیری نیست.
14سالگی دوران جوانی و بلوغ فطرت است؛ دوره ای است که نوجوان شرایط اظهار نظرِ در مسایل را پیدا کرده است و زمان اجتهاد فطرت فرا رسیده و باید او را در مشورت ها به کار گرفت تا اراده و تصمیم گیری و رهبری محیطِ پیرامون خود را برای مدیریت های آینده تمرین کند. در این سنّ، مبانی اجتهاد و اظهار نظر در او رشد کرده و به دنبال شناخت راه است. دراین حالت اگرتقلید به نوجوان تحمیل شود، خطرناک است و مثل این می ماند که پس از پایان نه ماهگی بخواهند طفل را به توقف در رحم مادر ناگزیر کنند که این کار خطراتی برای مادر و جنین دارد! همان گونه که بیرون آوردن جنین در5 ماهگی درست نیست و ماندن وی پس از 9 ماهگی در رحم خطرناک است، مراحل رشد نیز همین حالت را دارند؛ یعنی درست نیست فرزند پیش از14سالگی به حال خود گذاشته شود و انتظار اطاعت بی چون چرا پس از 14 سالگی نادرست است.
در این سنّ باید برای وی نوعی آزادی واحترام و تکریم شخصیت قایل شد تا بتواند در آن شرایط وزیر و طرف مشورت قرار گیرد و احساس مسئولیت در او بالنده شود. این دوره همانند امیر بودن پیش از7سالگی است. با این تفاوت که وزیر برای پیشنهاد دادن و امیر برای فرمان دادن است. وزارت نوجوان در این دوران باید وزارت واقعیه باشد، درحالی که امارت طفل در پیش از 7 سالگی، امارت ظاهریه بود. در این دوره هنگامی که جوان 7 سال در وزارت ماند و تجربه ی کافی به دست آورد، اگرحرکات استقلال طلبانه از وی مشاهده کردید، زمان تشکیل خانواده برای او فرا رسیده است و باید مستقل گردد، زیرا در7سال سوم فوران شباب و غریزه جنسی به منتهای رشد خود می رسد.
بعد از 7سال سوم و از سن 21 سالگی، گویی مَرکب کامل شده و اگر راکب لایق باشد آماده ی مسافرت های دور دست است. اگر در این حالت حیات دنیا را برای خود کافی نداند و برای کشف مطلبی بالاتر از حیات دنیا به تلاش و تکاپو پردازد و احساس کند که جز بندگی چیزی لایق و درخور او نیست و سلطنت ها در جنب بندگی خدا خرمهره و خزف در برابر گوهر گرانبها است، با این احساس او توانسته در میان کشش ها و کوشش های دیگران، راه خود را پیش برده، از طبیعت به فطرت رسیده باشد. در این حالت‌ جهاد فی سبیل الله در دیدگاه وی از زن و فرزند و پدر و مادر و شغل و مقام و مسکن، عزیزتر خواهد بود و همه ی امورِ دل از قبیل چشم، گوش، فهم، زبان، همت، آرزو و عشق، فعال شده و می توان از این به بعد بازدهی نابی از او انتظار داشت.
پس اگر قلب بخواهد به فعلیّت برسد، باید پدر ومادر و مربیان از طفولیت خطّ تربیتی صحیحی برای فرزند داشته باشند تا در آینده در تمامی مزایای طبیعی نوعی کوچکی و فنا و زوال بیابد. در این صورت است که همه چیز را می نگرد اما چیزی را برای دل که جایگاه گوهر گرانبها است، بر نمی گزیند زیرا تمام پیشنهادات طبیعت را برای قانع کردن فطرت کافی نمی‌داند! این جا پایان مرحله‌ی طبیعت و انتقال به فطرت است

پاورقی:
1- چرا انسان فساد می کند؟
فساد ناشی از ناهماهنگی با مشیّت الهی است. آیه‌ی «لَوکَانَ فِیهِمَاآلِهَهٌ اِلاَّاللهُ لَفَسَدَتَا1»می‌گوید هر جا در مجموعه‎ی آسمان و زمین، خدایی غیر از الله هدف قرار گیرد، آن جا فساد پیدا خواهد شد. به عبارت دیگر هرجا فسادی دیده شود، مسلماً در اعتقاد یا در عمل یا در اجرا یا در قانون‎گذاری، شایبه غیر الهی مطرح شده است. آیه درنظر اول استدلال بر توحید می‌آید و معمولاً در بحث‌های اثبات خدا استفاده می‌شود؛ مثلاً می‌گویند چون عالَم فاسد نیست، پس این نشان می‌دهد که تنها یک فرمان و حکم بر آن حکومت می‌کند. اما وقتی در آن دقیق شویم، می‎بینیم که «فیهما» معانی وسیع‌تری در خود دارد:
1- می‌گوید در ذرّه ذرّه‌ی آفرینش، خواست و مشیت خدا جاری است و اگر انسان این خواست را در کارها رعایت نکند، بروز فساد حتمی است. در یکی از پارک‌های جنگلی، برای این که نسل بعضی جانوران زیاد شود، پلنگ‌ها را جدا کردند. بعد از مدتی دیدند که بقیه‌ی حیوانات تحرکشان از بین رفته و بیمار شدند و تلفات زیاد شد. زیرا موقعی که پلنگ در میان آنان بود، آن‌ها بخاطر وحشت از دست دادن جان، هر روز چندین دشت می‌دویدند و هر کدامشان که بیمار بود و توان دویدن نداشت، شکار پلنگ می‌شد و قبل از سرایت بیماری به دیگران، از بین می‌رفت. مأموران پارک در نهایت مجبور شدند پلنگ ها را برگردانند و همین باعث شد بیماری‌ها از بین برود. خلقت، همه از این قبیل است و ذره‌ای فساد در آن نیست اما تا اختیار انسان دخالت می‌کند، فساد آغاز می‌شود.
2- آیه‌ی «ظَهَرَ الفَسَادُ فِی البَرِّ وَ البَحرِ بِمَا کَسَبَتْ اَیدِی النَّاسِ1» می‌گوید در زمین و آسمان به خاطر دخالت‌های جهالت‌آمیز انسان، فساد ایجاد می‌شود. چرا چنین می‌گوید؟ برای این که خدای تعالی رب آسمان‌ها و زمین و مابین آن دو است و به معنی مالک مدبّر است؛ کسی است که عالَم به تدبیر و اندازه‌گیری او درجریان است و ضرورتاً ما هم باید در انجام امور و برنامه‌ها، این اندازه‌گیری و تقدیر را رعایت کنیم تا به موفقیت دست یابیم وگرنه فساد به‌دنبال خواهد داشت. روی کلمه ی “هرجا در مجموعه‎ی آسمان و زمین” اگر دقت کنید متوجه می‌شوید که هرکار و برنامه‌ای اعم از حکومتی، اقتصادی، اخلاقی، علمی و درونِ خود انسان و غیره،‌ در هر مرتبه‎ای که باشد، در شمول این آیه قرار دارد و اگر راهکاری غیر از راهکار دین مطرح گردد، همان جا منشأ فساد خواهد شد.
آیه‌ی«أفَرَأیْتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَواهُ1»می‌گوید که «آلهه» شدن صرفاً مخصوص اشیا و بت نیست؛ انسان هم اگر خود را مستقل بداند و فکر و برنامه و هوسش را کافی دانسته و تقدیرات و اندازه‌گیری‌های الهی را درحلّ مشکلات نادیده بگیرد، «آلهه» شدن شامل او هم خواهد شد و به مجرّدی که هوای دل در کارها دخالت داد شود، شرک پیش می‌آید و توحید از آن کار و مجموعه کوچ می‌کند.
جریان کار به این صورت است که اول الوهیت انسان مطرح می‌شود و بعد «یفسد فیها» پیش می‌آید. چه جالب قرآن رابطه‎ی فساد با اراده علوّ یا برتری در زمین را بیان می‌کند!  «تِلْکَ الدّارُ الآخِرَه نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدُونَ عُلُوًا  فِی الاَرْضِ وَ لا فساداً1» این جا چون نکره در سیاق نفی است، می‌خواهد بگوید که طالب هیچ نوع برتری نباش که فساد به‌دنبال دارد! متقی کسی است که اراده‌ی برتری بر دیگران را ندارد. زیرا فساد به‌دنبال می‌آورد. برتری مذموم نیست، اراده‎ی آن مذموم است. اگر انسان در اعلی علیّین قرار بگیرد یا حکومت آسمان و زمین را به او بدهند، مذمت و ضرر ندارد، آن چه که مذمت و ضرر دارد، “خواستن” آن‌ها است. در همین رابطه امام صادق علیه السلام در روایتی می‌گویند: “از مسلمان در تعجبم! خدای تعالی کاری برای او پیش نمی‌آورد، مگر این که خیر او در آن است. اگر با قیچی بدنش را ریز ریز کنند، برای او خیر است و اگر حکومت آسمان و زمین را هم به او بدهند، برایش خوب است! 1”. این به چه معنی است؟ معنایش این است که مؤمن چون درون او در فساد نیست، شرایط بیرونی نمی‎تواند او را به فساد بکشاند، اما کافر چون داخل او فاسد است، به فساد کشیده می‌شود.
“اصلاحات” نیاز به اندیشه و مکانیزم صحیح توحیدی دارد و نبود آن، نوع و میزانی از جهالت را درکارها بوجود می‌آورد که در نهایت به فساد می‌انجامد. هرجا اصلاحات موفق نشده است، یقیناً بقایای شرک درآن‌جا وجود داشته است. در ذیل آیه:«وَ مَا یُؤمِنُ اَکثَرُهُم بِاللهِ اِلاَّ وَ هُم مُشرِکُون2»از امام صادق‌(ع) سؤال ‎شد که چگونه در حال ایمان شخص مشرک است؟ ‎فرمودند: « هُوَ قَولُ الرَّجُلِ لَولاَ فُلاَنُ لَهَلَکتُ وَ لَو لاَ فُلاَنٌ مَا اَصَبتُ و کَذَا وَ کَذَا »:”اگر فلانی نبود ما شکست خورده بودیم، اگر فلانی نبود پیروز نمی‌شدیم و…” اگر این‌طور گفته شود، برای خدا در ملکش که رزق می‌دهد و ضرر را دفع می‌کند، شریک قایل شده‌‌اید! سؤال کننده گفت اگر این‌طور بگوییم اشکال ندارد؟ « لَولاَ أنْ مَنَّ اللهُ عَلَینَا بفلانٍ لَهَلَکتُ، قَالَ نَعَم لاَ بَاسَ بِهَذَا اَو نَحوِهِ1» فرق بین توحید و شرک همین است. ما هم در مکالمه‌ی روزمره خود باید بگوییم اگر خدا باد را نفرستاده بود که ابرها را بیاورد، باران نمی‎بارید، یا اگر خدا اختلاف درجه‎ی حرارت را پیش نیاورده بود که باد بوجود آید، ابری موجود نبود. این توحید است!
توحید این است که در تحلیل‌های علمی ربوبیت خدا مطرح گردد، در غیر این صورت امام صادق(ع)  می‌گوید: «اَلاَّ تَرَی قَد جَعَلَ لِلَّهِ شَرِیکَاً فِی مُلکِهِ یَرزُقُهُ وَ یَدفَعُ عَنهُ2»:”نمی‌بینی که با این کار برای خدا، در ملکش شریک قایل شده‌ای که رزق می‌دهد و ضرر را دفع می‌کند!” بنابراین هرگاه مسایل، منهای خدا مطرح گردید، شرک پیش می آید. متأسفانه بعضی‎ها اگر در کارهایشان عامل طبیعی عمل نکند، می‎گویند قدرت خدا جلوی این کار را گرفت و هر جا ببینند کارشان درست ‎شد، می‎گویند عامل طبیعی کار کرد! این‌ها سوء برداشت است. توحید این است که به قوانین طبیعی به عنوان آثار مشیّت الله نگریسته شود و اگر منهای مشیّت مطرح شد، شرک می‌شود.
3- از آیه‌ی« لَو کَانَ فِیهِمَا آلِهَهٌ اِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتَا »، نکته‌ی ظریف دیگری فهمیده می‌شود. از آن‌جا که اراده خدا بر هر چیزی بین آسمان و زمین حاکم است و همه به‌سبب آن به‌سوی صلاح و رستگاری پیش می‌روند، قلب انسان هم که جزیی از مجموعه‌ی بین آسمان و زمین است، دراین میانه با توجه به ساختمان آن، یاد و ذکر خدا در آن پیچیده شده است و به زبان حال ”خدا، خدا“ می‌گوید و اگر اله و خدایی غیر از الله یا به عبارت دیگر اراده‌ای غیر از اراده‌ی خدا به خاطر جهالت انسان در آن مطرح شود، فساد ایجاد می‌گردد.
2- مشیت الهی، مبنای قانون
ما از اراده ومشیّت الهی تعبیر به قانون می کنیم. به عبارت دیگر قوانین طبیعی  اموری انتزاعی هستند که منشأ آن ها اراده و مشیّت حق تعالی است. مثلاً “عدد” دارای وجود ذهنی و انتزاعی است. وقتی که گفته می شود 4 کتاب، کتاب معدود است و درخارج وجود دارد ومنشأ انتزاع است، اما عدد 4وجود خارجی ندارد، هرچند که برای عدد4، شکل 4 را فرض کرده و صورتی قرار دادی برای آن درنظر گرفته باشیم. به عبارت دیگر ما از معدود، عدد را انتزاع می کنیم.
کسانی که مشیت را بازدارنده ی قانون می دانند، نه قانون و نه مشیت، هیچ کدام را نشناخته اند! مشیت زیر بنای قانون است و قانون از جریان منظم آفرینش(مانند عدد 4 در مثال بالا) انتزاع می شود. بطور کلی هرپدیده ای که درآن جریان علت ومعلولی برقرار باشد، زیربنای آن را مشیت الهی تشکیل داده است. آیه ی «تُولِجُ اللَّیلَ فِی النَّهَارِ وَ تُولِجُ  النَّهَارَ فِی اللَّیلِ » دگرگونی شب و روز را مبتنی برکار خورشید و زمین ندانسته، بلکه آن را پدیده ای ناشی از مشیت خداوندی  می داند . بنابراین کسی که در ورای قوانین طبیعی به دنبال خدا بگردد، به بیراهه رفته و به انکارخدا خواهد رسید، زیرا جایی تهی از قوانین طبیعی وجود ندارد!
4- طاغوت چیست؟
طاغوت به معنی طغیان کننده است و آن جنبه‌ای از انسان است که از فرمان فطرت سرپیچی کرده، قیمومیت فرد را به دست می‌گیرد؛ عیناً مثل پادشاه جباری می‌ماند که از قیمومیت پیامبر عصر خود خارج شده و با منزوی کردن او، خودش عهده‌دار امور مملکت می‌گردد. هیچ فرقی بین داخل و خارج انسان نیست. همان وضعی که انبیاء در حوزه‌ی برنامه‌ها و مسؤولیت‌هایشان با جبّاران و طاغوت‌های زمان دارند، در درون انسان هم این مسایل وجود دارد. نفس انسان اگر از قیمومیت فطرت خارج شد، طغیان می کند. از طرف دیگر، اگر فطرت بسبب بی تقوایی منزوی شد و مورد بی اعتنایی و بی مهری قرار گرفت، مثل پیامبری می‌شود که او را زندانی کرده باشند.
4- معنای محبت
معنای محبت را باید در”مجموعه ای ولایت” جستجو کرد. انسان های حقیقت بین به شناخت ویژه ای دست یافته که دیگران نمی توانند درک کنند! اگر به حدیث کسا که تفسیر”محبت”و صمیمیت را دریک خانواده ی فطرت گرا به نمایش می گذارد توجه کنید، این معنا را بهتر درک خواهید کرد.
دیدار وگفتگوی کوتاه آنان واقعاً شگفت انگیز است! خانم خانه داری که دراین صحنه مطرح است، دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. ایشان نقل می کند که روزی پدرم به خانه من آمد وگفت «َالسَّلاَمُ عَلَیکَ یَا فَاطِمَه». در پاسخ گفتم «وَعَلَیکَ السَّلاَمُ یاَ اَبَتَاهُ وَیَا رَسُولُ الله». « فَقَالَ، اِنِّی اَجِدُ فِی بَدَنِی ضُعفاً»، «فَقُلتُ لَهُ اُعِیذُکَ بِاللهِ یَا اَبَتَاهُ مِن الضَّعفِ»، «فَقَالَ یَا فَاطِمَه اِیتِینِی بِالکَسَاءِ الیَمَانِی فَغَطِّینِی بِهِ»، « فَآتَیتَهُ بِالکَسَاءِ الیَمَانِی، فَغَطَّیتَهُ بِهِ… ».
ببینید، چگونه پیغمبری که دربرابر دشواری وخطرها، پایدارانه ایستاده وضعفی ازخود نشان نداده، این چنین از ضعف شِکوِه می کند! ابن فارض این نوع جریان را به خوبی توضیح می دهد:
ویحسن اظهار التجلد للعدی       و یقبح الا العجز عند الأحبه
“نشان دادن پایداری دربرابر دشمنان زیباست اما درمیان دوستان، همه چیز جز عجز نشان دادن نازیباست”. اساساً فطرت گراها از طرح مشکل با هم لذت می برند. « مَن شَکَی اِلَی مُؤمِنٍ، فَقَد شَکَی اِلَی اللهِ وَ مَن شَکَی اِلِی غِیرِ المُؤمِنٍ فَقَد شَکَی اللهَ»:”هرکس شکایت خودرا نزد مؤمن بَرَد، شکایت به پیشگاه خدا برده و هر کس غیرمؤمنی را امین شکایت خود قرار دهد، ازخدا شکایت کرده است!” هم چنین درحدیث است که:«مَلعُونٌ مَن اَلقَی کَلَّهُ عَلَی النَّاسِ»:”هرکس بارخود را بردوش دیگری بیندازد، ملعون است”در ماجرای کسا، پیامبر صلی الله علیه و آله از فاطمه سلام الله علیها می خواهد که اورا باپوشش یمانی بپوشاند. چنین فرمانی درمقام محبت نهایت لطف است. حتی نمی گوید بیاور! می گوید بیاور ومن را بپوشان! بعد از آن در برخورد با فرزندان و پاسخ سلام آنان می گوید: «وَ عَلَیکَ السَّلاَمُ یَا وَلَدِی وَ یَا قُرَّهَ عَینِی وَ ثَمَرَهِ فُؤَادِی».فرزند می پرسد: “مادر! بویی همانند بوی جدّم رسول خدا می شنوم” ببینید! نوع شامه وتشخیص بوی پیامبر تنها از کسانی برمی آید که انسانیت درآن ها شکوفا شده باشد. مادرمی گوید:”بله، جدت زیرپوشش است”. دیدار فرزندان با جدشان هم دیدنی است. آنان اجازه می خواهند زیر پوشش بروند. چرا اجازه ی نشستن کنارآن را نمی خواهند؟ برای این که آن ها ازدیگر انسان ها فراترند و عاشق یکدیگر می باشند. این مطلب در جواب مادر و جدّ به سلام حسنین (ع) دیده می شود. مادر در جواب سلام کودک می گوید:«وَ عَلَیکَ السَّلاَمُ یَاوَلَدِی وَیَا قُرَّهَ عَینِی وَثَمَرَهِ فُؤَادِی» وجدّ آنان درجواب سلام فرزند عنوانِ «صَاحِبِ حَوضِی وَ صَاحِبِ لَوَایِی» می آورد. ممکن است گفته شود که این کششِ آغوش جدّ است که فرزندان خردسال را به زیر کسا می کشاند، اگر این طور است پس پدر و مادرِ آن دو فرزند از چه کششی برخوردار بودند؟ باید کفت که”محبت”وصمیمیت این خانواده به یکدیگر، بیش از آن است که بتوانند دور از یکدیگر بنشینند!
دریک خانواده ی طبیعت گرا، محبت جور دیگری است. آنان چون به عزّت خود می نگرند و با عشق سازگاری ندارند، نوعی ازکبر و غرور دارند که دوستداری دیگران را ذلت و وابستگی به آن ها راخواری و دلدادگی و سر سپردگی را خفت وتحقیر می دانند. طبیعت گرایان چون درپوسته تعیّن وخود بینی قرار دارند، تماس آنان با دیگران از ورای “خودیت”است وباهمه ی تفاهم ظاهری که دارند، اگر پوسته تشخّص آنان جریحه دار شود، همه چیز رافراموش کرده،کینه حریف رابه دل می گیرند وهنگام مقتضی تلافی می نمایند؛ هرچند که دیگران به وظیفه ی خود عمل کرده باشند! درحقیقت، آنان ملاک دوستی ودشمنی را پذیرش وعدم پذیرش تشخّص وتعیّن خوداز طرف دیگران می داند. فرهنگ آنان کسی را دوست می شناسد که تشخّص و تعیّن آن ها را به رسمیت شناخته باشد. حقوق بشر دراصطلاحِ آنان، حقوق دوستان است و دوستان کسانی هستند که تعریف آن ها گذشت!/

بسم الله الرحم الرحیم و ایاه نستعین انه خیرناصر و معین

بحث ولایت فقیه ، یک بحثی است که هم اجتماعی ، هم اعتقادی است چون جنبه ولایت یا سرپرستی یک مسئله ایست که جامعه از آن ناگزیر است یعنی اولین قسمت بحث را که می کنیم روی این است که کسی که ولایت فقیه را قبول ندارد آیا اصل ولایت را قبول ندارد یا یک ولایتی را می پذیرد اما این را برای فقیه نمی پذیرد پس بحث اول در این است که آیا ولایت امری اجتناب پذیر است یا نه ؟
معنی ولایت یعنی اینکه اداره امور یک جامعه به یک سلسله طولی مربوط بشود به قسمی که مجموع این ولایتها به یک ولایت منتهی می شود و از آن ولایت نظم جامعه روبراه شود وقتی می گوئیم ولایتهای طولی نظرمان بازگشت کثرت به وحدت است در امر ولایت . یعنی وقتی به شعب ولایت نظر می کنید کثرت را مشاهده می کنید وقتی ریشه و اساس و مرکز کثرت را پیدا می کنید به یک ولایت میرسید یعنی ولایت در حالیکه متعدد است واحد است و در حالیکه واحد است متعدد است یعنی طولیت معجزه ای که می کند این است که واحد را کثیر و کثیر را واحد می کند وقتی نگاه به شعب می کنی می گویی کثیر و متعدد است وقتی نگاه به اصل می کنی می گویی که این واحد است و این نظم جهانی درست چکیده رابطه کثرت و وحدت است به این ترتیب که وقتی وحدت بر کثرت حاکم شد نظم به وجود می آید همانگی بوجود می آید و نتیجه اش این می شود که خودکامگی ، تعدد مراکز قدرت تفرقه و تشتت و درگیریها حل بشود .
خود انسان در عین حالی که واحد است متکثر است شما با اینکه یک شخصیت هستید و قرآن می گوید . ماجعل الله لرجل من قلبین فی جوفه . خدا برای انسان 2 قلب 2 شخصیت 2 مرکز تصمیم گیری در وجود او و در جوف و نهاد او قرار نداده آن وقت در عین حال شما قوایی متعدد دارید . اما این قوای متعدد چون تحت حکومت واحدند ، تحت ولایت واحدند نظم را در شما ایجاد می کند دست شما به این دلیل با پایتان همکاری می کند که دست شما نمی توانید مستقلا تصمیم بگیرید همان تصمیم گیرند دست تصمیم گیرنده پا و چشم و گوش و زبان و همه چیز شماست پس شما 5 انگشت دارید اما به این دلیل این 5 انگشت با هم همکاری می کنند که مرکز تصمیم گیری در آنها یکی است یعنی در وجود انسان ولایتی برای قسمت آگاه برناآگاه ، قلب تو که می فهمد می سنجد ، آزاد است ، آگاه است حکومت دارد بر دست تو که قدرت است اما آگاه نیست دست چه می فهمد دست چه شخصیتی می دهد انگشتها چه شناختی دارند ؟ آنها اگر احساس و ادراکی دارند یک احساس خام است این احساس خامشان را به مرکز تصمیم گیری می دهند و او بر ایشان تفسیر می کند من وقتی دستم را روی این میز می گذارم میز برای من وضع جدیدی را نشان میدهد و دست من به مرکز تصمیم گیری و فهم من یک جریان را نشان می دهد آنکه دست می فهمد خام است یک اطلاع نپخته است فقط یک تجربه است اما این را در طبق اخلاص می گذارد و رد می کند به مرکز شعور من و آن تفسیر می کند که درجه حرارت میز از تو کمتر است و این احساس را می کنی یا این ضربه که می زنی و این صدا را می کند این چوب است گوش من آن را می شنود و فهم آن را تفسیر می کند یعنی قلب انسان ولایت فقیهی دارد بر اعضای دیگر بقسمی که اعضا اطلاعاتی به این ولایت می دهند درکشان ، فهمشان اطلاعاتشان را در اختیار او می گذارند او تفسیرش می کند .
چشم من اطلاعاتم را می دهد به مرکز تصمیم گیری گوش من تمام حواس من . مجموعش آنجا تنظیم می شود و بعد قسمت آگاه وجود من از این اطلاعاتی که از همین ناآگاهان بدست آورده جهت بمن میدهد و حکم میکند بر دست من بر پای من بر جمیع جوارح و اعضای من پس همانطور که کثرت اینجا مر میگردد به یک وحدت
هشام بن حکم برهمین استدلال بر امامت و ولایت فقیه استدلال می کند در کتاب کافی می گوید . در جلسه درس عمربن عبید رفته بودم شنیده بودم شاگرد زیاد دارد در کفشها جای من شد نشستم وقتی صحبتش را کرد گفتم شیخنا من سؤالی دارم می توانم سؤالم را بکنم ؟ گفت بگو ( بحث در امامت بود ) گفتم . تو چشم داری استاد ؟ گفت چشم دارم این چه سؤالیست ؟ گفت برای چه تو بگو ؟ گفت برای اینکه ببینم گفتم گوش ؟ گفت برای اینکه بشنوم گفتم زبان و پا اینها را سؤال کردم بعد گفتم قلب هم داری ؟ گفت بله برای اینکه آنها را هماهنگ کند گفت اینها که بود آن چه لازم بود ؟ گفت اگر آن نباشد زمام آنها بهم می خورد آنها متلاشی می شوند اساس آن است . گفتم مگر این گوش نیست که می شنود زبان نیست که سخن می گوید آن چه کاره است آن چه ضرورتی دارد گفت همه اش آن است که بین چشم و گوش هماهنگی می کند و در یک جریان معنا دار و روشن هدایت می کند . از او سؤال کردم چطور هست تو برای اداره یک انسان قلبی را لازم می بینی که حکومت بکند بر چشم و گوش و زبان و سایر اعضا اما در یک جامعه نیاز به امام نداشته باشند ؟ سر لشگر لازم داری رئیس شهربانی لازم داری شهردار لازم داری ، همه عضو از اعضا حکومتی را لازم داری ، آن کسی که آن همه را به هم هماهنگ کند یکی کند و بر همه ناظر و حاکم باشد چرا وجود نداشته باشد ؟ از همان روز نخست یافته بودند شاگردان ائمه ما که موضع ولایت فقیه کجاست و آن را قلب است می دیدند و اینکه امام را قلب امت می خوانند مطلب جدیدی نیست مطلب جاریی بوده در عصرهای گذشته و مدتها بوده این مطلب کهنه شده دقیقا امت امامت را از روی وجود خود انسان اثبات میکرده و از اینکه بتواند کثرت تصمیم گیری را به وحدت تبدیل کند . نظر هشام این است که می گوید در وجود انسان بخش آگاه حکومت می کند بر بخش ناآگاه . قلب که تصمیم می گیرد ( نه قلبی که تلمبه خون است تلمبه خون چیز دیگریست مرکز تصمیم گیری و معرفت چیز دیگری ) می گوید این مرکز تصمیم گیری توست که با حکومتش ، ولایتش بر جمع اعضا تو ، توی متکثر را تبدیل به واحد می کند . یعنی اینجا کثرت است یعنی بر هر قسمت از اینها هر نقطه ای به زیر دست خودش حکومت می کند و در اینجا حاکمهای متعدد هستند ولایتهای متعدد هستند اما بر میگردد به یک ولایت واحد و چون کثرت به وحدت بر می گردد و از این جهت خودکامگی تعدد مراکز قدرت تفرقه و تشتت در انسان وجود ندارد . انسان مطمئن است که دست او علیه پای او یا علیه چشم او کودتا نمی کند . یک جامعه زمانی جامعه کاملیست که همانطور که یک انسان به تکامل رسیده جامعه به همان شکل به کمال برسد یعنی قسمتهای پایین اطلاعاتشان را در اختیار مرکز قراردهند اما از مرکز کسب تکلیف کنند . رابطه این قلب انسان با انگشتان انسان چگونه است ؟ انگشت هم وظیفه اطلاعاتی دارد برای قلب و مرکز تصمیم گیری هم وظیفه اجرایی . اطلاعاتش را میدهد و تکلیفش را کسب می کند . هر عملی که انگشت انسان انجام می دهد تحت رهبریست یعنی به این دلیل انسان اعمالش سنجیده است که از روی رهبری صورت گیرد . شما اگر نماز خواندید . در حالیکه بیهوش بودید این نماز قبول است یا نه ؟ در حال خواب نماز خواندید این نماز قبول است یا نه ؟
قرائت شما درست . همه جملات را هم درست ادا کردی وضو هم گرفتی همه کار هم کردی اما نماز یعنی چه ؟ نماز یعنی گفتن زبان ؟ یا شنیدن گوش یا خم شدن کمر یا راست شدن دست یا کج شدن پا ؟ این است یا نماز یعنی همین اعمال تحت فرمان قلب انجام گیرد اگر شما همه این کارها را کردی از روی بی حواسی یا همه این کارها را کردی بدون فرمان قلب عبادتت قبول نیست عمل عمل انسانی نیست چرا ؟ چون تحت رهبری نیست یعنی ارزش عمل به این است که درست تحت رهبری و فرماندهی صورت گیرد . کسی که مست است اگر هر چه مال دارد بدهد در راه خدا در حال مستی این چقدر اجر دارد ؟ چرا اجر ندارد ؟ یعنی بخشش یک عمل اقتصادی نیست . آن چیزی که در اسلام مدح شده که بعنوان تصدق هبه کردن و ایثار ، ایثار قبل از اینکه یک عمل اقتصادی باشد یک عمل انسانی است . مستی که آنچه را که دارد میدهد عمل او ایثار است ؟ عمل او یک عمل انسانی است ؟ عمل او قابل تقدیر است ؟ می گوئید نه چون او که نکرده . شما فکر می کنید از اعتبار این پولها چیزی کاسته می شود وقتی در حال مستی بدهی ؟ یا این پولها را بر نمی دارند ؟ بر می دارند و با این هم شکم گرسنه سیر می شود اما چرا این عمل اجر ندارد به جهت اینکه تحت ولایت نیست . تحت فرماندهی نیست یعنی آمده اول فرمانده را معزول کرده بعد عمل انجام داده . آدم مست فرمانده وجودش بیکار است فرمانده وجودش زندانی است یعنی عقلش علیه اش کودتا شده . خانه نشین شده صدایش گرفته شده بعد جای او عادات آمده . عادتش بوده احسان کند در حال مستی احسان می کند . انسان در حال مستی این جو نیست که چاقو می کشد .
می نه اندر هر سری شرمی کند آنچنان را آنچنان تر می کند
کسی که عادتش نماز خواندن است وقتی که مشروبش میدهند می ایستد نماز می خواند همین جور اینقدر می خواند .نماز جعفر طیار می خواند . طول میدهد اگر همیشه سوره قل هو الله می خوانده از برش باشد سوره البقره می خواند . یعنی شدت میدهد به انسان تو همان جریانی که هست یعنی موانع از سر راهش برداشته می شود بطو اتوماتیک همانطور که این کوک شده کوکها باز می شود و عمل می کند از این جهت می گوئیم که همه مالش را هم بدند ارزش ندارد چرا ؟ چون هبر وجودش این کار را نکرده پس ارزش عمل به نیت انسان است و معنی لا عمل الا بالنیه معنی انما الا عمال بالنیات این است . لا عمل الا بالوالایه ، انما الاعمال بالولایه چون نیت است که ولایت دارد بر همه چیز .
اینکه امام در مقایسه ایران و عراق که می جنگند گفت جنگ یکی است اما وقتی با نیت مختلف صورت بگیرد معنای متفاوت دارد و انیگزه است که وضع عمل را روشن می کند ممکن است همین جنگ به یک انگیزه ای بدترین باشد و به انگیزه دیگری بهترین باشد . انگیزه مفسر عمل است و سرنوشت عمل را انگیزه او مشخص می کند و خوب انگیزه درست بر می گردد به ولایت یعنی ارزش جنگ و جهاد به این نیست که با آن چند تا کافر کشته می شود . کافر کشته شدن و ستونی از کفار منهدم شدن اگر تحت ولایت رهبری نباشد عینا مثل بخشش کردنی است که از آدم مست صورت بگیرد مطلق کشته شدن کافر مطرح نیست مطلق تصرف شدن کشور کفر مطرح نیست اسیر شدن عده ای کافر مهم نیست مهم این است که این کار به امر چه کسی صورت می گیرد و کی بر این لشکر حکومت می کند که دارد جهاد می کند . امام صادق ( ع) می گوید . جهاد در رکاب امام جائر مثل خوردن گوشت خنزیر است . خود این جهاد ، جهاد عالیترین ، جهاد که بهترین با فضیلت ترین و شریف ترین است اگر بفرمان فرمانده غیر صالح باشد این بدترین و کثیف ترین و ننگین ترین است .
امام صادق (ع) کتابی دارد این کتاب را حسن بن علی بن شیعه در تحف العقول آورده است این کتابی است در مکاسب و عموما ائمه ما را وی می آمده از آنها سئوالاتی می کرده جواب می دادند و گاهی اتفاق می افتاده خودشان رساله ای را در یک مطلبی می نوشتند کما اینکه صحیفه سجادیه از نوشته های خود امام زین العابدین (ع) است نه از سؤالات روا، صحیفه فاطمه از همین قبیل است این مکاسبی که منصوب است به امام صادق (ع) هم از همین نمونه است و در آن جا کتاب حقوق امام زین العابدین (ع) هم از همین است رساله الحقوق دارند . در این که چه اعمالی جایز است و چه اعمالی جایز نیست این کتاب فصل ، فصل دارد یک فصلش هم فصل الولایه است که چه نوع ولایتی از نظر شرع مباح است و چه نوع ولایتی حرام ، و چه نوع ولایتی واجب است می گوید ولایتهایی که حرام است . ولایت ولات الجور یعنی رهبری والی های جائز و ولایت ولاتهم و ولات ولاتهم خودشان ، ولایتهای زیر دست زیردست تا برسد به پایین . می گوید کل همکاری به هر شکل با والی جائر در کمترین کار را می گوید حرام است . شیخ انصاری در کتاب مکاسبش که از کتب درسی حوزه علمیه است همین مطلب را نقل می کند که ولایت ولات جور به هر شکلی حرام است و بعد امام استشهاد می کند . دلیل می آورد که چرا حرام است می گوید . لان فی ولایت ولا الجور امحاءالحق در ولایت ولات جور حق محور است نتیجه اش است که اسلام از مسیر خودش منحرف بشود و کل شرور صورت بگیرد در تائید همین مطلب که ائمه نسبت به ولایت ولات جور چه قدر شدت عمل دارند مثالهایی است یکی از آنها این است که در مکاسب شیخ هم آمده . یکی از خدمه و موالی ائمه اطهار کسانی که در خانه شان گاهی کار می کردند همکارهایی داشتند با ایشان ، او نقل می کند که من یک وقتی شدیدا تنگدست شدم و نیاز به کمک داشتم و امام صادق (ع) را منصور احضار کرده بود به حیره جایی نزدیک بغداد بعد هم با احترام ایشان را برمیگرداند عموی منصور که سپهسالار بود این خدمت امام صادق ادب می گیرد و من خضوع او را میدیدم اسمش علی بن عبدالله است پیش خود گفتم اگر به امام بگویم سفارشی بکن به این سپهسالار منصور که هر روز خدمتتان می آید او کارهای زیاردی دارد که اگر یکی را به من واگذار کند من مشکلاتم حل می شود مسائل اقتصادیم منتفی می شود این مطلب را چند بار به حضرت تذکر دادم یک وقتی ایشان می آید یک توصیه ای بکنید به من کاری واگذار کند و حضرت توجهی نمی کرد پیش خود گفتم که ما خانواده مان را در راه اینها دادیم عمرمان را در خانه اینها صرف کردیم ایشان مضایقه می کند از یک کلمه ای که می خواهد به این علی بگوید وقتی پیش خود این چنین گفتم از این جهت ناراحت شدم که شک کرده بودم در صلاحیت آنها و دیدم اعتقاداتم دارد متلاشی می شود از این بابت آمدم خدمت ایشان که توضیح بخواهم گفتم یابن رسول الله دارم هلاک میشوم برایم مشکل است چند بار به شما گفتم و توجهی نکردید با اینکه برای شما کار ساده ای بود حضرت فرمود متوجه شدم دفعه اول دفعه دوم دفعه سوم و تعمدا چیزی نگفتم بعد فرمود والله اگر آنچه در روی زمین و در جهان شماست به من ببخشند و در مقابل ازین بخواهند ان ابرع لهم فلما او اصلح لهم دوانا او اوصلی لهم واسطتا خدا شاهد است اگر همه چیز را به من بدهند تا من یک قلم برای آنها بتراشم یا دواتشان را برایشان اصلاح کنم دوات در قبل یک چیزی مثل پارچه ای توی ظرفی که مرکب تویش است می ریختند که نوک قلم به ته ظرف نخورد و آسیب نبیند به پارچه بخورد و رطوبت پیدا کند و با آن چیزی نویسند به این اصلاح دوات می گویند . یا پشتی آنها را جابجا کنم بنشیند من این کار را نمی کند من چون به ما خدمت کردی تو را به این آتش واگذار کنم ؟ تو را جهنمی کنم ؟ بعد از اینهمه خدمت که به ما کردی ؟ والله این کار را نمی کنم این شدت اجتناب آنها را قبول کردن ولایت از همین ولات جور بود .
یا در جهاد شکرت کردن وقتی رهبری بدست غیر از فقیه عادل است این باز در کافیست ضمن اعتراضی که کسی به علی بن الحسین (ع) می کند که یا علی اقبلت الی الحج ولینه و ترکت جهاد و صعوبته جهاد چون مشک بود و خطری بود رهایش کردی و آمدی حج بکنی چون بی خطر بود ؟ در حالیکه خدا آن وعده ای را که به اهل جهاد داده است به هیچ عبادتی دیگر این چنین تضمینی نداده است . ان الله اشتری من المؤمنین اموالهم وانفسهم بان لهم الجنه یقاتلون فی سبیله فیقتلون و یقتلون خدا از مؤمنین جان و مالشان را خریده که بهشت مال آنها باشد در راه خدا قتال می کنند . در راه خدا می کشند و کشته می شوند و عدا علیه حقا فی التورات والا نجیل والقرآن و من اوفی بعهده من الله فاستبشروا بیعکم الذی بایعتم به و ذالک الفوز عظیم بهترین معامله جهاد است به این معامله دلخوش و خرسند باشید و این بزگترین سعادت است و کی ما نسبت به حج این چنین تشویق و ترغیب داریم . وقتی مطلبش تمام شد حضرت گفت آیه بعدش چه می گوید ؟ بخوان گفت . التابئون العابدون السائحون الراکعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر و الحافظون لحدود الله
حضرت فرمود : هولا گفتی حافظون لحدودالله همین جا صبر کن این تفسیر می کند این جهاد را که وعده داده جهادی که تشویق شده یعنی این جهاد تائبون جهاد عابدون جهاد سائحون یعنی اگر اینها نبود آنجاها جهاد اساسی نیست الراکعون الساجدون امرون بالمعروف و الناهون عن المنکر و جهاد حافظون لحدودالله آنهائیکه حدود را می شناسند و هم به آن متعهدند بعد حضرت فرمود هر وقت ما دیدیم جهاد تحت نظر کسانی اداره می شود که حافظ حدودالله هستند حج را رها می کنیم و رو به جهاد می کنیم اما اگر دیدیم تحت نظر کسانی اداره می شود که حافظ حدودالله نیستن دجهاد را رها می کنید رو به حج می آوریم پس بر می گردد همه اش به این مطلب که مسئله رهبری و اینکه در راس هست چه ویژگی هایی داشته باشد در نتیجه عمل در صحت عمل در قابل . قبول بودن عمل تاثیر سرنوشت سازدارد پس انسان ارزش عملش به این است که تحت ولایت آگاه او باشد یعنی اگر عمل از آگاهی صورت بگیرد ارزش دارد اما اگر همین عمل ناآگاهانه صورت گرفت هیچگونه اجری ندارد معنی آگاهانه صورت گرفتن یعنی چه ؟ یعنی تحت ولایت قسمت آگاه انسان قسمت فقیه انسان باشد . یعنی فرد بداند که این عمل چه اجری داشت و انجام دهد در روایتی که در باره عقل داریم در کافی می گوید انما اثیب بالعقول و اعاقب بالعقول خدا می گوید من حق ثواب اگر میدهم به عقل می دهد و اگر مجازات هم می کنم به عقول می کنم یعنی چه ؟ یعنی به قسمت رهبری . مورد خطاب و تکلیف من رهبری است عمل اگر از روی رهبری صورت گرفت اجر دارد . شخصی که بر خلاف رهبریش عمل می کند من به این تبیه می کنم به این دلیل که رهبریش را تعطیل می کند اما اگر کسی آدمی را کشت آدم خوب را هم کشت اما این دیوانه بود که آدم کشت شما می گوئید روز قیامت این دیوانه را عقاب می کنند ؟ مجازات می کنند ؟ مجازات می کنند دیوانه را ؟ نمیکنند از این جهت می گوید . انما اشیب بالعقول و اعاقب بالعقول ، عقاب اگر می کنم به عقول عقاب می کنم یعنی برای من انسان از آن مطرح است که عقل دارد رهبری دارد و ولایتش بدست عقلش است اگر از ولایت عقل خارج شد من این را بعنوان انسان تلقی نمی کنم . پس برگشت اجر و نتیجه عمل در انسان به مقدار عمل نیست به کیفیت وقوع عمل است از این جهت کسانی در راه خدا انفاق بسیار می کنند در قرآن از آنها ثنا نمی کند کسانی در راه خدا سه تکه نان می دهند خدا از آنها یا می کنند به این دلیل است که برای من چند تا تکه نان داده شده مهم نیست این نان چگونه داده شده است مهم است .
در سوره هل اتی می گوید . ویطمعون الطعام علی حبه میکسنا و یتیما واسیرا انما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاء ولا شکورا انا نحاف من ربنا یوما عبوسا قمطریرا . قوقیهم الله شر ذلک الیوم و لقیهم نضره و سرورا و جزاهم بما صبروا جنه و حریرا .
سخن می گوید از کسانی که طعام خودشان را به مسکین و یتیم و اسیر دادند این خانواده پیامبر (ص) بود یعنی علی (ع) فاطمه (ع) امام حسن (ع) و امام حسین (ع) اینها نانی که داشتند دادند یعنی اینها وقتی بود که هیچ داشتند . حسین و حسن مریض شده بودند و نذر کرده بودند پدر و مادرشان وقتی اینها خوب شدند سه روز روزه بگیرند روز اول که روزه می رفتند علی چیزی نداشت فاطمه از شمعون یهودی مقداری پشم گرفت و گفت برایت رشته کنم و مزد او قدری جو از او گرفت مزد کارش را که نشان میدهد که کار اقتصادی می کردند و پشتوانه اقتصادی مرد هم بودند این جو را خودش پاک کرد و آسیاب کرد و از آن نان پخت و این افطار آنهاست . در موقع افطار سائلی خواسته و گفته که من مسکینم و چیزی ندارم . علی داده و آنها هم به تبعش داده اند . این معنی امام آن هم معنی امت . مقامات آنها چون تحت این رهبری این کار را کرده اند این اجر را دارد و قرآن ثنا می گوید بر اینها مبلغ نان برای خدا مهم نیست نحوه دادنش مهم است . و یطمعون الطعام علی حبه نه ازروی سیری واقعا به آن نان احتیاج داشتند و انسان وقتی کمبود دارد همان تکه نانش را دوست دارد و برایش عزیز است . و یطمعون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسرا انما نطعمکم لوجه الله نگفتند که انما نطعمکم لوجه الله اینچنین بود خدا می گوید از قول آنها چون عمل آنها شهادت می داد تمام وجودشان اینچنین بود که آنچه کردند لوجه الله بود پس این تحت رهبری بوده یعنی رهبر آنها معتهد بود و کارش را لوجه الله کرد وقتی می گوید انما نطعمکم لوجه الله فاعل نطعم نیتی جزوجه الله نداشته یعنی کسی که این عمل را رهبری کرده انگیزه ای جز وجه الله در آن بود ، به این دلیل ارزش عمل می آید بالا لانر…. منکم جزاء و لا شکورا اصلا انتظار پاداش یا تشکر اصلا مطرح نیست اصلا توی خاطر ما این نیست انا نخاف من ربنا یوما عبوسا قمطریر امروز روز تلخی است که ما به این ترتیب با آب افطار کنیم اما ما این را تحمل می کنیم بخاطر خوف از آن روز داریم که آن روز روز عبوس و قمطریر است . وحشت اهمیت دادن به آن روز برای ما سهل کرده تحمل ناراحتی را در این روز پس چون این عمل از روی این چنین نیتی انجام گرفته بود خدا به آن ثنا گفت با اینکه مبلغش مبلغ ضعیفی بود پس مهم در اسلام این است که عمل تحت رهبری صورت بگیرد تحت رهبری آگاه و متعهد و امین وقتی می گوید لوجه الله یعنی رهبر من عقل من که من را به این عمل دعوت کرد قصد انگیزه ای جز لوجه الله نداشت این رهبر متعهد و خالص است و درست در حال اشعار و توجه ان کار را کرد یطعمون الطعام علی حبه شدیدا این نان برای آنها عزیز بود در برخورد بین هابیل و قابیل قرآن چگونه قضاوت می کند ؟
واتل علیهم نبا انبی ادم بالحق اذ قربا قربانا قتقبل من احدهما و لهم یتقبل من الا خرقال لا قتلتک قال انما یتقبل الله من المتقین
ببین 2 پسر آدم را که قربانی کردند مال یکی قبول شد مال دیگری قبول نشد آنکه قربانی اش قبول نشده بود گفت می کشمت آن دیگری می گفت انما …… من چه کنم ؟ خدا به مبلغ آنچه می دهی توجه ندارد به وجه وجهتی که آن را میدهی توجه دارد . یعنی چه چیز تو را به این قربانی کردن دعوت کرده رهبر تو در انجام این عمل کی بود ؟ چی بوده ؟ ببینید ما رهبری را توی دو قسمت بررسی می کنیم یک دفعه رهبری انسان بر خود انسان یک بار رهبری عالم بر غیر عالم عالم بر متعلم این دو تا از یک با بند دو تا از یک جنسند هر دو از نوع ولایت فقیه است ولایت امام بر رعیت هم جزء ولایت فقیه است از این جهت در لسان اخبار وقتی فقیه گفته میشود . منظور ائمه است وقتی فقها امتی گفته میشود منظور 12 امام است به اینها تعبیر فقیه گفته میشود و حتی الفقیه که گفته می شود در لسان اخبار منظور امام موسی کاظم (ع) است اصلا لسان آنها این است و این ها خود را جزء فقها می دانند اصلا معنی ولایت فقیه یعنی ولایت ائمه یکی است و پس اساس بحث در این است که فشرده کنم نتیجه کلام را که امروز از بحث ولایت فقیه چه بخشی را صورت دادم . پخش کثرت و وحدت بود که این ولایتهای متعدد یعنی ولایت مجتهد بر مردم ولایت امام بر مردم ولایت رسول بر امام ولایت خدا بر رسول که همه بر میگردد به یک وحدت که ولایت الله است که امروز نرسیدم این را توضیح دهم این کثرت به آن وحدت بر می گردد و در مقابلش ولایت ولات جور هم از ولایت شیطان بر انصارش تا ولایت یک رئیس نفسانی بر مرئوس خودش اینها همه اش یک ولایت شیطانی است انشاءالله توضیح این دو ولایت که ما دو ولایت بیشتر نداریم یا این یا آن روز دیگری انشاءالله صحبت می کنم .

جلسه 2
بسم الله الرحمن و ایاه نستعین انه خیر ناصر و معین
بحث ما در جلسه قبل در این مدار بود که وقتی ما ولایت فقیه را مطرح می کنیم اول ما باید وضع ولایت را به طور کلی مشخص کنیم که ولایت چگونه است جلسله قبل ولایت را به طور کلی مشخص کنیم که ولایت چگونه است جلسه قبل ولایت را در رابطه با توحید بررسی کردیم یعنی موضوع بحث ما این بود که ما وقتی توحید را زیر بنا و اساس تلقی می کنیم این توحید در رابطه با ولایت یک نتکه را به ما می فهماند و آن این است که دو ولایت وجود ندارد . توحید این مسئله را انکار می کند که دو ولایت مستقل اساسی اصیل وجود داشته باشد از این جهت وقتی می گوئیم خدا ولی ماست ان نبی اولی بالمومنین من انفسهم و وقتی می گوئیم اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی الامر نمک و وقتی می گوئیم فقیه ولایت دارد اینجا داریم 4 ولایت را می شماریم . ولایت الله – ولایت رسول – ولایت امام – ولایت فقیه و از سوی دیگر ما گفتیم ولایت رسول را باید چنان معتقد باشیم که برای رسول ولایتی در مقابل ولایت الهی قائل نباشیم وگرنه دو ولایت قبول کرده ایم یکی ولایت الله ویکی ولایت رسول پس ولایت در رابطه با توحید به ما می گوید ولایت رسول در طول ولایت الله است نه در عرض آن . یعنی ولایتی که رسول بر مؤمنین دارد همان ولایت الهی است که رسول مصب او و مجرای اوست رسول را مسیر ولایت الهی می دانیم مصب ولایت الهی و مجرای او می دانیم در حقیقت رسول وجود و موجودیت و هویت خودش را از ولایت خدا کسب می کند رسول از خدا کسب ولایت می کند و رسول ظهور ولایت الهی است . بروز اوست مطلع اوست . یعنی شما می گوئید رسول از خودش نور ندارد از خدا کسب نور می کند از این جهت در عین حالی که در توحید بیش از یک ولایت را نفی می کنی اما برای آن ولایت مجرایی قائلی که رسول باشد .
و این دو مطلب را می رساند کی اینکه ولایت رسول وابسته به ولایت الله است دیگر اینکه آن کسی که استنکاف از ولایت رسول کند از رسول اعراض نکرده از ولایت الهی اعراض کرده است . وقتی گفتید رسول از خدا کسب نور می کند و ولایت او انعکاس ولایت الهی است در این صورت موضعگیری در مقابل ولایت رسول دقیقا موضع گیری در مقابل ولایت الهی است و شما که در ذهنتان آمده مقابل رسول ایستادن به آن شدت و جرم مقابل خدا ایستادن نیست این خطاست رسول هر چن بنده خداست و خدا کجا و بنده او کجا اما وقتی رسول را بعنوان رسول و نماینده خدا تلقی می کنیم ایستادگی در مقابل نماینده خدا یک معنی دارد ایستادگی در مقابل این شخص منهای سمت رسالتش معنای دیگری دارد.
وقتی رسول را منهای جنبه ولایت و رسالت او مطرح می کنیم می گوئیم او بنده خداست . کو تا خدا ؟ اما وقتی مسئله نماینگی او مطرح شد کجا می توانی بگویی کو تا خدا ؟ انکار او و یعنی انکار خدا ، ایذا او یعنی ایضاء خدا عصیان او یعنی عصیان خدا یعنی درست است که خدا مقام و جلال و شکوهی دیگری دارد و رسول یکی از بندگان اوست اما اگر این خدا یکی زا بندگانش را بعنوان نمایندگی انتخاب کرد از آن پس آن دیگر از حیث نمایندگی آثاری دیگر بر آن بار می شود و یک احکاک جدید اینجا مطرح می شود که انکار خدا زمانی تحقق دقیق پیدا میکند که به معنی انکار رسول باشد و انکار رسول دقیقا نهایی ترین نوع انکار خداست و چرا؟ چون یکوقت خدا بطور ذهنی مطرح میشود ویکبار بطور عینی . وقتی خدا را بعنوان حضور در جامعه مطرح می کنی یعنی حضور رسول بعنوان نمایندگی الهی دقیقا یعنی حضور خدا در بین خلق و انکار ر سمی خدا یعنی انکار رسول کسی که این نمایندگی و این رسالت را پیدا کرده است از این جهت بنده بودن روسول موجب تخفیفی در این جرم نمیشود بلکه شخص موضع او نسبت به خدا از طریق موضعش نسبت به رسول کشف میشود و اگر می خواهی ببینی که کی مطیع خداست . این را باید در ادعا سنجید یا در عمل ؟ انسان در موضعش نسبت به رسول بیانگر موضع او نسبت به خداست ، یا موضع او نسبت به منهای موضع او نسبت به رسول ؟ دققا می بیند انسان موضعش نسبت به خدا فاش نمیشود مگر وقتی که در مقابل رسول موضع گیری می کند . از این جهت خدای تعالی دو مطلب را ذکر می کند . آیه اول سوره انعام است . می فرماید قد نعلم انه لیحزنک الذی یقولون فانهم لا یکذبونک و لکن الظالمین به آیات الله یجهدون .
دقیقا میدانی ای پیغمبر که آنچه مشرکین می گویند تو را محزون می کند پیش پیامبر می آمدند و می گفتند تو مدعی هستی افرا می زنی خبری نیست رابطه ای با خدا نداری می خواهی بر ما ریاست کنی اینها همه اش بهانه است فانهم لا یکذبونک اینها که تو را تکذیب می کنند اینچنین نیست که تو را تکذیب می کنند ولکن الظالمین بایات الله یجهدون این ظالمین به آیات الهی است که عناد و لجاج نشان میدهند می گوید با تو سر دعوا ندارند با من کار دارند که تو را انکار می کنند . منظور او از استهزا تو محکوم کردن من است ( اگر بتو خرده می گیرد من را می خواهد بکوبد اگر بر تو اشکال می کند هدف او منم . من را نشانه رفته است چرا ؟
تو ببین آن وقتی که پیام ما را نمی رساندی کسی بتو زخم زبان می زد ؟ آنوقتی که فرمان ما بر زبان تو جاری نشده بود کسی مزاحم تو بود ؟ کسی روز و شب بتو اذیت می کرد ؟ خون بدل تو میکرد ؟ تو بنگر چرا هدف اینها گرفتی ؟ چرا تیر ملامت آنها تو را نشانه رفته ؟ تو از وقتی سخنگوی ما شده ای این چنین مورد ملامت قرار گرفتی . پس فانهم لا یکذبونک اینها به شخص تو کار ندارند چرا به خودت میخری ؟ چرا ناراحتی از اینهمه بهتان که بتو میزنند ؟ چرا ؟ مگر آنها در تو چیزی دیدند که تو را انکار می کنند آنوقت که رسالت ما بر دوش تو نبود و مبعوث به این رسالت نشده بودی یادت می آید پیش آنها چقدر محترم بودی ؟ چقدر عزیز بودی چقدر هر جا که وارد می شدی نسبت به تو تجلیل می کردند کسی بتو تعدی نمیکرد . امین همه بودی و به امانت معروف بودی . و عزیزترین چیزشان را بتو میسپردند .
تو امانت دار قوم بودی مطمئن ترین و مورد اعتماد ترین فرد این جامعه بودی اما از وقتی که سخنگوی ما شدی حرف ما را بیان می کنی مقصود ما را بیان می کنی از آنجاست که ملامتها شروع شده است زخم زبانها و توهینها و جسارتها شروع شده است . پس تو دقیقا به این نکته توجه کن فانهم لا یکذبونک ولکن الظالمین بایات الله یجهدون هدف و منظور آنها تو نیستی بلکه انکار آیات الهی و ایستادگی در مقابل خداست آنها با خدا حرف دارند و می خواهند با او حسابشان را تصفیه کنند و تو را پیدا کردند بعنوان وسیله ای که بوسیله تو در مقابل خدا بایستند پس اینجا انکار رسول دقیقا انکار خداست یا بعبارت بهتر انکار خدا بطور حقیقی در قالب انکار رسول گنجانده شده است یعنی شخص موضعش در مقابل خدا روش نمیشود تا در مقابل رسول ایستادگی نکند . اگر رسول در میان بود مو ضع انکار انسان در مقابل خدا چگونه بود ؟ چه تجلی داشت ؟ خدایی را که نمی بینی موضع گیری و لجبازیت نسبت به او یعنی چه ؟ خدایی که با تو سخن نمیگوید چگونه با او لجبازی می کنی پس وقتی رسول با تو صحبت کرد آن وقت مشخص می شود که تو با خدا لجبازی می کنی یا نمیکنی پس این آیه که نشان می دهد رسول بعد از رسیدن به نمایندگی انکار خدا یعنی انکار او و ایستادگی در مقابل خدا یعنی ایستادگی در مقابل او .
آیه دوم . النساء آیه 68
فلا و ربک لا یومنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدون فی افسهم حرجا مما قضیت و یسلموتسلیما . آیه با( لا ) قسم شروع می شود چون بعدش هم لا یؤمنون می گوید (لا) اول برای توطئه و زمینه چینی آمده است یعنی در مقام انکار شدید است و ربک ( واو قسم ) نه قسم به پرودگارت . این قسمهای خیلی درشت است لا یومنون ایمان به خدا نمی آورند حتی یحکموک فیما شجر بینهم در اینجا می گوید ایمان به خدا در حکم قرار دادن سول تجلی پیدا می کند قبلش ادعا است این ادعا زمانی صدق پیدا می کند زمانی محک و معیار و پیدا می کند اعتبار پیدا می کند حتی یحکموک فیما شجر بینهم که تو را در آنچه در بین آنها راه پیدا می کند منازعه می شود تو را حکم قرار بدهند حکم قرار دادن سول را تنها شاهد بر صدق ادعای ایمان میداند می گوید خیلی ها ادعا می کردند ما به آنچه خدا می گوید مومنیم تجربه آنها به نحوه مراجعه به توست اگر در مسائلی که بینشان اختلاف میشود تو را حکم قرار دهند این مومن به خدا هستند اگر چیزی غیر از تو را حکم قرار دهند این علامت این است که ایمان به خدا ندارند لا یومنون حتی یحکموک فیما شجربیهنم بعد می گوید این یک مرحله است باز به این هم نباید اکتفا کرد پیامبر را حکم قرار دادن هم دلیل کافی بر ایمان نیست یک قید دیگر هم درد ثم لا یحدوافی انفسهم حرجا مما قضیت بعد از اینکه ت وحکم کردی و آنها حکم تو را نشنیدند و تشخیص دادند که نظر تو چیست در خودشان هیچ احساس دشوار از پذیرش نظر تو نداشته باشند می گوید ممکن است ا ظهار تمایل شدید هم نسبت به آنچه گفتی بکنند اما در دل خودشان یک کراهتی هم نسبتب به آنچه گفتی دارند این دلیل این است که ایمان نیست .
ایمان زمانی است که خودشان احساس حرج نکنند احساس هیچگونه دشواری در حکمتی که تو کردی برای خودشان نکنند لا یجدوافی انفسهم حرجا مما قضیت از این قضاوت و حکمی که تو کردی هیچگونه احساس فشاری در درون خودشان نکنند یعنی بیرونشان سند نیست درونشان سند است که هیچگونه احساس تنگی و فشاری در قلب انسان نباشد که کاش آنجوری فرض می داشت آنجوری گفته بوده یک خرده مثل اینکه به حقیقت نزدیکتر بود . این معنایش چسیت ؟ ایمان است آن وقت می گوید ایمان به خداست که حکم پیامبر برایش قانع کننده نیست و بعد می گوید یسلمو تسلیما بعد از اینکه رسول گفته بشوند اینها را تسلیم حکم پیامبر شدن را سند ایمان به خدا می داند کسانی که می گویند ایمان آوردیم یعنی پذیرفتیم شاهدشان باید این باشد . در روزهای اول می آمدند و می گفتند که ما اسلام را این دین را پذیرفتیم این دین را قبول کردیم میگوید علامت پذیرفتن دین این است که یسلموا تسلیما بحکمی که رسول می گوید .
از هر دوی آن آیه استفاده میشود که ولایت رسول یعنی ولایت الله یعنی آن کس دقیقا بولایت خدا گردن نهاده که از ولایت رسول کراهتی و فشاری احساس نکند چون ولایت رسول ظهر و بروز ولایت الهی است یعنی ولایت الهی در صورت ولایت رسول مورد امتحان قرار می گیرد یعنی خدا مردم را نسبت به ولایت خودش از طریق عرضه کردن ولایت رسول امتحان می کند یعنی چه ؟ یعنی کسانی که ادعا می کنید ولایت رسول را پذیرفته اید ولایت خدا را پذیرفته اید محک شما میزان قربتان تقربتان و علاقه تات ولایت رسول است .
آیه سوم . در آیه سوم می گوید الم تر الی الذین یزعمون انهم یومنون بالله والیوم الاخر یریدون ان یتحاکموا الی الطاغوت و قد امرو ان یکفروا . .. می گوید نظر نمی کنی به کسانی که گمان می کنند ایمان به خدا و رسول آوردند ایمان به خدا و روز جزاء آوردند یریدون ان یتحاکمواالی الطاغوت دوست دارند حکم بین خودشان را طاغوت قرار دهند در حالیکه اینها مامور شده بود که نسبت به طاغوت کافر شوند این آیه در ذیلش روایتی داریم که این روایت را در کتاب کافی در بحث قضاء در فروغ کافی نقل کرده که قضاوت پیش چه کسی بردن صحیح است پیش کسی که صلاحیت قضاوت ندراد حکم کردن چه صورتی دارد ؟
در کافیست که دو نفر از مومنین بینشان اختلاف پیش آمد یکی عالم جوری را ، عالم غیر صالحی را فقیه غیر عادلی را پیشنهاد کرد که پیش او رویم و ببینیم او چه نظر دارد . این دیگری گفت بروم از جعفربن محمد سوال کنم این کار را اجازه می دهند ما بکنیم ؟ آمد خدمت امام صادق (ع) و گفت ما د مسئله ای با یکی از برادران دینی اختلاف پیدا کردیم و ایشان فردی را عالم سویی پیشنهاد کردند که مشترکا پیش او رویم و هر چه گفت قبول کنیم . حضرت این آیه را خواند .
گفت اگر این کار را میکردی از مصادیق این آیه بودی الم ترالی الذین یزعمون انهم یومنون بالله والیوم الاخر یریدون ان یتحاکموا الی الطاغوت . توبه عالم سوء که رجوع می کنی و او را حکم قرار میدهی این کسی که فانی در امر الله باشد این کس طاغوت است چون دو چیز که در کار نیست فما ذا بعد الحق الا الظلال مبین . اگر حق نبود جز ضلال آشکار نیست مگر ما دو راه حق داریم مگر ما دو حکم حق داریم وقتی کسی صلاحیت نداشت طاغوت است و می گفت اگر رفته بودی جز مصداقهای این آیه شده بودی که تحاکم بسوی طاغوت برده بودی گفت پس ما چه کنیم ؟ پیش چه کسی برویم گفت : فانظروا من نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا فلیرضوا به حکما فانی قد جعلته علیکم حاکما شما ببینید کی به احکام الهی نگاه کرده حلال و حرامی را که ما از قبل رسول اکرم میگوئیم یاد گرفته باشد به حکومت او راضی باشد و در جمله آخر می گوید فانی قد جعلته علیکم حاکما من او را بر شما حکم قرار دادم و در حقیقت می گوید فقیهی که از ما علمش را خذ کرده باشد و صلاحیت داشته باشد ما او را به این منصب قرار دادیم و اگر به حکم او استخفاف کنید به حکم ما اتسخفاف شده و راد علیه کراد علینا و راد علینا کراد علی الله هر کس که بر حکم این منصوب از طرف ما ردی می کند حرف ما و نظر ما را رد کرده و هرکس که حرف ما را رد کند آنچه که خدا نصب کرده و معین کرده بود آن را رد کرده و رد بر خدا کرده دقیقا نشان میدهند که دو چیز بیش نیست یا الله یا طاغوت .
آنجا که ولایت الهی نسیت ولایت طاغوت است یعنی این قسمت جدید بحث ماست . وقتی گفتیم که یک ولایت بیشتر نیست و آن ولایت الله است و ولایت رسول در طول ولایت الله است و ولایت امام در طول ولایت رسول است و ولایت فقیه در طول ولایت امام است این مطلب را این موضوع تکمیل می کند که انسان هیچوقت از ولایت خالی نیست این را حالا بررسی می کنیم . پس کل ولایت رسول و امام و فقیه تحت چی قرار می گیرد ؟ تحت ولایت ، یکی .
آیه آیه الکرسی اینطور بیان می کند . الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات این آیه می گوید . تو بی ولی نیستی تحت ولایتی هستی که هر لحظه هر زمان و هر مکان یا ولایت الله هستی یا ولایت طاغوت .
اگر از ولایت الله خارج شوی هیچ چاره نداری که تحت ولایت طاغوت بروی . و اگر بخواهی وارد ولایت الله شوی بایستی قبلا از ولایت طاغوت خارج شوی یعنی نه دو ولایت بر توست هم طاغوت و هم الله و نه ممکن است که هیچکدام نباشد . یعنی هم مانعه الجمع است و هم مانع الخلف است .
یعنی این انسان در هر حرکتی قدمی هر موضع گیری که می کند یا در خط طاغوت قدم بر میدارد و حرکتی زا نور بسوی ظلمت یا در خط الله سیر میک ند و حرکتی از ظلمت بسوی نوراست . چرا اینطوراست ؟
چون انسان وقتی دارد عملی را انجام میدهد طبق هدف و آرزو و علاقه ای انجام میدهد یعنی انسان فاقد انگیزه نیست و انگیزه است که عمل را مشخص میکند . و انگیزه است که عمل را علامت گذاری می کند مثل اینکه شما اگر خط بردار می کشید اگر جهتش را بردارید این دیگر ارزش ندارد نمی توانید بگوئید مثبت است یا منفی است کدامیک است . انگیزه ها به حرکت انسان علامت میدهند یا من انگیزه ام از این عمل خروج از تعلقات بیرون رفتن از جو جاذبه تعلقات دنیایی است همین طور که می گوئیم یک سفینه از محیط جاذبه زمین خارج شده و بعد سیرش سریعتر است و پیشرفتش بیشتر است چون از این جاذبه بیرون رفته این انسان آرزوهایی که دارد امیالی که دارد یا در کشش آرزوهای دنیایی است که او را در طیف جاذبه این خاک جاذبه ای این حیات دنیوی و جاذبه نفسانیت فردیت و منیت خودش میکشد هر عملی را که با انگیزه چنین جاذبه ای انجام می گیرد و تحت چنین جویی است این عملی دنیائی فانی ، خاکی و تاریک است هر عملی را که انسان برای خروج از جو این جاذبه و بیرون جستن از فشار این تمایلات و تعلقات و حرکت کردن بسوی فضای بقا انجام میدهد حرکتی است بسوی نور و حرکتی در خط ولایت الهی است .
پس به اینجهت یا برای و به انگیزه بازگشت به خاک و خاکی شدن و در خاک چیزی جستن و آن جلوه هایی که در خاک هست من را فریفته و برای آنها عملی را انجام میدهم اینجا تحت ولایت طاغوت است چرا ؟ چون انسان ورسالتش این است که از این جاذبه ها فراتر رود . و از مجذوب شدن به خاک خودش را بر حذر بدارد الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبد الشیطان انه لکم عدو مبین و ان اعبدونی هذا صراط مستقیم ؟ سوره یاسین آیه 59 و 60
ای آدمیزادها با شما عهد نکردم که این فریب خورده را اطاعت نکنید او دشمن آشکار شماست ؟ و حرف من را گوش کنید این صراط مستقیم است پس اینجا آنکه در این صراط مستقیم نمی آید فرمان ان اعبدونی را طغیان کرده و طاغوت می شود . طاغوت یعنی هر فریب خورده این حیات دنیا هر آرزومند قدرت دنیایی هر آرزومند ریاست دنیایی . این طغیان است فطرت انسان برای گذشتن از وراء این آرزوها آمده است از این جهت کسی از آخرت و حیات اعلی نصیب دارد که علاقه و تعلقش رابه حیات بریده باشد می گوید تلک الدار الاخره نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا والعاقبه للمتقین . دار آخرت به آنهایی اختصاص دارد که بنای علو و فساد در ارض را ندارند یعنی جاذبه علو و فساد فی الارض آنها نفریفته و از جاذبه چنین علویی خارج شده اند اینها حق داشتن حیات آخرت دارند و مجرمین در آخرت آنچه دارند حیات نیست رنجی است المی است آرزوی مرگی است که بدست نمیاید یعنی حیات با محرومیت حیات در آن وقتی که انسان می خواهد این حیات نباشد آن را حیات تلقی نمی کند کما اینکه قرآن حیات دنیایی را که نتیجه و مآلی نداشته باشد آن را هم موت تلقی می کند می گوید . لتنذر من کان حی و یحق القول علی الکافرین (سوره یاسین ) تا هر زنده ای را انذار کنی و بر کافرین حجت تمام شود یعنی کافر را در مقابل زندگان تلقی می کند آنها را به عنوان مردگان تلقی می کند چون از حیاتشان بهره نمی گیرند پس طاغوت یعنی طغیان در برابر جهت الهی پس دو تا ولایت پیش نیست یا ولایت الله یا ولایت طاغوت . ولایت طاغوت چطور است ؟ در ولایت طاغوت وضع نوع دیگریست . شخص احساس آن دارد که یک آرزوهایی او را به نوکری و به خدمت کشیده است . نیرومند بوسیله آن آرزوهایی که در دل ضعیف است ضعیف را اجیر خودش میکند یعنی ضعیف ، ضعیف طاغوتی در حقیقت بعلت پذیرفتن تعلقات زیر بار طاغوئت نیرومند میرود یعنی طاغوت نیرومند با هواها و هوسها و تهدیدها و تطمیعها ضعیف را زیر دست خودش نگه میدارد یعنی این ضعیف در ظاهر زیر سر نیزه است اما در باطن زیر فشار آرزوهای خودش است یعنی ضعیف یک ولایت رو بنایی و یک ولایت زیر بنایی بر روی او حاکم است . یعنی زیر بنای ولایت طاغوت نیرومند طمع ضعیف است و تعلق ضعیف به حیات دنیاست تعلق او به مواد فانی و گذرا است و روبنای او نیرو و شمشیر و سرنیزه فرد نیرومند است . یعنی ضعیف ، ضعف او ریشه ای از خودش دارد ریشه ای از سوء انتخاب خود اوست ه به قوی نیرو میدهد ضعیف را تعلق او ضعیف می کند طمع او ضعیف می کند دلبستگی او به حیات دنیا ضعیف و زیر دست می کند بدین جهت اگر ضعیفی رشته تعلق خودش را به حیات دنیا قطع کند و از جاذبه تعلق به خاک خارج شود این ولایت قوی نسبت او روبنائی فاقد زیر بناست . ولایت قوی نسبت به ضعیف فرو خوهد ریخت شالوده ولایت قوی ظالم به ضعیف مظلوم در رابطه با ولایت طاغوتی تعلقات و دل به حیات دنیا بستن ضعیف است از این جهت هر چند تمام جرائم باید در نامه عمل قوی در ظاهر نوشته شود اما خود این ضعیف و قوی که هر دو تحت ولایت طاغوتی هستند با هم در یک جا مجازات می کند و قرآن می گوید یقول الذین استضعفو للذین استکبرو الولا انتم لکنا مومنین (سوره سبا آیه 30 )
در قیامت ضعفا به مستکبرین می گویند اگر شما نبودید ما ایمان آورده بودیم یعنی ضعفایی که تعلق بدنیا ضعیفشان کرده تعلق به حیات آنها را تحت ولایت قوی قرار داده است از این جهت می گوید قال کل شما همه در این عذابید چه ضعیف و چه قوی چرا؟ چون قوی بدلیل آروزهای دنیایی اراده علو فی الارض و فساد این راه را در پیش گرفت و سر نیزه اش را بر روی افراد فشار آورد و ضعیف هم برای اینکه از این نعمت دنیا محروم نباشد نصیبی از این حیات دنیا برده باشد خط او را پذیرفت .
پس این شدت که ولایت قوی بر ضعیف مربوط به آنچه خود ضعیف می کند و انتخابهایی است که خود ضعیف انجام داده است از این جهت قرآن می می گوید و کذلک نولی بعض الظالمین بعبضا لما کانوا یکذبون به این ترتیب این قانون بدست می آید که ما می بینیم بعضی از ظالمین بر بعضی دیگر ولایت می کنند بخاطر آن اعمالی که کرده اند یعنی یک ظلم ولی ظالم دیگر می شود بخاطر آن جرمهایی که ظالم زیر دست مرتکب شده است می گوید زیر بنای حکومت ظلم قوی بر ظالم زیر دست جرائمی است که ظالم ضعیف مرتکب شده است یعنی ما که او را برای حیات دنیا نیاورده بودیم و راه بریدن این تعلق را به او نشان داده بودیم چرا دل به حیات ببندد تا کوچک بشود . چرا تعلق به دنیا پیدا کند که حقیر شود ما او را حقیر نیاورده بدیم ما او را این چنین نیافریده بودیم یا بن ادم لا تجعل نفسک عبدالغیرک لقد خلقک الله حرا ای آدمیزاد تو که خدا آزاد از این تعلقات تو را آفریده از عبادت غیر تو را آزاد کرده تو چرا خودت را عبد دیگری قرار دهی یعنی تعلقات انسان را به عبد بودند می کشاند . سئولات
ولایت فقیه جلسه سوم
بسم الله الرحمن الرحیم ایاه نستعین انه خیر باصر و معین یک مطلبی است که از زندگی انسان جدا نمیشود و آن آیه آخر آیه الکرسی هم شاهد بر همین مطلب هست می گوید . الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیاء هم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات .
برای انسان چه مومن و چه کافر ولی در نظر میگیرد می گوید مومن آن کسی است که خدا ولی اوست و کافر آن کسی است که طاغوت ولی اوست پس خروج از ولایت الهی لازمه اش ورود در ولایت طاغوت است در آیه دوم آیه الکرسی همین را تاکید می کند لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر با لطاغوت و یومن بالله یعنی خروج از ایمان با لله ورود در طاعت طاغوت است و لازمه ورود در ایمان بالله کفر به طاغوت است یعنی تا انسان کافر به طاغوت نشود مومن بالله نشده است یوسف (ع) در سوره یوسف به همین نکته اشاره می کند می گوید . یا صاحبی السجن ارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار (یوسف آیه 38 ) دوهم بندی من آیا ارباب گوناگون و متفرق نیکوترند یا خدای واحد قهار ؟ یعنی خروج از اطاعت خداوند معنایش ورود در ولایت چند ارباب است یعنی شخص با ترک ولایت الهی این چنین نیست که یک آقا بالاسر از دست میدهد این چنین است چن آقا بالا سر پیدا میکند و در حقیقت ورود به حوزه ولایت الهی یعنی آزاد شدن از ولایت های متعدد . چون هم در آیه الکرسی و هم درسوره یوسف مؤمن را یعنی کسی که یک والی و یک ولی دارد و کافر را کسی که اولیاء متعدد دارد ذکر می کند و الذین کفروا اولیاء هم الطاغوت . او یک ولی ندارد اولیا دارد و اینجا در سوره یوسف هم می گفت . ارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار .
چرا این تفرقه در ولایت طاغوت هست اما در ولایت الهی تفرقه و تشتت نیست ؟ این یکی از ویژگیهای ولایت الهی است که در آن تعدد و تفرق نیست . ارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار پس ولایت غیر خدا متفرق و متشتت است اما ولایت الهی واحد است جمعش این است که در ولایت الهی اساس ولایت خداست و انبیاء و اولیاء ائمه و اولی الامر بدلیل تسلیمشان نسبت به ولایت الهی ولایت پیدا می کنند .
هر کس به میزان تسلیم و فانی شدنش در اراده خداوند به مرتبه ای و قربی میرسد راه تقرب به خداوند فانی شدن در اراده او و پذیرفتن امر اوست از این جهت در سوره بقره می گوید : ان الذین عند الله الاسلام دین در نزد خدا از دیدگاه خداوند تسلیم شدن انسان به خداوند است یعنی خط الهی در بین انسانها یعنی تسلیم خدا شدن پس هر کسی در مرتبه دینی ولایت تشریعی پیدا کند یا ولایت تکوینی این دقیقا در رابطه با میزان تسلیم اوست . رسیدن به ولایت دینی به تسلیم شدن مربوط است به قسمی که شخص شخصیت خودش را از دست بدهد و شخصیت الهی پیدا کند اراده خودش را در اراده خداوند فانی کند به قسمی که سخن او سخن خدا باشد خواست او خواست خدا باشد می گوید : و لا یشائون الا ان یشاء الله . تا خدا نخواهد آنها چیزی طلب نکنند . باز نسبت به همین اولیا می گوید . بل عباد مکرمون لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون . بندگانی هستند در پیش خدا مورد احترام و تکریم لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون در سخن برخدا سبقت نمی گیرند تا خدا نگوید نمی گویند و آنها فقط به امر خدا عمل می کنند این امره که مقدم شده بر یعملون برانحصار دلالت می کند یعنی عمل آنها تنها به امر خداست . فقط به امر اوست که عملی انجام میدهند و باز هر جا از انبیاء ستایش و تکریم می کند و می خواهد به انبیاء ثنایی بگوید می گوید سلام علی موسی و هارون سلام علی ابراهیم سلام علی آل یاسین بر انبیاء سلام می فرستد یعنی تسلیم بودن آنها به خداوندبهترین ثنایی است که از جانب خدا نسبت به آنها تلقی می کند . و تو ای خواهر و برادر وقتی به برادرت میرسی یا به خواهرت میرسی بعنوان بهترین بشارت و هدیه و تهیت به او سلام می کنی یعنی تسلیم او را نسب به خداوند منتهای آروزی خودت تلقی می کنی و او هم متقابلا این تهیت را برای تو آرزو میکند و خود انبیاء وقتی خدا از زبان آنها سخن می گوید در سوره مریم . و سلام علی یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث وحیا ( سوره مریم آیه 4 )
یعنی بهترین چیزی که معرف من و بهترین توشه راه من در حرکت سوی خداست تسلیم شدنم در روزی که بدنیا آمدم در روزی که بمیرم و در روزی که دوباره مبعوث شوم زنده شوم یعنی چه ؟ یعنی من در این عصر پیامبری و نبوت چنان تسلیم خدا هستم که طفل در حین ولادتش تسلیم اوست سلام روز ولادت را عطف به سلام حین بعثت حین نبوت می کند یعنی انبیاء در حینی که نبوت می کنند در حینی که مردم را بسوی خدا دعوت می کنند چنان تسلیم خدا هستید چنان خط الهی را اجرا می کند که طفلی که جز تسلیم خدا شغلی ندارد و تمام ارکان وجودش طبق تصمیمات الهی منظم شده اند یعنی آن اراده و اختیاری که خدا به انسان داده این انسان دربست در خط خدا بکار میبرد و باز در سوره صافات می گوید وقتی که ابراهیم به فرزندش گفت : یا بنی انی اری فی النام ای اذبحک فانظر ما اذا تری قال یا ابت افعل ما تومر ستجدونی ان شاء الله من الصابرین ( آیه 101)
ابراهیم به اسماعیل گفت فرزندم درخ واب می بینم که تو را ذبح می کنم و می داند رویای آنها یکی از صوری است که خدا می خواهد به آنها ابلاغ کند از این طریق به آنها می فهماند . می فهمد این فرزند که چنین امری و چنین ماموریتی برای پدرش در کار است می گوید ای پدر به جا بیاور آنچه را که ماموری یا ابت افعل ما تومر ستجدونی ان شاءالله من الصابرین . انشاءالله خواهی یافت که من چگونه صبر می کنم تحمل می کنم و می پذیرم . فلما اسلما و تله للجین و نادیناه ان یا ابراهیم قد صدقت الرویا (آیات 102 تا 104 )
اینجا می گوید وقتی پدر و پسر هر دو تسلیم شدند این اسلام است . و این دو دو مسلمانند در این حالت این معنی اسلام است و این معنی مسلم است . مسلم یعنی پدری که فرزندش را برای ذبح آماده میکند و فرزندی که برای ذبح شدن خود را در اختیار میگذارد . این چنین هستند انبیا که رسالت بر عهده آنها قرار می گیرد یعنی قبل از اینکه یکی از انبیاء به نبوت خودش مبعوث بشود قبلا مرتبه تسلیم خودش را مشخص می کند و در کافی در بحث امامت این روایت را داریم .
اتخذالله ابراهیم عبدا قبل ان یتخذه نبیاء خدا ابراهیم را قبل از ایکه به نبوت انتخاب کند به بندگی انتخاب کرد و شما در نماز خودت می گویی اشهد ان محمدا عبده و رسوله یعنی این رسالت رسالت یک عبد از جانب مولای اوست ولایت یک عبد از جانب مولای اوست پس ولایت رسول اکرمی یعنی ولایت یک عبد یک بنده . از این نظر ولایت ولایت او نیست ولایت ولایت خداست . و به همین جهت است که اگر کسی به این بنده بی اعتنایی کند به خدا بی اعتنایی کرده است . عظیم شدن مخالفت با رسول پیش از آنکه بدلیل رسالت او باشد بدلیل عبد بودن اوست عبد بودن اوست که مسئله را از اینکه مربوط به او باشد خارج می کند چرا؟ چون عبد قیمش خدای اوست صاحب اوست . عبد مطرح نیست مولا مطرح است . دست کم گرفتن عبد دست کم گرفتن مولاست از این جهت است که اگر کسی با او بیعت کند با خدا بیعت کرده می گوید ان الذین یبایعونک تحت الشجره انما یبایعون الله یدالله فوق ایدیهم فمن نکث فانما ینکث علی نفسه ان الله لغنی عن العالمین این کسانی که با تو بیعت می کنند انما یبایعون الله انحصارا خدای به تنهایی را بیعت می کنند . این انما اینجا یک شان بزرگی دارد یعنی اصلا شخصیت او مطرح نیست بیعت صرفا بیعت با خداست یدالله فوق ایدیهم این دست که روی دست مردم بود دست این شخص نبود دست خدا بود از این جهت یدی را که با آن بیعت می کند ید مافوق ید والی است این ید الله می شود بدلیل اینکه این والی عبد باشد اگر این والی ذره ای در عبودیت او خللی وارد شود دیگر ولایت ولایت الهی نیست و امام هم روی همین جهت گفت که اگر فقیه ذره ای دیکتاتوری کند او دیگر ولایتی ندراد. این معنی ولایت است یعنی باید عبد باشد ظرف این ولایت عبودیت و بندگی است بعد می گوید فمن نکث ینکث علی نفسه هر کس که این بیعت را بشکند ضربه ای به خدا نزده است تنها خودش را خرد کرده است ان الله لغنی عن العالمین خدا از عالمین از اهل عالم غنی و بی نیاز است خدا می تواند جای او را به وسیله پاکان پرکند اگر کسی نسبت به چنین ولایتی عار داشت خدا زودتر از او عار دارد .
و اگر کسی احساس استغنا کرد خدا خیلی زودتر از او مستغنی است برای تحت این ولایت آمدن خیلی جا رزرو کرده اند پس این است که اساسا ولایت الهی در ظرف عبودیت بنده نسبت به خدا مطرح میشود تا در شخصی ذره ای عنانیت انا گفتن منیت وجود داشته باشد این ظرف ولایت نیست این شیر تمیز را در ظرف آلوده و کثیف نمی ریزند شیر می برد شیر فاسد می شود .
پس قبلا افراد را پاک می کند وبعد آنهارا ظرف ولایت قرار میدهد حتی تسلیم شدن شرط قبلی ایمان است نه تنها ولایت .
قالت الاعراب امنا قل لم تومنوا ولکن قولوا اسلمنا ولما یدخل الایمان فی قلوبکم (سوره حجرات آیه 114 )
بعضی از این تازه مسلمانها اظهار ایمان کردند خدا گفت به آنها که بگوئید مسلمان شدیم تسلیم شدیم حالت جنگی دیگر نداریم با خدا نمی خواهیم بجنگیم هنوز ایمان در قلبتان داخل نشده برای اینکه ایمان به قلبتان داخل شود باید مدتها تسلیم شده باشید . به این جهت ولایت الهی یکی بیش نیست چرا ؟ چون مراتب مادون فانی در مرتبه فوقند عبدند محوند فانی اند حل شده هستند .
خود در آنها مطرح نیست از این جهت تعدد نیست اینکه می گوید الله ولی الذین آمنوا یعنی تنها الله ولی الذین آمنوا است و تو زمانی نسبت به ائمه احساس ولایت می کنی که ولایت آنها را رنگی در مقابل ولایت خدا نبینی تا شخصیت بی رنگ نشود و در صدقه الله و آن رنگ الهی حل نشود این ولایت الهی انعقاد پیدا نمی کند پس اینکه کل ولایت از یکسو یکی بیشتر نیست بخاطر فنا تمام این مراتب در ولایت الهی است اما ولایت طاغوت اینچنین نیست رابطه طاغوت کوچک ما طاغوت بزرگ فنا نیست رابطه اش رابطه وحشت است رابطه او این چنین است . اطاعت صغیر نسبت به کبیر در ولایت طاغوتی به این شکل است که طاغوت صغیر برای حفظ موجودیت خود نسبت به طاغوت کبیر اطاعت می کند فنا نیست زمینه بقاست برای حفظ شخصیت است که طاغوت کوچکتر زیر چتر طاغوت بزرگتر قرای می گیرد در مراتب ولایت طاغوتی طاغوت کهتر اصل بقای خودش است اصل خودخواهی و منیت و نفسانیت است به طاغوت بزرگ برای اینکه من خودش را حفظ کند متوسل می شود برای اینکه رساتر من بگوید طاغوت کوچک نه ایمان دارد به طاغوت بزرگتر عاشق طاغوت بزرگتر است و نه در طاغوت بزرگتر فانی است . هر طاغوت در شخصیت و نفسانیت و من گفتن فانی است از این جهت مبنای روابط طاغوتی دقیقا بر وحشت است نه محبت تا زمانی که به طاغوت … احساس نیاز می کند به او تکیه می کند از او اطاعت می کند از او می پذیرد اما وفا در او نیست صفا در او نیست پیوند در او نیست عهد در او نیست میثاق در او نیست تنها تعادل وحشت است برای اینکه طاغوت زیر دست خودش را بهتر خرد کند برای اینکه استیلای خودش را بر آنچه در زیر دستش است مستحکم تر کند از اطاعت نسبت به طاغوت اعلی استفاده می کند یعنی زور بالا را می پذیرد به امید اینکه زیر دست او نتواند در مقابل او قد علم کند برای خرد کردن زیر دستان خودش است که تا کمر نسبت به بزرگترش خم می شود و شما از میزان تواضعی که طاغوتی نسبت به بزرگترش می کند می توانید ظلمی را که به زیر دستش می کند پیدا کنی . کدخدا هر کدام که رعیت را بیشتر فشار میداد در مقابل ما … بیشتر خم میشد و در تملق او تکبر او دیده میشد و دقیقا در تکبرشان نسبت به زیر دست تملقشان نسبت به بالا دست دیده میشود . هر جا کسی در خط نفس خودش فانی تر است و اساس را نفسانیت و موجودیت خودش گرفته قانونش این است که نسبت به زیر دست جز ظلم و فشار و تعدی مطلب دیگری در نظرش نباشد و در مقابل مافوق جز برخورد متملقانه چاپلوسانه و حفظ خود از سطوت بزرگتر هیچ روشی نداشته باشد این نمونه انسانی است که در ولایت شیطان است و انقلاب یعنی بیرون آمدن یک فرد ازتوجه به نفس و خودخواهی و خودگرایی و وارد شدنش در فنای فی الله و آزاد شدنش از ولایت طاغوتی . نمونه اش را قرآن ذکر میکند نمونه یک انقلاب را قرآن بیان می کند . در سوره قصص این مطلب در سوره های دیگر هم هست همان جریان موسی و فرعون است می توانید با مراجعه به کشف الایات جاهای دیگرش را هم پیدا کنید .
فلما جاء السحه قالواء ان لنا لا جرا ان کنا نحن الغالبون . فرستاد ساحرها را آوردند ساحرها به فرعون گفتند اگر ما پیروز شدیم مزدی داریم ؟ قال نعم وانکم اذا لمن المقربین بله شما زا مقربین هستید قالوا بعزت فرعون انا لنحن الغالبون . این تملق است قسم به عزت جناب فرعون ما پیروزیم . این وضعش است برخوردش برخورد تملق اما همین فرد وقیت منقلب میشود وقتی موسی عصایش را انداخت و وضع دگرگون شد فالقی السحره ساجدین قالوا امنا برب العالمین رب موسی و هارون . این عوض شد به رب العالمین ایمان آورده به رب موسی و هارون ایمان آورده است قال فرعون امنتم له من قبل ان اذن لکم ؟ قبل از اینکه من اجازه بدهم ایمان آوردید؟ انه لکبیر کم الذی علمکم السحر این برچسب را به آنها می چسباند با هم تبانی داشتید قرار با هم گذاشته بودید که او کاری مافوق کار شما بکند او بزرگترتان است او سحر یادتان داده است من دست و پایتان را اینچین قطع می کنم قالوا لا صبر انا الی ربنا منقلبون چه اشکالی دارد ؟ این ایستادگی حالایش یعنی مسلم شدن منقلب الی الله شدن . آن طمع آنوقتش یعنی در ولایت فرعون بودن . اینجا نشان میدهد که انسان وقتی در ولایت نفسانی خودش هست وقتی اساس برای او حفظ حیات و جانش است متاثر از تهدید تطمیع است و وابتسه به تمام این مسائل میشود اما همینکه ایستادگی می کند خوب این سحره وقتی که به فرعون می نازیدند وبه عزت او قسم می خوردند ببینید قسمشان به عزت فرعون است این روی خودخواهی خودش به طرف فرعون آمده است از این جهت می گوید . ان لنا لاجرا ایمان در کار نیست هدف نیست اجرت در کار است اجرتی هم هست خودفروشی است مزد است اجیر شدن است امین شدن است اما این فرد وقتی مومن بالله می شود هیچ تهدیدی بر رویش اثر نمی کند پس نشان میدهد که ولایت طاغوتی طبیعتش این است که طاغوت کوچک برای دوام طغیان ظلم تعدی واجحافش نسبت به زیر دستان خودش نیاز به یک چیزی دارد نیاز به سنگری دارد که آن سنگر را طاغوت اکبر می بیند یعنی در حقیقت هر طاغوتی بزرگتر و کوچکتر برایش مطرح نیست خودش برایش مطرح است نفس برایش مطرح است اگر نسبت به بزرگتر اطاعتی می کند برای آن است که آن اطاعت را وسیله ای برای زور گویی به زیر دست قرار بدهد . در قبل از انقلاب افراد می آمدند دوتا حاوید کدا می گفتند بعد آزاد بودند هر کسی را می خواهند بچپاند چند تا میتینگ می دادند بعد هر جا را غارت می کردند دیگر خبری نبود کدخدا را بیین ده را بچاپ . این بس است یعنی هر کس که بیشتر می خواست بچاپد نیاز بیشتری به این تملقات داشت پس او مطرح برایش نبود . اخلاص نبود طغیان بود منتهی این تملق وسیله ای بود برای بروز آنچه او می خواست پس از این جهت می گوید در آن سو در ولایت طاغوتی کثرت و تصرف از ویژگیهاست ثابت است و یوسف هم می گوید ارباب متفرقون خیرتو اگر از ولایت خدا بیرون آمدی گرفتار ولایتهای متفرق و متنوع میشوی حتی یکی از خصوصیات ولایت طاغوتی این است که وقتی به این طاغوت احترام میگذاری آن طاغوت دیگر بزرگتر تو داد می زند می گوید چرا به او بیشتر احترام گذاشتی او از تو نگران می شود که چرا از او اطاعت کردی طاغوتها اینجورریند . گله این طاغوت از طاغوت زیر دست خودش میکند که چرا از آن طاغوت دیگر اطاعت کردی . و این بیچاره نمی داند به ساز این طاغوت برقصد یا آن طاغوت برقصد از این جهت یوسف می گوید ارباب متفرقون یعنی این طاغوتها هنوز هم با هم هماهنگ نکردند که من چند تا من را جواب دهم و چند تا ارباب را راضی کنم و از چند تا ارباب بخواهم در این کار امضاء بگیریم اما در ولایت الهی می گوید یک رضایت
از امام صادق (ع) روایتی در تحف العقول نقل شده است می گوید .
لا یذهبن بکم المواهب وانه ینال ولا تینا الا بالورع
ای شیعیان من فکر نکنید که دوستی ما چیزی جدا از ورع الهی است و بشما با ادعای دوستی ما چیزی پیش خدا پشیزی تقرب پیدا خواهید کرد ولایت ما ولایت سلاطین نیست ولایت ما تملق ما نیست ولایت ما مدیحه برای ما سرودن نیست اظهار کردن و زیاد اسم ما بردن نیست تظاهر به علاقه ما ولایت ما نیست .
ولایت ما ورع عندالله است لا ینال ولاتینا الا باالورع شما به میزان ورعتان به میزان تقواتان با ما به اتحاد در ولایت میرسی و به ولایت ما می رسی و راهی جز ورع ندارد و شما اگر خیال کردید راه میان بری برای رفتن به بهشت پیدا کردید بجای اطاعت از خدا بجای انجام وظایف دشوار بجای مستحیل شدن در اراده خداوند یک اسمی ببرید و یک اظهاری بکنید و یک تظاهری بکنید از این راه میان بری به مشیت اعلی صعود کنید این اشتباه است چنین چیزی نبوده تنبلی انسان را علاقمند بولایت نکند که فرد بگوید خون دادن سخت است حیثیت دادن در راه اسلام دادن سخت است اما اسم انبیا و ائمه با بردن و قربان و صدقه کردن به آنها آسان است بجای آن راه مشکل بخواهد این راه آسان را بخواهد پیدا کند می گوید این اشتباه بزرگیست آن ولایتی که تو را محفوظ می دارد کلید او ورع است کلید او تقوی است بهر ذره ای که از تقوی تو کسر شود از ولایت تو نسبت به ائمه کسر شده است آسیب دیده است پس این اگر امام صادق (ع) از سنخ ولایت دیگری بود برای او ورع نسبت به خداوند ورع نسبت به ارشد مطرح نبود برای او تملق نسبت به خودش مطرح بود از این جهت می بینیم ائمه اطهار خودشان را فانی کردند و تا موقعی که کسی اسم آنها را ببرد مورد انعام قرار نمیگیرد از امام صادق (ع) در کافی دارد که . در منا است سائلی سؤال کرد چیزی خواست حضرت انگور می خورد حضرت دو تا دانه انگور توی دستش گداشت سائل گفت الحمدالله حضرت بیشتر داد گفت الحمدالله به خادمش گفت از داخل چیزی برایش بیاور بازگفت الحمدالله باز حضرت گفت برو از داخل چیزی دیگری هم داریم برایش بیاور هر چه این الحمدالله گفت برای او هر چه داشت داد تا او دعای برای ایشان کرد گفت خدا جزای خیرت دهد و از حضرت اسم برد و از ایشان تکریم کرد حضرت گفت تمام شد متوقف کرد انعامش را دیگر به او نداد از حضرت سؤال کردند چطور بود ؟ گفت وقتی که اسم خدا می برد وقتی از خدا دیده بود آنچه ما دادیم دیدیم درست فهمیده است .
و ان شکرتم لا زیدنکم شکر آن بود شکر ما نیست ما را اگر ندید این شکر حقیقی است اما وقتی ما را دید و از من تشکر کرد و این شکر خدا نبود از این نظر خدا گفته و ان شکرتم لا زیدنکم قبل شاکر بود که هر چه از ما می دیدید می گفت از خداست پس این است آنها عنایت به آن دارند که فانی در خداست خود برای او مطرح نیست اما در ولایت طاغوت اصول ولایت طاغوت برمنیت و حفظ شخصیت است و در آیه 56 سوره زخرف مطلبی دارد که ویژگیهای ولایت طاغوت را در آنها تحلیل می کند آن در نحوه پیشروی فرعون و اینکه فرعونی در جهان چگونه پیشروی می کند و جامعه چگونه بطرف فرعون پیش می رود و فرعون چگونه در جامعه نفوذ پیدا می کند .
آیه ای است . فاستحف قومه فاطاعوه انهم کانوا قوما فاسقین فرعون قوم خود را تحقیر کرد قوم فرعون اطاعت فرعون را پذیرفتند انه کانوا قوم فاسقین قوم فرعون مردم قاسقی بودند در این آیه نشان میدهد فرعون را بعنوان نمونه حکومت طاغوتی یک طاغوت و قوم فرعون را به عنوان نمودار طاغوتهای کوچک چون می گوید انه کانوا قوم فاسقین آنها هم طاغوت بوده اند طاغوتهای کهتر روش کار برای طاغوت بزرگ این است که طاغوت کوچک را تحقیر کند می گوید روش این است یعنی هر طاغوتی نسبت به طاغوت زیر دستش استخفاف نکند اساس حکومتش متزلزل میشود و حکومتهای طاغوتی تا زمانیکه بر استخفاف بیافزاید و مردم آنها در فسق مستغرق باشند حکومتشان دوام پیدا می کند تزلزل حکومت طاغوتی به یکی از دو امر است یا مردم از فسق خارج شبوند یا طاغوت قدرت استخفاف ار دستش برود . هر چه مردم فاسق تر و طاغوت توان استخفافش بیشتر باشد . دوام چنین حکومت طاغوتی بیشتر است یعنی حیات طاغوت به استخفاف است به کشتارش است اما اگر این مردم بیدار شوند از فسق بیرون روند استخفاف در آنها ایجاد اطاعت نمی کند چون آیه این چنین می گوید که فاسق یعنی کسی که چون مورد استخفاف قرار گیرد به اطاعت شتابد فاسق یعنی کسی که زبان استخفاف را می فهمد و استخفاف زبان رایج اوست . الان در عراق ولایت ولایت طاغوت است مردیم هم که با این ولایت همکاری می کنند طاغوتی هستند اما طاغوت کوچک . استخفاف او به چه صورت است ؟ برای تنبیه مخالفین از خانواده آنها استفاده میکند یعنی می گوید کسی که مخالفت کند به همراهش زن و بچه اش را هم اعدام می کنم این برای بقای خودش باید این استخفاف را تشدید کند اما وقتی استخفاف مراتب خودش را طی کرد و اثر نکرد یعنی به بن بست رسید آنجا متلاشی شدن طاغوت است مثل فواره چون بلند شود سرنگون شود حکومت طاغوتی در نتیجه دوام طغیان خودش روز بروز بر استخفاف برای بقا و دوام افزوده میکند و از این سو مردمی که یک سلسله رنجها برایشان قابل قبول بود وقتی کار بجایی برسد که نتوانند رنج بیشتری را تحمل کنید از اطاعت خارج میشوند