برادر بزرگوار رحیم صفوی وقتی فرمانده سپاه بودند گفته بودند. شمشیر ما زبان ماست . بصورت وسیع در رسانه ها مطرح کردند که ایشان گفته است به جای زبان از شمشیر استفاده می کنیم در حالی که منظور ایشان این بود که ما با گفتگو مردم را روشن میکنیم.
و آنجا که دیگران از شمشیر استفاده می کنند ما از زبان استفاده می کنیم ..در مصاحبه چند روز گذشته(در شبکه خبر) در رابطه با جریان فتنه مطرح کردم بزرگترین خطر فرصت مظلوم نمائی به طرف دادن است باید به طرف فرصت داد تا مثل گروهک ها وارد عمل شود وقتی خون بیگناهان به دست آنها ریخته شد پایگاه آنها در متن مردم سقوط میکند و گفته شد که دیدیم وقتی موسی خیابانی با اسناد همکاری و جاسوسی برای بیگانگان بازداشت شد تمام دیوارها به نفع خیابانی و بر علیه نظام سیاه شد. این زمانی بود که گروهکها هنوز مردم را در خیابانها نکشته بودند ولی وقتی دست به مبارزه مسلحانه زدند و در راهپیمائی به مرد و زن با اسلحه گرم و سرد حمله کردند جماعتی از محاربین عصر دستگیر و شب نام آنها که حکم محارب در رابطه با آنها اجرا شده بود از رادیو اعلام شد .ولیکن هیچ اتفاقی نیفتاد و گفته بودم کشته شدن بدست آنها مبارک است و کشته شدن آنها قبل از کشف فتنه باعث مه آلودشدن بیشتر فضا و نا مبارک است…
والسلام

در مباحث علوم انسانی قبل از هرچیز ابتدا باید مبنای خود را در تعریف انسان مشخص کنیم و بعد وارد بحث شویم. انسان تعریف انسانیِ خود را از تجربه و نظرات خود و دانشمندان می‌گیرد و به دلیل این‌که معرفت تعریف‌شده‌ی او از انسان خواه و ناخواه در معرض تحول و تغییر است، نتیجه‌ای که از تجربه و تحلیل مسائل می‌گیرد، مقطعی است و تمام ساختمان‌های ساخته‌ی او را در مقطع بعدی ویران می‌کند. حرکت دانش انسان‌شناسی مثل حرکت جبّه‌ی زمین، زلزله‌‌آفرین است. مجموعه مطالبی که روی خط زلزله‌ی حرکتِ تعریفِ انسانی قرار گرفته، از ضربات آن بیشتر از مطالب دیگر آسیب می‌بیند.
به همین دلیل دانش‌هایی که تغییرات مختلف تعریف انسان در آن‌ها تأثیر چندانی ندارند، روی خط زلزله‌ی حرکت تعریف انسان نیستند. ساختمان آن دانش‌ها و دستاوردهای آن‌ها با گذشت زمان، پیشرفت‌های حیرت‌آوری دارند و اگر نحوه‌ی مصرف آن‌ها خطری برای انسان دارد، مربوط به ‌آن دانش‌ها نیست، مربوط به علوم انسانی است. پیشرفت‌ها و دانش هسته‌ای مربوط به علوم انسانی نیست اما جنگ هسته‌ای نتیجه‌ی علوم انسانی است زیرا فرمان جنگ را علوم انسانی صادر می‌کند نه سایر علوم. حتی فرمان ساخت بمب هسته‌ای سفارش علوم انسانی است. سایر علوم سفارش‌های علوم انسانی را تولید می‌کنند.
شاگرد خوبی نبوده‌ایم!
حتی می‌توان چنین نتیجه گرفت که فسادها، تباهی‌ها و ناهنجاری‌ها، ظلم یا تبعیض‌ها، استعمارها از اطاق فرمان علوم انسانی صادر می‌شوند. سایر علوم، مأموران دست و پا بسته‌ی رشته‌ی علوم انسانی هستند. اگر علوم انسانی اصلاح شود، همه‌ی آن علوم در خدمت رفاه و سعادت و دوستی و همدلی انسان‌ها به کار خواهند رفت. پس به‌عنوان مقدمه‌ی اول اعلام می‌کنیم که مبنای ما در تعریف انسان، شاگردی در کلاس سازنده‌ی انسانی است. درست است که ما شاگرد خوبی نبوده‌ایم اما استاد بزرگ تعریف انسان ما خداست که انسان‌شناس حقیقی است.
اگر ما نواقص و کاستی‌های خودمان را وارد دستگاه معرفتی او نکنیم، از خطر رانش تعریف انسانی در امان خواهیم بود و همان‌گونه که سایر علوم هم با ثبات و هم خدمت‌گزارند، محصولات علوم انسانی ما هم از ثبات و صلاح برخوردار می‌شود. شاید از مطالبی که تاکنون بیان شده نتیجه گرفته باشید این‌که عالم پر از فساد می‌شود و بعد از آن عالم مملو از عدل خواهد شد، به وضوح برای اهل مطالعه در علوم انسانی روشن است که فساد علوم انسانی، عالم را از ظلم و جور پر خواهد کرد و اصلاح علوم انسانی است که در آینده عالم را پر از عدل و داد می‌کند.
اگر در این گفته کمترین تردیدی دارید، یک نمونه‌ی بسیار کوچک از صلاح و فساد انسان‌شناسی و علوم انسانی نافع آن‌ها را ذکر می‌کنم. مقایسه‌ی پول رایج و کالا. پول رایج جهانی محصول دانش اقتصاد رایج و دانش اقتصاد رایج از اقمار انسان‌شناسی رایج بشری است. لازمه‌ی‌ پول رایج، نرخ تورمی ضعیف در کشورهایی با اقتصاد سالم و نرخ تورمی شدید و بالا در کشورهایی با اقتصاد بیمار و ضعیف است. وقتی پول با تورم، کمترین کاهش ارزش را در مقابل کالا داشته باشد، این کاهش از اصل و مقدار اعتبار است؛ چون پول رایج، مجرد اعتبار است و وقتی با کالا مقایسه کنید، سالم‌ترین پول که با کمترین نرخ تورم در دنیا وجود داشته باشد، نرخ یک‌صدم در سال، پس می‌شود یک‌سه‌هزار و ششصدم در روز. شما اگر از کسی امروز سه‌هزار و ششصد کیلو گندم بگیرید و فردا سه‌هزار و ششصد و نود و نه کیلو تحویل دهید، طرف قبول نمی‌کند. می‌گوید یک کیلو کم است. اگر شما سه‌هزار و ششصد واحد از بهترین پول را امروز بگیرید و فردا به طرف برگردانید، به دلیل نرخ تورم یک واحد کاسته شده و شما ضامن هستید و طرف راضی نخواهد بود. به همین دلیل با پول رایج جهانی فرض حقیقی امکان ندارد، قرض و ربا دو کفه‌ی یک ترازو هستند و هرجا قرض صفر شود، ربا همه‌گیر و صد در صد شده است.
اما در مقابل پول رایج، وضعیت کالا را ملاحظه کنید. اگر در ده‌هزار سال پیش فردی از دیگری صدمَن گندم قرض گرفته، حال ورثه‌ی بدهکار می‌خواهند جدّ اعلای خود را از دیْن خارج کنند، کافی است صد‌مَن گندم به ورثه‌ی طلب‌کار بپردازند. معنای قضیه این است که یا کالا در دوهزار سال می‌تواند مدت قرض ادامه پیدا کند -بسته به رضایت قرض‌دهنده است- اما با پول رایج برای یک‌روز هم این فرض امکان‌پذیر نیست و این‌که ما صورت‌مسئله را پاک کنیم و عناوین غیر ربا را وارد مسئله کنیم، فرض را ممکن نکرده‌ایم. فرض کماکان غیرممکن است، لفافه‌ای به روی مبلغ اضافه کشیده‌ایم تا آن را نبینیم. چون به‌شدت از آن متنفریم. دیگران چون تنفری از آن ندارند، لفافه کشیدن را لازم نمی‌بینند. پول اگر پشتوانه‌ی کالائی داشته باشد، در حکم کالاست و اعتبار محض نیست. با چنان پولی امکان قرض دادن و گرفتن به هر مدت ممکن است.
بعضی گمان می‌کنند اگر کالای پشتوانه‌ی پول، طلا باشد، سکه‌ی طلا از کشور خارج می‌شود و خزانه خالی خواهد شد. چه کسی به شما گفته است اگر پشتوانه‌ی پول طلا باشد باید سکه در مقابل پول کاغذی پرداخت شود و در مقابل، پول کاغذی به اندازه‌ی قیمت سکه از مجموع کالا، مورد تعهّد است نه سکه. شما به اندازه‌ی تولید ناخالص ملی خود اسکناس چاپ می‌کنید و آن را بر قیمت سکه‌ی طلا تقسیم به نسبت می‌کنید و میزان اسکناس قابل انتشار شما مشخص می‌شود و اعلام می‌کنید، تعهدی به پرداخت سکه در مقابل اسکناس ندارید اما به‌ازاء اسکناس، همیشه معادل ارزش سکه از مجموع کالا است. وقتی پول معادل کالائی داشت، در حکم کالاست که قرض به هر مدت با آن ممکن است و تنها راه احتراز از ربا، رواج قرض حقیقی است نه قرض صوری. وقتی پول معادل کالائی داشت، تمام انواع معادلات و معاملات الکترونیک هم با آن میّسر است چون همه‌ی این امور تسهیلاتی در امر جا‌به‌جایی است. بحث در معادل کالایی است حال پول هر چه باشد.
ریزش‌هایی که رویش می‌شوند
اما بحث در رویش و ریزش و این‌که در مسیر حرکت جامعه عده‌ای کنار می‌روند و عده‌ای کنار رفته برمی‌گردند، مطلب حقی است. زهیربن‌قین به اهل‌بیت برگشت و چه انسان‌های سابقه‌دار در خدمت به اسلام که با ابوسفیان جنگیده بودند، به دلیل ضعف بصیرت به معاویه پیوستند. زهیربن‌قین در ماجرای قتل عثمان از علی علیه‌السلام فاصله گرفت و فاصله‌ی خود را با معاویه کم کرد اما پس از صلح امام حسن علیه‌السلام و فرونشستن بسیاری از غبارها، زهیربن‌قین بصیرت خود را بازیافت و به حسین‌بن‌علی علیه‌السلام در کربلا پیوست. پیوستن زهیرها برای حرکت اسلام یک رویش است، همان‌گونه که فاصله گرفتن زهیرها از کانون اصلی اسلام یعنی اهل‌بیت، یک ریزش است و قبل از رحلت نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلّم پیوستن تمام طوائف به اسلام یک رویش است.
“بسم الله‌الرحمن‌الرحیم، إذا جاء نَصْر الله و الفَتح، و رَأیْتَ النّاس یدَخُلون فی دینِ الله أفواجا، فسبّح بِحَمد ربّک واسْتَغفِره إنّه کان توّابا” رسول خدا که صلوات خدا بر او باد، ‌از آخر سوره خبر پایان مأموریت خود را دریافت؛ یعنی مأموریت تو ابلاغ بود و انجام گرفت. مردم در ابلاغ، کلاس خود را تمام کرده‌اند و حال وقت امتحان است. آن‌ها باید یا مردود شوند و یا به کلاس بالاتر روند. بعد از رحلت امتحان انجام گرفت؛ تعداد مردودها بسیار و به کلاس بالاتر رفته‌ها بسیار اندک بودند. ارتقاء همان اندک رویش بود و مردود شدن آن انبوه جمعیت، ریزش بود. اصولاً در تعریف انسان در قرآن چنین آمده است که چون خداوند از آفرینش انسان به فرشتگان خبر داد، فرشتگان گفتند در زمین موجودی قرار می‌دهی که خون بریزد و فساد کند، ما که تسبیح و تقدیس تو را می‌نمائیم. خداوند پاسخ داد من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید. خدا ریزش و رویش را می‌داند. فرشتگان ریزش را می‌بینند و او رویش را می‌داند. فرشتگان میزان ضدارزش بودن ریزش را متوجه می‌شوند ولی این خداست که شأن رویش را و ارزش آن‌ را می‌داند.
نگاه کنیم به جریان رویش و افزایش در جاودانه‌ترین نمونه‌ی رویش و ارزش یعنی کربلا. مردودشدگان در امتحان بعد از رحلت، سقوط در پی سقوط داشتند که ریزش در پی ریزش است تا کارشان به صحنه‌گردانان کربلا کشید. این‌همه جنایات هولناک که این مردودشدگان مرتکب شده‌اند، از خسارت‌بارترین ریزش‌ها بود. اما قبول شدگان در امتحان بعد از رحلت، رویش در پی رویش داشتند. اوج رویش آن‌ها در عاشورا بود. از بدنه‌ی جامعه‌ی بشری، عاشورائیان روییدند؛ چه رویش مبارکی. شما هم هنوز بر آن ریزشی‌ها نفرین و بر این رویشی‌ها سلام می‌دهید.
نفرین بر آن ریزشی‌ها تا از عامل ریزش در خود فاصله بگیریم، طغیان را در خود سرکوب کنیم و سلام بر آن رویش‌ها تا خاستگاه رویش را در خود زنده کنیم و تسلیم در مقابل حقیقت را. انسان را چنان‌که سازنده‌ی انسان تعریف می‌کند، بشناسیم و ریشه‌های ریزش و رویش را در خود شناسایی کنیم. اگر می‌گوئیم مصلح بزرگ که در انتظارش هستیم، جهان و جهانیان را تحویل می‌گیرد درحالی‌که عالم پر از ظلم و جور شده است و همین مجموعه را چنان می‌سازد که پر از عدل و داد شده باشد، ریزش بزرگ وضعیتی است که امروز در آن هستیم؛ وضعیت قبل از ظهور و رویش بزرگ وضعیتی است که بعد از ظهور اتفاق می‌افتد. اگر بگوئیم ریشه‌ی ریزش بزرگ، علوم انسانی جاری است، سخن به گزاف نگفته‌ایم و اگر بگوئیم رویش بزرگ محصول بازگشت علوم انسانی بر مبنای تعریف خدا از انسان، زیاده‌گویی نکرده‌ایم.
دین؛ کاتالوگ انسان
آن‌روز که شهید مهدی عراقی در دادگاه رژیم گذشته در مقابل کیفرخواست دادستان نظامی که حکم اعدام عراقی را به دلیل تلاش برای براندازی حکومت شاهنشاهی و به وجود آوردن حکومت اسلامی، اعلام نمود و به عراقی گفت می‌تواند از خودش دفاع کند، عراقی دفاع مکتبی کرد نه دفاع شخصی. عراقی گفت من برای حاکمیت اسلام و تشکیل حکومت اسلامی اقدام کرده‌ام زیرا دیدم هر کارخانه‌ی سازنده‌ای کاتالوگ دستگاه ساخته‌ی خود را خودش می‌نویسد. من گفتم سازنده‌ی انسان باید کاتالوگ انسان را ارائه دهد؛ ما به کاتالوگ انسان می‌گوئیم دین.
دفاع محکم و مکتبی عراقی، بسیار مستدل بود و می‌توان گفت جرقه‌ی اشتعال روی‌گردانی از تعریف انسان به وسیله‌ی انسان -که ریشه‌ی علوم انسانی غرب است- به تعریف انسان چنان‌که سازنده‌ی انسان بیان می‌کند بود. ریشه‌ی علوم انسانی سازگار با انسان همین مطلبی که اخیراً رهبر معظم انقلاب بیان داشتند که علوم انسانی باید از قرآن گرفته شود. علوم انسانی رایج به‌حق، ناسازگار با رشد و تعالی انسان است و اگر علوم انسانی از تعریفی از انسان که منطبق با واقعیت انسان است، به دست آید، محصول سازگار با تعالی و رشد انسانی خواهد بود و باید بدانیم زمانی‌که محصول علوم انسانی رایج را در جهان به کار بردیم، به ریزش بزرگ سقوط با سابقه مبتلا شدیم.
رویش و ریزش دو روی سکه است. ما باید منتظر رویش بزرگ باشیم. چه مبارک است روزی که محصولات علوم انسانی سازگار با انسان، وارد زندگی همه‌ی انسان‌ها شود. ممکن کسی گمان کنند ما خالی‌بندی می‌کنیم و وعده‌ی نسیه می‌دهیم. ناچارم برای اثبات مدعای خود از یک جامعه که انسان‌شناسی در آن نزدیک به واقعیت است و برای همه محسوس است، نام ببرم. جایی‌که امکان تجزیه در علوم انسانی در آن بوده و همه‌ی اهل دنیا در تکمیل آن مشارکت داشته‌اند، فرمولی که به هیچ گرایش و اسم و رسمی منتسب نیست، زیبایی امنیت و عدالت در آن ستودنی است. قوه‌ی مقننه و قوه‌ی قضائیه و قوه‌ی مجریه در آن چنان درخشیده است که انسان با خود می‌گوید اگر این قوانین و قضاوت و اجرا را در زندگی فردی و اجتماعی آورده بودیم، وضع بهتری داشتیم.
فوتبال و مکانیزم بازدارندگی
دو گروه یازده نفره، دو جامعه‌ی انسانی را تشکیل می‌دهند و با هم رقابت می‌کنند. این دو جامعه به هم ظلم نمی‌کنند، حق هیچ‌کس ضایع نمی‌شود، داور به‌موقع شدیدترین مجازات را اعمال می‌کند که زیبایی آن مجازات شدید هم ستودنی است. زیدان میوه‌ی سرسبد فوتبال فرانسه در بازی پایانی جام‌جهانی در مقابل اهانتی که به او شده بود، به جای این‌که با داور درمیان گذارد، برخورد فیزیکی کرده بود و داور نیز او را اخراج کرد تا قداست بازی شکسته نشود. زبان حال داور این است: قوی پیش من ضعیف است تا حق را از او بگیرم و ضعیف پیش من تواناست تا حق او را به او بدهم. تعجب نکنید، همان زبان حال داور گفته مولا علی است.
سازمان ملل و شورای امنیت کجا، داور فوتبال کجا. در فوتبال هیچ دولتی حق وتو ندارد. این حق وتو برای پنج کشور چه معنا دارد؟ معنای آن این است که چون قدرت دارد، حق دارد. چرا صد کشور روی هم چنین حقی ندارند؟ چون قدرت ندارند. قانون مجازات، برمبنای انسان‌شناسی نزدیک به انسان وضع شده است. مجازات بازدارنده است. معنا و مفهوم بازدارندگی چنین است.
بایستی ریشه‌ی خطا را در اندیشه‌ی خاطی سوزاند. جریمه چنان باشد که وقتی با خطا و فوائد آن در دو کفه قرار می‌گیرد، کفه‌ی مجازات چنان سنگین باشد که فکر خطا را از ذهن خاطی خارج کند. آیا بازدارندگی جریمه از این بهتر که خطایی در نزدیک دروازه رخ دهد که به هر صورت مانع باز شدن دروازه‌ شود، اگرچه بازیکن کارت زرد دریافت کند، اما در این‌جا داور پنالتی می‌گیرد و خطائی که گل احتمالی پنج تا ده درصدی را خنثی می‌کند با پنالتی نود و پنج درصدی جریمه می‌کند. آیا این‌همه علاقه و احساس زیبا در این بازی به دلیل آن نیست که بشر آرزوی جامعه‌ی امن و امان عدل‌گرا، جامعه‌ی قانون‌گرا و بالاتر از آن قانون منصفانه و قاضی عادل و مجری قاطع دارد. چون این آرزوها را نه در کشور خود و نه در هیچ کشوری عملی شده نمی‌بیند، به‌وسیله‌ی اظهار علاقه به این بازی آرزوی خود را اعلام می‌نماید.
در کجای دنیا جریمه‌ای می‌بینید که بازدارنده بوده جز در مورد فوتبال و تا اندازه‌ای مقررات رانندگی. در موارد دیگر جریمه‌ها بازدارنده نبوده و به همین دلیل جرم کاهش نیافته است. آیا حکم چند ماه و یا چند سال زندانی برای سارقی که با سرقت از جواهرفروشی می‌تواند دو خانه بخرد، در یکی زندگی کند و دیگری را اجاره دهد، بازدارنده است؟ حکم بازدارنده لازم است. علوم انسانی که بر مبنای انسان‌شناسی حقیقی استوار باشد، همیشه جریمه‌ی بازدارنده دارد. مشخص است که در کجای جامعه کارت زرد و سرخ به‌کار گرفته می‌شود. اگر خطا در میزان وسیع واقع می‌شود به دلیل آن است که جریمه‌ی بازدارنده در کار نبوده است. با وجود قوانین و قضا و ساختار اجرایی دور از تعریف انسان‌، ما گرفتار ریزش‌های فوق‌العاده شده‌ایم. اگر کارت زرد و سرخی در کار بود، این همه نیرو که در امور خلاف هدر می‌رود، در رقابت سازنده مصرف شده بود.
قبول کنیم جریمه باید باشد و جریمه فکر جرم را از خیال مجرم پاک کند. جرائم در رانندگی اگر بازدارنده نبود، فرهنگ رانندگی در غرب شکل نمی‌گرفت. فکر نکنید غرب چون با تمدن است، چون این پیشرفت‌ها را دارد، چون تحصیل‌کرده‌ی فراوانی دارد، چون در دوره‌ی کودکستان و دبستانی و راهنمایی و دبیرستان، فرهنگ راهنمایی و رانندگی را در عادت و اندیشه‌ی مردم وارد می‌کنند، تلفات جاده‌ها در آن‌جا کمتر است. همه این مسائلی که ذکر شد، لازم است اما کافی نیست؛ حتی فرهنگ قانون‌پذیری و فرهنگ مالیات دادن. همه‌ی این موارد زمانی مؤثر است که جریمه‌ی بازدارنده برای خاطی وجود داشته باشد و به بالاترین‌ها شکل جریمه شوند و در رسانه‌ها مطرح شود تا فرهنگ قانون‌گریزی به فرهنگ قانون‌پذیری تبدیل شود.
مقایسه دو رفراندوم!
در قانون‌گذاری برای فوتبال، بشر، انسان را آن‌قدر تجزیه کرد تا به واقعیت انسانی نزدیک شد. کوتاه بودن زمان یک بازی یعنی نود دقیقه و از طرف دیگر اهمّیت آبروئی تیم‌ها و اهمّیت آبروی فوتبال برای کشورها، ایجاب کرد که بازی برای بیننده جاذبه داشته باشد. طبیعی است نه تنها رفتار بازیکن که رفتار داور مافوق رفتار بازیکن‌ها بینندگان را ارضاء می‌کند. پول بلیط معنا دارد. صندوق آراء کاملاً مطمئنی است. معلوم نیست که ما در ضریح امام‌زاده‌ها بیشتر پول می‌ریزیم یا آن‌ها در خرید بلیط بازی‌ها؟ هر دو رفراندم است و هر دو کار معقول و منطقی است.
اکنون شرح می‌دهم که چگونه هر دو سازنده است. اما ضریح امام‌زاده‌ها، می‌دانیم ما به شخصیت امام‌زاده‌ها و به انتساب آن‌ها، هر دو بها می‌دهیم؛ زیرا وقتی امام‌زاده شخصیت نداشته باشد در منبرها و سخنرانی‌ها ابا نداریم که لقب زشت هم مثل کذّاب برای آن‌ها به کار بریم. اگر چه، اگر ضرورت نداشته باشد، مطرح نکنیم، بهتر است. پس فرزند و وابسته بودن به خاندان رسالت کافی نیست. الگوی تقوا و اخلاقی بودن هم مطرح است. به همین دلیل امام‌زاده‌هایی بلاواسطه به امام می‌رسند اما کم مطرح هستند. امام‌زاده‌هایی هم با چهار نسل واسطه به امام می‌رسند، مثل حضرت عبدالعظیم اما مطرحند. در مسئله‌ی نسبت داشتن به اهل‌بیت هم اهمّیت اهل‌بیت به شخصیت رسول خدا و سجایا و خودساختگی‌های آن‌ حضرت و حتی نسبت به ایشان هم معتقدیم این‌که ایشان اکرم عندالله هستند، به جهت اتقی بودن ایشان است.
پس رفراندم ضریح امام‌زاده‌ها که با هدایای مردم رفراندم صورت می‌گیرد و بعد این هدایا به صورت بقعه و گنبد و صحن و سرا در می‌آید و آثار مراجعه به آراء عمومی در صحن و روان به چشم می‌خورد و حتی آراء مردم در طلا شدن گنبد دیده می‌شود و می‌دانیم زیارت‌کننده معتقد است، وقتی امام زمان علیه‌السلام بیاید، تمام ساختمان‌هایی که از پول ظلم و اجحاف ساخته شد، تخریب می‌گردد و زائر متوجه است اگر سلطان ظالمی در یا دیوار را طلا کرده، این کار ارزشی ندارد. آن‌که از نیات انسان‌ها آگاه است با این مسائل برخورد خواهد کرد. پس مردم به تقوا و پاکی رأی می‌دهند و اسکناس‌ها هر چه درشت‌تر، رأی سنگین‌تری به پاکی و طهارت است. همین سلام به پاکان و نفرین بر ناپاکان از سلام به پاکی و نفرین بر ناپاکی جدا نیست و انسان در انتخاب بین پاکی و ناپاکی از پشتوانه‌ی سنگینی در فرهنگ اهتمام به پاکی و احتراز از ناپاکی برخوردار می‌شود که لحظه‌ی انتخاب اثرگذار است و چه فرهنگ‌سازی بهتر از این؟
اما بلیط بازی‌های فوتبال رأی به رفراندم زیبایی است. می‌بینند که می‌گویند یک بازی زیبا تحویل دادند. آن‌که پول بلیط داده‌، از آن‌چه گرفته راضی است. اگر راضی نباشد بازی را جهنم می‌‌کند. فساد راه می‌اندازد که پول دادم اما صحنه‌ی چرند مشاهده کردم. اگر داور کمترین غفلتی در رعایت عدالت کند، صحنه جهنمی‌تر از ضعف بازی بازیکن‌هاست. پس تماشاچی با تهیه‌ی بلیط رفراندم می‌خرد. در کدام رفراندم دنیا برگ رأی را به رأی‌دهنده می‌فروشند. این رفراندم به همین دلیل پشتوانه‌ی انسان‌شناختی دارد. ما نباید غافل از معارف انسان‌ها باشیم. این رفراندم نشان می‌دهد که انسان عدالت‌گراست، انسان آزادی‌گراست، انسان امنیت‌گراست، انسان شرافت‌گراست، انسان گرایش به مردانگی دارد و از نامردی نفرت دارد. این‌جا هیچ‌چیز قراردادی نیست بلکه همه‌چیز فطری است. آن‌ها که می‌خواهند تمام ارزش‌های انسانی را قراردادی جلوه دهند، در این‌جا که واقعیت برهنه و شفاف است، کم می‌آورند. باید اذعان نمود که انسان فارغ از تمام قرار و مدارها زیبایی‌ها را می‌شناسد و می‌پسندد.
ما طبق همین رفراندم حکم به زوال جامعه‌ی غیرایمن می‌کنیم، حکم به زوال جامعه‌ی ناعادلانه می‌کنیم. ما از آراء این رفراندم‌های آزاد نتیجه‌های بزرگی می‌گیریم، سند انسان‌شناسی خود را با آن کامل می‌کنیم و حتی قانون را نه به‌خاطر قانون که به‌خاطر تطابق قانون با عدالت در رفراندم فوتبال ملاحظه می‌کنیم. می‌دانیم فیفا هرجا احساس کند قانونی هماهنگ عدالت نیست، آن قانون را تغییر می‌دهد. این‌طور نیست که اروپا به دلیل زیادی بازی‌ها، در ارزیابی، رده‌های نخستین را دارد بلکه این امر به دلیل خوب بازی کردن است. مثل خوش‌نویسی، تمرین داشتن و خوب تمرین کردن دخیل است. مهم‌تر از همه این‌که دیوار داور را از هر دیواری بلندتر می‌گیرند، درست به عکس ما که دیوار داور از تمام دیوارها کوتاه‌تر است.
چرا امام حریم شواری نگهبان را حفظ می‌کرد؟
هر کس برای ما داوری کند، تمام کاسه و کوزه‌ها بر سر او شکسته می‌شود. اگر انگلستان بعد از شکست دادن ناپلئون در واترلو اعلام کرد ما ناپلئون را در میدان فوتبال ترافالگار شکست دادیم، حرف گزافی نزده است. خواست بگوید افسران ما در تمرین فوتبال، راهِ چگونه غالب شدن بر طرف مقابل را یاد گرفتند. مطلب خالی از حقیقت نیست؛ نظم و دیسیپلین، صبر و موقع‌شناسی و کار جمعی و احتراز از عملیات فردی، مجموعه‌ی خصال انسانی است که در پیروزی نقش دارد.
من هر چه از آثار مثبت این بازی شرح داده باشم، حد ادراک و تجربه‌ی من است نه حد زیبایی و آثار این عمل انسانی. ما محیط بر تمام آموزه‌های این بازی نمی‌شویم. اگر قرار است ما در فوتبال به جایی برسیم، بایستی داوران را مافوق تطمیع و تهدید نگهداریم. از یک طرف به داور توصیه کنیم شأن داوری را بالاتر از هر چیز بدان و از طرف دیگر اجازه‌ی تعرض به آن‌ها را ندهیم. چرا امام حریم شواری نگهبان را به شدت حفظ می‌کرد؟ برای این‌که نظام وابسته به اعتماد آن‌ها بود. حریم نگهداشتن، چه حریم معلم، چه حریم پدر و مادر و چه حریم داور، همه پایگاه‌های استحکام نظام هستند. افلاطون مدینه‌ی فاضله را در بحث می‌جست، ما مدینه‌ی فاضله را در عمل انسان‌ها جستجو می‌کنیم. آن‌چه او در تئوری به دنبال آن بود، ما در تجربه به آن رسیده‌ایم.
انسان اگر به صورت مستقیم نتوانست خواسته‌های خود را بیان کند، به صورت غیرمستقیم بیان می‌کند. گرایش به بازی‌های فوتبال، نمایش غیرمستقیم خواسته‌ی انسانی است. اگر یک لحظه‌ی بازی خالی از کارت زرد و سرخ باشد، زشت‌ترین صحنه‌ها به وجود می‌آید. اگر اعلام شود داور در فاصله‌ی دقیقه‌ی بیست‌وچهار تا بیست‌وشش بازی از کارت استفاده نخواهد کرد، در همین دو دقیقه به‌جای هنر و چابکی و ظرافت و طرح و اندیشه و برنامه، زور و قلدری حاکم خواهد شد. هر خطائی انجام می‌گیرد تا گلی زده شود و طرف مقابل خود را به کشتن می‌دهد تا جلوی این کار را بگیرد. بعید نیست چندین کشته و مجروح حاصل دودقیقه تعطیلی استفاده از کارت باشد. اگر داور از کارت لحظه‌ای استفاده نکند، خطا زرنگی تلقی می‌شود و بازیکن گرفتار توهم می‌شود؛ توهم این‌که داور از تیم ما حساب بَرد و این‌که داور جرأت خطا گرفتن بر ما ندارد.
وقتی حق گم می‌شود
علی علیه‌السلام وقتی دید یاران دیروز او در توهم افتاده‌اند که ما وقتی چیزی را اصرار کردیم، دریافت می‌کنیم. در مرحله‌ی اول و دوم ناچار شد به دلیل جو حاکم تسلیم خواسته‌ی آن‌ها شود. در مرحله‌ی اول با دیدن قرآن‌هایی که بر سر نیزه رفت، نفوذی‌های معاویه و عمروعاص فریاد کردند ما برای قرآن می‌جنگیم، ما با قرآن نمی‌جنگیم، ما سلاح خود را غلاف می‌کنیم. این جوانان باورشان شد که هتک به قرآن می‌شود. آن‌ها هم شمشیر را غلاف کردند، دیدند جماعتی در اطراف علی علیه‌السلام هنوز شمشیرها را غلاف نکرده‌اند. بر سر آن‌ها ریختند و شمشیر از غلاف کشیدند که یا شمشیر را غلاف کنید یا با شما می‌جنگیم. علی علیه‌السلام فرصت خواست اما ندادند و گفتند اگر به مالک اشتر نگویی برگردد، تو را خواهیم کشت. حضرت پیام داد به مالک که اگر دیرتر بیایی، مرا نمی‌بینی. حضرت جنگ را تعطیل کرد و حکمیت را همین جوان‌ها به او تحمیل کردند.
در مرحله‌ی بعدی معاویه عمروعاص را حَکَم قرار داد و آن حضرت عبدالله‌بن‌عباس را مطرح کرد. همین جوان‌ها گفتند ابوموسی اشعری. در تمام این احوال نفوذی‌های بنی‌امیه خط می‌دادند و این جوان‌ها اجرا می‌کردند. این همان معجزه‌ی علوم انسانی است که وقتی در علوم تجربی وارد شد، به موقعیتی می‌رسد که از ماشین چیزی شبیه انسان خلق می‌کند. این مزیت‌های فن اغواء و جوسازی از انسان چیزی در حد یک ربات می‌سازد. واقعاً خوارج چنان آلت دست شده بودند گویی ربات هستند. بالأخره با فریب عمروعاص، ابوموسی، علی علیه‌السلام را خلع کرد، به امید آن‌که عمروعاص، معاویه را خلع کند. ولی بر خلاف قول و قرار، عمروعاص اعلام کرد معاویه را منصوب کردم. جوانان با مشاهده‌ی این حال شورش کردند که حکمیت از اول غلط بوده و علی نباید می‌پذیرفت و هرکس مخلوق را حَکَم کند، کافر است. اصرار کردند که حکمیت را لغو کند.
اما در مرحله‌ی سوم، علی علیه‌السلام تسلیم نشد. چون به دلیل خطاهای دور اول و دور دوم، عده‌ی زیادی از همراهان خود را از دست داده بودند و به علی علیه‌السلام حق می‌دادند. این دفعه هم نفوذی‌ها تشویق کردند که اگر علی تسلیم نشود، باید روی او شمشیر کشید. آن حضرت با موعظه عدد بیست‌وچند هزار نفری آن‌ها را به چهار هزار نفر رساند. اما این چهار هزار نفر تا پای جان ایستادند. حق‌طلب بودند اما فریب خورده بودند و علی علیه‌السلام با آن‌که این گروه به دست او کشته شدند، درباره‌ی آن‌ها فرمود: “فلیس من طلب الحق فاخطا کمن طلب الباطل فوجده” این جوانان که حق‌طلب بودند اما در شناخت حق خطا کرده بودند، مثل همراهان معاویه نیستند که باطل را طلب کردند و باطل را یافتند.
چرا با گروه حق‌طلب، علی علیه‌‌السلام رفتاری کرد که با هیچ گروه دیگر تشابه ندارد. حضرت اصرار دارد چهار هزار جنازه‌ از این‌ها کشف کند و به همین دلیل چهار هزار نفر را وادار کرد هر یک از بیشه یک نی برداشتند و هر پیکر که از این گروه به دست می‌آمد، یک نِی روی آن می‌انداختند که تا آن‌جا که ممکن است، احدی فرار نکند. کار علی علیه‌السلام مبنای علوم انسانی دارد. آن هم بر پایه‌ی انسان‌شناسی مطابق با انسان. چرا علی علیه‌السلام چنین کرد؟ برای این‌که خطاکاری که آن‌قدر به فهم و درک خود مغرور است که روی بزرگانی مثل علی با آن سابقه شمشیر می‌کشند تا بکشند و کشته شوند، غیر از کشتن چه دارویی دارد؟ اگر مدارا و مسامحه کارساز باشد، که آن حضرت در مقابل درخواست غلط آن‌ها دو مرتبه مجبور به عقب‌نشینی شد. آن حضرت اگر به اندازه‌ای یار و وفادار می‌داشت که در دور اول و دوم به آن‌ها کارت زرد و سرخ نشان دهد، آن‌ها در توهم نمی‌ماندند. چون مجال ندادند که کسی به آن‌ها کارت نشان دهد و در باتلاق توهم فروتر رفتند.
مرحله‌ی دوم هم مزید بر علّت شد؛ در توهم بودند، فروتر رفتند. هرکس خطا کرد و کارت زرد نگرفت، بد در نظر او خوب جلوه می‌کند. چه بسا عفویتی که مانع از کشته شدن شود، همین عفویت کارت زرد و سرخ است نه عفویت سلیقه‌ای. اگر چه “ما یراه الحاکم مصلحه” در تقریر وارد شده است اما حاکم کسی است که ظرفیت علمی و عضلانی، پشتوانه‌ی تصمیماتش باشد. جامعه‌ای که کارت زرد و سرخ ندارد، ‌مثل بازی بدون داور است. اگر افرادی در جامعه خود را بالاتر از حاکم دیدند و کارت سرخ و زرد او را به چیزی نگرفتند، حتماً گرفتار توهم می‌شوند و در معرکه‌ی دیگری به سرنوشت بدتری مبتلا خواهند شد. آنچه در سپاه علی علیه‌السلام اتفاق افتاد، ریزش‌های مکرر بود ولی آن‌ها که ماندند، رویش مجدد یافتند.
اگر کسانی فکر می‌کنند قبل از ظهور نباید اتفاقی بیافتد تا ریزش صورت نگیرد، سخت در اشتباهند. چون علّت امتداد غیبت، فرصت دادن به امت برای کسب بصیرت است. این بصیرت حاصل امتحان است و لازمه‌ی امتحان، ریزش و رویش با هم است. این ریزش‌ها اگر قبل از ظهور صورت نگیرد، در وقتی صورت می‌گیرد که به مراتب خطرناک‌تر و ضرر‌آفرین‌تر است. غیبت، فرصت کسب بصیرت و تجربه است… (ادامه دارد)

یا ایهاالذین آمنوا علیکم انفسکم لا یضرکم من ضل اذاهتدیتم
خدای را که به زشتی زشت کاران؛ کرد
عیان، جمال جمیلان ماه سیما را
به دوستی و زیبائی سوگند که پاکی پیروز است.

در انسان ها دو جریان جاری است:
1- معرفت باقی و فانی و باور این که وظیفه ترجیح باقی بر فانی است؛
2- جاذبه شدید عزت و قدرت و رفاه و لذت اگر چه فانی باشند.
کسانی که از جاذبه های فانی عبور می کنند و وظایف خود را نسبت به ترجیح باقی بر فانی جدی می گیرند؛
باور کنندگان هستند. آیه فوق به اینان می گوید؛ به خودتان برسید به آنچه میدانید پای بند باشید. گمراهان نمی توانند شمارا از راهتان منحرف کنند؛ اگر به آن چه میدانید عمل کنید. این مطلب قوت قلب عجیبی است برای انسان های درست کار اگرچه تازه کار باشند؛ و همین مطلب اخطار غریبی است برای انسان های کهنه کار؛ اگر در درست کاری مشکل دارند. شیطان گمراه کهنه کاری است و جوانان خدا جو، درستکاران تازه کار. درستکار از کهنه کار مترس، می گوید؛ ابلیس کهنه کار است، زورمداران، زرسالاران، سیاست گذاران سابقه دار؛ کهنه کاران هستند. مردم آزادی خواه، عدالت طلب، و طرفداران اخلاق و درستکاری؛ درستکاران تازه کار هستند. ما دیدیم چگونه سرمایه داری از آزادی خواهی سوء استفاده کرد؛ ولی بالاخره، درستکاران دارند از سرمایه داری و لیبرالیسم عبور می کنند. و دیدیم احزاب قوی و پیچیده کمونیستی، چگونه از حس عدالت طلبی مردم سوء استفاده کردند؛ ولی بالاخره درستکاران از آن ها عبور کردند. درستکاران از میان چپ گرائی و راست گرائی خارج می شوند، و این دو حزب بزرگ که در مقابل هم صف آرائی کرده بودند؛ در مقابل صف جدید درستکاران ولو این که تازه کار باشند، کم می آورند.
این درستکاران از تمام ادیان و عقاید و از تمام احزاب و جمعیت ها و از میان تمام نژاد ها و قبایل و از میان همه انواع حکومت ها و گرایش ها عبور می کنند و یکدیگر را در عالم می یابند و در هم حل می شوند، به طوری که از همه جای دنیا هستند اما در هم جوش خورده اند از همه دینی تراوش کرده اند واز همه سبکی و گرایشی تغذیه کرده اند، اما حالا که به هم رسیده اند همه یکی شده اند. همه یک چیز می خواهند؛ براندازی ناپاکی ها، طاهر نگهداشتن خود و طاهر کردن دیگران و نجات طاهر ها از ستم آلوده ها.
خدا در این میان چه کاره است؟
خداوند همه مهره ها را به خوبی چیده است تا هرچه بیشتر این بازی زیبا و تماشائی باشد، انواع فرهنگ ها و زبان ها و انواع اسم ها و ایسم ها. جهان یک پازل است اگر آن را حل کردی آن را می بینی و می شناسی و محو زیبائی آن می شوی.
زینب کبری پازل را حل کرده بود و همه مهره ها را در جای خود دیده بود. مجموع صحنه زیباست. دیگران نتوانسته اند همه تکه های پازل را پیدا کنند و آن ها را به هم بچسبانند تا همه پازل را با هم ببینند و زیبایی آن را درک کنند.
دیگران می گویند از ظلم و شکنجه بدتر چیست؟ از کشتار بی رحمانه و محاصره و آب را بر انسان ها بستن و از آب دادن به طفل چند ماهه مضایقه کردن و گلوی او را با تیر پاره کردن بد تر چیست؟ زشت تر از این صحنه چیست؟ زینب کبری می گوید: همه این مسائل و مصائب را تحمل کردن و بر پاکی و طهارت ماندن زیبا تر چیست؟ به ناپاک نه گفتن و بر این نه گفتن تا آخر ایستادن چه زیباست.
بیماری سخت است و کار پرستاری دشوار است؛ اما خدمت به انسان ها زیباست.
و بالاخره، پاکان جهان جامعه پاک را خواهند ساخت و تمدن پاک را پایه گذاری کرده و تکمیل خواهند نمود
و انسان ها چون ماهی که آب پاک یافته و پرنده ای که از قفس آزاد شده و به هوای تازه رسیده در آن فضای انسانی سرود دسته جمعی عشق را با هم خواهند خواند.
ولقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر إن الارض یرثها عبادی الصالحون
خداوند آخر پازل را می بیند ملائکه همه پازل را با هم نمی دیدند. ملائکه گفتند؛ بشر است و خرابکاری و فساد و خونریزی. خداوند فرمود من چیز ها می دانم که شما نمی دانید.
انسان ها در پیکار با ناپاکی ها پاکی پایدار پیدا می کنند و جامعه پاک را پایه گذاری می کنند. خداوند می گویند مگر این نیست که پاکان با محبت و عشق نظام پاکی را بر پا می کنند پس اگر نهایت پاکی به عشق می پیوندد و هر چه فساد بیشتر باشد مبارزه شدید تر و هرچه مبارزه شدید تر پاکی در انسان عمیق تر و شدید تر و هر چه پاکی بیشتر عشق آتشین تر خواهد شد پس نگران نباشید، ما چیزی از دست نمی دهیم چون محبت همان است که جهان را برای آن ساخته ایم و ما این مطلب را در واژه بسم الله الرحمن الرحیم گنجانده ایم.
همه عالم پرتوی از رحمت رحمانی است برای تجلی پرتوی از رحمت رحیمی.
رابطه پاکان با ما عشق آنهاست و رابطه ما با پاکان رحمت رحیمی ماست.
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده درس مقصود از کارگاه هستی

اینجانب محی الدین فرزند عبدالحسین. فرزند محمدطاهر هستم .مرحوم شیخ محمد طاهر تاجر شیرازی بود مثل همه فامیل نمازی ها؛ خلیلی ها و صیرفی ها. صیرفی بود و با نمازی ها نسبت و وصلت داشت ؛ مثل خیلی از تجار در پیری از شیراز به کربلا هجرت کرده بود تا هم مجاور شود وهم اینکه در کربلا دفن شود؛
پدرم تک فرزند خانواده بود و مادرش جز به دست او غذا نمی خورد همین فرصت خدمت به مادر کلید سعادت پدرم بود . وقتی پدرم به حد درس خارج مرحوم آخوند رسید و رفقایش به نجف رفتند از پدرش کسب اجازه کرد تا به نجف عزیمت کند شیخ محمد طاهر به او گفت : پسرم من دوست دارم تورا ببینم ؛ پدرم به جهت این جمله و سخن او قید ترقی خود را زد و در کربلا ماند ووقتی استاد علت عدم هجرت به نجف را سئوال کرد و پدرم پاسخ داد؛ استاد که مرحوم آیت الله سید اسمعیل صدر جد آقایان موسی صدر و محمد باقر صدربود همت کرد تا شاگرد از هم شاگردیها عقب نماند بلکه جلوتر باشد ؛ همین محبت نسبت به پدر سعادت دنیا وآخرت را برای پدرم به ارمغان آورد .
همین دعای پدر به او باعث شد که مرحوم شیخ محمد بهاری در چهارده سالگی پدرم به عنوان مقدمه وضو گرفتن به او مراجعه کند و در بازگشت برای انجام وضو دستورالعملی به پدرم بدهد که تا آخر عمر پدرم را به یک حال نگهداشت ؛ اگر برادرم و حقیر مورد عنایت واقع شده باشیم از برکت دعای پدر و مادر است ؛ زیرا به نقل از معمرین اصحاب مسجد همیشه او در قنوت دعای(اصلح لی فی ذریتی ) می خواند .
در موقعی که آسیبی به گنبد مطهره احمد بن موسی رسید بود  ازمادرم نقل شد که وقتی دید گنبد آن بزرگوار تخریب شده و برای میرزا احمد نامی گنبد و بارگاهی ساخته اند گریه بسیار کرد تا شب خواب حضرت شاهچراغ را دید به او در خواب گفتند ما دو راه برای زیارت شما و آمدن پیش ما برایت قرار داده ایم خود مادرمان تعبیرش این بود که این دو راه دو پسر من هستند .
پدرم در صحن شاهچراغ دفن شده و مادرم در دار الرحمه در زاویه شمال غربی نزدیک قبر عارف وارسته سید عبدالله فاطمی…رحمهما الله تعالی

حافظ.          سر خدا که عارف سالک به کس نگفت       در حیرتم که باده فروش از کجا شنید
سعدی.        وقتی در جامع دمشق با گروهی افسرده­، دل­مرده، ره از عالم ظاهر به باطن نبرده در معنی نحن اقرب الیه من حبل الورید سخن می­گفتم که دوست نزدیک­تر از من به من است ذین عجب­تر که من از وی دورم   چه کنم با که توان گفت که دوست در کنار من و من مهجورم یکی از کنار مجلس می­گذشت سخنم را شنید صیحه­ای زد و از هوش رفت گفتم:
  سبحان الله از نزدیکان دور و دوران نزدیک
مردم و عوام دوران نزدیکند اما گاه از همه نزدیکتران از همه دورتراند.
مردم مدینه از حضرت رسول دور بودند اما دوران نزدیک بالاخره آن حضرت از نزد نزدیکان رو به سوی  دوران نزدیک هجرت فرمود سلمان از فارس، ابوذر از ربذه، بلال از حبش، اویس از یمن، صهیب از شام دوران نزدیک از همه شگفت­آورتر اهل کتاب که به دلیل بشارات عهد بن منتظر ظهور آن حضرت از مکه و هجرت ایشان به مدینه که بسیاری برای همین انتظار از شام به مدینه هجرت کرده بودند اینها خوش سابقه­تر از همه و امیدها بر کمک اینها می­بود.
اما مشرکین دورانی بود که خطر هر زحمت از ناحیه­ی آنان میرفت چطور شد مشرکین نزدیک شدند و اهل کتاب عهد شکستند و به سختی تنبیه شدند و چگونه شد صاحبان تجربه و سابقه با آن حضرت مخالف شدند و جوانان کم تجربه با او پیوستند که حالفنی الشباب و خالفنی الشیوخ.
از عیسی علیه­السلام در انجیل آمده است که اهل آبادی که در آن متولد شدم به من ایمان نیاورد اما اهل آن آبادی دور ایمان آوردند که در کتاب آمده است نزدیکان از او دور می­شدند و دوران به او نزدیک.
آن حضرت می­فرماید بستگان و هم محلی­ها می­گویند آیا این همان نبود که تا چندی پیش با او بودیم این همان نیست که خواهر او در خانه است سلام و صلوات خدا بر پیامبر باد اهل بیت او و بر عیسی روح­الله باد چه زیبا فرموده است.
مسائل حاشیه­ای مبدل به متن شده و متن مبدل به حاشیه می­رود. شوهر خواهر رهبری می­گفت: ایشان فقط چند سالی در محضر امام درس خوانده است غافل از اینکه لیس العلم بکثره التعلیم و التعلم بل هو نور بقذفه­الله فی قلب من یشاء
می­گویند ایشان هنوز به دنیا نیامده بود ما مدرس بودیم چطور شد، کارش بالا گرفته است این مشکل نزدیکان است این مشکل شیوخ است.
مشرکین چه داشتند که پذیرفتند و اهل کتاب چه مشکلی داشتند که با آن همه انتظار بالاخره بر ضد رسول خدا توطئه کردند و برانداخته شدند.
آنها که بعد از شرک، مومن خوبی شدند در وقت شرک هم مرد بودند از نامردی به دور بودند اما اهل کتاب با همه عبادات و طاعات و همه شور و حرارت انتظار، ریاست­طلب بودند، دنیا طلب بودند، برای عزت ظاهری برنامه ریزی می­کردند اما مشرکین غافل بودند در همان غفلت نامردی و ناسپاسی نمی­کردند صدای منادی شنیدند که می­گفت به خدایتان ایمان بیاورید از خواب بیدار شدند زندگی دنیا را حاشیه دیدند و خدا و آخرت را در متن.
بحث، بحث متن و حاشیه است هرکس خود را دید علمیت خود را دید سابقه جهاد خود را دید رو به دنیا کرده است چرا؟
تصور کنید دو نردبان صد پله­ای است، دو نفر بر پله پنجاهم قرار گرفته اند یکی آنچه می­بیند پله های طی نشده است و یکی آنچه می­بیند پله­های طی شده، شما به من بگویید علت کجاست؟ علت تفاوت التفات است آنکه جز پله­های طی نشده چیزی نمی­بیند پشت به گذشته و رو به آینده است دغدغه او کارهای انجام نشده است و آنکه پله­های طی شده را می­بیند در حال ارتجاع است خدماتش در نظرش جلوه کرده در یک کلام رو به دنیا است رو به عزت خود و دل بسته به دارایی خویش است.
بد کاران پشت سر چه دارند که بخواهند رو برگردانند و گذشته را ببینند آنها امیدشان به آینده است.
خطر در داراهاست خوش سابقه­ها، ایثارگرهای دیروز کار خیر کردن، خدمت به مردم کردن، درس دادن، درس خواندن، آسان نیست اما در جنب آنچه خدا به انسان کرده است قابل مقایسه نیست، آنکه خدماتش در نظرش جلوه می­کند در خطر است.
مشرکین چه داشتند که به آن مغرور شوند اهل کتاب نمازها، روزه­ها، یا حتی هجرت­ها داشتند، داشتن بد نیست و بسیار هم خوب است اما داشته­ها و خدمات صورت یک عدد کسری است مخرج کسر خدمات خدا به انسان است وقتی انسان عدد کسری را با عدد صحیح اشتباه می­کند این اشتباه کار دست انسان می­دهد.
آنکه کار منفی کرده و یا کار خود را ناچیز می­داند در خطر نیست. خوبان در خطرند، بزرگان در خطرند آنها که سابقه خدمت­های بزرگ در پرونده خود می­بینند و از آنها در خطرتر، آنها که همیشه پرونده خود را پاک می­بینند و مطرح می­کنند که همیشه چنین بوده­ایم، بیش از همه در خطرند، چرا خداوند به داوود علیه­السلام ماموریت داد که به خوبان بنی­اسرائیل انزار و اخطار نماید و به خطاکاران بشارت دهد داوود متعجب شد و سبب را پرسید، خداوند فرمود: ماموریت خود را انجام بده و برایش توضیح داد: به بدکاران بگو خداوند تنگ­نظر نیست کینه ای آنطور که مردم مشاهده می­کنید نیست خیلی از بخشیدن و عفو کردن و در مقابل بدی خوبی کردن در صورتیکه خطاکار به خطای خود اعتراف داشته باشد مسرور می­شود.
اما به خوبان بنی­اسرائیل بگو به عملتان متکی نباشید دل به کارهای خوبتان نبندید فما احد قدمته للحساب الاهلک
احدی نیست که پرونده او بر مبنای حساب و عدل رسیدگی کنم که هلاک نشود هرکس بگوید خدایا به عدل خود با من رفتار کن و خداوند دعایش را مستجاب کند هلاک می­شود.
چرا؟ برای اینکه عمل انسان باید به عمل خدا سنجیده شود، انسان ببیند با این احسان­ها و الطاف که خدا به انسان کرده، انسان به چه نسبت جبران کرده است؟!
حسین­بن­علی در دعای روز عرفه می­گوید اگر همه عمرم عبادت کنم و همه خلق به من کمک کنند تا بتوانم مقداری از خوبی­ها که به من کرده­ای جبران کنم نه من و نه همه نمی­توانیم!.
پس خواص در خطر غیاوت و عوام در فضای ذکاوتند.
معما همین­جاست غیاوت الخواص و ذکاوت العوام نزدیکان دور و دوران نزدیک.
کدام نزدیک دور است، آنکه عمل خود را زیبا ببیند در این جا مشکل یکی دو تا نیست اول دیدن خود عمل، اول کلام است چطور ممکن است کسی پله­های طی شده را ببیند بی آنکه در حال بازگشت نباشد. شما در موقع برگشتن چه پله­هایی پیش روی شماست؟ پله­های طی شده یا طی نشده؟ مسلما پله­های طی شده پس علامت حال برگشت مشاهده پله­های طی شده است.
اگر خدا به انسان کمک کند که از اینکه از خوبی خود اینجا و آنجا صحبت می­کند قصدی هم ندارد، دروغ هم نمی­گوید، واقعا همان است که می­گوید بزرگنمائی هم نمی­کند چرا انسان به چنین روزی می­افتد؟
امان از دوست متملق، یک دوست متملق، انسان را از تمام دوستان صالح او جدا می­کند. غباده الافاضل ذکاوت الاراذل
افاضل و مترفین به انبیاء چه می­گفتند نَرَاکَ اتَّبَعَکَ إِلاَّ الَّذِینَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِیَ الرَّأْیِ اگر تهی دستان و بی ادعاها اراذل اند وای به بر احوال فرهیخته­ها اگر این شراب خام است وگر آن حریف پخته به هزار با بهتر ز هزار پخته خامی گروهک­ها از خواص بودند یا عوام؟ مهدی هاشمی از خواص بود یا عوام؟ مگر به گروهک­ها می­شد نام مرجع تقلید آورد آنها خود را خیلی آگاه­تر می­دانستند.
همین غرور، بالائیان دیروز را پایینیان امروز و پائینیان دیروز را بالائیان امروز می­کند.
آنکه می­گوید گذشته روشنی ندارم خدایا آینده­ام را کفاره گذشته­ام کن و آنکه هرگز از یاد خوبی­های خود غافل نمی­شود خدا رحمش کند چون شیاطین قدرت کپی برداری و اسلاید گرفتن از بهترین اعمال انسان دارند آنها همین اسلاید را همیشه جلو روی قربانی قرار می­دهند.
اما اینکه هرچه از گذشته خود نگاه می­کند جز شرمندگی چیزی ندارد پشت به گذشته می­کند و پله­های نرفته را می­بیند و آه می­کشد.
این مشکل اول که دیدن اعمال باشد.
مشکل دوم خوب دیدن اعمال و تنها به نگاه با عمال خوب کردن هر کدام برای خود گرفتاری مهمی است چه بسا انسان عمل بد را خوب به بیند و شیطان عمل بد را در نظر او خوب جلوه دهد می­پرسید چگونه شما به شریران به چشم شریر نگاه می­کنید؟ آنها درباره خودشان چنین فکر نمی­کردند بلکه خود را از بهترین انـسـان­های روزگار گمان می­کردند مثلا وقتی کشف حجاب شد فکر می­کنید مکشفه­ها خود را خائن و بی­ناموس و پرده­نشین­ها را عفیف و پاکدامن نگاه می­کردند چنین فکر نکنید شیطان نمونه­ای از چادرسرها را که کار زشت داشتند اسلاید آنها را پیش روی مکشفه­ها قرار می­داد که آنها زیر چادر کار دیگر می­کنند و تو ریا نمی­کنی همین هستی که هستی، حتی آن مکشفه که با مردان اجنبی میرقصید شیطان یک زن چادری اهل غیبت را به او نشان می­داد و به او می­گفت الغیبه اشد من الزنا اگر گمان دارید عمل بد موجب ندامت شود انتظار بیهوده­ای است هرچه عمل بدتر شود انصاف کمتر می­شود و اعتراف به زشتی عمل غیر ممکن­تر می­شود آنها که پشیمان می­شوند در دوره گناه کردن نوعی مردی و نامردی را ملاحظه می­کردند.
وقتی دختری باردار شده بود، پدر و مادر به دادگاه شکایت کردند دختر، جوانی را معرفی کرد جوان مدتی بازداشت بود. دانشجوئی به دادستان مراجعه کرد که مقصر من هستم، دادستان گفت اعتراف تو معماست اگر تو اینقدر شرافت داری که نمی­خواهی بیگناهی به جرم تو گرفتار باشد چرا دختر مردم را آلوده کردی و اگر آدم لاابالی و بی­پروایی هستی، چرا حال که کسی به دنبال تو نیامده خودت به پای خود آمده­ای؟ دانشجو گفت فرق دارد انسان هستم غریزه دارم لغزش پیش آمد اما نامرد نیستم.
امام راحل می­فرمود جنگ ما جنگ با آمریکا نیست جنگ با شوروی نیست جنگ مردمی­ها با نامردمی­هاست.
خودپسندی مردانگی است از خود تعریف کردن چطور خواص این مشگل را دارند تا از خود عبور نکنند در صف امام وارد نمی­شوند عوام چیزی ندازند که بخواهند از آن بگذرند این دانشجو که گنه­کار است در صف مردمی­هاست یا نامردمی­ها؟
مشکل سوم بعد از دیدن عمل و خوب دیدن به صورت عدد، صحیح دیدن عمل است مخرج کسر را که الطاف الهی است نادیده­گرفتن چرا؟
زیرا الطاف خداوند بی­نهایت است هر عدد هر اندازه باشد وقتی بر بی­نهایت تقسیم شود صفر می­گردد اما آن­کس که نزدیک نیست نه بر می­گردد که عمل را ببیند و نه عمل در نظر او جلوه­ای دارد و نه غافل از نعمت­های پروردگار است عوام که به آنها اراذل می­گویند ولی همیشه به دنبال جبران گذشته هستند در حقیقت خواص­اند و افاضل­اند و آنها که عنوان خواص دارند اگر به این خصوصیات خود مغرورند که از ضعف آنها از کم جنبکی آنها است.
ظرفیت وجودی آن است که انسان اگر همه اعمال صالحه را انجام داده و از تمام گناهان احتراز کرده وقتی بیاد تفضلات الهی می­افتد خود را بسیار بدهکار و بسیار شرمنده می­داند.
با خود می­گوید اگر نماز خواندم برای این بوده که تکبر از وجودم بیرون رود فرض الله الصلوه تنزیهالکم عن الکبر پس من مسئله­ای به نام تکبر دارم، حال آمده­ام تا از چشم و دست و زبان و اعضاء و جوارح یا مجموع این اندام که همگی از اموال خداوند است و با مانت به من سپرده­اند استفاده کنم تا تکبر از وجودم دخت بربندد.
پس من با وسائل خداوند مسائل خودم را حل کردم و این عبادت­ها را باید جزء بدهکاری­ها نوشت پس تفضلات الهی طلب­های خداوند نماز و سایر عبادات هم نوع دیگری از طلب­های خداوند گناهها که بزهکاری است پس یک طرف طلبکاری خداوند و یک طرف بزهکاری انسان چنین معرفتی انسان را به اعلام و رشکستگی می­رساند دل شکستگی همان احساس ورشکستی است.
پس روشن شد کار خیر کردن سابقه جهاد و ایثارگری داشتن با همه دشواریهای آن در جنب عبور از آن کار دشواری نیست آنچه دشوار است عبور از حسنات است خود بدهکار دیدن بعد از عبادت است. یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لا تبطلوا صدقاتکم بالمن والاذی
شرط قبولی عبادت منت نگذاشتن و آزار نرساندن است شما می­گویید کسی به سمتی رسیده مردم را آگاه می­کند تا با قلب مطمئن به او بپیوندند و پشت سر او راه بیافتند کجای این کار اذیت است.
او وقتی می­گوید من یک برهوت تحویل گرفتم با یک جهنم روبرو شدم و دارم جهنم را بهشت می­کنم من هر جا رفتم جهنم تحویل گرفتم و بهشت تحویل دادم مرتبا جهنم تحویل می­گیرند و بهشت تحویل می­دهند نفر بعد هم می­گوید من جهنم تحویل گرفتم و بهشت تحویل دادم نفر سوم هم می­گوید جهنم تحویل گرفتم و بهشت تحویل دادم. مردم چیزی نمی­گویند اما همین که مسئول جدیدی لب تر کند و از خود دفاع کند به هم نگاه می­کنند جهنم پشت سر و بهشت پیش رو شروع شد اگر مردم زکی نبودند خواص کار امام را ساخته بودند عوام به داد امام رسیدند خون به داد امام رسید. سابقه ندارد جائی امام از خود تعرف کرده باشد و شما هیچ موردی پیدا نمی کنید رهبری از زهد خود، یا از یک خوبی از خوبی­های خود تعریف کرده باشد یا بگوید وقتی من آمدم این­جا ویرانه بود الآن آباد شده است چون جنبه دارد چون ظرفیت دارد.
چرا خواص مشکل دارند چون وزن عملشان به جنبه و ظرفیت آنها بسته است وقتی کارشان در نظرشان جلوه می­کند و لب به تعریف و یا دفاع از خود، تر می­کنند معنی قضیه این است که مسئولیت از جنبه و ظرفیت آنها سنگین­تر بوده است. معنی تعریف از خود یعنی پاره شدن بند صدای افتادن دلو به ته چاه. وقتی به گوش می­رسد که مهلت برای تدارک نیست.
لا تبطلوا صدقاتکم بالمن والاذی سیاه نمائی گذشتگان اذیت است عوام خیلی جنبه دارند که مسائل را شب و روز می­بینند و برای رضای خدا به روی خود نمی­آورند مردم ظرفیت دارند روساء قوه قضائیه چه این آخرین که فاضل برجسته­ای است چه نفر قبل از او که از شاگردان مبرز نابغه اسلام مرحوم سید محمد­باقر صدر است و چه نفر قبل از ایشان که امروز ریاست جامعه مدرسین را دارد همه از بزرگان علم و درایت هستند ولی وقتی اخیرا تحویل و تحول می­شد مردم منتظر بودند که نفر جدید درباره دوره قبل چگونه قضاوت می­کند و ببیند ایشان هم می­گوید وضع چگونه بود که تحویل گرفتم در آن زمان تعبیر شده بود که یک ویرانه را تحویل گرفته­اند.
چرا در قرآن می­گوید اهل جهنم هر کدام وارد می­شود به قبل از خودش لعنت می­کند کلما دخلت امه لعنت اختها و چرا می­گوید کل حزب بمالدیهم فرحون
اینها شواهدی است که نشان می­دهد ابطال نکردن خدمت دشوارتر از خدمت است خدمت کردن کشور گشائی است خدمت را باطل نکردن کشور داری است و کشور داری دشوارتر از کشور گشائی است پیروزی انقلاب کشورگشائی بود حفظ انقلاب کشور داری است.
به هر جهت کار خواص دشوارتر است عوام مثل بچه کلاس اول ابتدائی هستند اگر کمکشان کنند و خودشان هم کمک کنند نمره بیست می­گیرند، اما خواص مثل سال آخر دانشگاه است قبول شدن و حتی نمره اول شدن بسیار آسانتر از نمره عالی یعنی نزدیک بیست گرفتن است.
شما از فاصله ده متری ممکن است همه تیرها را به هدف بزنید و صد بگیرید اما از فاصله صد متری چنین نمره­ای به ندرت به دست می­آید اگر از دویست متری کسی چنین نمره­ای بگیرد استثناء است مردم در فاصله کمی از هدف قرار دارند هرچه مسئولیت سنگین­تر باشد به کلاس آخر دانشگاه و به فاصله دویست متری شبیه­تر است.
به هر جهت دلو­های کوچک بند دلوشان کم اتفاق می­افتد پاره شود خطر پارگی بند بیشتر در دلوهای سنگین است بندی که در شرف پاره شدن است علامت می­دهد نازک می­شود زدگی پیدا می­کند پاره شدن بند و افتادن دلو در چاه در مورد انسان غافل شدن اوست دل مردن و مرگ احساس مسئولیت است بی­تفاوت شدن.
ریشه همه این مسائل که انسان را با همه نزدیکی دور می­کند و نزدیکان دور را به وجود می­آورد ادا شدن و ادا نشدن حق مسئولیت است.
کسی که عده کثیری روی فکرش حساب می­کنند خیلی باید مواظب گفتارش باشد اگر الگوی منفی شد سنت سیئه­ای گذاشته است فعلیه ورز من عمل بها ضرب شدن تعداد عاملین در ورز عمل  خیلی زود کفه سیئات را بر حسنات می­چرباند غالب می­کند و انسان خفت موازینه می­شود دل مردگی پیدا می­کند و اگر الگوی خوبی برای همراهان و پیروان و درس گیرندگان از خودش شد، کفه خوبی او غالب شده، دل زنده شده دل که زنده شد مجذوب جاذبه الهی می­گردد.
این مطالب را به طول آن بیان کردم تا روشن شود چرا ذکاوت عوام و چرا غیاوت خواص ریشه ذکاوت دلزندگی است و ریشه­ی دلزندگی پاره نشدن بند احساس مسئولیت و ریشه آن سبک بودن دلو مسئولیت است من رضی من­الله بالقلیل من­العیش رضی­الله منه بالقلیل من­العمل
و ریشه غیاوت دل مردگی و ریشه دل مردگی پاره شدن بند احساس مسئولیت و ریشه پاره شدن بند سنگین بودن دلو مسئولیت است قبول کردن دلو سنگین­تر از کشش بند روزی روزگاری کار دست انسان می­دهد نجی المخفقون و هلک المتقلون سبک باران گذشتند و نجات یافتند و سنگین بارها هلاک شدند.
فرهیخته­ها نگویند لو کان خیرا ما سبقونا علیه اگر راه این عوام که مقلدند درست بود آنها از ما سبقت نمی­گرفتند فرهیخته نباید مغرور شود نماز و جهاد نسبت به توان کشیدن نماز و جهاد آسان است باطل نشدن این حسنات و خدمات به عجب و غرور سختر از انجام آن است.والله موفق السداد . والسلام.

صادرات و واردات انسان
انسان‌ها در جهت واردات و صادرات مادی و معنوی مثل قطعات زمین هستند که واردات واحد اما صادرات متفاوتی دارند. باران بر وادی و صحرا می‌بارد. در یکی رودخانه‌ی آب شیرین جاری می‌شود که برای انسان نوشیدنی‌ و برای حیوانات و گیاهان رویاننده است، اما در دیگری رودخانه‌ی آب شور جاری می‌شود که برای انسان و حیوان و گیاه کشنده و خشک‌‌کننده است.
دانش، ثروت، قدرت، حاکمیت، معروفیت، محبوبیت، همه و همه مثل باران هستند. این صادرات انسان‌ها است که متفاوت است. یکی از تمام این نعمت‌ها فضای کفرآلودی می‌سازد که گویی کارخانه‌ی آدم‌سوزی راه انداخته است. این سوختگی دیگر بر بدن انسان‌ها نیست، بلکه روح انسان را می‌سوزاند و او را تبدیل به موجودی بی‌رحم، بی‌شرم و حیا، بی‌وفا و بی‌غیرت، بی‌معرفت و بی‌هویت می‌کند. نمونه‌ی اعلی و روشن و واضح آن، اشقیاء کربلا هستند. چه کارخانه‌ای بود که وارداتش نعمت بود و صادراتش بدی و مصیبت شد؟
این تروریست‌ها که انتحاری عمل می‌کنند، از بی‌صبری آن‌ها است. خودکشی نتیجه‌ی بی‌صبری است، اما چه کسی تحریک یا عصبی شده تا دست به خودکشی بزند یا عملیات انتحاری کند؟ «الصابربن فی البأساء و الضراء» صبر نتیجه‌ی معرفت است. جنگاوران جمل و صفین انگیخته‌ی با عصبیت و عصبانیت بودند. هیچ‌یک از آنان به اندازه‌ی دزد سیاه‌پوستی که علی (ع) دستش را قطع کرده بود و او اعلام می‌کرد که عادل‌ترین حاکم جهان دست مرا قطع کرده است، از انسانیت و صبر انسانی چیزی نفهمیده بودند. صبر نفسانی غیر از صبر انسانی است. آن دزد که به حکم خدا راضی شد، عاقل بود. «العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان».
اصولاً امتحان اصلی انسان مسأله‌ی حجت و لاحجت است. سجده‌ی ملائکه و اطاعت فرمان، همان اطاعت حجت بود. توقف و امتناع ابلیس در سجده تبعیت از لاحجت بود؛ چشیدن شجره‌ی ممنوعه ولو به نیت فرشته شدن یا جاودانگی، عبور از حجت ولو در حد ترک اولی.
هرچه امام بگوید
مرحوم بهشتی می‌گفت ما شیفتگان خدمتیم و نه تشنگان قدرت. آنچه را شهید بهشتی می‌گفت، رهبر معظم انقلاب نشان داد. وقتی کمی قبل از رحلت امام به ایشان گفتم مدت ریاست‌جمهوری شما رو به اتمام است، بعد از آن می‌خواهید چه کنید؟ گفتند حوزه می‌روم برای کار آخوندی. یک لحظه مطلبی به خاطرشان آمد و گفتند مگر این‌که امام امر کند. بعد از ریاست‌جمهوری اگر امام به من بگوید بروم در عقیدتی سیاسی ژاندارمری یکی از روستاهای سیستان و بلوچستان، تردید نمی‌کنم.
خدمت برای او مهم است. هر چه باشد، مورد قبول فرماندهش باشد. امام هفتم(ع) کیسه‌های طلا را به صاحبان آنها برگرداند، ولی کلاف پیرزن نیشابوری را قبول کرد و قول داد که بر پیکر او نماز بخواند و چنین کاری کرد. در نتیجه مردم قبر آن پیرزن را بقعه‌ای ساختند که تا امروز در نیشابور زیارتگاه است. حضرت «بی‌بی شطیطه» یک الگوی انسانی است. ریاست‌جمهوری کیسه‌ی پر از طلا است و عقیدتی سیاسی یک روستا کلاف ریسمان یک خانم نیشابوری است.
 به همین دلیل بر اساس همین دیدگاه بود که وقتی پس از قبول قطع‌نامه تهاجم شدید صدامیان برای اشغال خوزستان پیش آمد، آیت‌الله خامنه‌ای دست از جان شست و اعلام کرد که من به سوی سرنوشتم می‌روم. منظور معلوم بود. یعنی یا صدام را برمی‌گردانیم یا من نباید برگردم. علی ‌(ع) در جنگ خیبر دست از جان شسته بود که نصرت الهی را دریافت کرد. داوود نبی هم به سمت جالوت که می‌رفت، دست از جان شسته بود. آنها که نمی‌توانستند دست از جان بشویند، نه به مقابله با جالوت می‌شتافتند و نه در مقابل «مرحب خیبری» مقاومت می‌‌کردند. آنها تشنگان قدرت بودند و نه شیفتگان خدمت.
تفاوت این دو گروه تنها در صبر و بی‌صبری نیست، همان تفاوت دو زمین شیرین و شور است. تشنگان قدرت وقتی به قدرت می‌رسند آنچه دلشان می‌خواهد می‌‌کنند و نه آنچه باید بکنند. به همین دلیل، نعمت خدا را خراب می‌کنند. «ألم تر إلی الّذین بدّلوا نعمه الله کفراً و أحلوا قومهم دار البوار جهنم یصلونها و بئس القرار»1 شیفتگان خدمت مانند رودخانه‌‌ی آب شیرین‌‌اند؛ هر که از آن مصرف کند، تمام صفات خوب در او زنده می‌‌شود. مانند شهدا که سال‌ها آب حیات‌بخش ولایت‌الله را نوشیدند.
دلا بنوش از این آب و زنده شو جاوید    مگو که چشمه‌ی حیوان فسانه است و محال
شوره‌زار قدرت‌طلبی
اما تشنگان قدرت باران رحمت الهی را با نمک قدرت‌طلبی خود به رودخانه‌ی آب شور تبدیل می‌کنند. و هر که از این مصرف کند، تمام صفات حسنه در قلب او می‌میرد و بعد از سال‌ها به چیزی مانند اشقیاء کربلا تبدیل می‌شود. رهبری چون شیفته‌ی خدمت بود، وقتی باران حاکمیت جمهوری اسلامی بر او بارید، از دست و زبان او جز خدمت به مردم چیزی صادر نشد. امام راحل، هشت سال شاهد این ماجرا بود و بارها او را آزمود. امام (ره) پاسخ نامه را قبل از آن‌که در اختیار او بگذارد، در اختیار رسانه‌ها گذاشت و او قبل از این‌که جواب نامه‌ی خود را بخواند، از رسانه شنید عملی که هر کس کمترین خودخواهی در او مخفی باشد، آشکار می‌شود و اعتراض می‌کند- اما او در مقابل خمینی سر تعظیم فرود آورد و گفت نامه‌ی شما را زیارت کردم و سال‌ها است بر همین برنامه عمل می‌کنم. امام هم در پاسخ نوشت شما خورشیدی هستید که اطرافتان را روشن می‌کنید.
کمی قبل از رحلت امام به ایشان گفتم مدت ریاست‌جمهوری شما رو به اتمام است، بعد از آن می‌خواهید چه کنید؟
گفتند حوزه می‌روم برای کار آخوندی. یک لحظه مطلبی به خاطرشان آمد و گفتند مگر این‌که امام امر کند. بعد از ریاست‌جمهوری اگر امام به من بگوید بروم در عقیدتی سیاسی ژاندارمری یکی از روستاهای سیستان و بلوچستان، تردید نمی‌کنم.
نتیجه‌ی همین آبِ شیرینِ حاکمیت الهی، یک بنده‌ی به تمام معنی شد که پس از یک سال مصرف این آب حیات، وفا و صفا و روحانیت و عشق در مردم دوباره زنده شد، به طوری که وقتی در این امتحان انتخابات یک طرف دعوت به راهپیمایی و نافرمانی از قانون کرد، اگر ذره‌ای خودخواهی در رهبری بود، از قدرت استفاده می‌کرد و طرفداران آنها عصبی‌تر می‌شدند، اما تاکنون همه‌گونه بیانیه و اطلاعیه داده‌اند و هرچه داشته‌اند بر قلم و بر زبان آورده‌‌اند. در حالی که رهبری تنها موعظه و روشن‌گری کرده است.
تشنگان قدرت، نعمت حاکمیت خدا را به بلای حاکمیت خود تبدیل کرده بودند. باران رحمت از شوره‌زار قدرت‌طبی گذشت و به رودخانه‌ی آب شوری تبدیل شد که هر که نوشید، عقب‌گرد کرد و دنیاطلب شد. علی (ع) با جماعت دنیاطلب چه کرد؟ طرف مقابل با طرح مسأله‌ی پیراهن خونین به عصبیت دامن می‌زد و با غارت پول جمع می‌‌کرد و عصبی‌شده‌ها را مسلح می‌کرد، چون خدا و آخرت مسائل حل‌شده‌‌ای برایش بود.
حرف مرد دو تا است!
مردم ما صدهزار شهید دادند تا دشمن متوقف شد. امام اعلام کرد با عراق صلح می‌کنند. اعلام کرد من قبلاً گفته بودم جنگ تا آخرین قطره‌ی خون، تا آخرین خانه و تا آخرین نفر، اما اکنون این جام زهر را سرمی‌کشم. مردم در امتحان دوم قرار گرفتند. هشت سال اطاعت در جنگ و یک روز اطاعت در صلح. مردم به نفع امام راهپیمایی کردند و با او تجدید بیعت کردند که «الحسن و الحسین امامان؛ قاما أو قعدا» قیام حسینی و قعود حسنی هر دو با اطاعت مردم مواجه شد. امام همیشه می‌فرمود گاهی بود که ما چیزی می‌خواستیم، اما نمی‌شد و چیز دیگری واقع می‌شد. بعد می‌پرسیدیم که چرا؟ در جواب می‌گفتند خیرِ ما در همان بود که نمی‌خواستیم.
خوبی مردم نتیجه‌ی تغذیه از رودخانه‌ی آب شیرین ولایت الهی بود. هر چه زمان بگذرد، وفا و صفا به میزان بیشتری در این ولایت الهی رشد می‌کند. اگر عصر ما عصر وراثت صالحان است، ابتکار عمل باید به دست کسانی باشد که نورشان غالب بر ظلمت‌شان و علم‌شان غالب بر جهل‌شان باشد. نباید در مقابل جهل جاهلان از موضع جهل و عصبیت تصمیم گرفت. صبر یعنی همین، یعنی خودنگهداری از هر حرکت بلاحجّت، هر سخن بلاحجّت، هر سکوت بلاحجّت. حجت‌گرایی در کلام، در عمل و در سکوت. حجت‌گرایان متحد می‌شوند، چون تشنه‌‌ی قدرت نیستند، اما قدرت‌گرایان جز با تصفیه‌ی خونین نمی‌توانند از انشعاب‌ها و اختلاف‌ها عبور کنند. حجت‌گرایان اما از بالا تا پایین بر مبنای حجت تصمیم می‌گیرند. امام می‌فرمود: اگر ولی فقیه یک لحظه استبداد کند، ولایت خود را از دست می‌‌دهد. به همین دلیل است که رهبری عمری است به تبعیت از حجت عادت کرده است.
در جریان بعد از انتخابات یک طرف می‌خواست انتخابات ابطال شود، اما رهبری به دلیل حجت‌‌گرایی به آنها می‌گفت که حجت خود را بگویید. آنها حجت نداشتند و نیز حاضر نبودند از لاحجت خود عدول کنند. لایه‌های قدرت‌طلبی اجازه‌ی عبور انسان از لاحجت را نمی‌دهد. کلام قرآن در این زمینه بسیار گویا است: «لتنذر قوماً ما أنذر آباؤهم فهم غافلون؛ لقد حق القول علی أکثرهم فهم لایؤمنون؛ انّا جعلنا فی اعناقهم اغلالاً فهی إلی الأذقان فهم مقمحون؛ و جعلنا من بین أیدیهم سدّاً و من خلفهم سداً فأغشیناهم فهم لایبصرون»2 غلّ‌هایی که بر گردن‌ها است، همان عصبیت است.
خاطره‌ای را برای شما نقل کنم. رهبر انقلاب وقتی قانون دادگاه ویژه را تشریح نمودند، آیت‌الله یزدی ریاست قوه قضائیه اشکال قانون اساسی بر نام آن گرفت که چرا نام قانون بر آن گذاشته شده است؟ چراکه قانون اساسی ‌تنها قانون‌گذار را مجلس شورای اسلامی عنوان کرده است. رهبر بزرگوار گفتند که امام می‌فرمود اینکه می‌گویند حرف مرد یکی است، حرف درستی نیست. حرف مرد دو تا است، هرگاه دید اشتباه شده حرفش را پس می‌گیرد و رهبر انقلاب نیز گفتند که از واژه‌ی قانون استفاده نشود.
حجت و لاحجت
اصولاً امتحان اصلی انسان مسأله‌ی حجت و لاحجت است. سجده‌ی ملائکه و اطاعت فرمان، همان اطاعت حجت بود. توقف و امتناع ابلیس در سجده تبعیت از لاحجت بود؛ چشیدن شجره‌ی ممنوعه ولو به نیت فرشته شدن یا جاودانگی، عبور از حجت ولو در حد ترک اولی. این‌که خداوند به آنها فرمود «ألم أنهکما عن تلکما الشجره و أقل لکما أن الشیطان لکما عدو مبین»3، این استناد به حجت است. توبه‌ی آدم و حوا بازگشت به حجت بود. «ربّنا ظلمنا أنفسنا و إن لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین»4
دعوت انبیاء همگی دعوت به حجت است و طرف مقابل استنادش به لاحجت است. یکی به‌شدت و عجز و لابه می‌کرد و از موسی (ع) می‌خواست از خدا بخواهد دعایش مستجاب شود. موسی (ع) خواسته‌ی او را گفت. خداوند فرمود از غیر راهی که معین کرده‌ام وارد شده است. هرچه لابه کند نمی‌پذیرم، مگر از راهی که باید وارد شود.
در اختلافی که بین بنی‌صدر و مرحوم آیت‌الله بهشتی و یاران او پیش آمده بود، مرحوم بهشتی به حجت استناد می‌کرد و بنی‌صدر از روش‌های روانشناسی و بازی‌های سیاسی استفاده می‌کرد. «و یجادل الَّذین کفروا بالباطل لیدحضوا به الحقّ»5 اصولاً انسان چنان آفریده شده که عقل حجت‌گرا و جهل لاحجت در او در مقابل هم قرار می‌گیرند. هر چه انسان جریان لاحجت خود را بهتر کنترل کند و سر جایش بنشاند، بهتر می‌تواند دیگران را متقاعد کند و لاحجت آنها را عقب بنشاند. امام که سال‌ها لاحجت خود را از دل خود بیرون کرده بود، توانست همراهان خود را ملتزم به حجت بار آورد و شاه را که مظهر لاحجت بود، از کشور خارج کند.
همان‌طور که هم حجت باطنی داریم و هم حجت ظاهری، رفتار یا حجت ظاهری معلول رفتار یا حجت باطنی است. انسانی که با حجت باطنی جنگیده و آن را متهور کرده، جرأت می‌‌کند با حجت ظاهری نبرد کند؛ بکُشد یا زندانی کند. طاغوت باطنی و طاغوت ظاهری داریم. کسانی می‌توانند با طاغوت ظاهری پیکار کنند و پیروز شوند که در پیکار با طاغوت باطنی خود به پیروزی رسیده باشند. به همین دلیل پیروزی بر طاغوت ظاهری کشف از پیروزی بر طاغوت درونی می‌کند.
«و قتل داوود جالوت و آتاه الله الملک و الحکمه و علّمه ممّا یشاء»6 در این آیه‌ رابطه‌ای منطقی نهفته است. چون داوود، طاغوت درونی خود را مغلوب کرده بود، توانست طاغوت ظاهری را هم مغلوب کند. چون طاغوت درون را مغلوب کرده بود، امینی برای ملک و علم و حکمت شد. باران علم و حکمت و ملک وقتی بر زمین پاک‌شده از طاغوت جاری شود، شفابخش خواهد بود.
لااله‌الاّالریاسه!
براندازی طاغوت ظاهری که دلیل غلبه بر طاغوت درونی است، کاشف از بصیرت و صبر است، چون طاغوت درون هم قدرت مقابله دارد و هم توان انواع مکر. اگر طرف اهل بصیرت ‌نباشد، به هر دلیل مغلوب کشش و نیرنگ طاغوت درونی می‌شود که در مقابل طاغوت بیرون تاب مقاومت ندارد. در جنگ خیبر پرچم را روز اول به یکی از مسلمانان سپردند، شکست خورد و برگشت. روز دوم به یک مسلمان دیگر سپردند، او هم مغلوب شد و برگشت. معلوم شد این دو قبلاً از طاغوت درون شکست خورده بودند و اگر ملک به آنها واگذار شود، آن را حفظ نمی‌کنند. اگر مردم را به آنها بسپرند، نتیجه‌ی خوبی به دست نمی‌آید. آن که وقتی خودش را به خودش سپردند، خوب اداره نکرد، چگونه ممکن است ملتی را به او بسپارند و خوب اداره کند؟
امتحان طالوت از بنی‌اسرائیل به وسیله‌ی آب گوارای نهر، از همین مقوله است. خدا به طالوت می‌گوید کسی که در مقابل تشنگی خود ایستادگی نمی‌کند، چگونه می‌تواند در مقابل جباری چون جالوت و لشکرش تاب بیاورد؟ آن‌که طاغوت درون را مهار نکند، وقتی قدرت به دستش افتاد، نمی‌تواند در مقابل باج‌‌‌خواهان مقاومت کند. عقب‌نشینی در مقابل مرحب خیبری با عقب‌نشینی در مقابل زیاده‌خواهی سران قبائل از یک قماش است. آن‌که مغلوب مرحب شود، مغلوب باج‌خواهی زیاده‌طلبان نیز می‌شود، عرب و عجم را فرق می‌گذارد، سران قبایل را سرانه می‌دهد و آنها هم با او معامله می‌کنند. وقتی عادت به این امتیازات کردند، تاب تحمل فردی را ندارند که به دنبال لغو این امتیازات است و طبیعتاً با او وارد نبرد می‌شوند. «قولوا لااله‌الاالله تفلحوا» یعنی بین عرب و عجم فرق نگذاشتن، یعنی به رؤسا باج ندادن. باج دادن یعنی «لا اله الاّ أنا!»، یعنی «لا اله الاّ الریاسه!، لا اله الاّ العصبیّه!»
رهبر انقلاب وقتی قانون دادگاه ویژه را تشریح نمودند، آیت‌الله یزدی ریاست قوه قضائیه اشکال قانون اساسی بر نام آن گرفت که چرا نام قانون بر آن گذاشته شده است؟ چراکه قانون اساسی ‌تنها قانون‌گذار را مجلس شورای اسلامی عنوان کرده است. رهبر بزرگوار گفتند که امام می‌فرمود اینکه می‌گویند حرف مرد یکی است، حرف درستی نیست. حرف مرد دو تا است، هرگاه دید اشتباه شده حرفش را پس می‌گیرد و رهبر انقلاب نیز گفتند که از واژه‌ی قانون استفاده نشود.
چرا یک باج دادن به معنی عبور از «لااله‌الاّالله» و سقوط در خدایان دیگر است؟ برای این‌که یاد خدا به انسان رابطه‌‌ی‌ ظروف مرتبطه روی زمین را می‌دهد. به دلیل این‌که جاذبه‌ی زمین نسبت به همه یکسان است، آب در همه‌ی ظروف مرتبطه در یک سطح می‌ایستد. اگر به یکی اضافه کنید، بین همه قسمت می‌شود و اگر از یکی کم کنید از همه‌ کم می‌شود تا هم‌سطح شوند. یاد خدا هم ضعیف محق را در نظر حاکم چنان قوی می‌کند که حق به او داده شود و قوی غیر محق چنان در نظر حاکم ضعیف جلوه می‌کند که حق را از او بگیرد.
یا همه یا هیچ
غفلت از یاد خداوند به انسان حالت ظروف مرتبطه‌ای را می‌دهد که بر روی کفه‌های ترازو گذاشته‌اند. ترازو مثل زمین نیست. برای زمین همه‌ یکسان هستند. اقیانوس کبیر و یک لیوان آب برای زمین فرق نمی‌‌کند. وقتی آب لیوان با اقیانوس مرتبط است، آب باید در هر دو هم‌سطح بایستد. اگر آب لیوان کمی پایین‌تر بود، زمین از اقیانوس می‌گیرد و به لیوان می‌دهد. اما ترازو چنین وضعی ندارد؛ هر کفه سنگین‌تر شد، پایین‌تر می‌رود و آب از بالا به پایین می‌رود. ترازو از ضعیف می‌گیرد و به قوی می‌دهد. حال اگر دو ظرف مساوی روی کفه‌های ترازو قرار گیرد و تنها یک قطره از یکی گرفته و به دیگری افزوده گردد، جریان ملایمی از ضعیف به سمت قوی شروع می‌شود که هر چه زمان بگذرد این جریان شدیدتر می‌شود تا وقتی که یک طرف در طرف دیگر تخلیه شود.
بر همین اساس است که قرآن کشتن حتی یک بی‌گناه را معادل قتل همه‌ی انسان‌ها می‌داند و نجات یک بی‌گناه را معادل نجات همه‌ی انسان‌ها. قبول یک قتل و قانونی دانستن آن، یعنی روی ترازو رفتن، یعنی تسلیم زور شدن. لازمه‌ی آن این است که هیچ کس امنیت نداشته باشد. قانون امنیت چنین است؛ یا همه یا هیچ و یک مساوی است با همه.
پی‌نوشت:
1. سوره ابراهیم، آیات 28 و 29
2. سوره یس، آیات 6 تا 9
3. سوره اعراف، آیه 22
4. همان
5. سوره کهف، آیه 56
6. سوره بقره، آیه 251
منبع khamenei.ir

هیچ فکر کرده ایم چرا واژه اداره را برای بخش های حکومت بکار می بریم چرا ؟ چون گردش است و گردش حول یک محور است چون تمام چرخ ها در صنعت دایره هستند  چرا بیضی نسیتند چون بیضی دو کانون دارد آیا اداره یک مملکت از قانون صنعت و اجتماع می تواند جدا باشد
در مسئله رویت هلال اگر بر مبنای شهادت شهود فردی عمل کنیم و در نتیجه اختلاف نظر حاصل شود بعضی باید روزه را واجب بدانند که خوردن آن کفاره آنچنانی دارد و بعضی باید روزه را حرام بدانند و در نماز عید شرکت کنند که مزد شب بیداری و روزه داری را دریافت کنند و با پرداخت زکات فطره سلامت خود را بیمه کنند .
آیا با اختلاف در مساله جشن عید ، جشن ما و عزای دشمن خواهیم داشت یا عزای ما و جشن دشمن ؟ عقل می گوید حرام و واجب قرار دادن روزه برای آن بوده که همه با هم بگیرند و همه با هم افطار کنند اگر روزه عید حرام نبود بسیاری به عنوان بدرقه رمضان روزه می گرفتند و وحدت حاصل نمی شد ، پس حکیمی که فکر حفظ وحدت از راه حرام کردن روزه در بعد از ماه را کرده بود . فکر حفظ وحدت در اعلام رویت و عدم رویت را هم کرده است و اگر نه امام برای چیست چگونه است تا امام واحد نباشد جماعت مسلمین شکل نمی گیرد ولی بدون نصب امام ، وحدت حاصل نمی شد پس امری که کمال آن در خط وحدت باشد از حدود امامت اجتماعی است . عید گرفتن یا آخر رمضان دانستن مثل ذکر رکوع نیست که مومنین در انتخاب آن آزادند هماهنگی در شروع اتمام رکوع است اضافه شدن چند رکوع بر مبنای اشتباه ماموم پذیرفته است اما در نماز فرادای پذیرفته نیست حال که اسلام جهانی نیست که همه مسلمین جهان در یک روز عید بگیرند لااقل در هر کشور به یک مرکز اکتفا شود و این زیبایی را بر زیبایی دیگر بیافزاییم کسانی که در هر امری که نظام بگوید عکس آن را انجام می دهند هوشیاری را به شعار ضد روز همبستگی با مردم فلسطین شعار نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران تبدیل می کنند ، اگر برای ایران منهای اسلام و وحدت مسلمین بنا بود جانی فدا شود در سوم شهریور بیست چرا کشور به تسخیر اجانب در آمد و رئیس را عزل و دیگری را نصب کردند ؟ اگر کسانی در این فکر کشته شده بودند حتما قبرشان را لااقل سلطنت طلب ها زیارت گاه می کردند ، اما خبری نبود . آن زمان همه خاک را دادیم و خون ندادیم چرا وقتی مساله اسلام و مسلمین و نمایندگی امام زمان مطرح شد خون بسیار دادیم و ذره ای خاک ندادیم ؟ چرا این اتفاقات می افتد جنگ نرم ، کودتاه مخملی و … .
امت در حال حرکت است ، دشمن در تقلاست ، فرق است بین حرکت و تقلا ، تقلا تلاش بین مرگ و زندگی است . دشمن احساس خطرش به مراتب شدید تر از امت است . جلودار مرتبا اختار می کند پایه ها و ساقه ها که توده مردم است خوبتر می گیرند و زودتر جمع و جور می شوند ، امان از فرهیخته ها ! خیلی با خوش خیالی حرکت می کنند ، خیلی به کندی جواب می دهند . آیا « نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران » شعار خط امام است ؟ کسانی که مدعی تربیت شدن در کلاس امام بودند چرا جواب این شعار را ندادند ؟ درود بر مردم که دوران نزدیکند و افسوس بر اصحاب و نزدیکان او که نزدیکان دورند .
در وقتی که قرار شد سه نفر بر عزل و نصب ها نظارت کنند و یکی از آنان نماینده امام بود و مطرح شد هرچه اکثریت بگوید عمل شود به جای اکثریت حکمیت را پیشنهاد کردند و به امام راحل نامه نوشتم که امامت جمعه و نمایندگی صرف نظر می کنم تا این پست قربانی نشود ، امامت و نمایندگی را قربانی نمی کنم . گفتم هرجا دعوا می کنند ، برای آشتی امتیاز می طلبند ، اگر امتیازی داده شود چرخه دعوا تداوم پیدا می کند امروز عینا همان ماجرا را مشاهده می کنم .
بزرگان بیانیه اصلاح دهند مردم نمی پذیرند اگر هر کس ماجرایی را راه انداخت سپس حق السکوت گرفت خاتمه ماجرا نیست اول ماجرا است . در دعوای خانوادگی و مسائل شخصی چه عیب دارد مظلوم به سراغ ظالم برود و بگوید ! یا اخی اناالظالم حتی یقطع التهاجر .
امروز می بینم نصیحت امام صادق علیه السلام در ماجراهای شخصی ، در عبور از خط قرمزها مطرح می شود که وحدت جریحه دار شده است شما در مقابل تقلای دشمن کم آورده اید !!!  عقل و تجربه شما در مقابل مکر دشمن کم آورده است !!!
من یقین دارم انسان آگاه به جای امتیاز دادن ، از خود سلب مسئولیت می کند و سمت و امانت واگذار شده به خود را قربانی نمی کند چشم خواب آلوده تان را باز کنید!

بسم الله الرحمن الرحیم
در مباحث علوم انسانی قبل از هرچیز ابتدا باید مبنای خود را در تعریف انسان مشخص کنیم و بعد وارد بحث شویم.
زیرا آن‌که انسان تعریف انسانیِ خود را از تجربه و نظرات خود و دانشمندان می‌گیرد و به دلیل این‌که معرفت تعریف‌شده‌ی او از انسان خواه و ناخواه در معرض تحول و تغییر است، نتیجه‌ای که از تجربه و تحلیل مسائل می‌گیرد، مقطعی است و تمام ساختمان‌های ساخته‌ی او را در مقطع بعدی ویران می‌کند. حرکت دانش انسان‌شناسی مثل حرکت جبّه‌ی زمین، زلزله‌‌آفرین است. مجموعه مطالبی که روی خط زلزله‌ی حرکتِ تعریفِ انسانی قرار گرفته، از ضربات آن بیشتر از مطالب دیگر آسیب می‌بیند.
به همین دلیل دانش‌هایی که تغییرات مختلف تعریف انسان در آن‌ها تأثیر چندانی ندارند، روی خط زلزله‌ی حرکت تعریف انسان نیستند. ساختمان آن دانش‌ها و دستاوردهای آن‌ها با گذشت زمان، پیشرفت‌های حیرت‌آوری دارند و اگر نحوه‌ی مصرف آن‌ها خطری برای انسان دارد، مربوط به ‌آن دانش‌ها نیست، مربوط به علوم انسانی است. پیشرفت‌ها و دانش هسته‌ای مربوط به علوم انسانی نیست اما جنگ هسته‌ای نتیجه‌ی علوم انسانی است زیرا فرمان جنگ را علوم انسانی صادر می‌کند نه سایر علوم. حتی فرمان ساخت بمب هسته‌ای سفارش علوم انسانی است. سایر علوم سفارش‌های علوم انسانی را تولید می‌کنند.
شاگرد خوبی نبوده‌ایم!
حتی می‌توان چنین نتیجه گرفت که فسادها، تباهی‌ها و ناهنجاری‌ها، ظلم یا تبعیض‌ها، استعمارها از اطاق فرمان علوم انسانی صادر می‌شوند. سایر علوم، مأموران دست و پا بسته‌ی رشته‌ی علوم انسانی هستند. اگر علوم انسانی اصلاح شود، همه‌ی آن علوم در خدمت رفاه و سعادت و دوستی و همدلی انسان‌ها به کار خواهند رفت. پس به‌عنوان مقدمه‌ی اول اعلام می‌کنیم که مبنای ما در تعریف انسان، شاگردی در کلاس سازنده‌ی انسانی است. درست است که ما شاگرد خوبی نبوده‌ایم اما استاد بزرگ تعریف انسان ما خداست که انسان‌شناس حقیقی است.
اگر ما نواقص و کاستی‌های خودمان را وارد دستگاه معرفتی او نکنیم، از خطر رانش تعریف انسانی در امان خواهیم بود و همان‌گونه که سایر علوم هم با ثبات و هم خدمت‌گزارند، محصولات علوم انسانی ما هم از ثبات و صلاح برخوردار می‌شود. شاید از مطالبی که تاکنون بیان شده نتیجه گرفته باشید این‌که عالم پر از فساد می‌شود و بعد از آن عالم مملو از عدل خواهد شد، به وضوح برای اهل مطالعه در علوم انسانی روشن است که فساد علوم انسانی، عالم را از ظلم و جور پر خواهد کرد و اصلاح علوم انسانی است که در آینده عالم را پر از عدل و داد می‌کند.
اگر در این گفته کمترین تردیدی دارید، یک نمونه‌ی بسیار کوچک از صلاح و فساد انسان‌شناسی و علوم انسانی نافع آن‌ها را ذکر می‌کنم. مقایسه‌ی پول رایج و کالا. پول رایج جهانی محصول دانش اقتصاد رایج و دانش اقتصاد رایج از اقمار انسان‌شناسی رایج بشری است. لازمه‌ی‌ پول رایج، نرخ تورمی ضعیف در کشورهایی با اقتصاد سالم و نرخ تورمی شدید و بالا در کشورهایی با اقتصاد بیمار و ضعیف است. وقتی پول با تورم، کمترین کاهش ارزش را در مقابل کالا داشته باشد، این کاهش از اصل و مقدار اعتبار است؛ چون پول رایج، مجرد اعتبار است و وقتی با کالا مقایسه کنید، سالم‌ترین پول که با کمترین نرخ تورم در دنیا وجود داشته باشد، نرخ یک‌صدم در سال، پس می‌شود یک‌سه‌هزار و ششصدم در روز. شما اگر از کسی امروز سه‌هزار و ششصد کیلو گندم بگیرید و فردا سه‌هزار و ششصد و نود و نه کیلو تحویل دهید، طرف قبول نمی‌کند. می‌گوید یک کیلو کم است. اگر شما سه‌هزار و ششصد واحد از بهترین پول را امروز بگیرید و فردا به طرف برگردانید، به دلیل نرخ تورم یک واحد کاسته شده و شما ضامن هستید و طرف راضی نخواهد بود. به همین دلیل با پول رایج جهانی فرض حقیقی امکان ندارد، قرض و ربا دو کفه‌ی یک ترازو هستند و هرجا قرض صفر شود، ربا همه‌گیر و صد در صد شده است.
اما در مقابل پول رایج، وضعیت کالا را ملاحظه کنید. اگر در ده‌هزار سال پیش فردی از دیگری صدمَن گندم قرض گرفته، حال ورثه‌ی بدهکار می‌خواهند جدّ اعلای خود را از دیْن خارج کنند، کافی است صد‌مَن گندم به ورثه‌ی طلب‌کار بپردازند. معنای قضیه این است که یا کالا در دوهزار سال می‌تواند مدت قرض ادامه پیدا کند -بسته به رضایت قرض‌دهنده است- اما با پول رایج برای یک‌روز هم این فرض امکان‌پذیر نیست و این‌که ما صورت‌مسئله را پاک کنیم و عناوین غیر ربا را وارد مسئله کنیم، فرض را ممکن نکرده‌ایم. فرض کماکان غیرممکن است، لفافه‌ای به روی مبلغ اضافه کشیده‌ایم تا آن را نبینیم. چون به‌شدت از آن متنفریم. دیگران چون تنفری از آن ندارند، لفافه کشیدن را لازم نمی‌بینند. پول اگر پشتوانه‌ی کالائی داشته باشد، در حکم کالاست و اعتبار محض نیست. با چنان پولی امکان قرض دادن و گرفتن به هر مدت ممکن است.
بعضی گمان می‌کنند اگر کالای پشتوانه‌ی پول، طلا باشد، سکه‌ی طلا از کشور خارج می‌شود و خزانه خالی خواهد شد. چه کسی به شما گفته است اگر پشتوانه‌ی پول طلا باشد باید سکه در مقابل پول کاغذی پرداخت شود و در مقابل، پول کاغذی به اندازه‌ی قیمت سکه از مجموع کالا، مورد تعهّد است نه سکه. شما به اندازه‌ی تولید ناخالص ملی خود اسکناس چاپ می‌کنید و آن را بر قیمت سکه‌ی طلا تقسیم به نسبت می‌کنید و میزان اسکناس قابل انتشار شما مشخص می‌شود و اعلام می‌کنید، تعهدی به پرداخت سکه در مقابل اسکناس ندارید اما به‌ازاء اسکناس، همیشه معادل ارزش سکه از مجموع کالا است. وقتی پول معادل کالائی داشت، در حکم کالاست که قرض به هر مدت با آن ممکن است و تنها راه احتراز از ربا، رواج قرض حقیقی است نه قرض صوری. وقتی پول معادل کالائی داشت، تمام انواع معادلات و معاملات الکترونیک هم با آن میّسر است چون همه‌ی این امور تسهیلاتی در امر جا‌به‌جایی است. بحث در معادل کالایی است حال پول هر چه باشد.
ریزش‌هایی که رویش می‌شوند
اما بحث در رویش و ریزش و این‌که در مسیر حرکت جامعه عده‌ای کنار می‌روند و عده‌ای کنار رفته برمی‌گردند، مطلب حقی است. زهیربن‌قین به اهل‌بیت برگشت و چه انسان‌های سابقه‌دار در خدمت به اسلام که با ابوسفیان جنگیده بودند، به دلیل ضعف بصیرت به معاویه پیوستند. زهیربن‌قین در ماجرای قتل عثمان از علی علیه‌السلام فاصله گرفت و فاصله‌ی خود را با معاویه کم کرد اما پس از صلح امام حسن علیه‌السلام و فرونشستن بسیاری از غبارها، زهیربن‌قین بصیرت خود را بازیافت و به حسین‌بن‌علی علیه‌السلام در کربلا پیوست. پیوستن زهیرها برای حرکت اسلام یک رویش است، همان‌گونه که فاصله گرفتن زهیرها از کانون اصلی اسلام یعنی اهل‌بیت، یک ریزش است و قبل از رحلت نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلّم پیوستن تمام طوائف به اسلام یک رویش است.
“بسم الله‌الرحمن‌الرحیم، إذا جاء نَصْر الله و الفَتح، و رَأیْتَ النّاس یدَخُلون فی دینِ الله أفواجا، فسبّح بِحَمد ربّک واسْتَغفِره إنّه کان توّابا” رسول خدا که صلوات خدا بر او باد، ‌از آخر سوره خبر پایان مأموریت خود را دریافت؛ یعنی مأموریت تو ابلاغ بود و انجام گرفت. مردم در ابلاغ، کلاس خود را تمام کرده‌اند و حال وقت امتحان است. آن‌ها باید یا مردود شوند و یا به کلاس بالاتر روند. بعد از رحلت امتحان انجام گرفت؛ تعداد مردودها بسیار و به کلاس بالاتر رفته‌ها بسیار اندک بودند. ارتقاء همان اندک رویش بود و مردود شدن آن انبوه جمعیت، ریزش بود. اصولاً در تعریف انسان در قرآن چنین آمده است که چون خداوند از آفرینش انسان به فرشتگان خبر داد، فرشتگان گفتند در زمین موجودی قرار می‌دهی که خون بریزد و فساد کند، ما که تسبیح و تقدیس تو را می‌نمائیم. خداوند پاسخ داد من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید. خدا ریزش و رویش را می‌داند. فرشتگان ریزش را می‌بینند و او رویش را می‌داند. فرشتگان میزان ضدارزش بودن ریزش را متوجه می‌شوند ولی این خداست که شأن رویش را و ارزش آن‌ را می‌داند.
نگاه کنیم به جریان رویش و افزایش در جاودانه‌ترین نمونه‌ی رویش و ارزش یعنی کربلا. مردودشدگان در امتحان بعد از رحلت، سقوط در پی سقوط داشتند که ریزش در پی ریزش است تا کارشان به صحنه‌گردانان کربلا کشید. این‌همه جنایات هولناک که این مردودشدگان مرتکب شده‌اند، از خسارت‌بارترین ریزش‌ها بود. اما قبول شدگان در امتحان بعد از رحلت، رویش در پی رویش داشتند. اوج رویش آن‌ها در عاشورا بود. از بدنه‌ی جامعه‌ی بشری، عاشورائیان روییدند؛ چه رویش مبارکی. شما هم هنوز بر آن ریزشی‌ها نفرین و بر این رویشی‌ها سلام می‌دهید.
نفرین بر آن ریزشی‌ها تا از عامل ریزش در خود فاصله بگیریم، طغیان را در خود سرکوب کنیم و سلام بر آن رویش‌ها تا خاستگاه رویش را در خود زنده کنیم و تسلیم در مقابل حقیقت را. انسان را چنان‌که سازنده‌ی انسان تعریف می‌کند، بشناسیم و ریشه‌های ریزش و رویش را در خود شناسایی کنیم. اگر می‌گوئیم مصلح بزرگ که در انتظارش هستیم، جهان و جهانیان را تحویل می‌گیرد درحالی‌که عالم پر از ظلم و جور شده است و همین مجموعه را چنان می‌سازد که پر از عدل و داد شده باشد، ریزش بزرگ وضعیتی است که امروز در آن هستیم؛ وضعیت قبل از ظهور و رویش بزرگ وضعیتی است که بعد از ظهور اتفاق می‌افتد. اگر بگوئیم ریشه‌ی ریزش بزرگ، علوم انسانی جاری است، سخن به گزاف نگفته‌ایم و اگر بگوئیم رویش بزرگ محصول بازگشت علوم انسانی بر مبنای تعریف خدا از انسان، زیاده‌گویی نکرده‌ایم.
دین؛ کاتالوگ انسان
آن‌روز که شهید مهدی عراقی در دادگاه رژیم گذشته در مقابل کیفرخواست دادستان نظامی که حکم اعدام عراقی را به دلیل تلاش برای براندازی حکومت شاهنشاهی و به وجود آوردن حکومت اسلامی، اعلام نمود و به عراقی گفت می‌تواند از خودش دفاع کند، عراقی دفاع مکتبی کرد نه دفاع شخصی. عراقی گفت من برای حاکمیت اسلام و تشکیل حکومت اسلامی اقدام کرده‌ام زیرا دیدم هر کارخانه‌ی سازنده‌ای کاتالوگ دستگاه ساخته‌ی خود را خودش می‌نویسد. من گفتم سازنده‌ی انسان باید کاتالوگ انسان را ارائه دهد؛ ما به کاتالوگ انسان می‌گوئیم دین.
دفاع محکم و مکتبی عراقی، بسیار مستدل بود و می‌توان گفت جرقه‌ی اشتعال روی‌گردانی از تعریف انسان به وسیله‌ی انسان -که ریشه‌ی علوم انسانی غرب است- به تعریف انسان چنان‌که سازنده‌ی انسان بیان می‌کند بود. ریشه‌ی علوم انسانی سازگار با انسان همین مطلبی که اخیراً رهبر معظم انقلاب بیان داشتند که علوم انسانی باید از قرآن گرفته شود. علوم انسانی رایج به‌حق، ناسازگار با رشد و تعالی انسان است و اگر علوم انسانی از تعریفی از انسان که منطبق با واقعیت انسان است، به دست آید، محصول سازگار با تعالی و رشد انسانی خواهد بود و باید بدانیم زمانی‌که محصول علوم انسانی رایج را در جهان به کار بردیم، به ریزش بزرگ سقوط با سابقه مبتلا شدیم.
رویش و ریزش دو روی سکه است. ما باید منتظر رویش بزرگ باشیم. چه مبارک است روزی که محصولات علوم انسانی سازگار با انسان، وارد زندگی همه‌ی انسان‌ها شود. ممکن کسی گمان کنند ما خالی‌بندی می‌کنیم و وعده‌ی نسیه می‌دهیم. ناچارم برای اثبات مدعای خود از یک جامعه که انسان‌شناسی در آن نزدیک به واقعیت است و برای همه محسوس است، نام ببرم. جایی‌که امکان تجزیه در علوم انسانی در آن بوده و همه‌ی اهل دنیا در تکمیل آن مشارکت داشته‌اند، فرمولی که به هیچ گرایش و اسم و رسمی منتسب نیست، زیبایی امنیت و عدالت در آن ستودنی است. قوه‌ی مقننه و قوه‌ی قضائیه و قوه‌ی مجریه در آن چنان درخشیده است که انسان با خود می‌گوید اگر این قوانین و قضاوت و اجرا را در زندگی فردی و اجتماعی آورده بودیم، وضع بهتری داشتیم.
فوتبال و مکانیزم بازدارندگی
دو گروه یازده نفره، دو جامعه‌ی انسانی را تشکیل می‌دهند و با هم رقابت می‌کنند. این دو جامعه به هم ظلم نمی‌کنند، حق هیچ‌کس ضایع نمی‌شود، داور به‌موقع شدیدترین مجازات را اعمال می‌کند که زیبایی آن مجازات شدید هم ستودنی است. زیدان میوه‌ی سرسبد فوتبال فرانسه در بازی پایانی جام‌جهانی در مقابل اهانتی که به او شده بود، به جای این‌که با داور درمیان گذارد، برخورد فیزیکی کرده بود و داور نیز او را اخراج کرد تا قداست بازی شکسته نشود. زبان حال داور این است: قوی پیش من ضعیف است تا حق را از او بگیرم و ضعیف پیش من تواناست تا حق او را به او بدهم. تعجب نکنید، همان زبان حال داور گفته مولا علی است.
سازمان ملل و شورای امنیت کجا، داور فوتبال کجا. در فوتبال هیچ دولتی حق وتو ندارد. این حق وتو برای پنج کشور چه معنا دارد؟ معنای آن این است که چون قدرت دارد، حق دارد. چرا صد کشور روی هم چنین حقی ندارند؟ چون قدرت ندارند. قانون مجازات، برمبنای انسان‌شناسی نزدیک به انسان وضع شده است. مجازات بازدارنده است. معنا و مفهوم بازدارندگی چنین است.
بایستی ریشه‌ی خطا را در اندیشه‌ی خاطی سوزاند. جریمه چنان باشد که وقتی با خطا و فوائد آن در دو کفه قرار می‌گیرد، کفه‌ی مجازات چنان سنگین باشد که فکر خطا را از ذهن خاطی خارج کند. آیا بازدارندگی جریمه از این بهتر که خطایی در نزدیک دروازه رخ دهد که به هر صورت مانع باز شدن دروازه‌ شود، اگرچه بازیکن کارت زرد دریافت کند، اما در این‌جا داور پنالتی می‌گیرد و خطائی که گل احتمالی پنج تا ده درصدی را خنثی می‌کند با پنالتی نود و پنج درصدی جریمه می‌کند. آیا این‌همه علاقه و احساس زیبا در این بازی به دلیل آن نیست که بشر آرزوی جامعه‌ی امن و امان عدل‌گرا، جامعه‌ی قانون‌گرا و بالاتر از آن قانون منصفانه و قاضی عادل و مجری قاطع دارد. چون این آرزوها را نه در کشور خود و نه در هیچ کشوری عملی شده نمی‌بیند، به‌وسیله‌ی اظهار علاقه به این بازی آرزوی خود را اعلام می‌نماید.
در کجای دنیا جریمه‌ای می‌بینید که بازدارنده بوده جز در مورد فوتبال و تا اندازه‌ای مقررات رانندگی. در موارد دیگر جریمه‌ها بازدارنده نبوده و به همین دلیل جرم کاهش نیافته است. آیا حکم چند ماه و یا چند سال زندانی برای سارقی که با سرقت از جواهرفروشی می‌تواند دو خانه بخرد، در یکی زندگی کند و دیگری را اجاره دهد، بازدارنده است؟ حکم بازدارنده لازم است. علوم انسانی که بر مبنای انسان‌شناسی حقیقی استوار باشد، همیشه جریمه‌ی بازدارنده دارد. مشخص است که در کجای جامعه کارت زرد و سرخ به‌کار گرفته می‌شود. اگر خطا در میزان وسیع واقع می‌شود به دلیل آن است که جریمه‌ی بازدارنده در کار نبوده است. با وجود قوانین و قضا و ساختار اجرایی دور از تعریف انسان‌، ما گرفتار ریزش‌های فوق‌العاده شده‌ایم. اگر کارت زرد و سرخی در کار بود، این همه نیرو که در امور خلاف هدر می‌رود، در رقابت سازنده مصرف شده بود.
قبول کنیم جریمه باید باشد و جریمه فکر جرم را از خیال مجرم پاک کند. جرائم در رانندگی اگر بازدارنده نبود، فرهنگ رانندگی در غرب شکل نمی‌گرفت. فکر نکنید غرب چون با تمدن است، چون این پیشرفت‌ها را دارد، چون تحصیل‌کرده‌ی فراوانی دارد، چون در دوره‌ی کودکستان و دبستانی و راهنمایی و دبیرستان، فرهنگ راهنمایی و رانندگی را در عادت و اندیشه‌ی مردم وارد می‌کنند، تلفات جاده‌ها در آن‌جا کمتر است.
همه این مسائلی که ذکر شد، لازم است اما کافی نیست؛ حتی فرهنگ قانون‌پذیری و فرهنگ مالیات دادن.
همه‌ی این موارد زمانی مؤثر است که جریمه‌ی بازدارنده برای خاطی وجود داشته باشد و به بالاترین‌ها شکل جریمه شوند و در رسانه‌ها مطرح شود تا فرهنگ قانون‌گریزی به فرهنگ قانون‌پذیری تبدیل شود.
مقایسه دو رفراندوم!
در قانون‌گذاری برای فوتبال، بشر، انسان را آن‌قدر تجزیه کرد تا به واقعیت انسانی نزدیک شد. کوتاه بودن زمان یک بازی یعنی نود دقیقه و از طرف دیگر اهمّیت آبروئی تیم‌ها و اهمّیت آبروی فوتبال برای کشورها، ایجاب کرد که بازی برای بیننده جاذبه داشته باشد. طبیعی است نه تنها رفتار بازیکن که رفتار داور مافوق رفتار بازیکن‌ها بینندگان را ارضاء می‌کند. پول بلیط معنا دارد. صندوق آراء کاملاً مطمئنی است. معلوم نیست که ما در ضریح امام‌زاده‌ها بیشتر پول می‌ریزیم یا آن‌ها در خرید بلیط بازی‌ها؟ هر دو رفراندم است و هر دو کار معقول و منطقی است.
اکنون شرح می‌دهم که چگونه هر دو سازنده است. اما ضریح امام‌زاده‌ها، می‌دانیم ما به شخصیت امام‌زاده‌ها و به انتساب آن‌ها، هر دو بها می‌دهیم؛ زیرا وقتی امام‌زاده شخصیت نداشته باشد در منبرها و سخنرانی‌ها ابا نداریم که لقب زشت هم مثل کذّاب برای آن‌ها به کار بریم. اگر چه، اگر ضرورت نداشته باشد، مطرح نکنیم، بهتر است. پس فرزند و وابسته بودن به خاندان رسالت کافی نیست. الگوی تقوا و اخلاقی بودن هم مطرح است. به همین دلیل امام‌زاده‌هایی بلاواسطه به امام می‌رسند اما کم مطرح هستند. امام‌زاده‌هایی هم با چهار نسل واسطه به امام می‌رسند، مثل حضرت عبدالعظیم اما مطرحند. در مسئله‌ی نسبت داشتن به اهل‌بیت هم اهمّیت اهل‌بیت به شخصیت رسول خدا و سجایا و خودساختگی‌های آن‌ حضرت و حتی نسبت به ایشان هم معتقدیم این‌که ایشان اکرم عندالله هستند، به جهت اتقی بودن ایشان است.
پس رفراندم ضریح امام‌زاده‌ها که با هدایای مردم رفراندم صورت می‌گیرد و بعد این هدایا به صورت بقعه و گنبد و صحن و سرا در می‌آید و آثار مراجعه به آراء عمومی در صحن و روان به چشم می‌خورد و حتی آراء مردم در طلا شدن گنبد دیده می‌شود و می‌دانیم زیارت‌کننده معتقد است، وقتی امام زمان علیه‌السلام بیاید، تمام ساختمان‌هایی که از پول ظلم و اجحاف ساخته شد، تخریب می‌گردد و زائر متوجه است اگر سلطان ظالمی در یا دیوار را طلا کرده، این کار ارزشی ندارد. آن‌که از نیات انسان‌ها آگاه است با این مسائل برخورد خواهد کرد. پس مردم به تقوا و پاکی رأی می‌دهند و اسکناس‌ها هر چه درشت‌تر، رأی سنگین‌تری به پاکی و طهارت است. همین سلام به پاکان و نفرین بر ناپاکان از سلام به پاکی و نفرین بر ناپاکی جدا نیست و انسان در انتخاب بین پاکی و ناپاکی از پشتوانه‌ی سنگینی در فرهنگ اهتمام به پاکی و احتراز از ناپاکی برخوردار می‌شود که لحظه‌ی انتخاب اثرگذار است و چه فرهنگ‌سازی بهتر از این؟
اما بلیط بازی‌های فوتبال رأی به رفراندم زیبایی است. می‌بینند که می‌گویند یک بازی زیبا تحویل دادند. آن‌که پول بلیط داده‌، از آن‌چه گرفته راضی است. اگر راضی نباشد بازی را جهنم می‌‌کند. فساد راه می‌اندازد که پول دادم اما صحنه‌ی چرند مشاهده کردم. اگر داور کمترین غفلتی در رعایت عدالت کند، صحنه جهنمی‌تر از ضعف بازی بازیکن‌هاست. پس تماشاچی با تهیه‌ی بلیط رفراندم می‌خرد. در کدام رفراندم دنیا برگ رأی را به رأی‌دهنده می‌فروشند. این رفراندم به همین دلیل پشتوانه‌ی انسان‌شناختی دارد. ما نباید غافل از معارف انسان‌ها باشیم. این رفراندم نشان می‌دهد که انسان عدالت‌گراست، انسان آزادی‌گراست، انسان امنیت‌گراست، انسان شرافت‌گراست، انسان گرایش به مردانگی دارد و از نامردی نفرت دارد. این‌جا هیچ‌چیز قراردادی نیست بلکه همه‌چیز فطری است. آن‌ها که می‌خواهند تمام ارزش‌های انسانی را قراردادی جلوه دهند، در این‌جا که واقعیت برهنه و شفاف است، کم می‌آورند. باید اذعان نمود که انسان فارغ از تمام قرار و مدارها زیبایی‌ها را می‌شناسد و می‌پسندد.
ما طبق همین رفراندم حکم به زوال جامعه‌ی غیرایمن می‌کنیم، حکم به زوال جامعه‌ی ناعادلانه می‌کنیم. ما از آراء این رفراندم‌های آزاد نتیجه‌های بزرگی می‌گیریم، سند انسان‌شناسی خود را با آن کامل می‌کنیم و حتی قانون را نه به‌خاطر قانون که به‌خاطر تطابق قانون با عدالت در رفراندم فوتبال ملاحظه می‌کنیم. می‌دانیم فیفا هرجا احساس کند قانونی هماهنگ عدالت نیست، آن قانون را تغییر می‌دهد. این‌طور نیست که اروپا به دلیل زیادی بازی‌ها، در ارزیابی، رده‌های نخستین را دارد بلکه این امر به دلیل خوب بازی کردن است. مثل خوش‌نویسی، تمرین داشتن و خوب تمرین کردن دخیل است. مهم‌تر از همه این‌که دیوار داور را از هر دیواری بلندتر می‌گیرند، درست به عکس ما که دیوار داور از تمام دیوارها کوتاه‌تر است.
چرا امام حریم شواری نگهبان را حفظ می‌کرد؟
هر کس برای ما داوری کند، تمام کاسه و کوزه‌ها بر سر او شکسته می‌شود. اگر انگلستان بعد از شکست دادن ناپلئون در واترلو اعلام کرد ما ناپلئون را در میدان فوتبال ترافالگار شکست دادیم، حرف گزافی نزده است.
خواست بگوید افسران ما در تمرین فوتبال، راهِ چگونه غالب شدن بر طرف مقابل را یاد گرفتند. مطلب خالی از حقیقت نیست؛ نظم و دیسیپلین، صبر و موقع‌شناسی و کار جمعی و احتراز از عملیات فردی، مجموعه‌ی خصال انسانی است که در پیروزی نقش دارد.
من هر چه از آثار مثبت این بازی شرح داده باشم، حد ادراک و تجربه‌ی من است نه حد زیبایی و آثار این عمل انسانی. ما محیط بر تمام آموزه‌های این بازی نمی‌شویم. اگر قرار است ما در فوتبال به جایی برسیم، بایستی داوران را مافوق تطمیع و تهدید نگهداریم. از یک طرف به داور توصیه کنیم شأن داوری را بالاتر از هر چیز بدان و از طرف دیگر اجازه‌ی تعرض به آن‌ها را ندهیم. چرا امام حریم شواری نگهبان را به شدت حفظ می‌کرد؟ برای این‌که نظام وابسته به اعتماد آن‌ها بود. حریم نگهداشتن، چه حریم معلم، چه حریم پدر و مادر و چه حریم داور، همه پایگاه‌های استحکام نظام هستند. افلاطون مدینه‌ی فاضله را در بحث می‌جست، ما مدینه‌ی فاضله را در عمل انسان‌ها جستجو می‌کنیم. آن‌چه او در تئوری به دنبال آن بود، ما در تجربه به آن رسیده‌ایم.
انسان اگر به صورت مستقیم نتوانست خواسته‌های خود را بیان کند، به صورت غیرمستقیم بیان می‌کند.
گرایش به بازی‌های فوتبال، نمایش غیرمستقیم خواسته‌ی انسانی است. اگر یک لحظه‌ی بازی خالی از کارت زرد و سرخ باشد، زشت‌ترین صحنه‌ها به وجود می‌آید. اگر اعلام شود داور در فاصله‌ی دقیقه‌ی بیست‌وچهار تا بیست‌وشش بازی از کارت استفاده نخواهد کرد، در همین دو دقیقه به‌جای هنر و چابکی و ظرافت و طرح و اندیشه و برنامه، زور و قلدری حاکم خواهد شد. هر خطائی انجام می‌گیرد تا گلی زده شود و طرف مقابل خود را به کشتن می‌دهد تا جلوی این کار را بگیرد. بعید نیست چندین کشته و مجروح حاصل دودقیقه تعطیلی استفاده از کارت باشد. اگر داور از کارت لحظه‌ای استفاده نکند، خطا زرنگی تلقی می‌شود و بازیکن گرفتار توهم می‌شود؛ توهم این‌که داور از تیم ما حساب بَرد و این‌که داور جرأت خطا گرفتن بر ما ندارد.
وقتی حق گم می‌شود
علی علیه‌السلام وقتی دید یاران دیروز او در توهم افتاده‌اند که ما وقتی چیزی را اصرار کردیم، دریافت می‌کنیم. در مرحله‌ی اول و دوم ناچار شد به دلیل جو حاکم تسلیم خواسته‌ی آن‌ها شود. در مرحله‌ی اول با دیدن قرآن‌هایی که بر سر نیزه رفت، نفوذی‌های معاویه و عمروعاص فریاد کردند ما برای قرآن می‌جنگیم، ما با قرآن نمی‌جنگیم، ما سلاح خود را غلاف می‌کنیم. این جوانان باورشان شد که هتک به قرآن می‌شود. آن‌ها هم شمشیر را غلاف کردند، دیدند جماعتی در اطراف علی علیه‌السلام هنوز شمشیرها را غلاف نکرده‌اند. بر سر آن‌ها ریختند و شمشیر از غلاف کشیدند که یا شمشیر را غلاف کنید یا با شما می‌جنگیم. علی علیه‌السلام فرصت خواست اما ندادند و گفتند اگر به مالک اشتر نگویی برگردد، تو را خواهیم کشت. حضرت پیام داد به مالک که اگر دیرتر بیایی، مرا نمی‌بینی. حضرت جنگ را تعطیل کرد و حکمیت را همین جوان‌ها به او تحمیل کردند.
در مرحله‌ی بعدی معاویه عمروعاص را حَکَم قرار داد و آن حضرت عبدالله‌بن‌عباس را مطرح کرد. همین جوان‌ها گفتند ابوموسی اشعری. در تمام این احوال نفوذی‌های بنی‌امیه خط می‌دادند و این جوان‌ها اجرا می‌کردند. این همان معجزه‌ی علوم انسانی است که وقتی در علوم تجربی وارد شد، به موقعیتی می‌رسد که از ماشین چیزی شبیه انسان خلق می‌کند. این مزیت‌های فن اغواء و جوسازی از انسان چیزی در حد یک ربات می‌سازد. واقعاً خوارج چنان آلت دست شده بودند گویی ربات هستند. بالأخره با فریب عمروعاص، ابوموسی، علی علیه‌السلام را خلع کرد، به امید آن‌که عمروعاص، معاویه را خلع کند. ولی بر خلاف قول و قرار، عمروعاص اعلام کرد معاویه را منصوب کردم. جوانان با مشاهده‌ی این حال شورش کردند که حکمیت از اول غلط بوده و علی نباید می‌پذیرفت و هرکس مخلوق را حَکَم کند، کافر است. اصرار کردند که حکمیت را لغو کند.
اما در مرحله‌ی سوم، علی علیه‌السلام تسلیم نشد. چون به دلیل خطاهای دور اول و دور دوم، عده‌ی زیادی از همراهان خود را از دست داده بودند و به علی علیه‌السلام حق می‌دادند. این دفعه هم نفوذی‌ها تشویق کردند که اگر علی تسلیم نشود، باید روی او شمشیر کشید. آن حضرت با موعظه عدد بیست‌وچند هزار نفری آن‌ها را به چهار هزار نفر رساند. اما این چهار هزار نفر تا پای جان ایستادند. حق‌طلب بودند اما فریب خورده بودند و علی علیه‌السلام با آن‌که این گروه به دست او کشته شدند، درباره‌ی آن‌ها فرمود: “فلیس من طلب الحق فاخطا کمن طلب الباطل فوجده” این جوانان که حق‌طلب بودند اما در شناخت حق خطا کرده بودند، مثل همراهان معاویه نیستند که باطل را طلب کردند و باطل را یافتند.
چرا با گروه حق‌طلب، علی علیه‌‌السلام رفتاری کرد که با هیچ گروه دیگر تشابه ندارد. حضرت اصرار دارد چهار هزار جنازه‌ از این‌ها کشف کند و به همین دلیل چهار هزار نفر را وادار کرد هر یک از بیشه یک نی برداشتند و هر پیکر که از این گروه به دست می‌آمد، یک نِی روی آن می‌انداختند که تا آن‌جا که ممکن است، احدی فرار نکند. کار علی علیه‌السلام مبنای علوم انسانی دارد. آن هم بر پایه‌ی انسان‌شناسی مطابق با انسان.
چرا علی علیه‌السلام چنین کرد؟ برای این‌که خطاکاری که آن‌قدر به فهم و درک خود مغرور است که روی بزرگانی مثل علی با آن سابقه شمشیر می‌کشند تا بکشند و کشته شوند، غیر از کشتن چه دارویی دارد؟ اگر مدارا و مسامحه کارساز باشد، که آن حضرت در مقابل درخواست غلط آن‌ها دو مرتبه مجبور به عقب‌نشینی شد. آن حضرت اگر به اندازه‌ای یار و وفادار می‌داشت که در دور اول و دوم به آن‌ها کارت زرد و سرخ نشان دهد، آن‌ها در توهم نمی‌ماندند. چون مجال ندادند که کسی به آن‌ها کارت نشان دهد و در باتلاق توهم فروتر رفتند.
مرحله‌ی دوم هم مزید بر علّت شد؛ در توهم بودند، فروتر رفتند. هرکس خطا کرد و کارت زرد نگرفت، بد در نظر او خوب جلوه می‌کند. چه بسا عفویتی که مانع از کشته شدن شود، همین عفویت کارت زرد و سرخ است نه عفویت سلیقه‌ای. اگر چه “ما یراه الحاکم مصلحه” در تقریر وارد شده است اما حاکم کسی است که ظرفیت علمی و عضلانی، پشتوانه‌ی تصمیماتش باشد. جامعه‌ای که کارت زرد و سرخ ندارد، ‌مثل بازی بدون داور است. اگر افرادی در جامعه خود را بالاتر از حاکم دیدند و کارت سرخ و زرد او را به چیزی نگرفتند، حتماً گرفتار توهم می‌شوند و در معرکه‌ی دیگری به سرنوشت بدتری مبتلا خواهند شد. آنچه در سپاه علی علیه‌السلام اتفاق افتاد، ریزش‌های مکرر بود ولی آن‌ها که ماندند، رویش مجدد یافتند.
اگر کسانی فکر می‌کنند قبل از ظهور نباید اتفاقی بیافتد تا ریزش صورت نگیرد، سخت در اشتباهند. چون علّت امتداد غیبت، فرصت دادن به امت برای کسب بصیرت است. این بصیرت حاصل امتحان است و لازمه‌ی امتحان، ریزش و رویش با هم است. این ریزش‌ها اگر قبل از ظهور صورت نگیرد، در وقتی صورت می‌گیرد که به مراتب خطرناک‌تر و ضرر‌آفرین‌تر است. غیبت، فرصت کسب بصیرت و تجربه است…

بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی خداوند به ملائکه فرمود من در زمین به جای قبلی ها گروه جدیدی قرار می دهم فرشتگان گفتند: دوباره کسانی را در آن قرار می دهی که در آنجا فساد کنند و خون بریزند ما که جز تسبیح و تقدیس تو کاری نمی کنیم. خداوند فرمود: من چیزهائی می دانم که شما نمی دانید.
نمونه ای از آنچه خدا می داند در خلقت انسان عملکرد مسلم مجاشعی است. در جنگ جمل قبل از عملیات، علی(ع) قرانی بیرون آورد و آیه و إن طائفتان من المؤمنین اقتتلا فاصلحوا بینهما فإن بغت احدیهما علی الاخری فقاتلوا التی تبغی حتی تفیء الی امرالله را از قرآن نشان داد و گفت یکی این قرآن را بگیرد و برآن ها بخواند. مسلم مجاشعی گفت: من این کار را می کنم حضرت فرمود: دست های ترا قطع می کنند و ترا می کشند. گفت: نگران نباش در راه حق از این بالاتر ها هم مهم نیست. قرآن را گرفت و بر اهل بصره خواند دست راستش را قطع کردند، قرآن را به دست چپ گرفت، دست چپ او را قطع کردند قرآن را به دندان گرفت و بالاخره شهید شد.
ملائکه که تسبیح می کنند و جز تسبیح و تقدیس خدا که امور فوق العاده نورانی و پاکی است و هیچ خطائی نمی کنند. در بین آن ها مجرمی نیست که با مثل مسلم مجاشعی چنین رفتاری کنند پس اگر این کار فیلم باشد مجرم هم جزء فیلم است. دربین جانوران که اراده و اختیاری نیست، شیر وببر و پلنگ درندگی می کنند و گوزن و قوچ و آهو دریده می شوند. اما چون فیلم است، دریده و درنده؛ هردو زیباست، و اگر قرار باشد فیلم مسلم مجاشعی نشان داده شود، آن که در فیلم، دست مسلم راقطع می کند به اندازه خود مسلم جایزه می گیرد. جانوران چنین وضعی دارند، اما در انسان ها و شیاطین که اختیار وجود دارد، بدکار در حین بدکاری، نقش خود را در فیلم ایفا می کند به نیت زشت، اما حاصل زیباست و به همین دلیل زینب کبری می گوید: تاالله ما رأیت الا جمیلا
خدای را که به زشتی زشتکاران کرد عیان جمال جمیلان ماه سیما را
این عیان شدن زیباست. منظور زینب کبری زیبائی عیان شدن جمال جمیلان ماه سیماست. والسلام.

بسم الله الرحمن الرحیم
در کلیه‌ی مسائل مربوط به انسان اگر قبل از ورود به بحث، انسان تعریف نشود، نتیجه‌گیری پایه‌ی محکم و اساسی نخواهد داشت. باید از تعریف انسان به‌عنوان موجودی که “ما فی‌الشرایط”، محکومِ “ما فی‌الانسان” او است سود بجوئیم؛ زیرا اگر “ما فی‌الشرائط” بر “ما فی‌الانسان” غالب باشد، بحث اختیار و تکلیف بی‌معنی است. بصیرت، نتیجه‌ی استفاده کردن از تمام ظرفیت “ما فی‌الانسان” است تا “ما فی‌الشرائط” در استخدام “ما فی‌الانسان” گردد. “بَل الانسان علی نَفسِه بَصیره و لَو ألقی مَعاذیره1؛ بلکه انسان خود بر نیک و بد خویش آگاه است هر چند پرده های عذر بر(چشم بصیرت) خود بیفکند” پس نخبگان جامعه که به تعبیر قرآن، ائمه‌ی اجتماع اعم از این‌که امام متقین باشند یا ائمه‌ی “مریدون الی النار”، حجت بر آن‌ها تمام شده است. بنابراین “الذین انعمت علیهم و مغضوب علیهم” هر دو بصیرند و می‌دانند چه می‌کنند. در این وسط، ضالین بین این دو دسته دست‌به‌دست می‌شوند. درصد کمی در هدایت و ضلال امامت دارند و بقیه تابع این دو دسته‌اند.
“مغضوب علیهم” از راه تحریک عصبّیت در ضالین، آن‌ها را به خودشان می‌کشانند ولی “والذین انعمت علیهم” با تحریک فطرت انسانی بخشی از ضالین را مستبصر می‌کنند. این‌که قرآن سفارش می‌کند که “و لاتُجادلوا اهل الکِتاب الّا بالّتی هی اَحسَن2؛ تو و پیروانت با اهل کتاب جز با جدال احسن جدال نکنید.” برای احتراز از تحریک شدن نفسانیت در حین مجادله است. وقتی هادی غفلت کرد و در حین مجادله عصبی شد و جهل حاکم بر عقل گردید، فطرت طرف مقابل بوی حق نمی‌شنود که بیدار گردد، بلکه طبیعت او استشمام نفسانیت می‌کند و موضع می‌گیرد، ولی اگر در حین مجادله، هادی عصبانی نشود و عقل و فطرت حاکم بر جهل و طبیعت باشند، عقل و فطرت طرف مقابل بوی آشنا می‌شنود و بیدار می‌گردد و به متقین می‌پیوندد.
اما چگونه می‌توان از فرصت رمضان برای بصیرت نخبگان و سایرین سود جست؟ چون انسان‌ها مجموعه‌ی روزها را روزه دارند و شب‌ها برنامه بازگشت به خود دارند، شرائط به سود هادیان است. هم تبلیغ‌کننده و هم تبلیغ‌شونده فطرت بیدارتری دارند. هادی کمتر عصبی می‌شود و مستمع شامه‌ی بهتری برای استشمام رایحه‌ی حقیقت دارد لذا هادی در کار خود موفق‌تر می‌شود.
“اِدفع بالّتی هی اَحسَن فاذا الّذی بَینَک و بَینَه عَداوه کَانّه ولیٌ حَمیم3؛ بدی را با نیکی دفع کن، ناگهان (خواهی دید) همان کسی که میان تو و او دشمنی وجود داشت، گویی دوست صمیمی (و قدیمی) توست” تنها فاسق‌های جامعه هستند که دشمنی در مقابل بدی آن‌ها صحیح است. چراکه آن‌ها واکنش مثبت و خوب طرف را حمل بر ضعف و عجز می‌نمایند و گستاخ‌تر می‌شوند. بقیه مردم چنین نیستند؛ انقلاب وجدانی پیدا می‌کنند و اصلاح می‌گردند. کسی که نص در فسق است جز با استخفاف مطیع نمی‌شود. این‌ها محدودند. “فَاسْتخَفّ قومَه فاطاعوه إنّهم کانوا قوماً فاسقین4؛ پس (با این تبلیغات دروغ و باطل) قومش را ذلیل و زبون داشت، تا همه مطیع فرمان وى شدند؛ همانا آنان مردمى فاسق و نابکار هستند”. تنها انسانی که با فطرت خود در ستیز است، کلید رام‌سازی او تهدید و ترساندن است. در گرماگرم دعوا هرگونه محبتی ضایع می‌شود، چون موج فاسقین پاسخ ناروایان می‌دهند اما وقتی غلیان فرو نشست، تفاوت‌ها آشکار می‌شود و به هر دسته مناسب با شأن او می‌توان رفتار کرد. در قبل از اسلام، بسیاری از جنگ‌ها در ماه‌های حرام فرصت اصلاح می‌یافت و همان آتش‌بس موقت به صلح می‌انجامید.
برای بهتر استفاده کردن از رمضان بایستی مواظب حرف‌های نسنجیده‌ی انسان‌های مطرح و سرشناس بود. چون شهرت و عنوان خاص خود را دارند، کلام‌شان موج ایجاد می‌کند. وقتی این تلاطم بی‌موقع، لجن‌های ته‌نشین شده را مجدداً به‌هم زد، فضای زلال شده دوباره تار و تاریک می‌شود و فرصت رمضان را هدر می‌دهد. بعضی فکر می‌کنند هرچه دل‌نشین‌تر صحبت کنند، ریشه‌ی باطل را بهتر سوزانده‌اند. حکما و علمای قوم، با متانت خود جو را آرام کرده‌اند اما کم‌ظرفیت‌ها به اشتباه افتاده‌اند که فرصت، فرصت انتقام است. تند می‌رانند غافل از این‌که باطل با تندروی اهل حق، لباس حق به‌جانب مظلومیت می‌پوشد و صالحان به اشتباه می‌افتند اما با تندروی اهل باطل، لباس حق به‌جانب مظلومیت از او گرفته شده، شناسایی می‌شود و صالح از او فاصله می‌گیرد.
در قضایای اخیر ضرری که “نفوذ” به نظام زد حتی در ماجرای انفجار حزب جمهوری هم نزد. چون کشته شدن اخیار، موجب شناسایی اشرار شد. چراکه از راه دشمنی وارد شده بود. اما “نفوذ” در مسائل اخیر از راه دوستی وارد شده بود و در پوشش ضعف نظارت و یا عدم آمادگی، خود را پنهان کرد و نظام را به خشونت متهم نمود.
طرح دشمن این بوده و هست که با القاء توهم تقلب، عصیان بیافریند تا وقتی عصیان خونین شد و از هر دو طرف خون ریخته شد، آن‌گاه طرفین را به خون‌خواهی بکشاند. این خون‌خواهی به حرکت پروانه‌ی پَنکه می‌ماند که قبل از حرکت قابل کنترل است ولی بعد از شدت گرفتن قابل کنترل نیست. ماه رمضان این شدت را گرفته است. نباید دعوا شدت بگیرد. در شدت دعوا حق گم می‌شود و عقل کار نمی‌کند.
“قال رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلّم): “عِرض المؤمن کَدَمِه؛ آبروی مؤمن هم‌بهای خون اوست”. در جریانات اخیر، مسئله‌ی خون‌خواهی اگر شدت می‌گرفت مثل افغانستان، عراق و پاکستان، قرائت‌های مختلف از اسلام به‌جان هم می‌افتادند. در این قسمت هم‌ عِرض و خون مثل هم عمل می‌کنند. وقتی عِرض کسی هتک شد، تعصب در او تحریک می‌شود و وقتی تعصب تحریک شد، بصیرت کاهش می‌یابد. به قول سعدی:
حقیقت سرایی است آراسته          هوی و هوس گرد برخاسته
نبینی که هرجا که برخاست گرد          نبیند نظر گرچه بیناست مرد
هتاکی دوستان و کسانی که گمان می‌کنند با هتک‌حرمت‌ها ریشه‌ی طرف خواهد خشکید، غافل از آن‌که “کل شی جاوز حدّه، انعکس ضده”، هر چه طرف هتک شود و خون دهد، موجه‌تر می‌شود و در باطل خود محکم‌تر می‌شود و گرایش به او افزایش می‌یابد. هر چه هتک کند و خون بریزد، عریان‌تر می‌شود و منزوی‌تر می‌گردد. بیان حقایق روشن غیر از هتاکی بی‌منطق است. انسان با داشتن دوست کم‌ظرفیت نیاز به دشمن ندارد.
هر دسته باید بدانند تندروی عاقبت ندارد؛ “والعاقبه للمتقین”. اتکا به گزارش‌های بی‌اساس و دامن‌زدن به شایعات، آتشی است که قبل از پرتاب منفجر می‌شود و عامل خود را گرفتار ضایعات می‌کند. همان‌گونه که بسیاری از سازندگان مواد انفجاری و یا کاربران آن با انفجار قبل از پرتاب آن آسیب می‌بینند، شناسایی شده و شبکه‌ی آن‌ها کشف می‌شود، رهبران جریان‌ها هم وقتی سوار مرکب اخبار و گزارش و نقل‌قول‌ها می‌شوند، به سرنوشت عمرولیث در جنگ با سامانیان دچار می‌شوند که اسب او از کنترلش خارج شد و او را به میان سامانیان برد؛ دستگیر و زندانی شد بی‌آن‌که هنوز جنگی اتفاق افتاده باشد. این اتفاق بزرگ‌ترین پیروزی برای طرف مقابل بود همچنان‌که در حوادث اخیر شاهد طرح مسئله‌ی آزار جنسی بودیم که سرنوشت عمرولیث را برای مطرح‌کنندگان آن پیش آورد و تأثیر فوق‌العاده‌ای در ایجاد نرمش در موضع‌گیری شخصیت ممتازی ایجاد کرد که تا آن زمان تکیه‌گاه آن‌ها بود.
اگر مسئله‌ی خون با درایت همه‌جانبه و به آن شکل معقول آرام نشده بود و دستور رسیدگی و تحقیق صادر نشده بود، شخصیت‌های دانه‌درشتی از بدنه‌ی اهل حق کنده می‌شدند و در بدنه‌ی طرف مقابل به کار می‌رفتند. طوفان حاضر از پیراهن خون‌آلود خلیفه، کوه‌هایی را از جا کَند و جا‌به‌جا کرد. چرا زهیربن‌قین به بنی‌امیه پیوست؟ نه به دلیل حبّ ریاست و یا تطمیع شدن و یا تهدید. زهیر بالاتر از هر تطمیع و تهدیدی است. اما بصیرت چیز دیگری او را برای جانب‌داری از مظلوم و مقابله‌ی با ظالم به حرکت درآورد. تنها اشتباه زهیر شبهه‌ی مصداقی بود. چرا بصیرت زهیر برای شناسایی علی از معاویه کافی نبود؟ دلیل آن، قدرت طوفان بود. تبلیغات و تلقینات وقتی روی یک نکته شدید شود، بالأخره دیواره‌ی مقاومت در یک جا فرو می‌ریزد. قلعه‌ لازم نیست از همه‌طرف تخریب شود. فشار روی یک نقطه بالأخره کارساز است.
تئوریسین جریانات پس از انتخابات گفته بود که فقط بر روی تقلّب در انتخابات تکیه شود. این همان نقطه از قلعه است که مقاومت‌هایی در آن شکسته شد و باورکنندگان را به خیابان کشید. شعار خون مظلوم اگرچه مسجد ضرار باشد اما زهیرها با طوفان تا صفین می‌روند و با صلح امام حسن(علیه‌السلام) برمی‌گردند و تا سرداری در کربلا مصرف می‌شوند. رهبری را با کرامت پس می‌گیرند و با فتنه می‌ربایند. حرکت حکیمانه، زهیرها را برمی‌گرداند ولی در مقابل، فتنه‌‌ها و عملیات نفوذی خون‌بار، به‌نام دفاع و زیر پرچم دوستی زهیرربایی می‌کنند. فتنه‌ها فقط ستم‌کاران را شکار نمی‌کنند؛ “واتَقوا فتنهً لاتصیبَن الّذین ظَلَموا مِنْکم خاصَه5؛ و از فتنه‌ای که تنها به ستم‌کاران شما نمی‌رسد بترسید”. آن‌چه موجب می‌شود نخبگان در بازگشت از فتنه و در پیوستن به نظام، معطّل و مردد شوند، رفتار غیرحکیمانه‌ی دوستان انقلاب و عملکرد خون‌بار نفوذی‌های دشمن در صف دوستان است و آن‌چه بازگشت نخبگان را به بدنه‌ی نظام سرعت می‌بخشد، اظهارات نپخته‌ی دوستان خود نخبگان و برملا شدن سستی آن اظهارات است.
پی‌نوشت‌ها:
1. سوره قیامت؛ 14 و 15
2. سوره عنکبوت؛ 46
3. فصلت؛ 34
4. زخرف؛ 54
5. انفال؛ 25